<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زینب حسین نژاد</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/زینب-حسین-نژاد</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 31 May 2026 11:08:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>زینب حسین نژاد</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/زینب-حسین-نژاد</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 11:08:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68734</guid>

					<description><![CDATA[<p>در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از &#8220;کودک ‌سربازان&#8221; رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734">نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از &#8220;کودک ‌سربازان&#8221; رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را بر دوش دارند، از اینگونه مطالب که برخوردار از ده‌ها سال تجارب خونین و تلخ است، برای روشنگری و آگاهی بخشی استفاده نمایند تا جوانان ایرانی، بهتر و بیشتر با جریان‌های مدعی آزادی، حقوق‌بشر و دمکراسی آشنا شوند و در دام شعارهای فریبنده آنان نیفتند.</p>
<p>تلاش دارم با توجه به تجارب شخصی خودم از درون این تشکیلات ضدایرانی، خاطرات برخی از &#8220;کودک‌سربازان&#8221; را مورد بازخوانی قرار دهم و ضمن پردازش بخش‌هایی از آن، به نکات جانبی نیز اشاره‌ای بکنم تا بهتر مورد استفاده عینی و مادی قرار گیرد.</p>
<p>در همین رابطه، مطالبی از خانم ژینا (زینب) حسین‌نژاد توجه مرا جلب کرد که توضیحی پیرامون آن در شرایط امروز، خالی از اهمیت نیست.</p>
<h3>شکنجه روانی از نگاه رجوی</h3>
<p>زینب (ژینا) در بخشی از خاطرات خود، که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده، با اشاره به دورانی که خانواده‌ها در برابر قرارگاه اشرف تحصن می‌کردند تا عزیزان خود را نجات دهند و سازمان مجاهدین اقدام آنها را &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌نامید، می‌گوید:</p>
<p><strong>[در اشرف گوش دادن به بلندگوها که جنگ روانی دشمن محسوب می شد، ممنوع بود. لذا جدا از بلندگوهای کل قرارگاه که مستمر سرودهای بلند پخش می کرد، هر یگان نیز موظف بود که در محوطه مقرش، ترانه یا سرودهای سازمان را پخش کند تا صدای بلندگوها شنیده نشود. اما برخی از بچه ها از روی کنجکاوی و شیطنت با بهانه کار سنگر و غیره به بیابان‌های پشت و اطراف یگان می‌رفتند تا صداهای بیرون را بشنوند و یواشکی راجع به آن با هم صحبت می‌کردند. برای برخی دختران جوان حتی یک نوع تنوع، سرگرمی و طنز بود و از سرودهای تکراری و حرف‌های خسته کننده نشست‌ها، برای دقایقی رها می‌شدند و حتی گاه از آن برای نشاط، جوک می‌ساختند و می‌خندیدند. مثلا نیمه شب یکدفعه بلندگوهای بیرون شروع به فریاد زدن می کردند&#8230; همه از خواب می‌پریدیم روی تخت می‌نشستیم و تا نیم ساعت خنده‌هایمان قطع نمی‌شد. سن‌مان اقتضا می‌کرد که به جرز دیوار هم بخندیم. مسن ترها اما که در خوابگاه‌های کم جمعیت‌تر دیگر بودند برآشفته و عصبی می‌شدند که نمی‌توانستند بخوابند. با خودم فکر می کردم شاید شکنجه روانی که در اطلاعیه‌ها می‌نویسند، منظورشان همین است که سن و سال دارها نمی‌توانند از صدا بخوابند، و الا چه معنی برای ما دارد جز خنده! ]</strong></p>
<p>در کلام ژینا، چند نکته قابل توجه به چشم می‌خورد که اولین آن، ادعای سازمان مجاهدین در مورد &#8220;شکنجه روانی&#8221; از سوی خانواده‌ها، بخاطر صدا زدن عزیزانشان در اسارتگاه اشرف است!</p>
<p>بگذریم از اینکه مجاهدین (آنگونه که ژینا نوشته) خانواده‌ها را بخاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به &#8220;شکنجه روانی&#8221; کرده‌اند، اما خودشان برای خنثی کردن و شنیده نشدن صدای آنها، مدام با بلندگوهای گوش‌خراش &#8220;مارش‌ و سرود نظامی&#8221; پخش می‌کردند و یا نفرات را به اجبار در &#8220;نشست‌های خسته‌کننده&#8221; زیر ضرب می‌بردند که همه اینها نوعی &#8220;شکنجه روانی&#8221; به حساب می‌آید و طرح آن نمودار سردرگمی مسئولین برای یافتن یک توجیه علمی است. اما نکته اینجاست که در همین تشکیلات مافیایی، در طی 10 تا 15 سال، تمامی افراد مجبور بودند در جلساتی که &#8220;عملیات جاری &#8211; دیگ – دیگچه&#8221; نامیده می‌شد، شرکت کنند و کسانی که با انقلاب ایدئولوژیک مریم چندان همسو نبودند را چندین ساعت به صورت دسته‌جمعی زیر ضرب ببرند و آنها را با فشارهای روحی درهم بشکنند و مستأصل نمایند تا وادار به خود تحقیری در برابر تشکیلات شوند و از رهبر تشکیلات اطاعت محض و کورکورانه کنند. فشارهایی بشدت دلهره‌آور و ضدبشری که در تاریخ نمونه آن یافت نمی‌شود. حال رهبران همین سازمان، درخواست‌های مظلومانه خانواده‌ها برای دیدار با عزیزانشان در اشرف را &#8220;شکنجه روانی&#8221; خوانده اند که نشانگر وقاحت بیش از حد زوج رجوی است.</p>
<p>نکته بعد که سازمان مجاهدین هیچگاه در مورد آن سخنی نگفته و نخواهد گفت، وادار کردن دختران و پسران مجاهد به ابراز نفرت نسبت به خانواده‌های خودشان است. اقدامی که مصداق بارز نقض حقوق‌بشر و &#8220;شکنجه روانی&#8221;است. ژینا در این مورد (احتمالاً با اشاره به سمیه محمدی که از سوی سران مجاهدین تحت فشار قرار داشت تا علیه پدرش –که برای نجات وی از چنگال رجوی به عراق رفته بود- موضعگیری کند) می‌گوید:</p>
<p><strong>[بعدتر کم کم می‌دیدیم دختر جوانی هست که دیگر به صداها نمی‌خندد، شیطنت نمی‌کند، بلکه چهره‌ای پر از سکوت سنگین دارد. خوب که گوش می‌دادیم، می‌فهمیدیم که نامش از بلندگوها پخش می شود، پس حتما مادر، پدر یا خواهرش هستند که آمده اند پشت در. او می دانست که احساساتش یک طرف، اما بدتر از آن اینست که در جلسات روزانه، هفتگی و ماهانه می‌بایست &#8220;پروژه&#8221; بنویسد و جلوی جمع بخواند که چقدر توانسته احساساتش را سرکوب کند، و آن عضو خانواده‌اش را مزدور بداند و بخواند، و بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با اعضای خانواده‌اش داشته باشد، بتواند بحث سیاسی کند. او طبق قانون می بایست عضو خانواده‌اش را با پیش فرض &#8220;نا&#8221; صدا کند، مثلا &#8220;نامادری، ناخواهری، نادختری&#8221; و همچنین می بایست علنا به او &#8220;مزدوریا &#8220;خانواده الدنگ&#8221; می‌گفت. اگر اینها را نمی‌نوشت جزء حلقه ضعیف محسوب می شد؛ او را با اخطار و سرکوب به نوشتن وا می‌داشتند!]</strong></p>
<div id="attachment_68738" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68738" class="wp-image-68738" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye.jpg" alt="تصویر سمت راست سمیه محمدی - تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68738" class="wp-caption-text">تصویر سمت راست سمیه محمدی &#8211; تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد</p></div>
<p>همانطور که ژینا اشاره دارد، کسانی که صدای خانواده خود را از بیرون مقر مجاهدین می‌شنیدند، محکوم به نوشتن اعتراف‌نامه و خواندن آن در نشست‌های سرکوب بودند. این افراد پس از خواندن متن اعتراف‌نامه، مورد هجمه حاضرین قرار می‌گرفتند که چرا با وجود شنیدن فریاد خانواده‌، علیه آنها (خانواده‌شان) موضعگیری نکرده‌اند!!؟</p>
<p>به این ترتیب، این دختران و پسران جوان، می‌بایست نه تنها اهانت سران مجاهدین به خانواده‌شان مورد تمجید قرار دهند، بلکه خانواده خود را مزدور و الدنگ به حساب آورند و در پایان هم حساب پس دهند که چرا به اندازه کافی لعن و اهانت خرج خانواده خود نکرده‌اند!.</p>
<p>آیا هر کدام از این فکت‌ها، مصداق بارز &#8220;شکنجه روانی&#8221; در سازمان مجاهدین خلق نبوده و نیست؟</p>
<h3>اجبار در نفی نسبت خانوادگی</h3>
<p>همانگونه که ژینا اشاره کرد، اعضای مجاهدین خلق برای اثبات وفاداری خود به انقلاب مریم، می‌بایست نسبت خانوادگی با اعضای خانواده‌شان را نفی می‌کردند. از نگاه مریم رجوی، هر مجاهد فقط باید رهبر عقیدتی‌اش (مسعود رجوی) را &#8220;همه‌چیز&#8221; خود انگارد و تنها او را تقدیس نماید و فقط به او عشق بورزد، وگرنه اقدامی شرک‌آلود انجام داده است. به همین خاطر است که ژینا -در مورد سمیه- می‌گوید که وی مجبور بوده پدر خود را &#8220;مزدور، الدنگ و ناپدری&#8221; بخواند و از وی ابراز برائت نماید.</p>
<p>ضمن اینکه، وقتی &#8220;مونا حسین‌نژاد&#8221; برای دیدار با خواهرش زینب (ژینا) درخواست ملاقات می‌کند، مسئولین این اجازه را به ژینا نمی‌دهند و حتی نامه‌اش را به مونا نمی‌دهند و با فریبکاری و واسطه‌گری، این دیدار را بدون رضایت خودش لغو می‌کنند. اقدامی که نشان می‌دهد مسئولین تشکیلات، هیچ ارزش و کرامتی برای اعضای خود قائل نبوده‌اند و تنها کارشان، تحت کنترل قرار دادن اراده افراد بوده است و همچنان نیز بر این امر مصّر هستند. زینب در این رابطه نیز خاطره‌ای نقل کرده که بسیار قابل تأمل است و برای شناخت بیشتر این فرقه مخرب ذهن، باید بیشتر روی آن تمرکز داشت:</p>
<p><strong>[مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین در عراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: &#8221; الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا -نماینده سازمان ملل- آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمی‌کنم&#8221;!</strong></p>
<p><strong>گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟ گفت: مشکل سیاسی داشت نامه‌ات… گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟</strong></p>
<p><strong>فردایش، ستاد “جنگ سیاسی” اطلاعیه‌ای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: &#8220;من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را برده‌اند&#8221;&#8230; جا خوردم بهشان گفتم: چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم. گفتید به سومترا بگو نمی‌آیم و… فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت: صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمی‌شد آنقدر دروغ بنویسند و به خورد آدم‌ها بدهند. شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمی‌گویید سرلوحه سازمان &#8220;صداقت و فداست&#8221;، پس چرا &#8220;ریاکاری و دروغ&#8221; در اطلاعیه‌ها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟ آن زمان چنین واژه‌هایی را بکار بردن خیلی شجاعت می‌خواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.</strong></p>
<p><strong>چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش می‌کنم دنبال کنم. اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیت‌هایم خلع و طرد شدم&#8230; بقیه مسئولین هم -احتمالاً از نوع پلیس بد-، برایم به‌جرم &#8220;وابستگی خانوادگی&#8221; نشست محاکمه گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم &#8220;ریاکار&#8221; . مرا با حملات دسته‌ای که قبلا شیوه آن را نوشته‌ام مورد توهین قرار داده و سعی می‌کردند که هر آنچه آنها می‌خواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم می‌نوشتم که در آن او را با پیشوند &#8220;نا&#8221;مخاطب قرار می‌دادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجه‌های روانی قبول نکردم که واژه &#8220;ناخواهر&#8221; را بکار ببرم.]</strong></p>
<h3>ترفندهای شیطانی سازمان برای بستن دهان منتقدان</h3>
<p>قابل ذکر است که مسئولین سازمان (در دهه‌ی 70) چند بار به بهانه‌های گوناگون از نفرات خواستند که برای خانواده خود نامه‌ بنویسند. هدف این بود که ببینند افراد نسبت به خانواده خود چگونه فکر می‌کنند. برای نمونه: نوروز 74 به ما پیشنهاد دادند که برای خانواده‌مان کارت تبریک بفرستیم. من هم از فرصت استفاده کردم و چند جمله برای خانواده روی یک کارت تبریک که سازمان به ما داده بود نوشتم و به مسئولین دادم. اما بعدها فهمیدم که هیچکدام از این کارت تبریک‌ها برای خانواده‌ها ارسال نشده و از آن برای: &#8220;1- یافتن آدرس خانواده برای سوءاستفاده مالی و امنیتی، 2- یافتن کسانی که تمایل به جدایی دارند&#8221;، استفاده شده است. در همان ایام، صدها نفر از اعضای منتقد به بهانه نفوذی بودن، به صورت مخفیانه به زندان و شکنجه‌گاه منتقل شدند (که خود مبحث جداگانه‌ای است و بسیاری از جداشدگان پیرامون آن مطلب نوشته‌اند و در اینجا اشاره نمی‌کنم). همچنین در سال 1380 نیز از ما خواسته شد که اگر خانواده‌ای در خارج کشور داریم، برایشان نامه بنویسیم. این نامه می‌بایست به شکلی نوشته می‌شد که محتوای آن به نفع سازمان باشد. یعنی چیزی در آن بنویسیم که اگر کشته شدیم، کسی از خانواده‌مان، مسعود رجوی را مقصر قلمداد نکند و آن را سرنوشتی که خودمان با آگاهی رقم زده‌ایم تلقی کند.</p>
<p>در همین رابطه یک نامه خطاب به چند خواهر و برادرم که در آمریکا و اروپا ساکن بودند نوشتم و به سازمان دادم. یکسال بعد (پاییز 1381)، به دلیل برخی انتقادات که نسبت به مناسبات درونی سازمان و برخی از مسئولین داشتم، از سوی رقیه عباسی (فرمانده قرارگاه هفتم) تحت محاکمه و بازجویی قرار گرفتم. رقیه مرا متهم کرد که &#8220;نفوذی و یا طعمه‌ی جمهوری اسلامی و یا بریده از مبارزه&#8221; هستم و باید به یکی از این موارد اعتراف کنم. محاکمه چندساعته که رقیه عباسی علیه من برگزار کرده بود، به شکل تأسف باری عواطف و احساسات مرا هدف قرار داده بود. در همان جلسه، رقیه تمام گزارش‌های انتقادی مرا روی میز ریخت و گفت باید اعتراف کنی که اینها را برای تحویل دادن به رژیم نوشته بوده‌ای!</p>
<p>در میان این گزارش‌ها، متوجه شدم همان نامه‌ای که به درخواست سازمان برای خانواده‌ام در خارج کشور نوشته بودم نیز وجود دارد. رقیه با وقاحت خطاب به حاضرین گفت که او برای خانواده‌اش هم نامه نوشته است!!!</p>
<p>از نگاه رجوی، نامه نوشتن و رابطه زدن با خانواده جرم به حساب می‌آمد، اما واقعیت این بود که نامه را به درخواست خود سازمان نوشته بودم و حالا از همان نامه علیه من استفاده می‌کردند. این قضیه مرا دچار شوک و ناباوری کرد. اما بلافاصله به او گفتم که همین الان نامه را می‌خوانم تا همه بدانند چه نوشته‌ام. بناگاه رقیه جاخورد و گفت نیازی به این کار نیست&#8230; نهایتاً طی چندین ساعت که تلاش داشتند مرا در آن جمع، خرد و تحقیر کنند و بریده یا مزدور و نفوذی جا بزند، کوتاه نیامدم و تسلیم اهداف شیطانی آنها نشدم و جلسه با تعیین تکلیف برای من که یک گزارش بنویسم به پایان رسید. اما اقدام غیرانسانی، غیراخلاقی و ناجوانمردانه سران سازمان و بویژه رقیه عباسی که سال‌های طولانی برایش احترام قائل بودم، بشدت مرا دچار آسیب روحی و روانی کرد که تا سال‌ها اثرات آن باقی بود.</p>
<h3> قرنطینه در ادبیات رجوی</h3>
<p>نکاتی که ژینا به آن اشاره دارد به همین‌جا هم ختم نمی‌شد. کسانی که با تحمل همه فشارهای روانی، در نهایت کوتاه نمی‌آمدند و خواستار جدایی از تشکیلات بودند، برای چندین ماه در محلی به اسم قرنطینه حبس انفرادی می‌شدند که خود یک &#8220;شکنجه روانی&#8221; دیگر برای اعضای جداشده محسوب می‌شد. هدف این بود که فرد از شدت تنهایی، به افسردگی دچار شود و به درون مناسبات بازگردد. این قانون حتی در مورد افرادی که تحت نظارت سازمان با خانواده خود ملاقات داشتند نیز صادق بود. البته فقط کسانی قادر به چنین ملاقاتی بودند که خانواده‌شان در خارج کشور زندگی می‌کردند و منتقد مجاهدین نبودند. یعنی کسانی که سران سازمان یقین داشتند که برای بردن عزیزان خود نیامده‌اند و فقط یک دیدار خانوادگی و کنترل شده است. اعضایی که به این شکل با خانواده خود دیدار داشتند، برای چندین روز در یک اتاق قرنطینه می‌شدند تا تمام احساسات عاطفی خود نسبت به خانواده را به آرامی از دست بدهند و آنگاه به درون مناسبات بازگردند. ژینا در این مورد می‌نویسد:</p>
<p><strong>[قانون دیگری وجود داشت به نام “قرنطینه” که مربوط به بعد از خروج از اتاق تماس کنترل شده و تحت شنود بود که فقط با خانواده‌های هوادار و غیر مخالف آن هم شاید سالی یک بار عیدها انجام می‌شد. پس از خروج از آن، فرد باید در اتاقی دیگر قرنطینه می‌شد و تا زمانی که تمام لحظات احساسی و وابستگی هایش را نمی‌نوشت اجازه خروج نداشت‌.]</strong></p>
<p>آنچه زینب به آنها اشاره دارد، قطره‌ای ناچیز از اقدامات غیرانسانی علیه زنان و دختران در مناسبات مجاهدین است. همان تشکیلاتی که رهبر آن مریم رجوی، مدام خود را ناجی زنان ایرانی معرفی کرده و برای زنان ایرانی اشک ریخته است. البته مریم هیچگاه از تشکیل حرمسرا برای مسعود در قرارگاه اشرف سخنی بر زبان نیاورده و نگفته که چطور زنان مجاهد را تهدید می‌کرد که در صورت تصمیم برای جدایی، آنها را سر خواهد برید.</p>
<h3>ورود سخت و خروج آسان</h3>
<p>خانم حسین‌نژاد، در مبحث دیگری، عطف به اظهارات کذب و فریبنده‌ی محمد سیدالمحدثین -وزیر خارجه رجوی- به نکاتی اشاره کرده که قابل توجه است. محدثین در یک رسانه فارسی زبان به دروغ مدعی &#8220;ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین&#8221; شده بود. ژینا در این باره می‌گوید:</p>
<p><strong>[هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفته‌اند تمام پاسخ‌ها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود&#8230; در حالیکه همگی می‌دانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوب‌ها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌ها را قبول نداشتند، با حکم “خائن”، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بی‌احترامی به اردوگاه‌های رمادی در شرایط سخت فرستاده می‌شدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه‌های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.]</strong></p>
<p>اینگونه خاطرات، محدود به نوشته‌های خانم حسین‌نژاد نیست، پیش از ایشان نیز ده‌ها تن از اعضای جداشده به فکت‌های بی‌شماری اشاره داشته‌اند. مستندات و مشاهدات همه آنها بیانگر این واقعیت تلخ است که هرکس درخواست خروج از سازمان مجاهدین داشت، در جمع‌های ده‌ها و صدها نفره محاکمه می‌شد و گاه مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت تا از خواسته خود توبه نماید. یک نمونه از این محکمه‌ها را مسعود و مریم رجوی به صورت مستقیم با حضور چندین هزار نفر اداره کردند. در آن جلسه دهشتناک، چند نفر که خواهان خروج از تشکیلات بودند، مورد بازخواست قرار گرفتند و به خیانت متهم شدند. مسعود جلسه را طوری برگزار کرد که تمامی حاضرین در جلسه، به تناوب، متهمین را مورد حملات لفظی و دیوانه‌کننده قرار دهند تا از گفته خود بازگردند.</p>
<p>شخصاً در یک جلسه شاهد زیر ضرب بردن جوانی به اسم &#8220;خدّام گل‌محمدی&#8221; بودم که خواهان خروج از سازمان شده بود. او را چنان مورد اهانت و تهدید قرار دادند که چند روز بعد از آن، دست به خودسوزی زد و از دنیا رفت و جسد او را هم در نقطه‌ای نامعلوم دفن کردند. دهها نفر شاهد بودند که &#8220;خدّام&#8221; فقط درخواست جدایی داشت اما زیر ضرب رفت و از سوی فرمانده‌اش (علی) تهدید به قتل شد.</p>
<p>به‌دلیل حضور 25 ساله در تشکیلات مجاهدین، به صراحت می‌گویم که تا قبل از تحمیل &#8220;انقلاب ایدئولوژیک مریم&#8221; به سازمان مجاهدین (در آستانه جنگ کویت)، ورود به سازمان مجاهدین بسیار مشکل و خروج از آن، با یک درخواست ساده امکانپذیر بود. یعنی برای ورود به داخل مناسبات، باید یک پروسه طولانی امنیتی طی می‌شد و در این مدت فرد صلاحیت خود را به اثبات می‌رساند. اما برای خروج، کافی بود که درخواست خود را ارائه دهد. آنگاه مسئولین تلاش می‌کردند چند روزی با گفتگو او را از خواسته خویش منصرف کنند و اگر قانع نمی‌شد، راه برای خروج او هموار می‌شد. اما پس از مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری و شروع جنگ کویت، این قضیه رنگ دیگری به خود گرفت. از آن پس، مسعود و مریم تلاش داشتند به هرقیمت، افراد بیشتری را وارد مناسبات کنند. در این زمینه تورهای مختلفی سر راه جوانان ایرانی در پاکستان، امارات، ترکیه و یا کشورهای اروپایی پهن می‌شد و افراد زیادی با فریبکاری وارد مناسبات می‌شدند و دیگر راه خروجی نداشتند. در بین این افراد، بجز شهروندان سایر کشورها، انبوهی خلافکار نیز یافت می‌شد که به دلایل امنیتی، جنایی و قاچاق مواد از ایران گریخته بودند. بسیاری نیز به نیت یافتن یک شغل مناسب از ایران خارج شده بودند و مجاهدین آنها را شکار، و به بهانه کار در شرکت‌های مختلف و یا گرفتن حق پناهندگی به عراق قاچاق می‌کردند. به محض آنکه این افراد به صورت غیرقانونی به قرارگاه اشرف منتقل می‌شدند، خود را در اسارت سازمان مجاهدین می‌یافتند و دیگر امکان خروج برایشان مهیا نبود و سازمان به آنها ابلاغ می‌کرد که یا باید تا زمان سرنگونی نظام در قرارگاه باقی بمانند و یا به‌عنوان جاسوس تحویل استخبارات عراق خواهند شد. سخنان سیدالحمدثین، اگرچه بر واقعیت 35 سال قبل سوار است، امایک دروغ وقیحانه بیشتر نیست و این را هرکسی که در مناسبات مجاهدین بوده باشد، گواهی می‌دهد.</p>
<h3>شکنجه دختران بخاطر داشتن یادگاری</h3>
<p>ژینا در بخش دیگری از خاطرات خود، نمونه‌ای از شکنجه‌های روحی و اقدامات ضدانسانی سران مجاهدین را به تصویر می‌کشد و رسوا می‌کند. خاطره او حکایت دختری است که از ایران به قرارگاه اشرف قاچاق شده و پس از مدتی به محاکمه کشیده می‌شود. در این محکمه که هیچگونه اصول اخلاقی و انسانی در آن رعایت نشده، یک دختر جوان، به شکل کاملاً قرون وسطایی، مورد تفتیش عقاید قرار می‌گیرد و ذهن و روح او تخریب می‌گردد. گناه او چیزی نیست جز نگه‌داشتن چیزی که پیش از ورود به تشکیلات مجاهدین، به‌عنوان یادگاری از نامزد خود دریافت کرده است. این دختر باید چنان در برابر سایر دختران ویران و درهم شکسته شود که دیگر هیچکس جرأت نگهداری یادگاری عاطفی و عاشقانه نداشته باشد و نتواند بخشی از عشق خود را نثار کسی غیر از مسعود و مریم کند. زینب می‌نویسد:</p>
<p><strong>[متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلی‌ها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی می‌شد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران می‌کردند. آنقدر فشرده بودند که نمی‌توانستم ببینم کیست. جلوتر رفتم، یکی از مظلوم‌ترین و مهربان‌ترین دخترانی بود که می‌شناختم. موهای آشفته‌اش از روسری بیرون زده بود و سخت می‌گریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: «من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه»!&#8230; آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم. به همین دلیل، از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه‌های انتهای سالن پرسیدم : چی خوند؟ گفت: «اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می‌کرده»! صدای فریادها بلندتر می‌شد: «بی‌شرف! بی‌شرف!» همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوزاند!&#8230;</strong></p>
<p><strong>آن شب بسیاری از عکس‌های فرانسه و برخی مدارکم را یکشبه به آتش کشیدم. چهره آن دختر، از ذهنم نمی‌رفت. نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: «بعضی صحنه‌های نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست. مثل امروز&#8230;». حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: «بسکه سوسولین! شماها توی ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. باید اینقدر کوبیدش تا صیقل بخوره. آنقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچه‌های خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری! مگه اینطور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی! چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!&#8230; از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمه‌ای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمی‌فهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانه‌ای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستی‌ام حتی نمی‌توانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود. به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد.</strong></p>
<p><strong>وقتی صحبت از مغز می‌کنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را می‌گویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژه‌ها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور می‌نشست.</strong></p>
<p><strong>می‌فهمیدم یک جای کار می‌لنگد، اما به ما از بچگی در نمایش‌های متعدد آموخته بودند که &#8220;شکنجه&#8221; یعنی بستن به زنجیر بر روی تخت، شلاق و دستگاه برق و&#8230; و این فقط توسط دشمن صورت می‌گیرد. لذا واژه &#8220;شکنجه&#8221; یا &#8220;شکنجه روحی&#8221; حتی یک درصد هم در این نشست‌ها و جلسات از مغزم عبور نمی‌کرد. حتی اگر آن فرد محکوم، در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می‌کردم: &#8220;این آتش گدازان انقلاب است&#8221;&#8230; به‌رغم اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟ فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته به‌دنیا می‌اید، مثلاً در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان می‌دهند و توجه زیادی هم به او می‌کنند. آیا او باز هم به‌دنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش، به‌رغم جهل، اما پدیده‌ای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟]</strong></p>
<p>به این ترتیب، مجاهدین که روزگاری خانواده مجاهدین را به‌خاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌کردند، در سراسر تاریخچه‌ی خونین و خیانتکارانه‌شان، هزاران &#8220;شکنجه روانی&#8221; را در کارنامه ثبت کرده‌اند. شکنجه‌هایی که شاید در دنیا بی‌نظیر باشد و تنها از عهده رژیم جنایتکار صهیونیستی برآید.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734">نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 08:52:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68528</guid>

