بصیرت بازیافته – قسمت دوم

خاطرات عضو پیشین فرقه مجاهدین – علی پوراحمد

تجاوز صدام به میهن اسلامی و شروع یک جنگ تحمیلی

پرواضح است که تمام توجهات مسولین نظام ازاین پس می بایست متوجه دفع دشمن خارجی باشد والبته عملا نیزتمام نیروهای ارتش وسپاه وبسیج وکمیته های مردمی وحتی مردمان عادی کشوردراین خصوص بسیج شدندوخوب است که بدانید موضع سازمان مجاهدین درخصوص جنگ تحمیلی چه بوده است.!
همچنانکه اشاره کردم درشهریورماه 1359 با یورش همزمان نیروی هوایی ارتش صدام به دهها فرودگاه نظامی وغیرنظامی وهمچنین تهاجم نیروی زمینی آن درتمام مرزهای کشور به یک جنگ تمام عیارتبدیل شد. توجه داشته باشید که درآن هنگام ارتش عراق بواسطه حمایت قدرتهای غرب وشرق ( امریکا وروسیه ) قوی وقدرتمند وکاملا ازهرلحاظ درارتش خود تسلیح شده بود.
درعوض ایران عزیزوانقلاب کرده ما هنوزنوپا بود وموقتا توسط شورای انقلاب اداره میشد وبعدازاینکه با رای راسخ وقوی ملت نظام جمهوری اسلامی شکل گرفت و بتدریج قانون اساسی نگاشته شد و مجلس شکل گرفت و…….
بهتر از حقیر مطلعید که آن هنگام استکبار جهانی و سایر شرکاء دل خوشی ازانقلاب مردم ایران با شعاراستقلال ؛ آزادی و جمهوری اسلامی نداشتند ولیکن به یمن رشادت انقلاب کرده ها خصوصا خون هفتادهزارشهید که برای آبیاری درخت انقلاب نثارشده بود؛ موقتا دستشان ازایجاد توطئه کوتاه بود ولذا به واسطه مزدوران داخلی خود که مردمان ما آنان را گروهک میشماردند، درگوشه وکنارکشور درصدد آشوب وشیطنتهایی برآمدند که چندان موثروکارسازنبود ولیکن تهاجم ویورش همه جانبه صدام تحت الحمایه شرق وغرب به انقلاب نوپا ومردمش جدی ترین تهدید بالفعل به شمارمی آمد و طلب میکرد که نظام نوپا با امتش جانانه وارد کارزارمیشدند ودرسی فراموش نشدنی به صدام متجاوز میدادند که در تواریخ بنویسند و بترسانند بیگانگانی را که حتی درمخیله خویش توطئه مجدد علیه ایران اسلامی را در سر بپرورانند.
متعاقب تجاوز تمام عیارعراق به ایران با شروع یک جنگ تحمیلی در جلساتی دراقصی نقاط ایران خط سازمان به هواداران منتقل شد وحرف این بود که  ‌” صدام به ایران تجاوزنکرده است بلکه با تحریک ایران جنگ فی مابین شروع شده است وعملا ایران آغازگرجنگ بوده است. این جنگ ناعادلانه هست وغیرمشروع . لذا ازجانب ما دخالت درجنگ وهرگونه مشارکت درجنگ به نفع نظام ایران وجمهوری اسلامی خواهد بود ونتیجتا ما ازاین غائله کنارخواهیم کشید ” !!
حال با یادآوری موضع مجاهدین درقبال جنگ تحمیلی قضاوت را بعهده مخاطبینم میگذارم ولیکن توجه داسته باشید که موضع مجاهدین برای هوادارانش دردرون مناسبات با موضع اتخاذ شده و انعکاس یافته بیرونی بکلی متفاوت ومنافقانه بود. چراکه درموضع اتخاذ شده بیرونی اعلام کرد که میخواهد درحفاظت ازوطن درمقابل تجاوزصدام درجبهه وجنگ مشارکت داشته باشد وبتدریج که نظام ایران وملتش درگیرمقاومت جانانه با دشمن متجاوزبودند به ناگهان مجاهدین هیاهوبه راه انداختند که برغم تمایل ما درشرکت درجنگ ودفع متجاوز, نظام ایران سنگ اندازی داشته ومانع هست که درجبهه های جنگ وارد شویم.! واقعیت امربعدها با مدارک انکارناپذیرازجانب نظام ودست اندرکاران واقعی جنگ مشخص شد که سازمان مجاهدین ازپشت نیروهای ایرانی را هدف قرارمیدادند و اطلاعات موقعیتهای نظامی ایران را به دشمن می فروختند ویک جورهایی وطن فروشی را آغازکرده بودند که درادامه دیدیم که چگونه بعدازآشوب 30 خرداد وفرارازکشوردر عراق پناهنده صدام شدند وازنزدیک مزدوری را به عیان گذاشته ونقش ستون پنجم را آنچنانکه دلخواه صدام باشد، بازی کردند ودردیدگان ملت ایران خائن ومزدورشناخته شده وتا به ابد نابخشودنی شدند.
