در قسمت قبل امیر یغمایی از منتقل شدننش از بلوک 6 گفت. در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترسها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند میزد. بهتازگی در این بلوک با آدمها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهمتر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید از صفر شروع میکردم.
با قدمهایی آرام در دل تاریکی شب پیش میرفتیم. تصورم این بود که به سمت دفتر سرگرد وایب میرویم تا درباره انتقال اجباریام صحبت کنیم. اما هر چه پیش میرفتیم، بنگالها را پشت سر میگذاشتیم. بهجای آنکه وارد یکی از ساختمانها شویم، بهطرز مشکوکی به منطقهای دورتر و ناشناخته هدایت میشدم.
دیگر تقریباً هیچ نوری وجود نداشت. اما کمی بعد، چشمم به منطقهای افتاد که با سیم خاردار و فنس محصور شده بود. درست همان لحظه، تصویر چند نفر با لباسهای کمپ TIPF، پیراهن خاکستری و شورتهای آبی، در یک فضای تنگ پشت فنسها به چشمم خورد. آنها درون قفسی بزرگ، شبیه قفس حیوانات در باغ وحش، قدم میزدند، رفتوآمد میکردند، یا ساکت روی زمین نشسته بودند.
سربازانی که همراهم بودند، من را تحویل دو سرباز دیگر دادند که مسئول آن قسمت بودند. من در شوک بودم. هنوز نمیفهمیدم کجا هستم.
آنها مرا به داخل بردند. در سمت چپم قفسی بود حدود شش متر مربع که پنج یا شش نفر در آن بودند. اما آنچه روبهرویم دیدم، چیزی بود که کاملاً ذهنم را از جا کند.
چهار سلول کوچکتر، استوانهایشکل و ساختهشده از سیم خاردار، به ارتفاع دو متر، با شعاعی بسیار محدود. دو تا از این استوانهها آشغال شده بودند. در یکی از آنها، جوانی با موهای فر و مشکی، لاغر و خسته، روی تخت کوچکی دراز کشیده بود، در حالی که مچ دستها و پاهایش با بستهای مشکی پلاستیکی بسته شده بود. فریاد میزد: “کسکشا! ولم کنید!” در استوانهی دیگر، مردی دیگر ایستاده بود و فریاد میزد: “ولش کنین! مامان داره بچه میزاد! ولش کنین لعنتیا!”
دهانم خشک شد. سینهام سنگین شد. فقط یک سؤال در سرم چرخید: “من کجا افتادم؟ این چه جهنمیه؟”
ناگهان آن جوان در قفس، خودش را خیس کرد. بوی ادرار فضا را پر کرد. سرباز آمریکایی با دستکش مخصوص جلو آمد، در استوانه را باز کرد، بطری بزرگی آب روی تخت خالی کرد تا ادرار را بشوید، بعد بستهای او را باز کرد و او را به قفس بزرگتر منتقل کرد. آن جوان، همانطور که بعداً فهمیدم، “ب..” نام داشت. گفته بودند تلاش کرده بود فرار کند و حالا مجازاتش این بود: چند روز اول در سلولی بسته، بدون دسترسی به توالت، بستهشده با بستهای پلاستیکی، بدون امکان تکان خوردن. او را بردن در آن قفس بزرگتر تا جا برای من باز بشود.
ناگهان یکی از سربازان رو به من کرد: “وقتشه. بیا داخل این استوانه سیمخارداری.”
یک تخت کوچک تاشو جدید بهم دادند. وارد شدم. لحظهای بعد، در سیمخارداری پشت سرم قفل شد. در همان لحظه فهمیدم که فریب خوردهام. چیزی به نام گفتوگو با سرگرد وایب وجود نداشت. آنها نقشه کشیده بودند تا بدون دردسر، من را از بلوک خارج کنند و وارد این جهنم موقتی کنند؛ جایی که اسمش «isolation» بود.
توضیحی درباره بخش آیسولیشن
گاهی وقتی خاطراتم را تعریف میکنم، متوجه میشوم که برای کسی که آنجا نبوده، شاید قابل درک نباشد. مخصوصاً وقتی درباره شرایط غیرانسانیای صحبت میکنم که در ظاهر ساده به نظر میرسند، اما در عمل، انسان را تا مرز فروپاشی روانی میبرند.
