<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کودک سرباز</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودک-سرباز</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 31 May 2026 11:08:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>کودک سرباز</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودک-سرباز</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 11:08:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68734</guid>

					<description><![CDATA[<p>در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از &#8220;کودک ‌سربازان&#8221; رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734">نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از &#8220;کودک ‌سربازان&#8221; رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را بر دوش دارند، از اینگونه مطالب که برخوردار از ده‌ها سال تجارب خونین و تلخ است، برای روشنگری و آگاهی بخشی استفاده نمایند تا جوانان ایرانی، بهتر و بیشتر با جریان‌های مدعی آزادی، حقوق‌بشر و دمکراسی آشنا شوند و در دام شعارهای فریبنده آنان نیفتند.</p>
<p>تلاش دارم با توجه به تجارب شخصی خودم از درون این تشکیلات ضدایرانی، خاطرات برخی از &#8220;کودک‌سربازان&#8221; را مورد بازخوانی قرار دهم و ضمن پردازش بخش‌هایی از آن، به نکات جانبی نیز اشاره‌ای بکنم تا بهتر مورد استفاده عینی و مادی قرار گیرد.</p>
<p>در همین رابطه، مطالبی از خانم ژینا (زینب) حسین‌نژاد توجه مرا جلب کرد که توضیحی پیرامون آن در شرایط امروز، خالی از اهمیت نیست.</p>
<h3>شکنجه روانی از نگاه رجوی</h3>
<p>زینب (ژینا) در بخشی از خاطرات خود، که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده، با اشاره به دورانی که خانواده‌ها در برابر قرارگاه اشرف تحصن می‌کردند تا عزیزان خود را نجات دهند و سازمان مجاهدین اقدام آنها را &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌نامید، می‌گوید:</p>
<p><strong>[در اشرف گوش دادن به بلندگوها که جنگ روانی دشمن محسوب می شد، ممنوع بود. لذا جدا از بلندگوهای کل قرارگاه که مستمر سرودهای بلند پخش می کرد، هر یگان نیز موظف بود که در محوطه مقرش، ترانه یا سرودهای سازمان را پخش کند تا صدای بلندگوها شنیده نشود. اما برخی از بچه ها از روی کنجکاوی و شیطنت با بهانه کار سنگر و غیره به بیابان‌های پشت و اطراف یگان می‌رفتند تا صداهای بیرون را بشنوند و یواشکی راجع به آن با هم صحبت می‌کردند. برای برخی دختران جوان حتی یک نوع تنوع، سرگرمی و طنز بود و از سرودهای تکراری و حرف‌های خسته کننده نشست‌ها، برای دقایقی رها می‌شدند و حتی گاه از آن برای نشاط، جوک می‌ساختند و می‌خندیدند. مثلا نیمه شب یکدفعه بلندگوهای بیرون شروع به فریاد زدن می کردند&#8230; همه از خواب می‌پریدیم روی تخت می‌نشستیم و تا نیم ساعت خنده‌هایمان قطع نمی‌شد. سن‌مان اقتضا می‌کرد که به جرز دیوار هم بخندیم. مسن ترها اما که در خوابگاه‌های کم جمعیت‌تر دیگر بودند برآشفته و عصبی می‌شدند که نمی‌توانستند بخوابند. با خودم فکر می کردم شاید شکنجه روانی که در اطلاعیه‌ها می‌نویسند، منظورشان همین است که سن و سال دارها نمی‌توانند از صدا بخوابند، و الا چه معنی برای ما دارد جز خنده! ]</strong></p>
<p>در کلام ژینا، چند نکته قابل توجه به چشم می‌خورد که اولین آن، ادعای سازمان مجاهدین در مورد &#8220;شکنجه روانی&#8221; از سوی خانواده‌ها، بخاطر صدا زدن عزیزانشان در اسارتگاه اشرف است!</p>
<p>بگذریم از اینکه مجاهدین (آنگونه که ژینا نوشته) خانواده‌ها را بخاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به &#8220;شکنجه روانی&#8221; کرده‌اند، اما خودشان برای خنثی کردن و شنیده نشدن صدای آنها، مدام با بلندگوهای گوش‌خراش &#8220;مارش‌ و سرود نظامی&#8221; پخش می‌کردند و یا نفرات را به اجبار در &#8220;نشست‌های خسته‌کننده&#8221; زیر ضرب می‌بردند که همه اینها نوعی &#8220;شکنجه روانی&#8221; به حساب می‌آید و طرح آن نمودار سردرگمی مسئولین برای یافتن یک توجیه علمی است. اما نکته اینجاست که در همین تشکیلات مافیایی، در طی 10 تا 15 سال، تمامی افراد مجبور بودند در جلساتی که &#8220;عملیات جاری &#8211; دیگ – دیگچه&#8221; نامیده می‌شد، شرکت کنند و کسانی که با انقلاب ایدئولوژیک مریم چندان همسو نبودند را چندین ساعت به صورت دسته‌جمعی زیر ضرب ببرند و آنها را با فشارهای روحی درهم بشکنند و مستأصل نمایند تا وادار به خود تحقیری در برابر تشکیلات شوند و از رهبر تشکیلات اطاعت محض و کورکورانه کنند. فشارهایی بشدت دلهره‌آور و ضدبشری که در تاریخ نمونه آن یافت نمی‌شود. حال رهبران همین سازمان، درخواست‌های مظلومانه خانواده‌ها برای دیدار با عزیزانشان در اشرف را &#8220;شکنجه روانی&#8221; خوانده اند که نشانگر وقاحت بیش از حد زوج رجوی است.</p>
<p>نکته بعد که سازمان مجاهدین هیچگاه در مورد آن سخنی نگفته و نخواهد گفت، وادار کردن دختران و پسران مجاهد به ابراز نفرت نسبت به خانواده‌های خودشان است. اقدامی که مصداق بارز نقض حقوق‌بشر و &#8220;شکنجه روانی&#8221;است. ژینا در این مورد (احتمالاً با اشاره به سمیه محمدی که از سوی سران مجاهدین تحت فشار قرار داشت تا علیه پدرش –که برای نجات وی از چنگال رجوی به عراق رفته بود- موضعگیری کند) می‌گوید:</p>
<p><strong>[بعدتر کم کم می‌دیدیم دختر جوانی هست که دیگر به صداها نمی‌خندد، شیطنت نمی‌کند، بلکه چهره‌ای پر از سکوت سنگین دارد. خوب که گوش می‌دادیم، می‌فهمیدیم که نامش از بلندگوها پخش می شود، پس حتما مادر، پدر یا خواهرش هستند که آمده اند پشت در. او می دانست که احساساتش یک طرف، اما بدتر از آن اینست که در جلسات روزانه، هفتگی و ماهانه می‌بایست &#8220;پروژه&#8221; بنویسد و جلوی جمع بخواند که چقدر توانسته احساساتش را سرکوب کند، و آن عضو خانواده‌اش را مزدور بداند و بخواند، و بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با اعضای خانواده‌اش داشته باشد، بتواند بحث سیاسی کند. او طبق قانون می بایست عضو خانواده‌اش را با پیش فرض &#8220;نا&#8221; صدا کند، مثلا &#8220;نامادری، ناخواهری، نادختری&#8221; و همچنین می بایست علنا به او &#8220;مزدوریا &#8220;خانواده الدنگ&#8221; می‌گفت. اگر اینها را نمی‌نوشت جزء حلقه ضعیف محسوب می شد؛ او را با اخطار و سرکوب به نوشتن وا می‌داشتند!]</strong></p>
<div id="attachment_68738" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68738" class="wp-image-68738" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye.jpg" alt="تصویر سمت راست سمیه محمدی - تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68738" class="wp-caption-text">تصویر سمت راست سمیه محمدی &#8211; تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد</p></div>
<p>همانطور که ژینا اشاره دارد، کسانی که صدای خانواده خود را از بیرون مقر مجاهدین می‌شنیدند، محکوم به نوشتن اعتراف‌نامه و خواندن آن در نشست‌های سرکوب بودند. این افراد پس از خواندن متن اعتراف‌نامه، مورد هجمه حاضرین قرار می‌گرفتند که چرا با وجود شنیدن فریاد خانواده‌، علیه آنها (خانواده‌شان) موضعگیری نکرده‌اند!!؟</p>
<p>به این ترتیب، این دختران و پسران جوان، می‌بایست نه تنها اهانت سران مجاهدین به خانواده‌شان مورد تمجید قرار دهند، بلکه خانواده خود را مزدور و الدنگ به حساب آورند و در پایان هم حساب پس دهند که چرا به اندازه کافی لعن و اهانت خرج خانواده خود نکرده‌اند!.</p>
<p>آیا هر کدام از این فکت‌ها، مصداق بارز &#8220;شکنجه روانی&#8221; در سازمان مجاهدین خلق نبوده و نیست؟</p>
<h3>اجبار در نفی نسبت خانوادگی</h3>
<p>همانگونه که ژینا اشاره کرد، اعضای مجاهدین خلق برای اثبات وفاداری خود به انقلاب مریم، می‌بایست نسبت خانوادگی با اعضای خانواده‌شان را نفی می‌کردند. از نگاه مریم رجوی، هر مجاهد فقط باید رهبر عقیدتی‌اش (مسعود رجوی) را &#8220;همه‌چیز&#8221; خود انگارد و تنها او را تقدیس نماید و فقط به او عشق بورزد، وگرنه اقدامی شرک‌آلود انجام داده است. به همین خاطر است که ژینا -در مورد سمیه- می‌گوید که وی مجبور بوده پدر خود را &#8220;مزدور، الدنگ و ناپدری&#8221; بخواند و از وی ابراز برائت نماید.</p>
<p>ضمن اینکه، وقتی &#8220;مونا حسین‌نژاد&#8221; برای دیدار با خواهرش زینب (ژینا) درخواست ملاقات می‌کند، مسئولین این اجازه را به ژینا نمی‌دهند و حتی نامه‌اش را به مونا نمی‌دهند و با فریبکاری و واسطه‌گری، این دیدار را بدون رضایت خودش لغو می‌کنند. اقدامی که نشان می‌دهد مسئولین تشکیلات، هیچ ارزش و کرامتی برای اعضای خود قائل نبوده‌اند و تنها کارشان، تحت کنترل قرار دادن اراده افراد بوده است و همچنان نیز بر این امر مصّر هستند. زینب در این رابطه نیز خاطره‌ای نقل کرده که بسیار قابل تأمل است و برای شناخت بیشتر این فرقه مخرب ذهن، باید بیشتر روی آن تمرکز داشت:</p>
<p><strong>[مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین در عراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: &#8221; الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا -نماینده سازمان ملل- آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمی‌کنم&#8221;!</strong></p>
<p><strong>گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟ گفت: مشکل سیاسی داشت نامه‌ات… گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟</strong></p>
<p><strong>فردایش، ستاد “جنگ سیاسی” اطلاعیه‌ای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: &#8220;من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را برده‌اند&#8221;&#8230; جا خوردم بهشان گفتم: چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم. گفتید به سومترا بگو نمی‌آیم و… فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت: صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمی‌شد آنقدر دروغ بنویسند و به خورد آدم‌ها بدهند. شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمی‌گویید سرلوحه سازمان &#8220;صداقت و فداست&#8221;، پس چرا &#8220;ریاکاری و دروغ&#8221; در اطلاعیه‌ها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟ آن زمان چنین واژه‌هایی را بکار بردن خیلی شجاعت می‌خواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.</strong></p>
<p><strong>چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش می‌کنم دنبال کنم. اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیت‌هایم خلع و طرد شدم&#8230; بقیه مسئولین هم -احتمالاً از نوع پلیس بد-، برایم به‌جرم &#8220;وابستگی خانوادگی&#8221; نشست محاکمه گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم &#8220;ریاکار&#8221; . مرا با حملات دسته‌ای که قبلا شیوه آن را نوشته‌ام مورد توهین قرار داده و سعی می‌کردند که هر آنچه آنها می‌خواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم می‌نوشتم که در آن او را با پیشوند &#8220;نا&#8221;مخاطب قرار می‌دادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجه‌های روانی قبول نکردم که واژه &#8220;ناخواهر&#8221; را بکار ببرم.]</strong></p>
<h3>ترفندهای شیطانی سازمان برای بستن دهان منتقدان</h3>
<p>قابل ذکر است که مسئولین سازمان (در دهه‌ی 70) چند بار به بهانه‌های گوناگون از نفرات خواستند که برای خانواده خود نامه‌ بنویسند. هدف این بود که ببینند افراد نسبت به خانواده خود چگونه فکر می‌کنند. برای نمونه: نوروز 74 به ما پیشنهاد دادند که برای خانواده‌مان کارت تبریک بفرستیم. من هم از فرصت استفاده کردم و چند جمله برای خانواده روی یک کارت تبریک که سازمان به ما داده بود نوشتم و به مسئولین دادم. اما بعدها فهمیدم که هیچکدام از این کارت تبریک‌ها برای خانواده‌ها ارسال نشده و از آن برای: &#8220;1- یافتن آدرس خانواده برای سوءاستفاده مالی و امنیتی، 2- یافتن کسانی که تمایل به جدایی دارند&#8221;، استفاده شده است. در همان ایام، صدها نفر از اعضای منتقد به بهانه نفوذی بودن، به صورت مخفیانه به زندان و شکنجه‌گاه منتقل شدند (که خود مبحث جداگانه‌ای است و بسیاری از جداشدگان پیرامون آن مطلب نوشته‌اند و در اینجا اشاره نمی‌کنم). همچنین در سال 1380 نیز از ما خواسته شد که اگر خانواده‌ای در خارج کشور داریم، برایشان نامه بنویسیم. این نامه می‌بایست به شکلی نوشته می‌شد که محتوای آن به نفع سازمان باشد. یعنی چیزی در آن بنویسیم که اگر کشته شدیم، کسی از خانواده‌مان، مسعود رجوی را مقصر قلمداد نکند و آن را سرنوشتی که خودمان با آگاهی رقم زده‌ایم تلقی کند.</p>
<p>در همین رابطه یک نامه خطاب به چند خواهر و برادرم که در آمریکا و اروپا ساکن بودند نوشتم و به سازمان دادم. یکسال بعد (پاییز 1381)، به دلیل برخی انتقادات که نسبت به مناسبات درونی سازمان و برخی از مسئولین داشتم، از سوی رقیه عباسی (فرمانده قرارگاه هفتم) تحت محاکمه و بازجویی قرار گرفتم. رقیه مرا متهم کرد که &#8220;نفوذی و یا طعمه‌ی جمهوری اسلامی و یا بریده از مبارزه&#8221; هستم و باید به یکی از این موارد اعتراف کنم. محاکمه چندساعته که رقیه عباسی علیه من برگزار کرده بود، به شکل تأسف باری عواطف و احساسات مرا هدف قرار داده بود. در همان جلسه، رقیه تمام گزارش‌های انتقادی مرا روی میز ریخت و گفت باید اعتراف کنی که اینها را برای تحویل دادن به رژیم نوشته بوده‌ای!</p>
<p>در میان این گزارش‌ها، متوجه شدم همان نامه‌ای که به درخواست سازمان برای خانواده‌ام در خارج کشور نوشته بودم نیز وجود دارد. رقیه با وقاحت خطاب به حاضرین گفت که او برای خانواده‌اش هم نامه نوشته است!!!</p>
<p>از نگاه رجوی، نامه نوشتن و رابطه زدن با خانواده جرم به حساب می‌آمد، اما واقعیت این بود که نامه را به درخواست خود سازمان نوشته بودم و حالا از همان نامه علیه من استفاده می‌کردند. این قضیه مرا دچار شوک و ناباوری کرد. اما بلافاصله به او گفتم که همین الان نامه را می‌خوانم تا همه بدانند چه نوشته‌ام. بناگاه رقیه جاخورد و گفت نیازی به این کار نیست&#8230; نهایتاً طی چندین ساعت که تلاش داشتند مرا در آن جمع، خرد و تحقیر کنند و بریده یا مزدور و نفوذی جا بزند، کوتاه نیامدم و تسلیم اهداف شیطانی آنها نشدم و جلسه با تعیین تکلیف برای من که یک گزارش بنویسم به پایان رسید. اما اقدام غیرانسانی، غیراخلاقی و ناجوانمردانه سران سازمان و بویژه رقیه عباسی که سال‌های طولانی برایش احترام قائل بودم، بشدت مرا دچار آسیب روحی و روانی کرد که تا سال‌ها اثرات آن باقی بود.</p>
<h3> قرنطینه در ادبیات رجوی</h3>
<p>نکاتی که ژینا به آن اشاره دارد به همین‌جا هم ختم نمی‌شد. کسانی که با تحمل همه فشارهای روانی، در نهایت کوتاه نمی‌آمدند و خواستار جدایی از تشکیلات بودند، برای چندین ماه در محلی به اسم قرنطینه حبس انفرادی می‌شدند که خود یک &#8220;شکنجه روانی&#8221; دیگر برای اعضای جداشده محسوب می‌شد. هدف این بود که فرد از شدت تنهایی، به افسردگی دچار شود و به درون مناسبات بازگردد. این قانون حتی در مورد افرادی که تحت نظارت سازمان با خانواده خود ملاقات داشتند نیز صادق بود. البته فقط کسانی قادر به چنین ملاقاتی بودند که خانواده‌شان در خارج کشور زندگی می‌کردند و منتقد مجاهدین نبودند. یعنی کسانی که سران سازمان یقین داشتند که برای بردن عزیزان خود نیامده‌اند و فقط یک دیدار خانوادگی و کنترل شده است. اعضایی که به این شکل با خانواده خود دیدار داشتند، برای چندین روز در یک اتاق قرنطینه می‌شدند تا تمام احساسات عاطفی خود نسبت به خانواده را به آرامی از دست بدهند و آنگاه به درون مناسبات بازگردند. ژینا در این مورد می‌نویسد:</p>
<p><strong>[قانون دیگری وجود داشت به نام “قرنطینه” که مربوط به بعد از خروج از اتاق تماس کنترل شده و تحت شنود بود که فقط با خانواده‌های هوادار و غیر مخالف آن هم شاید سالی یک بار عیدها انجام می‌شد. پس از خروج از آن، فرد باید در اتاقی دیگر قرنطینه می‌شد و تا زمانی که تمام لحظات احساسی و وابستگی هایش را نمی‌نوشت اجازه خروج نداشت‌.]</strong></p>
<p>آنچه زینب به آنها اشاره دارد، قطره‌ای ناچیز از اقدامات غیرانسانی علیه زنان و دختران در مناسبات مجاهدین است. همان تشکیلاتی که رهبر آن مریم رجوی، مدام خود را ناجی زنان ایرانی معرفی کرده و برای زنان ایرانی اشک ریخته است. البته مریم هیچگاه از تشکیل حرمسرا برای مسعود در قرارگاه اشرف سخنی بر زبان نیاورده و نگفته که چطور زنان مجاهد را تهدید می‌کرد که در صورت تصمیم برای جدایی، آنها را سر خواهد برید.</p>
<h3>ورود سخت و خروج آسان</h3>
<p>خانم حسین‌نژاد، در مبحث دیگری، عطف به اظهارات کذب و فریبنده‌ی محمد سیدالمحدثین -وزیر خارجه رجوی- به نکاتی اشاره کرده که قابل توجه است. محدثین در یک رسانه فارسی زبان به دروغ مدعی &#8220;ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین&#8221; شده بود. ژینا در این باره می‌گوید:</p>
<p><strong>[هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفته‌اند تمام پاسخ‌ها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود&#8230; در حالیکه همگی می‌دانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوب‌ها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌ها را قبول نداشتند، با حکم “خائن”، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بی‌احترامی به اردوگاه‌های رمادی در شرایط سخت فرستاده می‌شدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه‌های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.]</strong></p>