دلم میخواهد نیم نگاهی هم به تابلوی سراسرشرف ومشحون ازرشادت وپاکباختگی وبیگانه ستیزی سربازان وسلحشوران نبرد ازامت همیشه بیدارایران زمین هم داشته باشیم. درهرکوی و برزن وشهروروستا از اقصی نقاط ایران که وارد میشوی نوشته است کوی شهید جنگ تحمیلی بنام…….. خیابان شهید ……… شهرشهید پرور……….. ودهها تابلوازچهره های شهدای جنگ تحمیلی ودفاع مقدس درهرروستا وشهرکه هرایرانی که به تماشایش می نشیند با افتخارتمام تحسین میکند ویک احساس بدهکاری درخود به این شهدا می بیند وبنظرم حتی به زندگان آن که درمنظرایرانیان به جانبازشناخته میشوند. ولی من دراین لحظه که این متن را با اختیاروازصمیم قلبم مینویسم وبا خود وانصاف واندرون خود وخدای خود خلوت کردم یک احساس دیگری هم به شهدای جنگ ورزمندگان آن دارم وآن اینکه احساس شرم میکنم واعتقاد عمیق دارم که  شرم یک احساس انسانی وانقلابی وعمیقا خداپسندانه است .
خدایا شهدای جنگ نزد توسرافرازند وروزی میخورند وتکلیفشان مشخص است . زندگان وجانبازان آن نبرد سهمگین هم که مشخص است که خود شهیدان زنده اند وحی وحاضر. بیشمارازآنان به واسطه آسیب داشتن ازجنگ خصوصا بمباران شیمیایی روزانه میمیرند وزنده میشوند وبدینسان لحظه مره قیمت میدهند ووقتی با یکا یک آنان دیدارمیکنی وبه گفتگومی نشینی خدا شاهد هست که درقبال ایمان وروحیه سرشارازجنگندگی شان آدمی کم می آورد . به به وهزارتحسین . فتبارک الله احسن الخالقین.
خدایا حداقل دردهای ناشی ازجراحاتشان را خود تسکین والتیام ببخش وتوان وانرژی صدچندان ببخششان. آمین یا رب العالمین.

اتحاد عملی با بنی صدرلیبرال
شروع جنگ تحمیلی وتوجه وبسیج عمده قوای نظام به این امرخود موجب شد که سازمان مجاهدین ازفرصت وخلاء بدست آمده درراستای کسب قدرت ومطامع شیطانی خود, با تمام توش وتوان با ارزشهای انقلاب وارد کارزار ضد مردمی شود وبدنبال رای گیری باشد که دراین مسیربا همسوشدن با شماری دیگرازشخصیتها وگروههای چپ وراست توانست رئیس جمهوروقت بنی صدررا هم به جوال خود کشانده وفریب دهد.
درآن ایام نظام جمهوری اسلامی درپی دفاع ازتمامیت کشورصدروصد وبا تمام امکانات درگیرمصاف با تجاوزدشمن خارجی بود ومطلقا یادم نمیرود که ازطرفی دیگردرجای جای میهن بتوسط گروههای به اصطلاح سیاسی که درصدرشان سازمان مجاهدین بود,آشوب وبلوا به راه افتاده بود که البته بی هزینه هم نبود.
روند همکاری واتحاد عینی مجاهدین با بنی صدردراجتماع 14 اسفند 1359 به بلوغ رسید. به ظاهرسخنران اجتماع مذکوررئیس جمهوروقت ابوالحسن بنی صدربود ولیکن این سازمان بود که با تمام توش وتوان سازمانده ومجری توطئه ای بزرگ علیه مصالح ملی کشوربود وبا شم ضد انقلابی خود بخوبی توانست به زعم خود به منظوردستیابی به قدرت زودرس , خشونت طلبی را به اوج برساند وزمینه سازشروع فازتروروخشونت عریان علیه حاکمیت وحامیانش باشد.
درآن ایام بخوبی به یاد دارم که بنی صدرآنچنان بتوسط سازمان اغفال وطعمه شده بود که مطلقا گوشش به نصیحتهای پدرانه امام بدهکارنبود وبه نقطه ای رسید که بواسطه رای مجلس عزل وازکاربرکنارشد ودرخانه های تیمی سازمان جای گرفت .

مقطع فازنظامی واعمال تروریستی
سازمان ودرراس آن شخص رجوی خائن به زعم خود با یدک کشیدن سابقه مبارزاتی وسیاسی خود درزمان شاه ملعون مدعی بود که پیشتازقیام ومالک انقلاب 57 بوده ولیکن امام توانسته آنرا ازآنان برباید! لذا  نه فقط سهمی ازقدرت وصدارت بلکه تمام وکمال آنرا میخواستند وچون با درایت بی نظیرامام به آنان میدانی داده نشد ودستشان ازهمه جا قطع شد ؛ درروند کارشکنی وشرارت خود البته با یارگیری سایرکوته بینان ازجمله رئیس جمهوروقت بنی صدردست به عملیات کورتروریستی کوچک وبزرگ زدند با این ایده وآرزوی نابخردانه که شش ماه نظام را ساقط وخود به قدرت بنشینند!