					<description><![CDATA[<p>&#8220;مبارزه سیاسی&#8221; به معنای استفاده از ابزار سیاسی برای وادار کردن حریف به انجام خواست مبارزان است. اصطلاح مبارزه سیاسی تعامل محاسبه شده بین یک گروه و یک مخاطب هدف است که می‌تواند دولت، ارتش و یا جمعیتی از مردم یک جامعه باشد. تشکیلات مجاهدین خلق مدعی است که پس از کنار گذاشتن مبارزه مسلحانه، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528">روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;مبارزه سیاسی&#8221; به معنای استفاده از ابزار سیاسی برای وادار کردن حریف به انجام خواست مبارزان است. اصطلاح مبارزه سیاسی تعامل محاسبه شده بین یک گروه و یک مخاطب هدف است که می‌تواند دولت، ارتش و یا جمعیتی از مردم یک جامعه باشد. تشکیلات مجاهدین خلق مدعی است که پس از کنار گذاشتن مبارزه مسلحانه، که ظاهرا موجب شد از فهرست تروریستی آمریکا و اروپا حذف شود، تنها بر مبارزه سیاسی متکی بوده است اما اعضای پیشین تشکیلات که این به اصطلاح مبارزه را در تشکیلات تجربه کرده‌اند از واقعیتی می‌گویند که هرگز شبیه به تعریف مبارزه سیاسی نیست.</p>
<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق به تازگی روایت شخصی خویش از تناقضات موجود حول اصطلاح مبارزه سیاسی در تشکیلات مجاهدین خلق را منتشر کرده است. این مطلب نه یک روایت شخصی، بلکه سندی است از سازوکار عملکرد فرقه‌ای مجاهدین خلق و جنگ روانی‌ای که سال‌ها پشت واژه‌هایی چون &#8220;مبارزه&#8221; و &#8220;جنگ سیاسی&#8221; پنهان شده است.</p>
<p>اگر چه این کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اکنون از مخالفان حکومت ایران است، اما آنچه در مطلب او تکان‌دهنده و قابل توجه است، نه تنها رنجی است که او در تشکیلات مجاهدین تحمل کرده‌ است بلکه جزئیاتی است که نشان می‌دهد چگونه یک ساختار فرقه‌ای تلاش می‌کند ابتدایی‌ترین پیوندهای انسانی را نابود کند؛ چگونه خانواده را &#8220;دشمن&#8221;، عاطفه را &#8220;ضعف&#8221; و استقلال فکری را &#8220;خیانت&#8221; تعبیر ‌کند.</p>
<div id="attachment_68530" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68530" class="wp-image-68530" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605.jpg" alt="ژینا (زینب) حسین نژاد" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68530" class="wp-caption-text">ژینا (زینب) حسین نژاد، عکس سمت چپ درون اشرف، عکس سمت راست در آلبانی پس از جدایی</p></div>
<h3>فرض کن خواهرت دیگر خواهر تو نیست!</h3>
<p>در خاطره ژینا می‌خوانیم که پس از جدا شدن پدرش از مجاهدین خلق و افشاگری‌های او علیه تشکیلات در سال 2012، او بارها برای موضع‌گیری علیه پدرش تحت فشار قرار می‌گیرد و خواهرش، مونا حسین نژاد نیز از این &#8220;مبارزه&#8221; بی‌نصیب نمی‌ماند. او درخواست &#8220;یک تماس تلفنی&#8221; با خواهرش در ایران را مطرح می‌کند، که با پاسخ منفی مواجه می‌شود. سپس نامه‌ای برای خواهرش می‌نویسد که او را از همکاری با انجمن نجات منع کند. این خواسته اگرچه در راستای اهداف تشکیلات است، اما علیرغم همه تلاش‌های ژینا، سران مجاهدین خلق هرگز اجازه نمی‌دهند نامه‌هایش به دست خواهرش برسد چرا که به هر ترتیب ارتباط گرفتن با خانواده خلاف &#8220;جنگ سیاسی&#8221; محسوب می‌شود.</p>
<p>بخشی از روایت ژینا حسین نژاد را بخوانید:</p>
<p>آن زمان چون شرایط حساس انتقال از کمپ (اشرف به لیبرتی) توسط ارتش عراق، آمریکا و سازمان ملل در جریان بود، من موضوع تماس را یکی دوبار پیگیری کردم و چون پاسخی نبود چند ماه بعد زمانی که رسیدیم به کمپ لیبرتی، بصورت جد‌ی‌تر و مکتوب دنبال کردم، چون می‌دانستم که ستاد داخله مجاهدین ایمیل و شماره تلفن او را دارند. اما باز هم هیچ پاسخی دریافت نکردم.</p>
<p>لذا شروع به نوشتن یک نامه به خواهرم کردم، و با خودم گفتم اگر شرایط تماس مهیا نشود لااقل درخواست می‌کنم نامه را برایش بفرستند. در همان روزها به اتاق ستاد &#8220;جنگ سیاسی&#8221; این سازمان فراخوانده شدم، که مسئولش فردی به نام فرشته یگانه بود. اکثر نامه‌ها و اطلاعیه‌هایی که می‌خواستند من امضا کنم و بنویسم علیه پدرم بود.</p>
<p>من از این فرصت مجدد استفاده کردم و از او درخواست کردم که لطفا فرصتی را برای تماس با خواهرم مهیا کنند و یا اینکه نامه مرا برایش بفرستند. اما او گفت: &#8220;نه فرض کن خواهرت دیگه خواهر تو نیست و برای خودت این انتخاب رو بکن که او هم با دشمن همراه شده، مگر تو جنگ را انتخاب نکردی؟ مجاهد از هر جنگی استقبال می کنه &#8230;&#8221;</p>
<p>از این همه بی خردی و بی عقلی شوک شده بودم، و نمی دانستم اصلا او لایق این هست که پاسخی بدهم یا صحبتی کنم یا نه. بلند شدم تا اتاق را ترک کنم اما براحتی نمی گذاشتند و می خواستند هر آنچه آنها می خواهند را بنویسم.</p>
<p>وقتی شب برگشتم یگان با یکی از مسئولین که منطقی‌تر بود و بهش نزدیک‌تر بودم، صحبت کردم. او حرفی نداشت. سپس نامه نوشته شده خطاب به خواهرم را به او دادم و او هم گفت موضوع را پیگیری می‌کند.</p>
<p>چند وقت بعد مسئولی دیگر به من خبر داد، که خواهرم برای صلیب سرخ نامه‌ای نوشته با مضمون اینکه: &#8220;نگران جان خواهرم زیر موشک باران شبه نظامیون عراقی هستم، سالهاست از او هیچ خبری ندارم و می خواهم او را ملاقات کنم.&#8221;</p>
<p>پرسیدم: آیا نامه مرا برایش ارسال نکردید؟ اجازه تماس تلفنی که ندادید لااقل نامه ام را می فرستادید. گفت: صلیب سرخ با رژیم کار می کنه، ما مرز سرخ داریم باهاشون&#8230;!</p>
<h3>خواهرت را با پیشوند &#8220;نا&#8221; خطاب کن!</h3>
<p>در ادامه ژینا شرح می‌دهد در سال 2013 خواهرش برای ملاقات با او به کمپ اشرف در عراق میرود و باز در پی آن ژینا با کارشکنی‌های و دروغگویی‌های عجیبی از سوی تشکیلات مواجه می‌شود:</p>
<p>&#8230;مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین درعراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: &#8221; الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا (نماینده سازمان ملل) آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمی‌کنم&#8221;.</p>
<p>گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟</p>
<p>گفت: مشکل سیاسی داشت نامه ات&#8230;..</p>
<p>گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟</p>
<p>باز هم پاسخی نداشتند. فقط تاکید می‌کردند که باید با بهزاد صفاری بروم اتاق دیگر و به سومترا نماینده یو ان بگویم که به جلوی در نمی‌آیم و ملاقات نمی‌کنم.</p>
<p>فردایش ستاد &#8220;جنگ سیاسی&#8221; اطلاعیه‌ای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: &#8220;من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را برده‌اند.</p>
<p>جا خوردم بهشان گفتم : چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم گفتید به سومترا بگو نمی‌آیم و&#8230; فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اخبار اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمی‌شد انقدر دروغ بنویسند و به خورد آدمها بدهند.</p>
<p>شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمی‌گویید سرلوحه سازمان &#8220;صداقت و فداست&#8221; پس چرا &#8220;ریاکاری و دروغ در اطلاعیه‌ها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟&#8221;&#8230; آن زمان چنین واژه‌هایی را بکار بردن خیلی شجاعت می‌خواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.</p>
<p>چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش می‌کنم دنبال کنم. بعد از آن هم کلی صحبت‌های ایدئولوژیک و مذهبی خسته کننده که &#8220;تو همچو زینب کبری علیه سلام باید بجنگی و این آزمایش الهی توست&#8221; و حرف های غیر ضروری برای پوشاندن قضیه اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیت‌هایم خلع و طرد شدم.</p>
<p>مسئولینی دیگر احتملا از نوع پلیس بد، برایم نشست محاکمه به جرم &#8220;وابستگی خانوادگی&#8221; گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم &#8220;ریاکار&#8221; . مرا با حملات دسته‌ای که قبلا شیوه آن را نوشته‌ام مورد توهین قرار داده و سعی می‌کردند که هر آنچه آنها می‌خواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم می‌نوشتم که در آن او را با پیشوند &#8220;نا&#8221; مخاطب قرار می‌دادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجه‌های روانی قبول نکردم که واژه &#8220;ناخواهر&#8221; را بکار ببرم.</p>
<p>***</p>
<p>هنگامی که تشکیلاتی از انسان می‌خواهد پیشوند &#8220;نا&#8221; در پیش عنوان اعضای خانواده‌اش بگذارد چندان که در داستان سمیه محمدی و امیر اصلان حسن زاده و بسیاری دیگر از اعضای مجاهدین خلق نیز دیده‌ایم، مسئله دیگر اختلاف سیاسی نیست. پروژه‌ای ظالمانه است که می‌کوشد هویت فرد را از او بگیرد و یا از نو تعریف کند؛ پروژه‌ای که عضو تشکیلات را فقط تا جایی می‌پذیرد که اراده، احساس، عاطفه، حافظه و حتی زبانش در اختیار تشکیلات باشد.</p>
<p>روایت ژینا نشان می‌دهد که افراطی‌گری و فرقه‌گرایی فقط در خشونت کلامی، زندان و شکنجه فیزیکی خلاصه نمی‌شود. بلکه گاهی خطرناک‌ترین شکل آن، مهندسی روان انسان‌هاست. در نتیجه این دستکاری روانی افراد در تشکیلات رجوی وادار می‌شوند میان انسان‌بودن و &#8220;مجاهد&#8221; بودن یکی را انتخاب کند.</p>
<p>این تنها داستان ژینا نیست. یک نمونه از هزاران تجربه ناگفته‌ای است که بسیاری از اعضا و جداشدگان از تشکیلات مجاهدین خلق، سال‌ها بر دوش داشته‌اند. تجربه‌هایی از تحقیر، کنترل عاطفی، دروغ‌نویسی، قطع ارتباط با خانواده، فحاشی علیه خانواده و شکستن تدریجی شخصیت مستقل و سلب هویت فردی، تجربه زیسته اعضای مجاهدین خلق است.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528">روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 06:35:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68374</guid>

					<description><![CDATA[<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق در پاسخ به اظهارات غیرحقیقی محمد محدثین در صدای آمریکا خاطره ای درباره نقض حقوق زنان در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. مصاحبه اخیر صدای آمریکا با محمد محدثین، یکی از مسئولان ارشد تشکیلات مجاهدین خلق، انتقاد بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق، فعالان سیاسی و اهالی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374">خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق در پاسخ به اظهارات غیرحقیقی محمد محدثین در صدای آمریکا خاطره ای درباره نقض حقوق زنان در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. مصاحبه اخیر صدای آمریکا با محمد محدثین، یکی از مسئولان ارشد تشکیلات مجاهدین خلق، انتقاد بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق، فعالان سیاسی و اهالی رسانه را در پی داشت.</p>
<p>ژینا حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق که تمام دوران کودکی، نوجوانی و بخش زیادی از جوانی خود را در مناسبات مجاهدین خلق گذرانده است درباره مصاحبه برنامه میدان صدای آمریکا با محمد محدثین در حساب کاربری فیس بوک خود نوشت: &#8220;هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفته‌اند تمام پاسخ‌ها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود.&#8221;</p>
<p>او یکی از بزرگترین دروغ هایی که در این برنامه گفته شد را &#8220;ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین خلق&#8221; دانست. ادعای محمد محدثین وقتی مجری برنامه از او درباره اظهارات اعضای پیشین پرسید. ژینا در پاسخ به این دروغ بزرگ می‌نویسد:</p>
<p>&#8220;در حالیکه همگی می‌دانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوب‌ها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌ها را قبول نداشتند، با حکم &#8220;خائن&#8221;، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بی‌احترامی به اردوگاه‌های رمادی در شرایط سخت فرستاده می‌شدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.&#8221;</p>
<p>به نوشته حسین نژاد، بدلیل عدم شفافیت نماینده مجاهدین در مصاحبه با صدای آمریکا و دروغ‌های همیشگی‌شان، او در ادامه خاطراتش از دوران عضویت در مجاهدین خلق به مفهوم شکنجه روانی زنان می‌پردازد و با شرح خاطره‌ای از آن دوران مصداق این مفهوم در مناسبات مجاهدین خلق، را به عنوان پاسخی به ادعاهای دروغ نماینده مجاهدین خلق و تشریحی از وضعیت روانی کودک سربازی که در بند ساختار شستشوی مغزی مجاهدین خلق رشد یافته است، منتشر می‌کند.</p>
<p>ژینا حسین نژاد در مورخ 22 آوریل 2026 در هفتمین قسمت از خاطراتش چنین نوشت:</p>
<p>متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلی‌ها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی می‌شد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران می‌کردند. آنقدر فشرده بودند که نمی‌توانستم ببینم کیست.</p>
<p>جلوتر رفتم، یکی از مظلوم‌ترین و مهربان‌ترین دخترانی بود که می‌شناختم. موهای آشفته‌اش از روسری بیرون زده بود و سخت می‌گریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: &#8220;من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه&#8230;&#8221;</p>
<p>آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم، به همین دلیل از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه های انتهای سالن پرسیدم: &#8220;چی خوند؟&#8221;</p>
<p>گفت: &#8220;اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می کرده&#8230;&#8221;</p>
<p>صدای فریادها بلند تر می شد: &#8220;بی شرف! بی شرف!&#8221;</p>
<p>همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوازند&#8230;.</p>
<p>سر تیم‌مان صدایمان کرد، گفت: &#8220;بچه ها امشب هر چه عکس، یادگاری و مدرکی از گذشته چه ایران، چه اروپا، هنوز دارید که به سازمان نداده‌اید یا تحویل بدهید یا بسوزانید. هیچ نخ وصلی به بورژوازی و جامعه ایران نباید باشد. نشست امروز را دیدید، این موارد دیگر تحمل نمی شود.&#8221;<br />
آن شب بسیاری از عکس های فرانسه و برخی مدارکم را یک شبه به آتش کشیدم.</p>
<p>چهره آن دختر، از ذهنم بیرون نمی رفت.</p>
<p>نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: &#8220;بعضی صحنه‌های نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست مثل امروز که &#8230;&#8221;</p>
<p>حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: &#8220;بس که سوسولین! شماها تو ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری که دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. انقدر باید کوبیدش تا صیقل بخوره. انقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچه‌های خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری؟ مگه این طور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی؟ چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!&#8221;</p>
<p>از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمه‌ای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمی‌فهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانه‌ای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستی‌ام حتی نمی‌توانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود.<br />
به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد. وقتی صحبت از مغز می‌کنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را می‌گویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژه‌ها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور می‌نشست.</p>
<p>می فهمیدم یک جای کار می لنگد، اما به ما از بچگی در نمایش‌های متعدد آموخته بودند که &#8220;شکنجه&#8221; یعنی بستن به زنجیر بروی تخت، شلاق و دستگاه برق و&#8230;. و این فقط توسط دشمن صورت می گیرد. لذا واژه &#8220;شکنجه&#8221; یا &#8220;شکنجه روحی&#8221; حتی یک درصد هم در این نشست‌ها و جلسات از مغزم عبور نمی کرد.<br />
حتی اگر آن فرد محکوم در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می کردم؛ &#8220;این آتش گدازان انقلاب است&#8221;، &#8220;این آتش گدازان انقلاب است.&#8221; به رغم تمام اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟</p>
<p>فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته بدنیا می‌آید، مثلا در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان می‌دهند و توجه زیادی هم به او می کنند. آیا او باز هم بدنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش برغم جهل، اما پدیده‌ای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374">خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زینب حسین نژاد از نشست‌های طعمه در مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67541</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67541?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 13 Dec 2025 11:55:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نشست طعمه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67541</guid>