<p>اینگونه خاطرات، محدود به نوشته‌های خانم حسین‌نژاد نیست، پیش از ایشان نیز ده‌ها تن از اعضای جداشده به فکت‌های بی‌شماری اشاره داشته‌اند. مستندات و مشاهدات همه آنها بیانگر این واقعیت تلخ است که هرکس درخواست خروج از سازمان مجاهدین داشت، در جمع‌های ده‌ها و صدها نفره محاکمه می‌شد و گاه مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت تا از خواسته خود توبه نماید. یک نمونه از این محکمه‌ها را مسعود و مریم رجوی به صورت مستقیم با حضور چندین هزار نفر اداره کردند. در آن جلسه دهشتناک، چند نفر که خواهان خروج از تشکیلات بودند، مورد بازخواست قرار گرفتند و به خیانت متهم شدند. مسعود جلسه را طوری برگزار کرد که تمامی حاضرین در جلسه، به تناوب، متهمین را مورد حملات لفظی و دیوانه‌کننده قرار دهند تا از گفته خود بازگردند.</p>
<p>شخصاً در یک جلسه شاهد زیر ضرب بردن جوانی به اسم &#8220;خدّام گل‌محمدی&#8221; بودم که خواهان خروج از سازمان شده بود. او را چنان مورد اهانت و تهدید قرار دادند که چند روز بعد از آن، دست به خودسوزی زد و از دنیا رفت و جسد او را هم در نقطه‌ای نامعلوم دفن کردند. دهها نفر شاهد بودند که &#8220;خدّام&#8221; فقط درخواست جدایی داشت اما زیر ضرب رفت و از سوی فرمانده‌اش (علی) تهدید به قتل شد.</p>
<p>به‌دلیل حضور 25 ساله در تشکیلات مجاهدین، به صراحت می‌گویم که تا قبل از تحمیل &#8220;انقلاب ایدئولوژیک مریم&#8221; به سازمان مجاهدین (در آستانه جنگ کویت)، ورود به سازمان مجاهدین بسیار مشکل و خروج از آن، با یک درخواست ساده امکانپذیر بود. یعنی برای ورود به داخل مناسبات، باید یک پروسه طولانی امنیتی طی می‌شد و در این مدت فرد صلاحیت خود را به اثبات می‌رساند. اما برای خروج، کافی بود که درخواست خود را ارائه دهد. آنگاه مسئولین تلاش می‌کردند چند روزی با گفتگو او را از خواسته خویش منصرف کنند و اگر قانع نمی‌شد، راه برای خروج او هموار می‌شد. اما پس از مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری و شروع جنگ کویت، این قضیه رنگ دیگری به خود گرفت. از آن پس، مسعود و مریم تلاش داشتند به هرقیمت، افراد بیشتری را وارد مناسبات کنند. در این زمینه تورهای مختلفی سر راه جوانان ایرانی در پاکستان، امارات، ترکیه و یا کشورهای اروپایی پهن می‌شد و افراد زیادی با فریبکاری وارد مناسبات می‌شدند و دیگر راه خروجی نداشتند. در بین این افراد، بجز شهروندان سایر کشورها، انبوهی خلافکار نیز یافت می‌شد که به دلایل امنیتی، جنایی و قاچاق مواد از ایران گریخته بودند. بسیاری نیز به نیت یافتن یک شغل مناسب از ایران خارج شده بودند و مجاهدین آنها را شکار، و به بهانه کار در شرکت‌های مختلف و یا گرفتن حق پناهندگی به عراق قاچاق می‌کردند. به محض آنکه این افراد به صورت غیرقانونی به قرارگاه اشرف منتقل می‌شدند، خود را در اسارت سازمان مجاهدین می‌یافتند و دیگر امکان خروج برایشان مهیا نبود و سازمان به آنها ابلاغ می‌کرد که یا باید تا زمان سرنگونی نظام در قرارگاه باقی بمانند و یا به‌عنوان جاسوس تحویل استخبارات عراق خواهند شد. سخنان سیدالحمدثین، اگرچه بر واقعیت 35 سال قبل سوار است، امایک دروغ وقیحانه بیشتر نیست و این را هرکسی که در مناسبات مجاهدین بوده باشد، گواهی می‌دهد.</p>
<h3>شکنجه دختران بخاطر داشتن یادگاری</h3>
<p>ژینا در بخش دیگری از خاطرات خود، نمونه‌ای از شکنجه‌های روحی و اقدامات ضدانسانی سران مجاهدین را به تصویر می‌کشد و رسوا می‌کند. خاطره او حکایت دختری است که از ایران به قرارگاه اشرف قاچاق شده و پس از مدتی به محاکمه کشیده می‌شود. در این محکمه که هیچگونه اصول اخلاقی و انسانی در آن رعایت نشده، یک دختر جوان، به شکل کاملاً قرون وسطایی، مورد تفتیش عقاید قرار می‌گیرد و ذهن و روح او تخریب می‌گردد. گناه او چیزی نیست جز نگه‌داشتن چیزی که پیش از ورود به تشکیلات مجاهدین، به‌عنوان یادگاری از نامزد خود دریافت کرده است. این دختر باید چنان در برابر سایر دختران ویران و درهم شکسته شود که دیگر هیچکس جرأت نگهداری یادگاری عاطفی و عاشقانه نداشته باشد و نتواند بخشی از عشق خود را نثار کسی غیر از مسعود و مریم کند. زینب می‌نویسد:</p>
<p><strong>[متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلی‌ها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی می‌شد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران می‌کردند. آنقدر فشرده بودند که نمی‌توانستم ببینم کیست. جلوتر رفتم، یکی از مظلوم‌ترین و مهربان‌ترین دخترانی بود که می‌شناختم. موهای آشفته‌اش از روسری بیرون زده بود و سخت می‌گریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: «من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه»!&#8230; آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم. به همین دلیل، از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه‌های انتهای سالن پرسیدم : چی خوند؟ گفت: «اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می‌کرده»! صدای فریادها بلندتر می‌شد: «بی‌شرف! بی‌شرف!» همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوزاند!&#8230;</strong></p>
<p><strong>آن شب بسیاری از عکس‌های فرانسه و برخی مدارکم را یکشبه به آتش کشیدم. چهره آن دختر، از ذهنم نمی‌رفت. نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: «بعضی صحنه‌های نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست. مثل امروز&#8230;». حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: «بسکه سوسولین! شماها توی ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. باید اینقدر کوبیدش تا صیقل بخوره. آنقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچه‌های خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری! مگه اینطور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی! چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!&#8230; از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمه‌ای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمی‌فهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانه‌ای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستی‌ام حتی نمی‌توانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود. به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد.</strong></p>
<p><strong>وقتی صحبت از مغز می‌کنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را می‌گویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژه‌ها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور می‌نشست.</strong></p>
<p><strong>می‌فهمیدم یک جای کار می‌لنگد، اما به ما از بچگی در نمایش‌های متعدد آموخته بودند که &#8220;شکنجه&#8221; یعنی بستن به زنجیر بر روی تخت، شلاق و دستگاه برق و&#8230; و این فقط توسط دشمن صورت می‌گیرد. لذا واژه &#8220;شکنجه&#8221; یا &#8220;شکنجه روحی&#8221; حتی یک درصد هم در این نشست‌ها و جلسات از مغزم عبور نمی‌کرد. حتی اگر آن فرد محکوم، در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می‌کردم: &#8220;این آتش گدازان انقلاب است&#8221;&#8230; به‌رغم اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟ فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته به‌دنیا می‌اید، مثلاً در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان می‌دهند و توجه زیادی هم به او می‌کنند. آیا او باز هم به‌دنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش، به‌رغم جهل، اما پدیده‌ای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟]</strong></p>
<p>به این ترتیب، مجاهدین که روزگاری خانواده مجاهدین را به‌خاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌کردند، در سراسر تاریخچه‌ی خونین و خیانتکارانه‌شان، هزاران &#8220;شکنجه روانی&#8221; را در کارنامه ثبت کرده‌اند. شکنجه‌هایی که شاید در دنیا بی‌نظیر باشد و تنها از عهده رژیم جنایتکار صهیونیستی برآید.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734">نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 08:52:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68528</guid>

					<description><![CDATA[<p>&#8220;مبارزه سیاسی&#8221; به معنای استفاده از ابزار سیاسی برای وادار کردن حریف به انجام خواست مبارزان است. اصطلاح مبارزه سیاسی تعامل محاسبه شده بین یک گروه و یک مخاطب هدف است که می‌تواند دولت، ارتش و یا جمعیتی از مردم یک جامعه باشد. تشکیلات مجاهدین خلق مدعی است که پس از کنار گذاشتن مبارزه مسلحانه، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528">روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;مبارزه سیاسی&#8221; به معنای استفاده از ابزار سیاسی برای وادار کردن حریف به انجام خواست مبارزان است. اصطلاح مبارزه سیاسی تعامل محاسبه شده بین یک گروه و یک مخاطب هدف است که می‌تواند دولت، ارتش و یا جمعیتی از مردم یک جامعه باشد. تشکیلات مجاهدین خلق مدعی است که پس از کنار گذاشتن مبارزه مسلحانه، که ظاهرا موجب شد از فهرست تروریستی آمریکا و اروپا حذف شود، تنها بر مبارزه سیاسی متکی بوده است اما اعضای پیشین تشکیلات که این به اصطلاح مبارزه را در تشکیلات تجربه کرده‌اند از واقعیتی می‌گویند که هرگز شبیه به تعریف مبارزه سیاسی نیست.</p>
<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق به تازگی روایت شخصی خویش از تناقضات موجود حول اصطلاح مبارزه سیاسی در تشکیلات مجاهدین خلق را منتشر کرده است. این مطلب نه یک روایت شخصی، بلکه سندی است از سازوکار عملکرد فرقه‌ای مجاهدین خلق و جنگ روانی‌ای که سال‌ها پشت واژه‌هایی چون &#8220;مبارزه&#8221; و &#8220;جنگ سیاسی&#8221; پنهان شده است.</p>
<p>اگر چه این کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اکنون از مخالفان حکومت ایران است، اما آنچه در مطلب او تکان‌دهنده و قابل توجه است، نه تنها رنجی است که او در تشکیلات مجاهدین تحمل کرده‌ است بلکه جزئیاتی است که نشان می‌دهد چگونه یک ساختار فرقه‌ای تلاش می‌کند ابتدایی‌ترین پیوندهای انسانی را نابود کند؛ چگونه خانواده را &#8220;دشمن&#8221;، عاطفه را &#8220;ضعف&#8221; و استقلال فکری را &#8220;خیانت&#8221; تعبیر ‌کند.</p>
<div id="attachment_68530" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68530" class="wp-image-68530" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605.jpg" alt="ژینا (زینب) حسین نژاد" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68530" class="wp-caption-text">ژینا (زینب) حسین نژاد، عکس سمت چپ درون اشرف، عکس سمت راست در آلبانی پس از جدایی</p></div>
<h3>فرض کن خواهرت دیگر خواهر تو نیست!</h3>
<p>در خاطره ژینا می‌خوانیم که پس از جدا شدن پدرش از مجاهدین خلق و افشاگری‌های او علیه تشکیلات در سال 2012، او بارها برای موضع‌گیری علیه پدرش تحت فشار قرار می‌گیرد و خواهرش، مونا حسین نژاد نیز از این &#8220;مبارزه&#8221; بی‌نصیب نمی‌ماند. او درخواست &#8220;یک تماس تلفنی&#8221; با خواهرش در ایران را مطرح می‌کند، که با پاسخ منفی مواجه می‌شود. سپس نامه‌ای برای خواهرش می‌نویسد که او را از همکاری با انجمن نجات منع کند. این خواسته اگرچه در راستای اهداف تشکیلات است، اما علیرغم همه تلاش‌های ژینا، سران مجاهدین خلق هرگز اجازه نمی‌دهند نامه‌هایش به دست خواهرش برسد چرا که به هر ترتیب ارتباط گرفتن با خانواده خلاف &#8220;جنگ سیاسی&#8221; محسوب می‌شود.</p>
<p>بخشی از روایت ژینا حسین نژاد را بخوانید:</p>
<p>آن زمان چون شرایط حساس انتقال از کمپ (اشرف به لیبرتی) توسط ارتش عراق، آمریکا و سازمان ملل در جریان بود، من موضوع تماس را یکی دوبار پیگیری کردم و چون پاسخی نبود چند ماه بعد زمانی که رسیدیم به کمپ لیبرتی، بصورت جد‌ی‌تر و مکتوب دنبال کردم، چون می‌دانستم که ستاد داخله مجاهدین ایمیل و شماره تلفن او را دارند. اما باز هم هیچ پاسخی دریافت نکردم.</p>
<p>لذا شروع به نوشتن یک نامه به خواهرم کردم، و با خودم گفتم اگر شرایط تماس مهیا نشود لااقل درخواست می‌کنم نامه را برایش بفرستند. در همان روزها به اتاق ستاد &#8220;جنگ سیاسی&#8221; این سازمان فراخوانده شدم، که مسئولش فردی به نام فرشته یگانه بود. اکثر نامه‌ها و اطلاعیه‌هایی که می‌خواستند من امضا کنم و بنویسم علیه پدرم بود.</p>
<p>من از این فرصت مجدد استفاده کردم و از او درخواست کردم که لطفا فرصتی را برای تماس با خواهرم مهیا کنند و یا اینکه نامه مرا برایش بفرستند. اما او گفت: &#8220;نه فرض کن خواهرت دیگه خواهر تو نیست و برای خودت این انتخاب رو بکن که او هم با دشمن همراه شده، مگر تو جنگ را انتخاب نکردی؟ مجاهد از هر جنگی استقبال می کنه &#8230;&#8221;</p>
<p>از این همه بی خردی و بی عقلی شوک شده بودم، و نمی دانستم اصلا او لایق این هست که پاسخی بدهم یا صحبتی کنم یا نه. بلند شدم تا اتاق را ترک کنم اما براحتی نمی گذاشتند و می خواستند هر آنچه آنها می خواهند را بنویسم.</p>
<p>وقتی شب برگشتم یگان با یکی از مسئولین که منطقی‌تر بود و بهش نزدیک‌تر بودم، صحبت کردم. او حرفی نداشت. سپس نامه نوشته شده خطاب به خواهرم را به او دادم و او هم گفت موضوع را پیگیری می‌کند.</p>
<p>چند وقت بعد مسئولی دیگر به من خبر داد، که خواهرم برای صلیب سرخ نامه‌ای نوشته با مضمون اینکه: &#8220;نگران جان خواهرم زیر موشک باران شبه نظامیون عراقی هستم، سالهاست از او هیچ خبری ندارم و می خواهم او را ملاقات کنم.&#8221;</p>
<p>پرسیدم: آیا نامه مرا برایش ارسال نکردید؟ اجازه تماس تلفنی که ندادید لااقل نامه ام را می فرستادید. گفت: صلیب سرخ با رژیم کار می کنه، ما مرز سرخ داریم باهاشون&#8230;!</p>
<h3>خواهرت را با پیشوند &#8220;نا&#8221; خطاب کن!</h3>
<p>در ادامه ژینا شرح می‌دهد در سال 2013 خواهرش برای ملاقات با او به کمپ اشرف در عراق میرود و باز در پی آن ژینا با کارشکنی‌های و دروغگویی‌های عجیبی از سوی تشکیلات مواجه می‌شود:</p>
<p>&#8230;مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین درعراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: &#8221; الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا (نماینده سازمان ملل) آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمی‌کنم&#8221;.</p>
<p>گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟</p>
<p>گفت: مشکل سیاسی داشت نامه ات&#8230;..</p>
<p>گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟</p>
<p>باز هم پاسخی نداشتند. فقط تاکید می‌کردند که باید با بهزاد صفاری بروم اتاق دیگر و به سومترا نماینده یو ان بگویم که به جلوی در نمی‌آیم و ملاقات نمی‌کنم.</p>
<p>فردایش ستاد &#8220;جنگ سیاسی&#8221; اطلاعیه‌ای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: &#8220;من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را برده‌اند.</p>
<p>جا خوردم بهشان گفتم : چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم گفتید به سومترا بگو نمی‌آیم و&#8230; فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اخبار اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمی‌شد انقدر دروغ بنویسند و به خورد آدمها بدهند.</p>
<p>شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمی‌گویید سرلوحه سازمان &#8220;صداقت و فداست&#8221; پس چرا &#8220;ریاکاری و دروغ در اطلاعیه‌ها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟&#8221;&#8230; آن زمان چنین واژه‌هایی را بکار بردن خیلی شجاعت می‌خواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.</p>
<p>چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش می‌کنم دنبال کنم. بعد از آن هم کلی صحبت‌های ایدئولوژیک و مذهبی خسته کننده که &#8220;تو همچو زینب کبری علیه سلام باید بجنگی و این آزمایش الهی توست&#8221; و حرف های غیر ضروری برای پوشاندن قضیه اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیت‌هایم خلع و طرد شدم.</p>
<p>مسئولینی دیگر احتملا از نوع پلیس بد، برایم نشست محاکمه به جرم &#8220;وابستگی خانوادگی&#8221; گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم &#8220;ریاکار&#8221; . مرا با حملات دسته‌ای که قبلا شیوه آن را نوشته‌ام مورد توهین قرار داده و سعی می‌کردند که هر آنچه آنها می‌خواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم می‌نوشتم که در آن او را با پیشوند &#8220;نا&#8221; مخاطب قرار می‌دادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجه‌های روانی قبول نکردم که واژه &#8220;ناخواهر&#8221; را بکار ببرم.</p>
<p>***</p>
<p>هنگامی که تشکیلاتی از انسان می‌خواهد پیشوند &#8220;نا&#8221; در پیش عنوان اعضای خانواده‌اش بگذارد چندان که در داستان سمیه محمدی و امیر اصلان حسن زاده و بسیاری دیگر از اعضای مجاهدین خلق نیز دیده‌ایم، مسئله دیگر اختلاف سیاسی نیست. پروژه‌ای ظالمانه است که می‌کوشد هویت فرد را از او بگیرد و یا از نو تعریف کند؛ پروژه‌ای که عضو تشکیلات را فقط تا جایی می‌پذیرد که اراده، احساس، عاطفه، حافظه و حتی زبانش در اختیار تشکیلات باشد.</p>
<p>روایت ژینا نشان می‌دهد که افراطی‌گری و فرقه‌گرایی فقط در خشونت کلامی، زندان و شکنجه فیزیکی خلاصه نمی‌شود. بلکه گاهی خطرناک‌ترین شکل آن، مهندسی روان انسان‌هاست. در نتیجه این دستکاری روانی افراد در تشکیلات رجوی وادار می‌شوند میان انسان‌بودن و &#8220;مجاهد&#8221; بودن یکی را انتخاب کند.</p>