روند فزاینده تشنج طلبی ازسوی مجاهدین دقیقا ناشی ازوهم وخیال وتوهم رجوی برسرکسب قدرت درکوتاه مدت بود وخود موجب شد که بتدریج درمقابله با نظام دست به سلاح ببرد و وارد مرحله وفازجدیدی ازخشونت واقدامات تروریستی علیه تمامیت کشورازمسولین نظام تا مردمان عادی کشوربشود.
رجوی درتحلیل کودکانه وبی خردانه خود گمان میکرد که با چند عملیات سنگین ازجمله انفجاردفترحزب ودفترنخست وزیری وبا به شهادت رساندن شماری ازسران نظام به قیام عمومی نزدیک شده و قدرت را تصاحب خواهد کرد !
درحالیکه با ورود سازمان به مرحله وفازنظامی وتوسل به خشونت وترور, باعث شد که خود سازمان متحمل ضربات سنگین وکمرشکن شده و خیل عظیم هواداران بیدفاع سازمان دستگیروقربانی بشوند وهمزمان سران سازمان ازجمله رجوی به اتفاق بنی صدربزدلانه وملبس به لباس زنانه با آرایش زنانه ازکشورخارج شوند.
ازآن پس پایان فعالیت علنی سیاسی وشروع یک فازدیگرتوام با فعالیت غیرعلنی وایضا تروریستی بود که لاجرم نیروهایش نیزمی بایست خودرا با فازجدید انطباق داده ودرصورت وفادارماندن به خانه های تیمی سازمان پناه بیاورند.
شخصا با وجود زاویه ای که بخاطرشرایطی که سازمان پیش آورده بود داشتم ؛ ولیکن دراثرالقائات سازمان  مبنی برسرخ بودن شرایط وبیم ازدستگیری مجبورشدم بالاجبار درس وتحصیل وزندگی وخانه وخانواده را ول کرده وبا شروع فازجدید به خانه های تیمی سازمان روی بیاورم ودیگرعلنی نشدم.
درآن مقطع هنوزبه زورسن وسالم به 16 رسیده بود وایضا دراثرکم انگیزه بودنم ؛ جوخه های ترورسازمان صلاح ندیدند که درتیم تروریستی وارد کارشوم ودر پشت صحنه درتهیه پول وخانه تیمی گمارده شدم.
مردادماه سال 60 که ازقضا مصادف با ماه رمضان بود, نیمه شب فرمانده یک تیم عملیاتی بنام سیامک برکچی به اتفاق یک نفردیگرشبانه به خانه تیمی ام آمدند ودرحالیکه سعی داشتند متوجه صحبت شان نشوم ازانجام یک عملیات خبردادند وحول آن پچ پچ میکردند. پس فردای آنروزخبرعملیات کوردرواحد بسیج لفمجان ازتوابع لاهیجان درشهرپیچید وبسا تنفرعمومی ازمردم ازاین آدمکشی را برانگیخت . عناصربسیجی شبانه ودرخواب درسحرگاهان ماه رمضان به واسطه یک نفوذی ویک تیم سه نفره ناجوانمردانه مورد سوء قصد قرارگرفته وحاصل آن 5 شهید وشماری دیگرمجروح بود. خبررا که شنیدم نیمه شب خانه تیمی را ترک کردم وفردایش جهت اهداء خون به مجروحان این حادثه خونین به بیمارستان بازکیاگوراب مراجعه کردم وازآن پس داوطلبانه ارتباطم را با سازمان وخانه تیمی بطور کامل قطع کردم .
بعدازیکی ودوهفته متواری بودن ودربدری کشیدن وخوابیدن درجنگل وزیرپلها بالاخره بتوسط آقای بهروزکهزادی مدیرهنرستانی که خود درآن تحصیل میکردم ؛ دستگیرشدم.

یک ونیم سال بازداشت
با شروع فازنظامی وعملیات تروریستی قربانیان زیادی ازدوطرف گرفته شد ولیکن رجوی فرصت طلب که همیشه درپی حفظ جانش بود بزدلانه ازکشورآنچنان که یادآورشدم خارج شد ونیروهایش بی آنکه بخواهند وآگاه باشند درمخمصه ای گیرکرده که راه بازگشت وبرون رفتی نبود الا اینکه بخواهند ازجان وزندگی خود قیمت بدهند وقربانی شوند.
زندان فرصتی بود که بیشتربتوانم بدورازاحساسات صرف , سازمان ومقاصدش را بشناسم وازآن فاصله بگیرم. ولیکن دیگرکارازکارگذشته بود ومیبایست با تحمل زندان قیمت همکاری دوونیم ساله خود با سازمان را می پرداختم .
