بعد از انقلاب من در آوردی رجوی ها، ضوابط بین مردها و زنها به شدت سخت و توسط سران رجوی کنترل می شد. برای سوخت زدن مردها بایستی صبح به پمپ بنزین مراجعه می کردند و زنها بعد از ظهر. من در تاسیسات کار می کردم و یک خودروی آیفا به من داده بودند که کارهای تاسیساتی را انجام دهم. یک روز بعد از ظهر مسئول ارکان مرا صدا زد و گفت با خودروی تاسیسات برو روابط این نامه را بده و سریع برگرد. من هم نامه چسب خورده و منگنه زده را گرفتم و رفتم روابط تحویل دادم. در حین برگشت آمپر سوخت خودرو را نگاه کردم و دیدم سوخت خودرو رو به اتمام است. با خودم گفتم من که تا اینجا آمدم پس باک خودرو را پُر کنم و به مقر برگردم.
وارد پمپ بنزین شدم یکی از زنها شیفت بود. پرید جلوی خودرو و گفت کجا؟ به او گفتم خودرو سوخت ندارد می خواهم سوخت بزنم. در جواب گفت نمی شود و سریع برو. به او گفتم خودرو سوخت ندارد اگر بروم تا مقر مرا نمی رساند. در جواب گفت از بس که در افکار خودت غرقی آمپر سوخت را نگاه نمی کنی! اسم و فامیل مرا گرفت و گفت 10 لیتر بیشتر نزنی و سریع برو، صبح نوبت سوخت زدن برادران است. 10 لیتر را زدم و به مقر برگشتم و رفتم پیش مسئول ارکان و به او گفتم نامه را تحویل دادم.
جمعه ها نشست مقر در سالن غذا خوری برگزار می شد. بعد از ظهر روز جمعه در سالن جمع شدیم. مسئول نشست به سالن آمد و رفت روی سن و پشت میز و صندلی خودش نشست. بعد از احوال پرسی، چند نفری رفتند پشت میکروفن و از تضادها و مشکلات کاری گفتن. من آخر سالن نشسته بودم، مسئول نشست مرا صدا زد و گفت فواد تو با مشکلی برخورد نکردی که در جمع بگویی؟ گفتم خیر . در ادامه گفت مگر می شود تو موردی یا مشکلی نداشته باشی؟! بیا پشت میکروفن من به تو می گویم تو چه موردی داری . خشکم زد با خودم گفتم باز چی شده! رفتم پشت میکروفن و مسئول نشست گفت تو خجالت نمی کشی بعد از ظهرها که نوبت سوخت زدن خواهران است به پمپ بنزین می روی؟! تو در پمپ بنزین چه غلطی می کردی؟ می خواستی انقلاب خواهر مریم را سوراخ کنی؟ من خشکم زده بود! مورد پمپ بنزین را فراموش کرده بودم.
یک سری نفرات کاسه داغ تر از آش آمدند کنار من ایستادند و می خواستند به من حمله کنند. مسئول نشست در ادامه گفت توضیح بده. من هم گفتم رفته بودم روابط نامه بدهم سوخت ماشین رو به اتمام بود حواسم نبود که بعد از ظهرها نوبت خواهران است، رفتم سوخت بزنم و کسی هم در پمپ بنزین نبود. فقط یک خواهری آنجا بود که شیفت بود. مسئول نشست گفت: همین؟ تو گفتی ما هم باور کردیم!
همگی ریختن روی سرم و به من بد و بیراه گفتند. مسئول نشست آنهایی که به من بد و بیراه می گفتند را ساکت کرد و به آنها گفت بروید بنشینید. حالا نوبت مسئول تشکیلات برادران شد. آمد پشت میکروفن و گفت تو چطور جرات کردی بعد از ظهر بروی پمپ بنزین؟ من هم گفتم مگر قتل کردم؟ در جواب گفت کاش قتل می کردی تو با این کارت به انقلاب خواهر مریم دهن کجی کردی. یک بار دیگر تکرار کنی با تو برخورد فیزیکی می شود. مسئول نشست به مسئول تشکیلات برادران گفت بیا این ضوابط را برای همه بخوان.
ضوابط خوانده شد:
مراجعه به پمپ بنزین، صبح برادران، بعد از ظهر خواهران
بعد از اصلاح صورت برادران حق ندارند اُدکلن و یا کرم به صورت بزنند
در نشست ها برادران حق ندارند پشت سر خواهران بنشینند
سلام کردن به خواهران مرز سرخ است و ممنوع است
اصلاح سر برادران بایستی معمولی باشد، طرح دار نباشد و برخورد جدی می شود .
آن روز هم نشست با سوژه شدن من به پایان رسید .
فواد بصری