<p>این تنها داستان ژینا نیست. یک نمونه از هزاران تجربه ناگفته‌ای است که بسیاری از اعضا و جداشدگان از تشکیلات مجاهدین خلق، سال‌ها بر دوش داشته‌اند. تجربه‌هایی از تحقیر، کنترل عاطفی، دروغ‌نویسی، قطع ارتباط با خانواده، فحاشی علیه خانواده و شکستن تدریجی شخصیت مستقل و سلب هویت فردی، تجربه زیسته اعضای مجاهدین خلق است.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528">روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سیر تحول مفهوم &#8220;شکنجه&#8221; در ذهن یک کودک سرباز</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 12:08:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[سمیه محمدی]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68395</guid>

					<description><![CDATA[<p>هر گاه سخن از شکنجه روانی در تشکیلات مجاهدین خلق به میان می‌آید، خاطرات و مستندات اعضای پیشین این تشکیلات، بهترین گواه هستند. یکی از روشن‌ترین این شواهد را ژینا حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اخیر در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است. وی از سیر ادراک خویش از واژه شکنجه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395">سیر تحول مفهوم &#8220;شکنجه&#8221; در ذهن یک کودک سرباز</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>هر گاه سخن از شکنجه روانی در تشکیلات مجاهدین خلق به میان می‌آید، خاطرات و مستندات اعضای پیشین این تشکیلات، بهترین گواه هستند. یکی از روشن‌ترین این شواهد را ژینا حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اخیر در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است. وی از سیر ادراک خویش از واژه شکنجه نوشته است، از زمان کودکی‌اش تا جوانی که در سازمان مجاهدین خلق سپری شد. او در ورای این مطلب از دختر جوانی می‌نویسد که در کمپ اشرف در عراق تحت شکنجه روانی قرار می‌گرفت.</p>
<p>در تعریف عمومی شکنجه هر عملی است که به واسطهٔ آن، تعمداً درد و رنجی شدید، خواه جسمی یا روحی، بر فرد اعمال شود، آن هم برای اهدافی چون کسب اطلاعات یا اعتراف‌گیری، یا با هدف تنبیه او به دلیل انجام عملی که او یا شخص ثالثی مرتکب شده، یا مظنون به ارتکاب آن است، یا با هدف ارعاب و واداشتن او به انجام اعمالی خاص. اما برای ژینا حسین نژاد، مفهوم این واژه از پنج سالگی تا سی و چند سالگی بارها تغییر کرد. او اکنون به لطف تجارب هولناکی که در تشکیلات مجاهدین خلق داشته است و دقت نظر خویش، به درکی عمیق از مفهوم شکنجه رسیده است که دیگر تنها به چند مفهوم فیزیکی محدود نمی‌شود بلکه به شکستن مفاهیمی که مجاهدین خلق در ذهن او کرده‌اند و شکل گرفتن مفاهیم تازه می‌انجامد.</p>
<h3>شکل گیری مفهوم شکنجه</h3>
<p>حسین نژاد به ِیادآوری شواهدی از شکنجه روحی در دو دهه پیش در قرارگاه مجاهدین خلق می‌پردازد. سالهای دهه 80 شمسی که خانواده‌های اعضای مجاهدین خلق برای دیدار با فرزندانشان به عراق می‌رفتند و وقتی از سوی سران مجاهدین خلق با ممنوعیت ملاقات با عزیزانشان مواجه می‌شدند، اقدام به تحصن می‌کردند. در این دوران خانواده‌ها ضمن تحصن در مقابل دروازه اشرف در بلندگوهایی نام عزیزانشان را فریاد می‌زدند، تقاضای ملاقات می‌کردند یا از آنها می‌خواستند که اشرف را ترک کنند. ژینا به خاطر می‌آورد که در آن دوران سازمان پخش صدای خانواده‌ها از بلندگوها را &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌نامید و از آن برای مظلوم نمایی در نهادهای حقوق بشری استفاده می‌کرد. او در ادامه از جو موجود در میان ساکنان کمپ اشرف می‌نویسد:</p>
<p>در اشرف گوش دادن به این بلندگوها که جنگ روانی دشمن محسوب می شد، ممنوع بود. لذا جدا از بلندگوهای کل قرارگاه که مستمر سرودهای بلند پخش می کرد، هر یگان نیز موظف بود که در محوطه مقرش، ترانه یا سرودهای سازمان را پخش کند تا صدای بلندگوها شنیده نشود.<br />
اما برخی از بچه ها از روی کنجکاوی و شیطنت با بهانه کار سنگر و غیره به بیابانهای پشت و اطراف یگان می‌رفتند تا صداهای بیرون را بشنوند و یواشکی راجع به آن با هم صحبت می‌کردند. برای برخی دختران جوان حتی یک نوع تنوع، سرگرمی و طنز بود و از سرودهای تکراری و حرف‌های خسته کننده نشست‌ها، برای دقایقی رها می‌شدند و حتی گاه از آن برای نشاط، جوک می‌ساختند و می‌خندیدند. مثلا نیمه شب یکدفعه بلندگوهای بیرون به ناگهان شروع به فریاد زدن می کردند.</p>
<p>یادم هست که یک شب، ساعت دو و نیم نصف شب یکدفعه صدای بلند مردی پخش شد که می‌گفت:‌&#8221;آهای بچه‌های اشرف نخوابید! نخوابیییییییید! غافل نشین! بیدار شین! خودتون رو نجات بدید&#8230;!&#8221;</p>
<p>همه از خواب می‌پریدیم روی تخت می‌نشستیم و تا نیم ساعت خنده‌هایمان قطع نمی‌شد. سن‌مان اقتضا می‌کرد که به جرز دیوار هم بخندیم. مسن تر ها اما که در خوابگاه‌های کم جمعیت‌تر دیگر بودند برآشفته و عصبی می‌شدند که نمی‌توانستند بخوابند. با خودم فکر می کردم شاید &#8220;شکنجه روانی&#8221; که در اطلاعیه‌ها می‌نویسند، منظورشان همین است که سن و سال دارها نمی‌توانند از صدا بخوابند، و الا چه معنی برای ما دارد جز خنده.</p>
<h3>دختر جوانی تحت شکنجه روانی</h3>
<p>ژینا حسین نژاد در ادامه بدون ذکر نام از دختر جوانی می‌نویسد که در پی پخش صدای پدر و مادر و خواهرش از بلندگوهای اطراف کمپ اشرف، مصداق دقیق نقض حقوق بشر با شکنجه روانی شد:</p>
<p>بعدتر کم کم می‌دیدیم دختر جوانی هست که دیگر به صداها نمی‌خندد، شیطنت نمی‌کند، بلکه چهره‌ای پر از سکوت سنگین دارد. خوب که گوش می‌دادیم، می‌فهمیدیم که نامش از بلندگوها پخش می شود، پس حتما مادر، پدر یا خواهرش هستند که آمده اند پشت در.</p>
<p>او می دانست که احساساتش یک طرف، اما بدتر از آن این است که در جلسات روزانه، هفتگی و ماهانه می‌بایست &#8220;پروژه&#8221; (اعتراف نامه) بنویسد و جلوی جمع بخواند. که چقدر توانسته احساساتش را سرکوب کند، و آن عضو خانواده‌اش را مزدور بداند و بخواند و بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با اعضای خانواده‌اش داشته باشد، بتواند بحث سیاسی کند.</p>
<p>او طبق قانون می بایست عضو خانواده‌اش را با پیش فرض &#8220;نا&#8221; صدا کند، مثلا &#8220;نا مادری، نا خواهری، نا دختری &#8221; و همچنین می بایست علنا به او &#8220;مزدور&#8221; یا &#8220;خانواده الدنگ&#8221; می‌گفت. اگر اینها را نمی‌نوشت جزء حلقه ضعیف محسوب می شد؛ او را با اخطار و سرکوب به نوشتن وا می‌داشتند.</p>
<p>این پیش فرض &#8220;نا&#8221; حتی برای خانواده‌هایی که فقط از سازمان جدا شده بودند و هیچ گونه فعالیتی علیه سازمان نداشتند هم صدق می‌کرد. (بعنوان خائن و نه مزدور). و گاه حتی فرد باید اسم فامیل خود را عوض می‌کرد تا دیگر با او هم نام نباشد.</p>
<p>من آنجا شاید برای اولین بار مفهوم عمیق &#8220;شکنجه روانی&#8221; را درک کردم. آن هم نه فقط از طرف دشمن بلکه از طرف خودی. کاری که سازمان با عضو خانواده درون اشرف انجام می‌داد عملا بسیار بیشتر شبیه &#8220;شکنجه روانی&#8221; بود تا بلندگوهای بیرون.</p>
<h3>قصه تکراری دختر جوان؟</h3>
<p>هرچند که ژینا حسین نژاد برای امنیت جانی و روانی آن دختر جوان در مناسبات رجوی، تعمدا در مطلبش نامی از او نمی‌برد، داستانی بسیار شبیه به این مورد در آن سالها در جریان بود. دختری که امروز در دهه پنجم زندگی خویش است و از جمله کودک سربازانی بود که در 1999، به همراه برادرش و به تشویق پدرش که در کانادا هوادار مجاهدین خلق بود، به عراق رفت و به مجاهدین خلق پیوست.</p>
<p>پدر که در مدت کوتاهی از فرستادن فرزندان نوجوانش به میان حصارهای یک فرقه نظامی خطرناک به بیابان‌های عراق، پشیمان شد، تنها موفق شد پسرش را از کمپ اشرف خارج کند و دخترک هنوز در قرارگاه مجاهدین خلق در آلبانی است.</p>
<p>محمد در سال 2004 موفق به خروج از سازمان شد و در سال 2006 بار دیگر به کانادا بازگشت. او در سال 2008 در مصاحبه‌ای با رادیو فردا، از چگونگی شرایط خروجش از اشرف و جاماندن خواهرش، سمیه، در آنجا گفت:</p>
<p>پدرم برای چهارمین بار آمده بود که من زنگ زدم و گفتم بابا من دیگر نمی تونم اینجا تحمل کنم قبلش من 22 روز توی بنگال بودم وقتی پدرم آمد با کمک آمریکائی‌ها چهارماه و نیم طول کشید تا من برگردم.</p>
<p>هزاران بار به اینها گفتم که می خواهم برگردم، هر دفعه به من سیلی زدند و خفه ام کردند و با من بر خودهای خیلی بد کردند که یا منو می انداختن توی بنگال بدون آب و غذا و توی اون گرمای 45 درجه مثل جهنم برایم بود.</p>
<p>محمد محمدی به رادیو فردا از اینکه خواهرش که در آن زمان 27 ساله بود، در کمپ اشرف تحت شکنجه روانی مجبور به اعتراف تلویزیویی و موضع‌گیری علیه خانواده‌اش شده است، گفت:</p>
<p>ایشون ( سمیه ) می‌خواست بیاد بیرون آخرش از پدرم التماس کرد، از امریکائی ها التماس کرد. سمیه وقتی می آید پای تلویزیون یعنی اجبارش کردن چون خودم توی همون شرایط بودم. به من آنقدر فشار آوردند که دروغ بگویم. آنقدر آنجا رویت فشار، روحی وجسمی می‌گذاران که آدم مجبور میشه بخاطر رها شدن از اون هرچه اونا می خوان بگه، که هچکدومشون واقعیت نداره. من بخاطر این از دست سمیه ناراحت نیستم و حقم بهش میدم که این کار را بکند چون بعضی موقع‌ها نمی شد همچین فشاری را تحمل کرد، اینقدر توی سرت می‌زنن که خیلی سخته، بهتره که آدم را شلاق بزنن و دست قطع بکنن و شکنجه بکنن ولی فشارهایی که اونها به سر بچه‌های خودشون و بقیه بچه‌های اونجا میارن، نذارن.</p>
<p>مصاحبه رادیو فردا با محمد محمدی زمانی صورت گرفته که چندی از حضور والدینش مصطفی محمدی و محبوبه حمزه ای در مقابل کمپ اشرف و مورد ضرب و شتم قرار گرفتن آنها از سوی عوامل مجاهدین، نگذشته بود.</p>
<p>محمد محمدی در وبلاگ شخصی خود نیز به انتشار خاطراتش پرداخت و در ضمن آن به افشاگری درباره شستشوی مغزی و شکنجه روانی شدید خواهرش پرداخت:</p>
<p><strong>از 2004 تا 2007 تغییرات زیادی در سمیه، عاشق خانواده‌مان، عاشق بابا و مامان و من و مرتضی و حوریه خواهر کوچکمان اتفاق افتاده است. سمیه‌ای که مجاهدین به زور ( نه فیزیکی ) به تلویزیون می‌آورند و به بابا فحش می‌ده و می‌گه خوب شد که همسایگان اشرف بابا و مامان را زدند (هرچند اشرف در بیابان ها تا کیلومترها همسایه ای ندارد).</strong></p>
<p>به هر روی، اینکه سمیه محمدی همان دختر جوان خاطرات ژینا حسین نژاد است یا خیر، چندان اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد این است که برای اثبات نقض حقوق بشر، سرکوب روانی و شکنجه روحی در تشکیلات مسعود رجوی گواهان بسیارند و هر روز تازه‌تر می‌شوند. گواهانی که به طور جداگانه یا همزمان یکدیگر را تایید می‌کنند.</p>
<p>برای نمونه وقتی امروز ژینا از مفهوم قرنطینه در کمپ اشرف سخن می‌گوید، شرح عکسی که محمد سالها پیش در وبلاگش منتشر کرده است، مفهوم روشن‌تری پیدا می‌کند. محمد ذیل عکسی که از خود و خواهر نوجوانش در کمپ اشرف در یونیفرم نظامی منتشر کرده است نوشته است: من و سمیه در اردوگاه اشرف – از مواردی معدود که توانستم با سمیه باشم.</p>
<div id="attachment_68401" style="width: 284px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68401" class="size-full wp-image-68401" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/somaye-mohammad-86-12-28.jpg" alt="سمیه محمدی و برادرش" width="274" height="400" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/somaye-mohammad-86-12-28.jpg 274w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/somaye-mohammad-86-12-28-206x300.jpg 206w" sizes="(max-width: 274px) 100vw, 274px" /><p id="caption-attachment-68401" class="wp-caption-text">سمیه محمدی و برادرش</p></div>
<p>و ژینا از مفهوم اتاق &#8220;قرنطینه&#8221; می‌نویسد: <strong>قانون دیگری وجود داشت به نام &#8220;قرنطینه&#8221; که مربوط به بعد از خروج از اتاق تماس کنترل شده و تحت شنود بود که فقط با خانواده‌های هوادار و غیر مخالف آن هم شاید سالی یک بار عیدها انجام می‌شد. پس از خروج از آن، فرد باید در اتاقی دیگر قرنطینه می‌شد و تا زمانی که تمام لحظات احساسی و وابستگی هایش را نمی‌نوشت اجازه خروج نداشت‌.</strong></p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395">سیر تحول مفهوم &#8220;شکنجه&#8221; در ذهن یک کودک سرباز</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 06:35:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68374</guid>

					<description><![CDATA[<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق در پاسخ به اظهارات غیرحقیقی محمد محدثین در صدای آمریکا خاطره ای درباره نقض حقوق زنان در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. مصاحبه اخیر صدای آمریکا با محمد محدثین، یکی از مسئولان ارشد تشکیلات مجاهدین خلق، انتقاد بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق، فعالان سیاسی و اهالی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374">خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق در پاسخ به اظهارات غیرحقیقی محمد محدثین در صدای آمریکا خاطره ای درباره نقض حقوق زنان در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. مصاحبه اخیر صدای آمریکا با محمد محدثین، یکی از مسئولان ارشد تشکیلات مجاهدین خلق، انتقاد بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق، فعالان سیاسی و اهالی رسانه را در پی داشت.</p>
<p>ژینا حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق که تمام دوران کودکی، نوجوانی و بخش زیادی از جوانی خود را در مناسبات مجاهدین خلق گذرانده است درباره مصاحبه برنامه میدان صدای آمریکا با محمد محدثین در حساب کاربری فیس بوک خود نوشت: &#8220;هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفته‌اند تمام پاسخ‌ها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود.&#8221;</p>
<p>او یکی از بزرگترین دروغ هایی که در این برنامه گفته شد را &#8220;ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین خلق&#8221; دانست. ادعای محمد محدثین وقتی مجری برنامه از او درباره اظهارات اعضای پیشین پرسید. ژینا در پاسخ به این دروغ بزرگ می‌نویسد:</p>
<p>&#8220;در حالیکه همگی می‌دانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوب‌ها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌ها را قبول نداشتند، با حکم &#8220;خائن&#8221;، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بی‌احترامی به اردوگاه‌های رمادی در شرایط سخت فرستاده می‌شدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.&#8221;</p>
<p>به نوشته حسین نژاد، بدلیل عدم شفافیت نماینده مجاهدین در مصاحبه با صدای آمریکا و دروغ‌های همیشگی‌شان، او در ادامه خاطراتش از دوران عضویت در مجاهدین خلق به مفهوم شکنجه روانی زنان می‌پردازد و با شرح خاطره‌ای از آن دوران مصداق این مفهوم در مناسبات مجاهدین خلق، را به عنوان پاسخی به ادعاهای دروغ نماینده مجاهدین خلق و تشریحی از وضعیت روانی کودک سربازی که در بند ساختار شستشوی مغزی مجاهدین خلق رشد یافته است، منتشر می‌کند.</p>
<p>ژینا حسین نژاد در مورخ 22 آوریل 2026 در هفتمین قسمت از خاطراتش چنین نوشت:</p>
<p>متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلی‌ها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی می‌شد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران می‌کردند. آنقدر فشرده بودند که نمی‌توانستم ببینم کیست.</p>
<p>جلوتر رفتم، یکی از مظلوم‌ترین و مهربان‌ترین دخترانی بود که می‌شناختم. موهای آشفته‌اش از روسری بیرون زده بود و سخت می‌گریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: &#8220;من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه&#8230;&#8221;</p>
<p>آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم، به همین دلیل از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه های انتهای سالن پرسیدم: &#8220;چی خوند؟&#8221;</p>
<p>گفت: &#8220;اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می کرده&#8230;&#8221;</p>
<p>صدای فریادها بلند تر می شد: &#8220;بی شرف! بی شرف!&#8221;</p>
<p>همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوازند&#8230;.</p>
<p>سر تیم‌مان صدایمان کرد، گفت: &#8220;بچه ها امشب هر چه عکس، یادگاری و مدرکی از گذشته چه ایران، چه اروپا، هنوز دارید که به سازمان نداده‌اید یا تحویل بدهید یا بسوزانید. هیچ نخ وصلی به بورژوازی و جامعه ایران نباید باشد. نشست امروز را دیدید، این موارد دیگر تحمل نمی شود.&#8221;<br />
آن شب بسیاری از عکس های فرانسه و برخی مدارکم را یک شبه به آتش کشیدم.</p>
<p>چهره آن دختر، از ذهنم بیرون نمی رفت.</p>
<p>نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: &#8220;بعضی صحنه‌های نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست مثل امروز که &#8230;&#8221;</p>
<p>حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: &#8220;بس که سوسولین! شماها تو ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری که دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. انقدر باید کوبیدش تا صیقل بخوره. انقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچه‌های خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری؟ مگه این طور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی؟ چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!&#8221;</p>