					<description><![CDATA[<p>اعضای پیشین مجاهدین خلق کمابیش در خاطرات خود از دوران سیاهی که به برگزاری نشست‌های موسوم به &#8220;طعمه&#8221; گذشت، سخن گفته‌اند. برایند خاطرات افراد تایید می‌کند که نشست‌های طعمه در اوایل دهه 80 شمسی و در قرارگاه باقرزاده در سالنی به نام &#8220;سالن میله‌ای&#8221; ، با حضور شخص مسعود رجوی و فرماندهی مهوش سپهری برگزار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67541">روایت زینب حسین نژاد از نشست‌های طعمه در مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اعضای پیشین مجاهدین خلق کمابیش در خاطرات خود از دوران سیاهی که به برگزاری نشست‌های موسوم به &#8220;طعمه&#8221; گذشت، سخن گفته‌اند. برایند خاطرات افراد تایید می‌کند که نشست‌های طعمه در اوایل دهه 80 شمسی و در قرارگاه باقرزاده در سالنی به نام &#8220;سالن میله‌ای&#8221; ، با حضور شخص مسعود رجوی و فرماندهی مهوش سپهری برگزار می‌شده است. گردانندگان این نشست‌ها مهدی ابریشمچی، محمود عطایی، محمد محدثین، عباس داوری و تعداد دیگری از اعضای رده بالای تشکیلات مجاهدین بودند. این جلسات به مرور در کل سلسله مراتب تشکیلات و در قرارگاه‌های مختلف برگزار شد. عملیاتی کردن نشست‌های طعمه چنان برای سران مجاهدین خلق اهمیت داشت که جزوه‌ای شامل انواع دستورالعمل‌ها و قوانین برای آن طراحی شد که عملا خروج از تشکیلات را ممنوع می‌کرد و هر نوع مخالفت و پرسش درباره رهبران و ایدئولوژی تشکیلات را مستحق سرکوب می‌دانست.</p>
<p>اعضای جدا شده هر کدام روایت خود از جلسات طعمه را شرح داده‌اند و اشتراکات این صدها روایت انکار ناپذیر است. زینب (ژینا) حسین نژاد، یکی از کودک سربازان پیشین مجاهدین خلق در مطلبی که چندی پیش در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرد، فرایند برگزاری جلسات طعمه برای زندانیان سیاسی مجاهدین خلق که پس از آزادی از زندان در ایران دوباره به تشکیلات پیوسته بودند، را چنین روایت می‌کند:</p>
<p>چنان که برخی شنیده و یا خوانده‌اید، در اوایل دهه هشتاد شمسی، جلساتی در قرارگاه‌های مختلف مجاهدین در عراق برگزار شد، به نام &#8220;طعمه&#8221; این جلسات بیشتر تفتیش عقاید، محاکمه مخالفان و اعتراف گیری‌های اجباری بود. البته این جلسات سالهای قبل هم بود و بعد هم ادامه داشت اما یکی از شدیدترین محاکمات و تحقیرهای روانی افراد و حتی گاه حملات فیزیکی، در آن دوران به اجرا در آمد.</p>
<p>یکی از مهم ترین موضوعات این جلسات، محاکمه زندانیان سیاسی بود که از زندان‌های جمهوری اسلامی جان سالم بدر برده و برخی از آنها با تماس‌های ستاد داخله مجاهدین مجددا جذب شده و به عراق منتقل شدند. سیاست ابتدایی سازمان برای جذب و نگه داشتن مجدد این افراد در تشکیلات، دادن حس عذاب وجدان به آنها بود که مثلا؛ چرا بقیه اعدام شدند و شما زنده ماندید!؟ پس برای جبران بار گناه به مجاهدین بپوندید، انقلاب کنید، جهاد کنید و شهادت را برگزینید تا رستگار شوید &#8230;از این حرفا با این مضمون و محتوا.</p>
<p>گام دوم، محاکمه آنها در برابر صدها یا چند هزار نفر بود، تا تمام شخصیت آنها را ابتدا تحقیر و له کرده و سپس از آنها شخصی بشدت بدهکار و مدیون بسازند تا جز شرمندگی از زنده ماندن، فداکاری جبرانی و فرمانبری مطلق از سازمان تا آخر عمر چیزی از خود نداشته باشند.</p>
<h3><img decoding="async" class="size-full wp-image-50447 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tomeh-1.jpg" alt="اسناد نشست طعمه" width="500" height="676" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tomeh-1.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tomeh-1-222x300.jpg 222w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><br />
صحنه نشست طعمه</h3>
<p>صحنه به این صورت بود، که ابتدا فرد را در برابر چنده ده نفر در یگانش موظف می‌کردند، که می بایست تمام اعمال زندانش را بنویسد، که چه کرده و چه نکرده، چرا زنده مانده و اعدام نشده، چه حرف هایی زده، چه همکاری‌هایی کرده، چه شعارهایی را قبول کرده بدهد، و چه چیزی را امضا کرده که منجر به آزادی اش شده و&#8230; او سپس وی نوشته‌هایش را می بایست در برابر جمعی بزرگ‌تر بخواند و جمع او را &#8220;تعیین تکیلف&#8221; (محاکمه) کند.</p>
<p>روز موعود که فرا می رسید، او در سالن جلسه، روبروی مسئولی نسبتا بالا، و جمعیتی صدها یا هزار الی سه هزار نفری، پشت میکروفون می‌آمد و شروع به خواندن می کرد. همواره بیست الی سی نفر، فالانژ پاچه گیر حمله کننده، نزدیک میکروفون نشسته بودند، که تا دست از پا خطا کند به او حمله کنند.</p>
<p>این جلسات وکیلی نداشت، بلکه تنها قاضی مسئولی از مسئولین ایدئولوژیک بالا بود و نه فردی حقوقی. حتی گاه محاکمه متهمین قدیمی و یا دانه درشت، در حضور خود سران مجاهدین و یا بواسطه آنها صورت می گرفت.<br />
از همه قابل توجه‌تر، یک قانون مهم در این نشست‌ها مکتوب بود به نام &#8220;جواب دادن ممنوع&#8221;. (یعنی متهم حتی حق دفاع از خود را نداشت) و تا برای یک کلمه دهن باز می کرد بگوید: &#8220;آخه من&#8230;.&#8221;، آن ده نفر دور میکرفون، با فریادهای بلنده &#8220;خفه شو، دهنت رو ببند، جواب نده! قانون نشسته!&#8221; او را خاموش می‌کردند.</p>
<p>گاه وسط خواندن و گاه در انتهای خواندن، بسته به میزان اعترافات او و حالت نوشتن و خواندنش که شرمنده هست یا خیر، همان چند ده نفر مذکور به او حمله کرده و با فریادهای بلند می گفتند: &#8220;خوب ننوشتی؛ همه رو نگفتی، صداقت نداری، یالا رو کن! یالا بالا بیار چه کردی که چرا زنده ماندی کثافت! تواب آشغال! چی نوشتی! و &#8230;&#8221;</p>
<p>گاه این حملات حتی تا ده ساعت هم طول می‌کشید، بعضا وسطش آنتراکت نهار یا شام و نماز می‌دادند، اما اگر نشست داغ بود و فرد نزدیک به اعتراف مهم‌ترین گناهش بود، حتی از آنتراکت منصرف شده و بعضا فرد را بیش از آن هم شده سرپا نگه می‌داشتند که اعتراف کند و پشیمان نشود، تنها برایش یک لیوان آب می‌آوردند و یک چهارپایه که کمی بنشیند و توان ادامه اعتراف را داشته باشد.</p>
<h3>فرو شکستن سوژه</h3>
<p>گاهی وقت ها فرد می‌شکست و به زانو در می‌آمد، بدترین گناهش را می‌گفت و یا گاهی هم فردی دگر با سیاست مرگ یک بار شیون یک بار، یک اعتراف گنده دروغین از خودش می‌ساخت که دست از سرش بر دارند. با وجود اینکه می‌دانست برای دقایقی سنگسار فحش، تف و کتک را خواهد خورد اما لااقل جلسه برای آن روز به پایان می‌رسید و از دست جمع حمله کننده، خلاصی پیدا می کرد.</p>
<p>بطور مثال در یکی از نشست‌های معروف در سالن میله‌ای در قرارگاه باقرزاده، مردی پس از ساعت‌ها محاکمه، یکدفعه برگشت گفت من تو زندان گفتم؛ &#8220;مرگ بر منافق&#8221; تا بتونم آزاد شم. یکدفعه هجوم فالانژها با تف، فحش‌های رکیک و حتی بعضا مشت و لگد به او آغاز شد.<br />
و تمام سالن هم باید ازجا برخواسته و با حالت شعار فریاد می زدند؛ &#8220;خائن! بی شرف! کثافت! مزدور! تواب آشغال! و &#8230;&#8221; در این حالات هر کس در جمع از جایش بلند نمی‌شد و علیه محکوم شعار نمی‌داد، بعنوان فردی مشکوک و همدست متهم تلقی می شد، گاه به او درجا تذکر، اخطار و یادداشت می‌دادند که یالا بلند شو موضع‌ات را مشخص کن، و یا بعدا خدمت او هم می‌رسیدند.</p>
<p>در هر صورت بدلیل این اعتراف بزرگ، پس از حملات شدید، نشست برای آن روز پایان می یافت و متهم برای ساعاتی نفس می‌کشید و استراحت می‌کرد. اما در روزهای بعد او می‌بایست در جلسات کوچکتر یگان مجددا تست می‌شد، که آیا بعد از این اعتراف بزرگ، اکنون شرمنده هست و بدهکار شده است یا خیر، حالا نوبت این بود که تز بدهکاری، شرمندگی و توبه نامه‌اش را در جمعی بزرگ‌تر مجدد بخواند. و جلسه بزرگ چند هزار نفره بار دیگر آغاز می شد. و تا زمانی که فرد با بدترین جملات و کلمات خودش را تحقیر نمی‌کرد، و با التماس از سازمان نمی‌خواست که او را ببخشند، رهایش نمی‌کردند.</p>
<p>جملاتی مثل؛ &#8220;من خیانتکار بودم، من گناهکار هستم، حق من بدتر از این بود، تا عمر دارم بدهکار سازمان و رهبری هستم، من خاک پای رهبرم، من سگ در اشرفم، که بار دیگر به من فرصت داده شده تا مجاهد شوم و رستگار شوم و &#8230; &#8221; حتی گاه بدتر از اینها می‌گفتند. و البته این جملات را باید با حالت منقلب شده، گریه و به زانو درآمده می‌گفت، اگر با حالت معمولی، خشک و با صدایی پایین یا مصنوعی می‌گفت، باز هم قبولش نمی‌کردند.</p>
<h3>فرار از جلسه طعمه، ماموریت غیر ممکن</h3>
<p>اگر فرد قاطی می کرد و یا می‌خواست جلسه را بعنوان اعتراض ترک کند، نمی‌گذاشتند، درها را می‌بستند، جلوی درب را می‌گرفتند و حتی بعضا دست و پای او را بزور گرفته و بر می‌گرداندند جلوی میکروفون و می‌گفتند: &#8220;برادر گفته فرار از جهاد اکبر، گناه کبیره است، و ما نباید اجازه بدهیم که تو از این جهاد فرار کنی&#8221;!</p>
<p>این که نوشتم تنها یک نمونه مربوط به زندانیان سیاسی بود، اما &#8220;گناهان&#8221; دیگر هم همچون؛ درخواست جدایی از سازمان، تلاش برای فرار از اشرف، توهین به رهبری و مسئولین، ارتباط یواشکی با افراد بیرون از قرارگاه یا عراقیان برای دسترسی به رادیو و اخبار بیرون، ارتباط غیرتشکیلاتی و وابستگی عاطفی به اعضای خانواده، تیم شدن و رفیق بازی با اتهام همجنسگرایی، نامه‌های پنهانی عاشقانه و تفکرات جنسی چه به جنس مخالف و چه به همجنس، همه و همه به همین صورت و یا حتی بدتر، محاکمه و اعتراف گیری طولانی داشت. برخی از این اتهامات، حتی زندان نیز داشت که معمولا در بنگال و یا همان کانکس فرد محبوس می شد.</p>
<p>پی نوشت: زندانیان مظنون و مشکوک به نفوذی بود، که به گفته شاهدان در سلول‌های مخفی جداگانه و در زمان‌های مختلف دیگر، شکنجه فیزیکی شده‌اند، که چون من خود شاهد آن نبوده‌ام اینجا از جزئیات آن ننوشتم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67541">روایت زینب حسین نژاد از نشست‌های طعمه در مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67541/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقدی بر حجاب در تشکیلات مجاهدین خلق بر مبنای خاطرات زینب حسین نژاد &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67352</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67352?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 26 Nov 2025 11:14:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین تبلیغاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب اجباری]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67352</guid>

					<description><![CDATA[<p>&#8220;اجتماع جوانان ایرانی هوادار مقاومت&#8221; عنوان جلسه ای بود که ویترین تبلیغاتی مجاهدین خلق در ماه گذشته برگزار کرد. در جریان این نمایش تبلیغاتی، تشکیلات مجاهدین خلق تلاش کرد که تصویری دمکراسی خواه و مدافع آزادی بیان و آزادی پوشش و دیگر آزادی های اجتماعی از خود به نمایش بگذارد. بدین منظور بخشی از این [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67352">نقدی بر حجاب در تشکیلات مجاهدین خلق بر مبنای خاطرات زینب حسین نژاد &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;اجتماع جوانان ایرانی هوادار مقاومت&#8221; عنوان جلسه ای بود که ویترین تبلیغاتی مجاهدین خلق در ماه گذشته برگزار کرد. در جریان این نمایش تبلیغاتی، تشکیلات مجاهدین خلق تلاش کرد که تصویری دمکراسی خواه و مدافع آزادی بیان و آزادی پوشش و دیگر آزادی های اجتماعی از خود به نمایش بگذارد. بدین منظور بخشی از این مراسم به جلسه پرسش و پاسخ میان جوانان به اصطلاح شرکت کننده و مریم رجوی اختصاص یافت که اگرچه حرکتی نادر در تاریخ اجتماعات مجاهدین خلق بود اما در عمل از میان اظهارات مریم رجوی، پاسخ های روشن و شفافی برای سوالات اساسی‌ای که همواره درباره سازمان مجاهدین خلق وجود دارد، به دست نیامد.</p>
<p>یکی از مهم ترین سوالات از پیش تعیین شده ای که دختری جوان با پوشش &#8211;متناسب چارچوب همایش های مجاهدین خلق &#8211;اما بدون روسری –متناسب ویترین سیاسی مجاهدین خلق&#8211; پرسید این بود: &#8220;چرا شما و بقیه زنان مجاهد حجاب دارید؟&#8221;</p>
<p>در پاسخ به این پرسش مریم رجوی پس از مقدمه چینی های بسیار، انتخاب پوشش حجاب از سوی زنان مجاهد را &#8220;داوطلبانه&#8221; می‌خواند و می‌گوید: &#8220;زنان مجاهد خودشان انتخاب کردند. زن مجاهد می گوید هر زنی مالک جسم و جان وعاطفه خودش است.&#8221;</p>
<p>با رجوع به خاطرات و مشاهدات برخی از اعضای پیشین تشکیلات مریم رجوی میتوان پاسخ غیرجامع او به پرسش دخترجوان را، غیر معتبر نیز دانست. زینب حسین نژاد از اعضای پیشین تشکیلات که این روزها با نام مستعار ژینا در شبکه های اجتماعی فعال است درباره وضعیت انتخاب پوشش در درون مناسبات مجاهدین خلق در حساب کاربری فیس بوک خود در چند قسمت از تجارب خود به عنوان یک کودک سرباز پیشین این تشکیلات نوشته است. او کسی است که تمام دوران کودکی، نوجوانی و بخش اعظم جوانی خود را درون مناسبات مجاهدین خلق گذرانده است و به عنوان یک زن مجاهد مسئله پوشش اجباری را با تمام وجود تجربه کرده است.</p>
<p>او شرایط خویش و همقطارانش را به عنوان کودکانی که از والدینی مجاهد زاده شده بودند و از کودکی تمام شئونات زندگی‌شان تحت تاثیر عضویت والدینشان در تشکیلات بود، چنین شرح می‌دهد:</p>
<p><em>باید بگویم من در جامعه بزرگ نشده ام که طعم فقر را چشیده باشم، نه اینکه ثروتمند بوده باشم، بلکه چون تا نوجوانی اروپا بودم و بعد هم در سیستمی بزرگ شده بودم که پول معنایی نداشت. یک سیستم اسلامی کمونیستی که یا بر اساس سهمیه، غذا و پوشاک تقسیم میشد و یا مثلا دفترچه کوپون بود که میتوانستی از آن در فروشگاه های انباری کوچک و محدود کمپ، خرید کنی. </em></p>
<p><em>و البته در همان سیستم هم طبقات وجود داشت، اما من یا در طبقات پایین نبودم و یا اگر هم بودم چون از بچگی در مغزمان فرو کرده بودند که باید &#8220;فدایی&#8221; باشیم، ما عادت داشتیم و برایمان پذیرفته شده بود که چیز زیادی برای از دست دادن نداشته باشیم.</em><br />
<em>ما همواره یک کوله بدوشی بودیم با جیره جنگی و مغزمان همین را پذیرفته بود. و بارها هم همان اموال کوچک مان را در جنگ و گریز، بمباران ها و درگیری ها از دست داده بودیم. لذا خودمان را با کسی یا طبقه دیگر مقایسه نمی کردیم که رنجی از آن برده باشیم، جدا از اینکه اصلا ارتباط آزاد رسانه ای و اینترنتی هم نداشتیم که بخواهیم این چیزها را ببینیم اما در همان حد کم و دورادور هم که می شنیدیم، چنین حسرتی به دل نداشتیم. (که بعدها البته متوجه فساد در بالای این سازمان شدیم که رسانه های اروپا نیز افشا کردند).</em><br />
<em>بعضی از ما قلبا اعتقاد پیدا کردیم که باید برای مردم ایران فدا بشیم و هیچ مال و اموالی برای خود نخواهیم. اما اگر هم انتخاب کرده بودیم، که جان و مال مون رو فدا کنیم، هرگز انتخاب نکرده بودیم که شعورمون، شرافتمون و اراده مون رو فدا کنیم.</em></p>
<h3>آزادی و انتخاب ممنوع!</h3>
<p>ژینا حسین نژاد ادعای مریم رجوی مبنی بر &#8220;انتخاب داوطلبانه حجاب&#8221; را رد می‌کند:</p>
<p><em>ما انتخاب نکرده بودیم که در تمام جزییات بدنی‌مان، پوشش‌مان و اختیاراتمان دخالت شود، ما انتخاب نکرده بودیم که در خصوصی‌ترین مسائل زنانگی‌مان سرشان را فرو کنند.</em></p>
<p>و در ادامه آزادی را اصل اساسی سلب شده از اعضای مجاهدین خلق می‌داند:</p>
<p><em>یک مثال می زنم برخی از بچه‌ها وقتی از کمپ آلبانی یا پایگاه‌های این سازمان فرار می‌کردند، در پارک‌ها ، مغازه‌ها، متروها و این ور آن ور می‌خوابیدند، یک گوشی می‌خریدند و گاه از شدت خوشحالی، از خود سلفی یادگاری آزادی می‌گرفتند، این یعنی آنقدر آزادی سالها دست نیافتنی بوده و امروز آنقدر گرانبها شده که اصلا بی خانمانی و فقر معنایی پیدا نمی کرد. اوج درد بقیه، اوج خوشی ما بود. &#8230;. آزاد! ولو در پارک ها، مغازه ها و متروها و&#8230;</em></p>
<p>این کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق که خود از مخالفان حکومت ایران است، از وحشت سران مجاهدین خلق از شعار &#8220;زن، زندگی، آزادی&#8221; و علت تغییر آن به &#8220;زن، مقاومت، آزادی&#8221; می‌نویسد:</p>
<p><em>&#8220;زن و زندگی&#8221; دو کلمه ای بود که در تشکیلات مجاهدین از ضدارزش ترین واژه‌ها بود که با بدترین، توهین آمیزترین و ضد زن ترین کلمات در نشست ها از آن یاد می شد، همچون؛ &#8220;ماد، مادینه، زن توی گیومه و افریته&#8221;</em><br />
<em>چرا که اول از همه باید &#8220;زنانگی&#8221; را از روح و بدن افراد خارج می کردند تا بتوانند بر آنان کنترل داشته باشند. سالهای ابتدایی با نشست های اعتراف گیری شخصی، عاطفی، جنسی و سرکوب احساسات، روح زنانه آنان را خارج کرده و سپس وقتی زنان به سن میانسالی رسیده و یا بیماری های زنانه می گرفتند، آنان را با بهانه های پزشکی برای خارج کردن فیزیکی زنانگی شان هم در نشست های خاص تشویق می کردند، که این خود یک مبحث جداگانه دیگر می طلبد.</em><br />
<em>&#8220;زندگی&#8221;، زندگی در این گروه، مصادف بود با جرم خیانت، بریدگی، زندان و حتی گاه مجازات مرگ، که بنا به سالهای مختلف و ورود سازمان ملل و آمریکایی ها، و خلع سلاح ارتش آنها، که دیگر توان کشتن افراد را نداشتن، جایش را به شکنجه های روانی و گاه فیزیکی به جای گلوله از پشت داده بود&#8230;</em></p>
<h3>پارادوکس فرم ارتش</h3>
<p>ژینا حسین نژاد در ادامه با ذکر مثال و شرح جزئیات به دو پرسش اساسی درباره حجاب در مناسبات مجاهدین خلق پاسخ می‌دهد:</p>
<p><em>آیا حجاب در مجاهدین آنطور که خودشان می گویند برای همه &#8220;داوطلبانه&#8221; بوده و هست؟</em><br />
<em>آیا آنطور که قبلا در عراق استدلال می کردند، روسری فقط &#8220;فرم ارتش&#8221; بود؟</em></p>
<p>و پاسخ چنین است:</p>
<p><em>در یک گروه نظامی آن هم ایدئولوژیک مذهبی، طبعا کسی انتظار ندارد که چه زن و چه مرد با هر نوع و مدل لباسی مثل مردم یک شهر ظاهر شوند. اما در این مطلب، بحث بر سر هر نوع لباسی نیست، بحث مشخصا در رابطه با حجاب اسلامی، اجباری، ارتجاعی، و از همه مهم تر سرکوبگرانه مجاهدین بود که شرایط را حتی از وضعیت زنان ایران نیز بدتر می کرد. از دهه شصت شروع می کنم و سپس به اکنون و آلبانی می رسم.</em><br />
<em>یک – حجاب اجباری در مدارس و پانسیون دخترانه در پایگاه ها و قرارگاه های مجاهدین در دهه شصت:</em><br />
<em>در دورانی که ما کودک بودیم، حجاب حتی در مدرسه ابتدایی نیز اجباری بود و چند سال بعد تغییر کرد و از شروع مدرسه راهنمایی، اجباری شد.</em><br />
<em>در سال 64 که به اصطلاح می خواستند یک انقلاب ایدئولوژیک و &#8220;رهایی زن&#8221; و ارتقا زن به مقام مسئول را تبلیغ کنند، حجاب اجباری را از ابتدایی به راهنمایی، تونیک و مانتوی معلمان و زنان را از زیر زانو به بالای زانو و روسری را از روی ابرو به مرز پیشانی و مو ارتقا دادند. اما این نه تنها همان جا متوقف نشد بلکه بعدها در اشرف بسیار بدتر هم شد. نه از لحاظ ظاهر بلکه از لحاظ محتوا. بدین معنی که ظاهر همان مرز پیشانی و بالای زانو ماند، اما تذکرات، اخطارها، فشارها، جلسات و نشست های سرکوب و محاکمه بنا شد. قبل از اینکه به چرایی این موضوع بپردازم، ابتدا موضوع مدرسه و کودکی قبل از سال هفتاد را تمام میکنم.</em><br />
<em>علت این اجبار به ما کودکان فقط لباس فرم مدرسه نبود، چرا که پنجشنبه و جمعه ها و روزهای تعطیل که فرم مدرسه نمی پوشیدیم نیز برای دختران بالای یازده سال، روسری در اشرف اجباری بود. پس دقت کنید، ما در مدرسه هنوز کودک بودیم، ما عضو سازمان و کادر ارتش شان نشده بودیم.</em><br />
<em>لذا یکی از جاهایی که پارادوکس &#8220;فرم ارتش&#8221; که آنها دلیل و بهانه می‌آورند بر ملا می شود اینجاست.</em><br />
<em>دوم اینکه ما هنوز به سن بلوغ نرسیده بودیم که بخواهیم داوطلبانه انتخاب کنیم. پس استدلال &#8220;داوطلبانه&#8221; نیز از همین جا تناقضش شروع و آشکار می شود. لذا این حجاب مشخصا اسلامی و اجباری بود.</em></p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67352">نقدی بر حجاب در تشکیلات مجاهدین خلق بر مبنای خاطرات زینب حسین نژاد &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67352/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زینب حسین نژاد: پرسش‌هایی که در مجاهدین خلق مطرح نشد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67269</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67269?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 19 Nov 2025 09:14:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67269</guid>

