مجاهدین در دفاع مقدس – قسمت چهارم

گزیده ای از کتاب: « اردوگاه 15تكریت »
خاطرات جانباز آزاده: « میكائیل احمدزاده »
*اسارت مجدد
وقتی به هوش آمدم، دیدم دیگران نسبت به من سر حالتر هستند و ما در قرارگاه دژبان هستیم، یعنی همانجا كه ما را شناخته و تعقیب كرده بودند. یك نفر عراقی که گویا اهل كركوك عراق بود، به زبان تركی از ما پرسید شما از كجا آمدید؟ ما هم گفتیم: در بیابانها سرگردان بودیم و نمیدانستیم كجا هستیم و كجا میرویم.
پرسید ماشین را از كجا پیدا كردید؟ جواب دادیم در یك بی راهه مانده بود.
فرمانده دژبان در محل حاضر شد و دستور داد سریعاً ما را به اردوگاه اسرا تخلیه كنند، چون خودشان در دروازه ی سومار مأموریت دیگری داشتند. لذا زیاد سؤال و جواب نشدیم. گزارشی هم از سرقت خودرو دریافت نكرده بودند تا بفهمند ما از اردوگاه فرار كردیم. آنجا هم لطف الهی شامل حال ما بود.
پای سرگروهبان موسوی شكسته بود و بسیار ناله میكرد. او را با یك دستگاه وانت به جای نامعلومی بردند. بقیه ی ما را سوار بر یك دستگاه تویوتا كردند و به پادگان ذوالفقار بردند. نمی دانستیم بخندیم یا گریه كنیم؛ باز هم به جای اول بازمی گشتیم.
وارد پادگان شدیم. لحظه ای اضطراب وجودمان را گرفت كه شاید كسی فرار ما را به گوش عراقیها رسانده باشد. نگران بودیم.
وارد سوله شدیم. كسی متوجه موضوع نبود. حتی دوستان نزدیك هم تا آن لحظه كه بیشتر از چند ساعت طول نكشیده بود، باور نمی كردند که ما تا سومار رفته ایم و دوباره برگشته ایم. اگرچه نتوانسته بودیم فرار كنیم، اما ته دلمان راضی بودیم و احساس غرور می كردیم که جرأت كرده بودیم تا آن سوی مرز پیش برویم.
بعدها متوجه شدیم اگر ما سالم وارد ایران می شدیم، عملیات عراقیها پایان یافته بود و بعد از ظهر آن روز بازمی گشتند. زیرا عملیات مرصاد علیه مجاهدین از سوی دلاوران ارتش و سپاه از تنگه ی چهارزبر به سوی مرز بین المللی آغاز شده بود و ما می توانستیم كشته شدگان وآوارگان نیروهای عراقی و مجاهد را با چشم خود ببینیم. از سویی هم اعتقاد داشتم شاید عمر ما به پایان نرسیده بود و سرنوشت این بود كه اسیر شویم و زنده بمانیم. شاید اگر وارد ایران می شدیم، نیروهای ایران ما را با مجاهدین اشتباه می گرفتند و می كشتند.
*اردوگاه دائمی
آن روز، روز پایانی برای دشمنان كشور بود. برای ما هم آخرین روز وداع با وطن و آغاز اسارتی طولانی بود. آن روز باید اردوگاه را تخلیه می كردند. ما را وارد سوله ها کردند. دو ساعت نگذشته بود كه بچه ها خبر دادند تعداد بسیار زیادی اتوبوس وارد اردوگاه شد. همه از لای درزها به بیرون نگاه می كردیم. راست می گفتند، اما هنوز نمی دانستیم چه می شود. طولی نكشید که عراقیها درهای سوله ها را باز كردند و ما را به محوطه ریختند. یك سرگرد در جمع حاضر شد و سخنان او را به فارسی ترجمه می کردند. با عجله و دستپاچگی گفت:
ایران قطعنامه ی 598 را پذیرفته، لیكن ما مجبور شدیم به ایران حمله كنیم و بسیاری از شهرها را تصرف كنیم. صدام نظرش این است حالا كه شما تا اینجا آمدید، ما شما را به زیارت كربلا خواهیم برد و از آنجا از مرز بصره به ایران خواهیم فرستاد. لذا اتوبوسها به این منظور در اینجا حاضر شدند. ما انتظار داریم از مهمان نوازی ما راضی باشید و كاری انجام ندهید كه پشیمان شوید، چون جنگ تمام شده و ما مسئول هستیم که شما را به وطن خودتان بفرستیم و اگر شرایط اینجا خوب نبود، به علت كمبود امكانات است.