<p>از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمه‌ای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمی‌فهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانه‌ای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستی‌ام حتی نمی‌توانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود.<br />
به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد. وقتی صحبت از مغز می‌کنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را می‌گویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژه‌ها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور می‌نشست.</p>
<p>می فهمیدم یک جای کار می لنگد، اما به ما از بچگی در نمایش‌های متعدد آموخته بودند که &#8220;شکنجه&#8221; یعنی بستن به زنجیر بروی تخت، شلاق و دستگاه برق و&#8230;. و این فقط توسط دشمن صورت می گیرد. لذا واژه &#8220;شکنجه&#8221; یا &#8220;شکنجه روحی&#8221; حتی یک درصد هم در این نشست‌ها و جلسات از مغزم عبور نمی کرد.<br />
حتی اگر آن فرد محکوم در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می کردم؛ &#8220;این آتش گدازان انقلاب است&#8221;، &#8220;این آتش گدازان انقلاب است.&#8221; به رغم تمام اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟</p>
<p>فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته بدنیا می‌آید، مثلا در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان می‌دهند و توجه زیادی هم به او می کنند. آیا او باز هم بدنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش برغم جهل، اما پدیده‌ای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374">خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 09:29:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[عملیات جاری]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68312</guid>

					<description><![CDATA[<p>مطلب حاضر در چند قسمت ارائه می شود و هر قسمت شامل بخش های کوتاهی است که با جمله «آیا می دانستید» شروع می شوند. البته من تلاش دارم تا ماهیت رجوی ها و مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق و همچنین تروریست و وطن فروش بودن شان را در جملاتی کوتاه حول مواردی همچون «اقدامات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312">مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مطلب حاضر در چند قسمت ارائه می شود و هر قسمت شامل بخش های کوتاهی است که با جمله «آیا می دانستید» شروع می شوند. البته من تلاش دارم تا ماهیت رجوی ها و مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق و همچنین تروریست و وطن فروش بودن شان را در جملاتی کوتاه حول مواردی همچون «اقدامات تروریستی» ، «مزدوری برای صدام، آمریکا» ، «مناسبات درونی» ، «ممانعت از جدایی اعضا و محدود نمودن آنها» ، «مغزشویی» ، «روش برخورد با اعضای بیمار» ، «حریم شخصی» ، «تفکیک جنسیتی» و «وضعیت کودکان و کودک سربازان» معرفی نمایم تا از این طریق خوانندگان به راحتی و در سریعترین زمان ممکن به اشراف نسبی برسند.</p>
<p>6- آیا می دانستید وقتی کودکانی که در سال 69 و 70، به دستور رجوی از از والدینشان جدا شده و به خارج از عراق فرستاده شدند به سن نوجوانی رسیدند، سران مجاهدین خلق برخی از آنها را برای جبران کمبود نیرو با وعده دیدار با پدر و مادران شان به قرارگاه جهنمی اشرف بردند و سپس در حالی که آنها در زیر سن قانونی بودند از آنان به عنوان کودک سرباز سوء استفاده کرده و دیگر اجازه جداشدن به آنان را ندادند.</p>
<div id="attachment_68317" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68317" class="size-full wp-image-68317" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MKO-Children-3.jpg" alt="کودک سربازان مجاهدین خلق" width="700" height="510" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MKO-Children-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MKO-Children-3-300x219.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68317" class="wp-caption-text">کودک سربازان مجاهدین خلق</p></div>
<p>7- آیا می دانستید مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; ساخته سارا معین، درباره زندگی چهار شهروند سوئدی است، از فرزندان مجاهدین خلق بودند که به دستور مسعود رجوی به سوئد قاچاق شدند و در آنجا به خانواده های هوادار مجاهدین سپرده شده مورد آسیب های جدی روانی و جسمی قرار گرفتند.<br />
امیر یغمایی یکی از این چهار تن است که بعدها به صورت کودک سرباز بار دیگر به عراق قاچاق شد و به خدمت ارتش سازمان مجاهدین خلق درآمد. عاطفه سبدانی، حنیف بالی و پروین حسین نیا سه کودک دیگر از والدین مجاهد هستند که اکنون در دهه پنجم زندگی‌شان شهروندان موفق سوئدی می باشند و تروماهای حاصل از زندگی تحت سیطره مجاهدین خلق را در مستند سارا معین روایت می‌کنند. این فیلم در شبکه اس وی تی تلویزیون سوئد پخش شد.</p>
<div id="attachment_29135" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-29135" class="wp-image-29135 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Amir_Yaghmaee_2.jpg" alt="امیر یغمایی" width="600" height="345" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Amir_Yaghmaee_2.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Amir_Yaghmaee_2-300x173.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-29135" class="wp-caption-text">امیر یغمایی</p></div>
<p>8- آیا می دانستید اعضای مجاهدین خلق هر شب باید در نشستی با عنوان &#8220;عملیات جاری&#8221; شرکت کنند!<br />
شرکت در این نشست ها اجباری است و هر عضو باید حداقل هفته ای یکبار در این نشست &#8220;سوژه&#8221; بشود.<br />
سوژه باید فاکت های خود که روزانه موظف به نوشتن آنهاست را در جمع بخواند.<br />
بعد از آن که سوژه فاکت هایش را خواند مسئول نشست و سپس دیگر اعضای شرکت کننده در آن نشست درباره فاکت هایی که سوژه خواند موضع گرفته و صحبت می کنند که معمولاً حرف های شان توهین آمیز است.<br />
به این موضع گیری ها &#8220;تیغ کشیدن&#8221; گفته می شود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-30962 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_1.jpg" alt="فرقه - نشست های فرقه گرایی" width="519" height="346" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_1.jpg 519w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_1-300x200.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_1-150x100.jpg 150w" sizes="auto, (max-width: 519px) 100vw, 519px" /></p>
<p>9- آیا می دانستید اعضای مجاهدین خلق در نشست ها مجبور به موضع گیری علیه همدیگر هستند. اگر عضوی در نشست عملیات جاری بعد از خواندن فاکت توسط سوژه، علیه او موضع نگیرد متهم می شود با سوژه رابطه غیر تشکیلاتی و محفلی داشته و خودش همان جا سوژه خواهد شد.</p>
<p>10- آیا می دانستید شرکت در نشست های روزانه &#8220;عملیات جاری&#8221; حتی برای اعضای بیمار هم اجباری است و مسئولین مجاهدین به اعضا می گفتند &#8220;به هر قیمت باید در نشست عملیات جاری روزانه شرکت کرد. حتی اگر کسی بیمار باشد و در این نشست بمیرد، حکم شهید دارد و برای او مراسم خواهیم گرفت.&#8221;</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>ایرج صالحی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312">مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 05:46:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68173</guid>

					<description><![CDATA[<p>(توضیح: نام &#8220;مهران&#8221; در این روایت مستعار است) شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>(توضیح: نام &#8220;مهران&#8221; در این روایت مستعار است)</p>
<p>شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده بود. حالا تصمیم گرفته بودند او را به بخش SEG منتقل کنند، و از همه بدتر، مستقیماً به چادر من.</p>
<p>نمی‌فهمیدم چرا باید از میان چهار چادر SEG، که دو تای آن خالی بود، او را دقیقاً به چادر من بیاورند. سرباز آمریکایی هم پاسخ روشنی نداشت. فقط گفت: &#8220;این تصمیمیه که گرفته شده&#8221;.</p>
<p>مهران تهدید فیزیکی برایم نبود. او پسر مطیع و آرامی بود. ولی نگرانی من از جای دیگری بود: نگاه‌ها و شایعات. کافی بود کسی بگوید ما هم‌چادری شده‌ایم تا این شایعه پخش شود که من و او رابطه‌ای داریم.</p>
<p>به چادر که رسیدیم، صاف روبه‌رویش نشستم و با لحنی جدی گفتم: از این به بعد باید چادر را با هم تقسیم کنیم، ولی نه خبری از رابطه‌ست و نه قرار است چیزی بین ما باشد. تو سمت خودت، من هم سمت خودم.</p>
<p>مهران چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. اما من به این سکوت اطمینان نداشتم. برای همین، شب‌هایی که هوا خوب بود، تختم را بیرون چادر و کنار سیم‌خاردار خارجی محیط چادرم قرار میدادم. درست آن طرف سیم خاردار میز و صندلی دو سرباز شیفت نگهبانی SEG و ISO بود و من تا نیمه شب با آنها هم صحبت میشدم.</p>
<p>در همان روزها، چادر سوم SEG هم ساکن جدیدی پیدا کرده بود: جمشید چالنگ. جمشید از چهره‌های قدیمی و ارشد سازمان مجاهدین بود، با سال‌ها عضویت در شورای ملی مقاومت. او که‌ یکی از مسئولان رسمی بود، با یک خودرو از اشرف فرار کرده بود و مدارک محرمانه‌ای از تشکیلات را نیز با خود به همراه آورده بود.</p>
<p>پس از ورود به TIPF، خیلی زود با افسران اطلاعاتی آمریکایی وارد همکاری شد. جلسات روزانه‌اش با آن‌ها، معمولاً همراه با مترجم ایرانی‌ـ‌آمریکایی‌ای به نام پرنیا برگزار می‌شد. پرنیا تنها زن مترجم ایرانی کمپ بود و حضور روزانه‌اش در چادر جمشید، در کنار امتیازاتی مثل DVD Player، یخچال کوچک، فرش، خوراکی‌های خاص و حتی سیگارهای آمریکایی، باعث حسادت و خشم شدید در بین سایر ساکنان شده بود. با این حال، جمشید در ابتدای ورودش به SEG، رابطه‌ای صمیمی با من برقرار کرد.</p>
<p>در همان روزهای اول، به من گفت که سال‌ها پیش، هم در قرارگاه اشرف و هم در شورای ملی مقاومت، با پدرم دوستی و همکاری نزدیکی داشته است. این صحبتش باعث شد گارد اولیه‌ام را پایین بیاورم. جمشید به وضوح از گذشته‌ی پدرم آگاه بود؛ از نوع رابطه‌اش با سازمان، مسئولیت‌هایش، و حتی ویژگی‌های شخصی‌اش. همین موضوع حس عجیبی در من ایجاد می‌کرد. مثل پیوندی از گذشته که دوباره زنده شده باشد. گاهی شب‌ها، برای عوض کردن فضا و فاصله گرفتن از محیط بسته‌ چادرم – و به‌خصوص از مهران – با هماهنگی نگهبانان، به چادر جمشید می‌رفتم.</p>
<p>سربازان که می‌دانستند روابط میان من و جمشید دوستانه و بی‌حاشیه است، مشکلی ایجاد نمی‌کردند. بعضی شب‌ها با هم گپ می‌زدیم؛ از گذشته، از سیاست، از خاطرات پدرم، از فروپاشی درونی سازمان… و گاهی هم با هم فیلمی تماشا می‌کردیم؛ فیلم‌هایی که از طریق همان DVD Player آمریکایی‌ها برایش آورده بودند.</p>
<p>جمشید هرچند در نگاه کمپ فردی &#8220;همکار&#8221; با آمریکایی‌ها شناخته می‌شد، اما برای من، در آن لحظات، بیشتر شبیه پناهگاهی انسانی بود. کسی که درک می‌کرد چه بر من گذشته، و کسی که خودش از همان سیستمی آمده بود که من از کودکی در ان رشد کرده بودم. با این حال، این آرامش‌ها هم موقتی بود. حادثه‌ی مهران هنوز در راه بود.</p>
<p>مدتی بود که احساس می‌کردم چیزی در راه است. نه واضح، نه قابل لمس، ولی درست مثل بویی که از دور می‌آید و خبر از سوختن چیزی می‌دهد. مهران کم‌حرف‌تر شده بود. بعضی شب‌ها زودتر می‌خوابید، یا تظاهر به خواب می‌کرد. اما وقتی نیمه‌شب بیدار می‌شدم، می‌دیدم چشمانش باز است و زل زده به سقف چادر یا به من.</p>
<p>یک شب قبل از آن اتفاق، وقتی از چادر جمشید برگشتم، مهران دراز کشیده بود. پرسیدم چرا نمی‌خوابی. با صدایی آرام گفت داشت به چیزهایی فکر می‌کرد. پرسیدم چه چیزهایی. سکوت کرد و بعد گفت: به اینکه هیچ‌کدوم‌مون از اینجا زنده نمی‌ریم.<br />
حرفی نزدم. فقط نگاهش کردم. نگاهش خالی بود، مثل تهِ تهِ دره‌ای تاریک.</p>
<p>آن شب که اتفاق افتاد، هوا گرم و سنگین بود. خوابیده بودم، در کیسه‌خوابم، روی تخت‌تا‌شوی نظامی که از آمریکایی‌ها گرفته بودم. صدای دور موتور ژنراتورها مثل همیشه آرام‌بخش بود. اما ناگهان چیزی را حس کردم – چیزی که آرام پایم را لمس کرد.<br />
در یک حرکت غریزی، از جا پریدم. در تاریکی، با نور زرد چراغ گوشه‌ی چادر، تصویر مهران را دیدم که برهنه روبه‌رویم ایستاده بود. بی‌حرکت. فقط نگاه می‌کرد. خشکم زد. لحظه‌ای نفس نکشیدم. و بعد، خشمم فوران کرد.</p>
<p>– مهران! چه غلطی داری می‌کنی؟!<br />
او جا خورد. فوری با دستانش جلوی خودش را پوشاند. با لکنت گفت:</p>
<p>– هیچی… فقط… فقط خواستم پتوتو درست کنم…<br />
– کدوم پتو؟! من توی کیسه‌خوابم لعنتی!</p>
<p>فریاد زدم، داد کشیدم. با تمام توانم هلش دادم بیرون چادر. پایش روی خاک کشیده شد و افتاد روی سیم خاردار محوطه چادر. نورافکن‌هایی که اطراف SEG روشن بود، روی تن برهنه‌اش افتاده بود.<br />
صدای فریادم باعث شد نگهبان‌ها به سمت چادر بدوند. در همان لحظه، ابو در حالی که هنوز لباسش کامل نبود، از چادر روبه‌رو بیرون پرید. با صدایی پر از خشم فریاد زد: امیر! چی شده؟ چی کار کرده این آشغال؟</p>
<p>با خشم و هراس گفتم: اومده سراغم… وسط خواب… برهنه… داشت دست می‌زد بهم…</p>
<p>ابو دیگر صبر نکرد. مثل طوفان رو به سمت مهران کرد. تهدیدش کرد، فحش داد، فریاد زد: می‌کُشمت! صبر کن تا بیای بیرون recreation! گردنتو می‌برم،&#8230;</p>
<p>سربازان دویدند، مهران را از زمین کشیدند. خاکی، لال، بی‌دفاع. حتی حرفی هم نمی‌زد. فقط چشم‌هایش خشک بود. او را به حبس انفرادی بردن. ابو گفت: برای هواخوری که اومدی بیرون میکشمت. هیچ شانسی نداری!</p>
<p>ابو رو کرد به سربازها: امیر دیگه تنها نمی‌مونه. از این به بعد میاد پیش من!</p>
<p>سربازها از من پرسیدن آیا دوست داری بری پیش ابو؟ من که از تنهایی خسته شده بودم و رابطه خوبی با ابو‌ داشتم، قبول کردم و وسایلم را جمع کردم. به سمت چادر ابو رفتم. در سکوت شب، صدای قدم‌هایم روی خاک خفه شده بود.</p>
<p>وارد چادر شدم. ابو در را بست. نگاهی عمیق به من انداخت و آرام گفت: –تموم شد دیگه… تموم شد.</p>
<p>همان‌جا نشستم. نفسم بالا نمی‌آمد. فقط نگاهش کردم. سرم را پایین انداختم. بعد از مدتی، یکی از سربازهای آمریکایی آمد و یک فرم شکایت برایم آورد. سوال و جواب کردیم و او آن را پر کرد.</p>
<p>وقتی تنها شدم، دور و برم را نگاه کردم. آن‌چه دیدم حیرت‌انگیز بود. ابو برای خودش در دل آن چادر یک قصر ساخته بود! با چوب و قالی‌های نماز، سکوهایی طراحی کرده بود که انگار تخت‌های سلطنتی‌اند. نشیمن‌گاه‌هایی که بیشتر به جایگاه پادشاهان شباهت داشت تا به گوشه‌ای از یک کمپ نظامی.</p>
<p>در چادرش انواع سی‌دی‌ها پیدا می‌شد؛ از امید گرفته تا معین، ابی و داریوش. آهنگ‌ها یکی پس از دیگری پخش می‌شدند و فضای درون چادر با نورپردازی‌های رنگارنگ حال‌وهوایی عجیب گرفته بود. واقعیت این بود که ابو عملاً سلطان واقعی SEG شده بود. سرگرد وایب، فرمانده آمریکایی، به همه‌ خواسته‌های او جواب مثبت می‌داد؛ از ابزار نجاری گرفته تا ضبط‌صوت و حتی مجله. فقط به این دلیل ساده که ابو دردسر درست نکند.</p>
<p>ابو هم خوب از این نقاط ضعف آمریکایی‌ها آگاه بود و بلد بود چطور از این فرصت‌ها برای برآورده کردن نیازهایش استفاده کند. و حالا، من هم… من هم شریک چادر او شده بودم.</p>
<p>در آن لحظه حس خاصی داشتم؛ نه می‌توانستم بگویم آسوده‌ام، نه بگویم در خطرم. فقط می‌دانستم وارد قلمرو جوانی شده‌ام که بلد بود در هر شرایطی، حتی در دل اسارت، تاج سلطنتش را خودش بسازد و آمریکایی‌ها را به زانو در بیاورد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Mar 2026 12:45:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68220</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت. کم‌کم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت می‌کردم؛ به آن تنهایی عجیب و بی‌سروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفت‌زده می‌شدم. اینکه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت.</p>
<p>کم‌کم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت می‌کردم؛ به آن تنهایی عجیب و بی‌سروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفت‌زده می‌شدم. اینکه توانسته بودم با زندگی در یک چادر کوچک، تنها با یک مرد نیمه‌دیوانه که قبلاً زندانی بود، کنار بیایم، به‌نظرم اوج سازگاری ذهنی‌ام با شرایطی بود که به من تحمیل شده بود. گویی غریزه بقا درونم فریاد می‌زد: “این زندگی جدید توئه! عادت کن!”</p>
<p>اما SEG هم بی‌حادثه نبود. همسایگی‌مان با ISO—محل حبس انفرادی و شدیدترین تنبیهات کمپ—باعث می‌شد گاه‌ و بی‌گاه صحنه‌هایی ببینیم که عجیب، خشونت‌بار، و بعضاً مضحک بودند. هر از گاهی افرادی را می‌بردند آن‌جا؛ به دلایل مختلف: دعوا، نافرمانی، تلاش برای فرار، یا حتی اعتصاب غذا.</p>
<p>در میان ساکنان تیف، دو برادر به نام پیمان و برنا بودند. پیمان پسری تنومند و ورزشکار بود که من از کمپ اشرف می‌شناختم. او یکی از تازه‌واردهایی بود که در مسابقات جودو شرکت کرده بود؛ مسابقه‌ای که به مناسبت انتخاب همسر مسعود، مریم، به‌عنوان “رئیس‌جمهور آینده ایران” از سوی مجاهدین و شورای موسوم به شورای ملی مقاومت برگزار شده بود. نامش این جشنواره “مهرگان” بود.</p>
<h3>پیمان، پاپیون کمپ تیف</h3>