درآن مقطع مصاحبه افشاگرایانه یک زندانی نادم بنام سیامک برکچی روی سایرزندانیان خیلی موثربود. وی بیرون زندان وتا قبل ازدستگیری ام مسول من هم بود وفرماندهی چندعمل تروریستی ازجمله حمله تروریستی به پایگاه لفمجان را نیزبعهده داشت که حاصل آن شهادت وجراحات جدی شماری ازاعضای همان پایگاه مقاومت محلی بود که فوقا توضیح داده شد.
حال چه مشیتی بود سیامک درزندان به خودش آمده بود و ضمن ندامت ازاعمال جنایتکارانه خود به افشای رجوی وتشکیلات مافیایی آن می پرداخت ازجمله مصاحبه های متعددی هم دراین زمینه با رسانه ها وجراید محلی بعمل آورد.
یادم نمیرود که سیامک که اهل سیاهکل وتحصیل کرده دردانشگاه اراک بود درپس روشنگری ازماهیت تروریستی سازمان به محوریت شخص رجوی , مدام می گفت ” قاتل من رجوی است . ” ونه رئیس دادگاه که حکم اعدامم را خواهد داد. شخصا حکم اعدامم را خواهم پذیرفت ولیکن میخواهم با افشای چهره رجوی , نادم ازکارنامه سیاهم بمیرم شاید که مورد عفو وبخشش خدا درروزقیامت واقع شوم .

مقطع آزادی اززندان ووصل مجدد به سازمان
متعاقب آزادی اززندان بلافاصله درصدد ادامه تحصیل برآمدم وبه همان هنرستان حوزه تحصیلیم مراجعه کردم که قرارشد یک معرفی نامه ازجانب مدیرآموزش وپرورش استان گیلان داشته باشم که به مجرد ورود به اتاق کارمدیربه ناگهان با آقای کهزادی مواجه شدم که سابق مدیرهنرستان لاهیجان وعامل دستگیری من بودند. با دیدن من خیلی خوشحال شدند ومرا برادرانه درآغوش کشیدند وبعدازاندکی خوش وبش معرفی نامه با یک سفارش ویژه دردستم دادند وبرایم آرزوی موفقیت درادامه تحصیل کردند.
با وجود رهایی اززندان وادمه درس وتحصیل تعهد داشتم که بطورهفتگی خودم رابه زندان معرفی بکنم که متاسفانه این عمل که صلاح خودم بود را نفهمیدم ونسبت به آن دافعه داشتم ولیکن عملا به این تعهد وفادارماندم.
سازمان با ورود به فازنظامی طبعا ضربات سنگینی هم متحمل شده وتقریبا سروبدنه اصلی تشکیلات به خارج ازایران منتقل شده بودند ومداوما تلاش هم داشتند که درروند فعالیتهایشان با اعضا وهواداران قطع ارتباط شده خود وصل شوند ومجددا به طعمه خود درآورند. درهمین راستا با استفاده ازتتمه نیروهایش درداخل کشوربه تشکیل به اصطلاح هسته های مقاومت پرداخت که درابتدا فعالیتهای ایذایی داشته باشند ودرادامه درصورت فعال نمودنشان به خارج اعزامشان بکنند که درهمین راستا تشکیلات خارج ازکشور با من نیزبواسطه تلفن ارتباط برقرارکردند . وقتی دیدم که میخواهند درداخل کشورفعال باشم ومن تن به این کارنمیدهم ومدتی هم ارتباطم را قطع کردم برایم یک پیام رادیویی گذاشتند مبنی براینکه وضیعتم درداخل کشورسرخ است وبزودی دستگیروزندانی وطبعا بخاطرسوء پیشینه ام شکنجه واعدام خواهم شد. من هم متاسفانه فریب دروغ سازمان را خوردم و باردیگرطعمه سازمان شدم.

اعزام به پاکستان
درتاریخ آذرماه 1363 به اتفاق محمدباقرکشاورزازجداشدگان ازفرقه رجوی به آدرسی که ازسازمان گرفته بودیم به سمت زاهدان راه افتادیم.درنزدیکی میدان چه کنم زاهدان برحسب قرارومدارازپیش تعیین شده به یک هتل رفتیم تا به واسطه رد وبدل کردن یک رمزبا طرف خودمان که یک قاچاقچی بود, آشنا ووصل شویم .
محمدباقرکشاورزبرای عادی سازی آورکت کره ای برادرش که عضوبسیج محله شان بود را به تن داشت ودرضمن ریش هم گذاشته بود . قاچاقچی بومی بلوچ که نامش نظربود به محض دیدن ایشان ازترس اینکه به تله افتاده , بزدلانه پا به فرارگذاشت وغیبش زد. یکساعتی معطل ماندیم وگوئیا طرف ضمن تماس با سازمان متقاعد شده بود که آقای کشاورزنیزخودی است , مجددا به هتل نزدمان آمد وبه خارج ازهتل هدایتمان کرد وسواریک تویوتای بیابانی شدیم. نظرمدام به راننده اش میگفت که فقط سریع برووبعدازطی مسافتی ازجاده منحرف شدیم ودرآن دورترمتوجه یک موتورکاوازاکی شدم که به مجرد نزدیک شدن به آن , پیاده مان کردند ودوتایی سوارموتورشدیم . راننده موتورآن مسیرخاکی وبیابانی توام با دست اندازشدید را با سرعت میرفت تا اینکه درنقطه ای متوقف شد وخودروی بیابانی دیگری ازراه رسید وعقب آن سوارشدیم وساعتی بعد مجددا سواریک موتورشدیم وهوا کم کم روبه تاریکی رفت تا اینکه دریک منطقه کپرنشین اسکان داده شدیم .
