هشدار محتوا: خاطرات این نوشته حاوی توهینها و تهدیدهای جنسی است که ممکن است برای برخی خوانندگان آزاردهنده باشد. هدف از انتشار، نشان دادن خشونت و تحقیر سیستماتیکی است که بر زندانیان اعمال میشد.
همانطور که در داستان زندگیام گفتم آن زمان جوانی روستایی و شورشی بودم که از مناسبات سادهٔ روستا امده بودم و فکر میکردم این جماعت هم ساده و صادقاند، ولی وقتی با رهبری و مناسبات دروغین و دغلکارشان روبهرو شدم، گیج شدم . منظورم طبیعتاً آدمهای معمولی آنجا نیست، آنها هم بدبخت بودند مثل من، منظورم رهبری و سران است که همچین مناسباتی ساخته بودند.
خوانندگان عزیز بازجوئیها خیلی ریز و حساب شده بود مثلا درباره اینکه چرا به سربازی رفتهای؟ دوره خدمت وظیفه در سه مرحله و هر مرحله بین دو تا سه روز طول می کشید. نمونه سوال و جوابها به این شکل بود.
حسن محصل میپرسید: انگیزهٔ بهسربازی رفتنت برای خمینی چی بوده؟
جواب: انگیزه که نبود؛ زورم کردن رفتم.
حسن محصل: چطور؟ چگونه؟ کی و به چه نحو رفتی؟
جواب: اواخر سال ۱۳۶۵، روز پنجشنبه از اسلامآباد به ترمینال رفتم و سوار مینیبوس شدم تا برم روستا. بین اسلامآباد و گهواره، در یک ایست بازرسی ژاندارمری مرا از مینیبوس پیاده کردن و گفتن کارت پایان خدمت. من سربازی نرفته بودم و داشتم درس میخواندم. کتابهام گرفتن و کنار جاده پرت کردن و گفتن: «کشور در حال جنگه، تو درس میخوانی؟ باید بری سربازی.» مرا سوار نفربر نظامی هشتچرخ کردن و بردن پاسگاه گهواره. بازداشت شدم تا اینکه پدرم مطلع شد و به پاسگاه آمد و کتبی تعهد داد که مرا بفرستد سربازی ووو
حسن محصل: چرا فرار نکردی؟ دوست داشتی مزدوری کنی؟
جواب: چرا فحش میدی؟ والله کشور در حال جنگ بود و دلم میخواست از خاک ایران و مردمش دفاع کنم.
حسن محصل: خیلی غلط کردی، در چه نیرویی بودی؟
جواب: در ارتش.
حسن محصل: کدام لشکر و تیپ؟
جواب: در ارتش، لشکر ۲۸ سنندج، گردان تکاور، گروهان یکم، در منطقهٔ عملیاتی مریوان.
حسن محصل: پس در ارتش خمینی و اون هم نیروی ویژه؟ تو حزباللهی بودی که راهت دادن؟ اعتراف کن!
جواب: من در ارتش ایران بودم؛ خود فرماندهان ارتش تشخیص دادن و منو فرستادن. من حق انتخاب نداشتم.
حسن محصل، در حالی که تا بنا گوش سرخ و برآشفته می شود و کف از دهان و لب و لوچه کبودش روی سرم سرازیر شده بود و آب دهانش به سر و صورتم میخورد گفت:
مادر قحبه عوضی، پفیوز، احمق گیر آوردهای؟! خودتی! ارتش ایران اینجاست و اسم آن ارتش آزادیبخش ملی ایران است. فهمیدی؟ احمق بدبخت نادان خمینی زده! یک مرتبه دیگر اسم ارتش رژیم را به اسم ارتش ایران بیاوری چوب توی آستینت می کنم تا از حلقومت بزنه بیرون، شیر فهم شد؟!
جواب: سکوت و فرو خوردن
سؤالها ادامه داشت: در چند عملیات شرکت داشتی؟
جواب: در سه یا چهار عملیات.
س: عوضی دقیق بگو مگر صد باربهت نگفتم دقیق جواب بده بی شعور، گراز، مگر تا حالا به پاسدارها بازجوئی پس ندادی؟ از آنها مثل سگ می ترسیدی! و مثل بلبل جواب می دادی! ولی حالا به مجاهد که با حیا و شرم است می رسی سر بالا جواب می دهی؟ می خواهی مثل پاسدارها باهات رفتار بشه؟ ما تجربه شاه و شیخ را داریم اگر میخواهی تا نشانت بدهم مادر قحبه!
ج- سه عملیات.
