زندگی من در سازمان مجاهدین خلق – قسمت ششم

در قسمت قبل گفتم که نفرات زیادی از خارجه با فریبی که از رجوی خورده بودند به عراق و پادگان اشرف منتقل شده بودند. این بار رجوی می خواست وزنه سنگینی را بردارد! عملیات فروغ جاویدان یا دروغ جاویدان سوم مرداد 1367 شروع شد و 7 مرداد 1367 پایان یافت. جمهوری اسلامی ایران عملیات را مرصاد نام گذاری کرد و رجوی شکست سنگینی را از ایران خورد.

ضربه شکست چنان سنگین بود که رجوی و دار و دسته اش تا چند ماه نتوانستند در پادگان اشرف خودشان را جمع و جور کنند. بعد از شکست رجوی دستور عقب نشینی را داد و کسانی که زنده مانده بودند همراه با زخمی ها به پادگان اشرف بازگشتند. در آن ایام فضای اشرف خلوت و سوت و کور بود. خیلی از نفرات چه مرد و چه زن کشته شده بودند و خیلی ها هم زخمی شده بودند. امداد در پادگان اشرف پُر از زخمی ها بود تخت خالی وجود نداشت. در راهرو ها زخمی ها را جهت مداوا می خواباندند. کسانی که از خارج آمده بودند اکثرا کشته شده بودند و آنهایی که زخمی شده بودند آش و لاش شده بودند.

یک روز به سالن غذا خوری مراجعه کردم یک سری از نفراتی که با فریب از خارجه آنها را به پادگان اشرف منتقل کرده بودند دور هم نشسته و فضای خیلی بدی در آنها حاکم بود. بحث این بود که ببینید چه بلایی بر سر ما آوردند! در خارج داشتیم زندگی خودمان را می کردیم. با چند دلار و وعده های دروغ ما را به عراق منتقل کردند و ما را به این روز انداختند. اینجا جای ما نیست. اگر مادر فلانی از من پرسید پسرم کجاست؟ چه جوابی دارم به او بدهم! پسرش کشته شده چه کسی می خواهد جواب مادر او را بدهد؟! اینها (منظورش سازمان مجاهدین بود) سر ما کلاه گذاشتن و به ما دروغ گفتند. اینها بایستی در این عملیات نابود می شدند و همه از دست اینها راحت می شدند.

در مابقی مقرها هم فضای خوبی حاکم نبود. سران سازمان به رجوی گزارش داده بودند که فضای بدی در پادگان اشرف حاکم است. رجوی شیطان صفت نشست عمومی با کل نفرات برگزار کرد و در نشست خطاب به نفرات گفت شما را چه شده؟ شما فکر می کنید که ما شکست خوردیم؟ ما پیروز شدیم. در واقع ما با عملیاتی که انجام دادیم ارتش آزادی بخش را بیمه کردیم.

پس از گذشت مدت زمانی همه افراد را سازماندهی کرد و مجددا نشست عمومی برگزار کرد و گفت می خواهیم با صاحبخانه (منظورش صدام بود) یک ارتش زرهی شویم. صحبت کردم قرار شد به ما زرهی و سلاحهای سنگین بدهند. آماده شوید برای آموزش زرهی . در ادامه گفت افسران عراقی مسئولیت آموزش زرهی به شما را پذیرفتند. رجوی می دانست از پس جمهوری اسلامی بر نمی آید و اگر یک بار دیگر بخواهد با حکومت ایران روبرو شود نابود خواهد شد . آموزش زرهی یک ترفند بود برای سر گرم کردن افراد در واقع با این کار می خواست برای خودش زمان بخرد.