<p>پیمان، که مهارت‌های جودوی بالایی از ایران داشت، برنده مسابقه شد و در تیف لقب “پاپیون” گرفته بود؛ مثل همان زندانی معروف جزیره که بارها تلاش به فرار کرده بود. یکی از فرارهای او آن‌قدر عجیب بود که هنوز هم به یاد دارم: خودش را زیر وانت هاموی‌ای که زباله‌ها را به بیرون کمپ می‌برد، آویزان کرده بود! با آن هیکل سنگینش، باورکردنی نبود که بتواند آن‌همه راه آویزان بماند. اما درست قبل از اینکه خودرو برگردد، دست‌هایش را رها کرد و لو رفت. او را گرفتند و یک ماه در قفس بزرگ ISO انداختند.</p>
<p>آخرین بار، وقتی که قرار بود برای ویزیت پزشکی به پایگاه Anaconda برود، ناگهان درِ هاموی را باز کرد و پرید بیرون! سربازهای آمریکایی شروع به تعقیبش کردند، با تفنگ‌های ساچمه‌ای پلاستیکی شلیک کردند، چندبار انداختندش زمین، اما او دوباره بلند می‌شد و می‌دوید. آخرش هم فرار کرد و برای چند روز گم و گور شد. ظاهراً می‌خواست خودش را به ایران برساند. ولی در یکی از روستاهای عراق، وقتی شروع کرد به فارسی صحبت کردن، اهالی شک کردند—چون از نفوذ نیروهای ایرانی به خاک عراق بعد از دوران جنگ می‌ترسیدند. به پلیس محلی اطلاع دادند، و آن‌ها هم پیمان را تحویل نیروهای آمریکایی دادند.</p>
<p>از پنجره چادرم دیدم که پیمان را با دست‌بند به سمت ISO بردند. همان موقع رو به سربازها کرد و گفت: “این یک اشتباه بود. من به سرگرد وایب قول داده بودم که دیگه فرار نمی‌کنم. از این به بعد سر قولم می‌مونم.” خنده‌دار بود؛ حتی فرار را هم “اشتباه” می‌نامید. و اینکه چقدر آمریکایی‌ها این قول‌ها را جدی می‌گرفتند، خودش ماجرای دیگری بود. از آن به بعد، وقتی کسی را برای ویزیت به Anaconda می‌بردند، هم دست‌ها و هم پاهایش را با بست‌های پلاستیکی می‌بستند تا خیال فرار از سرش بیرون کند.</p>
<h3>در همسایگی ایزو</h3>
<p>یک‌بار دیگر در کمپ، اعتصاب غذایی گسترده‌ای شکل گرفت. بسیاری از افراد از اینکه روند تصمیم‌گیری آمریکایی‌ها برای تعیین مقصد کشور سوم طولانی شده بود، خسته و عاصی شده بودند. اجازه بازگشت به ایران را هم نداشتند. همین فشارها باعث شد تعداد زیادی از اعتصاب‌کنندگان را به ISO منتقل کنند.</p>
<p>برنا، برادر پیمان، نیز یکی از آن‌ها بود. او چند روز بود که چیزی نخورده بود و حالش به‌شدت وخیم شده بود. در همان روزها، اجازه داشتم کمی در راهروی انفرادی قدم بزنم؛ جایی که می‌شد از کنار سلول‌ها گذشت و نگاهی به افراد داخل انداخت. وقتی رسیدم به سلولی که برنا در آن بود، دلم فرو ریخت. آمریکایی‌ها با زور به او سرم وصل کرده بودند. دستش را با بند بسته بودند به تخت و ردّ خون روی بازویش نشان می‌داد که چطور با تمام توان در برابر این اقدام مقاومت کرده بود.</p>
<p>نمی‌دانم چرا، ولی بیشتر بچه‌ها تصور می‌کردند که من قرار است به‌زودی کمپ تیف را ترک کنم و به اروپا برگردم. برنا هم همین فکر را کرده بود. او یک نامه‌ی دست‌نویس به من داد و خواهش کرد که وقتی از کمپ خارج شدم، آن را منتشر کنم. با این حال، نه از پدرم خبری شده بود و نه از آمریکایی‌ها. هنوز هیچ نشانی از خروج نداشتم. شاید فقط به این دلیل که من قبلاً در اروپا زندگی کرده بودم، این امید در دلشان ایجاد شده بود و همین امید را به دیگران هم منتقل می‌کردند.</p>
<p>در نوبت دیگری، مردی به نام ایوب را از بلوک ۶ به ISO آوردند. مردی لاغر، موهای جوگندمی، که اگرچه بیشتر از ۴۰ سال نداشت، ولی نشانی از خستگی و رنج زندگی در طبقات پایین جامعه ایران در چهره‌اش موج می‌زد. چیزی که در او خیلی خاص بود این بود که دندان نداشت. آن تعداد اندک دندانی که باقی مانده بود را هم دندان‌پزشک آمریکایی کشیده بود و برایش دندان مصنوعی گذاشته بودند.</p>
<p>ولی ایوب رابطه‌ خاصی با آن دندان مصنوعی داشت. هربار که از دست آمریکایی‌ها عصبانی می‌شد، آن را از دهان خود خارج می‌کرد و به سوی نیروهای آمریکایی پرت می‌کرد؛ انگار که داشت هدیه‌ “تحقیرآمیز” آن‌ها را پس می‌داد. این‌بار هم که به ISO منتقل شده بود، دندان مصنوعی‌اش را پرت کرد و سربازها مجبور شدند آن را جمع کنند و در لیوان آب بگذارند تا آرام شود.</p>
<p>اما ایوب آرام‌پذیر نبود. همیشه با سربازها درگیر می‌شد. آن‌ها هم که اعصاب نداشتند، با روش‌های خاص خودشان تلافی می‌کردند. این‌بار که ایوب را به انفرادی انداخته بودند، وقتی از آن‌ها خواست که اجازه بدهند به سرویس بهداشتی برود، هیچ توجهی نکردند. درِ سلول را باز نکردند. فقط یک بطری خالی آب بهش دادند تا در آن ادرار کند. بالاخره مجبور شد همین کار را بکند.</p>
<p>ساعت‌ها گذشت تا نوبت نگهبان جدید رسید. آن‌ها ایوب را از سلول بیرون آوردند و به سمت سرویس بهداشتی هدایت کردند—یک “باجه‌ی متحرک” که در گوشه‌ای از کمپ و زیر برج دیده‌بانی، پشت حصارهایی از سیم خاردار تیز و چندلایه قرار داشت. من بیرون چادرم ایستاده بودم و شاهد همه چیز بودم.</p>
<p>دو سرباز همراهش بودند. چند قدم مانده به توالت، متوقفش کردند تا خودش وارد شود. ایوب آرام به نظر می‌رسید، ولی ناگهان به سمت سیم‌خاردار پرید. هر دو دستش را روی آن انداخت و با تمام قدرت دست‌هایش را به عقب کشید. تیغ‌های تیز سیم‌ها گوشت بازوانش را دریدند و خون فوران کرد. بعد در سکوت نشست.</p>
<p>سربازها فریاد زدند، ولی کمک نکردند. یکی از آن‌ها اسلحه‌ی شوکرش را درآورد و با شلیک مستقیم به بدن ایوب، او را روی زمین انداخت. ایوب از درد فریاد می‌کشید، اما سرباز همچنان شوکر را فشار می‌داد تا جایی که ایوب از حال رفت.</p>
<p>من شوکه شده بودم. ولی عکس‌العملم عجیب بود. به‌جای فریاد یا گریه، از ته دل زدم زیر خنده. خنده‌ای ناخواسته، کنترل‌نشده و بلند. ابو که از چادر خودش شاهد ماجرا بود، با ناراحتی گفت: “بس کن!”</p>
<p>بعدتر فهمیدم که این واکنش من، نتیجه‌ی مستقیم شوک روانی بود—واکنشی ناخودآگاه. بعضی وقت‌ها، ذهن انسان به جای جیغ و اشک، با خنده از خودش دفاع می‌کند.</p>
<h3>تنوع زندگی در تنهایی</h3>
<p>زندگی در SEG، گرچه همراه با انزوا بود، اما تنوع خاص خودش را داشت. در حقیقت، این بخش یکی از پرحادثه‌ترین نقاط کل کمپ بود. هم‌جواری‌اش با ISO باعث می‌شد که همیشه چیزی برای تماشا یا شنیدن وجود داشته باشد.</p>
<p>با گذشت زمان، من و ابو به روال این زندگی عادت کرده بودیم. ما اجازه نداشتیم به سالن غذاخوری برویم، بنابراین وعده‌های غذایی‌مان را هر صبح در یک سینی کاغذی به چادرمان می‌آوردند. اتفاقاً این برای‌مان خوشایند هم بود؛ چون می‌توانستیم تا دیر وقت بخوابیم و صبحانه را با آرامش بخوریم. سینی غذا همیشه شامل نیمرو، بیکن، سوسیس، وافل با مربا، کره بادام‌زمینی و حتی یک تکه کیک بود. آن‌قدر غذا زیاد و پرکالری بود که خطر اضافه‌وزن همواره در کمین‌مان بود!</p>
<p>در یک تصمیم تازه، آمریکایی‌ها به ما اجازه داده بودند بعضی شب‌ها که همه در بلوک‌های خود حبس بودند، با همراهی یک سرباز به زمین فوتبال کمپ برویم. آن‌جا چند وزنه و میله‌ی پرس وجود داشت که می‌شد کمی تمرین کرد. من از آن زمان کاملاً استفاده می‌کردم؛ تمرین می‌کردم، عرق می‌ریختم و ذهنم را خالی می‌کردم. اما ابو… او بیشتر اوقات وسط زمین می‌ایستاد و با صدای بلند به دیگران که از چادرهایشان بیرون بودند، فحش می‌داد، می‌خندید یا سعی می‌کرد سر به سرشان بگذارد!</p>
<p>روزهای حمام‌کردن‌مان هم همان روزهایی بود که افراد ISO اجازه استحمام داشتند. آن‌وقت هم با تدابیر امنیتی و زمانی که باقی افراد در بلوک‌ها محبوس بودند، به ما اجازه داده می‌شد تا به حمام برویم. به‌مرور، کاملاً از دیگران جدا افتاده بودیم؛ نه خبری از تعاملات روزمره بود، نه معاشرتی. در ظاهر انگار که ما موقعیتی ویژه داشتیم، ولی واقعیت این بود که این “ویژه‌بودن”، بهایی سنگین داشت—تنهایی.</p>
<p>با این حال، من از گذشته یاد گرفته بودم که در تیف، روابط اجتماعی سطحی‌اند و اغلب همراه با منغعت طلبی. ضرب‌المثلی میان زندانیان بود که می‌گفتند: “هیچ‌کس این‌جا رفیق واقعی تو نیست. اگر طرف میخواد باهات ارتباط بگیره، یا دنبال وسایلت هست، یا پولت، یا… بدنت.” و عجیب آن‌که این جمله برایم کاملاً واقعی جلوه می‌کرد.</p>
<h3>ملاقات با احسان</h3>
<p>تا اینکه یک شب، نگهبان‌ها آمدند و گفتند احسان (همان بچه مجاهد از سوئد)می‌خواهد به چادر من بیاید. تعجب کردم. من و احسان هیچ‌وقت رابطه نزدیکی نداشتیم. اما بدون تردید قبول کردم. چون به هر صورت نقاط اشتراک و سرگذشت مشابهی داشتیم.</p>
<p>همان شب، احسان با همراهی دو نگهبان وارد چادرم شد. در سکوت نشستم و به او نگاه کردم. گفت: “دیگه خسته شدم از این آدما. تو تنها کسی هستی این‌جا که بهت حس نزدیکی می‌کنم. تو مثل منی. از سوئد اومدی. فقط ما همدیگر رو درک می‌کنیم.”</p>
<p>آن شب برایم فراموش‌نشدنی شد. تا آن لحظه، شب‌هایم را به تنهایی و در سکوت می‌گذراندم. ولی حالا یک ساعت با احسان نشستیم، به فارسی و سوئدی حرف زدیم، خاطرات‌مان از سوئد را مرور کردیم، چای نوشیدیم و چند لحظه واقعی انسانی را تجربه کردیم.</p>
<p>از آن شب به بعد، احساس کردم رابطه‌ام با احسان عمیق‌تر شده. واقعیت این بود که ما دو نفر، تنها کسانی بودیم که ریشه‌ها، تجربه‌ها و ذهنیتی مشترک داشتیم. دیگران—به‌جز هومن— و تعداد محدودی که از اروپا به سازمان پیوسته بودند ،همگی از ایران آمده بودند و بین ما یک شکاف فرهنگی و اخلاقی بزرگ وجود داشت.</p>
<p>درست در دلِ تنهاترین و بی‌اعتمادترین محیطی که می‌شد تصور کرد، ما بالاخره کسی را پیدا کرده بودیم که می‌شد یک ساعت با او “خودِ واقعی‌مان” باشیم.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 25 Feb 2026 11:33:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68123</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر در قسمت قبل خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز. بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">قسمت قبل</a> خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز.</p>
<p>بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین و دستی پر از هدیه، دوباره سوار هاموی شدم و به سمت TIPF برگشتم. وقتی رسیدیم، همان سربازی که صبح مرا به کمپ اشرف برده بود—همان که با لگد در را باز کرده بود—دوباره در خروجی SEG را با زنجیر بست و قفل آهنی بزرگی را روی آن انداخت. و من… من دوباره در قفس بودم.</p>
<p>با قدم‌هایی کند و بی‌رمق، وارد چادر شدم. اما ذهنم به هم ریخته بود. نمی‌توانستم دراز بکشم یا بخوابم. یک طوفان درونی در من جریان داشت. از جهنم خاطرات، از چهره‌ی مادرم در لحظه‌ی ترس، از خشم سرباز، از زخم‌های قدیمی‌ای که دوباره باز شده بودند. شروع کردم به راه‌رفتن، بالا و پایین، عقب و جلو—در محوطه‌ی کوچک محصور در سیم‌خاردار.</p>
<p>توالت در دو قدمی چادر بود. از آنجا تا در چوبی، چهار پنج قدم فاصله بود. می‌رفتم تا در، مکث می‌کردم، به قفل زل می‌زدم. بعد ۹۰ درجه می‌چرخیدم و برمی‌گشتم تا توالت. همین مسیر را بارها و بارها تکرار کردم. فکرها مثل تکه‌سنگی در ذهنم می‌کوبیدند: کودکی‌ام، پدرخوانده‌ام در سوئد، پدرم در پاریس، نوجوانی‌ام در عراق، و حالا تولد بیست‌و‌یک سالگی‌ام، پشت قفل و زنجیر.</p>
<p>دیگر نتوانستم تحمل کنم. سربازی که در نگهبانی بود را صدا زدم. همان جوان آمریکایی با یونیفورم پلنگی و کلاه نقاب‌دار آمد.</p>
<p>سرباز جوان آمریکایی آمد. چهره‌اش هنوز ریش‌نداشته بود، با لباس ارتشی و کلاه نقاب‌دار ایستاده بود پشت سیم‌خاردار. برایش توضیح دادم که رفتارش با مادرم چقدر برایم سنگین و آزاردهنده بوده. گفتم با وجود اینکه می‌فهمم او مأمور است و معذور، ولی لگد زدن به آن درب، جلوی چشمان مادرم حس تحقیر و خشم عجیبی در من ایجاد کرده است. از هر دو ناراحت بودم—هم مادرم که حاضر نبود همکاری کند، هم خودش که کنترلش را از دست داده بود.</p>
<p>او حرف‌هایم را شنید و پاسخ داد که مأمور به اجرای دستور است. گفت اگر خلاف دستور عمل می‌کرد، ممکن بود نیمی از حقوقش را از دست بدهد، و او خرج خانواده‌اش را می‌دهد و چنین چیزی برایش قابل‌تحمل نیست. کاملاً می‌فهمیدم. اما گفتن این حرف‌ها آرامم کرد. او دستش را از میان حصار سیم‌خاردار جلو آورد. دستم را فشرد. برگشت به پست نگهبانی‌اش.</p>
<h3>گفتگو با ستوان اسمارت</h3>
<p>شب همچنان با صدای خشن ژنراتورهای کمپ ادامه داشت. صدایی که آرامش را می‌کشت. هنوز قدم می‌زدم. آن‌سوی حصار روبه‌رو، ابو روی تخت تاشویش نشسته بود و با چشمانش من را دنبال می‌کرد. با شلوارک آبی، نیم تنه برهنه، خیره شده بود.<br />
بلند شد، آمد نزدیک سیم‌خاردار محوطه خود و صدایم زد: هوی امیر! بیا این‌ور!</p>
<p>رفتم. بین ما راهروی باریکی بود. حدود چهار متر فاصله.</p>
<p>— چی شده؟ چته؟<br />
— هیچی، چیزی نیست.<br />
— دروغ نگو! از صورتت، از این راه‌ رفتنات پیداست حالت خرابه! سفید شدی مثل گچ! بگو چی شده لعنتی!</p>
<p>می‌دانستم که خشمش از دل‌سوزی می‌آید. تصمیم گرفتم حرف بزنم. دهان باز کردم اما صدایی بیرون نیامد. انگار چیزی راه گلویم را بسته بود. تلاش کردم:</p>
<p>— اِی… اِه…<br />
بغض امان نداد. پیش از آنکه اشکم بریزد، برگشتم و رفتم درون توالتم و درب را بستم. در تاریکی و تنگنای توالت، ایستادم.</p>
<p>ابو از پشت سیم‌خاردار داد می‌زد:<br />
— امیر! با توام! بهم پشت کردی؟ برگرد لعنتی! بیا حرف بزن!<br />
بی‌پاسخ ماندم. او تحمل نکرد. فریادش را بالاتر برد:<br />
— ای حیوون! با توام! بیا بیرون، الآن!</p>
<p>و بعد، صدای کوبیده شدن سنگ به دیوار توالت آمد. سنگ، پشت سنگ، محکم. با هر ضربه دیواره‌ پلاستیکی می‌لرزید. نمی‌توانستم خارج شوم. خطر برخورد با سنگ‌ها واقعی بود.</p>
<p>تا اینکه صدای زنی آمد:<br />
— امیر؟</p>
<p>در را باز کردم. ستوان اسمارت روبه‌رویم ایستاده بود، میان دو حصار. دختری بلوند، حدوداً بیست‌وپنج ساله، کوتاه‌قد، ولی ورزیده و زیبا. در کمپ همه می‌شناختندش؛ حتی برای اندام خوش‌فرمش معروف شده بود و خودش هم اغلب از آن تعریف می‌کرد.<br />
پرسید: چی شده؟ چرا ابو این‌قدر عصبانیه؟</p>
<p>پاسخ دادم: حال روحیم خوب نبود. می‌خواست باهام حرف بزنه. ولی نمی‌تونستم. انقدر غصه داشتم که بغض کرده بودم…</p>
<p>و بعد شروع کردم به حرف زدن. آرام، بی‌وقفه، یکی‌یکی همه چیز را ریختم بیرون. از کودکی‌ام در سوئد، پدر و مادرخوانده‌ام، پدرم در پاریس، کشیده‌شدنم به سمت مجاهدین، سفر به عراق در چهارده سالگی، تجربیاتم در اشرف، نشست‌های تحقیر، شکنجه‌های روانی، خیانت‌ها، همه چیز… و حالا، پشت سیم‌خاردار، تنها، بی‌هیچ افقی، در تولد بیست‌و‌یک سالگی‌ام.</p>
<p>ستوان اسمارت فقط گوش داد. بی‌داوری. بی‌کلام. فقط گوش.</p>
<p>پرسید: این‌ها رو به سرگرد وایب گفتی؟</p>
<p>گفتم که او گذشته‌ام را می‌داند. گفت اگر بخواهم می‌توانم باز هم با او صحبت کنم، شاید کمکی باشد برای پیگیری پرونده‌ام.</p>
<p>و در پایان گفت: امیدوارم همه‌چیز برات درست بشه.</p>
<p>هیچ‌وقت انتظار کمک نداشتم. فقط می‌خواستم کسی بشنود. همین.</p>
<p>وقتی برگشتم، دیدم ابو دوباره بیرون چادر خود روی تختش نشسته و به من زل زده. زبان انگلیسی بلد نبود، ولی از چهره‌اش می‌شد فهمید که آرام شده. بعد با لحنی شوخ گفت: آهااا! پس فقط یه دختر خوشگل لازم داشتی تا دلتو وا کنی؟!</p>
<p>لبخندی زدم و گفتم: چی بگم؟ همین‌طوری شد دیگه…</p>
<p>و او هم خندید. آن خشمِ پرهیاهوی اولیه‌اش، فقط به‌خاطر دلسوزی و نگرانی‌اش بود. حالا دیگر آرام بود. من هم. آن شب، با تمام خستگی‌های روانی‌اش، با کوه‌های پر از فکر و فشار، بالاخره با کمی آرامش درون، تمام شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Feb 2026 10:21:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68024</guid>

					<description><![CDATA[<p>حالا تقریباً دو ماه از زمانی که وارد کمپ TIPF شده بودم می‌گذشت. در این مدت دوبار منتقل شده بودم و اکنون در بخشی جداافتاده به نام SEG یا &#8220;قرنطینه&#8221; قرار داشتم. یکی از اتفاقات خاص این دوره این بود که ارتش آمریکا انبارهای مهمات سازمان مجاهدین را تخلیه می‌کرد و آن‌ها را در توده‌های [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حالا تقریباً دو ماه از زمانی که وارد کمپ TIPF شده بودم می‌گذشت. در این مدت دوبار منتقل شده بودم و اکنون در بخشی جداافتاده به نام SEG یا &#8220;قرنطینه&#8221; قرار داشتم. یکی از اتفاقات خاص این دوره این بود که ارتش آمریکا انبارهای مهمات سازمان مجاهدین را تخلیه می‌کرد و آن‌ها را در توده‌های عظیم می‌چید تا با مواد منفجره مخصوص روزی دو بار منفجرشان کند. این انفجارها دقیقاً در نزدیکی SEG انجام می‌شد، جایی که من مستقر بودم، و هر بار، چادرها با موج سهمگین انفجار به لرزه درمی‌آمدند. دود و شنِ ناشی از این انفجارها به‌وضوح در هوا دیده می‌شد.</p>
<p>حدود یک هفته پس از استقرارم در SEG، یک نفر دیگر به آنجا اضافه شد. مردی به نام فرامرز در چادری روبه‌روی من جای گرفت. درست مثل من، او نیز چادر و یک توالت پرتابل پلاستیکی داشت که با سیم‌خاردارهای تیز و برنده محصور شده بود. بین چادرهای ما، یک راهروی باریک از شن بود که سربازهای آمریکایی از آن برای باز و بسته کردن درها استفاده می‌کردند.</p>
<p>فرامرز را از قرارگاه ۱۱ در کمپ اشرف می‌شناختم؛ یکی از تازه‌واردهایی که از ایران آمده بود و فقط چند ماه در سازمان مانده بود تا زمانی که ارتش آمریکا کمپ را به دست گرفت. اما چیزی که در زمان حضورش در سازمان متوجه نشده بودم، خشونت و شورش‌گری ذاتی او بود.<br />
فرامرز جوانی ۲۵ ساله از جنوب تهران با گذشته‌ای فقیر و خشن بود. در کمپ TIPF دردسر زیادی برای ارتش امریکا ایجاد کرده بود—از نافرمانی گرفته تا درگیری، بدون آنکه عضو هیچ‌یک از باندهای یا گروه‌های قومی باشد. یک بار، از خشم، تخته‌ای برداشت و به کمر یکی از سربازها کوبید. در آن تخته میخی بود که مستقیماً به بدن سرباز فرو رفت و به همین دلیل فرامرز به زندان ابوغُریب در عراق منتقل شد. از یک زندان به زندانی دیگر!</p>
