امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش مواردی از زندگی در تیف را بیان کرد.
تا جایی که یادم میآید، در کمپ آمریکاییها، وقتی تازه وارد شده بودم، قانون این بود که هر نفر فقط ماهی یک بار اجازه تماس تلفنی داشت. آن هم نه با تلفن معمولی، بلکه با تلفن ماهوارهای که درون کمپ قرار داده بودند. تماسهایی که گران، محدود و زیر نظر بودند.
آن زمان هنوز تماس با خانوادهها چندان ساده نبود. بعدها این امکان بیشتر شد و حتی خانوادهها میتوانستند مستقیم با همان تلفنهای ماهوارهای تماس بگیرند. اما وقتی من رسیدم، نگهبان با لحنی بیتفاوت گفت: “این آخرین تماس تلفنیه که اجازه داری بگیری. بعد از این دیگه امکانی نیست.”
نمیدانم چرا. شاید به دلایل مالی؛ تماسهای ماهوارهای هزینه زیادی داشت و منطقی نبود که برای چند صد نفر بهطور منظم فراهم شود. ولی برای من، خبر تکاندهنده بود. چون این “اولین” تماس من بود، اما همزمان داشت تبدیل میشد به “آخرین”.
استرس و اضطراب وجودم را گرفت. چند دقیقه کوتاه و سرنوشتساز. باید تصمیم میگرفتم که با چه کسی تماس بگیرم؟ چه پیامی بدهم؟ و مهمتر از همه، چطور با این فرصت اندک، راه نجاتی برای خودم بسازم؟ تصمیم گرفتم فکر کنم، بجنگم، و پیامم را به کسی یا کسانی برسانم که شاید بتوانند نوری در این تاریکی روشن کنند.
فقط پنج دقیقه برای نجات – یک تماس، یک دنیا تغییر
همه چیز به آن پنج دقیقه بستگی داشت. پنج دقیقهای که قرار بود نخستین و آخرین تماس من با دنیای بیرون باشد. زیر سایه تور استتار نظامی، فاطمه، مترجم افغان آمریکایی، در کنار چادری ایستاده بود و مراقب بود تماسها از قواعد فراتر نروند. ولی من تصمیمم را گرفته بودم. من باید قواعد را میشکستم.
تنها شمارهای که در ذهنم مانده بود، مربوط به خانوادهی سابقم در سوئد بود. شمارهای که هفت سال از آخرین بار استفادهاش میگذشت: 08-751 64 … آیا هنوز در دسترس بود؟ آیا کسی پشت آن خط بود که بتواند نجاتم دهد؟
شماره را با لرزش انگشتان گرفتم. صدای بوق… بعد صدای زنانهای پشت خط آمد:
– الو؟
– سلام، من امیرم. شما؟
– من مریمم
– دخترعمه …. و …
– امیر کدوم امیر؟
– امیر یغمایی. قبلاً با خانواده زندگی میکردم.
مکثی کرد و بعد صدای مردانهای آمد: الو! امیر؟ تویی؟
– بله! گوش کنید، وقت ندارم! اینجا جهنمه! دعوا، سلولهای انفرادی داخل استوانه! شما باید منو از اینجا دربیارید! به پدرم بگید من دیگه طاقت ندارم! من به اینجا تعلق ندارم!
پشت خط مرد با صدایی متعجب و نگران گفت: آروم باش امیر، بگو ببینم نمیتونی از اونجا منتقل شی؟
– نه! قبلاً هم منتقل شدم، ولی هیچجا فرقی نداره! اینجا همینه، فقط در جهنمهای مختلف! به پدرم بگید باید کاری کنه!
خط قطع شد. نمیدانستم پیامم را بهخوبی منتقل کردهام یا نه. اما مطمئن بودم یک چیز را رساندهام: وحشت، درماندگی، فریاد بیپناهی. حالا دیگر همهچیز به دست آنها بود. پدرم. خانوادهام. من هیچ راهی برای نجات نداشتم.
از تماس تا تبعید – بخش SEG متولد میشود
چند روز بعد، در یک بعدازظهر سوزان، یک خودرو هاموی آمریکایی با یک یدککش مقابل بلوک ما توقف کرد. یکی از سربازان با جدیت گفت: وسایلت رو جمع کن. داری منتقل میشی.
