نماد سایت انجمن نجات

من کودک بودم که رجوی پدرم سید محمد یونسی را ربود

محسن یونسی

محسن یونسی

سلام

من محسن یونسی هستم. نمی دانم از کجا شروع کنم. از کودکی که پدری بالای سر من نبوده و از محبت پدری بدور بودم. جنایتی که رجوی در حق من کرد این بود که پدرم را فریب داد و به عراق منتقل کرد. دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشتم. وقتی به مدرسه می رفتم می دیدم پدرها بچه های خودشان را به مدرسه می آوردند و من حسرت می خوردم . حسرت همیشه با من بود.
همیشه با خودم می گفتم پدر من کجاست؟چرا من و مادرم را رها کرد؟ مشکلش چی بود؟ این سئوال تا 25 سالگی با من بود و دنبال راهی می گشتم که شاید ردی از پدرم پیدا کنم. از چند ارگان داستان پدرم را دنبال کردم که در جواب به من گفتند احتمال می دهیم در پادگان مجاهدین باشد و در کشور عراق باشد. حتی صلیب سرخ هم رفتم که در جواب به من گفتند پدر شما اگر اسیر جنگی است کار شما را دنبال می کنیم غیر از این باشد از محدوده فعالیت ما خارج است .

فکر کنم دو سه سالی گذشت ولی هنوز به فکر پیدا کردن پدرم بودم. می خواستم مطمئن شوم پدرم زنده است . بالاخره با پیگیری هایی که انجام دادم متوجه شدم پدرم در کمپی بنام لیبرتی در عراق زندگی می کند. از طرف انجمن نجات تماسی با من گرفته شد و گفتند اگر تمایل داری می توانی به عراق سفر کنی. من هم گفتم از خدا می خواهم بروم عراق و بعد از چندین سال با پدرم ملاقاتی داشته باشم . بلافاصله رفتم مدارک مورد نیاز سفر به عراق را تهیه کردم و منتظر شدم به عراق اعزام شوم .

چند روزی گذشت و روز اعزام به عراق فرا رسید وقتی رفتم به محل اتوبوس که سوار شوم چندین نفر زن و مرد مسن در اتوبوس نشسته بودند. کمی تعجب کردم وقتی اتوبوس حرکت کرد از نفری که کنارم نشسته بود سئوال کردم شما هم به عراق سفر می کنید در جواب گفت بله همه ما به عراق سفر می کنیم. در جواب به او گفتم برای زیارت می روید و او جواب داد هم زیارت می رویم و هم برای آزادی برادرم از پادگان اشرف مجاهدین می روم .

به او گفتم پدر و مادران برای آزادی چه کسانی می روند که در جواب گفت آزادی فرزندانشان. در ادامه او گفت تو برای چی آمدی؟ که گفتم برای آزادی پدرم، پدری که سالها او را ندیدم. آهی کشید و گفت مجاهدین ما را داغدار کردند، خداوند از آنها نگذرد. اتوبوس به مرز عراق رسید و ما پیاده شدیم. بعد از چک مدارک وارد کشور عراق شدیم و با یک اتوبوس عراقی به سمت کمپ لیبرتی حرکت کردیم. فکر کنم سه ساعتی در مسیر بودیم. وقتی به کمپ لیبرتی رسیدیم با کلی کانکس مواجه شدم. ورود به محوطه کانکس ها نگهبان گذاشته بودند نگهبانان از افراد مجاهدین بودند تا ما را دیدند به سمت ما آمدند و با یک لحن بد که شایسته خودشان بود به ما بد و بیراه گفتند.

من به یکی از آنها گفتم که فقط می خواهم پدرم را ببینم. گناه که نکردم. در جواب گفت پدرت اینجا نیست. من هم به او گفتم مگر شما نام پدر مرا می دانی؟ هیچ حرفی نزد چند روزی در کنار لیبرتی بودم و فقط از طرف مجاهدین فحش می خوردم. کسانی که سالها از جامعه بدور بودند انتظار بیشتر از این نباید از آنها داشت. من دوربین داشتم چند تا عکس از تجمع پدران و مادران گرفتم و دیدار با پدرم بی نتیجه ماند .

وقت ما در عراق تمام شده بود و بایستی به ایران بر می گشتیم. وقتی به ایران برگشتم بعد از چند روز مجاهدین در سایتشان بر علیه من موضع گیری کردند. به من گفته بودند این فرد پدری در کمپ ندارد برای عکس گرفتن به لیبرتی آمده بود، این فرد مزدور است . در کنار کمپ لیبرتی وقتی اشک پدران و مادران را می دیدم که اشک می ریختند و فرزندانشان را صدا می زدند احساس می کردم دنیا دارد روی سرم خراب می شود. با خودم می گفتم رجوی خداوند لعنتت بکند این چه داغی بود بر دل ما گذاشتی .

محسن یونسی

خروج از نسخه موبایل