نماد سایت انجمن نجات

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتادم

امیر یغمایی

امیر یغمایی

امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از ورودش به بلوک 3 گفت.

دور از باغ‌وحش، در میان جمعی از گوشه‌گیران. این بهترین توصیفی‌ست که می‌توانم از بلوک ۳ ارائه دهم. بعد از آن‌که از بلوک ۶ ــ بزرگ‌ترین بخش کمپ و محل تجمع جوان‌های دردسرساز ــ جدا شدم، به بلوکی به نام “۳ آلفا” منتقل شدم؛ بلوکی کوچک با تنها سه چادر. اینجا پناهگاه کسانی بود که عضو هیچ دسته و گروهی نبودند، آدم‌های درون‌گرا، کسانی که با توده‌ی اصلی ساکنان کمپ دچار تعارض شده بودند.

بلوک ۳” براوو” و “چارلی” که به موازات بلوک ما قرار داشتند نیز ساختاری مشابه داشتند: جمعیت کم، و هر کدام به دلایلی خاص از سایرین جدا شده بودند. دیواری سیم‌خاردار مارپیچی بین ما و بلوک دیگر بود. در آن‌سوی سیم‌ها، جمعی از کردها زندگی می‌کردند؛ جمعیتی کوچک ولی به‌گفته‌ دیگران، بدنام. کسی جرات دعوا با آنها را نداشت. یکی از آن‌ها، رضا گوران، غولی بود بیش از دو متر قد، با سبیل‌های پرپشت و بدن ستبر مثل درخت بلوط. آمریکایی‌ها او را “تاینی” (‌کوچولو) صدا می‌زدند. یک‌بار یکی از بچه‌ها را با کف دست چنان زد که طرف چند متر آن‌طرف‌تر پرتاب شد.

یکی دیگر از ساکنان بلوک ۳ براوو، احسان شاکری بود؛ تنها فرزند مجاهدین در کمپ تیف در آن زمان جز من. احسان، مثل خودم، اهل سوئد بود ولی برخلاف من، هرگز در “مرکز ” یا دیگر پایگاه‌های مرزی کنار بچه‌های مجاهدین ساکن نشده بود. انگار خودش این را خواسته بود. این نخستین‌باری بود که واقعاً با او روبه‌رو می‌شدم.

در بلوک ۳ آلفا، من در چادر وسطی ساکن شدم، در کنار دو جوان دیگر. یکی‌شان خسرو بود، پسر جوانی از بلوچستان، لاغر و پرانرژی. همیشه بعد از شام، سربندش را می‌بست و فوتبال بازی می‌کرد. اما مشکلش این بود که بیش از حد پرخاشگر بود. دعواهای مداومش احتمالاً دلیل تبعیدش به بلوک ۳ بود.

در چادر دیگر، مردی قوی‌هیکل به نام کیکاووس زندگی می‌کرد. بدنش مثل بدنسازهای حرفه‌ای بود، قدش بیش از ۱۹۰ سانتی‌متر. او هم فقط چند سالی در مجاهدین بود، مثل اکثر جوان‌ها. در ایران بدنساز حرفه‌ای بود و در تیف هم به همین خاطر کسی با او درنمی‌افتاد. آمریکایی‌ها او را “سوپرمن” صدا می‌زدند. او چادرش را با نیما ــ که از دانمارک آمده و بیش از ده سال در عراق با مجاهدین مانده بود ــ و مردی ملقب به “فرانسیس” شریک بود. فرانسیس مردی با موهای بور، چهره غربی، حدود چهل ساله بود با شکم برآمده، انگلیسی را روان صحبت می‌کرد و ادعا می‌کرد در دانشگاه آکسفورد روانشناسی خوانده اما کسی حرف‌هایش را چندان جدی نمی‌گرفت.

فضای بلوک ۳ به‌مراتب آرام‌تر از بلوک ۶ بود. در چادرمان تلویزیون و دستگاه پخش ماهواره داشتیم و فیلم و موزیک ویدئو تماشا می‌کردیم. گرمای طاقت‌فرسا باعث می‌شد بیشتر روز را در چادرهای خنک‌شده با کولر بگذرانیم، MRE می‌خوردیم و تا شام و وقت تفریح استراحت می‌کردیم.