– کجا؟
– به یه بخش جدید. اسمش هست “Segregation”. اونجا تنها زندگی میکنی. سریع باش.
من، که دیگر عادت کرده بودم بدون سوال اطاعت کنم، وسایلم را در یدککش انداختم. همه ساکنان بلوک ۳ با نگاههایی مشوش و پچپچهایی کمصدا، رفتنم را تماشا میکردند. رضا گوران، آن کرد بلندبالای پرهیبت، گفت: چرا میبرینش؟ تنها میشه، افسرده میشه، مثل یه جغد.
جغد… جملهاش تلخ بود، اما حقیقت داشت. جایی که برده شدم، جدا از همهجا بود. در کنار بخش ایزولاسیون، بخش جدیدی با چهار چادر جداگانه ساخته بودند. هر چادر با سیمخاردارهای دایرهای بلند از دیگری جدا شده بود و هر کدام یک توالت داشت. من نخستین ساکن این دوزخ تازهساز بودم.
سرباز، قفل بزرگ درب چوبی به داخل محوطه چادرم را باز کرد، اشاره کرد که داخل شوم و رفت. داخل، یک سکوی چوبی با کف پوشیده از شن نرم وجود داشت. کولری هم نبود. گرما دیوانهکننده بود. تخت تاشو را بیرون از چادر، در سایه، باز کردم. تنها سرگرمیام، جابهجایی تخت همزمان با چرخش سایه دور چادر بود. مثل یک مرغ در قفس فولادی، تنها بودم.
چند روز بعد، بالاخره یک تیم آمریکایی کولر نصب کرد. حالا حداقل میشد داخل چادر ماند. در تنهاییام یاد گرفتم که حتی کوچکترین امکانات میتواند مایه امید باشد.
بعدها فهمیدم که همین تماس تلفنی من بود که باعث این همه تغییر شده. خانواده هوادار در سوئد، وحشتزده، با پدرم تماس گرفتند. پدرم، عصبانی از مجاهدین که بدون اطلاعش مرا به تیف فرستاده بودند، به آنها هشدار داد که اگر فوراً کاری نکنند، همهچیز را فاش خواهد کرد: از اعزام من در ۱۴ سالگی به پایگاه جنگی تا شرایط فاجعهبار تیف. تهدیدش کارساز شد. مجاهدین در چندین جلسه با فرماندهان آمریکایی در اشرف خواستار جداسازی من شدند. و اینگونه بود که “SEG” یا همان قرنطینه متولد شد.
چهار چادر segregation که از همدیگر جدا هستند. در پشت صحنه دود انفجار زاغههای مجاهدین توسط نیروهای امریکایی که هر روز بعد از ظهر انجام میشد.
زندگی در قفسی به وسعت یک چادر
زندگی در بخش “Segregation” چیزی فراتر از انزوا بود؛ یک آزمایش روانی تمامعیار. من دیگر نه فقط از بلوک ۶ و ۳، بلکه از کل جمعیت کمپ تیف جدا شده بودم. اما آنچه بیش از همه به چشمم میآمد، سکوت نبود؛ بیمعنایی کامل “وقت آزاد” در جایی که دیگر هیچکس برای دیدن وجود نداشت.
طی مدتی که در بلوک ۳ بودم، بخش حبس انفرادی که به آن ISO گفته میشد، دیگر به شکل چادرهای ساده نبود. حالا نجارهایی که با ارتش آمریکا قرارداد داشتند، یک ساختمان چوبی تازه ساختند، با ده سلول محصور، هرکدام به اندازه دو در دو متر. دو ردیف، پنج سلول در چپ، پنج سلول در راست، در فضایی باریک و تنگ، جایی برای تنبیه، برای خاموش کردن.
تنها صداهایی که گهگاه شنیده میشد، از سمت بخش ایزولاسیون میآمد. همانجا، پشت دیوارهای چوبی و قفلهای آهنی، زندانیان پرخاشگر یا قانونشکن نگهداری میشدند. از میان آنها، تنها کسانی بودند که میشد در ساعات محدود “تفریح” یا recreation که حق قانونی هر فرد بود، با آنها تبادل کلام کرد. سربازان آمریکایی علاقهای نداشتند که من با آنها تعامل داشته باشم، اما واقعیت این بود که من هیچ همراهی جز آنها نداشتم و حق نداشتم وارد کمپ اصلی بشوم.
سلولها کوچک و تنگ بودند، شاید دو متر مربع، در دو ردیف مقابلهم. وقتی راه میرفتم یا کناری مینشستم و با کسی حرف میزدم، همیشه نگاهی پشت میلهها مرا دنبال میکرد.
یک شب، صحنهای دیدم که ذهنم را برای همیشه سوزاند. یکی از زندانیان بلوک ۶ را، که مردی جوان با موهای بور و قد کوتاه بود، بهزور به ایزولاسیون آوردند. قبلتر، او را در بلوک ۶ دیده بودم و از دور دیده بودم که کسی پشتش را خالکوبی میکند — یک مار کبری عظیم کل کمرش را پوشانده بود. برای کاهش دردش در حین خال کوبی، سیگار بین لبش گذاشته بودند و با نوشیدن عرقی که خودشان ساخته بودند، دردش را تسکین میدادند.
اما حالا، همان پسر با دستان و پاهای بستهشده با بستهای پلاستیکی و خون روی بازوانش، به داخل سلول آورده شد. یکی از آمریکاییها درِ چادر من را باز کرد و گفت: میتونی ترجمه کنی؟
با تعجب گفتم: آره، حتماً.
رفتم. آنچه دیدم، زخمهای عمیق و پارگیهایی بود که با تیغ ریشتراش روی دو بازویش ایجاد شده بودند.
– ازش بپرس چرا این کار رو کرده.
(به فارسی) – چی شده؟ چرا این کار رو کردی؟
– بهشون بگو ما بیش از یه هفتهست سیگار نداریم. تحمل ندارم. دیگه نمیتونم. خودزنی کردم.
ترجمه کردم. سرباز گفت: این چطور کمکش میکنه؟ تاخیر در ارسال از کویت بوده. چرا خودش رو آزار میده؟
پسر فریاد زد: این اعتراضه! اعتراض به وضع موجود!
پاسخ سرباز سرد و بیتفاوت بود: متأسفم، با این کار فقط به خودت آسیب زدی. ما مسئول سلامتیتون هستیم، اما این راهش نیست.
او را به حال خود گذاشتند و من به چادرم برگشتم. تصاویر آن شب، باندهای خونی، صورت آرام و جوان او، برای همیشه در ذهنم حک شدند. اولین بار بود اسم خودزنی به گوشم خورده بود. من هم مثل آن سرباز امریکایی در تعجب مطلق بودم. نمیفهمیدم این کار چگونه اعتراض محسوب میشه؟ اما به زودی فهمیدم خودزنی یک عمل رایج بود بین جوانان ایرانی در آنجا.
واقعیت اینه که به خاطر شرایط خاصی که توی کمپ وجود داشت – از جمله دستهبندیهای قومی و گروهبندیهایی که بین افراد یا ساکنین شکل گرفته بود – من در موقعیت حساسی قرار داشتم. خودم عضو هیچکدوم از این گروهها نبودم، و از طرفی چون از بچههای خود سازمان مجاهدین محسوب میشدم، نگاهها نسبت به من سنگین و تهدیدآمیز بود.
امیر یغمایی در SEG
خیلی از کسانی که به دلایل مختلف – اغلب فریبخورده – از ایران به کمپ آمده بودند، نسبت به سازمان مجاهدین پر از خشم و کینه بودند. این خشم گاهی سرریز میشد روی افرادی مثل من که شاید نماد گذشته خودشان یا فریبخوردگیشان به حساب میآمدیم.
بخش قرنطینه مخصوص افرادی بود که به هر دلیل نمیتونستن توی جمع زندگی کنن. بحث شکنجه نبود؛ بلکه مسئله این بود که بعضی افراد – درست مثل بعضی از زندانیها در زندانهای معمولی – نمیتوانند با جمعیت غالب همزیستی داشته باشن و برای آرامش یا امنیت، باید در محیطی ایزوله زندگی کنند.
سؤال اصلی این است که چرا ما در خاک عراق به اجبار در محیط بسته بودیم و چرا آمریکاییها ما را تحویل ایران یا جایی دیگه ندادند؟ پاسخ این است که با سقوط حکومت صدام، آمریکاییها بهعنوان نیروی اشغالگر، مسئولیت کل کشور عراق را برعهده گرفتند. اما وضعیت ما، اعضای سابق سازمان مجاهدین، بسیار خاص و پیچیده بود.