اولین باربود که به توریک شبکه قاچاق افتاده بودم وترس ورم داشته بود. وقتی زندگی بشدت فقیرانه کپرنشینان بلوچ را دیدم خیلی متاثرشدم وداخل کیف خود هرچه خوراکی وپول داشتم مخفیانه وبه دورازچشم قاچاقچی ها به آنان دادم . برایمان ازدانه های گیاهی محلی پختند وبعنوان شام خوردیم وآن طرف ترمتوجه شدم دارند دو راس شتربارگیری میکنند که به سمت مرزوخاک پاکستان عازم شویم .
شبانه حرکت را با تحمل سرمای سوزان کوه ودشت آن دیاربه صبح رساندیم ودرسپیده دم صبحگاهان فی مابین دوتپه ماهور ازترس لونرفتن درشیاری اختفاء گزیدیم. منتظرمانیدم که مجددا ادامه مسیرتا مرزو ورود به خاک پاکستان را شب که ازراه برسد, ادامه بدهیم. دراین فاصله زمزمه هایی ازجانب دوقاچاقچی صاحبان شترمبنی براینکه اقدام به ادامه مسیرخطرناک است وحتما توسط عناصرگشت مرزی دستگیرخواهیم شد به گوشمان رسید ولیکن دربرخوردهایشان علائمی دیدیم واحساس کردیم که ازما انتظارپاداش دارند که دوست وهمراهم محمدباقرکشاورزمبلغی به آن دو داد وقضیه به راحتی فیصله داده شد.
هوا که گرگ ومیش شد وحسابی تاریکی همه جا را دربرگرفت سواربرشتربه حرکتمان تا مقصد ادامه دادیم وصبح زود بی آنکه بفهمیم وتصویرروشنی ازآینده زندگیمان داشته باشیم , ازخاک وطن زیبای خود خارج شده وپا به خاک پاکستان گذاشتیم .
بدون اتلاف وقت به سمت یک خودروی تویوتای بیابانی هدایت شدیم ودرعقب آن نشستیم . راننده ونفرهمراهش درحالیکه لباس بلوچی به تن داشتند با آق بانو سروصورت خودرا نیزپوشانده بودند ونفرهمراه که کسی جزقاچاقچی اول ( بقول خودشان کانال ) یعنی نظر نبود ازخودروپیاده شد وازما خواست که با آق بانو سروصورت خودرا بپوشانیم تا بتوسط گشت وپاسگاههای مرزی پاکستانی شناسایی نشویم چونکه داریم بطورغیرقانونی وارد خاک کشورشان میشویم.
ابتدا یک منطقه کاملا دشتی را با سرعت تمام پیمودیم وساعاتی بعد به ما گفتند که نزدیک شهرکویته پاکستان هستیم . وارد شهرکه شدیم بلافاصله درهتل اقامت گزیدیم وشب را درآنجا ماندگارشدیم .
دردقایقی که نظربا ما هم نشینی داشت گفت که سازمان برای جذب وانتقالتان به پاکستان خیلی تلاش وهزینه کرد ودرادامه گفت دستکم به من وشبکه ای که با من کارمیکنند دویست هزارتومان پاداش داده است (سی سال پیش دویست هزارتومان مبلغ کمی نبود ).
فردایش صبح زود ازهتلی واقع درکویته با خودروی شبکه قاچاق نظربه سمت کراچی حرکت کردیم ودرهتلی مستقرشدیم . دوروزتمام با اقامت درهتل بسیارکثیف وبی ستاره درانتظارورود ودیداربا یک رابط ومسول سازمانی بودیم . تا اینکه صبح روزسوم اقامتمان یک فرد بلوچ ورابط سازمان بنام عظیم نارویی ( ازجمله قربانیان 52 تن دراشرف ) به ملاقاتمان آمد وبلافاصله و یکراست ما را به یک پایگاه تشکیلاتی سازمان منتقل کرد.
مسول پایگاه شخصی بنام مشفق کنگی بود که برادرش بنام محمدکنگی هم به اتفاق ده نفردیگردرهمان پایگاه بودند. بعدها متوجه شدم که علاوه براین پایگاه چند پایگاه دیگربرای اقامت موقت هواداران اعزامی ازایران درنظرگرفته بودند.
