نماد سایت انجمن نجات

خاطره‌ای از موسی جابری درباره نشست‌های آزاردهنده رجوی

نشستهای مجاهدین

نشستهای مجاهدین

می‌خواهم خاطره‌ای از دوران حضورم در سازمان مجاهدین را برایتان بازگو کنم؛ موضوعی درباره نشست‌های طولانی و طاقت‌فرسای مسعود رجوی که بیشتر آن‌ها در ماه‌های رمضان برگزار می‌شد. این نشست‌ها فوق‌العاده خسته‌کننده بود، چرا که مسعود نه تصویری داشت و نه صدایی؛ تمام نشست فقط به‌صورت تایپی و متنی پیش می‌رفت.

(در پرانتز بگویم، هر زمان که از طرف رجوی پیام یا نامه‌ای می‌آمد، فضای سازمان کاملاً ملتهب می‌شد. در چهره همه، موجی از نگرانی و اضطراب نشست می‌کرد. به‌جای آنکه خوشحال شوند، پریشان‌حال می‌شدند؛ چون همه می‌دانستند قرار است اتفاق بدی بیفتد. در سازمان همیشه شعار می‌دادند که “نجنگ نداریم” و به تضادها می‌گفتند “بیا بیا”، اما وقتی از درون و با دیدی واقع‌بینانه نگاه می‌کردی، دقیقاً برعکس بود و همه در انفعال و “نجنگ” غوطه‌ور بودند. اگر بپرسید چرا، بحثش مفصل است؛ اما اصل مسئله این بود که موتور محرک سازمان نیم‌سوز یا به‌کلی سوخته بود؛ وضعیتی که هنوز هم ادامه دارد.)

از این بگذریم و به موضوع اصلی نشست‌های طولانی برگردیم. همان حس و حالی که گفتم، در این نشست‌ها کاملاً در چهره افراد مشخص بود. برای هیچ‌کس مطالب جدی نبود و همه درک کرده بودند که رجوی فقط به‌دنبال حفظ نیرو است. همه می‌دانستند که پس از اتمام نشست، باید مدتی درباره صحبت‌های او “پروژه” بنویسیم تا به‌اصطلاح از آن بحث عبور کنیم. تازه بعد از نشست‌ها، تمام گفته‌های رجوی دوباره بازخوانی می‌شد.
هدف من در این نوشته، توصیف فضای همین نشست‌هاست. این برنامه‌ها بیشتر در سالن اجتماعات برگزار می‌شد. سمت راست سالن متعلق به زنان بود؛ چرا که آن‌ها را از مردان جدا نگه می‌داشتند. نکته تأمل‌برانگیز این بود که افراد هر قرارگاه باید در چند ردیف مشخص کنار هم می‌نشستند و از آن هم عجیب‌تر، اینکه هر کس باید دقیقاً کنار اعضای “یگان” خود قرار می‌گرفت؛ یعنی یک کنترل کاملاً مطلق بر روی افراد.

اگر کسی می‌خواست جایی برود—حتی برای دستشویی یا سیگار کشیدن—باید از مسؤول خود اجازه می‌گرفت. اگر برگشتنت کمی طولانی می‌شد، مسؤول یگان به دنبالت می‌آمد تا مبادا با فردی از قرارگاه دیگر صحبت کرده باشی؛ چرا که این کار اکیداً ممنوع بود، حتی اگر آن شخص برادر تنی‌ات بود! برای یک دیدار ساده هم باید “ریل تشکیلاتی” طی می‌شد.

با این حال، وقتی افراد برای سیگار کشیدن از نشست بیرون می‌رفتند، با وجود فضای شدیداً پلیسی و امنیتی، باز هم تلاش می‌کردند با دیگران—به‌ویژه دوستان قدیمی خود—ارتباط برقرار کنند. البته بعد از آن باید حساب پس‌می‌دادی و بازجویی می‌شدی که چه کار داشتی؛ حتی اگر می‌گفتی فقط یک سلام و احوال‌پرسی ساده بوده یا قرآن می‌خواندید، باور نمی‌کردند.

علت شکل‌گیری این ارتباطات پنهانی این بود که افراد دیگر اعتمادی به سازمان نداشتند. آن‌ها به‌دنبال راهکاری برای نجات خود بودند و شرایط را سنگین و سبک می‌کردند تا تصمیمی بگیرند. سازمان در باتلاقی فرو رفته بود که نه راه پیش داشت و نه راه پس. در نهایت، تمام تصمیم‌ها به اینجا ختم می‌شد که باید کمی دیگر منتظر ماند، شاید فرجی شود و راهی باز گردد.

اما چرا سازمان با وجود این فضای شدیدا پلیسی نمی‌توانست جلوی افراد را بگیرد؟ چون نیروها دیگر کشش و توان ماندن نداشتند. وقتی فشار از حدی می‌گذشت، فرد یا رسماً می‌گفت می‌خواهم بروم یا فرار می‌کرد. دورانی که این سازمان با تمام راهکارهای ایدئولوژیک خود کم آورد دیدنی بود. خط‌ مشی‌اش دیگر کارساز نبود. آن‌ها تصور می‌کردند ایدئولوژی‌شان بهترین است و مسعود هم فکر می‌کرد می‌تواند با این روش‌ها همه را مطیع خود کند؛ غافل از اینکه همه فقط تظاهر به پذیرش می‌کردند. بیشتر این تظاهر از ترس بود؛ زیرا هیچ‌کس نمی‌خواست برایش نشست سوژه بگذارند و جمع بر سرش بریزند. حال و روز افراد مثل زندانی زیر شکنجه بود، شاید حتی بدتر از آن؛ چرا که چنان فشار روانی خردکننده‌ای وارد می‌کردند که انسان به مرز جنون می‌رسید و هیچ‌کس هم نبود که به فریادت برسد.

نتیجه اینکه ایدئولوژی این سازمان پوچ و بی‌اساس بود. در دوران ورود آمریکا به عراق و جمع‌آوری سلاح‌ها، شیرازه همه چیز فروپاشید؛ گویی دیگر کار تمام شده بود و تلاش بیشتر فایده‌ای نداشت. اینجا بود که عیار این ایدئولوژی مشخص شد و به باد رفت. این یک قانون است: چیزی که با فشار و اجبار پذیرفته شود، روزی صدایش درخواهد آمد.

شدت این اختناق و شستشوی مغزی شاید این پرسش را ایجاد کند که پس چرا هنوز کسانی هستند که جدا نمی‌شوند؟ حقیقت این است که دسته‌ای از آن‌ها تمام عمر و جوانی‌شان را آنجا باخته‌اند و دیگر جدایی را بی‌فایده می‌بینند. انسانی که شور و شوق زندگی را در جوانی رها کرده و اکنون به بالای ۵۰ سالگی رسیده، بیرون بیاید که چه کند؟ برای او ماندن در آنجا حداقل این مزیت را دارد که از گرسنگی نمی‌میرد. عده‌ای دیگر نیز که تعدادشان زیاد نیست، در سنین میانسالی هستند و هنوز خام‌خیالانه باور دارند راهی که می‌روند درست است و در آینده با پیروزی به مقامی خواهند رسید.

در نهایت، این باورها چیزی جز ارزان فروختن خود و تمام هستی‌شان به رجوی نیست. با این همه، امیدوارم روزی سرشان به سنگ بخورد، بیدار شوند و درک کنند راهی که می‌روند، سودش تنها به جیب رجوی می‌رود و بس.

موسی جابری

خروج از نسخه موبایل