نماد سایت انجمن نجات

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و دوم

امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق

امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق

حالا تقریباً دو ماه از زمانی که وارد کمپ TIPF شده بودم می‌گذشت. در این مدت دوبار منتقل شده بودم و اکنون در بخشی جداافتاده به نام SEG یا “قرنطینه” قرار داشتم. یکی از اتفاقات خاص این دوره این بود که ارتش آمریکا انبارهای مهمات سازمان مجاهدین را تخلیه می‌کرد و آن‌ها را در توده‌های عظیم می‌چید تا با مواد منفجره مخصوص روزی دو بار منفجرشان کند. این انفجارها دقیقاً در نزدیکی SEG انجام می‌شد، جایی که من مستقر بودم، و هر بار، چادرها با موج سهمگین انفجار به لرزه درمی‌آمدند. دود و شنِ ناشی از این انفجارها به‌وضوح در هوا دیده می‌شد.

حدود یک هفته پس از استقرارم در SEG، یک نفر دیگر به آنجا اضافه شد. مردی به نام فرامرز در چادری روبه‌روی من جای گرفت. درست مثل من، او نیز چادر و یک توالت پرتابل پلاستیکی داشت که با سیم‌خاردارهای تیز و برنده محصور شده بود. بین چادرهای ما، یک راهروی باریک از شن بود که سربازهای آمریکایی از آن برای باز و بسته کردن درها استفاده می‌کردند.

فرامرز را از قرارگاه ۱۱ در کمپ اشرف می‌شناختم؛ یکی از تازه‌واردهایی که از ایران آمده بود و فقط چند ماه در سازمان مانده بود تا زمانی که ارتش آمریکا کمپ را به دست گرفت. اما چیزی که در زمان حضورش در سازمان متوجه نشده بودم، خشونت و شورش‌گری ذاتی او بود.
فرامرز جوانی ۲۵ ساله از جنوب تهران با گذشته‌ای فقیر و خشن بود. در کمپ TIPF دردسر زیادی برای ارتش امریکا ایجاد کرده بود—از نافرمانی گرفته تا درگیری، بدون آنکه عضو هیچ‌یک از باندهای یا گروه‌های قومی باشد. یک بار، از خشم، تخته‌ای برداشت و به کمر یکی از سربازها کوبید. در آن تخته میخی بود که مستقیماً به بدن سرباز فرو رفت و به همین دلیل فرامرز به زندان ابوغُریب در عراق منتقل شد. از یک زندان به زندانی دیگر!

در آنجا، میان زندانیان عراقی احساس راحتی می‌کرد و حتی از فرصت استفاده کرد و عربی یاد گرفت! وقتی با لباس نارنجی مخصوص زندانیان عراقی یا همان (jumper suit) برگشت، نه‌تنها تنبیه‌پذیر نشده بود، بلکه خشن‌تر و سرسخت‌تر شده بود. حالا همه او را “ابو” صدا می‌کردند، چون از ابوغریب آمده بود. سربازان آمریکایی تصمیم گرفتند که بهترین راه، هم برای خودش و هم برای بقیه، این است که او را در بخش SEG نگه دارند. به این ترتیب، من اولین همسایه‌ام را در روبه‌رو پیدا کردم.

ابو از همان ابتدا بودن در SEG لذت می‌برد. به نظر می‌رسید که از داشتن فضای شخصی‌اش لذت می‌برد و این فضا به زودی به پادشاهی‌اش تبدیل شد. خیلی زود با او صمیمی شدم. با اینکه در برابر آمریکایی‌ها لج‌باز و سرسخت بود، اما مهربانی و همدلی‌اش نیز کاملاً محسوس بود. ما اغلب از پشت سیم‌خاردار با هم صحبت می‌کردیم و دوستی‌مان رشد کرد.

یکی از ویژگی‌های جالب او، نوعی منش مردانه و جوانمردانه بود که در فارسی به آن “لوطی‌منشی” می‌گویند. مثلاً ما ابتدا در چادرهای خود کتری برقی نداشتیم و هنوز این امکانات SEG به ما داده نشده بود. برای همین، چای را با استفاده از بسته‌های حرارتی MRE درست می‌کردیم. بطری آب را داخل این بسته‌ها می‌گذاشتیم و با افزودن آب، حرارت به داخل منتقل بسته بلاستیکی منتقل می‌شد و چای آماده می‌شد. ابو هر بار بطری را از روی سیم‌خاردار برای من می‌انداخت تا اول من بخورم و بعد بطری را برگردانم تا خودش بنوشد—چه برای چای، چه برای نوشیدنی پودر شربت. این رفتارها باعث شده بود با وجود بی‌اعتمادی‌ام به دیگران در کمپ، به او دل ببندم.