آنگاه ما را به ستون یك سوار اتوبوسها كردند. سخنان سرگرد عراقی دروغ بود. او می خواست ما تا رسیدن به اردوگاه دائمی، مشكلی ایجاد نكنیم. علت دستپاچگی او هم به علت آغاز عملیات ایران علیه عراق بود كه ضربات سنگینی را متحمل شده بودند. هنگامی كه او برای ما سخنرانی می كرد، نیروهای عراقی در حال فرار بودند.
33 اتوبوس اسرای ایرانی را به سمت بغداد حركت دادند. از اینکه از این اردوگاه وحشتناك خارج می شدیم، راضی بودیم. می دانستیم هرجا ببرندمان، بهتر از اینجا خواهد بود. من و دیگران با دقت تمام و کنجکاوانه مناظر بیرون را نگاه می كردیم و در ذهن خود همه ی نقاط و امكانات عراق را با كشورمان مقایسه می كردیم. من با دید اطلاعاتی، كوچكترین زوایا را نگاه می كردم.
از داخل شهرها كه می گذشتیم، عراقیها ما را فحش میدادند و حرکات زشتی نشان می دادند. تعداد کمی هم از اسیر شدن ما ناراحت بودند، ولی اكثراً خوشحال بودند و پایكوبی و شادمانی می كردند.
ساعتی بعد به بغداد رسیدیم. از روی پل تاریخی و معروف دجله عبور كردیم. رودخانه ی بسیار زیبا و پرآب دجله در زیر پای ما قرار داشت. از این پل حساس با انواع و اقسام ســـلاحهای پدافند هوایی مانند یک پادگان محافظت می کردند.
رود دجله و فرات از كنار این شهر باستانی می گذشت. از بركت همین رود قسمت زیادی از شهر سرسبز و خرم بود. ما با دیدن عظمت و بزرگی رود به یاد تشنه لبان صحرای كربلا افتادیم. چگونه این آب را به روی یاران امام حسین (ع) بسته بودند؟
اتوبوسها از كنار شهر كربلا گذشت. به نگهبانان می فهماندیم زیارت چی شد؟ اما خبری از زیارت نبود. همه با چشمان اشك آلود به مناره های طلایی رنگ حرمین نگاه می كردیم. دیدار این تربت پاك آرزوی جوانان مخلص و مؤمنی بود كه در حسرت طواف این ضریح مطهر در بیابانهای تفتیده ی جنوب و كوههای سر به فلك كشیده ی كردستان به شهادت رسیدند. از شدت شوق دیدار سالار شهیدان خون می گریستیم. صدای گریه و زاری ما چنان شدكه محافظین عراقی احساس خطر کردند. بالاخره با وجود خواهش و تمنا برای زیارت، ما را با سرعت زیاد از كربلا بردند.
همه ناراحت بودیم. بعضی ها دیگران را دلداری می دادند كه زیارت خواهیم رفت و شكایتها از این عهدشكنان خواهیم كرد. انسجام خود را از دست ندهید. روحیه داشته باشید. ما راه طولانی و سختی در پیش داریم. با جان و دل آماده باشید و جلوی دشمن استوار و دشمن شكن باشید. با این سخنان كمی آرام می گرفتیم.