من فقط سعی می‌کردم بی‌سروصدا زمان بگذرانم تا پدرم روزی معجزه‌وار مرا از اینجا نجات دهد. به‌تازگی اولین نامه‌اش را از آمریکایی‌ها دریافت کرده بودم. از لحن نامه مشخص بود که تازه فهمیده من از مجاهدین به کمپ تیف منتقل شده‌ام. از پیشینه و تصمیمم برای جدا شدن بی‌خبر بود. نوشته بود که به انتخابم احترام می‌گذارد و خودش نیز روزی تصمیم گرفته راه خودش را برود. نوشت که تمام تلاشش را می‌کند تا مرا به پاریس ــ زادگاهم ــ برگرداند. از من خواسته بود آرامش خود را حفظ کنم و این دوران را به بهترین شکل بگذرانم.
اما من کم‌کم دچار افسردگی شدم. بعد از شام، اغلب روی صندلی‌ای بیرون از چادر می‌نشستم و تماشاگر بازی تخته‌نرد کیکاووس و نیما می‌شدم. هیچ‌گاه به فوتبال، بدنسازی یا قدم‌زدن با دیگران علاقه‌ای نشان نمی‌دادم. اما وقتی دیدم کیکاووس در کنار زمین فوتبال تمرین می‌کند و برنامه تمرین به دیگران می‌دهد، به چادرش رفتم.

با صدایی آهسته گفتم: “کیکاووس، حال و روز خوبی ندارم. خواستم بپرسم می‌شه شب‌ها باهات تمرین کنم؟ یه برنامه تمرینی هم بهم بدی؟” او نگاهی مهربان به من انداخت و گفت: “راستش خودمم تعجب کرده بودم چرا جوونی مثل تو همیشه دل‌مرده می‌چرخه. حتماً بیا فردا شب، یه برنامه پایه‌ای بهت می‌دم.”

فردا شب با او تمرین کردم. حسی خوب و واقعی بود. تمرین، ذهنم را از افکار منفی دور کرد. این آغاز دوستی ما شد. شب‌ها وقتی تفریح تمام می‌شد، با هم در فضای باریک میان چادرها قدم می‌زدیم و او خاطراتش از اشرف را برایم می‌گفت.

یاد گرفتم چطور دوام بیاورم

من حالا بیشتر وقت‌ها را تنها می‌گذراندم. هر شب بعد از شام، در سکوت بیرون چادر می‌نشستم، با وریا ــ همان کرد اهل بلوک ۳ براوو که او و برادرش را از پایگاه ۱۱ می‌شناختم ــ صحبت می‌کردم. صحبت‌هایمان مثل نخی باریک ما را به گذشته‌ای پیوند می‌داد که شاید در آن هنوز آدم‌ها کامل نشده بودند، ولی بی‌گناه‌تر بودند. کسی در این اردوگاه دیگر تظاهر نمی‌کرد. هر کس ماسکش را درآورده بود. هر کسی، با تمام زخم‌هایش، با تمام نیازهای سرکوب‌شده‌اش، آن‌طور که بود نمایان شده بود.

شاید فقط یک چیز بود که مرا سرپا نگه می‌داشت: این‌که دیگر به سازمان برنمی‌گشتم. همین یک حقیقت، با همه‌ دردهایی که در این جهنم کوچک می‌کشیدم، مثل چوبی در طوفان بود که می‌توانستم به آن چنگ بزنم.

زندگی در بلوک ۳ قابل تحمل نبود، اما درست مثل دورانم با مجاهدین، یاد گرفته بودم چطور خودم را جمع‌وجور کنم و دوام بیاورم بدون اینکه تعادلم را از دست بدهم یا به رفتارهای خودویرانگر کشیده شوم.

وُریا — همان کرد بلوند با چشم‌های سبز که بعنوان یکی از بچه های تازه وارد بهمراه برادر کوچیک خود در پایگاه ۱۱ با او آشنا شده بودم. به دلایلی به خاطر روحیه بی‌باکش بدنام بود. ظاهراً در چند درگیری شرکت کرده بود و خودی نشان داده بود. قدش کوتاه اما چهارشانه بود و روی بازوهایش خال‌کوبی داشت.