تولد ۲۱ سالگی من

در TIPF امکان ملاقات با خانواده‌های داخل کمپ اشرف وجود داشت. اگر کسی در TIPF می‌خواست با یکی از بستگانش در اشرف ملاقات کند، باید درخواست کتبی می‌داد که اگر طرف مقابل می‌پذیرفت، در یکی از بنگال‌های نزدیک حصار شمالی اشرف یک ملاقات ترتیب داده می‌شد. من دیده بودم که پسر جوانی به نام خسرو در بلوک ۳ چندین بار برای ملاقات با برادرش که هنوز در اشرف مانده بود، اقدام کرده بود. هدفش این بود که او را متقاعد کند تا از سازمان جدا شود، اما هر بار شکست می‌خورد. در نهایت، خسرو به نشانه‌ اعتراض به داخل سازمان برگشت، اما چند روز بعد با دست‌هایی بانداژ شده از آرنج به پایین برگشت—خودزنی کرده بود.

۲۳ سپتامبر، یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم.

صبح روز بعد، سوار بر یک خودروی هاموی، با دو سرباز آمریکایی و مترجم زن افغان به نام فاطمه به سمت کمپ اشرف رفتیم. وقتی به مقصد رسیدیم، فاطمه توضیح داد که دو سرباز باید در زمان ملاقات با مادرم در بنگال حضور داشته باشند.

— چرا؟
— چون وظیفه دارند از امنیت شما محافظت کنند.

برایم قابل باور نبود که حضور دو سرباز آمریکایی ضروری باشد، آن هم در کنار مادرم. اما قوانین ارتش امریکا انعطاف‌پذیر نبودند. وارد بنگال که شدیم، مادرم را دیدم که با چهره‌ای خندان از جا بلند شد و مرا محکم در آغوش کشید. طبق معمول یک کیسه‌ پر از هدایایی هم با خود آورده بود. از سربازها خواست از سالن خارج شوند ولی فاطمه گفت:

— متأسفم، طبق قوانین باید در سالن بمانند.

مادرم عصبانی شد. بحث بالا گرفت. سرانجام، سربازان پذیرفتند سالن را ترک کنند به شرط آنکه در باز بماند. مادرم در را بست. سرباز باز کرد. دوباره بست. سومین بار که بست، سرباز با پا در را با لگد باز کرد. مادرم ترسید. من از خشم در حال انفجار بودم. از مادر عصبانی بودم که همکاری نکرد، از سرباز هم که چنین بی‌احترامی کرد. با خود فکر کردم: چه زود ورق برگشت. تا یک سال و نیم پیش، مجاهدین آنقدر قدرتمند بودند که کسی جرئت نزدیک شدن به اشرف را نداشت. تا دندان مسلح، برای خودشان در عراق حکومت می‌کردند، حالا، سربازان آمریکایی در داخل کمپ قدم می‌زدند.

مادرم بالاخره قبول کرد که در باز بماند و ملاقات شروع شد. او نگران بود که در TIPF با من رفتار بدی کرده باشند. از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز.
— چرا؟
— چون آزادی‌ای که در TIPF داریم، قابل قیاس با آن جهنم مجاهدین نیست. اگر مجاهدین سالیان پیش اجازه داده بودند برگردم به فرانسه، شاید هنوز حامی‌شان بودم. ولی با آن تحدیدات و شکنجه‌‌های روحی که در حضور تو و دیگران کردند، هرگز فراموش نمی‌کنم. در آخر گفتم: “مامان میدونی بزرگ‌ترین اشتباه مجاهدین چیست؟ اینکه آن‌ها دشمن خود را تربیت می‌کنند “.

مادرم حرفی برای گفتن نداشت. چون تصمیم‌گیرنده نبود. خودش هم نوعی قربانی بود.

ادامه دارد
امیر یغمایی

 

 

خروج از نسخه موبایل