در نشست طعمه چه می گذشت – قسمت دوم

در قسمت قبل تا جایی گفتم که در نشست یکی یکی بلند می شدند و به من بد و بیراه می گفتند. مزخرف می گفتند، مواردی که به من می گفتند ربطی به من نداشت. از بس سرم داد می کشیدند احساس می کردم چادر روی سرم خراب می شود. فرزانه همه را ساکت کرد و به من گفت با چه کسانی محفل داری؟ اسامی آنها را بگو..

***

بعد از اینکه فرزانه گفت گزارش کامل برای من و نشست بنویس و بیار، اولین کاری که کردم این بود که با کسانی که محفل داشتم رساندم که از اینها رکب نخورید. چون من تجربه آن را داشتم. مثلا در نشست به دروغ به من می گفتند فلانی گفته من با فواد محفل داشتم من هم باور می کردم و می گفتم درست گفته، بعد هر دوی ما را سوژه نشست می کردند. دو سه روزی از بد و بیراه و توهین نفس راحتی کشیدم.

در مقر جهانگیر یکی از شکنجه گران فرقه رجوی سراغ من آمد و گفت تکلیفی که خواهر فرزانه در نشست گفت انجام دادی؟ من هم در جواب گفتم خیر. او گفت اگر گزارش ننویسی مزدور شناخته می شوی و سازمان تو را اخراج می کند. به نفع خودت است که وقت بگذاری و گزارش خودت را بنویسی. من هم در جواب گفتم گزارشی ندارم بنویسم کار شما فقط شده کوبیدن من .

بعد از 3 روز مجددا فرزانه همه را در چادر (دیگچه) جمع کرد و گفت به کسانی که گفتم گزارش بیاورند، گزارش آوردند؟ جهانگیر از روی صندلی بلند شد و گفت من با فواد صحبت کردم و او گفت من گزارشی ندارم بنویسم. مگر می شود گزارشی نداشته باشد! فرزانه مرا صدا کرد و گفت مگر نگفتم گزارش بنویس چرا گزارش ننوشتی؟ این همه تو در مناسبات محفل داشتی و مناسبات ما را شخم می زدی. حال گزارش ننوشتی؟! همان شگرد همیشگی که گفتم را می خواست بر سر من پیاده کند و در ادامه گفت فلانی گفته من با فواد محفل داشتم و کلی خراب کاری در مناسبات با هم داشتیم . من هم در جواب گفتم فلانی را بیاورید اگر گفت من با فواد محفل داشتم من مسئولیت می پذیرم. این را که گفتم فرزانه گفت یعنی می گویی من دروغ می گویم؟ و جمع را بر علیه من شوراند.

آنقدر بد و بیراه گفتند که حالت تهوع گرفتم. همه را ساکت کرد و گفت تو اخراجی! می روی به خروجی و بعد تو را به زندان ابوغریب منتقل می کنیم . من که از مناسبات فرقه رجوی خسته شده بودم، گفتم اشکال ندارد مرا به زندان ابوغریب منتقل کنیدو مرگ یک بار، شیون هم یک بار . این را که گفتم مجددا جمع در چادر ریختن روی سرم. یکی می گفت این بریده است. یکی می گفت نفوذی است. یکی می گفت ضد انقلاب خواهر مریم است و دارد به شورای رهبری و خواهر مریم دهن کجی می کند و …

فرزانه گفت برو سوله وسایلت را جمع کن که بروی خروجی . می خواست مرا بترساند . من از خدا می خواستم که بروم خروجی و بعد از خروجی به زندان ابوغریب. زندان را به فرقه رجوی ترجیح می دادم . بعد از نشست جهانگیر سراغ من آمد و گفت چکار کردی؟ گفتم وسایلم را جمع کردم. در جواب گفت پس تو بریده ای و رفت بعد از یک ساعتی برگشت و به من گفت بیا برویم. پشت سوله ها اتاقکی بود که مرا به اتاقک برد و گفت فعلا همینجا باش تا تعیین تکلیفت کنیم. من هم در جواب گفتم خروجی اینجاست؟ به آن بر خورد. گفت لیاقتت همین است و رفت.