س: اسم بده جون بکن وقت نداریم! رژیم تو را فرستاده وقت ما را بگیری وما را سرگرم کنید تا سرنگونی به عقب بیفته! کور خواندی خواهر مجاهد مریم هوشیار است تو خوابی، بدبخت مزدور آشوب به پا کن!
ج – عملیات نصر 6 و نصر 7 وعملیات بیت المقدس 5
س: در کجا و چه منطقه ای؟!
ج – عملیات نصر 6 و نصر 7 در منطقه جنگی میمک و مهران در استان ایلام و بیت المقدس 5 در منطقه جنگی مریوان ارتفاعات کله قندی و سنگ معدن.
س – چه سمتی داشتی؟!
ج – سرباز صفر بودم!
محصل: توغلط کردی تو وحشی! خدا هم جلو دارت نبوده، سرباز صفر؟! خاک توی اون سرت که دروغ می گوئی و فکر می کنی ما نمی فهمیم؟! ( یک کف گرگی توی سرم می زند طوری که در گردنم کمی درد می پیچد) تو گفتی و ما باور کردیم! راست بگو، زود باش بالا بیار و خودت را راحت کن، و ما راهم خلاص!
ج – راست گفتم.
مهدی کولوته: فکر کنم برادر جلال خوب گرفتید! درحالی که به من رو کرده می گوید: حیدر داری از چیزی فرار میکنی بهتر است با ما رو راست باشید هم برای خودت خوب است و هم برای ما! درد سر نده.
ج – والله من که چیزی ندارم و منظور شما را خوب متوجه نشدم. می شه بگید منظورت چیه؟
مهدی: خوب می فهمی و داری ما را دور می زنی!
ج – به خدا قسم نمی فهمم.
حسن محصل: خوب می فهمی اگر نفهم بودی به سازمانی که نیم قرن فعالیت و مبارزه با شاه و شیخ با افتخار پشت سرخود دارد و در این راه با 120 هزار شهید تقدیم خلق قهرمان کرده در یک جمع150 نفره بلند نمیشدی وآن هم همه داغدار، یکی برادرش شهید شده و یکی خواهرش و یکی پدر و یا مادرش، تو الدنگ دهاتی میگی سازمان شما انحصار طلب است. ای خاک توی اون سرت بکنند. اگر با همین دستهای خودم تکه تکه ات نکردم .!چند تا از سربازان و نیروهای عراقی را کشتی؟!
ج- هیچی. نمی دانم .
س: چطور نمی دونید خودت را به خریت نزن من می دونم تو چه وحشی ای هستی! صدتا دویست تا چند تا رو کشتی قرمساق مادر قحبه فکر کردی با یابو طرف هستی؟ این 22 سال است با آدمهای وحشی و پاسداری که مناسبات پاک سازمان را به هم می زنند سروکار دارم! چرا اونجا را به هم ریختی؟! چرا اون وضع اسفناک را پیش آوردی؟ می دونید؟ 100 رزمنده و مجاهد خلق از دستت شاکی هستند و در خواست محاکمه صحرائی داده اند! به تمام تشکیلات سازمان توهین کردی و زیر علامت سوال بردی و خون شهیدان این جنبش را لگد کوب کردی! باید جواب بدهی در ایران خمینی زده اگر سه نفر، فقط سه نفر درحالی که با انگشتانش عدد سه را نشان می دهد از دست یک نفر شاکی شوند در وسط خیابان طرف چه گناه کار باشد و چه نباشد حلق آویز می شود. توی مادر … خواهر … مزدور پفیوز بی ناموس 100 نفر برایت راپورت نوشته اند و خواهان اعدامت هستند! همین حالا بفهمند تو پاسدار بودی و خودت را به عنوان مجاهد غالب کرده بودی بین صفوف ارتش آزادیبخش، می آیند و قطعه قطعهات می کنند! باید جواب پس بدهی!
ج – من کاری نکردم جایی را بهم نریختم .
س – خفه شو، خفه شو الله کرم خمینی، شعبان بی مخ شاه، با همین دستهای خودم خفهات میکنم و در حالی که دستهایش را به جلو آورده و چنگ کرده و از دهان و لبهای کبود و آویزان شدهش آب و کف خارج میشود، به من حمله ور میشود تا مرا خفه کند و در این بین علیرضا و مهدی و اکبر از روی صندلی می پرند و او را می گیرند.
