<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کودک سرباز</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودک-سرباز</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 14 Jul 2026 08:33:48 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0.2</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>کودک سرباز</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودک-سرباز</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 08:33:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69117</guid>

					<description><![CDATA[<p>زندگی در &#8220;انجمن&#8221; در این زمان، خانواده‌ هواداری که من پیش آنها بودم، ارتباط نزدیکی با مجاهدین داشتند. مجاهدین در آن زمان یک دفتر داشتند که ما به آن “انجمن” می‌گفتیم. این یک خانه بزرگ سبز رنگ در موربی بود که ما به‌طور مرتب آنجا می‌رفتیم. این خانه خیلی بزرگ و مرموز بود به‌طوری که [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>زندگی در &#8220;انجمن&#8221;</h3>
<p>در این زمان، خانواده‌ هواداری که من پیش آنها بودم، ارتباط نزدیکی با مجاهدین داشتند. مجاهدین در آن زمان یک دفتر داشتند که ما به آن “انجمن” می‌گفتیم. این یک خانه بزرگ سبز رنگ در موربی بود که ما به‌طور مرتب آنجا می‌رفتیم. این خانه خیلی بزرگ و مرموز بود به‌طوری که در برخی از بخش‌های آن قالب‌گیری‌های گچی از شخصیت‌های قدیمی مصری وجود داشت. یک پله‌ دایره‌ای شکل وجود داشت که به اتاق‌های خواب آقایان می‌رسید. سمت چپ پله‌ با شیشه‌های دایره‌ای ضخیم و رنگی تزئین شده بود که شبیه شیشه‌های کلیسا بود و در پایین پله‌ها، یک فرعون مصری با دست‌های بسته در دیوار حک شده بود. سقف اتاق خواب آقایان مثل سقف یک معدن بود که به صورت دستی حفر شده بود. در میان حفره‌های سقف، چراغ‌های کوچکی نصب شده بود که نور ملایمی می‌داد و فضای اتاق را به شکلی مرموز پر می‌کرد. در پشت خانه، یک حیاط با تاب و یک استخر بزرگ بدون آب بود. اما با این حال، یک محل عالی برای دویدن و کاوش کردن کودکان بود.</p>
<p>پدرخوانده‌ی من در آن زمان در یک فروشگاه کوچک در هالونبرگن کار می‌کرد که با مرد دیگری به نام &#8220;عزیز&#8221; همکاری داشت. این خانواده‌ای بود که من بعداً وقت زیادی را با آن‌ها گذراندم. مادرخوانده‌ام هر روز به انجمن می‌رفت چون او آشپز بود و در تهیه غذاها کمک می‌کرد. گاهی اوقات که جشن‌ها یا مناسبت‌هایی پیش می‌آمد، بسیاری از خانواده‌های حامی مجاهدین به همراه کودکان خود و هر کودکی که مجاهدین به آن‌ها اختصاص داده بودند، جمع می‌شدند و این یک فرصت برای ما بود تا همدیگر را ببینیم و وقت بگذرانیم. برخی از بچه‌های مجاهدین نیز در انجمن بودند و منتظر بودند که به خانواده‌ای اختصاص داده شوند. این خانواده‌ها از سوی مجاهدین انتخاب می‌شدند.</p>
<p>یکی از دوستانم که از کودکی در عراق همدیگر را می‌شناختیم، در دفتر مجاهدین در &#8220;موربی&#8221; زندگی می‌کرد. وقتی مجاهدین یک خانواده هوادار برای او پیدا کردند، من هم با آن‌ها رفتم تا او را تحویل خانواده بدهیم. به یک ون بزرگ سوار شدیم و به &#8220;رینکبی&#8221; رفتیم که خانواده ایرانی آنجا زندگی می‌کردند. او هیچ اطلاعی از مقصد نداشت اما به محض اینکه ماشین را زیر یک پل در &#8220;رینکبی&#8221; پارک کردیم و او خانواده جدیدش را دید که به سمت ماشین می‌آمدند، فهمید که چه چیزی در حال اتفاق است و وحشت کرد. او شروع به گریه کرد و به شدت به صندلی ماشین چسبید و فریاد زد که نمی‌خواهد به آن‌ها برود. پدرخوانده و مادرخوانده‌ام به سرعت به سمت او دویدند و تلاش کردند او را آرام کنند اما او نمی‌توانست آرام شود و همچنان فریاد می‌زد که نمی‌خواهد برود. این وضعیت به مرز غیرقابل تحملی رسید و راننده‌ای که ما را آورده بود، نزدیک بود از ادامه مسیر منصرف شود و قصد داشت کودک را دوباره به انجمن مجاهدین در &#8220;موربی&#8221; برگرداند. اما خانواده جدید توانستند او را قانع کنند که وارد خانه بشود و به او گفتند که اگر احساس ناراحتی می‌کند، نیازی به ماندن نخواهد بود. در نهایت این روش مؤثر واقع شد و آن‌ها به خانه رفتند.</p>
<p>این خاطره یکی از آن لحظات عاطفی از دوران کودکی‌ام است که به شکلی عجیب در ذهنم ثبت شده است. گویی تمام خاطرات دردناک و مربوط به جدایی، ناامیدی و دلتنگی را در خود جمع کرده‌ام. برای من، مدت‌ها طول کشید تا حس دلتنگی برای والدینم شروع به رشد کند. سال اول که به سوئد آمده بودم، آنقدر غرق در اتفاقات جدید بودم که احساسات و دلتنگی‌هایم به طور ناخودآگاه از ذهنم دور می‌ماند. مثل یک نوزاد که تلاش می‌کند همه‌ی تجربیات جدید را درک کند و تحلیل کند، برای من هم این تازه‌ واردی به سوئد فضا را پر کرده بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>همانطور که شرح داده بودم، داشتن امتیاز در تشکیلات مجاهدین، یک موهبت بود تا افراد دارای امتیاز را در برابر خیلی از مسائل داخلی مصون کند. امیر پس از جدایی از والدین، به یک خانواده ذیصلاح تحویل داده شده بود چون وی فرزند کسی بود که نه تنها در داخل مناسبات، بلکه در بیرون تشکیلات مجاهدین نیز شهرت داشت و سال‌های طولانی با اشعار خود &#8220;به مریم و مسعود رجوی &#8211; به اقدامات تروریستی مجاهدین &#8211; به عملیات‌های نظامی ارتش آزادیبخش در همکاری با صدام علیه ایران&#8221; اعتبار و مشروعیت بخشیده بود. یعنی در بُعد &#8220;تبلیغی، اجتماعی و حتی سیاسی&#8221; تأثیرات چشمگیری داشت و توانسته بود هواداران بیشتری برای سازمان مجاهدین جلب و جذب کند.</p>
<p>اما همه کودکان از این امتیاز برخوردار نبودند و به همین علت، مسئولین سازمان از هر کسی که کودکان را پذیرا می‌شد، برای سرپرستی استفاده کرده بودند. در سالیان گذشته افشا شد که برخی از این کودکان، دچار آسیب‌های روانی ناشی از نداشتن سرپرست ذیصلاح شده‌اند. آنها از سوی پدرخوانده یا مادرخوانده‌شان مورد ضرب‌وشتم و یا حتی آزار جنسی قرار گرفته بودند که سرنوشت غم‌انگیزی را برایشان رقم زده بود.</p>
<p>لازم به یادآوری است که &#8220;محمد=مصطفی&#8221; پسر مسعود رجوی که اکنون منتقد مجاهدین و پدرش است، از بهترین امکانات آموزشی و رفاهی برخوردار بود و نزد عموهای خود زندگی می‌کرد. همچنین: &#8220;اشرف&#8221; دختر مریم قجرعضدانلو و مهدی ابریشمچی – &#8220;نرگس&#8221; دختر محمود عضدانلو و شهرزاد صدر &#8211; و یا دختر مهوش سپهری و فرزند محسن رضایی و امثال آنها نیز هرکدام به این دلیل که والدین آنها مسئول سازمان بودند، از بهترین امکانات رفاهی و بهترین سرپرست برخوردار شدند، اما سرنوشت دیگر کودکان مجاهدین، چندان خوب رقم نخورد و بستگی به شانس آنها داشت که به دست چه کسانی بیفتند و همانطور که شرح دادم، گاه منجر به داشتن سرپرستانی خشن و یا متجاوز شد.</p>
<p>در میان فرزندان مسئولین، فکر می‌کنم تنها دو تن سرنوشت متفاوتی پیدا کردند. یکی از آنها &#8220;زهیر&#8221; فرزند ابراهیم ذاکری و فرزندخوانده عذرا علوی‌طالقانی بود که هنگام اعزام کودکان به اروپا 14 سال داشت، اما حاضر به ترک والدین نشد و در عراق ماند. مسعود رجوی از این مسئله استقبال کرد و با خوشحالی او را از مدرسه به یگان‌های رزمی منتقل کرد. زهیر در فروردین 1390، به بهانه &#8220;حفظ اشرف&#8221; برای مقابله با پلیس عراق به صحنه نبرد اعزام شد و جان باخت. شعار &#8220;اشرف حفظ شرف&#8221; و یا &#8220;چو اشرف نباشد تن من مباد&#8221;، از سوی سازمان مجاهدین تولید شد تا به این بهانه، از جان مسعود رجوی حفاظت شود. عاقبت هم وقتی دولت عراق و آمریکا پذیرفتند که مسعود را در امنیت کامل به خارج عراق منتقل کنند، این شعار فریبکارانه از یاد رفت. زهیر را از نزدیک می‌شناختم، شخصیتی آرام و متواضع داشت و در چشمانش می‌شد غمی عمیق ناشی از جدایی پدر و مادر اصلی‌اش را دید. مادر اصلی را از کودکی ندیده بود و پدرش نیز قبل از سقوط صدام دچار تومور مغزش شد و فوت کرد. به این ترتیب، از کودکی، مادر اصلی و در جوانی پدرش را از دست داد و پس از آن هم خودش قربانی حفظ جان مسعود شد.<br />
کودک دیگری که به او اشاره می‌کنم &#8220;رحمان&#8221; فرزند محمدرضا منانی و دکتر معصومه بلورچی است که هر دو از مسئولین سازمان هستند. رحمان سال 1361 زمانی که تنها 3 سال داشت از ایران به پاریس منتقل شد و در 7 سالگی نیز از آنجا به عراق برده شد تا در مدرسه اشرف آموزش ببیند. اما در آنجا هم چندان باقی نماند و در 11 سالگی که طلاق‌های اجباری و بعد جنگ کویت کلید خورد، از والدین خود جدا و به دانمارک منتقل شد تا در آنجا تحصیل کند. ولی سرنوشت برای رحمان چیز دیگری رقم زده بود. به همین خاطر هنوز به سن قانونی نرسیده، مجدداً با فریبکاری سازمان به عراق اعزام شد تا تبدیل به &#8220;کودک‌سرباز&#8221; رجوی شود. سقوط صدام او را به دنیای دیگری از جنگ و گریز کشانید. تشکیلات مجاهدین، برای حفظ جان مسعود، او را نیز همچون زهیر به درگیری با پلیس عراق وادار کرد. هرچند رحمان از این درگیری‌ها جان سالم به‌در برد، اما وی در حمله معارضین عراقی به قرارگاه اشرف کشته شد تا داغ ننگ دیگری بر پیشانی مسعود حک شود. همان کسی که صدها عضو مجاهدین را به کشتن داد تا خودش با زدوبند بین آمریکا، سازمان ملل و دولت عراق، در امنیت کامل از عراق خارج شود و در خفا به زندگی سیاه خود ادامه دهد.</p>
<p>همانگونه که اشاره کردم، بقیه کودکان مجاهدین از امتیازی که امیر و یا سایر فرزندان مسئولین برخوردار بودند، سهمی نداشتند و گرفتار سرپرستان ناشایست شدند. &#8220;عاطفه سبدانی&#8221; از زمره کودک‌سربازانی است که پس از تحویل داده شدن به سرپرست ناشایست، بارها از سوی ناپدری مورد آزارجنسی قرار گرفته بود. وی در زندگی‌نامه خود که با عنوان &#8220;دست‌هایم در دست خودم&#8221; منتشر شده، به این خاطرات تلخ اشاره دارد و در بخشی از آن می‌گوید:</p>
<p>&#8220;اگر دکتر شخصیتی دارد که شما را به یاد کسی می‌اندازد که به شما تجاوز کرده، با شما بدرفتاری کرده، زندگی‌تان را خراب کرده است، پس فقط باید آن را قورت دهید. من هرگز از تزریق نترسیدم و نه از چاقوهایی که به بدنم بریدند. اما من از مردی می‌ترسم که بدن برهنه و عریانم را با دستان خشن خود لمس کند. در چنگ او باشم و دوباره تحت قدرت او. دوباره نگاهش را به برهنگی ام حس کنم. دوباره احساس ناتوانی. دوباره احساس کنم نفسم بند آمده. دوباره احساس کنم که چگونه بی‌اختیار می لرزم. دوباره&#8230;</p>
<div id="attachment_62541" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-62541" class="wp-image-62541" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13.jpg" alt="عاطفه سبدانی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-768x432.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-390x220.jpg 390w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-62541" class="wp-caption-text">عاطفه سبدانی</p></div>
<p>من از چاقو نمی‌ترسم! من می‌خواهم فریاد بزنم: این تو هستی که ازش می‌ترسم! چون اگر آنقدر خوب بود که حتی فرصت فکر کردن به چاقو را داشتم. در عوض، نگاه و دست‌های مردی را می‌بینم که بارها مرا به زیر آورد، حتی با اینکه همیشه می‌دانستم اشتباه است. مدت‌ها قبل از اینکه بدن من شکل بگیرد و این هنوز یک آرزو برای مرد بود. نر با موهای سیاه، بینی کج و کک و مک. چیزی که در همه جای اطراف ما وجود دارد، به ویژه در میان پزشکان ما. اما به من زنگ زدند و حاضر شدم. من کی هستم که بگویم بدنم از ضربه دست و چشمانش می لرزد نه از چاقویی که به من می کند؟ مسئولیت مراقبان سلامت چیست برای ما که از نگرانی‌های دیگر می‌لرزیم و آرزو کرده‌ایم که لطفاً به من دکتر دیگری بدهید تا بدنم را لمس کند&#8230;&#8221;</p>
<p>بله، امیر بسیار شانس آورده بود که پدرش در مناسبات مجاهدین شهرت داشت و زوج رجوی نمی‌توانستند هرکاری دوست دارند با فرزندش انجام دهند، اما همه کودکان از این موهبت برخوردار نشدند و زندگی آنها با سختی و درد گذشت.</p>
<h3>پرواز به پاریس و دیدار با پدر</h3>