چندروزپیاپی سرگرم پرکردن فرم های اولیه برای پذیرش بودم تا اینکه قرارشد شخص مسولی مرا ببیند وازاین بابت صرفا برای انجام آن دیداربه پایگاه دیگری رفتم . این شخص سوالات زیادی ازمن حول وضعیت امنیتی کشورخصوصا شهرلاهیجان کرد وازوضعیت هواداران بیرون وداخل زندان لاهیجان پرسید وسرآخرخودش را مسعود شمس لفوتی بانام مستعارصالح معرفی کرد وگفت من هم همشهری شما هستم . ( ازقربانیان عملیات مرصاد )
نتیجه وماحصل این دیداراین شد وگفت که خوب است که به واسطه آشنا بودنم با افراد زیاد قطع ارتباط شده شهرلاهیجان وحومه, به کشورفرانسه رفته واقامت بگیرم ودربخش اجتماعی برای تماس وجذب با این افراد فعالیت بکنم  که شخصا نیزبدان راضی بودم تا اینکه برنامه شان عوض شد و مجبورشدم  به عراق اعزام شوم.
مدتی هم به اتفاق یک مسول حقوقی برای گرفتن پاسپورت به یو ان مراجعه کردیم که به دلایلی که ازآن بیخبربودم بی آنکه نتیجه ای بگیریم دریافت پاسپورت وادامه پیگیری آن به بعد موکول شد که خود نیزازدوزوکلک های سازمان بود .
یکروزمجید عالمیان که ازجمله مسولان تشکیلات پاکستان بود به پایگاه ما آمد وجلسه ای برگزارکرد. قبل ازجلسه افراد حاضردرپایگاه را به خط کرد وازجلونظام وازراست نظام داد تا با این فرمان نظامی بتواند خط خودش را پیش ببرد. درجلسه بی هیچ مقدمه ای اشاره کرد که خط مقدم نبرد درکردستان ایران وعراق است ونه اروپا ! لذا مقدمات کارشما جهت اعزام به عراق انجام خواهد شد وبزودی عازم عراق میشوید وبه پیشمرگه های ما درکردستان خواهید پیوست .
جلسه که تمام شد پشت سرش به اتاقش رفتم وازوی خواستم که نیامدم که به کردستان وعراق بروم . میخواهم پیگیرودریافت پاسپورت ازیو ان باشم تا به اروپا بروم همانطوریکه مسعود شمس لفوتی قولش را به من داده بود.
آقای عالمیان از مسولین وقت پاکستان که درحال حاضربازجو وشکنجه گرخروجی اسارتگاه اشرف درقسمت پرسنلی سازمان اشتغال دارد, با شنیدن نظرم برآشفت وگفت شمس لفوتی چکاره است !؟ این من هستم که مشخص میکنم نیروهای جدیدالورود چه بکنند وچه نکنند وکجا بروند وکجا نروند…..
فردایش مسول پایگاه صدایم زد وگفت تا تعیین تکلیف نهایی ,قرارشده است که درقسمت ارتباطات کارکنی وبه اتفاق وی دریک مغازه اجاره ای واقع درمرکزشهرکراچی که کارش پاسخگویی به تلفن ودریافت پیام بود , رفتم وبمدت یک ونیم ماه درآنجا مشغول شدم .
دراین مکان که خودشان سرپل ارتباطی می نامیدند گاها مسولانی ازسازمان می آمدند وبرای جذب نیروها وهوادرانشان ازداخل کشورواعزام شان به پاکستان با آنان تماس میگرفتند وبه انحاء مختلف ازجمله ترساندنشان مبنی براینکه وضعیت تان قرمزشده ونیروهای امنیتی ایران به دنبال شما هستند ودرصورت دستگیری شکنجه واعدام خواهید شد , آنان را طعمه خود کرده وازکشورخارج می نمودند.
دقیقا نیمه بهمن ماه 1363 بود که مجید عالمیان به همان مغازه ارتباطات آمد واینبارخیلی نرم وملایم تر به من گفت که تصمیم براین گرفته شده که من به مدت شش ماه به کردستان وعراق بروم وازآنجا به خارجه اعزام خواهم شد چرا که ازاینجا اعزام به اروپا نداریم!
دو روزبعد به اتفاق چهار نفر دیگرجهت اعزام به عراق با پاسپورت جعلی به فرودگاه رفتیم وبا هماهنگیهای ازپیش تعیین شده وباج دهی به کارکنان فرودگاه بی آنکه درصف انتظارو بازرسی قراربگیریم خیلی محترمانه به واسطه یکی ازکارکنان ترانزیت یکراست به داخل هواپیما مشایعت شدیم وروی صندلی خود نشستیم.

