نماد سایت انجمن نجات

وقتی زندانی سیاسی آرزوی بازجو شدن دارد

زندان فرقه

یکی از خاطراتی که از دوران حضورم در مناسبات تشکیلات مجاهدین به یاد دارم، مربوط به یکی از نشست‌هایی است که در آن از اعضا پرسیده شد: “اگر روزی سرنگونی محقق شود، می‌خواهید چه‌کاره شوید و چه مسئولیتی بر عهده بگیرید؟”
طبیعتاً پاسخ‌ها متفاوت بود و هرکس بر اساس تصور خود از آینده، شغل یا مسئولیتی را مطرح می‌کرد. اما در میان پاسخ‌ها، نکته‌ای توجه مرا به خود جلب کرد؛ موضوعی که هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم، برایم پرسش‌برانگیز و در عین حال غم‌انگیز است. تعدادی از کسانی که خود را زندانی سیاسی معرفی می‌کردند، می‌گفتند که پس از سرنگونی می‌خواهند بازجو شوند!
اما چرا کسی که خود مدعی تجربه زندان و بازجویی است، باید آرزوی قرارگرفتن در جایگاه بازجو را داشته باشد؟ برای فهم این مسئله، باید به مسیر زندگی بخشی از این افراد و شرایطی که در آن رشد کرده بودند، توجه کرد.
بسیاری از این افراد، بنا بر آنچه از زندگی و مناسباتشان به یاد دارم، از دوران نوجوانی و از پشت نیمکت‌های مدرسه جذب تشکیلات شده بودند. آنان به‌جای آنکه فرصت کافی برای تجربه زندگی مستقل، تحصیل، کار و فعالیت اجتماعی داشته باشند، بخش عمده‌ای از عمر خود را در خانه‌های تیمی و محیط بسته تشکیلاتی گذرانده بودند. ارتباطشان با جامعه محدود شده بود و جهان پیرامون را تا اندازه زیادی از دریچه آموزش‌ها، تحلیل‌ها و معیارهای تشکیلاتی می‌شناختند.
برای برخی از آنان، دستگیری و بازجویی نخستین مواجهه جدی با یک ساختار قدرت خارج از مناسبات تشکیلاتی بود. آنان پیش از دستگیری، تجربه چندانی از زندگی عادی و روابط اجتماعی نداشتند و پس از دستگیری نیز با فرایندی روبه‌رو شده بودند که بازجو و بازجویی در مرکز آن قرار داشت. به این ترتیب، ممکن است تجربه‌ای که برایشان با فشار، ترس و بازجویی همراه بوده، در ذهنشان به تصویری از قدرت، اقتدار و جایگاه اجتماعی تبدیل شده باشد؛ تصویری که بعدها در پاسخ به پرسش درباره آینده خود بازتاب پیدا می‌کرد.
تکرار چنین پاسخ‌هایی در آن نشست، دست‌کم برای من این پرسش را ایجاد کرد که یک محیط بسته تشکیلاتی تا چه اندازه می‌تواند بر افق فکری و تصور افراد از آینده تأثیر بگذارد.
نکته غم‌انگیز ماجرا همین‌جاست: افرادی که می‌توانستند پس از سال‌ها رنج و محرومیت، به زندگی آزاد، یادگیری، سازندگی و تجربه‌های انسانی فکر کنند، ظاهراً در تصور بخشی از آنان از آینده، همچنان همان الگوهای قدرت و بازجویی برجسته بود.
این خاطره برای من تنها یادآوری یک پاسخ عجیب در یک نشست تشکیلاتی نیست؛ بلکه پرسشی اساسی درباره سرنوشت نسلی است که بخش مهمی از جوانی خود را در محیطی بسته گذرانده است. نسلی که شاید فرصت چندانی برای شناخت جامعه، آشنایی با مشاغل گوناگون، تجربه زندگی مستقل و شکل‌دادن به آرزوهای شخصی خود نداشته باشد.
آیا می‌توان از افرادی که سال‌ها فرصت تجربه آزادانه زندگی را نداشته‌اند، انتظار داشت که پس از تغییر شرایط سیاسی، ناگهان تصویری متفاوت از قدرت، مسئولیت و آینده در ذهن داشته باشند؟ پاسخ به این پرسش ساده نیست، اما خاطره آن نشست همچنان برای من یادآور این واقعیت است که محدودکردن تجربه‌های انسانی می‌تواند بر تصور افراد از زندگی آینده نیز سایه بیندازد.
داریوش قنواتی

خروج از نسخه موبایل