<p>در آنجا، میان زندانیان عراقی احساس راحتی می‌کرد و حتی از فرصت استفاده کرد و عربی یاد گرفت! وقتی با لباس نارنجی مخصوص زندانیان عراقی یا همان (jumper suit) برگشت، نه‌تنها تنبیه‌پذیر نشده بود، بلکه خشن‌تر و سرسخت‌تر شده بود. حالا همه او را &#8220;ابو&#8221; صدا می‌کردند، چون از ابوغریب آمده بود. سربازان آمریکایی تصمیم گرفتند که بهترین راه، هم برای خودش و هم برای بقیه، این است که او را در بخش SEG نگه دارند. به این ترتیب، من اولین همسایه‌ام را در روبه‌رو پیدا کردم.</p>
<p>ابو از همان ابتدا بودن در SEG لذت می‌برد. به نظر می‌رسید که از داشتن فضای شخصی‌اش لذت می‌برد و این فضا به زودی به پادشاهی‌اش تبدیل شد. خیلی زود با او صمیمی شدم. با اینکه در برابر آمریکایی‌ها لج‌باز و سرسخت بود، اما مهربانی و همدلی‌اش نیز کاملاً محسوس بود. ما اغلب از پشت سیم‌خاردار با هم صحبت می‌کردیم و دوستی‌مان رشد کرد.</p>
<p>یکی از ویژگی‌های جالب او، نوعی منش مردانه و جوانمردانه بود که در فارسی به آن &#8220;لوطی‌منشی&#8221; می‌گویند. مثلاً ما ابتدا در چادرهای خود کتری برقی نداشتیم و هنوز این امکانات SEG به ما داده نشده بود. برای همین، چای را با استفاده از بسته‌های حرارتی MRE درست می‌کردیم. بطری آب را داخل این بسته‌ها می‌گذاشتیم و با افزودن آب، حرارت به داخل منتقل بسته بلاستیکی منتقل می‌شد و چای آماده می‌شد. ابو هر بار بطری را از روی سیم‌خاردار برای من می‌انداخت تا اول من بخورم و بعد بطری را برگردانم تا خودش بنوشد—چه برای چای، چه برای نوشیدنی پودر شربت. این رفتارها باعث شده بود با وجود بی‌اعتمادی‌ام به دیگران در کمپ، به او دل ببندم.</p>
<h3>تولد ۲۱ سالگی من</h3>
<p>در TIPF امکان ملاقات با خانواده‌های داخل کمپ اشرف وجود داشت. اگر کسی در TIPF می‌خواست با یکی از بستگانش در اشرف ملاقات کند، باید درخواست کتبی می‌داد که اگر طرف مقابل می‌پذیرفت، در یکی از بنگال‌های نزدیک حصار شمالی اشرف یک ملاقات ترتیب داده می‌شد. من دیده بودم که پسر جوانی به نام خسرو در بلوک ۳ چندین بار برای ملاقات با برادرش که هنوز در اشرف مانده بود، اقدام کرده بود. هدفش این بود که او را متقاعد کند تا از سازمان جدا شود، اما هر بار شکست می‌خورد. در نهایت، خسرو به نشانه‌ اعتراض به داخل سازمان برگشت، اما چند روز بعد با دست‌هایی بانداژ شده از آرنج به پایین برگشت—خودزنی کرده بود.</p>
<p>۲۳ سپتامبر، یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم.</p>
<p>صبح روز بعد، سوار بر یک خودروی هاموی، با دو سرباز آمریکایی و مترجم زن افغان به نام فاطمه به سمت کمپ اشرف رفتیم. وقتی به مقصد رسیدیم، فاطمه توضیح داد که دو سرباز باید در زمان ملاقات با مادرم در بنگال حضور داشته باشند.</p>
<p>— چرا؟<br />
— چون وظیفه دارند از امنیت شما محافظت کنند.</p>
<p>برایم قابل باور نبود که حضور دو سرباز آمریکایی ضروری باشد، آن هم در کنار مادرم. اما قوانین ارتش امریکا انعطاف‌پذیر نبودند. وارد بنگال که شدیم، مادرم را دیدم که با چهره‌ای خندان از جا بلند شد و مرا محکم در آغوش کشید. طبق معمول یک کیسه‌ پر از هدایایی هم با خود آورده بود. از سربازها خواست از سالن خارج شوند ولی فاطمه گفت:</p>
<p>— متأسفم، طبق قوانین باید در سالن بمانند.</p>
<p>مادرم عصبانی شد. بحث بالا گرفت. سرانجام، سربازان پذیرفتند سالن را ترک کنند به شرط آنکه در باز بماند. مادرم در را بست. سرباز باز کرد. دوباره بست. سومین بار که بست، سرباز با پا در را با لگد باز کرد. مادرم ترسید. من از خشم در حال انفجار بودم. از مادر عصبانی بودم که همکاری نکرد، از سرباز هم که چنین بی‌احترامی کرد. با خود فکر کردم: چه زود ورق برگشت. تا یک سال و نیم پیش، مجاهدین آنقدر قدرتمند بودند که کسی جرئت نزدیک شدن به اشرف را نداشت. تا دندان مسلح، برای خودشان در عراق حکومت می‌کردند، حالا، سربازان آمریکایی در داخل کمپ قدم می‌زدند.</p>
<p>مادرم بالاخره قبول کرد که در باز بماند و ملاقات شروع شد. او نگران بود که در TIPF با من رفتار بدی کرده باشند. از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز.<br />
— چرا؟<br />
— چون آزادی‌ای که در TIPF داریم، قابل قیاس با آن جهنم مجاهدین نیست. اگر مجاهدین سالیان پیش اجازه داده بودند برگردم به فرانسه، شاید هنوز حامی‌شان بودم. ولی با آن تحدیدات و شکنجه‌‌های روحی که در حضور تو و دیگران کردند، هرگز فراموش نمی‌کنم. در آخر گفتم: &#8220;مامان میدونی بزرگ‌ترین اشتباه مجاهدین چیست؟ اینکه آن‌ها دشمن خود را تربیت می‌کنند &#8220;.</p>
<p>مادرم حرفی برای گفتن نداشت. چون تصمیم‌گیرنده نبود. خودش هم نوعی قربانی بود.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Jan 2026 09:18:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67835</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی از افسران میان‌سال آمریکایی با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو می‌شناسم. بچه‌ی خوبی هستی.” همین جمله‌ی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت. این جملات قسمتی از خاطرات امیر یغمایی در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از افسران میان‌سال آمریکایی با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو می‌شناسم. بچه‌ی خوبی هستی.” همین جمله‌ی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت.</p>
<p>این جملات قسمتی از خاطرات امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67788">قسمت قبل</a> است که از دوستی با یک افسر آمریکایی گفته است.</p>
<p>در دل شب، هنوز در خواب عمیقی بودم که ناگهان چیزی به پهلویم برخورد کرد. با وحشت پریدم و چشم‌هایم را باز کردم. مردی ایستاده بود، سرباز آمریکایی، با چوب بلندی در دست – چیزی شبیه به دسته‌ی جارو یا تی. پرسیدم:&#8221;چی کار می‌کنی؟&#8221; با لحنی خونسرد و بی‌احساس پاسخ داد: &#8220;باید چند بار در طول شب با این چوب بهت بزنیم. برای اینکه مطمئن بشیم هنوز اینجایی.&#8221; گیج و عصبانی گفتم: &#8220;مطمئن بشین که من اینجام؟ لعنتی، من تو یه قفس سیم‌خاردارم! مگه می‌تونم غیب بشم؟&#8221; سرباز کمی مکث کرد، سپس با لحنی آرام‌تر گفت: &#8220;باورت بشه یا نه، چند ماه پیش، یه نفر تو همین قفس بود و فرار کرد. کاملاً برهنه.&#8221; و بعد، شروع کرد به تعریف داستانی که ذهنم را منفجر کرد.</p>
<p>آن مرد، همه‌ی لباس‌هایش را درآورده بود. لباس‌هایش را توی کیسه زباله‌اش گذاشته بود و کیسه را طوری روی تختش چیده بود که انگار هنوز آنجاست و پتو را روی کیسه کشیده بود. خودش، در سکوت کامل، از سیم‌های خاردار سلول استوانه ای گذشته بود، درست از پشت سر نگهبان‌ها. بعد، یکی‌یکی، لایه‌های مختلف سیم خاردار اردوگاه را، در دل تاریکی، پشت سر گذاشته بود و با بدن برهنه، از تمام پست‌های نگهبانی و ایست‌های بازرسی کمپ گذشته و تا مرز ایران رسیده بود.</p>
<p>سرباز گفت: &#8220;تا صبح اصلاً نفهمیدیم. فقط وقتی صداش زدیم و از زیر پتو حرکتی ندیدیم، رفتیم سراغش. پتو رو زدیم کنار، دیدیم فقط یه کیسه زباله‌ست. همون موقع ماجرا رو به سرگرد وایب گزارش دادیم. سرگرد وایب اون روز از شدت عصبانیت میز و صندلی رو شکست. همه‌مون رو به باد فحش گرفت.&#8221; و حالا، به‌خاطر اون فرار افسانه‌ای، قرار بود هر شب چندین بار با چوب به پهلوم بخوره تا ثابت کنم &#8220;هستم&#8221;. با خودم فکر کردم: چه مغزی داشته آن مرد؟ چه شجاعتی؟ چه انگیزه‌ای برای فرار؟</p>
<p>در حالی که بدنم هنوز درد می‌کرد از ضربه‌ی ناگهانی، برای لحظه‌ای حس کردم که شاید، فقط شاید، حتی درون این سیم‌خاردارها هم کسی می‌تواند راهی پیدا کند برای رفتن، برای گریز، برای آزادی. اما من فعلاً، فقط باید زنده می‌ماندم.</p>
<h3>ورود متالیکا و قصه‌ فرار از درون زباله</h3>
<p>صبح روز بعد، هنوز گرمای خورشید به اوج نرسیده بود که درِ منطقه‌ی آیسولیشن یا همان ”ISO” باز شد و دو سرباز آمریکایی همراه با زندانی جدیدی وارد شدند. دست‌ها و پاهایش با زنجیر بسته شده بود. با هر قدم، صدای فلز روی زمین شنیده می‌شد. قیافه‌ای کوتاه‌قامت و استخوانی داشت، با صورتی گرد، ته‌ریش پرپشت مشکی، و نگاهی که بیشتر به نیشخند می‌مانست تا لبخند.</p>
<p>نامش متالیکا بود – لقبی که بچه‌ها به او داده بودند، چون عاشق موسیقی هوی‌متال و به‌خصوص گروه متالیکا بود. صدای خنده‌اش هم انگار با بیت‌های همان موسیقی سنگین هماهنگ بود.</p>
<p>او را در قفس سیم‌خاردار استوانه‌ای کناری سلول جوان چشم‌سبز جای دادند. خودش با صدای بلند و حالتی رندانه رو به سربازها گفت: &#8220;من که قصد فرار نداشتم! فقط یه شوخی بود… اشتباه شد.&#8221; اما هیچ‌کس نخندید.</p>
<p>بعدها فهمیدم که او هم یکی از فراری‌ها بود؛ با یک نقشه‌ی دیگر اما به همان اندازه جسورانه. او خودش را در یک کیسه‌ی زباله جا داده بود. کمپ در فواصل مشخص، کیسه‌های زباله را از بلوک‌ها با وانت جمع می‌کرد. متالیکا در یکی از این کیسه ها از بلوک ۶ پنهان شده بود، و دو نفر از دوستانش وانمود کرده بودند که کیسه‌ او هم مثل بقیه فقط زباله است. دو نفره آن را روی وانت انداخته بودند.</p>
<p>اما آمریکایی‌ها به وزن غیرعادی آن شک کرده بودند. یکی از سربازان، طبق قاعده‌ای تازه، با چاقویی چند سوراخ روی کیسه‌ها ایجاد کرده بود. وقتی به کیسه‌ی متالیکا رسید، با اولین ضربه، او از درد یا ترس جیغ کشیده بود و همه‌چیز لو رفته بود. سربازها کیسه را باز کرده، با حیرت او را بیرون کشیده بودند. با همان خنده‌ی نصفه‌نیمه‌ معروفش، دستگیرش کرده بودند. تاوان چنین تلاشی برای فرار، دست‌کم ۳۰ روز ایسولاشون بود. چند روز اول، در زنجیر یا با بست پلاستیکی.</p>
<p>من که در قفسم نشسته بودم، در سکوت تماشا می‌کردم. یک به یک، کسانی که نمی‌توانستند صبر کنند برای انتقال قانونی به کشور ثالث، داشتند راه خود را پیدا می‌کردند؛ یا با دویدن، یا خزیدن، یا پنهان‌شدن. و همه، امیدشان را دوخته بودند به سوی دیگر مرز، به خاک ایران، جایی که هم کابوس بود و هم آغوش خانواده.</p>
<p>برای آمریکایی‌ها، این فرارها چیزی بیش از نقض مقررات بود. آن‌ها مسئول جان ما بودند. به‌عنوان نیروی اشغالگر، در برابر دولت عراق، صلیب سرخ، و نهادهای جهانی مسئول بودند. پس هیچ‌کس نباید از اردوگاه خارج می‌شد. آن‌ها هر فرار را مثل شکستی در کنترل و اقتدار خودشان می‌دیدند – و با خشونت، مجازات می‌کردند. اما من، آنجا، در قفس خودم، فقط می‌توانستم نگاه کنم… و فکر کنم.</p>
<h3>محاکمه‌ دروغین و تصمیم به سکوت</h3>
<p>ساعاتی بعد، در گرمای ظهر، مردی لاغر با چهره‌ای استخوانی، کلاه نظامی و عینک آفتابی وارد محوطه‌ی ISO شد. آرام و بی‌احساس، مثل سایه‌ای که آرام‌آرام از دیوار می‌گذرد. همان‌طور که جلو می‌آمد، همه ساکت شدند. او فرمانده اطلاعات نظامی آمریکایی‌ها در TIPF بود.<br />
آمد جلوی قفس من، ایستاد، و گفت: &#8220;امیر، من اومدم تا اتهاماتی رو که علیه تو مطرح شده بخونم.&#8221;</p>
<p>&#8211; &#8220;باشه. بفرما.&#8221;</p>
<p>با لحن سردی گفت: &#8220;تو به نقض قوانین کمپ متهمی. نافرمانی کردی. در سر شماری شب اول حضور نداشتی. و طبق گزارشاتی که داریم، مشروب نوشیدی و قرص مصرف کردی که باعث شد حالت تغییر کنه و نتونی در سر شماری شرکت کنی.&#8221;<br />
گیج شده بودم. &#8220;چی؟ قرص؟ کدوم قرص؟ من که قرصی مصرف نکردم!&#8221;»</p>
<p>او ادامه داد: &#8220;ما اطلاع داریم که تو به قرص‌هایی دست پیدا کردی.&#8221; با عصبانیت گفتم: &#8220;نه! من هیچ قرصی مصرف نکردم. این درست نیست.&#8221; او پرسید: &#8220;اما مشروب خوردی؟&#8221; مکث کردم. تصمیم گرفتم حقیقت را تا حدی بگویم: &#8220;بله. خوردم.&#8221;</p>
<p>–&#8221;پس قانون کمپ رو نقض کردی. حالا بهم بگو چه کسی مشروب رو بهت داد؟&#8221;</p>
<p>لحظه‌ای سکوت کردم. صدای قلبم را می‌شنیدم. آن لحظه یادم آمد – قانون نانوشته‌ای که در کمپ همه از آن باخبر بودند:هیچ‌وقت کسی را لو نده. این قانون ساده، اما حیاتی بود. لو دادن یعنی امضای حکم مرگ. اگر کسی بفهمد که تو به آمریکایی‌ها اطلاعات داده‌ای، دیگر نه‌تنها جای تو در کمپ امن نیست، که احتمالاً زندگی‌ات هم تمام می‌شود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: &#8220;متأسفم. نمی‌تونم چیزی بگم.&#8221; او سرش را تکان داد. بدون احساس، بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، گفت: &#8220;باشه. پس همین‌جا می‌مونی… تا وقتی که حاضر بشی صحبت کنی.&#8221;</p>
<p>و همان‌طور که آمده بود، خشک و بی‌صدا برگشت و از در سیم‌خاردار گذشت. در دل سکوت، صدای پایش محو شد. در همان لحظه، همه‌ی امیدم فرو ریخت. زیر لب گفتم: &#8220;لعنتی… یعنی تا وقتی که نخوام حرف بزنم باید تو این جهنم بمونم؟ فقط چون حاضر نیستم کسی رو لو بدم؟&#8221;</p>
<p>اما تصمیمم روشن بود. من سکوت می‌کردم. حتی اگر بهایش پوسیدن در این قفس لعنتی زیر آفتاب عراق بود!</p>
<h3>بازگشت به آزادی نسبی</h3>
<p>ساعات سنگینی گذشت. خورشید در آسمان عراق بی‌امان می‌تابید و از درون آن قفس سیم‌خاردار، انگار گرما را چند برابر می‌کرد. آن پتوی بی‌ارزش را مثل دیگران روی بالای قفس استوانه ای انداخته بودم تا اندکی سایه درست کند، اما بیشتر شبیه یک دستمال نازک بود روی شعله‌ی آتش.</p>
<p>در آن لحظات، فکر می‌کردم که شاید دیگر هیچ‌وقت از این قفس بیرون نخواهم آمد. بدنم خسته بود، ذهنم خالی، و امیدم مثل سایه‌هایی در حال محو شدن بود. اما ناگهان، چند سرباز آمریکایی وارد محوطه شدند. یکی‌شان جلو آمد، در قفس را باز کرد و گفت: &#8220;ما وسایلت رو منتقل کردیم به بلوک ۳. آماده باش. تو رو می‌برند اونجا.&#8221;</p>
<p>هیچ چیزی نگفتم. نه پرسشی، نه واکنشی. فقط به آرامی از جایم بلند شدم. فکرم هنوز درگیر بود. نمی‌دانستم چه چیزی باعث این تصمیم‌شان شده بود. آیا کسی شفاعت کرده بود؟ آیا نظرشان تغییر کرده بود؟ یا فقط دیگر اهمیتی نداشت؟<br />
به‌هرحال، من را از آن قفس سیم‌خاردار بیرون آوردند. خورشید همچنان سوزان بود. پاهایم سست، ولی دلم سبک‌تر از قبل. با قدم‌هایی بی‌صدا، آن محوطه‌ جهنمی را پشت سر گذاشتم. جایی که مردانی مثل &#8220;ب&#8221;، متالیکا، و آن جوان چشم‌سبز شب‌هایشان را میان زنجیر و فریاد و امید و سکوت می‌گذرانند.</p>
<p>به سوی بلوک ۳ هدایت شدم. جایی که نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم است – اما دست‌کم، دیگر آن قفس لعنتی نبود. در مسیر بازگشت به قلب کمپ، جایی میان سیم‌خاردارها و بنگال‌های فلزی، قدم‌هایم سنگین بود اما ذهنم بیدار. با هر قدم، صدای زنجیر متالیکا، فریاد &#8220;ب&#8221;، و نگاه خیره‌ی آن جوان چشم‌سبز در ذهنم تکرار می‌شدند.</p>
<p>تیف دیگر برایم صرفاً یک اردوگاه نبود. اینجا تبدیل شده بود به آزمایشگاهی از مقاومت انسانی. جایی میان امید و جنون، انتظار و فرار. اکثر ساکنان این کمپ، انسان‌هایی بلاتکلیف بودند. بدون هویت قانونی. نه شهروند عراق بودیم، نه پذیرفته‌شده در آمریکا یا اروپا، نه امکان ‌رفتن به ایران. ما محصول تبانی گذشته‌ای بودیم که صدام حسین ساخته بود و آمریکایی‌ها حالا وارث آن شده بودند.</p>
<p>راه برگشت به ایران – برای کسانی مثل من که هیچ وقت ایران نبودم و سال‌ها در سازمان مجاهدین بودند – مثل ورود به اتاق اعدام بود. در ذهنم مساوی بود با زندان، شکنجه، یا اعدام. در سوی دیگر، پذیرش توسط یک کشور ثالث هم نیازمند مذاکرات طولانی، بررسی پرونده‌ها و تأییدهای سیاسی پیچیده بود.</p>
<p>برخی، مثل متالیکا یا آن فراری برهنه، از این پروسه‌ نامطمئن خسته شده بودند. تصمیم گرفته بودند سرنوشت‌شان را با دستان خود تغییر دهند؛ یا با خزیدن در کیسه‌ی زباله، یا با دویدن لخت از میان سیم‌خاردارها، و یا حتی با گم‌شدن در دل شب.</p>
<p>اما ما، باقی‌مانده‌ها، باید صبر می‌کردیم. میان قانون آمریکایی‌ها و بی‌قانونی عراق. میان امیدهای مبهم و واقعیت‌هایی تلخ. میان قفس‌ها و بلوک‌ها. میان سکوت‌های شبانه و ضربه‌های ناگهانی چوب…</p>
<p>با تمام سختی‌هایی که در TIPF گذراندم – از سلول‌های سیم‌خاردار تا تحقیر و بلاتکلیفی – یک چیز را همیشه با یقین می‌دانستم: حتی بدترین شرایط این کمپ، هزاران بار قابل‌تحمل‌تر از جهنم سازمان مجاهدین بود. اصلاً قابل مقایسه نبودند.<br />
اینجا، با همه‌ی محدودیت‌ها، آمریکایی‌ها، با وجود قدرت نظامی و قواعدشان، در عمل به ما فضاهایی از آزادی داده بودند که برای ما – قربانیان سال‌های طولانی سرکوب ایدئولوژیک – مثل نسیمی از زندگی تازه بود.<br />
آزادی‌هایی مثل صحبت‌کردن بدون ترس، نگاه‌کردن به فیلم‌های ماهواره‌ای، گفت‌وگو با افسران زن، لباس پوشیدن مطابق میل خود، گوش‌دادن به موسیقی، بازی با ورق، و خندیدن بدون وحشت از گزارش شدن… چیزهایی ساده و پیش‌پاافتاده، برای ما گنجینه‌هایی ممنوعه بودند.</p>
<p>در مجاهدین، هرکدام از این‌ها گناهی مرگ‌بار بود. عبور از این خط قرمزها تاوانی داشت: بازجویی، تحقیر، طرد، و شکنجه‌های روانی. در آنجا، نگاه کردن به چشمان یک زن جرم بود؛ اینجا، حرف زدن با یک افسر زن بخشی از روزمرگی.<br />
درتیف هنوز امیدی برای نجات بود. در مجاهدین، فقط مرگ در سکوت. و من، با همه‌ی زخم‌ها، همین را در دل تکرار می‌کردم: در بدترین شرایط هم، ترجیح می‌دهم اینجا باشم تا آن‌جایی که سال‌ها زندگی‌ام را بلعید.<br />
وقتی وارد بلوک ۳ شدم، هیچ حرفی نزدم. فقط در دل خود گفتم: &#8220;من هنوز اینجام. هنوز زنده‌ام. اما نمی‌دونم تا کی…&#8221;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 07 Jan 2026 08:25:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67774</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر یغمایی در قسمت قبل درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانون‌های نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابه‌لایش نشانه‌هایی از دوستی واقعی و همدلی. هفته‌ی دوم حضورم در TIPF با حس [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67764">قسمت قبل</a> درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانون‌های نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابه‌لایش نشانه‌هایی از دوستی واقعی و همدلی.</p>