فکر کنم 5 روزی در اتاقک بودم. یک فلاسک چای و یک کلمن آب در اتاقک گذاشته بودند و وعده های غذایی درست و حسابی به من نمی دادند. بعد از 5 روز آمدند سراغم و گفتند بیا برویم که با تو کار دارند. می خواستم وسایلم را بر دارم که گفتند وسایل نیاز نیست. شک بر انگیز بود. با 2 نفر از کادرهای فرقه مرا به یک سالن بُردند. نام این سالن را نمی دانستم. بعدها فهمیدم نام سالن، میله ای است.

وارد سالن که شدم چند نفری روی صندلی نشسته بودند. معلوم بود که اوضاع تشکیلاتی آنها خراب تر از من بود. روبرو را نگاه کردم یک میز و چهار صندلی گذاشته بودند. نیم ساعتی در سالن نشسته بودم که درب سالن باز شد و مهوش سپهری (نسرین)، مهدی ابریشمچی، عباس داوری و احمد واقف وارد سالن شدند. پشت میز و صندلی نشستند. مهوش سپهری بدون مقدمه گفت با تو چکار کنیم؟ می توانیم همین جا دفنت کنیم و آب از آب تکان نمی خورد.

فرزانه که با من کینه شتری داشت و در مقر موزرمی با هم موردی داشتیم و مشخص بود که فرزانه سفارش مرا به مهوش سپهری کرده بود. نسرین مرا صدا کرد و گفت تو از جان سازمان چه می خواهی؟ چرا این همه خراب کاری می کنی؟ محفل می زنی، به شورای رهبری با عینک جنسیت نگاه می کنی. چرا حرف نمی زنی؟! شریف ملعون شکنجه گر به نسرین گفت اجازه بدهید من همین جا او را ادب می کنم. کاری با او می کنم که نام خودش را فراموش کند. احمد واقف و عباس داوری هم به مهوش سپهری گفتند گزارشات خیلی بدی از این بریده به ما رسیده. مهوش حرف آنها را قطع کرد و گفت اگر شریف (مهدی ابریشمچی) بود او را به ابوغریب منتقل می کنیم ولی سر تو را زیر آب می کنیم و به زندان ابوغریب منتقل نمی کنیم. می خواهی بروی ابوغریب خوش گذرانی؟ در زندان ابوغریب به تو بد نمی گذرد بر عکس به تو خوش می گذرد زبان عراقی ها را هم بلدی .

در جواب گفتم گزارش نویسی من ضعیف است من گزارش نمی توانم بنویسم. این را که گفتم نسرین شروع به فحش دادن به من کرد و در ادامه گفت خراب کاری را بلدی؟ گزارش نویسی را بلد نیستی؟ وقاحت و دریدگی این زن حد و مرز نداشت و در ادامه گفت چند جلسه در نشست های خواهر و برادر هم شرکت نکردی. تو مرز سرخ را رد کردی. و این بخشودنی نیست. جدا شدن را از ذهنت بیرون کن.

در ادامه گفت یک فرصت به تو می دهم که بروی وسایلت را از اتاقک جمع می کنی و می روی در جمع و در نشست های خواهر و برادر شرکت می کنی و در خواهر و برادر ذوب می شوی، شاید از این وضعیت اسفناک در بیایی . مجبور شدم به سوله استراحت بروم بهتر است بگویم سوله استراحت کبوتران . در سوله یگ گزارش نوشتم و در گزارش قید کردم شما ما را چه می بینید؟ حیوان هم در این سوله استراحت نمی کند. سوله پُر از کبوتر است. وقتی خواب هستیم فضله کبوتر روی سرمان می ریزد. آنهم از سرویس های بهداشتی و حمام های صحرایی. نه از سرویس می شود استفاده کرد و نه از حمام . خود شما می توانید در چنین وضعیتی زندگی کنید؟!

ادامه دارد …

خروج از نسخه موبایل