مادران ؛ منتظران بدرود یافته – قسمت بیستم

خیانت و جنایت رجوی درحق ملت ایران واعضای اغفال شده اش گستره و پهنای زیادی دارد که زبان وقلم ازبیان تمام عیار آن قاصر و ناتوان است. دراین میان خانواده های اعضای گرفتاردرفرقه بدنام رجوی خاصه مادران ازقربانیان اصلی خباثت رجویها محسوب می شوند که دراین نوشته به شرح زندگانی مادرانی پرداخته میشود که در اثر ناجوانمردی و ظلم و جور رجویها بی آنکه عزیزانشان را درآغوش بکشند ؛ ناکام و چشم انتظار دارفانی را وداع گفتند وبه دیاراعلاء شتافتند وبه آرامش رسیدند.

متوفی: مرحومه مغفوره رقیه فرخنده

مادرعلی اصغرحاتم ازاعضای گرفتار درفرقه بدنام رجوی

آنهنگام که علی اصغرحاتم درگیرنبرد با صدامیان کافر در تجاوز به خاک وطن بود نتوانسته بود حدفاصل سه ماه به مرخصی برود و لذا مادرچشم انتظارازبابت دیدارجگرگوشه اش بیتابی میکرد وازروستای محروم خود چورکوچان ازاین وآن خاصه سربازان درحال خدمت که به مرخصی آمده بودند ؛ سراغ علی اصغررا میگرفت ودرمنتهای استرس واضطراب درآن حا ل وهوای جنگ خانمانسوز شدیدا دل نگران فرزندش بود که خدای نکرده نکند اتفاقی افتاده باشد.

عکس خاطره انگیزعلی اصغرحاتم درکنارمرحومه مغفوره مادر رقیه فرخنده

ادامه داستان غم انگیزوجانسوزرا دیگر فرزندش علی اکبر دنبال میکند” بدنبال ناراحتی و نگرانی و دلواپسی مادر ماهم بیش ازپیش نگران وپریشان خاطرشدیم که خلاصه چرا علی اصغربه مرخصی نمی آید.کم کم ازاین وآن پرس وجو کردیم وچند وچون قضیه را خواستیم دربیاوریم وآگاه بشویم که علی اصغرمان درچه وضعیتی بسرمیبرد. درآن مقطع به تمام پاسگاهها ونهادهای نظامی سرک کشیدیم. تهران هم رفتیم طوریکه بی جواب ماندن پیگیریهایمان داشت ما را بیشترنگران میکرد…. تااینکه بطورموثق خبررسید که علی اصغردرکمپ رجویها دیده شده وسرازآنجا درآورده است وهمین خبرکافی بود که ماتم وعزا درخانواده مان لانه بکند که تاکنون درگیرش هستیم.”

خانم لیلانژاد مهدی پورهمسروهمدم دلسوزومهربان اکبرآقا وقتی دید اشک درچشمان منتظرهمسرش حلقه بسته است رشته صحبت را بدست میگیرد ومی گوید” باورکنید آقای پوراحمد سی سال تمام است که قصه پرغصه اسارت علی اصغرنقل غم انگیزخانه وزندگی مشترک مان شده است. همسرم ازاین واقعه دردناک که رجوی مسبب وعاملش بوده است وازخدا میخواهم که هیچوقت نبخشایدش مریض احوال شده وناراحتی اعصاب گرفته است. الان خودم خواستم داستان تلخ زندگی مان را تعریف کنم تا همسرم با یادآوری آن خاطرات تلخ بیش ازاین اذیت نشود. همینکه اکبرآقا گفتند دراثرپیگیری فهیمدیم که علی اصغردراسارت منافقین است واین خبرباعث شد که درعرض یکی دوسال بعد مادرشوهرم درپس انبوه آه وافسوس وغم جانکاه طاقت نیاورد ودق مرگ شود. دق مرگی که کام تمام اعضای خانواده را بیش ازپیش تلخ ترکرد.”