اکبر: چرا با ما صادق نیستی و برادر جلال را ناراحت می کنی او از ردههای بالاست تو باید شرم کنی که وقت او را با این چرندیات می گیری ما کار داریم بیکار که نیستیم بیایم اینجا با تو کلنجار برویم! من یک کارشناس نظامی هستم به پرسشهای من جواب بده. زمان حمله به ارتش عراق در کجای ستون بودی؟
ج – سرستون نفر دوم.
س- چه نوع اسلحه ای دستت بود؟
ج – کلاشینکف.
س – چند تا فشنگ و نارنجک داشتی ؟
ج – 5 خشاب و 4 نارنجک.
س – پس پنج خشاب، هر خشاب 30 فشنگ که روی هم رفته می شود 150 فشنگ درسته؟
ج – بله.
س – رحمت به پدر و مادرت همینجوری با ما جلو بیا، خوب در درگیری همه فشنگها را شلیک کردی؟
ج – بله معلومه که باید شلیک کنم.
س – یعنی تو 150 فشنگ و 4 نارنجک به طرف دشمن شلیک کردی؟
ج – بله درسته.
س – خوب پس یعنی در یک عملیات تو 150 سرباز را به قتل رساندی! پس در سه عملیات شرکت داشتید و هرعملیات 150 سرباز از ارتش عراق را کشتی روی هم رفته میشود چند تا؟
درآن لحظه هرکدام از بازجویان ازیک طرف به صدا درمی آیند و می گویند 450 سرباز کشتی.
حسن محصل: عصبی و برافروخته و با سیلی از رکیک ترین فحاشی ها و با داد و بیداد و پرخاشگری تمام، داد می زند برید ماشین را بیارید تا ببرم تحویل استخبارتش (ضد اطلاعات ارتش عراق) بدهم …
اینجا دیگراز سر تا پایم خیس عرق شده بود و همراه شوک و عصبانیت از کوره در رفتم و در جوابش گفتم ببین اول شما همگی از پایین تا بالا به عراق آمدید و این 20 سال است در عراق هستید، حتما اون چیزی را که می گویید همگی خوردهاید و از گلویتان بیرون زده والا چطور این چیزها را فهمیدید؟ حالا نوبت من شده بفرستید تا ببینید من می خورم یا میخورانم. یک مرتبه همگی با باریدن بدترین توهین ها و رکیک ترین فحشها ی ناموسی به من و خانواده و قوم و قبیله ام حمله ور شدند وهرکس آب دهان و تف روی من ریختند و لگد و یا سیلی نثارم کردند. حسن محصل فانسقهاش را در آورد و چند تایی زد تا اینکه زندانبانان از بیرون وارد اتاق شکنجه شدند و گفتند: صدایتان تا دوردستها می رود و ….فکر کنم علیرضا او را گرفت. یکی دو ساعت همه چیز متوقف شد.
ادامه دارد…
رضا گوران
توضیح انجمن نجات:
رضا گوران عضو پیشین مجاهدین خلق با نام اصلی علی بخش آفریدنده در دهه هفتاد جذب تشکیلات مجاهدین خلق شد. او متولد 1347 در یکی از روستاهای استان کرمانشاه است. پس از ورود به تشکیلات، نخست نام او را حیدر بخشاینده گذاشتند اما پس از گذران دوران بازجویی و شکنجه در زندانهای مجاهدین خلق باردیگر نام او تغییر یافت. رضا گوران به دلیل انتقاد به ساختار انحصار طلب مجاهدین برای مدتی طولانی متحمل سرکوب و شکنجه شد. پس از تحمل سالهای انفرادی و شکنجه که به اصطلاح “صفر صفر” شده بود، نام تازه رضا گوران را برای او برگزیدند. رضا گوران در پی سالها تلاش برای ترک تشکیلات، در سال 2003 پس از حمله آمریکا به عراق موفق به فرار از تشکیلات شد و پس از گذراندن دوران اقامت در کمپ آمریکاییها موسوم به تیف به اروپا مهاجرت کرد. او اکنون در کشور نروژ ساکن است. گوران در سال 1393 اقدام به انتشار خاطرات خود از دوران اسارتش در تشکیلات مجاهدین خلق کرد. عنوان این کتاب “میان دو دنیا، خاطراتی از سه سال اسارتم در سلولهای انفرادی قرارگاه اشرف”، است. او همچنین بخش هایی از این خاطرات را در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی فیس بوک منتشر کرده است که به تدریج در وبسایت انجمن نجات درج میشود. در این خاطرات، رضا گوران به شرح دقیق و پرجزئیات فرایند سرکوب اعضای منتقد و کسانی که خواستار ترک تشکیلات هستند و به طور خاص شخص خود، میپردازد.

