سعید جان، برادر عزیزم؛
سلام. نمیدانم این نامه چه زمانی و چگونه به دستت میرسد یا از محتوای آن مطلع خواهی شد؛ اما میدانم سالهاست که حرفهای ناگفته زیادی میان من و تو باقی مانده است. سالهایی که گذشتند و هر روزِ آن، دلتنگی و نگرانیِ من و خانواده را برای تو بیشتر کرد.
برادر عزیزم، هنوز خاطرات روزهایی را که در کنار هم بودیم به یاد دارم؛ روزهایی که شاید آن زمان تصور نمیکردیم فاصلهای چنین طولانی میان ما ایجاد شود. هیچگاه فکر نمیکردم روزی برسد که برای شنیدن صدای برادرم، دیدن چهرهاش و حتی یک گفتگوی کوتاه، این همه سال انتظار بکشم.
سعید جان، زندگی کوتاهتر از آن است که سالهای زیادی از آن در دوری از خانواده و عزیزان سپری شود. شاید در طی این سالیان، اتفاقات زیادی در زندگیات افتاده باشد و شرایطت به گونهای دیگر تغییر کرده باشد، اما یک چیز تغییر نکرده است؛ و آن اینکه تو برادر ما و جایت در میان خانواده خالی است. من نمیخواهم تو را قضاوت کنم؛ فقط میخواهم از تو بخواهم لحظهای با خود خلوت کنی و درباره آیندهات فکر کنی؛ درباره سالهایی که پیش رو داری، درباره خانواده و عزیزانی که چشمانتظار تو هستند و درباره فرصتهایی که هنوز برای ساختن یک زندگی جدید وجود دارد. اگر روزی تصمیم گرفتی با ما تماس بگیری، بدان که صدای تو برای ما فقط یک صدا نیست؛ صدای برادری است که سالها منتظر شنیدن آن بودهایم.
سعید جان، هیچکس نمیتواند محبت و پیوند میان دو برادر را از بین ببرد. فاصله، سالها و اتفاقات گذشته هرچه باشند، من هنوز تو را برادر خودم میدانم و آرزو دارم روزی دوباره روبهروی هم بنشینیم، با هم صحبت کنیم و تمام این سالهای دوری از یکدیگر را مرور کنیم.
برادر عزیزم، بدان که هنوز دیر نشده است؛ برای بازگشت به زندگی، برای دیدن خانواده و برای آغاز یک فصل تازه، همیشه میتوان قدمی برداشت. من منتظر آن روز هستم؛ روزی که به جای نوشتن نامه، روبهرویت بنشینم و با صدای بلند بگویم: «سعید جان! بالاخره بعد از این همه سال دوباره تو را دیدم.»
با بهترین احساس برادرانه،
برادرت فهیم باوی