طرح رجوی فقط زرهی کردن و یا مکانیزه کردن ارتش نبود، طرح های فراتری داشت ( توضیح خواهم داد ). رجوی بعد از شکستش از جمهوری اسلامی در یک نشستی گفت می دانید چرا به تهران نرسیدیم مقصر اصلی شما بودید شما حائل داشتید منظورش زن بود. شما به فکر همسرانتان بودید، معلوم است جنگی از شما در نمی آید. مسئولین شما گزارشات زیادی به من دادند و خراب کاری خودش را به گردن اعضا انداخت. آموزش زرهی شروع شد و همه نفرات را وارد آموزش شدند. فقط نفرات ارکان از آموزشهای پوشالی راحت بودند. صبح تا ظهر نفرات آموزش می دیدند یک ساعتی ناهار می خوردند و بعد از ظهر مجددا آموزشها شروع می شد. به مرور زمان نفرات خسته شده بودند و با هم محفل می زدند. حرفشان این بود وقتی صلح شده است و جنگی در کار نیست آموزش فشرده برای چیست.

رجوی همه را سرگرم کرده بود آنقدر فشار آموزش بالا بود که خیلی از نفرات برای شام به سالن غذا خوری مراجعه نمی کردند و مستقیم می رفتند آسایشگاه و خودشان را روی تخت می انداختند. برنامه را طوری تنظیم کرده بودند که هیچ کس ذهنش درگیر نشود. چون خیلی ها می گفتند ما پیروز نشدیم ما شکست بزرگی خوردیم . آموزش تئوری در پادگان اشرف انجام می شد و برای آموزش عملی صدام منطقه ای بنام کفری را به رجوی داده بود. آموزش عملی زرهی در کفری انجام می شد. یک روز مسئول ارکان مرا صدا زد و گفت بحث های برادر در نشست را گرفتی؟ همه زرهی دار می شوند. به ارکان هم یک نفربر ام . تی . ال . بی . داده اند. من اسم تو را دادم آماده شو که با پیک به منطقه کفری بروی . آموزش تئوری و عملی را در کفری به شما می دهند. من در جواب گفتم من قبلا به شما گفتم آموزش نظامی را نمی توانم در ذهنم جا دهم. یکی دیگر را به جای من بفرستید. در ادامه گفت کسی مثل تو را در ارکان نداریم. آموزشت را بگیر و برگرد ارکان سر مسئولیت خودت.

بعدازظهر همان روز با پیک به کفری رفتم. وقتی به کفری رسیدم غروب شده بود. رفتم خودم را به فردی بنام حمید ادهم معرفی کردم. مسئول آموزش در کفری بود و فردای آن روز آموزش من شروع شد. بیشتر مواقع افسر عراقی آموزش را ادامه می داد. دو هفته ای در کفری بودم و آموزش گرفتم. ولی چه آموزشی اگر مرا به آموزش نمی فرستادند راحت تر بودند. بعد از دو هفته به مقر برگشتم. مسئول ارکان مرا صدا زد گفت گزارش منفی در رابطه با آموزش و تنظیم رابطه ات با نفرات در کفری به من دادند. در جواب گفتم من که به شما گفتم حال و حوصله آموزش و …. ندارم. در ادامه گفت فعلا برو سر کارت.

رجوی در عملیات فروغ جاویدان خیلی از نیروها را از دست داد و می خواست جای آنها را پر کند. سران خودش را به اُردوگاه های عراق اعزام می کرد و با فریب و وعده های دروغین اسیران جنگی را به پادگان اشرف منتقل کرد. اسیرانی که انگیزه مبارزه نداشتند و اکثر آنها رجوی را نمی شناختند. فقط می خواستند از زیر فشار و شکنجه بعثی ها خلاص شوند. در مقرها اسیران را سازماندهی کردند و به آنها آموزش می دادند. ناگفته نماند با شروع تبادل اسرا خیلی از آنها پادگان اشرف را ترک کردند. آنهایی که در پادگان اشرف باقی ماندند ترس داشتند به ایران برگردند چون رجوی به آنها گفته بود جمهوری اسلامی آنها را زندان می کند. و در سال 1368 رجوی ویروس ناشناخته ای در سازمانش تزریق کرد، معرفی مریم قجر به عنوان مسئول اول سازمان!

ادامه دارد…

فواد بصری

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا