سفرنامه هجران و حرمان – قسمت دوم

دوشنبه یازدهم مرداد ماه نود و پنج
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!
……………………………………
چه بی تابانه می خواهمتان برادران رفته بر بادم.
چه بی قرارم برای یک لحظه ی دیدار…
طلوع هر صبح امیدی است که بر دلم می تابد که شاید امروز روز دیدارمان باشد، روز وصال و روز قرار.
باز عقربه ها بار لحظه ها را به دوش کشیدند و ساعت دو از راه رسید و ما به سوی کوی یار پر کشیدیم.
در کنار گلوگاه ورودی منطقه نظامی بغداد در ظل آفتاب منتظر ماندیم تا افسر عراقی بیاید و جواز ورود ما به لیبرتی باشد.
لحظه ها یکی پس از دیگری از پی هم آمدند، ثانیه ها دقیقه شد و دقیقه ها ساعت، زمان به کندی می گذشت و گرما نفس گیر بود.خورشید بی تابانه می تابید، زمین تب داشت و زمان می لنگید.
نزدیک به سه ساعت با تحمل گرمای پنجاه درجه معطل شدیم.نیروهای عراقی بهانه تراشی می کردند تا مانع دیدارمان شوند.دستهای آلوده ی نفاق و ناراستی نمایان بود.
به دلیل گرمای غیر عادی هوا، دولت عراق روزهای دوشنبه و سه شنبه را تعطیل اعلام کرده  بود.اما ما که در آتش سوزان دیگری می گداختیم و شراره های فراق چندین ساله بر جانمان بود حتا این شرایط غیر عادی را هم تاب آوردیم.
سینه در آتش دل از غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
بالاخره ساعت شش به لیبرتی رسیدیم و با اصرار ما را به ضلعی دیگر بردند،همان شکافی که در سفر قبل کفتاران سر سپرده ی مسعودی، خانواده ها و پدران و مادران پیر و خواهران و برادران دل شکسته را کتک زدند و بی حرمتی ها نمودند.
خانواده ها چون پروانه های عاشق گرد دیوارهای بتنی می چرخیدند.یکی دست بر شانه ی دیوار می نهاد و دیگری دست درگاه را می گرفت شاید بتواند لحظه ای عزیزش را ببیند.
با دیدن محل پرده های حایل هوش از سرم پرید.خدایا چه می دیدم…دیوارهای به بلندی سه متر و بر بلندای آن پرده های به بلندی دومتر گوش تا گوش شکاف کشیده شده بود.دیگر حتا نمی توانستیم ذره ای به درون بنگریم.مقابل دیوارها سنگری بود و تیر باری  که بی رحمانه نگاه می کرد و سیم های خارداری که خصمانه چنگال گشوده بود.
و این همه برای مقابله با پیرزنان ویلچر نشین و پدران عصا به دست…
بار خدایا این چه مرامی است،
به کدام مذهب است این،به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟!
دیوارهای حایل ترس و وهم سران فرقه رجوی از عشق خانواده ها را  عُق می زدند و شعارهای مرگ و نفرت پرده ها را آلوده بودند.
راهی به درون نبود و  دیدن درون اسارت گاه تنها فراز دیوارهای بتنی بود. هر خانواده ای در گوشه ای عزیزی را صدا می زد.هرکس از هر راهی تلاش می کرد تا صدایی و پیامی به درون برساند.من و خواهرانم تعدادی سی دی تهیه کرده بودیم.روی سی دی ها بر چسب هایی چسبانده بودیم که پیام عشق و امید و مهر و عطوفت خانواده ها بر آن بود.آن ها را بر بال هوا نشاندیم و به سویشان پرواز دادیم.
با هزار اصرار خواهرم توانست  از سد نیروهای عراقی عبور کند و از گلهایی که به عنوان هدیه با خود آورده بودیم تعدادی را به پشت دیوارهای حایل پرتاب کند اما مزدوران مسعودی گلها را آتش زدند و به این سوی دیوارها انداختند.
هنوز چیزی از سوزاندن گل ها نگذشته بود که  بارانی از سنگ بر سر و روی خانواده هایی که بر فراز دیوار بودند باریدن گرفت.
خدایا که دیده است که محبت را با سنگ  پاسخ دهند و عشق را با نفرت.
خدایا این چه جادویی است که فرزند را مسخ می کند تا بر پدر و مادر خود سنگ اندازد و کین کشد.
یکی از خبرنگاران با اشاره به عکس برادرم محمد رضا گفت: ما پیش از شما به اینجا رسیدیم. برادر شما را ساعتی قبل اینجا دیدم.او به من گفت خانواده ام را دوست دارم و مایل نیستم اینجا بمانم اما نمی توانم از اینجا بیرون بروم.
سرباز دیگری به نزد خواهرم آمد و گفت برادر کوچکتر شما را به بیمارستان برده اند و عمل جراحی زانو انجام داده است.
شنیدن این اخباری که از صحت و سقم آن آگاه نبودیم شراره های غم به جانمان افکند و اشک خونین از دیدگانمان جاری ساخت.
تنها یک ساعت توانستیم عزیزانمان را فریاد کنیم و سربازان سنگدل ما را به سوی ماشین ها حرکت دادند و غمگین و اشک بار به سوی هتل روانه شدیم.
راحله ایران پور
 

خروج از نسخه موبایل