ما ایرانی بودیم، نه عراقی. از نظر قانونی، هیچگونه حق اقامت دائمی در خاک عراق نداشتیم. تا قبل از سقوط صدام، فقط بهواسطه روابط نزدیک بین حکومت عراق و رهبری سازمان، بهصورت غیررسمی و غیرقانونی در عراق اقامت داشتیم و حتی در محدودهای از خاک عراق نوعی حکومت خودمختار داشتیم. اما با آمدن آمریکاییها، این شرایط برملا شد و آنها با واقعیتی روبهرو شدن که در آن تعدادی ایرانی در خاک عراق بدون وضعیت قانونی مشخص حضور داشتند.
از طرف دیگر، آمریکاییها مسئولیت حفظ جان ما را نیز به عهده داشتند. از همان ابتدا، مصاحبهها و بررسیهای گستردهای از طرف ارتش آمریکا، وزارت امور خارجه و حتی گاهی FBI با ما انجام شد تا هویت، پیشزمینه و وضعیت هر فرد مشخص شود. اما چون ما از نظر قانونی اجازه ماندن در خاک عراق را نداشتیم، و از طرفی نمیتوانستند ما را به ایران بازگردانند – چون برای بسیاری از ما بازگشت مساوی بود با خطر زندان، شکنجه یا حتی اعدام – آمریکا موظف بود راهحل دیگری پیدا کند.
در نتیجه، یک کمپ موقت به نام TIPF تشکیل شد که هدف آن نگهداری ما تا زمان تعیین تکلیف نهایی بود. راهحل سوم، یعنی انتقال به یک کشور ثالث، تنها گزینهی ممکن و انسانی بود. این فرایند با همکاری سازمان ملل، صلیب سرخ و از طریق پر کردن فرمها و طی مراحل اداری آغاز شد، ولی بسیار زمانبر و پیچیده بود. به همین دلیل، تا زمان مشخصشدن مقصد نهایی، ما ناگزیر بودیم در کمپ باقی بمانیم.
ادامه دارد
امیر یغمایی
پی نوشت:
من لازم میدونم در مورد اون عکسی که منتشر کردم یه توضیحی بدم. همونطور که میبینید، این عکس مربوط به چهار تا چادر در بخش قرنطینه هست که آمریکاییها اسمش رو گذاشته بودن «Segregation» یا بهاختصار «SEG».
در واقع من اولین کسی بودم که به دلیل فشارهایی که پدرم بر سازمان وارد کرده بود و دعواهایی که حول من پیش اومده بود، به این بخش منتقل شدم.
در مورد انفجاری هم که در پسزمینهی عکس دیده میشه، یکی از دوستان سؤال کرده بود که اون چیه. ببینید، بعد از خلع سلاح سازمان، آمریکا شروع به جمعآوری مهمات انبارشده کرد. سازمان زاغههای زیرزمینی بزرگی داشت، مخصوصاً در بخش وسیعی از بیابانهای اطراف اشرف – خارج از محدوده اصلی کمپ. این زاغهها زمانی در دوران جنگ اول خلیج فارس پناهگاه ما بچهها بودن.
بعد از خلع سلاح، آمریکاییها روزانه از این زاغهها مهمات بیرون میکشیدن و جمعآوری میکردن. بعد اونها رو به صورت تپههایی روی هم میچیدن و حوالی ظهر، معمولاً بین ساعت یک تا دو، با مواد منفجره منهدم میکردن. این کار بخشی از توافقات بین سازمان و آمریکاییها بود، چون این مهمات اغلب از نوع شرقی و بلااستفاده برای ارتش آمریکا بودن. برای حفظ امنیت و جلوگیری از دسترسی افراد نامناسب، تصمیم به انهدامشون گرفته شده بود.
این روند فکر میکنم حدود یک سال طول کشید؛ تصور کنین هر روز آمریکاییها مشغول جمعآوری و انهدام انبوهی از مهماتی بودن که سازمان طی سالها انباشته کرده بود. حجم این انبارها انقدر زیاد بود که یک سال تمام این انهدامها ادامه داشت.