این خاطره مربوط به یکی از دوستانم در کمپ TIPF است؛ کسی که تصمیم به فرار گرفته بود، اما موفق نشد و طبق قوانین داخلی کمپ، به بخش آیسولیشن فرستاده شد. آن زمان، آیسولیشن هنوز ساختمان مشخصی نداشت. پس برای نگهداری افراد، آمریکاییها به روشی عجیب و موقتی متوسل شده بودند: چندین حلقه سیمخاردار را روی هم چیده بودند، طوری که شبیه یک استوانه حدوداً دو متری از سیمخاردار شده بود. کسی که تنبیه میشد، درون این استوانه حبس میشد—مثل قفسی تنگ، ترسناک و تحقیرآمیز.
آن دوست را روی یک تخت تاشوی آمریکایی قرار داده بودند و با بستهای پلاستیکی، دست و پایش را بسته بودند. یکی از محدودیتهای این بخش، دسترسی سخت به توالت بود. در خود کمپ، ما توالتهای پلاستیکی داشتیم که در هر بلاک چندتایی از آنها بود. اما در ایسولیشن فقط یک توالت وجود داشت، آنهم خارج از قفس یا استوانه سیمخارداری که فرد در آن قرار داشت.
برای رفتن به توالت باید از سربازهای آمریکایی اجازه میگرفتی، و چون آنها گاهی به دلایل مختلف—از جمله تنبلی یا بیتفاوتی—همکاری نمیکردند، شرایط طاقتفرسا میشد. در مورد دوستم، وضعیت بدتر بود. چون دست و پایش بسته بود، سربازها باید اول بستها را با قیچی باز میکردند، اجازه خروج میدادند، و بعد از بازگشت دوباره میبستند. اما آنها این کار را نمیکردند.
وقتی من وارد آن محوطه شدم، دیدم که او تحت فشار شدید جسمی قرار دارد، و در نهایت، چارهای جز این ندید که خودش را داخل همان قفس خیس کند.
در کنار آن استوانههای سیمخارداری، یک قفس بزرگتر به مساحت حدود شش متر مربع هم وجود داشت که چند نفر دیگر—همه کسانی که به نوعی “قوانین” کمپ را نقض کرده بودند—در آن محبوس بودند. قفسی جمعی، بدون هیچگونه امکان خلوت یا رعایت ابتداییترین کرامت انسانی.
حبس در استوانهی تنهایی
من حالا درون یک استوانهی سیمخاردار بودم. قطرش آنقدر کم بود که وقتی تختم را باز کردم، دو سر آن به دیوارههای سیمخاردار میخورد. فقط میتوانستم بنشینم. هر حرکت کوچکی ممکن بود پوست بدنم را پاره کند. تیغههای سیمخاردار مثل دندانهایی برنده در همه جهتها آماده بودند تا هر اشتباه حرکتی را با بریدگی پاسخ دهند.
با اینحال، خدا را شکر میکردم که مثل “ب” با بستهای پلاستیکی بسته نشده بودم. از همانجا میتوانستم بلوک ۶ را ببینم. تنها حدود پنجاه متر فاصله بود. پشت دیوارهای سیمی، تعدادی از بچهها را دیدم که آمده بودند تا ببینند چه بر سرم آمده. صالح را دیدم، علی کوچولو را دیدم. فریاد میزدند: “امیر! نگران نباش! ما از سرگرد وایب میخوایم که باهات صحبت کنه! درمیآریمت! فقط طاقت بیار!”
صدای آنها برایم آرامشی بود در دل این شکنجهگاه موقت. ساعتی بعد، یکی از افسران میانسال آمریکایی با قدمهایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. از زیر کلاهش چهرهای جدی ولی مهربان دیده میشد. نزدیک شد و از پشت سیمها نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو میشناسم. بچهی خوبی هستی.”
همین جملهی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت. سپس شروع کرد به گفتن داستان خودش. گفت که بیش از ده سال پیش، در زمان جنگ خلیج، برای اولین بار به عراق آمده بود. و بعد از آن، قسم خورده بود که هرگز برنگردد. اما حالا دوباره احضار شده، چون دولت آمریکا تمام نیروهای ذخیره را به جنگ جدید فرستاده بود. گفت اگر نمیآمد، ممکن بود در آمریکا به زندان بیفتد. این برایم عجیب بود: تصور اینکه در کشوری مثل آمریکا، برای نرفتن به جنگ زندان بروند. و عجیبتر آنکه او این را به من گفت، با آنکه من اسیر بودم و او در یونیفرم نظامی، پشت سیمخاردار و مسئول زندان.