<p>هفته‌ی دوم حضورم در TIPF با حس سنگینی در قلبم آغاز شد. انگار تازه داشتم ابعاد دنیای عجیبی را که در آن فرود آمده بودم می‌فهمیدم. حالا دیگر صبحانه در آشپزخانه‌ سیار آمریکایی برایم تازگی نداشت، صف ایستادن با آن سینی‌های مقوایی و صدای فریادهایی که از گوشه و کنار صف‌ها شنیده می‌شد، بخشی از روتینم شده بود. اما آن‌چه در درونم می‌گذشت، آرام نبود.</p>
<p>فضای بلوک ۶ رفته‌رفته برایم قابل فهم‌تر شده بود، اما نه آرامش‌بخش‌تر. این بلوک، بزرگ‌ترین بخش اردوگاه بود، حدود ۱۵۰ نفر، و شاید متنوع‌ترین از نظر ترکیب آدم‌ها. اغلب، جوانانی از ایران که به‌ظاهر دیگر هیچ نشانی از گذشته‌ ایدئولوژیک خود نداشتند. برخی تنها چند سال در سازمان مانده بودند، اما همین مدت کافی بود تا آثارش در رفتار و ذهنشان حک شود.</p>
<p>اکثر آن‌ها حالا با موهای بلند و خال‌کوبی‌هایی که همه‌روزه بیشتر می‌شدند، روز را شب می‌کردند. فعالیت‌های اصلی بلوک تقریباً به سه چیز خلاصه می‌شد: تتو، ساخت مشروب و وقت‌گذرانی. تتو کردن به شکل گسترده‌ای رواج داشت، و هرکس می‌خواست اثری ماندگار بر تنش ثبت کند – نمادی از درد، خاطره، یا شاید فقط گذران وقت.</p>
<p>وسایل تتو ابتدایی بودند؛ یک سوزن، کش پلاستیکی برای غلیظ کردن رنگ، کمی جوهر. اما طراحی‌ها گاهی واقعاً حرفه‌ای بودند. مثلاً ابراهیم تهرانی، که هنرش زبان‌‎زد بود، طرح‌هایی می‌کشید که به شکل غیررسمی &#8220;فروخته&#8221; می‌شدند. البته معامله با پول ممنوع بود، اما سیگار ارز رایج کمپ بود – حتی برای کسی مثل من که سیگاری نبود، هر روز یک پاکت سهمم بود و این خودش ارزشی داشت.</p>
<p>تولید مشروب هم حالتی نیمه‌صنعتی پیدا کرده بود. برخلاف شرابی که به‌سادگی از تخمیر میوه و شکر تهیه می‌شد، ساختن عرق خانگی فرآیندی پیچیده‌تر داشت و نیاز به ابزارهایی داشت که به‌طور رسمی وجود نداشتند. با این حال، بچه‌ها از هیچ‌چیز همه‌چیز می‌ساختند. یک‌بار دیدم که در چادر خودمان، با استفاده از یک پروژکتور قوی دزدیده‌شده، لامپ مهتابی و چند ظرف، عملیات تقطیر را انجام دادند. ترکیب آب‌میوه، میوه‌ی له‌شده، گرما و خنک‌سازی، منجر به تولید چیزی شد که گاهی تا ۸۰ درصد الکل داشت. گفته می‌شد که حتی از دمپایی‌های قندی هم می‌شود مشروب گرفت – اگر فقط قند داشته باشند.</p>
<p>هم‌زمان با آشنایی بیشتر با این مناسبات، قوانین نانوشته‌ی بلوک را هم آموختم. مهم‌ترینشان را یکی از بچه‌های چادرمان گفت: &#8220;اینجا هر کاری دلت می‌خواد بکن، فقط لو نده. با آمریکایی‌ها درباره‌ هیچ‌چی حرف نزن.&#8221;<br />
در فرهنگ آن‌ها، اصطلاح &#8220;آدم‌فروش&#8221; سنگین‌ترین ناسزا بود. یعنی کسی که دیگران را می‌فروشد؛ کسی که چیزی را به سربازها می‌گوید – حتی اگر خودش قربانی شده باشد. همه‌چیز باید درون بلوک حل‌ و فصل شود. نه قانون رسمی، نه داوری خارجی. فقط ساکنان چادر، و نوعی قضاوت خاموش.</p>
<div id="attachment_67776" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-67776" class="size-full wp-image-67776" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2.jpg" alt="بلوک شش کمپ تیف" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2-300x169.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-67776" class="wp-caption-text">بلوک شش کمپ تیف</p></div>
<p>بلوک ۶، با همه‌ی شلوغی‌اش، جایی بود که آدم‌ها بیشتر برای زنده ماندن تلاش می‌کردند تا برای زندگی کردن. آزادیِ بی‌نظم، قوانین بی‌قانون، و مردانی که یا گذشته‌ای پرتنش داشتند، یا آینده‌ای گنگ. و من، تازه در آغاز راه شناخت این دنیای عجیب بودم</p>
<h3>تعادل ناپایدار در بلوک ۶، اعلام انتقال و نافرمانی</h3>
<p>روزها را بیشتر درون چادر سپری می‌کردیم، جایی که کولرهای قدرتمند آمریکایی هوای داغ و مرگبار تابستان عراق را به نسیمی خنک و مطبوع تبدیل می‌کردند. شب‌ها اما، وقتی همه از شام برمی‌گشتند، بلوک جان می‌گرفت؛ بچه ها به چادرهای هم سر می‌زدند، بازی می‌کردند، حرف می‌زدند، خال‌کوبی می‌کردند یا مشروب دست‌ساز می‌نوشیدند. برخی شب‌ها من هم با گروهی از پسرها که بیرون از چادر با وسایل ابتدایی ساخته‌ دست خودشان ورزش می‌کردند، همراه می‌شدم.<br />
دمبل‌هایی از بطری‌های پرشده با شن، میله‌هایی برای بارفیکس و تمرین‌های ساده، اما با انگیزه. همراه با موسیقی غربی نوعی زندگی در تبعید، با چاشنی آزادی محدود و خنده‌های موقت. من هم بخشی از آن جمع شده بودم. احساس می‌کردم که بالاخره توانسته‌ام در این دنیای عجیب و موقتی، برای خودم تعادلی بسازم. اما آن شب همه‌چیز ناگهان فرو ریخت.<br />
در حالی که با بالاتنه‌ برهنه و شورت آبی در گرمای ملایم شبانه‌ آخر تابستان مشغول تمرین با فنر که بهمراه خودم آورده بودم، ناگهان دیدم پنج یا شش سرباز آمریکایی وارد بلوک شدند. یکی از آن‌ها درِ چوبی را گشود و با صدای بلند نامم را صدا زد. جلو رفتم و پرسیدم: &#8220;چی شده؟&#8221;</p>
<p>یکی از سربازها گفت: &#8220;تو باید از بلوک ۶ منتقل بشی. موقع ورودت اشتباهی پیش اومده و اصلاً نباید در این بلوک قرار می‌گرفتی.&#8221;<br />
در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترس‌ها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند می‌زد. به‌تازگی در این بلوک با آدم‌ها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهم‌تر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید از صفر شروع می‌کردم. نمی‌توانستم آن را تحمل کنم. با لحنی قاطع گفتم: &#8220;متأسفم. من نمی‌پذیرم. منتقل نمی‌شوم!&#8221; سربازها گفتند: &#8220;این انتخاب تو نیست. باید از دستور پیروی کنی. قوانین کمپ TIPF مشخصه. ما تعیین می‌کنیم چه کسی کجا باشه. وسایلت رو جمع کن و بیا.&#8221;<br />
تا اینجا جمعی از بچه‌ها در اطراف ما جمع شده بودند. آن‌ها نمی‌فهمیدند ما چه می‌گوییم. رو به آن‌ها گفتم: &#8220;بچه‌ها! آمریکایی‌ها می‌خوان منو زورکی منتقل کنن به یه بلوک دیگه! من نمی‌خوام برم! کمکم کنین!&#8221;</p>
<p>کم‌کم سی نفر دور ما جمع شدند. وضعیت کمی بحرانی شد. سربازها فهمیدند که در اقلیت‌اند و احتمال درگیری هست. آن‌ها نمی‌خواستند تنش بالا بگیرد. یکی‌شان گفت: &#8220;باشه. تو فعلاً منتقل نمی‌شی. ولی باید با سرگرد وایب صحبت کنی. تو دفترشه، همین بیرون.&#8221; من با رضایت گفتم: &#8220;حتماً. مشکلی نیست. من باهاش صحبت می‌کنم.&#8221; سربازها گفتند: &#8220;خیلی خوب. پس با ما بیا. نیازی نیست وسایلت رو بیاری.&#8221;<br />
و من – با شورت آبی‌ام، بالاتنه برهنه و ابزار ورزشی در دست – همراهشان شدم. با هم از در اصلی کمپ TIPF خارج شدیم. در بزرگ کمپ باز شد، از دروازه گذشتیم و وارد بخش بیرونی شدیم، جایی که بنگال‌های آمریکایی قرار داشت و گفته بودند دفتر سرگرد وایب هم آنجاست.</p>
<p>اما چیزی که بعدش رخ داد، نقشه‌ای بود… نقشه‌ای برای به دام انداختن من.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Dec 2025 07:24:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67728</guid>

					<description><![CDATA[<p>به‌محض آن‌که تصمیمم را علنی کردم، دیگر کسی با من مثل گذشته رفتار نکرد. من حالا غریبه‌ای در خاک آنها بودم. گفتند که اجازه ندارم به مقر برگردم. نه برای جمع‌کردن وسایل، نه برای خداحافظی با دوستانی که سال‌ها با آن‌ها شب را روز کرده بودم. فقط یک جمله: &#8220;تو دیگر یکی از ما نیستی&#8221;. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به‌محض آن‌که تصمیمم را علنی کردم، دیگر کسی با من مثل گذشته رفتار نکرد. من حالا غریبه‌ای در خاک آنها بودم. گفتند که اجازه ندارم به مقر برگردم. نه برای جمع‌کردن وسایل، نه برای خداحافظی با دوستانی که سال‌ها با آن‌ها شب را روز کرده بودم. فقط یک جمله: &#8220;تو دیگر یکی از ما نیستی&#8221;.</p>
<p>وسایلم را یکی از مسئولین آورد. یک کیف بزرگ مشکی، همان که از هفته‌ها پیش بی‌صدا و در خفا بسته بودم—چون ته دلم می‌دانستم روزی این لحظه خواهد رسید.</p>
<p>ماشین به راه افتاد. شب بود. تاریکی اشرف، این‌بار سنگین‌تر از همیشه حس می‌شد. به ساختمانی منتقل شدم که برایم بسیار آشنا بود؛ بخش &#8220;اسکان&#8221; همان خانه‌هایی که سال‌ها پیش در آن‌ها با خانوادم زندگی می‌کردم. خانه‌هایی با سه اتاق، یک سالن نشیمن، حمام و آشپزخانه کوچک. خانه‌هایی که پر از خاطرات کودکی بود. اما حالا، این خانه به زندان من تبدیل شده بود.</p>
<p>در خانه، تنها نبودم. یکی از فرماندهان به عنوان مأمور همراه در گوشه‌ای از سالن ساکت نشسته بود. مردی نه‌ چندان خشن، اما مأموریتش مشخص بود: مراقبت از من تا زمان انتقال.<br />
غذا، مثل بسته‌ای تحویل داده می‌شد. صبح، ظهر، شب. حق خروج نداشتم. اگر چیزی لازم داشتم—صابون، شامپو، حوله—باید یادداشت می‌کردم و به پیرمردی که از پشت در غذا می‌آورد می‌دادم.</p>
<h3>جعبه‌ای پنهان با بوی آزادی</h3>
<p>اما من، برخلاف ظاهر ساکتم، آماده بودم. در میان وسایلم، یک جعبه‌ی شیرینی بود که مادرم سال‌ها پیش برایم فرستاده بود. داخل آن، بین آب‌نبات‌ها، چیزی پنهان کرده بودم: یک دستگاه GPS.<br />
چند هفته قبل، هنگام تمیزکاری در یکی از دفاتر فرماندهان، آن را یافته بودم جی پی اس پیشرفته‌ای بود، از آن مدل‌هایی که در مأموریت‌ها استفاده می‌کردیم. وقتی دیدم دیگر از آن استفاده نمی‌شود، آن را برداشتم، قایم کردم، و حالا، در این قرنطینه‌ بدون پنجره، در پناه آن زنده ماندم.</p>
<p>روزها می‌گذشت. مأمور بی‌تفاوت، چشم از من برنمی‌داشت. اما حواسش به آنچه در پشت جلد دفترچه راهنمای GPS می‌گذشت نبود. هر روز با آن تمرین می‌کردم: موقعیتم، مسیر حرکت، حتی تاریخ را روی نمایشگر مرور می‌کردم.<br />
۴ اوت ۲۰۰۴. سه روز در انزوا گذشته بود. نه خبری از آینده، نه اطلاعی از زمان انتقال. اما بعد، یکی از روزها، صدایم زدند. گفتند که باید فرم‌هایی را پر کنم.</p>
<p>وقتی برگه‌ها را دیدم، بغض راه گلویم را بست. یکی از آن‌ها این بود: &#8220;من، امیر یغمایی، به دلیل ضعف و ناتوانی در ایستادگی، تصمیم گرفته‌ام سازمان مجاهدین خلق را ترک کنم… سازمان در تمام این مدت با من رفتار انسانی داشته و هیچ‌گونه طلب یا اعتراضی ندارم.&#8221; این‌ها کلمات من نبودند. باور من نبود. اما اگر امضا نمی‌کردم، هرگز رهایم نمی‌کردند.</p>
<p>برگه‌ای دیگر، شرایط اقامت در واحد خروج را توضیح می‌داد. برگه سوم، به &#8220;رضایت کامل&#8221; از خدمات سازمان در روزهای آخر اشاره می‌کرد. من امضا کردم. نه برای تأیید، بلکه برای رهایی. اما وقتی خواستم کیفم را بگیرم، دیدم که برخی وسایلم نیست. لباس نظامی‌ام، یک دست لباس نو و تمیز، و پوتین ‌های مشکی مارک Magnum—تنها چیزی که از هویت گذشته‌ام می‌خواستم با خود ببرم. گفتم:</p>
<p>&#8220;این‌ها مال من بود. مخصوصاً پوتین‌ها، اون‌ها رو خودم از اروپا آورده بودم.&#8221;</p>
<p>جواب آمد: &#8220;لباس سازمانیه. پوتین اجناس نظامی هست، متعلق به ماست. نمی‌تونی ببری.&#8221;</p>
<p>اما نمی‌دانستند که چیزی خیلی باارزش‌تر را با خود دارم. GPS، هنوز در کیفم پنهان مانده بود—در همان جعبه‌ی شیرینی، بین آب‌نبات ها. ساعاتی بعد، دوباره صدایم زدند. این‌بار، فرشته یگانه پشت میزی در یک اتاق نشست. همان زنی که در کودکی‌ام در پاریس مرا با فیلم‌های تبلیغاتی مجاهدین شیفته کرده بود. همان که سال قبل، همراه با مادر و جمعی از فرماندهان، مرا در نشست تحقیر و تهدید به فرستادن به ایران کرده بود.</p>
<p>اما حالا، با لبخندی مصنوعی گفت: &#8220;امیر جان، خوشحالیم که این مدت رو با ما بودی. امشب تحویلت می‌دیم به نیروهای آمریکایی. اگه چیزی خواستی، بگو.&#8221;</p>
<p>من چیزی نگفتم. لبخند زدم. و در دل گفتم: &#8220;بله، یک چیز می‌خوام… فقط این‌که، زودتر درِ این جهنم رو باز کنین.&#8221;</p>
<h3>شب گذر از مرز اشرف، و نخستین نفس در هوای بی‌صاحب</h3>
<p>شب بود. سکوتی کشدار و سنگین، قرارگاه اشرف را فرا گرفته بود. اما برای من، این شب، شب تولد دوباره بود. شب عبور. شب دل‌کندن. شب عبور از دیواری که سال‌ها در ذهنم بود، پیش از آنکه واقعاً رو‌به‌رویم بایستد.<br />
بعد از غروب، مرا از واحد خروجی صدا زدند. همان خانه‌ای که سه روز در آن مثل یک تبعیدی خاموش زیسته بودم، حالا قرار بود نقطه‌ی پایان باشد. ساکم را تحویل دادند. همان کیف مشکی‌ام که گرچه از لباس نظامی و پوتین‌ها خالی شده بود.<br />
سرباز مسلح سازمانی همراهی‌ام نکرد. فقط یک مأمور ساده، خنثی، که پدر همان احسان شریفی خائن آدم فروش بود که مرا تا در یکی از دروازه های شمالی کمپ اشرف برد. دیگر خبری از فریاد نبود، نه تهدید، نه نگاه‌های تحقیرآمیز. همه‌چیز در سکوت پیش می‌رفت، سکوتی شبیه پذیرش شکست.</p>
<p>خودرویی نظامی منتظرمان بود. من از خودرو تویوتا سازمان پیاده و سوار خودرو پر سر و صدای زره پوش امریکایی‌ها شدم. از همان اول رد پای &#8220;سرمایه داری&#8221; به شکل بطری‌های انرژی زا Gatorade دیده می‌شد، و ما راهی شدیم. مسیری کوتاه، اما در ذهن من، طولانی‌تر از هر سفری که تا آن روز رفته بودم. هر متر، فاصله‌ای بود بین من و آن سال‌های از دست‌رفته.</p>
<p>رسیدیم به نقطه‌ی تحویل. سربازان آمریکایی با لباس‌های خاکی، بی‌هیچ قضاوت، من را تحویل گرفتند. بدون فریاد، بدون طعنه، فقط طبق پروتکل.</p>
<p>وقتی از در عبور کردم، حس کردم چیزی از دوشم افتاد—یک بار، یک طناب، یک زنجیر. دروازه ورودی TIPF، جایی درست کنار همان فنس‌هایی که بارها از پشت آن چشم دوخته بودم و رؤیا بافته بودم، حالا خودم ایستاده بودم. نه دیگر یک رؤیابین، بلکه کسی که تصمیم گرفته بود.<br />
سربازی به من یک جعبه سفید داد، داخلش تی شرت خاکستری و شورت آبی. لباس رسمی کمپ TIPF. مثل لباسی که پیش‌تر، از دور تن دیگران دیده بودم. حالا نوبت من بود.</p>
<p>تغییر لباس، نماد کوچکی از یک دگرگونی بزرگ بود. پاره‌کردن پوسته‌ای که سال‌ها با آن تعریف شده بودم. پوسته‌ای که دیگر هیچ معنایی نداشت. وسایل شخصی من را با دقت یادداشت کردنند و داخل جعبه ای گذاشتند. بعد از دروازه دوم وارد محیط تیف شدیم. تیف به ۶ بلاک تقسیم بندی شده بود. من را در بلاک ۶ قرار دادند و بلافاصله چند نفر به استقبالم آمدند و من را بردند داخل چادر خود.</p>
<p>به من تختی دادند، در یکی از چادرهای سفید، درست کنار بقیه کسانی که از سازمان جدا شده بودند. بعضی‌شان خوابیده بودند. بعضی در سکوت خیره به سقف. بعضی شاید منتظر دیدن چهره‌ای آشنا در میان تازه‌واردها. جعبه‌ای پر از غذای امریکایی در کنارشان بود. یک قهوه جوش در حال قل قل کردن بود.</p>
<p>من نشستم. ساک را کنار تخت گذاشتم. فردی به اسم صادق با قدی کوتاه، موهای بور و بدنی ورزیده گفت که با پدرم آشنا هست. چند نفر در کف چادر دراز نشسته بودنند و کارت بازی می‌کردنند. روی دیوار چادر عکس زن‌های نیمه لخت از تبلیغات مجله امریکایی نصب شده بود. یک پسر جوانی به اسم علی گفت امیر این آهنگ را گوش بده. این را تقدیم به مریم رجوی کردیم.</p>
<p>&#8220;آدم‌فروش<br />
دست تو رو شده برام<br />
قصه‌ها تو بلد شدم<br />
من آدم خوبی بودم<br />
بخاطر تو بد شدم<br />
آدم‌فروش<br />
عاشق سر به راهتو کشیدی دنبال خودت<br />
هر چی که بوده بین ما<br />
بردار برو مال خودت<br />
نشون زدی برگ منو<br />
بدون که دست آخره<br />
اگه برنده هم بشی<br />
به باخت من سر به سره<br />
وقتی دیدی که سوختی<br />
رفتی و ما رو فروختی&#8221;<br />
&#8220;آره دیگه مریم رجوی هم ما وقتی دید که دیگه سوخت فرار کرد و‌ ما را فروخت.&#8221;</p>
<p>و بعد، برای اولین‌بار در سال‌ها، نفس عمیقی کشیدم—نه برای اینکه کسی ازم خواسته، نه برای اینکه بخواهم قدرت‌نمایی کنم. بلکه فقط برای اینکه می‌توانستم. چون هوای آن‌جا، نه از آنِ سازمان بود، نه از آنِ رهبری، نه از آنِ خداگونه‌های دروغین.</p>
<p>هوا، بی‌صاحب بود. و همین کافی بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 15 Dec 2025 12:27:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67566</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی از تاریک‌ترین و کمتر پرداخته‌شده‌ترین ابعاد جنایات سازمان تروریستی مجاهدین خلق، سرنوشت کودکانی است که در دهه‌های گذشته به‌ طور سیستماتیک از پدر و مادر خود جدا شدند و به کشورهای اروپایی و آمریکای منتقل گردیدند. این اقدام که تحت عناوینی چون &#8220;حفاظت از کودکان&#8221; یا &#8220;آینده‌سازی انقلابی&#8221; توجیه می‌شد، در عمل بخشی از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566">بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از تاریک‌ترین و کمتر پرداخته‌شده‌ترین ابعاد جنایات سازمان تروریستی مجاهدین خلق، سرنوشت کودکانی است که در دهه‌های گذشته به‌ طور سیستماتیک از پدر و مادر خود جدا شدند و به کشورهای اروپایی و آمریکای منتقل گردیدند. این اقدام که تحت عناوینی چون &#8220;حفاظت از کودکان&#8221; یا &#8220;آینده‌سازی انقلابی&#8221; توجیه می‌شد، در عمل بخشی از یک پروژه سازمان‌یافته و ایدئولوژیک بود که پیامدهای عمیق روانی و انسانی برای این کودکان به همراه داشت.</p>
<h3>جدایی اجباری و فروپاشی پیوندهای عاطفی</h3>