<p>تابستان سال ۱۹۹۶ (1375) آمد، تابستانی که منتظرش بودم. آن تابستان قرار بود برای اولین بار پس از بازگشت پدرم از عراق به پاریس، به دیدارش بروم و کل تابستان را با او سپری کنم. ماجرا از فرودگاه آرلاندا آغاز شد. پدرخوانده‌ام همراه من آمد و مرا به یکی از کارکنان فرودگاه تحویل داد، چون تنها ۱۳ سال داشتم و قرار بود به تنهایی سفر کنم. آن شخص به خوبی از من مراقبت کرد و از جمله پرسید: «تا حالا پرواز کردی؟» در واقع من تا آن زمان چندین بار پرواز کرده بودم، از جمله وقتی شش ساله بودم و به سوئد می‌رفتم.<br />
وقتی وارد هواپیما شدم، مرا به مهمانداران سپردند و برای سرگرمی‌ام چند اسباب‌بازی و دفتر نقاشی به من دادند. در طول پرواز، یکی از مهمانداران آمد و پرسید که آیا دوست دارم کابین خلبان را ببینم، جایی که خلبان‌ها نشسته‌اند؟ طبیعتاً با اشتیاق قبول کردم. با ورود به کابین، با تعجب دیدم که خلبان و کمک‌خلبان به صندلی‌هایشان تکیه داده و از سفر لذت می‌برند. وقتی پرسیدم که چگونه هواپیما را هدایت می‌کنند، خلبان پاسخ داد: «در حال حاضر روی حالت “خلبان خودکار” است و ما واقعاً فقط برای بلند شدن و فرود هواپیما به مداخله نیاز داریم.» پس از مدتی مهماندار گفت بهتر است به صندلی‌ام برگردم تا خلبان‌ها به کارشان برسند، هرچند معلوم نبود دقیقاً چه کاری انجام می‌دادند؛ صحبت و چای‌خوردن یا هدایت هواپیما.</p>
<p>وقتی به فرودگاه شارل دوگل رسیدم، پدرم به استقبالم آمد. فرودگاه شلوغ بود و فضای آن با تاکسی‌هایی که بیرون منتظر مسافران بودند و راننده‌هایی که فریاد می‌زدند، حس عجیبی داشت. تضاد زیادی با فرودگاه آرام استکهلم داشت. ما با قطار به مرکز پاریس رفتیم و سپس با تعویض قطار به منطقه «سِرژی» در حومه شهر پاریس رسیدیم، که بسیار مرتب به‌نظر می‌رسید.</p>
<p>سرژی یک منطقه معمولی برای طبقه متوسط بود، با مغازه‌های معمولی و بانک‌هایی که در خیابان‌های اطراف ایستگاه قطار دیده می‌شدند. آنجا یک استخر بزرگ و یک مرکز خرید به نام «تروآ فُنتِن» وجود داشت که زنجیره بزرگ فروشگاهی به نام «اوشان» نیز در آن بود. ما به آپارتمان پدرم رفتیم که نزدیک این مرکز خرید بود. ساختمان مرتب و با استانداردهای خوب بود. آپارتمان شامل یک اتاق نشیمن، دو اتاق خواب و یک آشپزخانه کوچک بود.</p>
<p>اتاق نشیمن بیشتر شبیه دفتر کار مجاهدین بود تا یک اتاق نشیمن معمولی. دیوارها با قفسه‌هایی پر از نوارهای کاست پوشیده شده بود. در یک گوشه، یک میز کار، یک استودیوی ضبط کوچک و یک قاب عکس با تصویر مسعود رجوی قرار داشت. همچنین یک میز پلاستیکی قدیمی، چند صندلی پلاستیکی، دو دوچرخه که به درِ بالکن تکیه داده شده بودند، و یک دستگاه قایقرانی وجود داشت.</p>
<p>پدرم توضیح داد که اینجا یک استودیوی کوچک رادیویی است که برای ضبط مطالب مجاهدین استفاده می‌شد. او همچنین گفت که تمام وسایل خانه، از جمله دو تلویزیون سیاه و سفید، از خیابان جمع‌آوری شده بودند، جایی که مردم معمولاً وسایل قدیمی‌شان را می‌گذاشتند. برایم جالب بود که آنها توانسته بودند کل آپارتمان را با وسایل «رایگان» پر کنند. پدرم آپارتمان را با مردی به نام «حمیدرضا طاهرزاده» شریک بود؛ یک موسیقیدان و استاد ساز «تار». او همچنین ویولن می‌نواخت و از حامیان قدیمی مجاهدین بود. طاهرزاده گاهی به پایگاه‌های نظامی مجاهدین می‌آمد و با لباس یونیفرم آنها موسیقی می‌نواخت. او در بسیاری از آهنگ‌های مجاهدین که پدرم نوشته بود، از جمله ترانه معروف «بهار بزرگ» شرکت داشت. با این حال، در آن زمان، او به ندرت در خانه بود و اغلب در سفر بود و برای مجاهدین کار می‌کرد. در مدتی که من آنجا بودم، از اتاق او استفاده می‌کردم.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>امیر اشاره‌ای به علت حضور پدرش و طاهر در پاریس نکرده است، چون در خردسالی از عراق به اروپا منتقل شد و از آنچه بلافاصله پس از جنگ کویت در مناسبات مجاهدین رخ داد مطلع نبود و در عالم کودکی فقط جدایی از والدین را حس می‌کرد. پس از جنگ کویت، بسیاری از کسانی که تا آن زمان توانسته بودند زیر چتر همگانی نشدن مباحث &#8220;انقلاب ایدئولوژیک&#8221;، از اثرات &#8220;جدایی زن و شوهر&#8221; در امان بمانند و سازمان با آن &#8220;کجدار و مریز&#8221; برخورد می‌کرد، اینک می‌بایست با آن مواجه می‌شدند و در عمل نیز پایبندی خود به انقلاب مریم را به اثبات می‌رسانیدند.</p>
<p>نکته مهم: پس از حمله آمریکا به عراق و تسلیم شدن صدام، جنگ گسترده‌ای رخ داد که در آن حدود 90% زرهی‌های عراق و 70% ارتش صدام متلاشی شد. اگر مسعود به کمک صدام نیامده بود، فرصت زیادی برای ادامه قدرت نداشت. چنین وضعیتی زمینه‌ساز ناامنی گسترده در عراق شد و بدنبال آن وضعیت اقتصادی مردم عراق نیز از هم پاشید و شرایط سختی را نیز برای مجاهدین رقم زد. جیره‌بندی شدن مواد غذایی و بهداشتی، بخش اندکی از اثرات شکست صدام در مناسبات سازمان بود. برای اولین بار مجاهدین در معرض ترورهای متنوع از سوی معارضین عراقی قرار گرفتند و دیگر امکان تردد آزاد در بغداد را نداشتند. حملات مختلف موشکی و خمپاره‌ای به مقرهای مجاهدین نیز در این دوران شروع شد. چنین وضعیتی، نه تنها برای بدنه سازمان، بلکه برای بخشی از مسئولین مدار دوم سازمان هم قابل تحمل نبود و پیش از این شرح دادم که ریزش‌ها را وسعت داد.</p>
<p>جدایی کودکان از والدین باعث شد که خانواده‌های صاحب فرزند دیگر نتوانند به بهانه دیدن کودکشان، با همسرِ «مطلقه» در ارتباط باشند و عملاً باید برای همیشه جدایی کامل از همسر را تجربه می‌کردند. برخی زن و شوهرهای بدون فرزند نیز به این خاطر که هنوز طلاق همگانی نشده بود –و یکی از طرفین از این قضیه مطلع نبود- اجازه داشتند با یکدیگر در ارتباط باشند تا طرف مقابل متوجه طلاق غیابی نشود. اما پس از جنگ کویت که قرار شد کل نفرات وارد مبحث طلاق از همسر و پیوند با رهبر عقیدتی شوند و مناسبات مجاهدین تهی از افراد متأهل باشد، این زن یا شوهرها هم باید برای همیشه دیدار با همسر را وداع می‌گفتند و قید او را می‌زدند. در نتیجه، شرایط سختی بر تمامی خانواده‌ها حاکم ‌شد که خارج از تحمل برخی از آنها بود.</p>
<p>در این میان، نفرات مجرد مشکل جدی نداشتند چون طلاق آنها ذهنی بود نه عینی. مشکل اصلی آنها در این دوران، شرایط رو به وخامت عراق و نداشتن چشم‌انداز سیاسی/امنیتی و رفاهی بود. در چنین شرایطی، بخش قابل توجهی از نیروها ریزش کردند. البته وضعیت کسانی که از کشورهای غربی به عراق منتقل شده بودند، تا حدودی بهتر به نظر می‌رسید و امکان انتقال آنان به کشوری که در آن تابعیت داشتند فراهم بود. آن «امتیازی» که قبلاً به آن اشاره داشتم، در اینجا هم خود را نشان می‌داد.</p>
<p>اسماعیل وفایغمایی و حمیدرضا طاهرزاده از زمره کسانی بودند که امتیاز خوبی در این زمینه داشتند. یعنی هردو دارای شهرت و هنر بودند و تابعیت فرانسوی هم داشتند. به همین علت، در کشاکش انتقال مریم به فرانسه، این دو را نیز به آنجا منتقل کردند تا شرایط سخت عراق و مبحث طلاق علی‌الدوام باعث بریدگی و ایجاد چالش برای سازمان نشود، ضمن اینکه مسعود می‌توانست از شهرت و هنر آنها در اروپا استفاده کند. حضور آنها کنار مریم که خود را رئیس‌جمهور در تبعید به حساب می‌آورد، زمینه‌ساز جذب برخی از هنرمندان و ایرانیان به‌سوی او می‌شد.</p>
<h3>نحوه‌ی آشنایی با طاهر و اسماعیل:</h3>
<p>به دلایلی که در ادامه شرح می‌دهم، لازم می‌بینم شرح مختصری از تاریخچه آشنایی خود با این دو هنرمندِ سابقاً دوست که امروز در دو جبهه متضاد با یکدیگر قرار گرفته‌اند بدهم. آشنایی نزدیک من با حمیدرضا طاهرزاده به چند روز پیش از عملیات فروغ جاویدان برمی‌گشت که او را از فرانسه به عراق آوردند و در تیپ رزمی ما به فرماندهی &#8220;فاطمه رمضانی&#8221; سازماندهی کردند. آن زمان من فرمانده کاسکاول –تانک چرخدار- در آن تیپ بودم. فاطمه رمضانی –سرور- از طاهر پرسیده بود که آیا رانندگی بلد است؟ و چون جواب مثبت داده بود، او به‌عنوان راننده کاسکاول به یگان ما فرستادند و برای تمرین بردند. تانکی که او راننده‌اش شد، قبل از ورود به مرز خسروی از کار افتاد و حمیدرضا –طاهر- مجبور شد به گردان پیاده ملحق شود. آخرین بار که او را در عملیات دیدم، جلوی بیمارستان اسلام‌آباد روی یک برانکارد دراز کشیده بود. البته وقتی به قرارگاه اشرف بازگشت سالم بود. فکر کنم حدود یکسال در همان تیپ به کارهای فرهنگی و نظامی مشغول بود و سپس او را به ستاد تبلیغات در قرارگاه بدیع‌زادگان اعزام کردند و چندی پس از جنگ کویت به فرانسه رفت. در این پروسه، رابطه دوستانه و نزدیکی بین من و حمیدرضا طاهرزاده بوجود آمده بود.</p>
<p>پس از جنگ کویت، طاهر نیز مثل بقیه مجاهدین وارد نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های تشکیلاتی کردند. یادم هست در یکی از نشست‌ها که مسعود برگزار کرده بود، طاهر برخاست و از انقلاب مریم دفاع کرد و گفت &#8220;من برخلاف خیلی‌ها، هیچگاه در مورد خواهر مریم افکار لوش و لجن به ذهنم نزده است و&#8230;&#8221; آنگاه راجع به یکی از زنان مجاهد کشته شده در فروغ جاویدان سخنانی احساسی و رویایی ادا کرد و گفت &#8220;آن خواهر قبل از اعدام گفته بود: ای آفتاب سلام مرا به برادر مسعود برسان!&#8230; و من خیلی از این قضیه دچار تحول شدم و به عظمت آن خواهر که در لحظات اعدام به یاد برادر مسعود بوده غبطه خورده‌ام و&#8230;&#8221; سپس شعری را که به یاد او دکلمه کرد که بعدها آنرا به صورت ترانه خواند: &#8220;توی کوله‌پشتی‌هاتون، نیگا کن سحر آوردین، تو سفیر قدماتون، نیگا کن سحر آوردین&#8221;. البته نه طاهر و نه هیچیک از مجاهدین از خود نپرسیدند که اگر آن زن مجاهد در عملیات اسیر و بعداً در زندان اعدام شده باشد، چه کسی زمزمه و سلام او به آفتاب را قبل از اعدام شنیده و به گوش مسعود و مریم رسانیده است؟<br />
با وجود این سخنان احساسی و شعارگونه، مسعود هیچ استقبالی از کلام طاهر نکرد که واضح بود تملق‌گویی برای مریم، از سوی مسعود جدی گرفته نشده است. دوسال بعد که حمیدرضا به فرانسه رفته بود، مسعود در یک نشست درونی گفت &#8220;طاهر که اینهمه اصرار داشت از زن و زندگی و تار طلاق گرفته تا با من ازدواج کند، آخرش معلوم شد که با تارِ خودش ازدواج کرده است –نقل به مضمون.&#8221;</p>
<p>از کلام مسعود فهمیدیم که طاهرزاده هم نتوانسته شرایط عراق و مناسبات مجاهدین در عراق تحمل کند و او را به خارج اعزام کرده‌اند و دیگر عضو مجاهدین نیست بلکه عضو شورای ملی مقاومت است. بعد از آن طاهر هیچگاه در عراق حضور نداشت و فقط چند سفر به همراه سایر اعضای شورا به آنجا داشت تا در جلسات شرکت کند. در یکی از همین سفرهای تفریحی به عراق، یکبار با من مواجه شد. خیلی شنگول به نظر می‌رسید -بچه‌ها با طعنه می‌گفتند اگر ما هم مثل او مشغول خوشگذرانی در پاریس بودیم، همینطور سرحال می‌شدیم&#8230; به هرحال با دیدن من خوشحال شد و مثل همیشه با شوخی مرا &#8220;کاکو شیرازی&#8221; صدا زد و از اوضاع پرسید. من که در آن ایام تحت برخوردهای تشکیلاتی قرار داشتم، چندان سرحال نبودم. به همین خاطر به من گفت &#8220;کاکو زیاد سرحال نیستی&#8221; و بعد با خنده و طعنه گفت: &#8220;درگیر بحث‌های انقلاب هستی؟&#8221; جواب او را با لبخندی تلخ دادم. و این آخرین دیدار ما در عراق بود.<br />
امیر نوشته که &#8220;طاهرزاده گاهی به پایگاه‌های نظامی مجاهدین می‌آمد و با لباس یونیفرم آنها موسیقی می‌نواخت&#8221;. اما همانطور که شرح دادم، حمیدرضا از عملیات فروغ جاویدان تا مدتی پس از جنگ کویت در پایگاه‌های مجاهدین حضور داشت و عضو سازمان مجاهدین و ارتش آزادیبخش محسوب می‌شد نه اینکه میهمان باشد و گاهی سر بزند. اما پس از آنکه نتوانست شرایط دشوار عراق و انقلاب ایدئولوژیک و طلاق اجباری را تحمل کند، به عضویت شورا درآمد و به فرانسه منتقل شد تا به شیوه دیگری تحت امر مجاهدین و در خدمت مریم باشد. از آن پس، گاه و بیگاه برای جلسات شورا به عراق منتقل می‌شد و برای تفنن و تبلیغات تار و ویولون هم می‌نواخت.<br />
مجاهدین، به اعضای شورا از جمله کسانی چون طاهرزاده و اسماعیل وفایغمایی، به دیده‌ عناصری مفتخور نگاه می‌کردند که در خارج مشغول گذران زندگی می‌باشند. البته چنین تصوری را خود مسعود در ذهن آنها کاشته بود. وی اگرچه با اعضای شورا محترمانه برخورد می‌کرد تا جدا نشوند، اما آنها را فقط ابزار پیشبرد امور سیاسی خود می‌دید و در نشست‌های داخلی، زیرآب آنها را می‌زد و نظرش این بود که اگر ما اینها را حفظ نمی‌کردیم، رژیم آنها را بلعیده بود!<br />
&#8230;<br />