ورود به عراق وپذیرش سازمان
درفرودگاه عراق مطابق هماهنگیهای ازپیش انجام شده درسالن انتظارمنتظرنشستیم تا رابط سازمان بیاید وما را تحویل بگیرد. دراین فاصله با دیدن عکس بزرگ صدام درسالن ترانزیت حس عجیبی داشتم و تنفرازصدام متجاوزبه کشورمان تمام وجودم را دربرگرفته بود.با خودم گفتم درخاک عراق چه کارمیکنم !؟ کشوری که به دستوررهبرش به خاک کشورما تجاوزکرده وبسا شهید ومجروح گرفته وانبوه ویرانی ببارآورده است وحال من یک جورهایی پناهنده یک متجاوزوقاتل وعامل جنایت علیه هموطنانم شدم ومطلق نمی توانستم دربدو ورود به عراق این تناقض بزرگ وآزاردهنده را هضم کنم . این صحنه اولین جرقه ای بود که درخود احساس کردم وحالت شوک داشتم ولیکن چاره ای نداشتم وناگزیربه پذیرش عواقب آن بودم .
بواسطه رابط وپیک سازمان ازفرودگاه عراق بعدازیک توقف کوتاه درمرکزشهربغداد برای صرف نهار, بتاریخ هفده بهمن ماه 1363 یکراست به محل پذیرش نیروهای جدیدالورود به پایگاه جلیلی واقع درمنطقه مرزی سردشت درخاک عراق انتقال داده شدیم .
درپذیرش وقت با مسولیت داود ابراهیمی وحسین اصفهانی یکماه تمام مشغول کسب آموزشهای تئوری تشکیلاتی شدیم که شامل فراگیری ضوابط ومقررات وعمدتا گوش کردن به نوارهای صوتی آموزشی  مسولین دفترسیاسی ازجمله فرهاد الفت با نام مستعارمنوچهررا شامل میشد.

بیانیه دفترسیاسی سازمان
متعاقب پایان یافتن یکماهه دوران پذیرش مصادف بود با تحولی شگرف درساختارایدئولوژیک تشکیلاتی ونظامی ودراصل شروع وبنیاد تبدیل سازمان مجاهدین به یک فرقه مخرب کنترل ذهن را به همراه داشت که درادامه عمیقتربه آن خواهیم رسید.
دربیانیه دفترسیاسی وکمیته مرکزی سازمان با معرفی مریم قجرعضدانلوبعنوان همردیف مسول اول وقت سازمان ( رهبری نوین ) که رجوی بود, خبرازیک تحول وانقلاب ایدئولوژیک درونی دادند ومدعی شدند که دارند علیه تبعیض جنسی می شورند وباید که زنان هم بتوانند درمقام رهبری یک جنبش وارد بشوند!
درآن بیانیه آمده بود ” درگذرخلاق وخونین ازدنیای استبداد واستثماربه جهان حریت وعدل ویگانگی ودربرخورد با مساله ی رهایی زن که ازنقطه عزیمت یک انقلاب ایدئولوژیکی درونی بود , مجاهدین به طاق ایدئولوژیکی بالا بلندی که مبین یک ارتقای کیفی عقیدتی وتشکیلاتی است , دست یافتند”
متعاقبا تمام مسولیتها , رده ها ومواضع سازمانی باطل اعلام شد وجلسات متعدد ” انقلاب ایدئولوژیک ” درتمام سطوح تشکیلاتی سازمان برقرارگردید وابلاغ رده و موضع تشکیلاتی هرعضوسازمان منوط به عبوریکایک آنان ازبحث وبقول خودشان کوره گدازان انقلاب ایدئولوژیک واعلان بیعت مجدد با رهبری نوین سازمان بود و تا توانستند درمناسبات درونی بحث وفحص آوردند که هدف غایی این تحول شگرف دردرون سازمان برجسته کردن رهبرعقیدتی شخص رجوی بوده است یعنی گستره ولایت مطلقه رجوی برتمامیت سازمان به بهانه معرفی مریم قجرعضدانلودرموضع همردیف مسول اول سازمان که البته واکنشهای منفی متعددی هم درسطوح مختلف تشکیلات دربرداشت وموجبات ریزش وجدایی ازسازمان دربین مسولین تا سایراعضای تشکیلات شد.
درضمن دربیانیه فوق خبرازدواج فرخنده توحیدی وانقلابی ! مریم ومسعود نیزاعلام شد.
دراین گیرودارودرپس جلسات مغزشویی سه ماهه به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیکی برای اولین باردرتاریخ 20 خرداد 1364 بیانیه شورای مرکزی سازمان بتوسط علی زرکش درموضع جانشین مسول اول وفرمانده سیاسی – نظامی سازمان ( علی زرکش درجریان عملیات مرصاد بتوسط سازمان به قتل رسید) با ذکراسامی بیش از570 تن با کلیشه امضاهاشان که با رهبری نوین بیعت کرده بودند , منتشروبیرونی شد.
( شورای مرکزی سازمان تشکیل شده است از: اعضای دفترسیاسی – اعضای مرکزیت – اعضای اجرایی مرکزیت –  معاونین ومعاونین اجرایی مرکزیت ومسولین نهادها )

دوران هنگ آموزشی
دوران آموزش هنگ را درپایگاه تدین که درچند کیلومتری پایگاه پذیرش جلیلی بود , را درنیمه دوم اسفندماه 1363 بتوسط دوتن ازمربیان هنگ بنامهای کاک جلیل ( حیدری که ازسازمان جدا شده ودرسوئد زندگی میکند ) وکاک جاوید( که درعملیات قربانی شده است ) به اتمام رساندم.دراین دوران با کارکرد سلاحهای سبک ازجمله کلاشینکف وژ3 ویوزی و کلت وخلاصه ای ازرزم انفرادی آشنا شدم .