دیدارنزدیک وحضوری با خانواده علی اصغرحاتم عضو اسیر رجوی درآلبانی

ازآن پس قریب 15 سال است که اکبرآقا به اتقاق همسرویگانه دخترش درپی رهایی نیمه جانش  ازهیچ کوششی فروگزارنکرده است وبدفعات بمنظور رهایی علی اصغربه مجامع حقوق بشری نامه نوشته واستمداد نموده است وحتی به عراق ناامن با تحمل بسا شداید ازبرای دیدارحضوری با دلبندش مسافرت ناموفق داشته است.

مهتاب خانم درنامه ای بتاریخ 23خرداد 1390 به عموعلی اصغرمی نویسد:

به نام آنکه قلم به دستم داد تا بنویسم

من مهتاب (فاطمه) حاتم فرزند علی اکبرحاتم دانش آموز اول دبیرستان و16 سال دارم.

عمویم علی اصغرحاتم 23 سال است که در قرارگاه اشرف به دست مریم رجوی بی حیا ومسعود رجوی پست وعوضی است.

از وقتی که من پا به این دنیا گذاشتم عمویم نبود و الان که 16 سال دارم حتی یه بارهم نشده که عمویم را ببینم و در آغوش بگیرم.

من به همراه پدر و مادرم در روز سه شنبه 19/11/89 به عراق رفتیم و در شهرآزادی که محل اردوگاه خانواده ها میباشد مستقر شدیم وهر روز صبح با اشتیاق می رفتیم که شاید عمویم و دیگرخانواده ها فرزندانشان را ببینند. اما آن چیزی که ما فکرمیکردیم مانند یک رویا و خواب بود که حقیقت نداشت وحقیقت چیز تلخی برایمان بود که اصلا فکر آنرا نیز نمی کردیم.

چرا که هر روزصبح و بعدازظهر با امید میرفتیم و نا امید باز می گشتیم وهر روز با بلندگو صدایشان میکردیم و جز فحش و توهین چیز دیگری از سران آنها نمی دیدیم و ما خانواده ها را مزدور! اطلاعات میدانستند وهیچ آگاهی ازپیرامون بیرون خود جزاطلاعات غلط که به آنها تزریق میشد، نداشتند.

ما با کلی بدبختی وسختی راه، با کلی امید وآرزو به دنبال آنها رفتیم تا آ نها را به آغوش خانواده برگردانیم اما حتی یک دیدارچند دقیقه ای هم با آنها نداشتیم ومن میخواهم بگویم که چرا دولتمردان ایرانی وعراقی بیشتر تلاش نمی کنند تا برای ما ملاقات بگیرند آخرعمویم و خیلی های دیگرهنگام جنگ به اسارت آنان درآمدند ودرشرایط سخت اغفال شدند و با مغزشویی آنجا ماندگارشدند و حالا میخواهند به کشورشان بازگردند ولی سران خائن سازمان مانع میشوند. ما شاهد بودیم که امریکاییها ازآنان حمایت میکنند ومانع ملاقات ما با عزیزانمان میشوند درحالیکه عراق مال دولت وملت عراق است وبایستی امریکاییها ومجاهدین ازعراق اخراج شوند وآنوقت است که پای عمویم به دنیای آزاد میرسد واز شر آنها رها میشود.

دوهفته تمام با تحمل شداید زیاد درآن دشت وکویر بی آب ونان هرروزمیرفتیم گریه و زاری میکردیم وهرچقدر بچه ها را صدا میکردیم جوابی نمی شنیدیم چونکه آنها را زندانی کردند واجازه داشتن ارتباط با ما را ندارند.

چند سال غصه ندیدن عمویم را در دل داشته باشم!؟. بابا من هم آدمم دوست دارم عمو داشته باشم. این حق من نیست که برای یکبارهم که شده عمویم را ببینم؟ خسته شدم ازچندتا عکس تکراری از25 سال پیش. چرا درک نمی کنید من میخواهم عمویم را ببینم. عمویم با پدرم دوقلو هستند. کجای اسلام نوشته که دوتا برادر دوقلو را ازهم جدا کنید. آ نها به هم وابسته اند.

پدرم سالهاست که ناراحتی اعصاب گرفته است من هم بعد از بازگشت به ایران بدون آ نکه با عمویم ملاقاتی داشته باشم ناراحتی اعصاب وروان گرفتم و دائم با دکتر در ارتباط هستم و تحت نظر قرارگرفتم. آخر کجا دیده اید که یک دختر 16 ساله پایش به دکتراعصاب باز شده باشد؟

آی دولتمردان عراق وایران وآی مدافعین حقوق بشر دست به کار شوید و با تلاش بیشتر زمینه انجام ملاقاتمان با عزیزانمان را فراهم کنید. عوضش را ازخدا بخواهید.

درپایان باز تکرارمی کنم من خواهان دیدارعمویم هستم. حق من است که عمویم را درآغوش بگیرم ومن مطمئن هستم اگرعمویم پیش ما برگردد ناراحتی اعصاب پدرم نیز به پایان میرسد.

واقعا این ظلمی که برخانواده ها ازجانب رجوی شده است تمامی دارد یا ندارد!؟

خدایا توخودت شاهد باش وکاری کن رنجهای ما تمامی داشته باشد وخانه وکاشانه ما با بازگشت عزیز از دست رفته مان روشن و منورگردد.

اکبرآقا که با علی اصغردوقلووبشدت علاقه مند به برادراسیرش هست بواسطه دخترجوانش پیامش را به علی اصغرمیرساند طوریکه مهتاب خانم درنامه دیگری برای عمونازنینش مینویسد:

سلام به عموی عزیزم

من همون برادرزاده ات هستم که سال 82 در سن 8سالگی با قلبی بی قرار و دستی لرزان برایت نامه نوشتم. پدر و مادرم حضورأ برایت آورده بودن و تو جواب نامه ام رو داده بودی از من خواسته بودی به دیدارت بیام و من سال89 اومدم برای دیدنت ولی افسوس از سر نکبت رجوی گوربگور شده موفق به ملاقات نشدیم.

حالا من 21سالم شده و بی قرارتر از گذشته مشتاق دیدار عمویی هستم که تا به حال او را ندیده ام و این فاصله برای ما که تو یکی یکدانه ما و برادر دوقلوی پدرم بودی خیلی سخت است,نمیدانم چه بگویم از کجا بگویم از دلتنگی های بی وقفه یا از اشک ریختن های خلوتی….هرچه بگویم به بی قراری های من انباشته میشود.

عموجان نمیدانم موفق به خواندن نامه من میشوی یا نه ولی من دوست دارم برایت بنویسم برایت از دلتنگی هایم بنویسم از بی قراری هایم از چشم انتظار بودن هایم از گوش به زنگ بودن هایم از پیگیری هایم در سایت های مختلف که شاید بتوانم عکسی و خبری از تو پیدا کنم نمیدانم این جدایی و فاصله تا به کی ادامه دارد و چه موقع خاتمه پیدا میکند و همچنان ما چشم انتظارت هستیم و خواهیم بود که به لطف خدا هرچه زودتر این جدایی تمام شود و حسرت عمو داشتن و به آغوش کشیدنش برایم کشته شود و بتونم داشتنت رو در کنارم حس کنم,

و این بود جزئی از بغض های چند ساله ام.

به امید رهایی وبازگشت اسرای گرفتاردرفرقه بدنام رجوی به دنیای آزاد خاصه آغوش پرمهرخانواده

روح مرحومه مغفوره رقیه فرخنده شاد

پوراحمد

خروج از نسخه موبایل