انتظار برای فرا رسیدن مرگ

مرداب آلبانی بعد از بیست و اندی سال، سرکوب و دیکتاتوری فرقه ای در عراق، تنها می تواند انتظاری کوتاه یا طولانی برای مرگ یک فرقه باشد.
کسانی که روزگاری مدعی تنها آلترناتیو جدی در صحنه مبارزه بودند، کارکرد اصلی سالیان شان، به عرصه آوردن صدها و بلکه هزاران مخالف برای خودشان بود. جداشدگان از صف ننگین رجوی، خانواده جداشدگان، خانواده های اسیران در بند فرقه، سایر کسانی که بنوعی مرتبط با این طیف جداشدگان و خانواده ها بودند، از این زمره اند.
امروز درآلبانی هم شاهد هستیم که با در بند نگه داشتن یک دختر و ندادن اجازه ملاقات با والدینش، کتک زدن و هتاکی به پدر ومادر، برگ زرین دیگری از مبارزه را این بار در آلبانی ورق می زنند.
واقعا رجوی مشغول چه کاری است؟
به درستی فرقه رجوی، با چه منظوری در میدان است؟
منطق و عقل حکم می کند که خانواده را متقاعد نمود که مبارزه ای در جریان است، و گرنه همه این نتیجه را خواهند گرفت که فرقه رجوی زندانی را درست کرده است که فرزندان این مرز و بوم را در اسارت نگه دارد. گروهی که توان متقاعد کردن خانواده را برای نگه داشتن فرزندانشان در یک اردوگاه کار اجباری ندارد، یک جـای اساســی از پیکرش می لنگد! در حقیقت همه جای کارش می لنگد.
بیماری و افسردگی و احساس تنهائی، جای جای اعضای این گروه سکتاریستی را فرا گرفته است، هر روز خبر مرگ است که از درون فرقه بگوش می رسد. هر روز سایه سیاه نگون بختی و سیاه بختی است که از درون این تشکیلات به گوش می رسد. تمامی هم ندارد! یک روز یک نفر غرق می شود، فردایش یک زن از بیماری نامعلومی جان می دهد. لابد فردا هم یک بیماری مرموز دیگر، علت مرگی اعلام می شود! تکثر و سرزند گی و شکوفائی و نشاط و… دیربازی است که از این فرقه رخت بر بسته است.
اما فقط و فقط در این میان، خانواده ها هستند که امید می دهند و تلاش می کنند. به اذعان جداشدگان اخیر، صدای خانواده ها امیدی دوباره را در دل های ناامیدان زنده کرده است.
از طرفی، این مرگ و نیستی است که دامان رجوی ها را ول نمی کند و نخواهد کرد. نفرین مادران و پدران است که مسعود رجوی را که فردی شهرت طلب بود در سوراخ موش ها، پوسانده است. این مریم عضدانلو است که باید هر صبح که بیدار می شود، آماری از آخرین جداشده ها را بپرسد.
راستی چرا محمد رجوی، سوگلی مسعود و مریم، به پدرخود و مادر ناتنی اش پشت کرد؟
چرا او که از نزدیک شاهد ماجرا بود، همه چیز را ول کرد و رفت؟
پس انگار، آش آنقدر هم شور شده که، صدای صاحبخانه را هم در آورده است.
در این میان شور بختی و بد بختی است که دامان مریم را گرفته و ول نمی کند. مریمی که به شوهر اولش پشت کرد و در سودای قدرت در ایران، در آغوش مسعود آرام گرفت، آرام که نه، آشوب گرفت. مسعود را هم از میان برداشت، تا یک تنه، به قدرت برسد، اما چون هیچ پلی را پشت سر خود سالم نگه نداشته بود، باز هم تنها ماند. مریم در انتظار مرگی دردآور است، مرگی که اتفاق افتاده، اما او باورش ندارد و در مرحله انکار است، اما بعد از مرحله انکار، مرحله باور و تسلیم فرا خواهد رسید. مرگی که نوید آزادی، اسیران و فرزندان این میهن از چنگال رجوی را مژده خواهد داد…
فرید

خروج از نسخه موبایل