دوران رفع ابهام
بدلیل اینکه جدید الورود بودم ومی بایست دوران آموزشی هنگ را طی می کردم نتوانستم درجلسات به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک که درتمام سطوح درمراکزمختلف پایگاههای مرزی وشهری شروع شده بود, شرکت کنم وهمزمان یک اتفاق عجیب دیگر دربهار1364درتشکیلات رخ داد که تمام جلسات مربوط به انقلاب ایدئولوژیک را تحت الشعاع قرارداد وآن بحث رفع ابهام بود.
جریان بدین قراربود که درسالن غذاخوری , سرویس های بهداشتی ونقاط دیگردرپایگاههای مختلف  شعارهایی برعلیه سازمان خصوصا شخص رجوی نوشته شده بود وهمچنین عمده تیم های عملیاتی که تحت عنوان شکستن طلسم اختناق که برای انجام تروربه داخل کشورمیرفتند, قبل ازشروع عمل دستگیروضربه میخوردند وکمتربه عراق بازمی گشتند, رجوی درجمعبندی آن دوران نتیجه گرفت که لابد درداخل مناسبات ازطرف ایران نفوذی داریم و این عامل شکست تیم های عملیاتی درداخل کشوروخرابکاری دردرون مناسبات بوده است ولذا به این بهانه بحث رفع ابهام را دردوپایگاه عمده منصوری وغیور( ماوت ) راه انداخت تا تمام سازمان ازمسولین گرفته تا اعضا باید که ازاین مقطع عبورنمایند.
خودم بعدازاتمام دوران هنگ به پایگاه غیورکه درمنطقه ماوت عراق قرارداشت , بمنظورسازماندهی منتقل شده بودم . مسولین رفع ابهام دراین پایگاه مهدی افتخاری ( ناصر) مهدی براعی (احمدواقف ) محمود مهدوی وجلال منتظمی ( کاک جعفر) ومحمد حیاتی (سیاوش ) بودند.
دراین داستان صحنه سازیهای زیادی کردند وبه همه مارک نفوذی وخائن میزدند وبه اذیت وآزارشان می پرداختند ودراتاق های تاریک  حبس وزندانی کردند وبازجویی وبازرسی وبعضا کتک کاری که خلاف آنچه که به تهمت وافترا بسته بودند را ثابت کنند. همه خلع سلاح وصرفا عده ای مسلح حفاظت ونگهبانی پایگاه غیوررا بعهده داشتند.
دراین وانفسا ازامثال من که جدید الورود بودیم وازدوران پذیرش وهنگ به تازگی فارغ شده بودیم درغالب تیم های نگهبانی وحفاظت استفاده کردند. قبل ازآن مرا جهت رفع ابهام به اتاق مسولینی که فوقا اسامی شان را ذکرکردم بردند. ازمن سوالاتی که البته حکم بازجویی داشت حول سابقه هواداری وزندان ودوران قطع وچگونگی وصل مجدد به سازمان کردند که پاسخ دادم ولیکن مسولین جلسه به حرفهایم اعتمادی نکردند وگفتند که گول ادعایت رانمی خوریم ومیدانیم که تونفوذی هستی وخبرداریم که دردوران زندان به مرخصی میرفتی والان به عراق اعزامت کردند تا به ما ضربه بزنی وبه محافظین جلسه دستوردادند وی را چشم بند بزنید وبه زندان ببرید تا تکلیفش مشخص شود. بلافاصله چنین کردند ودریک اتاق دیگررهایم کردند. یکساعت بعد مجددا خواستند که به جلسه شان بروم. وقتی وارد جلسه شدم محمود مهدوی که اهل مازنداران است گفت که من درجریان پروسه هواداری وزندان ووصل مجدد واعزام کمال کوشالی ( اسم مستعارخودم ) به خارج کشورهستم وبه لحاظ سلامت امنیت وی را تضمین میکنم . ( محمود مهدوی همان کسی بود که بعنوان سرپل خارج کشوری با من تماس گرفته بود وعامل وصل مجدد من به سازمان واعزام به پاکستان بود که من وی را نمی شناختم ) وبدین سان ازمقطع رفع ابهام به این سادگی عبورم دادند ودرمواضع حفاظت ونگهبانی مشغول شدم .
درخاتمه دوران رفع ابهام عملا به نتیجه ای نرسیدند ونفوذی درکارنبود بلکه رجوی با طرح این بحث میخواست شکست خط تروردرداخل کشوررا ماست مالی کرده وبپوشاند.

برچسب‌ها

دیدگاه خود را ارسال نمایید