<p>جداسازی کودکان از والدین، به‌ویژه در سنین پایین، نخستین و بنیادی‌ترین ضربه عاطفی را به آنان وارد کرد. این جدایی نه بر اساس انتخاب کودک، بلکه بر مبنای تصمیم تشکیلاتی و الزامات ایدئولوژیک تراوش شده از ذهن مسموم مسعود رجوی انجام شد. کودکانی که باید در فضای امن خانواده رشد می‌کردند، ناگهان خود را در محیطی ناآشنا، بدون حضور پدر و مادر و بدون توضیح روشن درباره چرایی این جدایی یافتند.</p>
<h3>سرپرستان ایدئولوژیک و بی‌عاطفگی سازمان‌یافته</h3>
<p>بخش قابل توجهی از این کودکان به سرپرستانی سپرده شدند که خود از اعضا یا هواداران متعهد مجاهدین خلق بودند. این سرپرستان، بر اساس آموزش‌ها و دستورات تشکیلاتی، مجاز به ایجاد رابطه عاطفی عمیق با کودک نبودند. در منطق ناهنجار مجاهدین خلق، «عاطفه» امری خطرناک تلقی می‌شد که می‌توانست وفاداری ایدئولوژیک را تضعیف کند.<br />
بسیاری از کودکانی که بعدها از این ساختار جدا شدند، در شهادت‌ها و روایت‌های خود تأکید کرده‌اند که هرگز احساس تعلق، امنیت و محبت واقعی را از سوی سرپرستان خود تجربه نکرده‌اند. خانه‌هایی که باید جایگزین خانواده می‌شدند، عملاً به محیط‌هایی سرد، خشک و مبتنی بر کنترل بدل شدند.</p>
<h3>کودک‌ آزاری پنهان و آشکار</h3>
<p>بی‌عاطفگی مزمن، فشارهای روانی، تحقیر، تهدید و در برخی موارد تنبیه‌های جسمی، مصادیق روشنی از کودک‌آزاری هستند که در این بستر رخ دادند. این کودک‌آزاری لزوماً همیشه به شکل فیزیکی نبود؛ بلکه در بسیاری موارد، به‌صورت سوءاستفاده روانی، القای احساس گناه، ترس از «خیانت به آرمان» و سرکوب هویت فردی کودک اعمال می‌شد.<br />
کودکان از ابراز دلتنگی برای والدین خود منع می‌شدند و هرگونه احساس ضعف عاطفی به‌عنوان نشانه‌ای از «انحراف» یا «بورژوازی» تفسیر می‌گردید.</p>
<h3>مغزشویی تدریجی و پروژه بازگرداندن به کمپ‌ها</h3>
<p>یکی از اهداف پنهان اما کلیدی این روند، آماده‌سازی ذهنی کودکان برای بازگشت به ساختار تشکیلاتی سازمان در سنین بالاتر بود. آموزش‌های ایدئولوژیک، روایت‌های یک‌سویه از جهان، سیاه‌نمایی از خانواده و جامعه و تقدیس رهبری معلوم الحال مجاهدین خلق، به‌صورت تدریجی در ذهن این کودکان نهادینه می‌شد.<br />
در بسیاری از موارد، زمانی که این افراد به سن نوجوانی یا جوانی می‌رسیدند، با فشار روانی، تطمیع یا القای احساس «وظیفه تاریخی»، به بازگشت به کمپ‌های سازمان در عراق تشویق یا مجبور می‌شدند. این بازگشت نه از سر انتخاب آزادانه، بلکه نتیجه سال‌ها مغزشویی و تخریب استقلال فکری بود.</p>
<h3>پیامدهای بلند مدت انسانی و روانی</h3>
<p>امروز، بسیاری از جداشدگان از تروریست های موسوم به مجاهدین خلق با مشکلات عمیق هویتی، اختلالات اضطرابی، افسردگی و ناتوانی در برقراری روابط عاطفی سالم مواجه‌اند. ریشه بخش قابل توجهی از این آسیب‌ها را باید در همان دوران کودکی، جدایی اجباری، بی‌رحمی ساختاری و فقدان عشق و امنیت جست‌وجو کرد.</p>
<p>آنچه بر کودکان جداشده از خانواده در چارچوب تشکیلات منحرف مجاهدین خلق گذشته است، صرفاً یک خطای فردی یا موردی نیست؛ بلکه نتیجه یک سیستم ایدئولوژیک بسته، بی‌رحم و ضدانسانی است که کودک را نه به‌عنوان یک انسان مستقل، بلکه به‌عنوان ابزار آینده تشکیلات می‌نگریست. پرداختن به این تجربه‌ها، شنیدن صدای قربانیان و مستندسازی این واقعیت‌ها، گامی ضروری برای روشن شدن ابعاد پنهان نقض حقوق کودک در این سازمان و جلوگیری از تکرار چنین فجایعی در آینده است.</p>
<p>سالاری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566">بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پسر مسعود رجوی: چرندیات مجاهدین استدلال محسوب نمی‌شود</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67444</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67444#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Dec 2025 11:16:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67444</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمد رجوی معروف به مصطفی، فرزند مسعود رجوی و اشرف ربیعی، واکنش مجاهدین خلق به مستند سارا معین را خالی از استدلال و منطق می‌داند. مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; نخستین تجربه سینمایی سارا معین، روایت داستانی چهار نفر از کودکانی‌ست که مانند نزدیک به هزار کودک دیگر از پدر و مادرهای خود در کمپ‌های اشرف [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67444">پسر مسعود رجوی: چرندیات مجاهدین استدلال محسوب نمی‌شود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمد رجوی معروف به مصطفی، فرزند مسعود رجوی و اشرف ربیعی، واکنش مجاهدین خلق به مستند سارا معین را خالی از استدلال و منطق می‌داند. مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; نخستین تجربه سینمایی سارا معین، روایت داستانی چهار نفر از کودکانی‌ست که مانند نزدیک به هزار کودک دیگر از پدر و مادرهای خود در کمپ‌های اشرف جدا، به اروپا قاچاق شده و به خانواده‌های هوادار مجاهدین خلق در کشورهای اروپایی سپرده شدند. برخی از آن‌ها پس از رسیدن به نوجوانی دوباره به عراق برگردانده ‌شدند تا تعلیم نظامی ببینند و در خدمت سازمان مجاهدین خلق درآیند. محمد رجوی خود یکی از این هزار بود.</p>
<p>در زمستان 1402 نمایش مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; در جشنواره سالانه فیلم گوتنبرگ در سوئد با اعتراض هواداران سازمان مجاهدین خلق در داخل سالن و خارج از محل برگزاری روبه‌رو شد. دامنه اعتراض‌ها به حدی بود که پلیس مجبور به مداخله شد. ویترین سیاسی مجاهدین خلق با عنوان &#8220;شورای ملی مقاومت ایران&#8221;، هم‌زمان با اکران فیلم، آن را &#8220;نمایش ابلهانه با مزدوران وزارت اطلاعات آخوندها درباره کودکان کمپ اشرف در سوئد&#8221; دانست.</p>
<p>در پی هیاهوی مجاهدین خلق علیه فیلم، ۱۶۹ نویسنده، فیلم‌ساز، هنرمند، کنشگر سیاسی، جامعه‌شناس و&#8230; با انتشار بیانیه‌ای &#8220;از آزادی بیان کودک‌سربازان سابق در سازمان مجاهدین و دیگر کودکانی که در سال ۱۳۶۹ توسط مجاهدین از خانواده‌هایشان در اردوگاه اشرف جدا شده و به کشورهای دیگر فرستاده شدند&#8221;، حمایت کردند. چندی بعد محمد رجوی در حساب کاربری فیس بوک خود در نقد حمله‌های مجاهدین خلق به عوامل مستند کودکان کمپ اشرف چنین نوشت:</p>
<p><em>فیلم مستند کودکان کمپ اشرف که در فستیوال فیلم Gothenburg نمایش داده شد با واکنش شدید و تقریباً هیستریک سازمان مجاهدین و عناصر وابسته به آن مواجه شد. من خودم این فیلم را نگاه نکردم و در جریان جزئیات آن نیستم. اما رویکرد مجاهدین برایم بسیار کودکانه، بی پایه و بدور از هرگونه استدلال و منطق به نظر آمد. از اتهامات نخ نما و رنگ باخته مثل وزارت اطلاعات که بگذریم، آنها مدعی هستند که این فیلم سراپا دروغ و تحریف است اما حتی یک مورد فاکت مشخص اسم نمیبرند. بجای اینکه به محتوای فیلم بپردازند و از آن ایراد بگیرند، به دنبال تخریب کارگردان و بازیگران، مقایسه‌های بی ربط تاریخی و یا سفسطه‌هایی از قبیل چرا به سراغ ما آمدی و نمی‌روی در رابطه با وضعیت کودکان در جمهوری اسلامی فیلم بسازی &#8230; فکر کنم مناسب است به رهبران مجاهدین یادآوری کنیم که این قبیل چرندیات به هیچ وجه استدلال محسوب نمی‌شود و خارج از دایره محدود خودشان هیچ کس دیگری را قانع نمی‌کند. اگر واقعاا به این فیلم ایرادی وارد است، بفرمایید آن را با فاکت و نمونه مشخص بیان کنید. و البته که تا این نقطه از این کار عاجز بودید!</em></p>
<p>محمد رجوی، فرزند مشترک مسعود رجوی و همسر اولش اشرف ربیعی، تنها بازمانده درگیری خانه زعفرانیه در 19 بهمن 1360 و کشته شدن موسی‌خیابانی و اشرف ربیعی و تعدادی دیگر از تروریستهای مجاهدین بود. او بعدها به مانند دیگر کودکان مجاهدین خلق به اروپا قاچاق شد، در نوجوانی به اشرف بازگردانده شد و به استخدام ارتش به اصطلاح آزادی بخش مجاهدین خلق درآمد. او در کمپ اشرف، کمپی که به نام مادرش نامگذاری شده بود، دست به اعتراض به ساختار خفقان آور تشکیلات پدرش زد. حتی اقدام به فرار کرد و موفق نشد و تا زمان حمله آمریکا به عراق در اشرف ماند.</p>
<p>پس از حمله آمریکا به عراق و خلع سلاح مجاهدین، محمد رجوی بالاخره موفق به ترک تشکیلات و مهاجرت به اروپا شد. در نروژ اقدام به ادامه تحصیل کرد اما برای اشتغال با کارشکنی‌های مجاهدین خلق مواجه شد و حتی درگیر شکایت‌های حقوقی و قانونی شد.</p>
<p>فرزند مسعود رجوی، در زمان آغاز افشاگری‌های کودک سربازان در پی انتشار مصاحبه روزنامه آلمانی دسایت با امین گل مریمی در کنار دیگر کودک سربازان پیشین مجاهدین خلق در جلسات کلاب هاوس شرکت کرد و از مشاهدات خود و درگیری‌های قانونی‌اش با عوامل مجاهدین گفت. او بعدها از پیروزی امین گل مریمی و لوییزا هومریش در دادگاه هامبورگ حمایت کرد و دربرابر اتهام زنی‌ها و توهین‌های برخی هواداران مجاهدین خلق در شبکه‌های اجتماعی با اقتدار و بیان قدرتمند ایستادگی کرد.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<div id="attachment_67446" style="width: 610px" class="wp-caption alignnone"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-67446" class="size-full wp-image-67446" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Text-Rajavi-M.jpg" alt="نظر محمد رجوی" width="600" height="974" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Text-Rajavi-M.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Text-Rajavi-M-185x300.jpg 185w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-67446" class="wp-caption-text">نظر محمد رجوی</p></div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67444">پسر مسعود رجوی: چرندیات مجاهدین استدلال محسوب نمی‌شود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67444/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مستندی درباره سوءاستفاده از کودکان در سازمان مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67431</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67431#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Dec 2025 06:33:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67431</guid>

					<description><![CDATA[<p>طاهر آجورلو، کارگردان مستند، درباره ایده اولیه فیلم &#8220;اینجا و جایی دیگر&#8221; و در گفت‌وگو با میزان گفت: موضوع اول روی کودک سرباز بود که مربوط به سازمان مجاهدین می‌شد؛ کودکانی که فرزندان اعضای سازمان بودند. این کودکان از پدر و مادرشان جدا می‌شدند و در کشورهای اروپایی به سرپرستی قبول می‌شدند، ولی به خاطر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67431">مستندی درباره سوءاستفاده از کودکان در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>طاهر آجورلو، کارگردان مستند، درباره ایده اولیه فیلم &#8220;اینجا و جایی دیگر&#8221; و در گفت‌وگو با میزان گفت: موضوع اول روی کودک سرباز بود که مربوط به سازمان مجاهدین می‌شد؛ کودکانی که فرزندان اعضای سازمان بودند. این کودکان از پدر و مادرشان جدا می‌شدند و در کشورهای اروپایی به سرپرستی قبول می‌شدند، ولی به خاطر شرایطی که بود، از این کودکان سوء استفاده می‌شد.</p>
<p>وی افزود: این کودکان به سرپرستی گرفته می‌شدند و هزینه‌هایی بابت سرپرستی از آن کشورها دریافت می‌شد، ولی هیچ هزینه‌ای بابت این کودکان انجام نمی‌شد و همه هزینه‌ها به سازمان انتقال داده می‌شد. هزینه‌هایی که سازمان برای کارهایی که داشت انجام می‌داد و حتی فعالیت‌هایش در داخل کشور داشت، با همین روش تأمین می‌شد. این پژوهش از قبل توسط خانم ملک، که کاراکتر اصلی فیلم هم هست و نویسنده و تیم پژوهش بودند، انجام می‌شد و کلیت کار داشت جلو می‌رفت.</p>
<p>کارگردان فیلم &#8220;چکمه‌های صورتی&#8221; درباره روند فیلمبرداری گفت: کار در چند مرحله اتفاق افتاد. خانم ملک از چندین سال قبل نسبت به این موضوع پژوهش‌های انجام می‌دادند. در تکمیل صحبت‌های قبلی، موضوع مستند در روند داستان تغییراتی هم ایجاد شد؛ داستان کودک سرباز به داستان فرقه‌گونه سازمان مجاهدین تغییر یافت. اما ما به تکمیل این قضیه که مربوط به کودک سرباز بود و به داستان فرقه هم مربوط می‌شد، رجوع کردیم و پایان‌بندی مستند به این شکل انجام شد.</p>
<p>وی ادامه داد: در روند تولید هم تغییراتی ایجاد شد. برنامه‌ریزی شده بود با تعدادی از اعضای سازمان که جدا شده بودند صحبت کنیم، اما این اتفاق رخ نداد؛ دوربین‌ها نمی‌آمدند و روند تولید شرایطی ایجاد شد که بتوانیم بازیگر جایگزین کنیم، اما چنین اتفاقی هم نیفتاد، به دلیل اینکه فضای مستند از حالت واقعی خارج می‌شد. خود خانم ملک، به عنوان کاراکتر اصلی و با داشتن دیتاهایی از این دوستان، به عنوان سوژه اصلی وارد کار شدند. روند مستند به گونه‌ای بود که واقعاً فضا شهودی بود.</p>
<p>آجورلو افزود: ما هیچ وقت دنبال این نبودیم که کاراکتری ایجاد کنیم که خط به آن بدهیم یا دکوپاژ انجام دهیم، بلکه سعی می‌کردیم با شرایط موجود جلو برویم. البته خط داستانی و سناریویی هم وجود داشت که قرار بود طی این روند اتفاق بیفتد. شرایط تولید مستند پیچیده بود. زمانی که تیم پژوهش آماده اعلام کردند برای تولید، گروه‌های همزمان با تیم پژوهش شروع به همکاری کردند و شرایطی برای ضبط ایجاد شد، اما این اتفاق رخ نداد؛ هم به دلیل تغییر موجودیت موضوع و هم زمانی که برای پژوهش شکل گرفته بود.</p>
<p>کارگردان &#8220;کلاشینکف‌های آمریکایی&#8221; گفت: با این حال، این تجربه برای من یک رقم پر افتخار بود که از پارسال وارد تیم شدم و روند تولید فیلم را پیش بردم. محتوای فیلم هم خطی هست و هم می‌توان گفت مقداری ترکیبی است و فلش‌بک هم دارد، زیرا کار سازمان مجاهدین ساختاری دارد که نیازمند حساسیت است و مستند باید به اسناد موجود ارجاع دهد. با این حال، سعی کردیم روایت را به صورت خطی نشان دهیم.</p>
<p>کارگردان مستند &#8220;رسام&#8221; درباره انتخاب نام فیلم توضیح داد: این کار تیمی بود. من به عنوان کارگردان تیم انتخاب شدم، ولی کار یک کار گروهی و مشارکتی بود. انتخاب نام به دست خانم ملک بود، ولی با همفکری تیم، به این نتیجه رسیدیم که این دوگانگی که بین وضعیت کودکان سرباز وجود دارد، واقعاً روی عنوان فیلم تأثیرگذار بود. این عنوان هم وضعیت کودکان در اروپا را نشان می‌دهد و هم وضعیت آن‌ها وقتی به سن بلوغ می‌رسند و در سازمان مجاهدین وارد فضای نظامی و فرقه‌گونه می‌شوند.</p>
<p>این کارگردان درباره عوامل تولید این فیلم گفت: خانم گلناز ملک به عنوان کاراکتر اصلی، نویسنده و تیم پژوهش بودند. آقای داوود مرادیان به عنوان مشاور پروژه، خانم فاطمه جعفرزاده برنامه‌ریز و دستیار تصویربردار، و آقای جواد جاویدی به عنوان تیم پژوهش و در مرحله اول تصویربرداری همراه خانم ملک بودند. تیم ما در همین حد بود و سعی کردیم با فشردگی زمان کار را جلو ببریم، زیرا بازه زمانی محدود داشتیم.</p>
<p>کارگردان &#8220;پای دیوار مرز&#8221; درباره چالشهای این مسیر گفت: هر مستندی چالش‌های خود را دارد. وقتی تولید را شروع کردیم، زمان محدودی برای رساندن فیلم و ارائه آن به جشنواره داشتیم. برای من چالش این بود که به بلوغ فکری نسبت به موضوع برسیم و بفهمیم سرانجام فیلم به کجا ختم می‌شود. این موضوع استرس‌آور بود و بخش مهمی از کاراکترها و سوژه‌ها هم چالش‌های خود را داشتند.</p>
<p>وی ادامه داد: امکان مصاحبه با اعضای جدا شده وجود نداشت و بازیگر جایگزین نیز منتفی شد. خود خانم ملک جلو آمدند و شرایط تصویربرداری به عینه اتفاق افتاد. برخی کاراکترها و موقعیت‌ها و سوژه‌ها اگر دوباره تصویربرداری می‌شد، دیگر چنین اتفاقی رخ نمی‌داد. یکی از جذابیت‌های داستان همین بود که این اتفاق یک بار رخ داد. سعی کردیم به نحو احسن به آنچه می‌خواستیم برسیم.</p>
<p>این کارگردان درباره بخش آوینی در جشنواره سینماحقیقت گفت: من برای اولین بار امسال به عنوان کارگردان حضور پیدا کردم. نگاه کلی نسبت به فیلم‌های دیگر داشتم. دوستانی بودند که تجربه طولانی‌تر داشتند، ولی این تجربه باعث شد که استرس هم وجود داشته باشد. احساس می‌کنم سال بعد بهتر می‌توانیم عمل کنیم. این تجربه باعث افتخار بود که هم تیم پژوهش و هم دوستان این افتخار را به من دادند که حضور پیدا کنم.</p>
<p>وی درباره فیلم خود در جشنواره امسال گفت: سعی کردیم در هر مرحله استانداردهای لازم رعایت شود. از نظر موضوعی، موضوع بسیار خاص است. مستند فضایی دارد که از یک روند شروع شده و به یک نقطه ختم می‌شود و موضوعات متعدد آن می‌تواند سوژه یک مستند جداگانه باشد. حتی در مرحله تدوین، تلاش شد تا اتصالات موضوعی درست شکل گیرد.</p>
<p>کارگردان &#8220;اینجا و جایی دیگر&#8221; درباره فضای مستندسازی گفت: نگاه به فضای مستند بسیار جذاب است و ژانر مستند حرف‌های خاص خود را دارد که در کارهای داستانی کمتر دیده می‌شود. بازخورد آن برای بیننده نیز جذاب است و فضای واقعی را نشان می‌دهد. نیازمند حمایت بیشتر است، اما همین فضای محدود هم ارزشمند بود.</p>
<p>آجورلو درباره پیش بینی خود از استقبال مردم گفت: برای اینکه بازخوردها را بررسی کنیم، فیلم را برای دوستان جدا شده از سازمان و کارشناسان مرتبط پخش کردیم. فضای استرسی و جوی داشت، ولی بازخوردها مثبت بود. حتی افرادی که شناختی نسبت به من نداشتند، رضایت داشتند. امیدوارم اکران در جشنواره هم همین بازخورد را داشته باشد. موضوع بسیار فاخری است و می‌تواند مخاطب را جذب کند.</p>
<p>&#8220;اینجا و جایی دیگر&#8221; برای دریافت جایزه شهید آوینی نوزدهمین جشنواره &#8220;سینماحقیقت&#8221; رقابت می‌کند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67431">مستندی درباره سوءاستفاده از کودکان در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67431/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