از بیابانهای وسیع عبور می كردیم. جز خاك نامرغوب و دشت وسیع چیزی دیده نمی شد. از دیدن آن مناظر، حالِ آدم گرفته می شد. شهر معروف تكریت را هم دیدیم كه از صدقه سری صدام به شهر آبادی تبدیل شده بود. از این شهر مانند پادگانی محافظت می شد. از هر چهار گوشه به وسیله ی انواع ضدهوایی و موشكهای زمین به هوا پوشش داده می شد و با خاكریزهای بلند احاطه گردیده بود. به خاك این شهر كه فرزندی مانند صدام را به بار آورده بود، لعنت فرستادم.
بالاخره به مقابل اردوگاه بزرگ اسرای ایرانی در استان صلاح الدین رسیدیم. همه از جای خود بلند شدند تا زندان خود را از بیرون نظاره کنند. در آن لحظات سعی میکردیم مناظر را به خوبی در ذهن خود بگنجانیم.
تعداد بسیاری اردوگاه با ساختمانها و تأسیسات مختلف در اشكال و ابعاد گوناگون در هر سوی این منطقه دیده میشد. محلی خشك و عاری از آب و علف بود؛ و صحرایی كه تا چشم كار می كرد، كویر بود.
یقین پیدا کردیم که روزگاری بسیار سخت و وحشتناک در پیش داریم. محافظان عراقی اردوگاه، با دیدن اتوبوسها در جلوی دربها صف می كشیدند. آنها چوب و چماق و كابل و شیلنگ و سیم خاردار و حتی لوله ی آب به دست داشتند.
اتوبوسها توقف میكردند تا تعدادی اسیر را جهت تکمیل ظرفیت ساختمانها به آن اردوگاه تحویل دهند. اسرای تازه وارد را مجبور می كردند از داخل دو صف 50 متری كه به تونل مرگ معروف بود، بگذرند. با هرچه كه در دست داشتند، بر سر و روی اسیرها می زدند. می خواستند زهر چشم بگیرند.
لحظات بسیار وحشتناكی بود. هر اسیر در ابتدای ورود تا خروج از تونل بیش از 80 یا 90 ضربه می خورد. دست و پاها می شكست. چشمها بیرون می ریخت. عراقیها هم بی توجه می كوبیدند.
همه باید كتك می خوردند؛ استثنایی نبود. ظرفیت هر اردوگاه كه تمام می شد، به سوی اردوگاه دیگر حركتمان می دادند. فاصله ی اردوگاهها از هم چندصد متر بیشتر نبود. این ساختمانها را سال 1965 و هنگام آغاز جنگ اعراب و اسرائیل، به اصطلاح برای اسكان نیروهای عرب در حال جنگ ساخته بودند و به خاطر شکست ارتش اعراب تا شروع جنگ تحمیلی بلااستفاده مانده بودند. هر ساختمان پنجره های كوچكی داشت و كف و سقفش بتونی بود. محوطه عاری از هر درخت و روییدنی بود. تنها تانكرهای بلند آب اردوگاهها از هر سو جلب توجه می نمود.
اسرای ایرانی را بین اردوگاهها تقسیم می کردند. نوبت اتوبوس ما كه رسید، اردوگاههای كوچك پر شده بودند. ما را در ساختمانهایی بی دروپیکر و استفاده نشده تخلیه كردند كه نه حصار داشت و نه امكانات رفاهی و آب و دستشویی و حمام. از دوستانمان جدا شدیم و هركدام به اردوگاهی افتادیم. حدود 2500 نفر از ما را به این قسمت بردند.
