سلام پسرم
از خداوند بزرگ برایت آرزوی سلامتی دارم. عباس جان، سالهاست منتظر تو هستم؛ من پیر شدهام و از لحاظ جسمانی وضعیت خوبی ندارم. من به گردنت حق دارم؛ آیا این حق من است که حتی تماسی با من نگیری؟ وقتی دفترچه خاطراتم را در قلبم مرور میکنم، لبخند تلخی روی لبم مینشیند. چه آرزوهایی که نداشتم! آرزوی من این بود که میگفتم: «وقتی خدمت سربازی عباس به اتمام برسد، عباس عصای دست من میشود و دیگر در زندگی غمی نخواهم داشت.» اما نمیدانستم عباس مرا رها میکند. انسانهای از-خدا-بیخبر، فرزند مرا فریب داده و او را به اسارت خود درآوردهاند و مرا در غم و داغ او گذاشتهاند. آخه ظلم تا کجا؟! آه من این افراد را خواهد گرفت.
و اما خطابم به فرزندم، عباس: پسرم، ذرهای به فکر پدرت و خانوادهات باش؛ پدری که سالها برای تو زحمت کشید. با من تماس بگیر. خواسته من از تو این است: کمپ را ترک کن و آزادانه زندگی کن. من همیشه دعا میکنم هر چه زودتر خودت را از این وضعیت نجات دهی و به آغوش پدرت برگردی. امیدوارم هر چه سریعتر خودت را رها کنی و بازگردی.