آشنایی‌ام با اسماعیل نیز به چند ماه قبل از جنگ کویت که به ستاد سیاسی -بدیع‌زادگان- منتقل شده بودم بازمی‌گردد. البته او را هم مثل طاهر از سال‌ها قبل می‌شناختم ولی تماس نزدیک نداشتم. اولین بار در کتابخانه بدیع‌زادگان با اسماعیل مواجه شدم و به او سلام کردم. مسئول کتابخانه مرکزی بود و به آنها رسیدگی می‌کرد و در همان محل شعر و ترانه می‌سرود. در این دیدار، او را یک شخصیت خشک و بی‌روح که با هرکسی پیوند نمی‌خورد یافتم. بویژه با کسانی چون من که فاصله سنی زیادی با او داشتم. انگار تمام روح و روان خود را درون شعرهایش می‌ریخت، چون شعرها و سروده‌های رزمی او را خیلی دوست داشتم.</p>
<p>بدیع‌زادگان محل استقرار ستادهای سیاسی و تبلیغات -با مسئولیت ثریا شهری و سهیلا صادق- و همچنین محل زندگی مسعود و مریم بود. بعد از ورودم به این قرارگاه به همراه 3 نفر دیگر، ثریا شهری ما را صدا زد و گفت &#8220;می‌خواهیم شما را به فرانسه بفرستیم تا جایگزین کسانی شوید که هنوز انقلاب نکرده‌اند و الان دنبال انجام کارهای قانونی آن هستیم. به همین خاطر فعلاً به بخش حفاظت می‌روید و در آنجا کار می‌کنید&#8221;. مسئول بخش دژبانی و حفاظت از بدیع‌زادگان &#8220;مهران صادق&#8221; بود که همزمان مسئولیت رادیو صدای مجاهد نیز برعهده داشت. وی معاون سهیلا صادق محسوب می‌شد که مسئول کل ستاد تبلیغات بود.</p>
<p>به‌دلیل حضور دائم مسعود و مریم در آن مقر، به‌همراه داشتن اسلحه برای ساکنین قرارگاه ممنوع بود و فقط تیم‌های حفاظت اجازه حمل سلاح داشتند. حتی مسئولین سازمان نیز هنگام ورود می‌بایست سلاح خود را به ما تحویل می‌دادند&#8230; عصرها بچه‌های حفاظت تمرین و ورزش داشتند. در همان ساعات، اسماعیل و حمیدرضا را می‌دیدم که دونفره در سطح قرارگاه می‌دوند و ورزش می‌کنند. مشخص بود که رابطه دوستانه و نزدیکی با هم دارند. گویا به همین خاطر در پاریس هم سازمان یک خانه مشترک به آنها داده بود.<br />
*نکات فوق را از این منظر شرح دادم که امیر در آن زمان از پشت پرده‌ حضور پدرش و حمیدرضا طاهرزاده در فرانسه مطلع نبود و تصور می‌کرد که سازمان به آنها مأموریت داده تا در آنجا باشند. اما آنها نه به‌خاطر مأموریت سازمانی، بلکه بخاطر عدم تحمل شرایط موجود در قرارگاه اشرف، از جمله &#8220;همگانی شدن طلاق‌های اجباری، نامتعین بودن وضعیت عراق، بی‌چشم‌انداز بودن وضعیت مجاهدین پس از جنگ کویت، و همچنین اختلاف‌نظرهای تشکیلاتی&#8221; به آنجا فرستاده شده بودند. طبعاً این شرایط دشوار شامل همه مجاهدین می‌شد و بسیاری هم متناقض بودند، اما جرأت طرح آنرا نداشتند چون با واکنش شدید و اتهامات مختلف از جمله بریدگی از مبارزه مواجه می‌شدند و عاقبت آنها سرکوب در نشست‌ها، زندانی شدن و گاه قتل‌های پنهان بود. انتقال کسانی چون طاهر و اسماعیل به فرانسه، ناشی از همان امتیازی بود که قبلاً شرح دادم و همگان از آن امتیازات برخوردار نبودند.</p>
<p>مسئولین و هنرمندان دیگری هم بودند که در آن زمان به اروپا اعزام شدند. برای نمونه &#8220;حسین فرشید&#8221; یکی از نمایشنامه نویس‌های سازمان بود که نتوانست شرایط را تحمل کند و چون شهرت داشت و همسر و دخترانش هم در مناسبات بودند، مورد برخورد سخت قرار نگرفت و به فرانسه منتقل شد تا در آنجا به عنوان یک عضو شورا در کنار مریم باشد. من چندماه پس از ورودم به عراق، در قرارگاه حنیف‌ -بدیع‌زادگان- با او و خانواده‌اش آشنا شدم و چون سن زیادی نداشتم هر 4 نفر مرا دوست داشتند و گاه در کنار هم شام می‌خوردیم. همسر و دو دخترش بسیار مهربان بودند. همسرش از کادرهای پزشکی بود و در بخش امداد کار می‌کرد و بچه‌ها در مدرسه تحصیل می‌کردند، اما پس از جنگ کویت هر دو دختر به‌عنوان کودک‌سرباز به بخش نظامی منتقل شدند. زمانی که حسین فرشید به اروپا منتقل شد، در نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک، به آنها تلقین شده بود که پدرشان بخاطر «زن» سازمان را ترک کرده است. یادم هست که دختر کوچکتر در یک نشست همگانی پشت میکروفن قرار گرفته بود و مسعود با او گفتگو می‌کرد و او هم طبق تلقین‌های مسئولین، در مورد پدرش گفت که &#8220;او مشکل زن داشت&#8221;!. به این معنا که پدرش چون نتوانسته طلاق ایدئولوژیک را تحمل کند و بدون زن بماند از سازمان بریده و در اروپا ساکن شده است!</p>
<p>انداختن خانواده‌ها به جان یکدیگر و ایجاد نفرت بین آنها، بخشی از سیاست ضدانسانی و ضداخلاقی مسعود و مریم رجوی، برای محقق کردن طلاق‌های تشکیلاتی بود. در نشست‌های متعدد، مسعود زنان و یا مردان متأهل را صدا می‌زد تا در برابر جمع، علیه همسران خود گزارش بخوانند و از آنها به بدی یاد کنند. به این ترتیب، وی موفق شد بسیاری از زن و شوهرها که همدیگر را دوست داشتند، از یکدیگر متنفر و دور کند. در مورد والدین و فرزند هم این قضیه حاکم بود.</p>
<div id="attachment_69118" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69118" class="size-full wp-image-69118" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei.jpg" alt="طاهرزاده، فرشید، یغمایی" width="700" height="279" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei-300x120.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69118" class="wp-caption-text">طاهرزاده، فرشید، یغمایی</p></div>
<p>ادامه خاطرات امیر: تابستان 1996 در پاریس پر از شادی و ارتباطات بود. برخی روزها به یکی از مراکز اصلی مجاهدین در &#8220;سرژی سنت کریستف&#8221; می‌رفتیم. این مرکز به نام «صد» (به معنای ۱۰۰ در فارسی) شناخته می‌شد. ساختمانی بزرگ با حیاط وسیع و درب‌های الکتریکی بود. در طبقه پایین، راهروهایی طولانی وجود داشت که در آن اعضای شورای ملی مقاومت دفتر داشتند. در طبقه پایین، فضای بزرگی در کنار آشپزخانه وجود داشت که شبیه یک انبار بزرگ با کف بتنی بود. اینجا جایی بود که اعضای مجاهدین در پاریس جلسات ایدئولوژیک خود را با رهبران بلندپایه‌شان برگزار می‌کردند. در طبقه بالایی، اتاق‌های کاری اعضای مجاهدین بود که فضای شخصی کمتری داشت و بیشتر به‌صورت محیط‌های کاری مشترک طراحی شده بود. برای مثال، اتاقی بزرگ با تجهیزات پیشرفته برای تدوین فیلم‌هایی که توسط سازمان تهیه شده بودند، وجود داشت.</p>
<p>من بیشتر وقتم را در طبقه پایین می‌گذراندم، جایی که پدرم با همکارانش از جمله &#8220;سرهنگ معزی&#8221; وقت می‌گذراند. سرهنگ معزی، در دوران شاه یکی از ماهرترین خلبانان نیروی هوایی ایران بود. او در آمریکا آموزش دیده و ۲۳ سال خدمت کرده بود. همان خلبانی که در سال ۱۹۸۱ مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر، رئیس‌جمهور برکنار شده ایران، را از ایران به پاریس پرواز داد.<br />
این تابستان با فعالیت‌های مختلفی سپری شد؛ گاهی به مرکز اصلی (صد) می‌رفتیم، گاهی مریم به آپارتمان ما می‌آمد یا ما به آپارتمان آنها می‌رفتیم. گاهی برای خرید به فروشگاه بزرگ &#8220;اوشان&#8221; در مرکز خرید &#8220;تروآ فنتن&#8221; می‌رفتیم. پارکی نزدیک آپارتمانمان بود که من و پدرم در آنجا با هم می‌دویدیم. روزهای یکشنبه، حامیان مجاهدین در این پارک جمع می‌شدند و فوتبال بازی می‌کردند. به نظر می‌رسید که این تجمعات بخشی از برنامه‌های منظم مجاهدین بود تا اعضا و حامیانشان حتی خارج از جلسات رسمی هم با یکدیگر ارتباط داشته باشند.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>امیر در اینجا به دو نکته قابل توجه دیگر اشاره دارد:</p>
<p>الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه &#8220;سرژی سن کریستف!&#8221;<br />
ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارک‎های جنگلی و خورد و خرید در فروشگاه‌های معروف پاریس!</p>
<p>**الف: مجاهدین در پاریس نیز همچون عراق اقدام به تأسیس پایگاه‌های متعدد کرده بودند. مهمترین و قدیمی‌ترین پایگاه آنها در اور-سور-واز فرانسه، واقع بود. این پایگاه در ابتدا یک خانه متعلق به دکتر صالح رجوی بود، اما پس از آنکه مسعود و ابوالحسن بنی‌صدر از ایران فرار کردند، در آنجا مستقر شدند و آنگاه خانه‌های پیرامون نیز یکی یکی خریداری گشت و در نهایت به یک قلعه بزرگ مبدل شد که ژاندارمری فرانسه از آن حفاظت می‌کرد. به مرور مکان‌های دیگری هم در اطراف اورسورواز خریداری و یا اجاره شد که شخصیت‌های برجسته مجاهدین و شورا در آن مستقر می‌شدند. منطقه سرژی در حومه پاریس، بیشترین پایگاه را در خود جای داده که بزرگترین آن مقری است که امیر در مورد آن صحبت می‌کند.<br />
این پایگاه‌ها کاربری‌های متعددی داشتند: برخی مکان‌ها برای استقرار نفرات و سرپل‌های ارتباطی، و برخی دیگر برای تولید برنامه‌های ماهواره‌ای و برگزاری میهمانی، نشست، فعالیت جاسوسی، و برخی نقاط هم به‌عنوان انبار تدارکات و غیره استفاده می‌شد. تصاویر بیرونی پایگاه بزرگ اور-سور-واز نشان می‌دهد که مجاهدین چگونه آنرا تبدیل به یک قلعه مخوف امنیتی کرده‌اند.</p>
<div id="attachment_69119" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69119" class="size-full wp-image-69119" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026.jpg" alt="اور-سور-واز فرانسه" width="700" height="363" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026-300x156.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69119" class="wp-caption-text">اور-سور-واز فرانسه</p></div>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>همان کابوس قدیمی اعضای پیشین مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 10:24:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69047</guid>

					<description><![CDATA[<p>دیشب دوباره همان کابوس قدیمی برگشت. این‌بار نه اشرف عراق؛ اشرف ۳ در آلبانی. در خواب، همراه یک عضو سابق زن و پسرش وارد قرارگاه شده بودم. حضورشان به من یک حس امنیت می‌داد. با خودم فکر می‌کردم: &#8220;اگر با هم باشیم، نمی‌توانند به ما آسیبی بزنند یا ما را نگه دارند.&#8221; اما خواب، خواب [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047">همان کابوس قدیمی اعضای پیشین مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب دوباره همان کابوس قدیمی برگشت. این‌بار نه اشرف عراق؛ اشرف ۳ در آلبانی.</p>
<p>در خواب، همراه یک عضو سابق زن و پسرش وارد قرارگاه شده بودم. حضورشان به من یک حس امنیت می‌داد. با خودم فکر می‌کردم: &#8220;اگر با هم باشیم، نمی‌توانند به ما آسیبی بزنند یا ما را نگه دارند.&#8221;</p>
<p>اما خواب، خواب بود. همه‌چیز شبیه یک هزارتوی عجیب و بی‌انتها بود؛ راهروها، ساختمان‌ها، مسیرهای نامعلوم، آدم‌هایی که کار می‌کردند، رفت‌وآمد می‌کردند و گاهی با نگاه‌های مشکوک از کنار ما رد می‌شدند.</p>
<p>فکر می‌کنم این بخش خواب از همان سؤالی می‌آید که مدت‌هاست در ذهنم هست: در اشرف ۳ واقعاً روزها چه می‌کنند؟</p>
<p>دیگر عراق نیست. دیگر ارتش نیست. دیگر تانک و سلاح و جبهه‌ای وجود ندارد. پس باید یک نوع زندگی بسته، ساختگی و تشکیلاتی در جریان باشد؛ کاری، برنامه‌ای، نمایشی، چیزی که روزها را پر کند و ذهن‌ها را همچنان در اختیار نگه دارد.</p>
<p>در خواب، نگاه‌ها کم‌کم روی من می‌ماندند. انگار مرا می‌شناختند. با خودم فکر می‌کردم: آیا فهمیده‌اند من کی هستم؟</p>
<p>همان &#8220;بچه مجاهدینی&#8221; که از آنها جدا شد. همان کسی که سکوت نکرد. همان کسی که در یک مستند از تجربه‌اش گفت. همان کسی که از بیرون، چهره درونی این تشکیلات را نقد کرد.</p>
<p>برای چنین سازمانی، منتقد مستقل وجود ندارد. یا با مایی، یا دشمنی. یا هواداری، یا &#8220;مزدور رژیم&#8221;. یا مطیعی، یا &#8220;خائن&#8221;.</p>
<p>در دنیای آنها، کسی حق ندارد جدا شود، فکر کند، روایت خودش را داشته باشد و همزمان مزدور کسی نباشد.</p>
<p>وقتی زمان برگشتن رسید، باید از همان مسیرهای عجیب و خواب‌گونه عبور می‌کردیم. از بعضی گذرگاه‌ها رد شدم، اما در آخرین مانع گیر افتادم. از داخل ساختمان‌ها با هم ارتباط می‌گرفتند. حس کردم دیگر همه‌چیز روشن شده است. &#8220;خائن&#8221; شناسایی شده بود.</p>
<p>در خواب، فهمیدم که قرار است قیمتش را بدهم. از روی مانع فرار کردم؛ بدون اجازه، بدون تأیید، بدون اینکه منتظر بمانم کسی حق خروج بدهد.</p>
<p>بعد دیدم عده‌ای را در یک ردیف نشانده‌اند، مثل تک‌تیراندازهایی که قرار است مرا بزنند. اما شلیک نکردند. من وارد یک جاده عریض آسفالت‌شده شدم؛ کاملاً بی‌پناه، کاملاً در معرض دید، و فقط می‌دویدم.</p>
<p>بعد بیدار شدم. بدن و ذهنم خسته بود. انگار واقعاً فرار کرده بودم.</p>
<div id="attachment_69048" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69048" class="wp-image-69048" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606.jpg" alt="امیر یغمایی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-768x432.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69048" class="wp-caption-text">امیر یغمایی</p></div>
<p>امروز قرار بود به سمت مقصد بعدی سفرمان رانندگی کنیم، اما آن‌قدر خسته بودم که نتوانستم پشت فرمان بنشینم. جایم را با همسرم عوض کردم، روی صندلی مسافر نشستم و تمام مسیر به خوابم فکر کردم.</p>
<p>سال‌ها از آن جهان گذشته، اما گاهی آن جهان هنوز در خواب‌هایم مرا پیدا می‌کند. با این تفاوت که این‌بار، حتی در خواب هم، دیگر منتظر اجازه نماندم. فرار کردم.</p>
<p>و شاید همین مهم‌ترین بخش خواب بود.</p>
<p>از صفحه ایکس امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047">همان کابوس قدیمی اعضای پیشین مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2026 10:45:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68962</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروه‌های سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روش‌های جنجالی و ساختار سلسله‌مراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962">امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مقدمه<br />
سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروه‌های سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روش‌های جنجالی و ساختار سلسله‌مراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود را در شبکه‌ی ایکس (توییتر سابق) منتشر می‌کند و به تشریح مناسبات درونی فاشیستی و سخت‌گیرانه‌ حاکم بر این تشکیلات می‌پردازد. این مقاله به بررسی خاطرات و دیدگاه‌های یغمایی می‌پردازد و نگاهی به تجربیات او به عنوان یک کودک سرباز و انتقاداتش به سازمان مجاهدین خلق دارد.<br />
خاطرات امیر یغمایی، کودک سرباز سابق سازمان مجاهدین خلق، تنها یک روایت شخصی از زندگی پرتلاطم او نیست، بلکه پنجره‌ای به سوی ساختارهای درونی یک سازمان فرقه‌ای و فاشیستی می‌گشاید. واکاوی عمیق‌تر و جامع‌تر، به بررسی ابعاد روانی، اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک خاطرات یغمایی می‌پردازد تا تأثیرات عمیق این تجربیات را بر زندگی او و دیگر کودکان سرباز بررسی کند. همچنین، نقش سازمان مجاهدین خلق در ایجاد ترومای جمعی و نقض حقوق بشر در مناسبات درون تشکیلاتی از ابعاد گوناگون بررسی می گردد.</p>
<h3>از کودکی تا جدایی</h3>
<p><strong>تولد در پاریس و زندگی تشکیلاتی</strong></p>
<p>امیر یغمایی در سال ۱۳۶۲ در پاریس به دنیا آمد. والدین او از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و زندگی او از بدو تولد تحت تأثیر دستورات تشکیلاتی قرار داشت. او در خاطرات خود می‌گوید که والدینش قبل از تصمیم به بچه‌دار شدن، باید از سازمان اجازه می‌گرفتند. این کنترل شدید بر زندگی شخصی اعضا، نشان‌دهنده‌ی ساختار سلسله‌مراتبی و فاشیستی سازمان است.</p>
<p><strong>زندگی در عراق و جدایی از خانواده</strong></p>
<p>یغمایی در سنین پایین به همراه خانواده‌اش به عراق منتقل شد و در پایگاه‌های نظامی مجاهدین خلق زندگی کرد. او در خاطرات خود به دوران کودکی‌اش در پایگاه بدیع‌زادگان اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌اش می‌گذراند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان در قرارگاه اشرف سپری می‌کرد. این جدایی اجباری از خانواده و عادت کردن به دوری از پدر و مادر، بخشی از زندگی او بود که به گفته‌ی خودش، گاه آن را مانند یک خواب می‌دید.</p>
<p><strong>درخواست ملاقات با مادر و پاسخ منفی مجاهدین</strong></p>
<p>یکی از خاطرات تلخ یغمایی مربوط به زمانی است که او به همراه یکی از دوستانش به اشرف ۳ در آلبانی رفت تا با مادرش ملاقات کند. او در آن زمان حدود ۱۶ سال بود که با مادرش تماس نداشت و تنها قصدش این بود که به مادرش اطلاع دهد که به زودی صاحب نوه خواهد شد. با این حال، سازمان مجاهدین به درخواست ملاقات او پاسخ منفی داد. این رفتار سازمان نشان‌دهنده‌ی کنترل شدید بر روابط خانوادگی اعضا و عدم توجه به نیازهای عاطفی آن‌هاست.</p>
<p><strong>زندگی پس از جدایی از سازمان</strong></p>
<p>یغمایی پس از جدایی از سازمان مجاهدین خلق، به سوئد رفت و زندگی جدیدی را آغاز کرد. او در خاطراتش به این موضوع اشاره می‌کند که حتی پس از ترک سازمان، تصاویر رهبران مجاهدین (که او آن‌ها را &#8220;پیامبران ایدئولوژیک&#8221; می‌نامد) در همه‌جا حضور داشتند. این نشان‌دهنده‌ی تأثیر عمیق تبلیغات و ایدئولوژی سازمان بر ذهن اعضاست، حتی پس از ترک تشکیلات.</p>
<h3>انتقادات یغمایی به سازمان مجاهدین خلق</h3>
<h3>ابعاد روانی: ترومای کودکی و شست‌وشوی مغزی</h3>
<p>&#8211; ترومای جدایی از خانواده<br />
امیر یغمایی در خاطرات خود به جدایی اجباری از خانواده اشاره می‌کند. این جدایی نه تنها باعث دوری عاطفی از والدین می‌شد، بلکه تأثیرات روانی عمیقی بر او گذاشت. کودکان مجاهدین تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌های خود می‌گذراندند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان سپری می‌کردند. این شرایط باعث می‌شد که کودکان به شدت وابسته به سازمان شوند و هویت فردی خود را از دست بدهند.</p>
<p>&#8211; از دست دادن احساس امنیت<br />
جدایی از خانواده و زندگی در محیطی کنترل‌شده، باعث از دست دادن احساس امنیت در کودکان می‌شد. یغمایی توضیح می‌دهد که چگونه این جدایی باعث شده است که او و دیگر کودکان، احساس تنهایی و بی‌پناهی کنند.</p>
<p>&#8211; ترومای جنگ و بمباران<br />
زندگی در پایگاه‌های نظامی و مواجهه با جنگ و بمباران، تأثیرات روانی عمیقی بر کودکان داشت. یغمایی به خاطراتی از زندگی در پناهگاه‌ها و ترس از بمباران اشاره می‌کند که نشان‌دهنده‌ی ترومای ناشی از جنگ است.</p>
<p>&#8211; زندگی در پناهگاه‌ها و جنگ امریکا و عراق<br />
یغمایی در خاطرات خود به دوران جنگ خلیج و زندگی در پناهگاه‌ها اشاره می‌کند. او می‌گوید که در آن زمان، کودکان مجاهدین در انبارهای زیرزمینی زندگی می‌کردند و شرایط بسیار سختی را تحمل می‌کردند. این تجربه‌ها تأثیر عمیقی بر روحیه‌ی او و دیگر کودکان گذاشت و باعث شد که بسیاری از آن‌ها در بزرگسالی با مشکلات روانی مواجه شوند.</p>
<p>&#8211; شست‌وشوی مغزی و القای ایدئولوژی<br />
سازمان مجاهدین خلق از روش‌های شست‌وشوی مغزی برای القای ایدئولوژی خود استفاده می‌کرد. یغمایی توضیح می‌دهد که ازسنین پایین، کودکان تحت آموزش‌های شدید ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند و تصاویر رهبران سازمان به عنوان نمادهای مقدس در ذهن آن‌ها حک می‌شد.</p>
<p>&#8211; ایجاد شخصیت‌های مقدس<br />
رهبران سازمان، مسعود و مریم رجوی، به عنوان &#8220;پدر و مادر معنوی&#8221; اعضا معرفی می‌شدند. این شخصیت‌سازی، باعث می‌شد که کودکان و اعضا، رهبران را به عنوان مرجع اصلی زندگی خود ببینند و هرگونه انتقاد یا شک نسبت به آن‌ها را نادرست بدانند.</p>
<p>&#8211; تأثیرات ماندگار<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که حتی پس از ترک سازمان، تصاویر رهبران در ذهن او باقی مانده است. این موضوع نشان‌دهنده‌ی تأثیرات ماندگار تبلیغات ایدئولوژیک بر ذهن افراد است.</p>
<h3>ابعاد اجتماعی: پروژه جداسازی خانواده‌ها و کنترل اجتماعی</h3>
<p>&#8211; جداسازی خانواده‌ها<br />
سازمان مجاهدین خلق به طور سیستماتیک خانواده‌ها را از هم جدا می‌کرد. این پروژه با طلاق‌های اجباری آغاز شد و با قاچاق کودکان به اروپا و آمریکا ادامه یافت.</p>
<p>&#8211; طلاق‌های اجباری<br />
سازمان مجاهدین خلق با اجبار اعضا به طلاق، تلاش می‌کرد تا وابستگی‌های عاطفی آن‌ها را به حداقل برساند. این اقدام باعث می‌شد که اعضا تنها به سازمان وابسته باشند و هیچ گونه ارتباط عاطفی خارج از تشکیلات نداشته باشند.</p>
<p>&#8211; قاچاق کودکان<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین به اروپا و آمریکا قاچاق می‌شدند تا از خانواده‌های خود دور نگه داشته شوند. این اقدام نه تنها باعث جدایی عاطفی کودکان از خانواده‌هایشان می‌شد، بلکه آن‌ها را در محیطی کنترل‌شده و تحت تأثیر تبلیغات سازمان قرار می‌داد.</p>
<p>&#8211; کنترل اجتماعی و از بین رفتن هویت فردی<br />
سازمان مجاهدین خلق با کنترل شدید بر زندگی اعضا، هویت فردی آن‌ها را به طور کامل نادیده می‌گرفت. یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین به جای زندگی عادی و بازی کردن، مجبور بودند در محیطی نظامی و کنترل‌شده زندگی کنند.</p>
<p>&#8211; از بین رفتن هویت فردی<br />
کودکان مجاهدین به شدت وابسته به سازمان بودند و هیچ فضایی برای رشد شخصی و فردی وجود نداشت. این شرایط باعث می‌شد که هویت فردی آن‌ها به طور کامل تحت تأثیر ایدئولوژی سازمان قرار گیرد.</p>
<p>&#8211; فقدان آزادی بیان<br />
در سازمان مجاهدین خلق، هیچ گونه آزادی بیان وجود ندارد و هرگونه انتقاد یا شک نسبت به رهبران سازمان به شدت سرکوب می‌شود. این موضوع باعث می‌شد که اعضا نتوانند حقایق را بیان کنند و همیشه در فضایی از ترس و وحشت زندگی کنند.</p>
<h3>ابعاد سیاسی: استفاده از کودکان در جنگ و پروپاگاندا</h3>
<p>&#8211; کودک‌سربازی و استفاده از کودکان در جنگ<br />
یغمایی به عنوان یک کودک سرباز، تجربیات تلخی را از دست دادن کودکی خود بیان می‌کند. او توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین از سنین پایین تحت آموزش‌های نظامی قرار می‌گرفتند و به عنوان سربازان کوچک در خدمت سازمان بودند.</p>
<p>&#8211; استفاده غیراخلاقی از کودکان<br />
سازمان مجاهدین خلق با استفاده از کودکان در جنگ، نه تنها حقوق آن‌ها را نقض می‌کرد، بلکه باعث می‌شد که آن‌ها در معرض خطرات جانی و روانی قرار بگیرند. یغمایی توضیح می‌دهد که بسیاری از کودکان سرباز در جنگ کشته شدند و این موضوع تأثیرات عمیقی بر خانواده‌های آن‌ها گذاشت.</p>
<p>&#8211; پروپاگاندا و تبلیغات ایدئولوژیک<br />
سازمان مجاهدین خلق از تبلیغات ایدئولوژیک برای القای ایدئولوژی خود استفاده می‌کرد. یغمایی توضیح می‌دهد که از سنین پایین، کودکان تحت آموزش‌های شدید ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند و تصاویر رهبران سازمان به عنوان نمادهای مقدس در ذهن آن‌ها حک می‌شد.</p>
<h3>ابعاد ایدئولوژیک تشکیلات فرقه‌ای و فاشیستی</h3>
<p>&#8211; ساختار فرقه‌ای<br />
سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک تشکیلات فرقه‌ای، از روش‌های کنترل شدید برای حفظ وفاداری اعضا استفاده می‌کند. یغمایی در خاطرات خود به این موضوع اشاره می‌کند که حتی تصمیماتی مانند بچه‌دار شدن اعضا باید با اجازه‌ی سازمان انجام می‌شد. این کنترل بر زندگی شخصی اعضا، نشان‌دهنده‌ی ساختاری است که در آن فردیت و آزادی‌های شخصی به طور کامل نادیده گرفته می‌شود.</p>
<p>جدایی کودکان از خانواده‌ها<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌های خود می‌گذراندند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان سپری می‌کردند. این جدایی اجباری نه تنها باعث دوری عاطفی از خانواده می‌شد، بلکه کودکان را به شدت وابسته به سازمان می‌کرد. این وابستگی، پایه‌ای برای شست‌وشوی مغزی و القای ایدئولوژی سازمان بود.</p>
<p>&#8211; کنترل بر روابط خانوادگی<br />
درخواست ملاقات یغمایی با مادرش و پاسخ منفی سازمان، نمونه‌ای آشکار از کنترل شدید بر روابط خانوادگی است. سازمان با محدود کردن این روابط، تلاش می‌کرد تا وفاداری اعضا را تنها به سمت خود هدایت کند.</p>
<h3>زندگی پس از جدایی از سازمان: بازسازی هویت و افشای حقایق</h3>
<p>&#8211; بازسازی هویت فردی<br />
یغمایی پس از جدایی از سازمان مجاهدین خلق، به سوئد رفت و زندگی جدیدی را آغاز کرد. او در خاطرات خود به تلاش‌هایش برای بازسازی زندگی شخصی و فاصله گرفتن از تأثیرات روانی سازمان اشاره می‌کند.</p>