*اردوگاه شماره 15 تكریت
این اردوگاه تازه تأسیس، اردوگاه شماره 15 نام داشت. موقع پیاده شدن، عراقیها با ضربات سهمگین، ما را هم به باد كتك گرفتند و به زور وارد آسایشگاه ها كردند. یكی از دوستان شوخ طبع نوشته ی عربی را روی دیوار خواند كه نوشته بودند: «عاش البعث»، یعنی زنده باد بعث. او بعد از كتك خوردن مفصل گفت كه این آش بعثی بود، فردا هم با چلوی بعثی از ما پذیرایی می كنند!
در بین ما بچه های سپاه و بسیج و حتی عشایر و مردم عادی بودند. آسایشگاه مانند طویله بود. درهای آهنی داشت كه از پشت بسته می شد. هر آسایشگاه هشت پنجره ی كوچك داشت. جلوی آسایشگاهها با سایبان بتونی پوشیده شده بود، به طوری كه نمی شد آسمان را از داخل دید. تهویه ای در کار نبود و كلید برق در بیرون بازداشتگاه و داخل اتاق نگهبانان بود. لامپ های آسایشگاه را شبها تا صبح روشن می گذاشتند.
شماره ی آسایشگاه ما پنج شد. ظرفیت هر آسایشگاه 50 نفر بود، در حالی كه 162 نفر را جا داده بودند. حتی نمی توانستیم راحت دراز بكشیم. مجبور بودیم مقابل هم و ضربدری بخوابیم و پایمان مقابل چشمان نفر جلویی قرار می گرفت. اندازه گرفتیم، هركس 30 در 70 سانت جا داشت. نمی توانستیم به پشت بخوابیم. همه یكطرفه استراحت می كردند.
روز اول از آب و غذا خبری نبود. روی بتن كف آسایشگاه دراز كشیدیم. اصلاً نمی توانستیم كامل دراز بكشیم. این کار نوبتی صورت می گرفت. همه غرق عرق بودیم. از شدت گرما تعدادی از حال رفته بودند. بوی بد همه جا را گرفته بود. از دستشویی خبری نبود. اكثراً بیماری ریوی سختی گرفته بودند. تعدادی، از جمله خودم، مجروح بودیم و به علت سردی محل جراحت و عذاب وحشتناک زخم، نای حركت نداشتیم. صدای شیون و زاری مجروحها و پیرمردان بلند بود.
همه را مجبور كردند كه پیراهن و پوتین و كفشها را به بیرون آسایشگاه بریزیم تا آنها لباس راحت به ما بدهند. این هم از ترفندهاشان بود. آنها به علت كمبود نگهبان و نبود حفاظت فیزیكی مناسب پیرامونی، می خواستند كسی نتواند فرار كند و در صورت فرار، به علت نداشتن كفش و لباس شناسایی و دستگیر شوند. هركس تنها یك شلوار به تن داشت. همه برهنه بودیم و تا سه ماه خبری از لباس نبود.
من شلواری داشتم كه خیلی مقاوم بود و پاره نمی شد، اما شلوار بعضیها یا مناسب نبود یا پاره بود. دشمن توجه ای نداشت. این رفتارهای غیر انسانی را از نازیهای آلمانی هم نشنیده بودیم. وقتی اعتراض می کردیم، می گفتند به علت زیادی اسرا حساب کار را نکردیم و اکنون كمبود امكانات داریم.
نگهبانان داخل برجكهای پیرامون اردوگاه سربازانی علیل بودند كه با یك دست عصا داشتند و با دست دیگر تفنگ. این نشانه ی كمبود بسیار شدید نیروی انسانی در عراق بود. روحیه ی سربازان در اثر طولانی شدن جنگ، بسیار ضعیف بود. همه ی مردم عراق را از كار و زندگی انداخته بودند. به جای اینکه دولت صدام را مجبور به پایان جنگ كنند، تلافی اش را سر ما درمی آوردند. هرگاه ایران پیشرفتی در جنگ داشت، سربازان عراقی به جان ما می افتادند و تا حد مرگ شكنجه مان می كردند. به این طریق عقده های خود را خالی میكردند.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.