شب ها از دو طرف سیم‌خاردار، من از بلوک ۳ چارلی و او از بلوک ۳ براوو می نشسته و با هم صحبت می‌کردیم.

وُریا گفت از من “محافظت” خواهد کرد. برخلاف او، احسان شاکری که با او در یک چادر در ۳ براوو زندگی می‌کرد، خودش را کاملاً از دیگران جدا کرده بود. حتی برای غذا هم از چادر بیرون نمی‌آمد و وعده‌هایش را با بسته‌های MRE می‌گذراند. یک شب که بیرون می‌رفتم، سرش را از چادر بیرون آورد و گفت:

-کجا میری امیر؟

– دارم می‌رم شام بخورم.

– مگه دیوونه شدی؟ با این مردم می‌خوای غذا بخوری؟ اینا فقط دنبال سوءاستفاده هستن. چی باهاشون مشترک داری؟

گفتم: “«احسان، من به انتخاب تو احترام می‌ذارم، ولی نمی‌تونم مثل تو دوام بیارم. اینکه من باهاشون غذا می‌خورم یا وقت می‌گذرونم، به معنی علاقه یا شباهت نیست. فقط دنبال یه ذره تماس انسانی‌ام. تو در خطر بیشتری هستی. همه می‌دونن که من و تو تنها بچه‌های مجاهدین اینجاییم. خیلی از این جوون‌ها از مجاهدین متنفرن چون گولشون زدن و آوردنشون اینجا. اونا ما رو نماد خانواده مجاهدین می‌بینن و دنبال انتقامن. تو با دوری گرفتن، اونا رو بیشتر تحریک می‌کنی. من سعی می‌کنم مثل خودشون باشم برای حفظ خودم.”
وضع نابسامان TIPF ادامه داشت. شبی بعد از شام، ناگهان دیدم دو گروه قومی با هم درگیر شدند: بلوچ‌ها به کردها حمله کردند. یکی با چوب بزرگی حمله‌ور شد و در چشم‌برهم‌زدنی، همه به جان هم افتادند. رضا گوران، کرد غول‌پیکر، یکی از بلوچ‌ها را چنان سیلی زد که انگار چند متر پرت شد. آمریکایی‌ها دخالت کردند و عاملان را به سلول انفرادی بردند.

پی نوشت:

دوستان، می‌خواهم یک توضیحی درباره برنامه روزانه در کمپ تیف (TIPF) برایتان بدهم که فکر می‌کنم بتواند به درک بهتر شرایط زندگی در آنجا کمک کند.

تا جایی که یادم می‌آید، صبح‌ها مثلاً از حدود ساعت ۷ تا ۸ یا ۹ صبحانه صرف می‌شد. بعضی از بچه‌های کمپ تیف داوطلبانه کار می‌کردند؛ آن‌ها زودتر می‌رفتند به بخش سرو غذا و غذاهای بسته‌بندی‌شده را گرم می‌کردند و آماده می‌کردند تا دیگران بیایند.
زمان صرف صبحانه در محوطه‌ای بیرون از بلوک‌ها بود؛ درهای بلوک‌ها باز می‌شد و افراد می‌توانستند در آن فضای عمومی صبحانه بخورند. بعد از صبحانه دوباره همه به بلوک‌های خودشان برمی‌گشتند. ناهار هم از همان غذاهای بسته‌بندی‌شده‌ی نظامی بود.
بعد از ظهرها دوباره درهای بلوک‌ها باز می‌شد و شام گرم سرو می‌شد. بعد از شام، چند ساعتی هم فرصت تفریح و استراحت بود. وقتی می‌گویم “تفریح”، منظورم همان “ریکرییشن” (Recreation) به قول آمریکایی‌هاست. در آن محوطه یک زمین فوتبال بود و کنارش بخشی برای وزنه‌زدن، دویدن و ورزش‌های دیگر قرار داشت. بعضی‌ها وزنه می‌زدند، بعضی‌ها فوتبال بازی می‌کردند و بعضی‌ها دور زمین می‌دویدند.