<p>&#8211; مواجهه با ترومای گذشته<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که پس از ترک سازمان، تلاش کرده است تا با ترومای گذشته مواجه شود و زندگی عادی‌ای را آغاز کند. این فرآیند بازسازی، شامل مواجهه با خاطرات دردناک و تلاش برای زندگی عادی است.</p>
<p>&#8211; مستند کودکان کمپ اشرف<br />
امیر یغمایی یکی از چهار نفری است که در مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; حضور دارد. این مستند به بررسی زندگی کودکان سرباز در سازمان مجاهدین خلق می‌پردازد و حقایق تلخی را درباره‌ی شرایط زندگی آن‌ها افشا می‌کند. یغمایی در مصاحبه‌های خود درباره‌ی این مستند توضیح می‌دهد که هدف او و دیگر عوامل فیلم، افشای ماهیت حقیقی مجاهدین خلق و آگاهی‌رسانی درباره‌ی سرگذشت تلخ کودکان این فرقه است.</p>
<p>باید اذعان کرد خاطرات امیر یغمایی نه تنها روایت‌هایی شخصی از یک زندگی پرتلاطم است، بلکه افشای ساختارهای درونی یک سازمان فرقه‌ای و فاشیستی است. یغمایی با بیان جزئیات زندگی خود، از کنترل شدید بر زندگی شخصی اعضا تا شست‌وشوی مغزی و استفاده از کودکان در جنگ، تصویری تاریک از سازمان مجاهدین خلق ارائه می‌دهد. تجربیات او نشان‌دهنده‌ی اهمیت توجه به حقوق کودکان و نیازهای عاطفی آن‌ها در هر جامعه‌ای است. یغمایی با افشای این حقایق، تلاش می‌کند تا دیگران را از خطرات پیوستن به چنین گروه‌های فاشیستی و فرقه ای آگاه کند و به بازسازی زندگی خود و دیگر قربانیان کمک کند.</p>
<p>آرش رضایی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962">امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 08:36:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68900</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرواز کودکانه به عراق من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>پرواز کودکانه به عراق</h3>
<p>من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در عراق چندین پایگاه نظامی داشتند و در این پایگاه‌ها مناطقی مسکونی وجود داشت که خانواده‌ها در آن سکونت داشتند و &#8220;اسکان&#8221; نامیده می‌شد. این نام به معنای محل سکونت در زبان فارسی است. این مناطق مسکونی شامل خانه‌هایی یک‌شکل و بتنی بود که در ردیف‌های موازی، با سقف‌های مسطح قرار داشتند.</p>
<p>این خانه‌ها حیاط‌های یک‌شکل داشتند که می‌شد در آن‌ها چیزی کاشت، اما معمولاً با سنگ‌های گرد و درختان کوچک خرما پر شده بودند. هر خانه را سه خانواده با هم تقسیم می‌کردند. هر خانواده یک اتاق خواب برای خود داشت، و کودکان در یک اتاق خواب مشترک با تخت‌های دوطبقه می‌خوابیدند. وسط خانه یک اتاق نشیمن با میز و صندلی‌های ساده تاشو، یک تلویزیون، یک آشپزخانه کوچک که از اتاق نشیمن قابل دسترسی بود و یک حمام و دستشویی قرار داشت.</p>
<p>در این مناطق مسکونی، چندین انبار و اتاق وجود داشت که شامل انبار مواد غذایی، انبار لباس و انباری با وسایل مختلف بود. این وسایل شامل چراغ قوه، لباس و ساعت‌هایی بود که افراد از خارج از کشور آورده و برای استفاده نیازمندان گذاشته بودند. یادم می‌آید که این انبارها برای من بسیار جذاب بودند و گاهی وارد آن‌ها می‌شدم تا وسایل مختلف را بررسی کنم. ساعت‌های زیبا، لوازم بهداشتی و لباس‌های جالب زیادی در آنجا پیدا می‌شد.</p>
<p>یک بار بعد از حمام کردن در وان همراه با یکی از پسرهای هم‌خانه‌مان، به مادرم گفتم که بدنم کوچک شده است، دقیقاً مثل لباسی که در شستشو آب می‌رود. از این بابت خیلی ترسیده بودم و از خانه بیرون دویدم و به انبار مواد غذایی رفتم. آنجا یک سطل بزرگ پودر شیر خشک پیدا کردم و با عجله شروع به خوردن آن کردم تا دوباره بزرگ شوم. وقتی به خانه برگشتم، مادرم متوجه شد که اطراف دهانم پر از پودر شیر است و از من پرسید که چه کرده‌ام. وقتی جدی برایش توضیح دادم که مقدار زیادی پودر شیر خورده‌ام تا دوباره رشد کنم، او نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.</p>
<p>این انبارها که در آن افراد می‌توانستند بر اساس نیاز خود مواد و وسایل را بردارند، شبیه به یک بهشت بدون طبقات اجتماعی بود. جایی که همه به یک اندازه به منابع دسترسی داشتند و همه چیز رایگان بود. این ایده با شعار اصلی مجاهدین که “تلاش برای جامعه‌ای بی‌طبقه و توحیدی” بود، هماهنگی داشت. بزرگ‌ترها این شعار را هنگام ایستادن در صفوف نظامی و پس از خواندن سرودهای انقلابی با سلاح در دست و در حالت خبردار، در زمین بسکتبال پایگاه فریاد می‌زدند. گاهی به عنوان کودک نگاهی به این مراسم می‌انداختم که برایم بسیار جذاب بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>دورانی که امیر از آن یاد می‌کند، زمانی است که قرارگاه اشرف بزرگ شده بود و تمام نیروها به آنجا منتقل شده بودند. این اقدام در زمستان 1366 کلید خورد و تا پیش از آن، مجاهدین ابتدا در استان‌های کرکوک و سلیمانیه حضور پررنگ داشتند که پس از ورود مسعود و مریم به عراق، به آرامی ساخت قرارگاه‌های «اشرف، سعید محسن، حنیف‌نژاد» را آغاز نمودند که تا حدود پاییز 1365 به مرحله استفاده رسیدند. اما یکسال بعد که قرار بود عملیات‌ها متمرکز شوند و مسعود فرماندهی آنرا برعهده گیرد، بخش زیادی از زمین کشاورزی مردم روستاهای اطراف به قرارگاه اشرف محلق شد و ساختمان‌های مختلفی در آن بنا و یا بازسازی شد. یعنی قرارگاه اشرف که حدود 13 کیلومتر مساحت داشت، اندازه آن به بیش از 35 کیلومتر مربع رسید. پس از حمله هوایی ایران به این پایگاه -بهار 1371- بخشی از زاغه‌مهمات ارتش عراق در بخش شمالی نیز به اشرف ملحق شد و باز هم مقداری بر مساحت آنجا افزوده شد.<br />
ساخت و ساز خانه‌های مسکونی -در ضلع شرقی اشرف- از سال 1367 برای استفاده‌ی خانواده‌ها کلید خورد که تا پاییز سال بعد که مریم به‌عنوان مسئول اول سازمان انتخاب شد ادامه داشت، اما با ورود مجاهدین به فاز طلاق‌های اجباری، پروژه نیمه تمام باقی ماند و فروپاشی خانواده‌ها از سوی رهبری مجاهدین کلید خورد. از آن پس، تمامی خانه‌های مسکونی تبدیل به محل آموزش نیروهای ویژه، انباری و یا زندان و شکنجه‌گاه شدند.<br />
اتاق‌هایی که امیر به آن اشاره دارد، با عنوان سوپر شناخته می‌شد که در آن تنقلات، پوشاک، مواد بهداشتی و غیره وجود داشت و افراد می‌توانستند با مراجعه به آن نیازهای خود را بردارند. این انبارها تا سال 1367 کم و بیش وجود داشتند اما با ورود نیروهای جدید -اسیران جنگی- به درون مناسبات برچیده شد چون ریخت و پاش زیادی بوجود آمد. لازم به یادآوری است که در تشکیلات رجوی چیزی به اسم پول و یا حقوق و دستمزد وجود ندارد و کلیه نیازهای افراد به صورت تشکیلاتی رفع می‌شود. برای نمونه: لباس و تجهیزات نظامی به صورت دوره‌ای توزیع می‌شد، کلیه نیازهای پزشکی از طریق امدادپزشکی مجاهدین قابل حل بود، مواد بهداشتی نیز به صورت ماهیانه به هر نفر تعلق می‌گرفت و مواد عام بهداشتی هم در سرویس بهداشتی و یا سالن غذاخوری قرار می‌گرفت. در مورد مواد غذایی نیز روزانه 5 وعده در سالن غذاخوری سرو می‌شد و افراد نیازی به خرید آن نداشتند. علاوه بر این، هرکس نیاز ویژه‌ای داشت، لیست آنرا به مسئول تدارکات یگان خود می‌داد تا تهیه شود. البته نیازها چندان وسیع نبود و نفرات می‌دانستند که سازمان محدودیت‌هایی هم دارد و به حداقل‌ها قانع بودند. به همین علت،پول تنها در بخش روابط خارجی و خریدهای بیرونی معنا و مفهوم داشت.</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پایگاه اصلی &#8220;اشرف&#8221; نام داشت، که به یاد همسر قبلی رهبر مجاهدین، اشرف ربیعی، نام‌گذاری شده بود. این پایگاه در استان دیاله عراق قرار داشت و بسیار بزرگ بود. در اشرف، مجاهدین علاوه بر مناطق مسکونی، مدارس، خوابگاه‌ها، باغ‌وحش، بیمارستان و انبارهای تسلیحات سنگین و تانک ساخته بودند.<br />
اما ما در پایگاهی دیگر نزدیک بغداد به نام “بدیع‌زادگان” زندگی می‌کردیم که به‌یاد علی‌اصغر بدیع‌زادگان، یکی از بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین خلق در دهه ۶۰ نام‌گذاری شده بود. این پایگاه کوچک‌تر از اشرف بود، اما دارای مناطق مسکونی مشابه و امکاناتی مانند پارک‌های زیبا، استخر و حوضچه‌هایی با فواره در کنار سالن غذاخوری بود. رهبر سازمان و همسرش نیز در همین پایگاه ساکن بودند، بنابراین این پایگاه از نظر امنیتی بسیار حساس بود و دیوارها و ایست‌های بازرسی متعددی در اطراف آن وجود داشت.<br />
تا سن پنج‌سالگی ما در مهدکودکی که در همان پایگاه بود، مستقر بودیم. مهدکودک من در بدیع‌زادگان قرار داشت و شامل ساختمان‌هایی با بخش‌های مختلف برای کودکان در سنین مختلف، استخر، باغ‌وحش کوچک، زمین بازی و محوطه‌ای باز بود که در آن می‌توانستیم بدویم و دوچرخه‌سواری کنیم. هر بخش که حدود ۲۵ تا ۳۰ کودک داشت، یک مربی مسئول داشت. یادم می‌آید که مادرم مدتی در یکی از بخش‌های کودکان کوچک‌تر کار می‌کرد.</p>
<div id="attachment_68902" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68902" class="size-full wp-image-68902" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg" alt="پایگاه بدیع‌زادگان" width="700" height="277" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan-300x119.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68902" class="wp-caption-text">پایگاه بدیع‌زادگان</p></div>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>قرارگاه &#8220;بدیع‌زادگان&#8221; در سال 1365 تأسیس شد. اما در ابتدا &#8220;حنیف&#8221; نامیده می‌شد و محل استقرار یک تیپ رزمی به فرماندهی «محمد حیاتی» با 3 گردان رزمی به فرماندهی «علی خدایی‌صفت، پرویز کریمیان و رضا منانی» بود. بدیع تا قبل از ورود زنان به عملیات نظامی، دارای یک گردان پشتیبانی متشکل از زنان و دختران مجاهد هم بود که فرماندهی آنرا عذرا علوی طالقانی برعهده داشت. در این گردان چند مرد با تخصص‌های فنی نیز حضور داشتند که شامل: برق، مکانیک، امور تأسیساتی و ساختمانی و غیره می‌شد. کمتر از یکسال بعد یعنی در تابستان 1366 ساکنین «حنیف» به قرارگاه جدیدی در حاشیه شهر کوت که ابتدا «حنیف 2» و چندسال بعد «فائزه» نامیده شد منتقل شدند. علت جابجایی این بود که فاصله «حنیف» تا مرزهای لرستان در ایران زیاد بود و نیرو‌های رزمی برای رسیدن به منطقه عملیاتی باید مسیر زیادی طی می‌کردند و این کار خستگی زیادی به همراه داشت، ضمن اینکه قرارگاه حنیف به‌دلیل موقعیت خوب جغرافیایی، امنیت بالایی داشت و بهترین محل برای استقرار رهبر سازمان و همچنین بخش‌های غیرنظامی –ستاد سیاسی و ستاد تبلیغات- بود که اینکار پس از جابجایی نیروها به کوت انجام شد. مسعود و مریم رجوی در بخش غربی بدیع -در یک خانه کاملاً حفاظت شده- مستقر شدند.<br />
امیر به همراه والدین خود در همین ایام به بدیع‌زادگان منتقل شده است، چون پدرش -اسماعیل وفایغمایی- که از اعضای مرکزیت سازمان و یک شاعر پرآوازه مجاهدین به حساب می‌آمد- در ستاد تبلیغات مجاهدین فعالیت می‌کرد و مسئولیت کتابخانه مرکزی نیز با وی بود و در همان‌جا به سرودن شعر می‌پرداخت.</p>
<div id="attachment_68901" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68901" class="size-full wp-image-68901" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg" alt="محمد حیاتی و مریم رجوی" width="700" height="361" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam-300x155.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68901" class="wp-caption-text">محمد حیاتی و مریم رجوی</p></div>
<h3>آشنایی با مناسبات مجاهدین</h3>
<p>برای یک کودک، درک و تفسیر شرایط خاصی که ما در آن زندگی می‌کردیم، دشوار بود. محیطی منزوی با مردان و زنانی در یونیفرم که یکدیگر را «برادر و خواهر» صدا می‌زدند و ما آن‌ها را «عمو و خاله» می‌نامیدیم.<br />
کودکان مجاهدین هیچ‌گاه وقت زیادی را با خانواده‌هایشان نمی‌گذراندند، زیرا والدین عضو سازمان بودند. این به این معنا بود که آن‌ها هیچ زندگی خصوصی یا تعطیلی نداشتند و به‌طور تمام‌وقت برای سازمان کار می‌کردند. به همین دلیل، ما کودکان شب‌ها را در مهدکودک‌ها یا خوابگاه‌هایی که در آن‌ها مستقر بودیم، می‌گذراندیم. به جای والدین، با مربیان و معلمان که آن‌ها نیز اعضای مجاهدین بودند، ارتباط داشتیم. آن‌ها مسئول مراقبت از ما بودند، وظیفه‌ای که به اندازه دیگر مسئولیت‌ها در “مسیر انقلاب” اهمیت داشت.<br />
