نماد سایت انجمن نجات

همان کابوس قدیمی اعضای پیشین مجاهدین خلق

دیشب دوباره همان کابوس قدیمی برگشت. این‌بار نه اشرف عراق؛ اشرف ۳ در آلبانی.

در خواب، همراه یک عضو سابق زن و پسرش وارد قرارگاه شده بودم. حضورشان به من یک حس امنیت می‌داد. با خودم فکر می‌کردم: “اگر با هم باشیم، نمی‌توانند به ما آسیبی بزنند یا ما را نگه دارند.”

اما خواب، خواب بود. همه‌چیز شبیه یک هزارتوی عجیب و بی‌انتها بود؛ راهروها، ساختمان‌ها، مسیرهای نامعلوم، آدم‌هایی که کار می‌کردند، رفت‌وآمد می‌کردند و گاهی با نگاه‌های مشکوک از کنار ما رد می‌شدند.

فکر می‌کنم این بخش خواب از همان سؤالی می‌آید که مدت‌هاست در ذهنم هست: در اشرف ۳ واقعاً روزها چه می‌کنند؟

دیگر عراق نیست. دیگر ارتش نیست. دیگر تانک و سلاح و جبهه‌ای وجود ندارد. پس باید یک نوع زندگی بسته، ساختگی و تشکیلاتی در جریان باشد؛ کاری، برنامه‌ای، نمایشی، چیزی که روزها را پر کند و ذهن‌ها را همچنان در اختیار نگه دارد.

در خواب، نگاه‌ها کم‌کم روی من می‌ماندند. انگار مرا می‌شناختند. با خودم فکر می‌کردم: آیا فهمیده‌اند من کی هستم؟

همان “بچه مجاهدینی” که از آنها جدا شد. همان کسی که سکوت نکرد. همان کسی که در یک مستند از تجربه‌اش گفت. همان کسی که از بیرون، چهره درونی این تشکیلات را نقد کرد.

برای چنین سازمانی، منتقد مستقل وجود ندارد. یا با مایی، یا دشمنی. یا هواداری، یا “مزدور رژیم”. یا مطیعی، یا “خائن”.

در دنیای آنها، کسی حق ندارد جدا شود، فکر کند، روایت خودش را داشته باشد و همزمان مزدور کسی نباشد.

وقتی زمان برگشتن رسید، باید از همان مسیرهای عجیب و خواب‌گونه عبور می‌کردیم. از بعضی گذرگاه‌ها رد شدم، اما در آخرین مانع گیر افتادم. از داخل ساختمان‌ها با هم ارتباط می‌گرفتند. حس کردم دیگر همه‌چیز روشن شده است. “خائن” شناسایی شده بود.

در خواب، فهمیدم که قرار است قیمتش را بدهم. از روی مانع فرار کردم؛ بدون اجازه، بدون تأیید، بدون اینکه منتظر بمانم کسی حق خروج بدهد.

بعد دیدم عده‌ای را در یک ردیف نشانده‌اند، مثل تک‌تیراندازهایی که قرار است مرا بزنند. اما شلیک نکردند. من وارد یک جاده عریض آسفالت‌شده شدم؛ کاملاً بی‌پناه، کاملاً در معرض دید، و فقط می‌دویدم.

بعد بیدار شدم. بدن و ذهنم خسته بود. انگار واقعاً فرار کرده بودم.

امیر یغمایی

امروز قرار بود به سمت مقصد بعدی سفرمان رانندگی کنیم، اما آن‌قدر خسته بودم که نتوانستم پشت فرمان بنشینم. جایم را با همسرم عوض کردم، روی صندلی مسافر نشستم و تمام مسیر به خوابم فکر کردم.

سال‌ها از آن جهان گذشته، اما گاهی آن جهان هنوز در خواب‌هایم مرا پیدا می‌کند. با این تفاوت که این‌بار، حتی در خواب هم، دیگر منتظر اجازه نماندم. فرار کردم.

و شاید همین مهم‌ترین بخش خواب بود.

از صفحه ایکس امیر یغمایی

خروج از نسخه موبایل