					<description><![CDATA[<p>زینب (ژینا) حسین نژاد در مطلبی در نقد فرهنگ &#8220;سجده گری&#8221; مجاهدین خلق و عدم وجود فرهنگ &#8220;پرسشگری&#8221; در این تشکیلات، نوشت: &#8220;از هر تفکری نقد سجده کردن را می‌پذیرید، اما از مجاهدین خلق نپذیرید! احترام شعورتان را نگه دارید!&#8221; زینب یکی از زنان جدا شده از سازمان مجاهدین و از کودک سربازان پیشین این [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67269">زینب حسین نژاد: پرسش‌هایی که در مجاهدین خلق مطرح نشد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>زینب (ژینا) حسین نژاد در مطلبی در نقد فرهنگ &#8220;سجده گری&#8221; مجاهدین خلق و عدم وجود فرهنگ &#8220;پرسشگری&#8221; در این تشکیلات، نوشت: &#8220;از هر تفکری نقد سجده کردن را می‌پذیرید، اما از مجاهدین خلق نپذیرید! احترام شعورتان را نگه دارید!&#8221;</p>
<p>زینب یکی از زنان جدا شده از سازمان مجاهدین و از کودک سربازان پیشین این تشکیلات است. پدر و مادر او از اعضای مجاهدین خلق بودند. او از کودکی در این تشکیلات بزرگ شده و در نوجوانی از فرانسه به عراق فرستاده شد. او روابط مجاهدین را در فرانسه و عراق و آلبانی تجربه کرده و گهگاه خاطراتش را در حساب کاربری فیسبوکش منتشر می‌کند.</p>
<p>در حالی که زینب حسین نژاد از مخالفان حکومت ایران است،  در هر فرصتی تیغ نقد خود بر مجاهدین خلق را نیز روا می‌دارد. او از مجاهدین خلق پرسشی کلیدی می‌پرسد:</p>
<p>&#8220;شما آیا پرسشگر بوده اید؟؟ یا سجده‌کن تر از هر کس دیگر؟ آیا رهبران شما حتی یک بار در رسانه‌های فارسی زبان و در جمع ایرانیان مصاحبه داشته‌اند؟؟ فعلا که رهبرتان حتی جرات باز کردن یک صفحه رسمی را هم ندارد چه رسد که از مخفیگاهش بیرون بیاید. آن یکی رئیس جمهورتان هم که کامنت‌هایش رو بسته! &#8221;</p>
<p>در این نوشتار او ابتدا به وضعیت پرسشگری در سازمان مجاهدین خلق و سپس به مصادیق سجده گری در مناسبات این تشکیلات می‌پردازد که به گفته خود تنها چند مثال از میان صدها و هزاران نمونه است. در زیر بخش هایی از مطلب این کودک سرباز پیشین ارتش رجوی آمده است:</p>
<h3>چند پرسش درباره پرسشگری در مجاهدین خلق با ذکر مصادیق</h3>
<p>آیا در عراق زمانی که افراد بصورت چند ده نفره بر سر یک نفر در نشست ها ریخته و با فحش و تف و گاه زدن، فرد محکوم را تحقیر میکردند، کسی بلند شد بپرسد آیا این یک نوع شکنجه روانی نیست؟</p>
<p>برخی از شما که تحصیل کرده‌تر و دنیا دیده‌تر بودید و حقوق خوانده بودید، چرا حتی یک نفر بلند نشد بپرسد، این قانون &#8220;جواب دادن ممنوع&#8221;، آیا نقض حق آزادی بیان نیست؟ آیا نقض حق دفاع یک انسان از خود نیست؟ آیا نباید این فرد یک وکیل داشته باشد؟</p>
<p>آیا شماها بخصوص مردان، در نشست‌های عراق، ولو یک بار حتی پرسیدید چرا ما حق دسترسی به اخبار و رسانه‌های فارسی زبان و تلویزیون‌های جهان را نداریم؟ آیا پرسیدید چرا ما حق ارتباط با مردمی که برایشان مبارزه می کنیم را نداریم؟</p>
<p>آن تعداد محدودی که این اواخر اجازه دسترسی بشدت محدود و کنترل شده به اینترنت را پیدا کردید، پرسیدید چرا تیک حذف عکس در براوزر را می زنید، این توهین به ما نیست؟  (من لااقل در هیچ نشستی نشنیدم که کسی بپرسد، مگر بیرون نشست آن هم اکثرا کسانی که مخالف بودند، سرکوب شدند و امروز هم جدا شدند.)</p>
<p>در کمپ لیبرتی حدود سال 1393، زمانی که در نشست صوتی، رهبر این سازمان برگشت گفت: &#8220;می دانید چرا کردهای کوبانی علیه داعش و یا کردای ایران علیه جمهوری اسلامی پیروز نمی شوند؟ چون انقلاب نکردند، چون طلاق نداده اند&#8221;.</p>
<p>چرا هیچ کدام تان بلند نشدید بپرسید که مگر ما پیروز شدیم که مبارزه بقیه را زیر سوال می بریم؟ چرا زمانی که کردها بر داعش پیروز شدند در نشست‌های بعدی هیچ کس بلند نشد این حرف را به چالش بکشد و بگوید حالا که پیروز شدند نظر شما چیست؟</p>
<p>زمانی که زنان سازمان ملل در گرمای شدید عراق با لباس تابستانی به بازدید کمپ می‌آمدند، در نشستی رهبرتان برگشت گفت: &#8220;اینها از قصد لباس کوتاه می‌پوشند تا شما مردان را از انقلاب دور و جدا کنند&#8221; و مثال یکی از پیامبرها رو زد که وقتی زنی را در سلولش می اندازن، وسوسه نمی شود بلکه او را به توبه و نماز هدایت می کند!!!</p>
<p>چرا یکی از شما بخصوص کسانی که غرب را دیده بودید، آنجا بلند نشد بگوید این مزخرفات چیست به خورد ما می‌دهید؟ و چرا به شعور ما توهین می‌کنید؟</p>
<p>و نهایتا در همین آلبانی زمانی که رجوی در پیام یا نشست صوتی، برگشت گفت: &#8220;به ما می گویند چرا به افرادتان موبایل نمی‌دهید، آخر مگر در کدام ارتش دنیا به سربازان شان موبایل می‌دهند که ما بدهیم؟&#8221;!!.</p>
<p>چرا هیچ کدامتان بلند نشدید و بپرسید مگر تو نگفتی ما ارتش عادی نیسیتم، ما سالهاست انقلابی هستیم، تمام عیار هستیم، مگه نگفتی ما سرباز عادی نداریم و همه افسر ارتش آزادیبخش هستید و باید هر کدام مسئول باشید؟</p>
<p>آنهایی که مترجم بیماران و مجروحین در بیمارستان‌ها  بودید، مگر یادتان نمی‌آمد که سربازان عراقی و آمریکایی هم حتی همگی موبایل داشتند چه رسد به فرماندهانشان؟ چرا هیچ کدام‌تان آنجا بلند نشدید و بگویید چرا به چشم‌هایمان توهین می‌کنی؟ چرا مشاوران و مسئولین را به چالش نکشیدید، تا نگذارید دروغ و سانسور در این سازمان ادامه داشته باشد؟ پس برای چه به خود اجازه می دهید که به ایرانیانی که لااقل از شما بسیار آگاهتر هستند بگویید پرسشگر باش!</p>
<p>یادم می آید در عراق برخی از نشست‌های این سازمان که سرانش حضور داشتند، تمام صحبت ها و سوالات باید از قبل روی کاغذ نوشته و برای چک به مسئولین داده می‌شد. مثل یک سناریو، مگر مداحانی که به آنها اعتماد داشتند که جز چاپلوسی حرف دیگری نمی زنند. این البته از تجربه قبلی بود که چک نمی‌کردند و تعداد کمی از افرد البته جرات می‌کردند که سوال چالشی بپرسند و در نتیجه مسئولین  مجبور بودند آنها را متوقف کرده و سرجایشان بنشانند.</p>
<p>یادم می آید در یک نشستی دو پسر جوان یکی دو  سوال چالشی که بشدت نادر بود کسی چنین سوالاتی بپرسد، پرسیدند. جدا از اینکه چند نفر معلوم الحال به آنها حمله کرده که ساکت شان کنند، شخص &#8220;رهبر&#8221; که بصورت صوتی نشست را هدایت می کرد، چنان بهش برخورده بود و برآشفته شده بود، که چند ساعت راجع به &#8220;نقطه آغاز سوال&#8221;  بحث کرد و آنها را به بریدگی از مبارزه و نه جنگ متهم کرد.</p>
<p>پس از آن نیز برای ما زنان جلسه‌ای جداگانه گذاشتند، و به ما گفتند که چرا هیچ کدام بلند نشدید و بزنید تو دهن این دو تا پسر؟ مگر شما ناموس این خانه نیستید؟ چرا از رهبری دفاع نکردید؟ بروید از خود گزارش بنویسید و &#8230;.و از این مزخرفات&#8230;.(شما تصورش را بکنید حال آیا دختری در این  فضا، جرات سوال چالشی و سیاسی پیدا می کرد.)</p>
<p>حقیقتا رهبران این سازمان ظرفیت کوچکترین نقد و‌  چالشی را ندارند. یکی از دلایلش هم همین سجده گری افرادیست که در جهل مطلق هستند.</p>
<h3>ابعاد وسیع سجده گری در مجاهدین خلق</h3>
<p>در این رابطه فکر می کنم اصلا نیازی به نوشتن هم نباشد، بسیاری از ویدئوهای چاپلوسی افراد در نشست ها هست. من قبلا هم نوشته بودم که چگونه افراد را تلویحا در پایان نشست‌ها مجبور به تعظیم کردن و توبه خواستن در برابر رهبرشان  می‌کردند.</p>
<p>و یا هر کس که در این نشست ها شعار نمی‌داد و رهبر را  ستایش نمی کرد، همانجا تذکر و بعد نیز در لیست مشکوکین قرار می‌گرفت و او را در جلسه‌ای بازخواست می‌کردند که چرا شعار نمی‌دادی.</p>
<h3>حمایت مصنوعی، ارتش سایبری مجاهدین در توییتر</h3>
<p>نکته قابل توجه و دیگر اینکه در جلسات مستمر به ما فشار می‌آوردند که بلند شوید بروید پای میکروفون با رهبری صحبت کنید، خجالت بکشید همش نشستید! یا حتی در رابطه با مهمانان خارجی هم با فشار و اجبار تعهد شبانه روزی به ما میگفتن ازشان نامه و بیانیه حمایت از رهبری بگیرید.</p>
<p>زمانی که به آلبانی رسیدیم، تیم‌های اینترنت گسترش یافت.(البته همچنان با محدودیت و کنترل، اما نسبتا آزادتر از عراق). به این تیم‌ها ابلاغ شد هر کس موظف است ده حساب توییتر باز کند و با آن از حساب مریم رجوی حمایت کند، حتی روزانه طبق دستور تعداد کامنت گذاری‌ها مشخص شده و جملات را هم بعضا می‌دادند. هم زمان از برنامه ربات های تویتری هم استفاده می‌شد.</p>
<p>تمام این برخوردهای مصنوعی، علت بی‌ظرفیتی و ترس رهبران این سازمان از نقد، چالش رسانه‌ای و جمع ایرانیان است.   شما وقتی یک سیستم ایدئولوژیک محدود و بسته داشته باشید، مجبورید محبوبیت را بطور مصنوعی تزریق کنید تا هم به نیروهای پایین و هم به رهبران روحیه دهید. این روش یک توهم مصنوعی به رهبران می‌دهد که باعث  فساد، اشتباهات جدی و عدم پاسخگویی می‌شود. در واقع این سیستم معیوب، هم نیروها را و هم رهبران را اشتباه تربیت می‌کند.</p>
<h3>نماز اجباری یعنی سجده اجباری</h3>
<p>نماز نیز در این سازمان اجباری بود، و هر کس نماز نمی‌خواند مورد اخطار، تذکر و حسابرسی قرار می گرفت، و اگر هم نادر کسانی بودند که می‌گفتند که دیگر به خدا و اسلام اعتقادی ندارند، به جرم &#8220;لاییک بازی&#8221; محاکمه می شدند. چنانکه سندش هست و قبلا انتشار دادم.</p>
<p>ببینید اینها خودشون در اشرف خدای سانسور و فحش و  سرکوب بوده اند، هیچ نیازی به دلسوزی نیست.  آنها اکنون دارند تاوان اعمال خودشان را می پردازند و باید  هم بپردازند تا برایشان درس شود. هر زمان جرات این را داشتند که بیایند در رسانه ها به چالش کشیده بشوند و پاسخگوی اعمالشان باشند، تازه می شود به این فکر کرد که چه برخورد دیگری باید کرد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67269">زینب حسین نژاد: پرسش‌هایی که در مجاهدین خلق مطرح نشد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67269/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقد سازنده در قاموس مجاهدین خلق!</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/64380</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/64380?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 12 Mar 2025 11:40:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=64380</guid>

					<description><![CDATA[<p>در هفته‌های گذشته حامیان غربی مجاهدین خلق مورد انتقاد شدید قرار گرفته‌اند. منتقدین شامل انواع طیف های سیاسی و گروه‌های اپوزیسیون ایرانی به ویژه سلطنت طلبان می‌شود. برایند حملات به حامیان مجاهدین خلق نشان می‌دهد که این تشکیلات در میان افکار عمومی ایرانی به دلایلی مشترک مورد نفرت و انزجار است. در این میان اعضای [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/64380">نقد سازنده در قاموس مجاهدین خلق!</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در هفته‌های گذشته حامیان غربی مجاهدین خلق مورد انتقاد شدید قرار گرفته‌اند. منتقدین شامل انواع طیف های سیاسی و گروه‌های اپوزیسیون ایرانی به ویژه سلطنت طلبان می‌شود. برایند حملات به حامیان مجاهدین خلق نشان می‌دهد که این تشکیلات در میان افکار عمومی ایرانی به دلایلی مشترک مورد نفرت و انزجار است. در این میان اعضای پیشین مجاهدین بیش از همه در استدلال‌ها علیه مجاهدین خلق موفق بوده‌اند.</p>
<p>این افراد تنها با تاریخ و سوابق این تشکیلات از طریق اسناد و رسانه ها آشنا نیستند. بلکه روایتی دست اول و بدون واسطه از این ساختار غیردمکراتیک و تمامیت خواه ارائه می‌دهند که به سادگی امکان آلترناتیو بودن این سازمان را ابطال می‌کند.</p>
<p>ژینا (زینب) حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق که از کودکی تا جوانی خود را در تشکیلات گذرانده است، اگرچه امروز از مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی است اما با انتشار گاه به گاه روایت‌هایی از دوران عضویتش در فرقه رجوی تلاش می‌کند افکار عمومی ایرانی را درباره ماهیت این فرقه مخرب آگاه کند. او از جمله کودک سربازان پیشین مجاهدین خلق است که در دادگاه هامبورگ در پرونده امین گل مریمی حاضر به شهادت علیه مجاهدین خلق شد. او همچنین از جمله کودک سربازانی بود که در جلسات کلاب هاوس سخنان دیگر هم قطارانش را تایید کرد و تاکنون بدون ذکر نامش در پشت صحنه مستند‌‎ها و مصاحبه‌هایی درباره کودک سربازان مجاهدین خلق حضور داشته است.</p>
<p>در مطلبی که ژینا به تازگی در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است، از مفهوم &#8220;نقد سازنده&#8221; در تشکیلات مجاهدین خلق نوشته است. خواندن این بخش از خاطرات ژینا حسین نژاد روشن می‌کند که در ساختار حکمرانی مجاهدین خلق نقد حتی از نوع سازنده‌اش ممنوع است. نقد منجر به شکنجه و آسیب دیدن منتقد می‌شود و این موضوع مکررا و در موقعیت‌های مختلف اثبات می‌شود.</p>
<p>روایت ژینا از نقد سازنده در تشکیلات مجاهدین خلق برای تجدید نظر هر نیروی سیاسی که تصور می‌کند می‌شود با تشکیلات مجاهدین خلق وارد تعامل شد، می‌تواند گواه معتبری تلقی شود. ژینا حسین نژاد همراه با روایت جدایی خود از فرقه رجوی در باب &#8220;نقد سازنده&#8221; و &#8220;پیمان اخلاقی&#8221; چنین می‌نویسد:</p>
<p>برخی تازه یادشان افتاده، در راستای اتحاد اپوزیسیون، گروه‌های کالت ایدئولوژیک و اسلامی مثل مجاهدین را هم این وسط، وصله پینه کنند.</p>
<p>هر زمان ، واژه &#8220;نقد سازنده&#8221; را نسبت به گروه‌های ارتجاعی اپوزیسیون می شنوم یاد وقایع آلبانی می‌افتم، روزهایی که هنوز به تغییر مجاهدین باور داشتم.</p>
<p>وقتی به آلبانی رسیدیم، فضای خفقان، نسبت به عراق، کمی کمتر شده بود، لذا توانستم گزارشات نقد درونی صریحی را در رابطه با سانسور، سرکوب، شکنجه روانی و گرفتن اعتراف‌های اجباری در جلسات زنان بنویسم و خواهان پاسخگویی مسئولین این سازمان رو به عموم شدم.</p>
<p>یکی از مسئولین به اصطلاح روشن و &#8220;پلیس خوب&#8221; شون به من گفت؛ &#8220;دستگاه ما هنوز ظرفیت پاسخگویی به نقدها را ندارد، ما که دولت نیستیم، سیستم‌مان فرو می‌پاشد و تضعیف می‌شویم.&#8221;</p>
<p>من اما هنوز نفهمیدم چرا به وقت سرکوب، شکنجه، فساد و نقض حقوق آدم‌ها، دولت بودند اما به وقت پاسخگویی، دولت نیستند&#8230; بگذریم.</p>
<p>پس از ماه‌ها جلسات فشار روانی، که نهایتا موفق به جدایی از این سازمان شدم، روزی به رابطی که به آپارتمان کنترل شده من در تیرانا سر می زد، جهت اطلاع گفتم؛ من میخواهم یک فیس بوک باز کنم و علت جدایی ام از سازمان را بنویسم و نقدهایم را بصورت علنی و البته سازنده درج کنم.</p>
<p>انگار آن مسئول را برق گرفته باشد، گفت؛ &#8220;نه نه نکن! بگذار از مسئولین بالاتر بپرسم.&#8221;</p>
<p>خلاصه اینکه از آن روز، هر شب و هر صبح، حتی بعضا دیر وقت نزد من می آمدند، حرفهایی میزدن، از تهدید و تطمیع، که من شوکه شده بودم، اما تمام تلاش شان این بود که مبادا من صفحه سیاسی باز کنم.</p>
<p>و هر چه می گفتم؛ مگر &#8220;نقد سازنده&#8221; چه ایرادی دارد؟ می گفتند؛ &#8220;اصلا! حتی یک کمله ننویس! برو زندگی ات را کن&#8221;.</p>
<p>&#8220;زندگی&#8221; ای که از سالهای سال تا آن لحظه قبل از خروج از اشرف؛ تابو بود، ننگ بود، عار بود، خیانت بود و محاکمه داشت، به یک باره خوب شد، مهم شد، ضروری شد، طلا شد!</p>
<p>و نیک می‌دانید که وقتی به موقع‌اش نگذارند که &#8220;نقد سازنده&#8221; کنی، از نقد تبدیل به چه خواهد شد&#8230; و شد.</p>
<p>وقتی موضوع برخی از ما به رسانه‌های اروپا و دادگاه های آلمان کشیده شد، برخی از اکانت‌های مجاهدین آمدند در دایرکتم نوشتند: &#8220;روی خون مادر و عموهایت پا نگذار! اگر نقد داری نقد سازنده کن! چرا موضوع را به رسانه‌ها و دادگاه کشاندید؟!&#8221;</p>
<p>گفتم؛ عه؟! نه بابا چی شد، &#8220;نقد سازنده&#8221; خوب شد؟ کمی دیر آمدی، نگار سرمست!</p>
<p>خلاصه، ما که نسل جدید مجاهدین بودیم، فضا و حق کوچکترین &#8220;نقد سازنده&#8221; به ما داده نشد، تا اینکه موضوع به رسانه‌ها و دادگاه کشیده شد.</p>
<p>حال شماها که از حقایق اصلی و پشت پرده‌های مخفی در اشرف خبر ندارید و آنها را عمیقا نمی‌شناسید، چطور می‌خواهید نقد سازنده کنید؟ و چطور تبلیغ آن را می‌کنید؟ چطور می خواهید با جنایتکار، پیمان اخلاقی ببندید؟</p>
<p>شما هم کمی دیر نیامدید؟ نگاران سرمست!</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/64380">نقد سازنده در قاموس مجاهدین خلق!</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/64380/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ژینا حسین نژاد نمونه‌ای از کارکرد فرقه بر کودک سربازان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59555</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59555?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Apr 2024 11:19:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=59555</guid>

					<description><![CDATA[<p>زینب (ژینا) حسین‌نژاد از چگونگی کارکرد ساختار فرقه‌ای مجاهدین خلق نوشت. این کودک سرباز سابق مجاهدین خلق در مطلبی در حساب کاربری فیس بوک خود درباره دوران کودکی‌اش در فرقه مجاهدین خلق، چگونگی قاچاق شدنش به اروپا در کودکی، قاچاق دوباره‌اش به عراق در نوجوانی و استخدامش به عنوان کودک سرباز در ارتش مجاهدین سخن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59555">ژینا حسین نژاد نمونه‌ای از کارکرد فرقه بر کودک سربازان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>زینب (ژینا) حسین‌نژاد از چگونگی کارکرد ساختار فرقه‌ای مجاهدین خلق نوشت. این کودک سرباز سابق مجاهدین خلق در مطلبی در حساب کاربری فیس بوک خود درباره دوران کودکی‌اش در فرقه مجاهدین خلق، چگونگی قاچاق شدنش به اروپا در کودکی، قاچاق دوباره‌اش به عراق در نوجوانی و استخدامش به عنوان کودک سرباز در ارتش مجاهدین سخن گفت. در بخشی از این نوشتار او درباره نشست های ایدئولوژیک، تلاش برای عضوگیری خواهرش با حیله و فریب، ساختار مغزشویی، شکنجه‌های روانی و نهایتا علت جدایی‌اش از فرقه، می‌نویسد.</p>
<h3>آغاز کودک سربازی با مفاهیم نامتعارف ایدئولوژیک</h3>
<p>ژینا پس از ورود به عراق به عنوان دختری 15 ساله، مجبور به پوشیدن یونیفرم نظامی و شرکت در نشست‌های مغزشویی و دوره‌های آموزشی نظامی می‌شود. او که از مدرسه‌ای فرانسوی به پادگانی نظامی در وسط بیابان‌های عراق رفته است، در کمپ اشرف با مفاهیم عجیب یا چنانکه خود می‌گوید نامتعارفی روبرو می‌شود:</p>
<p>&#8220;من پس از رفتن به عراق در تابستان۱۳۷۴، داستان‌های بسیاری از فرقه‌گرایی مجاهدین دیده‌ام، از جمله جلسات با زنان با محتوای ارتجاعی و عقب مانده‌ای مثل نوامیس ایدئولوژیک رهبری و آیات سوره‌های نساء و احزاب، و رفتارهای نامتعارفی که در اولین جلسه آن در آن زمان که شانزده سال داشتم به هیچ عنوان اقتضای سن و سالم نبود. و گرفتن تعهد ممنوعیت هر گونه رابطه با پسران و مردان دیگر و&#8230;.. موضوعات بسیاری که در این مطلب نمی‌گنجد.&#8221;</p>
<h3>انزوای اجتماعی و کودک سرباز</h3>
<p>این کودک سرباز سابق گواهی می‌دهد که چگونه انزوا از اجتماع و انزوای رسانه‌ای، هر رفتار و مفهوم نامتعارفی را برای پیروان فرقه‌ها موجه جلوه می‌دهد:</p>
<p>&#8221; اما بدلیل نداشتن هیچ گونه ارتباطی با بیرون از کمپ و تنها شنیدن رسانه مجاهدین، من تا سالها هیچ گونه فهمی از موضوعی که دارد بر ما می‌گذرد نداشتم و فکر می‌کردم تمام اینها لازمه سرنگونی و آزادی ایران با اسلام مجاهدین است و حکم قرآن و خدا و&#8230;&#8221;</p>
<h3>فریب خواهر برای استخدام سربازی دیگر</h3>
<p>هنگامیکه ژینا در کودکی به همراه پدر و مادرش به عراق رفت تا به مجاهدین خلق در کمپ اشرف بپیوندند، خواهر کوچکترش، مونا، نوزاد بود. او را نزد مادربزرگش رها کردند. مونا در تمام این سالها از تماس یا دیدار با خانواده‌اش محروم بود. احتمالا حتی نمی‌دانست که مادرش در عملیات فروغ جاویدان کشته شده است. ژینا حسین‌نژاد از تلاش مجاهدین خلق در هیجده سال بعد، برای جذب خواهرش و در پی آن شکنجه پدرش، می‌نویسد:</p>
<p>&#8220;واقعه دیگری که ضروری می‌دانم، اینجا بازگو کنم حدود سال 1378 که خواهرم در آستانه هجده سالگی بود و می‌خواست به دانشگاه برود، ستاد داخله مجاهدین از من و پدرم خواست که به او زنگ بزنیم و او را به هر قیمت قبل از هجده سالگی و رفتن به دانشگاه، به سمت سازمان و آمدن به اشرف جذب کنیم، این در حالی بود که مادر و پدرم در سال 61 و درگیری‌ها، وقتی خواهرم نوزادی بیست روزه بود او را نزد مادر بزرگم گذاشته و نزدیک هجده سال بود که هرگز از او خبری نداشتیم و او نیز در عمرش نه مادر دیده بود و نه پدر و ابتدا از تماس ما شوک شده بود و حرف نمی‌زد و که داستانش طولانی ست&#8230;<br />
در اتاق تماس، مثل همیشه یک نفر از ستاد داخله مجاهدین، همیشه به عنوان کنترل کننده و رله کننده نشسته بود حرفهایی که باید به او بزنیم را دیکته می‌کرد، پدرم به یکی از اقوامم به ترکی شروع به صحبت کرد که من نمی‌فهمیدم چه می گوید، نگهبان اتاق تماس نیز ترکی بلد نبود، اما گویی جدا از نگهبان حضوری، صدای تماس نیز توسط سازمان ضبط می‌شد، و بعدا این تماس را ترجمه کرده و فهمیده بودند که پدرم با کد به اقوامم فهمانده بود که اینجا اروپا نیست و بدانند که خواهرم را به کجا می‌خواهند بفرستند.<br />
(قسمت جذب نیرو به افراد پشت تلفن می‌گفتند که؛ &#8220;ما اروپا هستیم و اینجا دانشگاه و همه چی داره&#8221;، علت آن را هم به ما، امنیتی توضیح می‌دادند و می‌گفتند &#8220;بدلیل اینکه برای خود فرد و تیم اعزام ما مشکلی پیش نیاد و دستگیر نشوند.&#8221;</p>
<p>اما سوال اینجاست در هر صورت فرد پشت تلفن که نمی‌دانست بخاطر امنیت دارد دروغ می‌شنود و با همان دروغ بلند می شد و تا ترکیه می آمد و بعد می فهمید که مقصد اصلی عراق و اشرف است و نه اروپا و نه دیدار خانواده بلکه جذب نیرو برای سازمان است، خیلی ها به همین دلیل بعدها ریزش کردند و ضد سازمان شدند.)</p>
<h3>جلسات &#8220;سنگسار روح&#8221; برای پدر</h3>
<p>قربانعلی حسین نژاد، پدر مونا و ژینا، به خاطر تلاشش برای جلوگیری از به دام افتادن دومین فرزندنش در فرقه مجاهدین خلق مورد مجازات قرار می‌گیرد. ژینا در این باره می‌نویسد:</p>
<p>&#8220;در هر صورت همین تماس و صحبت مخفیانه ترکی باعث شد که در جلسات محاکمات سال 1380 در قرارگاه باقرزاده، پدرم به شدیدترین وجه ممکن مورد بازجویی، حملات و شکنجه‌های شدید روانی قرار بگیرد.<br />
او در این محاکمه، دو جرم داشت، یکی مانع شدن از آمدن دختر دومش به اشرف، دومین جرمش زدن اعلامیه و شعارنویسی علیه نشست‌های ایدئولوژیک، محکوم کردن حملات و فحش دادن جمعی به فرد بی‌دفاع و تشبیه این نشست ها به &#8220;سنگسار روح&#8221; بود.<br />
از آنجایی که رهبر مجاهدین این نشست‌ها را &#8220;جهاد اکبر&#8221; و مقدس اعلام کرده بود، جرم او بشدت سنگین و توهین به مقدسات سازمان محسوب می شد و به نظرم تمام کینه‌ها و ضدیت‌ها از آنجا بین او و سازمان شروع شد.&#8221;</p>
<h3>علت جدایی ژینا</h3>
<p>چه می‌شود که دختری که از کودکی در فرقه رجوی است، کاملا تحت تاثیر متدولوژی تشکیلات رشد یافته به ناگاه در باور‌های خود تردید می‌کند و عزم جدایی می‌کند؟ واقعیت این است که رفتارهای فرقه‌ای علیرغم دیکتاتوری رهبران و انزوای ساختاری، نهایتا از چشم پیروان فرقه پنهان نمی‌ماند. همواره مواقعی وجود دارد که فرد دچار تناقضاتی می‌شود که فرماندهان قادر به توجیه آن نیستند. در این حالت قدرت استدلال و اعتماد به نفس فرد است که او را یاری می‌کند تا بتواند در برابر فریب‌های فرقه قد علم کند و زینب حسین نژاد موفق به این کار می‌شود:</p>
<p>&#8220;من در این نشست‌های معروف شکنجه سال ۸۰ در اشرف مورد محاکمه و حمله قرار نگرفتم چرا که آگاهی کافی نداشتم که بخواهم با قوانین مجاهدین مخالفت کنم، هم چنین مسئولین سازمان معتقد بودند که من چون ایران نبودم نه &#8220;آلودگی ارتجاعی جامعه&#8221; را دارم و نه در &#8220;آلودگی بورژوازی&#8221; خارج ذوب شده‌ام، لذا همواره مرا مورد توجه قرار داده و نقش‌های مدیریتی نیز به من داده می‌شد، اما شاهد شدیدترین محاکمه‌ها بر دختران و زنان بوده‌ام و می‌دانم چندی در این رابطه خودکشی کرده‌اند. نشست‌های اعتراف و نوشتن لحظات شخصی جنسی و فردی نیز، بطور عام مربوط به زمان مشخص و افراد مشخص نبود و همه ما را در بر می‌گرفت.<br />
اما نهایتا من در کمپ لیبرتی و آلبانی تحت شدیدترین فشارهای روانی توسط مسئولان قرار گرفته و بدلیل نوشتاری که برغم مخالفتم از زبانم بر علیه خواهرم، در مقاله و اطلاعیه‌ها نوشتند، و همچنین چندین جمله دروغ شوکه‌کننده به آن اضافه کرده بودند، به سازمان مجاهدین بی اعتقاد و از آن جدا شدم.&#8221;</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59555">ژینا حسین نژاد نمونه‌ای از کارکرد فرقه بر کودک سربازان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59555/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زینب حسین نژاد از کودکی در مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59442</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59442?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 27 Mar 2024 12:23:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=59442</guid>

					<description><![CDATA[<p>چگونه کودک سرباز شدم؟ در پی اکران مستند کودکان کمپ اشرف، زینب (ژینا) حسین نژاد از کودکی و فرایند کودک سرباز شدن خود در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. ژینا از کودک سربازان پیشین مجاهدین خلق، فرزند مادری است که در عملیات فروغ جاویدان کشته شد و پدری که پیش از او از تشکیلات مجاهدین خلق [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59442">روایت زینب حسین نژاد از کودکی در مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>چگونه کودک سرباز شدم؟</h3>
<p>در پی اکران مستند کودکان کمپ اشرف، زینب (ژینا) حسین نژاد از کودکی و فرایند کودک سرباز شدن خود در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. ژینا از کودک سربازان پیشین مجاهدین خلق، فرزند مادری است که در عملیات فروغ جاویدان کشته شد و پدری که پیش از او از تشکیلات مجاهدین خلق در عراق جدا شد. ژینا پس از انتقال مجاهدین خلق به آلبانی، این سازمان فرقه‌ای را ترک کرد. او اکنون در فرانسه زندگی می‌کند.</p>
<p>ژینا حسین نژاد در سالهای اخیر بارها با بیان خاطراتش در حساب‌های کاربری‌اش در شبکه‌های اجتماعی از نقض حقوق بشر در فرقه مسعود رجوی نوشته است. او از کودک سربازانی بود که با ارائه شواهد به دادگاه هامبورگ از گزارش مجله دسایت درباره زندگی امین گل مریمی در برابر شکایت مجاهدین خلق حمایت کرد. همچنین در مستند کودکان کمپ اشرف تصاویری از امروز و گذشته ژینا به عنوان یکی از کودکان مجاهدین وجود دارد.</p>
<p>در این نوشته ژینا رنج کودکی‌اش را شرح می‌دهد که در پی از دست دادن مادر در میان سرپرست‌های نالایقی که هوادار مجاهدین بودند دست به دست می‌شد و نهایتا به عنوان کودک سرباز به عراق باز گردانده شد.</p>
<div id="attachment_59443" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-59443" class="size-full wp-image-59443" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Z-Child.jpg" alt="کودکی زینب حسین نژاد" width="600" height="464" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Z-Child.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Z-Child-300x232.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-59443" class="wp-caption-text">کودکی زینب حسین نژاد</p></div>
<h3>مادر تشکیلاتی</h3>
<p>بعد از عملیات فروغ جاویدان در سال 67 که مادرم در آن جان باخت، من بمانند بسیاری از کودکان دیگر، می بایست تحت سرپرستی یک &#8220;مادر تشکیلاتی&#8221; از مجاهدین قرار می گرفتم، اما بدلایل مختلف سازمانی، من که در آن زمان تنها 9 سال داشتم، بین سه خانواده مجاهد دست به دست شدم که برایم از لحاظ عاطفی طبعا آسیب زا بود. اما نهایتا با اصرار به نزد آن &#8220;مادر تشکیلاتی&#8221; که بیش از همه از او حس مادری می گرفتم بازگردانده شدم.</p>
<p>او بدلیل ایدئولوژی فدایی مجاهدین که می بایست به &#8220;بچه شهید&#8221; بیشتر از بچه خویش رسیدگی کند، و هم از لحاظ شخصیتی، مهربان و آغوش مادرانه ای داشت، وی بیش از فرزندانش به من محبت می کرد، او حتی از مادر خونی‌ام که فردی معتقد بود و به من توجه مادرانه خاصی نداشت، بیشتر توجه و مهربانی می کرد.</p>
<p>(البته فقط راجع به خودش صحبت می کنم و نه همسر و بچه هایش، اما او تا حدودی روی خانواده کنترل و از من محافظت می کرد که آسیبی نبینم، اما سالها بعد در آلبانی وقتی برای صحبت با من آمده بود که از مجاهدین نروم، صراحتا اذعان کرد که اگر بروی من هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید و بدین وسیله بار دیگر بی‌اراده بودن یک زن در ایدئولوژی مجاهدین برایم ثابت شد.)<br />
در زمستان ۱۹۹۰ با آغاز جنگ کویت، در حالیکه بشدت به او عادت کرده بودم، مجدد می بایست از او جدا شده و به اروپا نزد یک خانواده هوادار می رفتم.</p>
<h3>فرار از خانه بدسرپرست‌های مقیم اروپا</h3>
<p>در آنزمان به دلایل عواطفی که در بالا نوشتم، در سن ۱۲ سالگی جدایی مجدد از او برایم بسیار سخت بود. و اکنون می بایست برای بار چهارم به نزد یک سرپرست دیگر می رفتم که نه تنها بدلیل هوادار بودن، ایدئولوژی فداکارانه ندارد بلکه از لحاظ شخصیتی هم نمی دانستم چه طور کسی است.</p>
<p>حقیقتا از همان ابتدا در فرودگاه پاریس برغم استقبال بظاهر گرم، اما حس قلبی و عاطفی از سرپرست جدید نگرفتم، و در سه سالی که به اجبار نزد او بودم، محبت واقعی و در آغوش گرفتن را هرگز تجربه نکردم، تنها سال اول شاید رسیدگی‌ها نسبتا خوب بود، اما سال دوم و سوم همان ها هم کم کم محو شده و اخلاق هم تبدیل به بدرفتاری‌های شدید شد.</p>
<p>سال سوم که دیگر شرایط برایم قابل تحمل نبود مجبور به فرار از آن خانه و پناه آوردن به پایگاه مجاهدین در اورسورواز شدم.<br />
(در این سه سال جز یک نامه به پدرم و &#8220;مادر تشکیلاتی&#8221;ام به یاد ندارم که توانسته باشم با آنها در عراق صحبت کنم و موضوع را با آنها طرح کنم، اما به پایگاه مجاهدین در فرانسه بارها زنگ زده و از دست این خانواده به مسئولین این سازمان شکایت کردم، آنها هم هر بار می گفتند با او صحبت می‌کنیم، اما او دو روز فقط خنثی می‌شد بعد رفتارش بدتر از قبل می شد.)</p>
<p>بعدها که بزرگ‌‎تر شدم، تلاش کردم که او را درک کنم، چون آن زمان بیماری جسمی‌اش تشدید شده بود، مشکلات خانوادگی نیز پیدا کرده بودند، دیگر اعصاب و توان اداره پنج دختر را در خانه نداشت.</p>
<p>اما چیزی که هرگز درک نکردم این بود که پس چرا سرپرستی ما را پذیرفته بود، و برغم تماس‌های من با پایگاه اقدامی نمی‌کرد و صادقانه نمی‌گفت که توان سرپرستی را دیگر ندارد. آیا بخاطر رودربایستی منفعت طلبانه با مجاهدین بود و یا بخاطر پول سوسیال که اروپا می داد؟</p>
<h3>کودک آزاری در خانه هواداران مجاهدین</h3>
<p>این سوال در رابطه با آن دسته از هواداران مجاهدین که کودکان را آزار و اذیت دادند، صدق می‌کند. اگر توانش را نداشتید، چرا به عهده گرفتید؟ جنگ های پیاپی ایران و عراق، آمریکا و عراق یک طرف، عملیات‌های مجاهدین و جان باختن و اعدام مادران و پدران ما یک طرف، انقلاب ایدئولوژیک درونی و طلاق والدین زنده و جدایی از آنان یک طرف، حال حق ما این بود که باید شما و رفتارهای بیمار گونه‌تان را تحمل می‌کردیم؟</p>
<p>(گاهی فکر می کنم من تنها حدود دو سال در کودکی‌ام محبت واقعی مادرانه را دیدم، آن هم فاصله عملیات فروغ تا جنگ کویت بود که شانس این را داشتم بعنوان &#8220;دختر شهید&#8221; یک آغوش گرم داشته باشم که با شروع جنگ پایان یافت.)</p>
<p>در تابستان سال 1993 در سن ۱۴ سالگی، پس از فرار و ترک آن خانه، وقتی به پایگاه آمدم، چند کودک دیگر نیز به مانند ما از نزد خانواده‌هایشان فراری و به پایگاه آمده بودند، و آنجا متوجه شدم برخی از آنها از من شرایط بدتری داشتند، و بعدها هم از چندین تن از بچه ها در عراق فهمیدم که در کشورهای دیگر حتی برخی بچه‌ها شدیدا کتک خورده و حتی مورد آزار جنسی قرار گرفتند که برایم شوک آور بود.</p>
<p>آن زمان یکی دو تا از بچه‌ها را هم دیده بودم که خانواده‌ها و سرپرستان بسیار خوبی داشتند و خوشحال بودند، لذا در پایان تابستان آن سال از مسئول پایگاه پرسیدم هیچ خانواده دیگری از هواداران و یا اعضای شورای ملی مقاومت، در پاریس نیست که بتواند سرپرستی ما را به عهده بگیرد؟ او گفت خیر، اکثرشون شون بچه دارن و می‌گویند در توان‌مان نیست که بچه دیگری بپذیریم.</p>
<p>آن زمان که عقلم نمی‌رسید، اما اکنون می گویم هر کس که در توانش نبود و صادقانه گفت نمی‌توانم، باز بهتر از کسی بود که قبول کرد اما بچه ها را آزار و اذیت داد، اما همین‌ها هم که بخاطر راحت طلبی خویش سرپرستی کودکان را نپذیرفتند، امروز باید صادق باشند و گواهی بدهند، و یا لااقل از خجالت سکوت کنند، و نه اینکه بر علیه ما دروغ‌ها و حرف‌های ضدانسانی و ناجوانمردانه مجاهدین را تکرار کنند، که هر کس این کار را کرد باید بداند که بر زخم ما شمشیر مجاهدین را تیز و از آن ارتزاق می‌کند.</p>
<h3>سندسازی و مغزشویی در جهت آماده سازی برای کودک سربازی</h3>
<p>در هر صورت در ادامه این شد که نهایتا ما کودکان را از اوور به پایگاهی در شهر کونفلان بردند و آنجا در کولژ کنار پایگاه ادامه تحصیل دادم. در پایگاه جدا از فضای تبلیغاتی تلویزیون مجاهدین، سرودهای بلندگو، صبحگاه و نماز جماعت که نوعی مغزشویی در پایگاه بود، یک تیم خاص جذب نیرو هم بود که بطور خیلی عادیسازی روی ما که آسیب دیده از بدسرپرست بودیم کار می کرد.<br />
بطور مثال مستمر خبرها و عکس‌های بچه های جوان تری که از ما کمی بزرگتر بودند و در اشرف ماندند را نشان می‌دادند، که یونیفرم پوشیده و رژه می‌رفتند و یا بچه‌هایی که از آلمان جذب شده بودند و به عراق رفتند را تندتند با اسامی به ما می‌گفتند و حتی آنها را قبلش می آورند که با ما صحبت کنند. که ما هم نوعی جوانی و جوزدگی پیدا کرده بودیم.</p>
<p>هم چنین آنها حس انتقام جویی و خونخواهی مادرم را به من می‌دادند و می‌گفتند؛ &#8220;تو دختر یک شهید قهرمان هستی، شجاع و جنگنده‌ای و باید راهش را ادامه بدی&#8221;، این حرفها در آن سن و سال یک حس احساسی و هیجانی توآم با افتخار به من می‌داد.<br />
حقیقتا در آن زمان متاسفانه هیچ &#8220;آغوش گرم&#8221; دیگری جز مجاهدین برایم نبود. هیچ کس دیگر هیچ خانواده، هیچ معلمی، هیچ فامیل و کسی در اروپا نبود که مرا با آغوش حقیقی گرمش، حس خوب و انرژی مثبتش به دنیای واقعی ، درس، علم و حقیقت دعوت کند و مرا از رفتن بازدارد.</p>
<p>من آنزمان یک دختر آسیب دیده از بی مادری، و بدسرپرستی بودم که تنها &#8220;پناهم&#8221; مجاهدین و تنها &#8220;حس غرور&#8221; کاذب را مجاهدین با قدرت مغزشویی که داشتند به من وارد کردند و دیگر هیچ&#8230;</p>
<p>نهایتا نوامبر ۱۹۹۳ هنگامی که در آستانه پانزده سالگی بودم، مسئول پایگاه زائریان در کونفلان به من گفت که امروز می‌روی و این کاغذ را به مدیر مدرسه می‌دهی و بیرون می‌آیی و از این پس کادر کار آزمایشی پایگاه می‌شوی، تا زمانی که رفتنت به عراق بررسی و پذیرفته شود. روی کاغذ نوشته شده بود؛ &#8220;این دختر به نام &#8230;. برای ادامه تحصیل به آمریکا می رود&#8221;. و چنانکه در عکس ضمیمه می بینید، مدیر مدرسه برگه ترک تحصیلم را امضا کرد و بهم داد.</p>
<div id="attachment_59445" style="width: 510px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-59445" class="size-full wp-image-59445" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Doc-Z-Hoseinnejad-1.jpg" alt="سند زینب حسین نژاد" width="500" height="661" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Doc-Z-Hoseinnejad-1.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Doc-Z-Hoseinnejad-1-227x300.jpg 227w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><p id="caption-attachment-59445" class="wp-caption-text">سند مدرسه زینب حسین نژاد در فرانسه</p></div>
<div id="attachment_59444" style="width: 510px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-59444" class="size-full wp-image-59444" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Doc-Z-Hoseinnejad-2.jpg" alt="سند زینب حسین نژاد" width="500" height="762" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Doc-Z-Hoseinnejad-2.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Doc-Z-Hoseinnejad-2-197x300.jpg 197w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><p id="caption-attachment-59444" class="wp-caption-text">ترجمه سند مدرسه زینب حسین نژاد در فرانسه</p></div>
<p>تنظیم از مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59442">روایت زینب حسین نژاد از کودکی در مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59442/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>فرافکنی بلاهت بار یا واقعیت های بیان نشده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58824</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58824?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 17 Feb 2024 05:58:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[مستند کودکان کمپ اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=58824</guid>