تا جایی که یادم می‌آید، ما فقط اجازه داشتیم یک روز در هفته را در خانه‌هایی که برای خانواده‌ها در مناطق مسکونی اختصاص داده شده بود، سپری کنیم و آن روز، روز جمعه بود که در ایران به‌عنوان تنها روز تعطیل شناخته می‌شود. ما را سوار اتوبوس می‌کردند و روزهای جمعه به آن مناطق مسکونی می‌بردند و روز بعد، یعنی شنبه، ما را به مهدکودک یا مدرسه شبانه‌روزی برمی‌گرداندند. مدت زمانی که واقعاً می‌توانستیم در خانه و کنار والدینمان باشیم، کاملاً بستگی به موقعیت و مسئولیت‌هایی داشت که والدینمان در سازمان داشتند.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(زمانی که به عراق رفتم، سن و سیمای من به شکلی بود که مابین بچه‌های مدرسه و نیروهای نظامی به حساب می‌آمدم. یعنی یکی از انگشت‌شمار نیروهای رزمی در آن سن بودم، به همین خاطر، برخی از بچه‌های مدرسه تمایل نداشتند مرا عمو صدا بزنند چون تفاوت زیادی بین من و خودشان نمی‌دیدند و حتی یادم هست یکی از آن بچه‌ها وقتی مرا -در لباس نظامی می‌دید- ناخواسته نسبت به من حسادت و دافعه داشت، درحالی که مادرش مرا -در کنار پسرش- خیلی دوست داشت و به من محبت می‌کرد. یک مادر دیگر هم بود که مرا مثل بچه‌های خودش که در مناسبات بودند می‌دانست. یک دخترش دوسال از من کوچکتر بود و یک پسرش هم که به مدرسه می‌رفت با من 4 سال اختلاف سن داشت. البته همگی در نهایت مثل امیر –با شروع عملیات فروغ جاویدان- لباس نظامی پوشیدند. متأسفانه آن مادر و دخترانش در همان عملیات کشته شدند.<br />
محل‌هایی که امیر از آن با عنوان مناطق مسکونی یاد می‌کند، قبل از اینکه در قرارگاه‌ها ساخته شوند، ابتدا هتل‌هایی چندین طبقه در بغداد و کرکوک بودند که سازمان آنها را اجاره کرده بود. طبقات همکف و زیرین آن محل کار و سالن غذاخوری، و طبقات فوقانی آنها برای حضور خانواده‌ها در روزهای پایانی هفته در نظر گرفته شده بود. این هتل‌ها در کرکوک «پایگاه شفایی» و در بغداد «پایگاه طباطبایی» نامیده می‌شدند. پس از طلاق‌های اجباری، ساختمان طباطبایی تبدیل به بیمارستان شهری مجاهدین شد و سایر پایگاه‌ها در کرکوک و سلیمانیه نیز به مرور برچیده شدند. طبقه همکف پایگاه شفایی، محل طبخ غذای مجاهدین در کرکوک، و طبقه همکف طباطبایی محل آماده سازی مواد پروتئینی برای مقرهای بغداد و قرارگاه حنیف بود.</p>
<p>اما پس از آن، ساخت سازه‌های مسکونی در قرارگاه اشرف و بدیع‌زادگان آغاز شد تا خانواده‌ها در پایان هفته، مجبور به تردد داخل شهر نباشند. اینکار برای سازمان منافع «امنیتی و اقتصادی» داشت. من در پاییز 1365، مدتی در پایگاه شفاهی کار می‌کردم و آنگاه به طباطبایی منتقل شدم. محل استراحت ما، 200 متر آنسوتر در «پایگاه جلال‌زاده» با مسئولیت زنی به اسم «خواهر تهمینه» بود. در زمان جنگ ایران و عراق، یک موشک اسکاد در نزدیکی آن برخورد کرد. این پایگاه چندین طبقه نیز به‌عنوان سرپل مجاهدین محسوب می‌شد و بسیاری از مسئولین به آن تردد داشتند.</p>
<p>آن زمان نقل و انتقال خانواده‌ها و هواداران از آمریکا و اروپا به عراق آغاز شده بود. لذا به صورت دائم نفرات جدیدی با فرزندان خود به این پایگاه منتقل می‌شدند تا به مرور به محل اصلی خود بروند. به‌دلیل ورود نیروهای جدید از خارج کشور، فضای داخلی مجاهدین تا حدودی بازتر شده بود و آن انقباض سابق را نداشت. تا قبل از آن، فضای حاکم بین زن و مرد کاملاً سنتی بود و زنان در محیط عمومی کمتر دیده می‌شدند و وظایف خاص خود را در محیط کاملاً زنانه داشتند و پوشش‌ آنها نیز همچنان مانتو-شلوار و روسری بود که در ایران می‌پوشیدند، اما با ورود سازمان به فاز جدید که بعداً منجر به تأسیس «ارتش آزادیبخش ملی» شد، فضا کمی از حالت سنتی فاصله گرفت و مناسبات بین زنان و مردان مجاهد بازتر شد و پوشش آنها نیز به تونیک-شلوار و یک روسری که مثل قبل چندان بسته نبود تغییر شکل داد. قرار بود زنان نیز مثل مردان کلاه نظامی سر بگذارند که بعد از یک تست کوتاه، منتفی گشت و بجای آن از روسری زرشکی برای مراسم‌ها و جشن‌ها، روسری خاکی برای عملیات‌ها و روسری سبز برای حالت معمول استفاده شد.</p>
<p>گسترش حضور خانواده‌ها و کودکان آنها در عراق، زمینه را برای ساخت و ساز خانه‌های مسکونی و مدارس بزرگتر مهیا ساخت. چند ماه قبل از آن، مدرسه مجاهدین در کرکوک قرار داشت که از اتصال چند خانه مسکونی بوجود آمده بود. اما از اواخر سال 1365، مدرسه و مهدکودک مجاهدین در قرارگاه اشرف تأسیس شد که شامل چندین ساختمان پنلی فرانسوی و یا بتونی می‌شدند. خانه‌های مسکونی نیز در امتداد ضلع شرقی قرارگاه اشرف ساخته شدند. در مقر بدیع تا زمانی که من در آنجا بودم، هیچ مدرسه و مهدکودکی وجود نداشت و کودکان عصر پنجشنبه با اتوبوس از اشرف به بدیع منتقل می‌شدند تا یکروز کنار والدین باشند و صبح شنبه نیز به اشرف بازگردانیده می‌شدند.</p>
<p>اینکه امیر می‌گوید مهدکودک آنها در بدیع بوده، ممکن است مربوط به چندماه جنگ کویت یا بعد از آن تا انتقال کودکان به خارج باشد، چون کلاً یک مجتمع آموزشی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان، مدرسه راهنمایی و دبیرستان وجود داشت که همگی در کنار هم در بخش جنوب شرقی اشرف واقع بودند.)</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48269 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-220x150.jpg 220w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>والدین من که در همان زمان هم از اعضای بلندپایه سازمان بودند، بسیار مشغول بودند و به‌ ندرت در خانه حضور داشتند. گاهی مجبور می‌شدم به دفتر پدرم بروم -که یکی از اعضای “مرکزیت” سازمان مجاهدین بود- و روزهای تعطیلم را در اتاق کار او بگذرانم. دفتر او در داخل ساختمان‌های باریکی قرار داشت به اسم بنگال که با راهروهای بلند به هم متصل بودند و به او اتاقی داده بودند که روی دربِ آن، اسمش بر روی یک پلاک نصب شده بود. وقتی به‌عنوان یک کودک ۵ یا ۶ ساله وارد اتاقش می‌شدم، بوی آشنای او که همیشه به من حس امنیت می‌داد، به مشامم می‌رسید. در اتاقش یک میز کار، یک قفسه پر از کتاب و دفتر، یک تخت روبه‌روی میز برای استراحت و همچنین چند دمبل با وزنه‌های قرمز داشت که با آنها تمرین می‌کرد. در قفسه کتاب‌هایش همیشه یک سازدهنی هم بود که هر وقت از نوشتن خسته می‌شد یا قصد داشت موسیقی برای اشعار و سرودهای انقلابی‌اش بسازد، با آن می‌نواخت.</p>
<p>شغل پدرم شامل نوشتن اشعار انقلابی و سرودهایی بود که بسیاری از آنها به رهبر سازمان و همسرش تقدیم شده بودند. اما او همچنین اشعاری درباره برادر کوچکش امیر، که اعدام شده بود، نوشته بود و یکی از بلندترین اشعارش در کتابی به نام “حصار” (به معنای نرده یا مانع)، که هنگام تولد من سروده بود، به من تقدیم شده بود. در این شعر احساساتش را نسبت به من بیان کرده بود؛ احساساتی که در حالت عادی بیان آنها برایش دشوار بود. او همچنین اشعاری درباره موضوعاتی همچون زندگی، بی‌کرانگی جهان، قدرت عشق و… نوشته بود.</p>
<p>همیشه حس می‌کردم پدرم شخصیتی دوگانه دارد. یک شخصیت که در برخوردهای روزمره آشکار بود؛ گاهی جدی و کم‌حرف، گاهی شوخ‌طبع و گاهی غرق در افکار خود، یا حتی آوازخوان در خیابان. شخصیت دیگر، عمیق و فلسفی بود که در اشعارش به‌وضوح دیده می‌شد. در شعرهایش حتی اشیای بی‌جان مانند پرده‌ها جان می‌گرفتند. یادم می‌آید در یکی از کتاب‌هایش نوشته بود که پرده‌های اتاقش در تابستان‌های گرم عراق، با تاب خوردن و جیرجیر کردن، گویی از خورشید سوزان شکایت می‌کردند.<br />
به‌عنوان یک کودک، به‌سرعت متوجه شدم که داشتن پدری که شاعر مشهوری در سازمان بود، یک امتیاز محسوب می‌شد. این امتیاز را زمانی حس می‌کردم که اعضای سازمان همیشه در مواجهه با من از پدرم تعریف می‌کردند یا مرا به‌عنوان “پسر شاعر” معرفی می‌کردند. آنها دائماً از من می‌پرسیدند: «آیا وقتی بزرگ شدی، مثل پدرت شاعر می‌شوی»؟ که این سؤال گاهی برایم آزاردهنده بود، اما همیشه در پاسخ می‌گفتم: “بله” و باعث خنده آنها می‌شدم.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(آنچه امیر در مورد «امتیاز» می‌گوید نکته مهمی است که من سال‌ها طول کشید تا به آن برسم، چرا که عمیقاً به «عدالتجویی، برابری‌خواهی و ضد تبعیض بودن» مسعود و مریم اعتقاد داشتم و به همین خاطر، نمی‌توانستم این نابرابری و تبعیض را در درون مناسبات مجاهدین تشخیص دهم. البته در سال‌های اول آشنایی‌ام با سازمان نیز برخوردی با این مسائل نداشتم که متوجه آن بشوم، ولی پس از جنگ کویت و تشدید فشارهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک، آرام آرام متوجه شدم که داشتن برخی ویژگی‌ها می‌تواند بین افراد تمایز ایجاد نماید و آنها را خیلی اوقات از برخوردهای سخت تشکیلات مصون کند که همین یک امتیاز نامحسوس برای برخی اعضا بود. نمونه این ویژگی‌ها این بود که:<br />
&#8211; فرد ساکن کشورهای غربی و یا دارای تابعیت آنجا باشد و از همانجا به عراق منتقل شده باشد،<br />
&#8211; فرد تنها نباشد و بجز خودش تعداد دیگری از اعضای خانواده‌اش نیز در تشکیلات باشند،<br />
&#8211; فرد نسبت خانوادگی با یکی از مسئولین سازمان داشته باشد،<br />
&#8211; تعدادی از اعضای خانواده فرد، ساکن کشورهای غربی و از هواداران فعال مجاهدین باشند،<br />
&#8211; فرد در بین مقامات غربی و غیره نفوذ داشته باشد و یا شناخته شده باشد.</p>
<p>مجاهدینی که یکی از ویژگی‌های فوق را داشتند، از این امتیاز که «هیچگاه مورد بی‌اعتمادی و برخورد سخت قرار نگیرند»، برخوردار می‌شدند و اگر هم ضعف و ایرادی در آنها مشاهده می‌شد، به نرمی با آنها گفتگو می‌شد تا مسائل خود را حل کنند. البته نیازهای صنفی و رفاهی اینگونه افراد نیز بسیار زودتر حل می‌شد و خودشان می‌توانستند از شهر خرید کنند و یا اگر اقوام آنها در خارج بودند، می‌توانستند برایشان چیزهایی هم ارسال کنند. یادم هست داشتن جهت‌یاب (جی‌پی‌اس) برای همگان ممنوع بود، اما یکی از اعضا که والدین او عضو شورای ملی مقاومت بودند، برایش یک «جی‌پی‌اس» خریده بودند و به عراق آورده بودند و براحتی از آن استفاده می‌کرد. اینگونه افراد معمولاً به دلار یا دینار هم دسترسی داشتند و تشکیلات پول مورد نیاز را در اختیار آنان قرار می‌داد که اگر تردد داشتند، بدون پول نباشند. امیر هم از امتیازات زیادی برخوردار بود که هیچکدام از ما از آن برخوردار نبودیم.</p>
<p>در مقابل، افرادی که هیچگونه حامی و پشتیبان نداشتند و کسی از حضورشان در تشکیلات مطلع نبود، با هر ضعف و نقدی که از خود نشان می‌دادند به شدت زیر ضرب می‌رفتند و برخوردهای سخت و کوبنده‌ای با آنها صورت می‌گرفت.)</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پدرم در آن زمان که در پایگاه‌های نظامی مجاهدین در عراق زندگی می‌کردیم، مردی خوش‌هیکل و خوش‌قیافه بود. او در حدود ۳۷-۳۸ سالگی بود، شانه‌های پهنی داشت و موهای سیاهش در اطراف شقیقه‌ها سفید شده بود. یادم می‌آید که وقتی بازوهایش را منقبض می‌کرد، ماهیچه‌ای سخت و بزرگ ظاهر می‌شد که من آن را “پرتقال” صدا می‌زدم. او قبلاً عضو باشگاه بوکس دانشگاه در ایران بود و در جوانی جوایز زیادی کسب کرده بود.</p>
<p>در سالن غذاخوری بزرگی که همه اعضای ساکن و شاغل در پایگاه در آن غذا می‌خوردند، یک شب مردی از من پرسید آیا پدرت آن‌قدر قوی است که می‌تواند درب بطری نوشابه را با انگشتانش خم کند؟ من فوراً درب بطری را برداشتم و به سر میز پدرم رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. پدرم درب بطری را کنار گذاشت و به‌جای آن، یک سکه پنج دیناری عراقی از جیبش درآورد. این سکه پهن و پنج‌ضلعی بود و ارزشش بیش از پنج دلار بود. او سکه را بین انگشت شست و سبابه‌اش قرار داد و شروع به فشار دادن کرد. در نهایت، آن را خم کرد تا دو سر سکه به هم رسیدند. سپس آن را به من داد و گفت که به آن مرد نشان بدهم. وقتی سکه را به او نشان دادم، دیدم که با دهانی باز از تعجب به آن خیره شده بود.<br />
من به‌یاد دارم که پدرم تعدادی شعر نوشته بود که از شب دفاع می‌کرد و در آن‌ها از اینکه ستاره‌ها و ماه که بسیار زیبا هستند، به بی‌رحمی و وحشت متهم شده‌اند، ابراز تأسف کرده بود.</p>
<p>پدرم یک داستان نسبتاً دردناک از شبی تعریف کرد که من نزد آنها بودم. او گفت که من عادت داشتم نیمه‌شب از خواب بیدار شوم، از اتاق کودکان بیرون بروم و بدون اینکه در بزنم یا وارد اتاق خواب والدینم شوم، بیرون اتاقشان می‌نشستم تا زمانی که خوابم می‌برد. وقتی به خواب می‌رفتم، سرم به درب برخورد می‌کرد و والدینم صدای ضربه‌هایی که به درب می‌خورد را می‌شنیدند. آن‌ها مرا به داخل اتاق خواب می‌بردند، چون دلشان برایم می‌سوخت و نمی‌خواستند که بیرون از اتاق خواب و روی زمین بخوابم. اما در عین حال، آن شب‌ها از معدود شب‌هایی بود که می‌توانستند با یکدیگر خلوت کنند و طبیعی بود که می‌خواستند یک شب برای خودشان داشته باشند.<br />
پدرم یک تخت در اتاق کارش در بدیع‌زادگان داشت و بیشتر شب‌ها را در اتاق کارش سپری می‌کرد، در حالی که مادرم در خوابگاه‌های مشترکی می‌خوابید که در بخشی از محل کارش قرار داشت.</p>
<h3>اولین دیدار با مسعود و مریم در بدیع‌زادگان</h3>
<p>بدیع‌زادگان همان‌طور که گفتم یک پایگاه امنیتی در نزدیکی بغداد بود که ما در آن زندگی می‌کردیم و رهبر سازمان و همسرش نیز در همان پایگاه بودند. به یاد دارم که یک شب هنگام شام در سالن بزرگ غذاخوری، ناگهان همه بلند شدند و به سمت درب ورودی سالن رفتند. صدای تشویق و شادی بلند شد. من هم از جایم بلند شدم و به سمت جمعیت دویدم. دیدم که مسعود رجوی و همسرش مریم به سالن آمده‌اند تا با ما دیدار کنند.</p>
<p>در اواخر دهه هشتاد میلادی (دهه 60)، اعضای مجاهدین، به‌ویژه کسانی که در بدیع‌زادگان بودند، افراد باسابقه و مورد اعتماد سازمان بودند. به همین خاطر رهبر و همسرش بدون همراهی محافظان در میان اعضا حضور پیدا می‌کردند. آن‌ها به میان جمعیت آمدند و در جایی نشستند و کودکان به نوبت نزد آن‌ها رفتند. من نیز پیش مریم رجوی رفتم. وقتی مرا دید، با لبخندی بزرگ مرا شناخت. هر دوی آن‌ها یونیفورم‌های نظامی سبز رنگ بر تن و اسلحه‌ای کمری داشتند. به‌یاد دارم که مریم رجوی متوجه شد که من به اسلحه‌اش نگاه می‌کنم. او پرسید که آیا می‌خواهم آن را بگیرم و به پدرم بدهم. من جواب دادم: «نه، ممنون، پدرم خودش یک اسلحه دارد» و او خندید.</p>
<p>در آن زمان، مجاهدین اسلحه‌های کلاشینکف خود را در راهروهای خوابگاه‌ها در جاهای مخصوص نگه می‌داشتند. این اعتماد در میان اعضا برایم بسیار جالب بود. البته بعدها این وضعیت با ورود افرادی که سابقاً در جنگ ایران و عراق در طرف ایران بودند و سپس به اسارت عراق درآمده بودند، تغییر کرد.</p>
<p>خاطره‌ای دیگر مربوط به زمانی است که در محل کار مادرم بودم. آن‌ها اسلحه‌های خود را برای نظافت به اتاقی بردند. همه قطعات را جدا کرده و در تشت‌هایی از بنزین و نفت شستشو می‌دادند. خشاب‌ها نیز جداگانه خالی و تمیز می‌شدند.</p>
<p>من به‌یاد دارم که وقتی یک‌بار خشاب مادرم را پر می‌کردم، همش به دنبال گلوله‌هایی با نوک سبز در ظرف پلاستیکی می‌گشتم، یعنی آن‌هایی که می‌توانستند در تاریکی بدرخشند. در ذهن کودکانه‌ام، نمی‌خواستم مادرم در شب گم شود و این کار برایم راهی برای محافظت از او بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>اعضای مجاهدین تا سال 1368، سلاح و تجهیزات انفرادی خود را در آسایشگاه نگهداری می‌کردند. یک اصل در مجاهدین حاکم بود که «مجاهد از سلاح خود جدایی ناپذیر است». بر این اساس، سلاح بخشی از وجود مجاهدین بود و می‌بایست آنرا در کنار خودشان نگه دارند. به همین خاطر، یک جاسلاحی در هر آسایشگاه وجود داشت که نفرات سلاح خود را روی آن قرار می‌دادند و سایر خشاب‌ها نیز در کمد انفرادی قرار داده می‌شد. البته ورود مهمات انفجاری مثل نارنجک و موشک به داخل آسایشگاه ممنوع بود.<br />
از تابستان 68 که سازمان توانست با فریب، تعداد زیادی از اسرای جنگی ایران و عراق را به قرارگاه اشرف منتقل کند، حوادثی بوجود آمد که زمینه‌ساز تغییر در مناسبات مجاهدین شد. درگیری بین چند تن از این افراد که بر روی همدیگر سلاح کشیده بودند، باعث شد که کلیه سلاح‌ها و مهمات به اسلحه‌خانه منتقل شود و درب آن نیز دوقفله شود تا هیچکس به آن دسترسی نداشته باشد. از آن پس، فقط در هنگام تمرین و مأموریت، نیروها مسلح می‌شدند. البته مسائل دیگری هم به مرور بوجود آمد که باعث شد، ضوابط سفت و سخت‌تری بر مناسبات حاکم شود که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 07:26:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68843</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه امیر وفایغمایی یکی از هزاران ایرانی است که دوران کودکی، نوجوانی و گوشه‌ای از جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق از دست داد و با حوادثی تلخ، دردناک و آسیب‌های غیرقابل جبران مواجه گشت. از منظری دیگر: بخشی از زندگی امیر، به‌خاطر جاه‌طلبی رهبران سازمان، در &#8220;کودک‌سربازی&#8221; طی شد و بسیاری از نزدیک‌ترین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مقدمه</h3>
<p>امیر وفایغمایی یکی از هزاران ایرانی است که دوران کودکی، نوجوانی و گوشه‌ای از جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق از دست داد و با حوادثی تلخ، دردناک و آسیب‌های غیرقابل جبران مواجه گشت. از منظری دیگر: بخشی از زندگی امیر، به‌خاطر جاه‌طلبی رهبران سازمان، در &#8220;کودک‌سربازی&#8221; طی شد و بسیاری از نزدیک‌ترین دوستان خود را هم از دست داد. هرچند آسیب‌های روحی ناشی از مغزشویی و زندگی در آن تشکیلات ویرانگر تا امروز او را رها نکرده و همچنان دردهای عمیقی را با خود حمل می‌کند، اما مهم اینجاست که امیر هم توانست (مثل بسیاری دیگر از همراهانش) خود را از اسارت برهاند و با تشکیل خانواده، زندگی جدیدی را آغاز کند و در کنار فرزندانش به آرامش برسد.<br />
امیر که امروز متأهل و دارای دو فرزند است، با نوشتن بخشی از خاطرات‌اش، تلاش کرده است سایر جوانان و نوجوانان ایرانی را از افتادن در چنین دام‌های هولناکی برحذر دارد و تجارب ارزشمند خود را در اختیار آنان قرار دهد تا با افزایش دانش خود، گام‌های زندگی را با هوشیاری بردارند و به بیراهه نروند. خاطرات او، در قسمت‌های متعدد در سایت &#8220;انجمن نجات&#8221; منتشر شده و قابل دسترسی است.</p>
<p>با خواندن خاطرات امیر، وجوه اشتراک و افتراق متعددی بین سرگذشت خودم و امیر دیدم، و این مرا واداشت که در راستای روشنگری و تفهیم بیشتر جوانان هموطن، و همچنین برای اینکه عزیزانی چون امیر و سایر «کودک‌سربازان» رهایی یافته نیز با نگاه عمیق‌تری به مسائل سیاسی، تاریخی و داخلی ایران بنگرند، مطالب او را به‌دلیل اهمیتی که دارد -با ذکر نکاتی تکمیلی که برآمده از تجارب شخصی خودم در سازمان می‌باشد- بازنشر نمایم و امیدوارم مسئولین ذیربط، اینگونه مطالب (خاطرات کودک‌سربازان رجوی) را به صورت نشریات دانشجویی یا دانش‌آموزی در دانشگاه‌ها و مدارس توزیع کنند تا در دسترس هنرجویان قرار گیرد. آگاهی جوانان نسبت به کارکرد جریان‌های سیاسی و مذهبی وابسته به بیگانه &#8220;همچون مجاهدین و سایر فرقه‌ها&#8221;، کمک زیادی در هوشیاری آنان خواهد داشت تا گرفتار شعارهای به‌ظاهر حقوق‌بشری، آزادیخواهانه و عدالتجویانه نشوند. در پاسخ به اینکه چه موضوعاتی باعث شد خاطرات امیر را مورد توجه قرار دهم، به نکات زیر اشاره می‌کنم:</p>
<p>1- هردوی ما از ابتدای نوجوانی (در دو مقطع زمانی مختلف) وارد مناسبات مجاهدین شدیم. هرچند امیر دوران کودکی خود را نیز در حاشیه مناسبات گذرانده بود، اما او نیز همچون خودم از حدود 14 سالگی به تشکیلات ورود کرد.</p>
<p>2- شرایط حضور ما در تشکیلات کاملاً متفاوت بود و از سطح امکانات بسیار متفاوتی برخوردار بودیم که ناشی از یک تبعیض نامحسوس در تشکیلات رجوی بود. امری که با شعار پایه‌ای سازمان مبنی بر نفی تبعیض و طبقات همخوانی نداشت و در ادامه به آن اشاره خواهم کرد. در همین رابطه امیر به دلیل حضور والدینش در سازمان، از شرایط و امکانات ویژه‌ای برخوردار بود که من هیچگاه از آن برخوردار نشده بودم.</p>
<p>3- کودکان و نوجوانانی که مثل من در ابتدای انقلاب به مجاهدین پیوسته بودیم، از همان آغاز ورود، وارد درگیری‌های خیابانی و سیاسی-اجتماعی می‌شدیم و سازمان از ما به‌عنوان ابزاری برای ایجاد تنش‌های اجتماعی و مظلوم‌نمایی استفاده می‌کرد. اما کودکان و نوجوانانی مثل امیر که در ایران به دنیا نیامده بودند و از طریق والدین خود در اروپا، یا آمریکا و عراق به تشکیلات ورود می‌کردند، تا چندین سال، امکانات ویژه داشتند و به آنها سخت گرفته نمی‌شد و در حاشیه نگه‌داری می‌شدند تا مشکلی نداشته باشند. برای مثال آنها از امکانات خوبی برای تحصیل و تغذیه و رفاه برخوردار بودند، اما کسانی چون ما نمی‌بایست به تحصیل در مدرسه یا دانشگاه اهمیت می‌دادیم و هرگاه نیاز سازمان بود، می‌بایست قید آزمون و ادامه درس را بزنیم و مردود شویم.</p>
<p>4- امیر و والدین او، بویژه پدرش را سال‌ها از دور و نزدیک می‌شناختم. پس از فرار از قرارگاه اشرف نیز باز هم برای مدتی هم‌سرنوشت بودیم. یعنی هردو برای یک دوران در اسارت نیروهای آمریکایی قرار داشتیم و با هم زندگی می‌کردیم. من به مدت 4 سال و امیر حدود 1.5 سال در آنجا بودیم.</p>
<div id="attachment_68844" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68844" class="size-full wp-image-68844" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad.jpg" alt="امیر وفایغمایی" width="700" height="292" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad-300x125.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68844" class="wp-caption-text">پدر و مادر امیر وفایغمایی</p></div>
<p>5- نه تنها در تشکیلات مجاهدین، بلکه در اسارتگاه آمریکایی‌ها هم امیر از امکاناتی برخوردار بود که امثال من در اختیار نداشتیم. چون امیر تابعیت فرانسوی داشت و پدرش هم شهروند آن کشور بود (ضمن اینکه زوج رجوی هم از هیاهوی رسانه‌ای پدرش ترس داشتند و تلاش می‌کردند مشکلی برای امیر بوجود نیاید). آمریکایی‌ها با کسانی مثل من که در بیرون مناسبات حامی موثری نداشتیم و فقط دارای هویت ایرانی بودیم و در داخل نیز کسی از ما پشتیبانی سیاسی نمی‌کرد، براحتی هر کاری می‌کردند اما مراقب بودند به افرادی که تابعیت اروپایی یا کانادایی دارند سختگیری خاصی (تا زمانی که مشکلی ایجاد نکنند) نداشته باشند.</p>
<p>همه این موارد باعث شد که توجه ویژه‌ای به خاطرات امیر داشته باشم و به این فکر بیفتم که مطالب او را با شرح مختصری از خاطرات و تجربیات خودم ادغام نمایم تا هموطنان و بویژه جوانان را از چند زاویه مختلف به اشراف بیشتر برسانم و در کنار آن، در حد امکان، نگاه امیر و سایر «کودک سربازان» را نسبت به فرهنگ کشورمان و جامعه ایران و مسائل داخلی و همچنین تبلیغات سوء رسانه‌های غربی (که ده‌ها سال در جنگ روایت‌ها و جنگ شناختی، نگاه جوانان را به گونه‌ای که خود می‌خواستند تغییر داده‌اند)، به سوی آنچه که خود به تجربه دریافته‌ام، سمت و سو دهم تا مسائل کشورشان را واقع‌بینانه‌تر تجزیه و تحلیل و یا تبیین کنند.</p>
<h3>متولد پاریس</h3>
<p>امیر داستان خود را از سفر پدر و مادرش (اسماعیل وفایغمایی و اکرم حبیب‌خانی) به فرانسه در سال 1362 آغاز می‌کند. والدینی که عضو سازمان مجاهدین خلق بودند و پس از خروج از ایران به اروپا می‌روند و در حومه شهر پاریس و در منطقه اونی «osny» ساکن می‌شوند. خانه محل سکونت آنها یکی از پایگاه‌های شهری سازمان در فرانسه به نام «پایگاه باقری» بود که برای اسکان خانواده‌ها و دفتر در نظر گرفته شده بود. پدر و مادر امیر در سال‌های 1362 و 1363 در این پایگاه مستقر بودند.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(سازمان مجاهدین در کشورهای مختلف مثل دوبی، پاکستان، ترکیه، هند و یا کشورهای غربی، دارای پایگاه‌های متعددی بود که از آنها به‌عنوان &#8220;دفتر، آشپزخانه، سرپل، خوابگاه و یا محل جاسوسی&#8221; استفاده می‌شد. از این دست پایگاه‌ها در برخی از شهرهای عراق همچون سلیمانیه، کرکوک و بغداد نیز به وفور یافت می‌شد که کاربرد‌های مختلفی داشتند).</p>
<h3>امیر در ابتدای خاطرات خود با عنوان &#8220;متولد پاریس &#8211; با رضایت سازمان&#8221; می‌گوید:</h3>