در این زمان افراد آزاد بودند که به چادرهای دوستانشان در بلوک‌های دیگر هم بروند و دید و بازدید کنند. تا اینکه زمان تفریح به پایان می‌رسید و همه باید به بلوک‌های خودشان بازمی‌گشتند. شب‌ها معمولاً یا تلویزیون ماهواره‌ای نگاه می‌کردند، یا با هم صحبت می‌کردند، یا مشغول کاری می‌شدند که در بلوک‌های خودشان ممکن بود انجام دهند.

ملاقات با اشرفی‌ها

یک نکته هم هست که دوست دارم در مورد ملاقات‌ها در کمپ تیف (TIPF) توضیح بدهم. ملاقات با افرادی که هنوز در کمپ اشرف بودند، امکان‌پذیر بود، اما فقط از طریق ارائه درخواست کتبی. یعنی اگر من می‌خواستم مادرم را ببینم، یا من باید یک درخواست مکتوب به آمریکایی‌ها می‌دادم یا مادرم. آمریکایی‌ها این درخواست را به مسئولین کمپ اشرف ارجاع می‌دادند و بعد آن‌ها تصمیم می‌گرفتند که ملاقات انجام شود یا نه.

به این ترتیب، افرادی که هنوز عضوی از خانواده‌شان در سازمان مجاهدین خلق مانده بود، در صورت موافقت سازمان می‌توانستند ملاقات داشته باشند. ولی در بسیاری از موارد، مجاهدین با درخواست‌ها مخالفت می‌کردند. دلیلشان هم ترس از این بود که ملاقات‌ها باعث شود اعضای داخل اشرف دچار تردید شده و به جدایی فکر کنند. سازمان این ملاقات‌ها را ریسک تلقی می‌کرد و معمولاً پاسخ منفی می‌داد.

مثلاً یک نمونه مشخص از این ماجرا، جوانی به نام “خسرو” بود که در بلوک ۳ زندگی می‌کرد. او برادری هم‌سن و سال خودش در کمپ اشرف داشت و خیلی به او وابسته بود. چندین بار درخواست ملاقات داد و حتی یکی دو بار هم پس از دیدار با برادرش، تصمیم گرفت به اشرف برگردد. اما همیشه بعد از یکی دو هفته، در حالی که آثار خودزنی روی بدنش دیده می‌شد، دوباره به تیف بازمی‌گشت. این وضعیت برای سازمان مجاهدین چندان بد هم نبود، چون در تلاش بود تا اعضای سابق را دوباره به سمت خودش جذب کند.

ولی واقعیت این بود که بیشتر کسانی که برمی‌گشتند، خیلی زود از شرایط سخت و بسته‌ اشرف خسته می‌شدند و تصمیم به فرار دوباره و بازگشت به تیف می‌گرفتند. چون همه می‌دانستند که وضعیت کمپ اشرف به‌مراتب بدتر از تیف است.

نکته‌ی دیگری هم هست و آن حضور نفوذی‌های سازمان مجاهدین در خود کمپ تیف بود. سازمان بعضی از افرادش را به‌عنوان نفوذی به کمپ می‌فرستاد تا اطلاعات جمع‌آوری کنند. اما این افراد خیلی زود شناسایی می‌شدند، چون نمی‌توانستند فشار روانی محیط تیف و حرف‌هایی که علیه سازمان و رهبری‌اش گفته می‌شد را تحمل کنند. به همین خاطر، با واکنش‌ها و موضع‌گیری‌هایی که علیه سایر بچه‌ها نشان می‌دادند، خودشان را لو می‌دادند. در نهایت، آمریکایی‌ها هم آن‌ها را شناسایی می‌کردند و دوباره به اشرف بازمی‌گرداندند؛ جایی که آن‌ها در جلسات درونی، شروع به تبلیغ علیه تیف و تشویق به ماندن در سازمان می‌کردند.

ادامه دارد…

امیر یغمایی

خروج از نسخه موبایل