					<description><![CDATA[<p>اگرچه همه روزه و لحظه مره تمام تلاشم بر فراموشی گذشته سیاه و دردناک خود در اشرف بوده و هست، اما از روزی که شنیدم در سوئد فیلمی بنام کودکان اشرفی بنمایش در آمده، من آشنایی با امیر یغمایی یا بقیه عزیزان نداشتم  اما یاد زینب حسین نژاد افتادم دختر غلام. سال 68 غلام در تاسیسات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58824">فرافکنی بلاهت بار یا واقعیت های بیان نشده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اگرچه همه روزه و لحظه مره تمام تلاشم بر فراموشی گذشته سیاه و دردناک خود در اشرف بوده و هست، اما از روزی که شنیدم در سوئد فیلمی بنام کودکان اشرفی بنمایش در آمده، من آشنایی با امیر یغمایی یا بقیه عزیزان نداشتم  اما یاد زینب حسین نژاد افتادم دختر غلام.</p>
<p>سال 68 غلام در تاسیسات 32 بود. من هم در ترابری کار میکردم چون کمی با موتور دیزل آشنایی داشتم سرویس خودروهای نیمه سنگین را انجام میدادم، کار تنگاتنگی با آقا غلام گل داشتم که مسئول تاسیسات مان بود. زینب عزیز دقیقا یادم نیست چند ساله بود ولی خیلی نوجوان بود. همه دلخوشی زینب عصر پنجشنبه که میامد این بود بیاید سرگرمی ای داشته باشد کنار انبار تاسیسات یک اتاق ورزش داشتیم میز پینگ پونگ بود و یک میزفوتبال دستی. همه سرگرمی بچه های خرد سال و حتی ماها همین بود. زینب از طرفی همبازی نداشت. از طرف دیگر به قدری ساکت و آرام بود که رفت و آمد او را کسی متوجه نمیشد.</p>
<p>سوالی که مطرحه این است چرا و به چه علت کودکان و نوجوانان آنزمان هیچ سرگرمی درست حسابی نمیداشتند. چرا کودکان از مهر و عاطفه پدر و مادر شان بی بهره بودند. چرا کودکان و نوجوانان نباید از امکانات رفاهی مناسب استفاده میکردند و همبازی آنها ماهایی که سن سالمان 20 تا 24 سال بود میبودیم.</p>
<p>بگذریم این محدودیت ها شامل حال آقازاده های تشکیلات مجاهدین نبود!</p>
<p>حرف من به خاطر زینب و بقیه نبود حرف من این است چرا وقتی سازمان مجاهدین خلق !!!!! نمیتواند از حرفی یا انتقادی دفاع کند و پاسخ درستی ندارد، آسمان را به ریسمان میبافد؟</p>
<p>چرا حسین رضوی بنده خدا را پای نوشتن مقاله آورده و فرار به جلو میکنید تا چه چیزی را در این کیس پنهان کنید؟!<br />
هر کسی حسین را نشناسد من که میشناسم طفلی دو خط فارسی را نمیتواند رو خوانی بکند. حرفم حسین نیست حرفم خدای ناکرده به بازی گرفتن نقطه ضعف حسین نیست. حسین طفلی دلی پاک و روی گشاده ای داشت و بقدری ساده دل بود که براحتی این چنین حرفها را از زبان او میشد نوشت و بیرونی کرد.</p>
<p>روی سخنم با سازمان مجاهدین خلق است چرا به حسین لااقل خواندن و نوشتن یاد ندادید و مهم تر از این حرفها ته دل حسین رضوی این است با خانواده عزیزش تماسی داشته باشد. چرا اجازه نمیدهید پس از 42 سال حسین با خانواده اش آزادانه تماسی داشته باشد فقط تماس صوتی نه چیز دیگر !</p>
<p>مگر در نشست های لایه ای و پروژه خوانی ها حسین میتوانست از روی برگه نوشته شده حرفها را بخواند که حالا این کلمات قلبمه سلمبه را از زبان بنده خدایش رو میکنید تا بگوید من بسیجی بودم و آمدم جبهه جنگ و اسیر و خلاصه بدبختی های بعدی در اشرف که همه ما مثل هم بودیم مغز شویی شده بی اختیار و برای اینکه یک خواهر فلانی به رویمان بخندد میرفتیم از روی نوشته پای دوربین حرفهای بی بته آنها را غرغره میکردیم.</p>
<p>ای جدا شده ها آیا غیر از این بود. خود دانید؟</p>
<p>حمید آتابای &#8211; تیرانا</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58824">فرافکنی بلاهت بار یا واقعیت های بیان نشده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58824/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آقای ابریشمچی! فکر نکردید، که این بچه ها بزرگ می‌شوند و برای حق‌شان می‌جنگند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58748</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58748?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Feb 2024 07:30:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[مستند کودکان کمپ اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی ابریشمچی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=58748</guid>

					<description><![CDATA[<p>در پی اکران مستند کودکان کمپ اشرف در جشنواره یوتوبری سوئد و واکنش خشم آلود تشکیلات مجاهدین خلق به روایت مستند و معتبری از نقض حقوق کودکان در ساختار فرقه رجوی ، چند تن از کودکان پیشین مجاهدین خلق و جوانان شجاع امروز، مطالبی منتشر کردند. زینب حسین نژاد فرزند قربان علی حسین نژاد یکی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58748">آقای ابریشمچی! فکر نکردید، که این بچه ها بزرگ می‌شوند و برای حق‌شان می‌جنگند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در پی اکران مستند کودکان کمپ اشرف در جشنواره یوتوبری سوئد و واکنش خشم آلود تشکیلات مجاهدین خلق به روایت مستند و معتبری از نقض حقوق کودکان در ساختار فرقه رجوی ، چند تن از کودکان پیشین مجاهدین خلق و جوانان شجاع امروز، مطالبی منتشر کردند. زینب حسین نژاد فرزند قربان علی حسین نژاد یکی از این افراد است. او از کودک سربازان سابق جدا شده از مجاهدین خلق است که پس از خروج از تشکیلات نام ژینا را برای خود برگزید.</p>
<p>وی در مطلب مفصلی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرد ابعاد تازه‌ای از نیت واقعی مسعود رجوی از جدا کردن کودکان از والدینشان مطرح کرد. در این مطلب به واکنش ژینا حسین نژاد به ماجرای اکران فیلم و برچسب زنی‌های عوامل مجاهدین خلق به دست اندرکاران فیلم پرداخته می‌‎شود. ژینا حسین‌نژاد که کودکی و جوانی خود را در کمپ‌های مجاهدین خلق گذراند همواره از انتقاد به ساختار فرقه رجوی دست نکشیده است. او این بار هم در واکنش به پخش مستند سارا معین لب به سخن می‌گشاید و می‌نویسد:</p>
<p>&#8221; تولید کنندگان فیلم را نمی شناسم، اما دوستانم در سوئد را که در این فیلم سرنوشت شان نشان داده می شود و از آن سخن می گویند را می شناسم، با آنها بزرگ شده ام، به چشم وقایع را دیده ام و به راست گویی و حقیقت زندگی مشابه آنها با خودم گواهی میدهم.&#8221;</p>
<p>ژینا در مطلب اخیر خود نکات مهمی را درباره تعمد سران مجاهدین خلق در جدا کردن کودکان کمپ اشرف از والدینشان در سال 1369 بیان می‌کند. او ادعای مجاهدین مبنی بر حفظ جان کودکان از جنگ عراق و کویت را رد می‌کند. وی با استدلال زیر به مطلب ادامه می‌دهد:</p>
<p>&#8220;اولا که جنگ کویت (جنگ اول آمریکا و عراق در سال 1990) بر خلاف جنگ دوم، یک جنگ کوچک تر و گذرا بود که اساسا پایگاه های مجاهدین را در بر نگرفت و هیچ یک از مجاهدین در این بمباران ها نه مورد هدف قرار گرفتند و نه کشته شدند. لذا فاجعه جدایی 900 کودک از مادر و پدرشان که از نوزاد شیرخواره بودند تا نوجوان، بسیار بسیار پرضررتر بود تا جنگ کویت. حتی اگر موضوع انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین و طلاق ها هم همزمان نبود، باز هم می توانستیم و باید این را با نقدی جدی بر عدم دقت و عدم بررسی درست و چشم انداز، ازش صحبت می کردیم. اما اصل موضوع چیز دیگریست، حتی اگر بگوییم ده الی بیست درصد موضوع نجات جان کودکان بوده است، هشتاد الی نود درصد قضیه انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین بود، یعنی طلاق های درونی که از همان سال آغاز شده است.&#8221;</p>
<p>ژینا حسین نژاد شخص مسعود رجوی را به مثابه رهبر بلامنازع تشکیلات عامل اصلی جداسازی کودکان از والدین میداند:</p>
<p>&#8220;در این انقلاب زنان و مردان، مادران و پدران، باید تمام هستی و خانواده شان را به پای &#8220;رهبری&#8221; فدا می کردند تا بتوانند تمام وقت و تمام عیار و گوش به فرمان رهبری برای سرنگونی رژیم حرکت کنند. لازمه این امر در ایدئولوژی مجاهدین این بود که زنان و مردان می بایست &#8220;رهبر&#8221; را به جای هر عشق دیگری در قلب شان می‌گذاشتند و عشق به هر کس دیگر جز او خیانت محسوب می شد و سال به سال به تابو بودن و گناه بودن آن افزوده شد.&#8221;</p>
<p>او اوج فساد و تفکرات فرقه ای و ارتجاعی ای که مسعود رجوی میخواست بر پیروان خود دیکته کند را در جملاتی که از قول مهدی ابریشمچی مینویسد متبلور میداند:</p>
<p>&#8220;در باب اینکه چگونه این انقلاب که ابتدا بنظر &#8220;فدا&#8221; می‌آمد اما منجر به بت شدن و فاسد شدن رهبران، سکت شدن و ارتجاعی‌تر شدن سازمان شد، گفته شده و هنوز سخن‌های بسیار، رواشناسی تاریخی، کتاب و فیلم‌های بسیار باید تا فهم عمیق شود. اما اینجا چون موضوع کودکان است، می‌خواهم فقط به یک جمله از آقای مهدی ابریشمچی که درشروع نشست های طلاق گفته است اشاره کنم. در این جلسات که زنان و مردان می بایست تمام لحظات انسانی درونی شان نسبت به خانواده را اعتراف کرده و با آن می‌جنگیدند، وقتی صحبت و اعتراف‌های مادران نسبت به نگرانی از جدایی و سرنوشت کودکان شان می شود، آقای ابریشمچی به پشت میکروفون آمده و می‌گوید: &#8221; ما وقتی همه چیزمان را در این راه به رهبری داده‌ایم و فدا کردیم دیگر به ما مربوط نیست که کودکان مان چه می‌شوند، می‌خواهد هر بلایی که سرشان بیاید، خیابانی، فاحشه، معتاد و &#8230;&#8230; هم شوند، دیگری ربطی به ما ندارد &#8230;. و باید در این راه چشم پوشید و به عقب نگاه نکرد &#8230; &#8220;.</p>
<p>ژینا خطاب به ابریشمچی مینویسد:</p>
<p>&#8220;آقای ابریشمچی! اون روزها فکر این رو نکردید، که این بچه ها بزرگ می شوند و برای حق شان می جنگند؟&#8221;</p>
<p>ژینا حسین نژاد که همواره تلاش میکند فاصله خود با حکومت ایران را حفظ کند، در ادامه به عنوان یکی از شاهدان عینی آنچه بر کودکان مجاهدین رفته است سعی میکند با نگاهی منصافه بنویسد:</p>
<p>&#8220;من خودم یکی از آن بچه های فراری از سرپرست هوادار مجاهدین هستم، که ناچار شدم به پایگاه مجاهدین پناه ببرم، سوگند به وجدانم که می دانم بسیاری از بچه ها وضعیت بدتری از من و حتی از این فیلم داشتند، یکی از بچه ها را تا حد کبودی هر روز می‌زدند، اما بسیاری از آنان هنوز لب به سخن نگشودند.&#8221;</p>
<p>مطلب ژینا در حساب های کاربری فیس بوک و اینستاگرامش در میان کاربران به ویژه دیگر اعضای سابق مجاهدین خلق، بازخوردهای بسیار مثبتی داشت. در این میان سه نظر خاص به طور ویزه جلب توجه میکند.</p>
<p>نخست کامنت محمدرضا ترابی از کودک سربازان سابق مجاهدین خلق است که خود پیش از این با انتشار ویدئویی حمایت خود را از مستند کودکان کمپ اشرف نشان داد:</p>
<p>خواهر عزیرم ژینا،</p>
<p>به عنوان یکی دیگر از همان کودکان، بهت افتخار میکنم. شجاعتت در ایستادن بر سر حق و حقیقت و بیان صادقانه و در عین حال استدلال های مستحکمت از وقایع آن روزگار جای تحسین دارد. مطمئن هستم که دیگران هم تحت تاثیر جسارت بی همتایت کم کم لب به سخن خواهند گشود و تمام ماجرا و پشت صحنه ها افشا خواهد شد.</p>
<p>خوشحالم که در کنارت در سمت درست تاریخ ایستادم. و میبینم آن روز را که این جنایتها را در دادگاه های بین‌المللی افشا خواهیم کرد و این جنایتکاران را به دست عدالت خواهیم سپرد.</p>
<p>پیروز و سربلند باشی</p>
<p>کامنت دیگر متعلق به منوچهر معبودی است که از اعضای پیشین فرقه رجوی است و در یک پاراگراف به عنوان شاهد عینی مناسبات مجاهدین خلق از کینه و نفرت سران مجاهدین خلق نسبت به کودکان کمپ اشرف مینویسد:</p>
<p>من هر بار که مطالب جدید مینویسی به عمق فاجعه بیشتر پی میبرم ، اما موضوعی که برایم روشن تر میشود نفرت و کینه رجوی از این بچه‌ها بود و هست، یادم هست در یک نشست با مهوش سپهری ( نسرین کماندو) داشتیم که در مورد بچه‌ها ی مجاهدین خیلی با خشم و کینه صحبت می‌کرد و می‌گفت اینها سرشان به تن‌شان نمی ارزد و فقط ضرر هستن &#8230; که برایم بسیار عجیب بود این همه نفرت و کینه.</p>
<p>و در نهایت خانمی با نام کاربری سارا اسونسون در چند جمله از رنج خویش به عنوان مادری که مسعود رجوی از فرزندان خردسالش جدایش کرد و از تخم نفرتی که رجوی آن زمان در دلش کاشت، می‌نویسد و وعده افشاگری بیشتر می‌دهد:</p>
<p>اینقدر خوب و واقعی نوشتی که تنها حقیقت آشکار و تلخی است. من به عنوان یک مادر شهادت میدهم که مجاهدین با آن شیوه شستشوی مغزی بچه های ما را از ما گرفتند . بچه های من ۵ ساله و ۷ ساله بیشتر نبودند که در شوک و ناباوری از من جدا شدند. همانجا بود که از خودم، از رهبری و از تمام سازمان آن موقع متنفر شدم. بزودی داستان حقیقت ام را منتشر خواهم کرد. شما ها جوانان سمبل شجاعت و الهام من هستید و این شجاعت شما ما را انرژی می بخشد. با اجازه شر میکنم تا مخاطبین بیشتری مجاهدین را بشناسند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58748">آقای ابریشمچی! فکر نکردید، که این بچه ها بزرگ می‌شوند و برای حق‌شان می‌جنگند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58748/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زینب حسین نژاد از کشته شدن مادرش در فروغ جاویدان &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55658</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55658?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 09 Aug 2023 11:25:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ جاویدان]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=55658</guid>

