سال ۱۳۶۸، در حالی که در اردوگاه اسرای جنگی در عراق بودم، علاوه بر تحمل فشارهای طاقتفرسای آن دوران، فریب وعدههای دروغین مسئولین سازمان مجاهدین را خوردم که برای جذب نیرو به اردوگاه آمده بودند. با امیدواری به وعدههای آنان، به همراه جمعی از دیگر اسرا راهی کمپ اشرف شدم. در بدو ورود، صادقانه گمان میکردم سازمان به قول خود عمل خواهد کرد و بهزودی زمینه بازگشت ما به ایران و پیوستن به خانوادهام را فراهم میسازد. برای آن روز لحظهشماری میکردم و حتی شبها با رؤیای دیدار همسر و دو فرزندم به خواب میرفتم؛ دلخوشی کوچکی که تمام انگیزه زیستن من در آن شرایط سخت بود.
اما حدود سه ماه بعد، آرامآرام از خواب غفلت بیدار شدم. خبری از وعدهها نبود و در عوض، آموزشهای نظامی و نشستهای ایدئولوژیکِ پیدرپی آغاز شد. صبرم لبریز شد و از مسئول مستقیمم پرسیدم: «قرار بود ما را به ایران بفرستید، پس چه شد؟» او با خندهای معنادار و آمیخته به تمسخر گفت: «انگار متوجه نشدهای کجا آمدهای و برای چه آمدهای!» وقتی یادآوری کردم که خودتان قول داده بودید، پاسخ داد: «لازم است دوباره نوار صحبتهای برادر مسعود را گوش کنی تا بفهمی کجا آمدهای!»
پیگیریها و اصرارهای بعدی من نه تنها بیفایده بود، بلکه با تهدید همراه شد: «اگر نخواهی با ما بمانی، تو را تحویل عراقیها میدهیم تا به زندان ابوغریب بفرستندت.» در آن لحظه بود که دریافتم در چاهی عمیقتر و هولناکتر از اردوگاه اسرا افتادهام. از ترسِ زندان ابوغریب و فشارهای درونی، راهی جز سکوت و تحمل باقی نماند؛ راه نجاتی نمیدیدم.
بیش از دو سال در بلاتکلیفی گذشت تا اینکه ما را وارد پروسه «انقلاب ایدئولوژیک» کردند. آنچه از دلِ آن بحثها بیرون آمد، این بود: ما باید تمامعیار در خدمت رهبر تشکیلات باشیم و تمامی تعلقات فردی – بهویژه عاطفه به خانواده و زندگی آزاد – را به اجبار دور بریزیم. مسئولین، ما را وارد تونلی تاریک کردند که در آن، تنها امواج نفرت و خشونت علیه «انسانیت» ساطع میشد. هدف این بود که ما را به ماشینهای مطیعی تبدیل کنند که نسبت به همه چیز – جز تشکیلات و رهبر آن – کینه بورزیم.
به ما القا میکردند که محبت به همسر و فرزند، «ضد مبارزه» است. منی که برای دیدار دوباره خانوادهام زنده بودم و تمام فشارها را تحمل میکردم، حالا باید همسرم را «عفریته» و فرزندم را «سد راه مبارزه» میدانستم و از آنها بیزاری میجستم. اگر این نفرتافکنی را به زبان نمیآوردیم، زیر شدیدترین فشارهای روانی و تهمتها قرار میگرفتیم.
پس از سقوط صدام در سال ۸۲، تعدادی از خانوادهها خود را به درب کمپ اشرف رساندند تا عزیزانشان را ملاقات کنند. رهبران مجاهدین برای حفظ ظاهر نزد آمریکاییها، مجبور شدند به خانوادهها اجازه ورود دهند، اما پیش از آن، نشستی توجیهی برای ما گذاشتند تا ذهنها را تخریب کنند. به ما گفتند: «اینها خانواده واقعی شما نیستند، بلکه مزدوران رژیماند که آمدهاند تا شما را از مبارزه دلسرد کنند!» همزمان تهدید کردند که اگر کسی در دیدار با خانوادهاش دچار احساسات عاطفی شود، باید در نشستهای درونی حساب پس دهد. حتی به دروغ به پدر و مادرها میگفتند: «فرزندتان حاضر نیست شما را ببیند!» و برای اطمینان بیشتر، تعدادی از عوامل سرسپرده خود را در جریان ملاقاتها گماشته بودند تا مانع از شکلگیری هرگونه عاطفهای شوند.
این تلاشهای بیهوده برای سرکوب فطرت انسانی، تنها یکی از لایههای جنایات فکریِ تشکیلاتی است که حتی مقدسترین پیوندهای انسان را برای بقای خود قربانی میکند.
کاظم پور خفاجیان