او بعد از صحبتهایش برگشت و پشت میز چوبی نگهبانی نشست. من ماندم با آن گفتوگو، و احساسی تازه؛ کسی مرا به عنوان یک انسان دیده بود، نه فقط یک شماره در یک اردوگاه.(هر کسی روی دست بندش یک چهار شماره بود).
در همین فکر بودم که نگاه یکی از زندانیان سلول کناریام (یا همان استوانه سیم خاردار) کناری را دیدم. همان کسی که پیشتر فریاد زده بود: “مامانش داره بچه میاره!”
گفتگو در دل زخم – تولد یک دوستی
او مردی جوان و بلندقد بود، با اندامی لاغر، پوستی آفتابسوخته، و موهایی صاف که از پیشانیاش به پایین میریخت. ریش و سبیلش مرتب و نازک بود. چشمان سبزش، در تضاد با رنگ تیرهی پوستش، مانند درهایی به دنیایی ناشناخته و پر از اندوه میدرخشیدند.
به سمت سیمخاردار ایستاد، نگاهی عمیق به من انداخت و پرسید: “تو تازهواردی، درسته؟”
–آره.
–چطور سر از اینجا درآوردی؟
–از دستور اطاعت نکردم. گفتند باید از بلوک ۶ برم، ولی قبول نکردم. به همین خاطر آوردنم اینجا.
لبخند محوی زد. بعد شروع کردیم به صحبت. من هم در آن فضای محصور و ساکت، تصمیم گرفتم وقتم را با گفتگو پر کنم؛ شاید که اینگونه از فشار روانی محیط کاسته شود. و بعد، ناخودآگاه، دریچهی دل باز شد. شروع کردم به روایت زندگیام.
از تولدم در پاریس گفتم. از دوران کودکی در قرارگاههای مجاهدین در عراق، از مهاجرتم به سوئد، از بازگشتم به پاریس و سپس برگشت دوباره به عراق در سن چهاردهسالگی. از سالهایی که بیاختیار اسیر بودم، در سازمانی که آزادی را دروغ مینامید و اسارت را وظیفه.
نمیدانم چقدر صحبت کردم. فقط میدانم که حرف زدم و حرف زدم، بیوقفه، بدون وقفه، بیآنکه از او پاسخی بخواهم. و او، تمام آن مدت، بدون پلک زدن، نگاهم میکرد. در چشمان سبزش چیزی بود که نمیتوانستم بخوانم؛ ترکیبی از حیرت، اندوه، و چیزی شبیه تحسین.
وقتی حرفهایم تمام شد، چند لحظه سکوت میانمان نشست. بعد ناگهان گفت: “میدونی من چی رو در زندگی میپرستم؟”
–نه. چی؟
آرام دستش را بالا برد، انگشتانش را به سیمهای خاردار قفسش چسباند و با چشمانی باز و صدایی لرزان گفت: “اینها رو! این سیمهای خاردار لعنتی رو! چون تنها چیزی هستن که جلوی آزادی من رو گرفتن.”
بعد سکوت کرد. چشم در چشم من دوخت. صدایش پایین آمد: “ولی یه چیز رو بدون… امشب، اولین شبیه که حس میکنم میتونم بخوابم. میدونی چرا؟”
–چرا؟
–چون داستان تو، صدات، صداقتت، همهی فکرهای منفی رو از ذهنم دور کرد. برام مثل یه مرهم بود. یه آرامش عمیق. حس میکنم الان توی تعادلم… بهخاطر تو.
برای لحظهای خشکم زد. من؟ من باعث آرامش کسی شده بودم که تا چند ساعت قبل، در حال فریاد زدن در قفس سیمخاردار بود؟ باورش سخت بود. اما حس میکردم که شاید چیزی در وجودم بود که خودم هم هنوز نمیشناختم.
او برگشت، آرام روی تختش دراز کشید، پتویش را کشید روی خودش و گفت: “شببهخیر.”
–شببهخیر.
من هم دراز کشیدم. کنارش، یک کیسه پلاستیکی شفاف بود که درونش دو بطری آب معدنی و یک بستهی کوچک کورنفلکس Froot Loops قرار داشت؛ سهم صبحانهی روز بعد. صدای یکنواخت ژنراتور در دوردست شنیده میشد. چشمهایم را بستم. و در همان لحظه، با تمام خستگی، خوابم برد…
ادامه دارد
امیر یغمایی