					<description><![CDATA[<p>آنقدر گرم کش بازی و یه قل دو قل بودیم که نفهمیدیم چند روز از مرداد گذشته است، فقط نمی خواستیم تعطیلات تابستون تموم بشه و دوباره سر کلاس بریم. قل اول، قل دوم &#8230; سوم &#8230; باید به مرحله عروس می رسیدم، به آنطرف نگاه کردم شکیلا و همکلاسی هایش از عروس هم گذشته [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/55658">روایت زینب حسین نژاد از کشته شدن مادرش در فروغ جاویدان &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آنقدر گرم کش بازی و یه قل دو قل بودیم که نفهمیدیم چند روز از مرداد گذشته است، فقط نمی خواستیم تعطیلات تابستون تموم بشه و دوباره سر کلاس بریم.</p>
<p>قل اول، قل دوم &#8230; سوم &#8230; باید به مرحله عروس می رسیدم، به آنطرف نگاه کردم شکیلا و همکلاسی هایش از عروس هم گذشته بودند، محو سرعت و تمیزی حرکت دست هایشان شده بودم، دلم میخواست خودم را با آنها قاطی کنم.</p>
<p>تا نوبتم بشود یواشکی به حرفایشان گوش می دادم، میترا زد به دست شکیلا و چیزی شبیه به این گفت؛ &#8221; &#8230;. جلسه نیستن بابا تو هم! رفتن جنگ&#8230;.&#8221;</p>
<p>&#8211; چیه؟ چرا تیم ما رو نگاه می کنی&#8230;بازی تو بکن بچه&#8230; الان می بازی</p>
<p>یکی از روی پله ها فریاد زد؛</p>
<p>&#8211; تموم شد! مامان باباها برگشتن! برگشتن&#8230; این هفته می ریم خونه</p>
<p>همه هورا کشیدن</p>
<p>دخترا دوباره لباس های خوب شان را پوشیدن، درست مثل تمام پنجشنبه، جمعه های قبل از مرداد، ساک های کوچک دو روزه شان را بستند تا راهی خانه هایشان شوند. انگار نه انگار که شاید چیزی عوض شده باشد. با ساک بسته، روی همان نیمکت چوبی حیاط فیافی نشسته بودم، به ماشین هایی که می رسیدند زول زده بودم، خورشید به صورتم سیلی می زد.</p>
<p>نگاهم از روی چرخ جیپ های خاکی رنگ به روی کاغذ در درست خانم مربی می لغزد تا شاید این بار اسم من باشد&#8230;.،</p>
<p>یک به یک کسی به دنبال دخترها می آمد، گاه مادر و پدر با هم می آمدند و گاه یک نفرشان فقط آمده بود&#8230;</p>
<p>&#8230;&#8230;</p>
<p>نزدیک غروب  شده بود&#8230;. گویی آسمان تمام آفتاب روز را جمع کرده بود تا گرما را با شدت بیشتری در این ساعت های پایانی بتاباند.</p>
<p>با شنیدن اسمم از جا پریدم، چرخی زدم، هر چه اطراف را نگاه کردم، آشنایی را نیافتم&#8230;</p>
<p>صدایی شنیدم، کسی با لهجه ترکی گفت؛ &#8221; زینب جان!&#8221;</p>
<p>بیشتر دقت کردم، مردی با لباس سبز و کلاه جلویم ایستاده بود، خودشه، بابا بود. اولین بار بود که او را در این لباس می دیدم. خندیدم و زانوهایش را بغل کردم. بابا گفت باید سوار اتوبوس بشیم. با خودم فکر کردم که مامان در اتوبوس نشسته. بابا دستم را گرفت و به سمت اتوبوس برد&#8230;</p>
<p>برگشتم به سمت فیافی نگاهی کردم، هنوز دو سه نفر از دخترها آنجا منتظر بودند، کسی تا این ساعت بدنبال شان نیامده بود&#8230;. نگاه پر از سوال شان مرا تا رسیدن به اتوبوس در فکر فرو برد.</p>
<p>سوار شدیم، به صندلی ها نگاهی کردم، کسی شبیه مامان نبود&#8230;..</p>
<p>&#8211; کجا می ریم بابا؟</p>
<p>&#8211; بغداد، یک پایگاه دیگر</p>
<p>&#8211; مامان اونجاست؟</p>
<p>&#8211; نه، مامان رفته تهران، خونه رو بسازه تا وقتی ایران آزاد شد بریم اونجا</p>
<p>&#8211; عمو محمود چی؟ چرا شب خداحافظی نیومد آمفی تئاتر من رو ببینه</p>
<p>&#8211; عمو محمود هم رفت پیش عمو محرم&#8230;.</p>
<p>&#8211; سرم را روی زانوی بابا گذاشتم و تا بغداد خودم را به خواب زدم</p>
<p>وارد ساختمان چند طبقه ای شدیم، نسبتا شیک و تمیز، سکوت سنگینی حاکم بود، همه می آمدند از پایین شام برمی داشتند و می بردند بالا در اتاق هایشان&#8230;</p>
<p>عکس مامان رو روی آینه دیواری اتاق گذاشتم و از بابا پرسیدم؛ ایران کی آزاد میشه؟ گفت نمی دانم</p>
<p>صبح زود با صدای بسم &#8230;.س &#8230;. بیدار شدم، بابا نماز می خواند و کج کج به رکوع می رفت، از حالتش خنده ام گرفت..</p>
<p>بلند گفت؛ &#8220;سبحان ربی العظیم و بحمده&#8221;&#8230;.</p>
<p>بیشتر خنده ام گرفت، گفتم؛ &#8220;خب چرا کج نماز می خونی؟&#8221;</p>
<p>صدایی از بابا نمی آمد، در سجده خوابش برده بود&#8230; خسته بود &#8230;.بیش از آنچه فکرش را می کردم&#8230;</p>
<p>&#8230;&#8230;</p>
<p>شنبه دوباره به پانسیون برگشتم، دختران راهنمایی با هم پچ پچ می کردند&#8230;، شکیلا دستم را کشید و برد توی حمام؛</p>
<p>&#8211; ببین یه چیزی بهت می گم به هیچ کس نگو من بهت گفتم</p>
<p>&#8211; باشه</p>
<p>&#8211; مامان و باباهایی که برنگشتن، نرفتن تهران، توی عملیات یا شهید شدن یا اسیر یا مفقود&#8230;..</p>
<p>نمی دانستم مفقود یعنی چی، فقط سهیلا را بخاطر آوردم که وقتی مادرش را در کرکوک کشتن، همه بهش توجه خاصی می کردن، بهش دختر شهید قهرمان می گفتند و من بهش حسودی می کردم، حالا من هم آیا توجه همگان را به خود جلب می کردم؟ آیا من هم دختر قهرمان شهید شده بودم؟ ولی شاید دختران بسیاری مثل من شده باشند؟!</p>
<p>مدیر صدایم کرد، باید همراه بابا به پاریس برمی گشتم، امشب او به دنبالم می آید.</p>
<p>همه چیز تکرار شد؛</p>
<p>درب آهنی بزرگ&#8230; بیابان های تاریک و آسمان روشن&#8230;. بازارچه های برنج و روغن&#8230; زنان چادری و مردان  دشتاشه ای&#8230;. بوی گوسفند&#8230;. کلبه های کاه گلی و سربازان&#8230;. رود دجله &#8230;.. چهل دزد بغداد&#8230;.. فرودگاه و باد داغ شب&#8230;.</p>
<p>نوک ایفل از پس ابرها بیرون زد،  &#8230;.. پژو و فرانس انفو&#8230;. اتوبان شاردوگل&#8230;. رودها &#8230;..</p>
<p>برگشتم به آنطرف شیشه ماشین نگاه کردم، مامان نبود&#8230;. سرش روی شیشه نبود که به بهانه مگس او را بیدار کنم و سئوالاتم را بپرسم. آیا دوباره به سنت لو لافورت برمی گشتیم؟ این بار از چه کسی اجازه می گرفتم تا به آنطرف جنگل بروم؟</p>
<p>نه دیگه از جنگل خبری نبود، در آهنی دیگر، این بار کمی کوچکتر به رویمان باز شد، به اورسوراواز رسیده بودیم، یاد سیب های سبز درختانش افتادم، خانواده ای آمد و مرا موقتا به سرپرستی گرفت، اسمش خاله طاهره بود، قد نه چندان بلند، گونه های استخونی و مثل مامان لبان زیبایی داشت، بغلم کرد، گفت می توانی مرا مامان صدا کنی&#8230;..</p>
<p>چیزی نمی گفتم&#8230;.</p>
<p>&#8230;&#8230;..</p>
<p>پاییز آمده بود، توی کلاس کاردستی هر کس آزاد بود چیزی درست کند، عروسک خیالی ام را کشیدم، و اسمش را امیلی گذاشتم، او که هرگز در هیچ مغازه ای نیافته بودمش. با مقوا ساختمش و برایش پیراهن های مختلف درست کردم.</p>
<p>شب که شد به بنگال (کانکس) بابا رفتم، صدای رادیو و تلویزیون های عربی می آمد، بوی روزنامه های روی میزش در اتاق پیچیده بود؛ شرق الاوسط، الاهرام مصر العرب، القبس و &#8230;&#8230;</p>
<p>چقدر کشان کشان مرا با خود از این دکه به آن دکه برای خرید روزنامه برده بود، از ایستگاه گارد دونورد تا میدان اتوال و شانزه لیزه&#8230;. پشت سرش نق میزدم، گاه برای ساکت کردنم یک فرفره می خرید و گاهی هم از دست فروشان میدان تروکادرو، یک طوطی کوکی که پرواز می کرد &#8230;.</p>
<p>این بار که برگشته بود صاحب دکه روزنامه فروشی گارد دونورد بهش گفته بود از وکانس برگشتی؟ همه روزنامه های این مدت را برایت نگه داشتم  بیا بگیر&#8230;..</p>
<p>بابا یک تخت در اتاق کارش داشت که همانجا می خوابید. رفتم روی تختش و شروع کردم به عوض کردن پیراهن های رنگی امیلی، پرسیدم؛</p>
<p>&#8211; بابا بنظرت این لباس به امیلی میاد؟</p>
<p>بابا جواب نداد&#8230;. برگشتم نگاهش کردم، دیدم سرش روی میز است&#8230; فکر کردم خوابش برده، بلند شدم و با امیلی رفتم دم میزش تا بیدارش کنم، به نزدیکش که رسیدم، دیدم شانه هایش تکان می خورد&#8230;. خشک شده بودم، صدای قلبم را می شنیدم که از صدای هق هق بابا تندتر می رفت&#8230;..</p>
<p>هرگز ندیده بودم بابا گریه کند&#8230;.</p>
<p>با خود فکر کردم مگر مردها هم گریه می کنند؟</p>
<p>آمدم دستم را روی بازویش بگذارم، دستم می لرزید&#8230;</p>
<p>هیچگاه انقدر نترسیده بودم</p>
<p>&#8230;..</p>
<p>صبح روز بعد، به من گفتند که باید از پیش خاله طاهره به پیش خانواده دیگری بروم، به چهره خاله مینا نگاه کردم، قد بلند، چهارشونه و عینک داشت، نمی خواستمش&#8230;.. در گاراژ پنهان شدم&#8230;. قیافه خاله طاهره را دوباره تصور کردم شبیه کلمه مامان بود، با خاله مینا مقایسه کردم، شبیه کلمه مدیر یا معلم بود&#8230;.</p>
<p>خانواده مامان طاهره باید به عراق برمی گشتند، به من گفتند که تو می توانی پیش بابا بمونی و یا با آنها به عراق برگردی، از ترس اینکه مرا به خانواده دیگری بدهند، با مامان طاهره به عراق بازگشتم.</p>
<p>تمام آن صحنه های آشنا را، از رود سن تا دجله و فرات دوباره پارو زدم &#8230;.. همراه با موزارت&#8230;. سمفونی شماره 40&#8230;</p>
<p>دلم برای شکیلا، همکلاسی هایم، نوای هماهنگ جیرجیرک های شب تنگ شده بود&#8230;</p>
<p>***</p>
<p>این بخشی از کتاب داستان زندگی ام بود که نوشتن آن را از تیرانا شروع و در آتن نیمه تمام متوقف کردم، در ادامه این فصل، نامه ای خطاب به مادرم می نویسم که سرنوشتم را از روزی که رفت تا بعد از جنگ دوم عراق و آمریکا و رسیدن مجدد به اروپا نوشته ام، در این نامه، سئوالات و چالش های بسیاری را از او پرسیده ام که بی پاسخ مانده و خواهد ماند.</p>
<p>فعلا فرصت تمام کردن آن را ندارم، شاید روزی ادامه بدهم، شاید هم نه &#8230;</p>
<p>اما دختران بسیاری بمانند من بوده اند که سالهاست هرگز از سرنوشت شان سخن نگفتن، بخصوص آنهایی که آنروز تا نزدیک غروب کسی بدنبال شان نیامده بود، آنها نه مادر و نه پدرشان هرگز برنگشت&#8230;.</p>
<p>بسیاری از آنها پس از سختی های بسیار، اکنون در کشورهای مختلف جهان موفق و به زندگی ادامه می دهند، و برخی هم در تیرانا هستند. تنها دو الی سه نفر از پسران را می دانم که داستان زندگی شان را به زبان های خارجی نوشته اند.</p>
<p>هدف من از نوشتن، فقط بیان قسمت دردها نیست، ما بزرگترین جنگ های خاورمیانه را از کودکی تا جوانی دیدیم و گذراندیم، که شاید بزرگترین تاریخ دانان جهان هم از نزدیک ندیده باشند. با تمام سختی ها، تجربه ها و شیرینی هایش، اکنون به قوی بودنمان افتخار می کنیم. من می نویسم چون به نوشتن علاقه دارم، می نویسم چون از فردایم خبر ندارم، و نمی‌خواهم فرصت را از دست بدهم و دوست دارم این نوشته ها برای تاریخ بماند.</p>
<p>(تمام آنچه که نوشتم وقایع حقیقی است، که لحظه به لحظه آنرا بخاطر می آورم، تنها برخی نام هایی که در این خاطرات نوشته ام مستعار و سمبلیک است.)</p>
<p>فیس بوک زینب حسین نژاد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/55658">روایت زینب حسین نژاد از کشته شدن مادرش در فروغ جاویدان &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55658/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زینب حسین نژاد، کودک سرباز سابق: مجاهدین خلق لایق اعتماد مردم ایران نیستند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55670</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55670?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 09 Aug 2023 11:21:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[وطن فروشی مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=55670</guid>

					<description><![CDATA[<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز سابق مجاهدین خلق این تشکیلات را یک فرقه اسلامی و ارتجاعی می‌داند که دفاع از آن در برابر تصمیم پلیس آلبانی عین ناآگاهی است. ژینا حسین نژاد فرزند قربانعلی حسین نژاد عضو سابق مجاهدین خلق است که دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق گذرانده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/55670">زینب حسین نژاد، کودک سرباز سابق: مجاهدین خلق لایق اعتماد مردم ایران نیستند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز سابق مجاهدین خلق این تشکیلات را یک فرقه اسلامی و ارتجاعی می‌داند که دفاع از آن در برابر تصمیم پلیس آلبانی عین ناآگاهی است.<br />
ژینا حسین نژاد فرزند قربانعلی حسین نژاد عضو سابق مجاهدین خلق است که دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق گذرانده است، هفت سال پیش توانست از حصارهای این فرقه در آلبانی خارج شود. او نخست به یونان و سپس به فرانسه رفت و به نوشته خویش حتی اگر یک روز و تنها یک روز هم آزادی و استقلالش را به چشم می دید برایش کافی بود.</p>
<p>ژینا که مادر خود را در عملیات فروغ جاویدان از دست داد از جمله کودک سربازان سابق مجاهدین خلق است که در تریبون‌های گوناگون از جمله کلاب هاوس در کنار دیگر کودک سربازان سابق به افشاگری درباره حکمرانی فرقه‌ای مسعود و مریم رجوی پرداخته است. او در حساب های کاربری خود در شبکه‌های اجتماعی در حالی مواضع سیاسی خود علیه حکومت ایران را حفظ می‌کند که فرقه مجاهدین خلق نیز آشکارا زیر تیغ نقد اوست. حقایقی که او تاکنون درباره تجربه زیسته خود به عنوان یک کودک سرباز در فرقه رجوی افشا کرده است در حساب‌های کاربری او در شبکه های اجتماعی و سایت انجمن نجات قابل دسترس است.</p>
<p>در پی حوادث ناشی از ورود قانونی پلیس آلبانی به قرارگاه مجاهدین خلق موسوم به اشرف 3، ژینا حسین نژاد متنی خطاب به مخاطبان صفحه‌اش نوشته است و آن دسته از افرادی را که بدون توجه به سوابق تاریک مجاهدین خلق صرفا به دلیل ورود پلیس آلبانی از آن دفاع کرده‌اند، خطاب قرار می‌دهد. او از موضع یکی از شاهدان عینی ساختار افراط‌گرای مجاهدین خلق سخن می‌گوید. در زیر نکات مهمی از سخنان او آمده است:</p>
<h3>عدم پاسخگویی سران مجاهدن خلق</h3>
<p>برخی افراد از گروه های مایل به چپ در لیست صفحه ام است که حمله پلیس آلبانی به اشرف 3 را بدون نقد و محکوم کردن رفتار ضد انسانی، مرتجعانه و فرقه گرایانه سران این سازمان، محکوم کرده‌اند. هر چند تعدادشان اندک است اما آنها را آنفرند نکردم، بلکه شاید جنبه‌دار، اهل آگاهی و گفتگوی متمدنانه باشند.<br />
اما بدانید که این عمل‌تان توهین به شعور ما، به شعور هر ایرانی واقعی و هر انسان دوستی است. شما که خیلی ادعای طرفداری از حقوق انسان‌ها، ادعای آگاهی و مطالعه مارکس و هگل و انگلس و &#8230; دارین، بی زحمت، زمان بگذارید کمی نوشته‌های جداشدگان از این سازمان، مصاحبه‌ها و حرف‌های افراد جدید و جوانتر در کلاب هاوس، کتاب‌ها و حرف هایشان در روزنامه های خارجی اروپا در چند سال اخیر را نیز بخوانید. البته امیدوارم که برخی ها طبق معمول بطور منفعت طلبانه به دام پروپاگانداهای سازمان مذبور نیافتند.<br />
من شخصا سکوت هوشیارانه و بی تفاوتی بحق مردم ایران و سایر گروه‌ها را، شرافتمندانه‌تر از بیانیه‌ها و نوشته‌های یک‌طرفه شما می‌دانم. زیرا سازمانی که تا به حال حتی یک بار در رابطه با اعمال خود به ایرانیان پاسخگو نبوده و خود را نقد نکرده است، لایق اعتماد مردم ایران نیست.</p>
<h3>قدرت ایدئولوژی و پول</h3>
<p>بدانید و آگاه باشید، که آنها &#8220;پرویز ثابتی ‌ها&#8221;یشان را در اشرف 3 پنهان کرده‌اند، و نه تنها هرگز در این رابطه شفاف‌سازی نکرده‌اند بلکه انکار می‌کنند.<br />
این در حالی‌ست که آقای پهلوی علاوه بر نقد و بیان اشتباهات پدرش، شکنجه های ساواک را علنا محکوم کرده است، ارتباطش با آقای ثابتی را رد می‌کند، افراد افراطی به اصطلاح طرفدارش را بارها و بارها نقد و رفتارشان را محکوم کرده است.<br />
شما می‌توانید آن را ناکافی بدانید و بیشتر پاسخ بخواهید اما در دافعه و ضدیت با پهلوی، مشروعیت دادن به یک فرقه اسلامی و ارتجاعی را هرگز نمی‌توان هضم و قبول کرد.<br />
متاسفانه پیام رفتار شما این است: پس هر کس که با قدرت ایدئولوژی و پول، یک فرقه تشکیل داد که در آن هیچ دوربین و رسانه آزادی نبود تا صحنه‌ها را ثبت و اطلاع رسانی کند، می تواند از پاسخگویی در امان بماند.<br />
و یا در پاسخ اتهامات بگوید: خیر من هرگز زندان، سرکوب و شکنجه نداشته ام و این حرف مزدوران اطلاعات است و قضیه را امنیتی کند و مظلوم نمایی کند. گویا فقط کافیست که به میل چهل ساله شما، ضد شاه و شیخ باشد، بقیه‌اش آیا مشکلی نیست؟</p>
<h3>جبر حاکم در فرقه مسعود رجوی</h3>
<p>چناچه در نوجوانی در کلاس تاریخ در اشرف به ما آموختند که؛ &#8221; این چپ‌ها را ببینید که چقدر شقه و منشعب شده‌اند، چون یک رهبر عقیدتی و یک ایدئولوژی واحد ندارند، مبارزه تمام عیار ندارند، زن و زندگی دارند، به همین دلیل هرگز نمی‌توانند تشکیلاتی قدرتمند و پولادین مثل ما داشته باشند&#8221;&#8230;.. و من می‌گویم شما امروز نهایتا در دام تحقیرکنندگان خود افتاده‌اید که &#8220;قدرت خوب&#8221; را تنها در استثمار از نوع فرقه ایدئولوژیک و اسلامی‌اش می دانند.<br />
شما یک بار به فرزندان خود که نسل ما باشد گفتید: &#8220;مادر پدرهایمان می‌گفتند که حواستان باشد این آخوندها جیب بر هستند، اما ما چون قشر &#8220;آگاه&#8221; بودیم و دانشجو، گوش نکردیم.&#8221; حالا آیا می خواهید این بار به نوه نتیجه هایتان بگویید که یک نسلی بود که از آن قلعه فرار کرده بود و سخن می گفت، اما ما چون نسل &#8220;آگاه&#8221; و کتاب خوانی بودیم به آنان گوش نکردیم؟<br />
این در رابطه با برخی دوستان کرد نیز صدق می‌کند، هر چند که من شخصا به یکپارچگی ایران معتقدم، اما به عنوان کسی که در این سازمان متولد شده و بزرگ شده به شما می‌گویم، که این سازمان به اعضا و به فرزندان خویش کوچکترین اختیاری نمی‌داد، نه اخیتار پوشش، نه اختیار قلم، نه اختیار زبان، نه اختیار عشق و نه حتی اختیار تفکر&#8230;.، حال چگونه ساده لوحانه باور دارید که به شما خود مختاری بدهد؟؟</p>
<h3>هدف اول آزادی، هدف دوم آگاهی</h3>
<p>دوست دارم در پاسخ به برخی اتهامات هم بگویم، من دنبال هیچ بت و هدف و منفعتی در گروه‌های مختلف و به حکومت رسیدنشان در ایران نیستم، یک بار از خود بت پرستان آموختم که دیگر هیچ بتی را نپرستم و تمام. برای من مهم ترین هدف، آزادی‌ام بود که هفت سال پیش با تلاش و شجاعت خویش به آن رسیدم و به آن افتخار می‌کنم و دیگر چیزی از این دنیا نمی‌خواهم. همین که می توانم امروز آزادانه بنویسم و کسی برایم دیکته نمی‌کند، کسی به جایم اطلاعیه و مقاله نمی‌‌نویسد، برایم کفایت است.<br />
من حتی اگر یک روز و تنها یک روز هم آزادی و استقلالم را به چشم می‌دیدم برایم کافی بود، چه رسد به هفت سال! و اگر همین فردا هم بمیرم پیروز مرده‌ام چرا که نهایتا آزادی را با دستان خویش پیدا کرده بودم. در این هفت سال انگار هفده سال نوجوانی و جوانی کرده‌ام. و گویی هفتاد سال پیر و با تجربه شده‌ام&#8230;. اما هنوز هم راه دارم هنوز هم به این سفر پرپیچ و خم و البته لذت بخش ادامه خواهم داد.<br />
پس اگر می نویسم فقط برای آگاهی، شناخت حقیقت و تلاش برای تغییر مغزهای پوسیده است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/55670">زینب حسین نژاد، کودک سرباز سابق: مجاهدین خلق لایق اعتماد مردم ایران نیستند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55670/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زینب حسین نژاد از کشته شدن مادرش در فروغ جاویدان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55634</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55634?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Aug 2023 12:41:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ جاویدان]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=55634</guid>

					<description><![CDATA[<p>9 تابستان معتدل را در این سیاره خاکی عجیب پشت سر گذاشته بودم&#8230; وارد دهمین تابستانی می شدم که نمی دانستم آیا معتدل می ماند؟ مثل هر روز در آرزوی لمس بال گنجشکک های باغ، از روی پلی که رودخانه زیر آن خشک شده بود، به طرف جنگل می دویدم، در انتهای باغ که به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/55634">روایت زینب حسین نژاد از کشته شدن مادرش در فروغ جاویدان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>9 تابستان معتدل را در این سیاره خاکی عجیب پشت سر گذاشته بودم&#8230; وارد دهمین تابستانی می شدم که نمی دانستم آیا معتدل می ماند؟</p>
<p>مثل هر روز در آرزوی لمس بال گنجشکک های باغ، از روی پلی که رودخانه زیر آن خشک شده بود، به طرف جنگل می دویدم، در انتهای باغ که به جنگلی بزرگ از جنگل های سنت لو لافورت، وصل می شد به خط قرمز رسیدم، مامان گفته بود نمی توانم از آن خط عبور کنم، به امتداد پرواز گنجشک هایی که حالا از دستم فرار کرده بودند خیره شدم&#8230;.، تا وقتی که در لابه لای درختان تنومند از دیدم محو شدند. آیا آنها به انتهای جنگل می رفتند که در آن کلبه های مرموزی بود؟ نا امید به ساختمان برگشتم&#8230;.</p>
<p>مامان روی پله ها می دوید، و می خواستم به زور به پای او برسم و برای صدمین بار از او اجازه بگیرم که به انتهای جنگل بروم.</p>
<p>&#8211; مامان صبر کن&#8230;. می تونم برم اونور جنگل؟ &#8230; آره ؟<br />
&#8211; بیا بریم اتاق عمو هزارخانی رو چک کنیم امروز میاد&#8230;.<br />
ترکیبی از بوی آژاکس، آب ژاول و بوی چرم در اتاق پیچیده بود&#8230;<br />
&#8211; چرا اتاق عمو هزارخانی با بقیه فرق داره؟<br />
مامان پنجره ها رو باز کرد تا هوا عوض شه.<br />
&#8211; حالا بعد بهت می گم&#8230;. فعلا برو وسایل هایت را جمع کن، چند روز دیگه باید چمدان ببندیم و برویم&#8230;.</p>
<p>دلم ریخت، بالاخره برمی گشتم پیش همکلاسی هایم که روز رفتن شان در مدرسه سنت اوئن لومون چقدر به من پز داده بودن و حالا دیگر هیچ کس نبود که من پز رفتنم را به او بدهم &#8230;.</p>
<p>روز رفتن رسیده بود&#8230;.. بوی آشنای پژو، صدای رایو فرانس انفو، اتوبان فرودگاه شاردوگل، ترکیبی از آشناهای غریب &#8230;.. دلم می پیچید، خواستم به مامان بگم یه آدامس صورتی هالیوود بهم بده اما مثل همیشه همان ابتدای راه سرش روی شیشه بود و با دهان باز خوابش برده بود،&#8230;. باید به بهانه ای بیدارش می کردم .<br />
&#8211; مامان مامان دهنت رو ببند، مگس میره توش<br />
&#8211; باشه&#8230;.<br />
&#8211; میگم &#8230;. هالیوود صورتی می خوام<br />
&#8211; ندارم&#8230;. سبزش رو دارم<br />
&#8211; باشه</p>
<p>توی راه با خودم فکر میکردم که دست آخر نتوانستم انتهای جنگل را کشف کنم و دیگر هیچگاه نخواهم فهمید که آیا در انتهای جنگل، کلبه های چوبی وجود داشت و آیا در آن کلبه ها، جادوگرانی هم بوده اند؟</p>
<p>به فرودگاه رسیده بودیم &#8230; مامان برایم هالیوود صورتی خرید&#8230;.</p>
<p>هواپیما که بلند شد هیجان پرواز چنان در وجودم جیغ می زد که احساس میکردم هیچ چیز در این دنیا نمیتواند زیباتر از آن باشد، کنار پنجره بودم، تمام شهر، خانه ها، رود سن و برج ایفل هر لحظه در افق دیدم کوچکتر و شبیه اسباب بازی میشدند. مامان مشغول انگلیسی حرف زدن با دختر بچه ای در صندلی کناری بود&#8230;.. سرم را روی پایش گذاشتم و خوابیدم. چشمم را که باز کرد، توده باد گرمی به صورتم خورد&#8230;.. کجاییم؟ فرود را از دست داده بودم؟ با خود فکر کردم موتور هواپیماست.<br />
اما هر چه دور شدیم باد گرم بیشتر شد&#8230;.</p>
<p>مگر می شود شب هم باد گرم بیاد؟<br />
&#8211; آره&#8230; اینجا بیابونه<br />
عکس بزرگ مردی با سبیل های کلفت، لباس و کلاه نظامی توجه ام را جلب کرد&#8230;..<br />
مامان دیگه حوصله سوالهایم را نداشت&#8230;.<br />
ماشینی به دنبالمان آمد، چرا انقدر با پژو و رنو فرق داشت، صدای فرانس انفو نمی آمد و بویی متفاوت به مشامم می رسید&#8230;</p>
<p>راننده توضیح می داد؛<br />
اینجا هتل شرایتون هست&#8230; این رود دجله است&#8230;.<br />
پلک نمی زدم. آنقدر پلک نزدم تا به سیاهی رسیدیم &#8230;.<br />
سوت و کور مثل بیابان های ترسناک قصه ها<br />
چرا خیابان ها انقدر تاریک بودند اما آسمان نورانی&#8230;.<br />
هر از گاهی بازارچه هایی کم نور، زنانی با چادرهای سیاه و مردانی با دشداشه سفید بلند از دیدم می گذشتن&#8230;.<br />
بوی پهن گوسفند می آمد&#8230;.<br />
با خود فکر کردم آیا انتهای این بیابانها هم مثل جنگل های سن لو لافورت کلبه هایی داشت ؟ شاید&#8230;.<br />
پرچم هایی با عکس امامان و الله اکبر در هر سیطره ای که رد می شدیم نصب بود</p>
<div id="attachment_55636" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-55636" class="size-full wp-image-55636" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-Mom-s.jpg" alt="زینب حسین نژاد و مادرش" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-Mom-s.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-Mom-s-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-Mom-s-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-55636" class="wp-caption-text">زینب حسین نژاد و مادرش</p></div>
<p>و دست آخر در آهنی بزرگی به رویمان باز شد و ماشین دیگری به دنبال مان آمد و ما را تا قلعه ای آجری و قدیمی رساند، اتاق ها پر از تخت های دو طبقه بود، نیمه شب بود و همه خواب بودند، یک تخت خالی به من و مامان دادند&#8230;. در بغل مامان چمباته زدم ولی خوابم نمی برد &#8230;. به سئوالاتم فکر می کردم.<br />
صبح که بیدار شدم انگار نیمه شب در سیاره ای دیگر پیاده ام کرده باشند، آدمها، لباس ها، روسری ها، بوها، هوا &#8230;.. همه چی فرق می کرد&#8230;.. دور و برم زنان زیادی را با لباس های مشابه و یکرنگ دیدم که مشغول آماده شدن برای مراسم صبحگاهی بودند.<br />
در داخل قلعه همه چیز سبز زیتونی و بیرون قلعه، خاک بود و دیگر هیچ&#8230;..<br />
باید از مامان خداحافظی می کردم و به پانسیون می رفتم</p>
<p>هوا بقدری داغ بود که گویی خود خورشید را به تنم چسبانده باشند، بسختی نفس می کشیدم. زیر پایم تکه های پازل چند ضلعی ترک خورده خاک بود که از شدت آفتاب ورم کرده بودند، انگار زمین داشت پوسته می انداخت، چقدر دلم می خواست آنها را زیر کفش هایم خرد کنم و قرچ صدا بدن&#8230;.</p>
<p>پشت سرم را نگاه کردم مامان دور شده بود و دیگر نمی توانستم ازش سئوالی بپرسم&#8230;.<br />
ماشینی شاسی بلندی با رنگ خاکی به دنبالم آمد و مرا با چند کودک دیگر که از کشورهای دیگر آمده بودند به پانسیون دخترانه ابتدایی می برد. راننده مردی با لباس و کلاه سبز ارتشی از ماشین پیاده شده و از یخدان پشت ماشین چند یخمک نارنجی و سیاه که روی آن نوشته های عربی داشت بیرون آورد.<br />
دخترها: عمو عمو من کانادایی می خوام &#8230;.<br />
کانادایی ها تموم شد و به من نوشابه ای رسید.</p>
<p>زیر چشمی به یخمکهای نارنجی دخترای کناری نگاه کردم، با خودم فکر کردم که مامان نیست که بهش شکوه کنم و برگردد بهم بگوید که خودت را لوس نکن! او گفته بود برای جلسه ای طولانی می رود&#8230;. اما او که هیچ وقت نبود، وقتی هم که بود، نبود.</p>
<p>می دانستم که این خودم هستم که دفعه بعد باید به تنهایی برای بدست آوردن یخمک های کانادایی بجنگم اما تا بخودم آمدم از شدت تشنگی یخمک سیاه را بلعیده بودم .<br />
وارد خوابگاه شدم، تا چشم کار می کرد کمد بود، کمدهای طوسی فلزی با دری باریک مثل کتاب کنار هم چیده شده بودند، دخترها دورم را گرفتند وکم کم مرا به خاطر می آوردند، حالا دو سال گذشته بود&#8230;. چشم هایم و قبلم از تپش ذوق ذوق می کرد، احساس می کردم مهم ترین فرد جهانم &#8230;. همه توجه ها به سمتم روانه بود&#8230;. اما در عین حال غریبه.</p>
<p>یکی لبخند مهربانی داشت، آن یکی میخواست برایم مبصر بازی دربیاورد.<br />
&#8211; می دانی که در تعطیلات تابستانی هستیم و کلی تفریح داریم بیا بریم تا خانوم مربی بیاد، کمد و تختت رو نشونت بدم&#8230;<br />
خانوم مربی آمده بود؛<br />
&#8211; از فردا کلاس چهارمی و پنجمی ها باید به قسمت فیافی، پانسیون دختران راهنمایی بروید&#8230;. وسایل تان را جمع کنید.<br />
دختران راهنمایی روسری داشتند و رئیس بازی در می آوردند.<br />
توالت صحرایی پایین ساختمان فیافی آماده نبود و شب ها می بایستی برای دستشویی و مسواک زدن، جاده ابریشم را طی کرده و به پانسیون ابتدایی می رفتیم، شکیلا از دختران راهنمایی بود، دستم را گرفت و گفت مسواکت را بردار و بیا بریم<br />
در جاده ابریشم سکوت عجیبی همراه با باد گرم مرا متوقف کرد، صدایی می آمد&#8230;<br />
&#8211; شکیلا این صدای چیست؟ گوش کن&#8230;<br />
&#8211; صدای جیرجیرک هاست، توی عمرت بیابون ندیدی تو؟ از کجا اومدی؟ مگه کرکوک نبودی تو&#8230;.<br />
سرم را بالا بردم تا چشم کار می کرد ستاره بود، چرا قبلا ستاره ها را در آسمان سنت لو لافورت ندیده بودم؟&#8230;..<br />
به عمق بیابان خیره شدم و به نوای هماهنگ جیرجیرک ها گوش می دادم&#8230;..<br />
صدای آژیر قرمز خیالم را برید<br />
همه داد می زدند، صدایی آمد؛ &#8220;برید تو کانال برید تو کانال سریع&#8230; سراتون رو خم کنین&#8230;&#8221;<br />
دیگر صدای جیرجیرکها نمی آمد&#8230; هیاهو بود<br />
یکی از دخترا گفت مگر جنگ تمام نشده ؟<br />
&#8230;..</p>
<p>صبح روز بعد باید با شکیلا صبحانه را آماده می کردیم، شکیلا گفت قبل از آن باید با دتول میزها را تمیز کنی؟<br />
دتول چیست؟ سرخ بود، با بوی تند، مثل بوی لاک و بنزین که دوست داشتم ببویم. همین بو را شب قبل وقتی از کانال بیرون آمدیم و به دستشویی رسیدیم حس کرده بودم، تمام زمان مسواک زدن را به آن فکر کرده بودم. شکیلا گفته بود که مدیر گفته چون مامان و باباها در جلسه ای طولانی هستن این پنجشنبه و جمعه به خانه نمی رویم، اما آنها برای ملاقات ما یک شب را به طبقه بالا در آمفی تئاتر می آیند.<br />
&#8211; شکیلا، چرا جلسه شان طولانی است؟<br />
&#8211; چون بخاطر جنگ، برق های سالن که می رود جلسه طول می کشد&#8230;<br />
دخترای دیگر زدن زیر خنده و به هم دیگه نگاه کردن</p>
<p>این تابستان که تمام می شد باید به کلاس پنجم می رفتم&#8230;.. اما در این تابستان گویی هزار تابستان نهفته بود&#8230;. که به سر نمی آمد&#8230;<br />
شب دیدار رسیده بود و آمفی تئاتر غلغله بود، پسرها را هم از پانسیون شان آورده بودند&#8230;<br />
دنبال نیما می گشتم &#8230;.، دستی به موهایم کشیدم و لبم را تر کردم و از جلوی ردیفی که او نشسته بود چند بار گذشتم<br />
اوه مون دیو، چرا پسرا انقدر دیر بزرگ می شوند&#8230;. آن مرد گنده سبیل کلفت چند بار مرا نگاه کرده بود، اما چرا هر چقدر لب تر کردم، نیما حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و فقط با کناری اش مشغول بازی و صحبت از فوتبال بود&#8230;..<br />
چرا او فوتبال را بیشتر از من دوست داشت &#8230;.</p>
<p>همه مامان ها آمده بودند و رفتند اما مامان نیامده بود که پاسخ سوالاتم را بدهد &#8230;. این یکی را ولی می ترسیدم ازش بپرسم&#8230;<br />
تا ساعت 12 شب تنها روی نیمکت آمفی تئاتر نشسته بودم، آخرین مادرها هم آمدند و بچه هایشان را دیدند و رفتن، اما مامان نیامد، حتی خانوم مربی هم دلش برایم سوخته بود ولی به من قول داد که زنگ می زند و او را فرا میخواند.</p>
<p>با لبی آویزان به رختخواب رفته بودم، پلک هایم را نبسته چرتم برد&#8230;.. صدایم کردن خوابالو رفتم پایین و مامان را برای اولین بار در لباس و روسری سبز دیدم، روی نیمکت حیاط فیافی نشسته بود و لبخند می زد، نمی فهمیدم چه می گوید، می گفت که به یک جلسه خیلی طولانی می رود، از کیفش یک بسته آجیل و یک گردنبند نقره ای که گل صورتی داشت بیرون آورد و در دستانم گذاشت، نگاهش کردم، و حرفهای شکیلا و دخترای راهنمایی توی سرم می چرخید &#8230;&#8230;..</p>
<p>مامان تا پایین پله های فیافی همراهیم کرد، وقتی پله ها را کشان کشان بالا رفتم، روی آخرین پله برگشتم و پایین رو نگاه کردم، مامان هنوز ایستاده بود و گام های مرا دنبال می کرد، دست تکان داد.</p>
<p>&#8211; شب بخیر &#8230;..<br />
&#8211; بای بای &#8230;..</p>
<p>همه دخترا خواب بودن. گرم بود&#8230; زیر ملافه رفتم، خوابم نمی برد، سمفونی که آنرا بارها شنیده بودم توی مغزم تکرار می شد (شماره 40 موزارت)، یادم نمی آمد که آن را کجا شنیده بودم، آیا مجسمه کوکی روی طاقچه این سمفونی را می نواخت یا رادیو فرانس انفو&#8230;..</p>
<p>ادامه دارد &#8230;</p>
<p>فیس بوک زینب حسین نژاد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/55634">روایت زینب حسین نژاد از کشته شدن مادرش در فروغ جاویدان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/55634/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مثلث اجبار در مجاهدین خلق: فرقه، دین، حجاب</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/54581</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/54581?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Jun 2023 12:11:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب اجباری]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=54581</guid>

					<description><![CDATA[<p>آیا در طول تاریخ مجاهدین خلق به خاطر دارید که زنی جرات کرده باشد روسری از سر بکند و روبروی فرماندهان مجاهدین چون مهدی ابریشمچی، مهوش سپهری و دیگران سینه سپر کند، قد علم کند و از حق انتخاب خود برای پوشش سخن بگوید؟ این صحنه‌ای ست که زنان داخل ایران رقم زدند و تشکیلات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/54581">مثلث اجبار در مجاهدین خلق: فرقه، دین، حجاب</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آیا در طول تاریخ مجاهدین خلق به خاطر دارید که زنی جرات کرده باشد روسری از سر بکند و روبروی فرماندهان مجاهدین چون مهدی ابریشمچی، مهوش سپهری و دیگران سینه سپر کند، قد علم کند و از حق انتخاب خود برای پوشش سخن بگوید؟ این صحنه‌ای ست که زنان داخل ایران رقم زدند و تشکیلات مجاهدین خلق به طور کنایه آمیزی تصاویر آن را در رسانه‌های خود منتشر کرد.</p>
<p>این در حالی است که در طول چهار دهه فعالیت مجاهدین خلق تحت حکمرانی مسعود و مریم رجوی، همواره زنانی که خواستار برداشتن حجاب اجباری خود در قرارگاه‌های تشکیلات بودند، مورد توهین، تحقیر، تنبیه و حتی در مواردی زندان و شکنجه قرار گرفتند. آیا اعضای داخلی مجاهدین خلق که تقریبا تنها مخاطبان رسانه‌های آن هستند، دچار تناقضات عمیق نمی‌شوند؟</p>
<p>پاسخ این پرسش روشن است: بله. اما اینکه اعضای درون تشکیلات تحت ساختار شستشوی مغزی فرقه جسارت و فرصت بروز این تناقضات را ندارند نیز روشن است. اجبار در همه امور، در ایدئولوژی مجاهدین خلق در سیطره ساختار فرقه ای معنا می‌یابد. در راس همه اجبارها در این تشکیلات، دین نمود پر رنگی دارد و پس از آن اجبار در پوشش است که در چارچوب مبارزه با حکومت ایران تناقض آشکار آن بسیار به چشم می‌آید چرا که دیگر اجبارها از جمله کار اجباری، طلاق اجباری، تجرد اجباری، ساعت خواب و خوراک اجباری که در تشکیلات مجاهدین خلق به غایت وجود دارد در کشور تحت حکمرانی جمهوری اسلامی وجود ندارد.</p>
<p>زینب حسین نژاد از کودک سربازان سابق مجاهدین خلق که کودکی خود را در تشکیلات گذراند، مادرش را در تشکیلات از دست داد و از 16 سالگی سرباز ارتش به اصطلاح ملی آزادی بخش مجاهدین خلق شد، در یادداشتی در حساب کاربری فیس بوک خود با ارائه شواهدی از تجارب شخصی خود در تشکیلات مسعود رجوی، از رویکرد ریاکارانه مجاهدین خلق در قبال جنبش اخیر &#8220;زن، زندگی، آزادی&#8221; به شدت انتقاد کرد.</p>
<p>او که در پی اجبارهای شدید مذهبی در کیش شخصیتی مسعود رجوی، از هر مفهوم دینی دل‌زده شده است درباره تعویض نامش پس از خروج از مجاهدین خلق می‌نویسد:</p>
<p>&#8221; صرفا جهت اطلاع من نام &#8220;زینب&#8221; را که برای من یادآور خاطرات تلخ سرکوب‌های ایدئولوژیک و اسلامی مجاهدین بود در سال 2018 در یونان به &#8220;ژینا&#8221; تغییر دادم و اکنون هم این نام که سمبل جنبش مردم ایران است، برای من افتخارآمیزتر از هر نامی است.&#8221;</p>
<p>او سپس از حق خویش برای انتخاب پوشش پس از سالها رعایت حجاب اجباری در فرقه مجاهدین خلق نوشت:</p>
<p>&#8221; من پس از بیش از 20 سال از سن شانزده سالگی که به عراق منتقل شده بودم، در تیرانا پس از جدا شدن از مجاهدین برای اولین بار در عمرم روسری‌ام را آزادانه برداشتم، این اولین عکس بی‌حجابم بود که بر روی فیسبوک گذاشتم، بدون اینکه کوچکترین حرفی از مجاهدین بر روی صفحه‌ام بنویسم، تنها از ایران و آزادی زنان می نوشتم.</p>
<p>&#8220;اما از آنجایی که من در بین اولین زنانی بودم که در آلبانی ضمن جدا شدن از این سازمان، فیسبوک سیاسی و بی‌حجاب باز کرده بود، گویی از نظر آنها یک جرم و گناه بزرگی مرتکب شده بودم&#8221;</p>
<div id="attachment_54583" style="width: 1237px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-54583" class="size-full wp-image-54583" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Twit-Hosseinnejad-2.jpg" alt="توییت زینب حسین نژاد" width="1227" height="556" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Twit-Hosseinnejad-2.jpg 1227w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Twit-Hosseinnejad-2-300x136.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Twit-Hosseinnejad-2-768x348.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Twit-Hosseinnejad-2-1024x464.jpg 1024w" sizes="auto, (max-width: 1227px) 100vw, 1227px" /><p id="caption-attachment-54583" class="wp-caption-text">توییت زینب حسین نژاد</p></div>
<p>در پی این تصمیم ژینا مورد حمله شدید اکانت های فیک ارتش سایبری مجاهدین خلق قرار گرفت. او در ادامه می‌نویسد:</p>
<p>&#8220;اکانت و امثال این فرد را من شخصا و به خوبی در تشکیلات مجاهدین می‌شناسم، چنین افرادی در بین زنانی در کمپ اشرف که مسئولیت داشتند تا بابت یک تار مو به همه دختران بخصوص دختران جوانتر حمله کنند، اسم خاصی داشتند، از آنجایی فرهنگ لغت ایدئولوژی مجاهدین کمی با فارسی فرق دارد اینجا اگر بنویسم مجبورم که یک صفحه توضیح دهم که این کلمه یعنی چی، لذا شما بخوانید همان؛ &#8220;آمرین به معروف و ناهیان از منکر&#8221; که البته گاه بدتر و ارتجاعی‌تر، چرا که با یک نگاه ساده به عکس های این سازمان می‌توانید بفهمید که ما حتی یک تار مو روی پیشانی نباید می‌داشتیم و نه دکمه یقه و نه دکمه آستین‌مان هم نمی‌بایست باز می‌بود و هزار و یک داستان ضد زن و ضد آزادی دیگر&#8230;.</p>
<div id="attachment_54582" style="width: 520px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-54582" class="size-full wp-image-54582" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Twit-Hosseinnejad-1.jpg" alt="توییت زینب حسین نژاد" width="510" height="244" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Twit-Hosseinnejad-1.jpg 510w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Twit-Hosseinnejad-1-300x144.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 510px) 100vw, 510px" /><p id="caption-attachment-54582" class="wp-caption-text">توییت زینب حسین نژاد</p></div>
<p>البته این را لازم می‌دانم که بگویم این قوانین ارتجاعی فقط مربوط به زنان عضو و داخل سازمان می‌باشد، این &#8220;آمران به معروف&#8221; به هیچ عنوان حق ندارند به هواداران یا یک زن خارجی و بیرون از سازمان تذکری یا حرفی سر پوششان بزنند. و یا زنان غیرمجاهد و مهمان به هنگام ورود به پایگاه های مجاهدین موظف به رعایت حجاب نیستند. ولی به جایش تلاش می‌کنند، تفکیک جنسیتی را تشدید کنند&#8230;&#8221;</p>
<p>بدین ترتیب، چنان که گواه آن در بالا آمد، زنان عضو مجاهدین خلق علاوه بر اینکه در درون تشکیلات هرگز حق انتخاب پوشش ندارند، پس از خروج از تشکیلات و تشکیل زندگی در نقاط دور از کمپ اشرف 3 نیز از مظان اتهام و توهین از سوی عوامل تشکیلات در امان نیستند. ژینا حسین نژاد به درستی بیان می‌کند که  روزی که زنی تابو شکند و از این سازمان جدا شود و حجابش را بردارد خیانت بزرگی به انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین کرده است.</p>
<p>سران سازمان مجاهدین خلق، به ویژه شخص مریم رجوی که به شدت ادعای دفاع از حقوق زن ایرانی دارد، باید پاسخگوی زنانی چون ژینا حسین نژاد باشد و این پاسخ‌ها باید در یک دادگاه منصف بین المللی شنیده شود.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/54581">مثلث اجبار در مجاهدین خلق: فرقه، دین، حجاب</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/54581/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