<p>به گفته پدرم، والدین قبل از تصمیم برای بچه‌دار شدن باید از سازمان اجازه می‌گرفتند، زیرا همه چیز باید از طرف بالاترین مقامات تأیید می‌شد. به همین دلیل بسیاری از فرزندان مجاهدین دقیقاً در پاریس به دنیا آمدند. خاطرات من از آن دوران بسیار پراکنده است. یادم می‌آید که به یک ویلای بزرگ‌تر نقل مکان کردیم و خانه را با خانواده ای ایرانی که هوادار مجاهدین بودند، شریک شدیم. آن‌ها برخلاف والدین من، عضو رسمی سازمان نبودند، اما در آن زمان از حامیان نزدیک مجاهدین بودند و تقریباً به‌طور تمام‌وقت برای سازمان کار می‌کردند. همچنین به یاد دارم که پدرم یک موتور سیاه‌رنگ داشت و گاهی مرا با خود می‌برد که بسیار لذت‌بخش بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(در تشکیلات مجاهدین، عاشق شدن و ازدواج کردن یک امر شخصی محسوب نمی‌شد. البته تا قبل از ورود مجاهدین به فاز نظامی و تروریستی، مشکل جدی در این زمینه وجود نداشت و هواداران سازمان هیچ منع خاصی نداشتند، هرچند اعضا می‌بایستی طبق قواعد سازمانی ازدواج می‌کردند. اما پس از اعلام جنگ مسلحانه از سوی مسعود رجوی -بویژه پس از تأسیس انبوه پایگاه و مقر نظامی در عراق و سایر کشورهای غربی و عربی- تشکیلات مجاهدین به گونه‌ای تغییر یافت که هیچ عضو و یا هوادار حرفه‌ای اجازه نداشتند اقدام به ازدواج شخصی نمایند و می‌بایست از سوی تشکیلات مجوز می‌گرفتند. یعنی سازمان برای آنها مشخص می‌کرد که با چه کسی و چه زمانی ازدواج کنند. البته پس از انقلاب ایدئولوژیک و به‌طور اخص پس از قرار گرفتن مریم در جایگاه مسئول اولی سازمان، هرگونه ازدواجی برای مجاهدین ممنوع شد و همه اعضای متأهل نیز می‌بایستی از همسران خود طلاق بگیرند که بحث آن مجزاست، اما تا قبل از 26 مهرماه 1368 که مباحث انقلاب ایدئولوژیک همگانی نشده بود، ازدواج‌های تشکیلاتی ادامه داشت و افراد می‌توانستند درخواست ازدواج خود را به سازمان ارائه دهند و اگر صلاحیت آنها مورد تأیید بود، برای وی یک همسر انتخاب می‌کردند. اما آنها هم پس از ازدواج اجازه فرزندآوری نداشتند و این کار در تشکیلات ممنوع بود. ضمن اینکه زوجین فقط روزهای جمعه می‌توانستند همدیگر را ببینند و با هم باشند.</p>
<p>توضیحاتی که دادم مربوط به داخل مناسبات مجاهدین در عراق بود. آنچه امیر شرح داده، وضعیتی بود که هواداران حرفه‌ای –تمام وقت- در خارج عراق از آن برخوردار بودند. یعنی در آنجا زوجین اگر خواهان فرزند بودند، می‌بایست از سازمان اجازه می‌گرفتند و اگر مجوز صادر می‌شد، صاحب فرزند می‌شدند. همانطور که اشاره کردم، اعضای سازمان از این قانون مستثنی بودند. یعنی کسی که به عضویت سازمان درمی‌آمد، می‌بایست برای همیشه فکر فرزندآوری را از سر بیرون کند. پس از جاری شدن انقلاب ایدئولوژیک مریم در داخل مناسبات –پاییز 68- همین مجوز هم لغو شد و از آن پس، زوجین فقط حق طلاق داشتند و پس از جنگ کویت، همه والدین وادار به جدایی از فرزندان خود شدند که داستان تلخ دیگری است.)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>ادامه خاطرات امیر:</strong> یکی دیگر از خاطراتم از آن دوران مربوط به اعتصاب غذای بزرگی است که مجاهدین در پاریس برگزار کردند. آن‌قدر کوچک بودم که نمی‌دانستم هدف از این اعتصاب غذا چیست. تنها می‌دانستم که اعضای مجاهدین، که ما آن‌ها را «عمو» و «خاله» صدا می‌کردیم و والدینم نیز شامل آن‌ها بودند، غذا نمی‌خوردند. برایم عجیب بود، اما آن را نوعی بازی جالب تصور می‌کردم.</p>
<p>بعدها فهمیدم که اعتصاب غذا به این دلیل است که دولت فرانسه&#8230; گروهی از اعضا و هواداران مجاهدین را به کشور گابن در آفریقا تبعید کرده تا آن‌ها را به ایران بازگرداند. یکی از این افراد، پدر خانواده‌ای بود که ما با آن‌ها هم‌خانه بودیم. اعتصاب‌کنندگان تشکیلات مجاهدین و هوادارانشان در شهر (پاریس) جمع شده بودند و در کنار آن‌ها چندین کاروان (خودرو) و ون وجود داشت که می‌توانستند در آن‌ها استراحت کنند. یادم می‌آید مادرم یک‌بار مرا به یکی از این ون‌ها برد و گفت که قرار است یواشکی چند حبه قند بخوریم. او با چهره‌ای شیطنت‌آمیز این را گفت و من از این کار بسیار خوشم آمد. در اواخر اعتصاب غذا، مادرم بیهوش شد و بسیاری از اعتصاب‌کنندگان به وضعیتی بسیار وخیم رسیده بودند، به‌طوری که دولت فرانسه مجبور شد تسلیم شود و افراد تبعیدی را بازگرداند. این اتفاق به‌عنوان یک پیروزی بزرگ برای مجاهدین محسوب شد.</p>
<p>من تا حدود سه یا سه‌ونیم سالگی در پاریس ماندم. در این مدت، مانند سایر کودکان مجاهدین، تنها در خانه‌ها و دفاتر سازمان بودم، جایی که همیشه عکس‌های رهبر سازمان و همسرش مریم روی دیوارها یا روی میزهای اداری قاب شده بود. در عکس‌هایی که از آن دوران دارم، مانند عکسی که در آن وانمود می‌کنم با یک کیبورد موسیقی می‌زنم، تصویر مراسم عقد رهبر سازمان با همسر جدیدش، مریم، در منطقه اوور پاریس دیده می‌شود. مریم بعدها به‌عنوان رهبر دوم در کنار مسعود منصوب شد. از همان زمان، تصویر رهبر و همسرش جایگاهی مقدس در ذهن ما پیدا کرده بود. می‌توان گفت ما مانند یک خانواده بزرگ از اعضا و کودکان بودیم که رهبر و همسرش را به‌عنوان پدر و مادر معنوی خود می‌دیدیم. این نگاه مقدس و اطمینان‌بخش به رهبر، تأثیر عمیقی بر تصمیمات آینده ما گذاشت.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>دولت فرانسه در سال 1366 به‌خاطر رقابت‌های سیاسی -بین فرانسوا میتران از حزب سوسیالیست و ژاک شیراک از حزب جمهوریخواه-، تعدادی از اعضا و هواداران مجاهدین را از پاریس به گابون در آفریقا تبعید کرد که مقدمه‌ای بود برای اعتصاب غذای 100 نفره مجاهدین در گابون، فرانسه و انگلیس که در نهایت ژاک شیراک را وادار به عقب‌نشینی کرد و تبعیدی‌ها به فرانسه و انگلیس بازگشتند.</p>
<p>البته برخلاف آنچه امیر اشاره دارد، فرانسه قصدی برای استرداد آنها به ایران نداشت و مجاهدین بخاطر تبلیغات حقوق‌بشری و رسانه‌ای این قضیه را مطرح کرده بودند. فکر می‌کنم تبعیدی‌ها 10 یا 12 نفر بودند که 2 تن آنها بلافاصله به انگلیس بازگردانیده شدند چون تابعیت انگلیسی داشتند و بقیه تا لحظه عقب‌نشینی دولت فرانسه، میهمان رئیس جمهور گابون بودند. اعتصاب غذای مجاهدین، زمینه‌ساز تبلیغات گسترده رسانه‌ای شد که اساساً برآمده از رقابت حزبی بود اما مجاهدین از آن استفاده تبلیغی کردند. اعتصاب حدود 40 روز طول کشید و در آخرین روزها که حال تعدادی از مجاهدین وخیم شد، دولت فرانسه عقب‌نشینی کرد. همراهی همسر میتران با مجاهدین، نقش زیادی در این حرکت سیاسی داشت.</p>
<p>لازم به یادآوری است که آشنایی و نزدیکی فرانسوا میتران با مسعود رجوی، به قبل از انقلاب برمی‌گردد که مسعود در زندان حکم اعدام گرفته بود، اما با وساطت برادرانش که تابعیت فرانسوی داشتند، بویژه کاظم رجوی که کارمند ساواک در اروپا بود، فرانسوا میتران نیز پادرمیانی کرد و حکم اعدام وی به حبس ابد تنزل یافت. پس از انقلاب این نزدیکی ادامه داشت و آنگونه که گفته می‌شود، مسعود چند ماه قبل از شروع فاز نظامی مجاهدین و کلید زدن فعالیت تروریستی، به فرانسه رفته و با نهادهای امنیتی این کشور زدوبند داشته‌ است.</p>
<p>چندی پس از پایان هیاهوی سیاسی در فرانسه، همه تبعیدشدگان به عراق منتقل شدند که سرنوشت مختلفی برایشان رقم خورد. برای نمونه «میترا آریافر» در عملیات فروغ جاویدان کشته شد. و یا «سعید اسدی طاری» که مسئولیت اکیپ تبعیدی را برعهده داشت، در عملیات فروغ جاویدان فرمانده گردان پیاده شد و پس از عملیات در جایگاه معاون لشگر قرار گرفت، اما پس از شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک از سازمان جدا شد و دیگر هیچگاه او را ندیدم. برخی دیگر از بازماندگان نیز همچنان در آلبانی حضور دارند و یا جدا شدند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 11:26:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68780</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است: چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود سپرده بودند و اسد گاهی وقت ها می آمد و با من هم صحبت می شد و شوخی می ‌کرد و آن جوان وقتی فامیل من را شنیده بود به اسد گفته بود من او را می شناسم، ما در یک محله زندگی می ‌کردیم. می‌ شود برویم او را ببینم؟ اسد هم او را پیش من آورد ولی خودش هم مراقب او بود و از کنارمان نرفت که نکند من از سازمان بدگویی کنم یا از زندگی عادی صحبت کنیم.</p>
<p>من اول فکر کردم از ایران آمده است چون من خانواده اش را از نزدیک می‌ شناختم و دخترعموی من با خواهرش همکلاس بود و گاهی وقت ها برای درس خواندن به خانه آن ها می رفت. وقتی هم صحبت شدیم فهمیدم که او در آلمان بوده و از آنجا به سازمان پیوسته بود. او به مدت 6 سال در آلمان مدرسه رفته بود و درس خوانده بود. فکر کنم هنوز ۲۰ سال هم نداشت که وارد سازمان شده بود و من را یاد زمانی انداخت که خودم فریب سازمان را خوردم و به سازمان پیوستم! آن موقع من هم 19 سالم بود.</p>
<p>اسد حداد که از وضعیت تشکیلاتی بودن من آگاه بود به او گفت برویم کار داریم و یک وقت دیگر دوباره با هم صحبت می‌ کنید و او را با خود برد و در طول روز همدیگر را در کارهای روزانه می ‌دیدیم ولی همیشه اسد همراه او بود و فرصت حرف زدن را نمی داد. من هم که زیر ضرب بودم زیاد به سمتش نمی‌ رفتم.</p>
<p>او به زبان آلمانی بسیار مسلط بود و بسیار روان صحبت می کرد. همان موقع ها بود که سازمان می خواست رژه برگزار کند و حجم کار در سازمان بالا بود و همه نفرات مشغول آماده سازی کارهای رژه بودند و به قدری حجم کارها زیاد بود که ما در شبانه روز شاید فرصت خوابیدن هم نداشتیم و یک ساعت در روز استراحت می کردیم و یا همدیگر را نمی دیدیم و اگر هم می‌دیدیم وقت صحبت کردن نداشتیم. چون آن جوان تازه به سازمان پیوسته بود هنوز به او سخت نمی گرفتند و هنوز او را وارد نشست های سازمان نکرده بودند. او جوانی پرشور بود و خوشحال بود که آموزش سلاح می دید و سلاح به دست می گرفت غافل از آن که نمی دانست که چه شرایطی در انتظارش است و در چه منجلابی فرو می رود&#8230;</p>
<p>در زمانی که رژه شروع شد خبرنگارانی که آورده بودند یکی از آن ها از کشور آلمان آمده بود و سازمان هم برای تبلیغ و هم برای ترجمه جوان را آورده بود. او به قدری مسلط صحبت می کرد که خبرنگار آلمانی گفته بود تو ایرانی نیستی، آلمانی هستی و به اینجا آمده ای..</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>محمودآسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 11:08:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68734</guid>

					<description><![CDATA[<p>در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از &#8220;کودک ‌سربازان&#8221; رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734">نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از &#8220;کودک ‌سربازان&#8221; رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را بر دوش دارند، از اینگونه مطالب که برخوردار از ده‌ها سال تجارب خونین و تلخ است، برای روشنگری و آگاهی بخشی استفاده نمایند تا جوانان ایرانی، بهتر و بیشتر با جریان‌های مدعی آزادی، حقوق‌بشر و دمکراسی آشنا شوند و در دام شعارهای فریبنده آنان نیفتند.</p>
<p>تلاش دارم با توجه به تجارب شخصی خودم از درون این تشکیلات ضدایرانی، خاطرات برخی از &#8220;کودک‌سربازان&#8221; را مورد بازخوانی قرار دهم و ضمن پردازش بخش‌هایی از آن، به نکات جانبی نیز اشاره‌ای بکنم تا بهتر مورد استفاده عینی و مادی قرار گیرد.</p>
<p>در همین رابطه، مطالبی از خانم ژینا (زینب) حسین‌نژاد توجه مرا جلب کرد که توضیحی پیرامون آن در شرایط امروز، خالی از اهمیت نیست.</p>
<h3>شکنجه روانی از نگاه رجوی</h3>
<p>زینب (ژینا) در بخشی از خاطرات خود، که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده، با اشاره به دورانی که خانواده‌ها در برابر قرارگاه اشرف تحصن می‌کردند تا عزیزان خود را نجات دهند و سازمان مجاهدین اقدام آنها را &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌نامید، می‌گوید:</p>
<p><strong>[در اشرف گوش دادن به بلندگوها که جنگ روانی دشمن محسوب می شد، ممنوع بود. لذا جدا از بلندگوهای کل قرارگاه که مستمر سرودهای بلند پخش می کرد، هر یگان نیز موظف بود که در محوطه مقرش، ترانه یا سرودهای سازمان را پخش کند تا صدای بلندگوها شنیده نشود. اما برخی از بچه ها از روی کنجکاوی و شیطنت با بهانه کار سنگر و غیره به بیابان‌های پشت و اطراف یگان می‌رفتند تا صداهای بیرون را بشنوند و یواشکی راجع به آن با هم صحبت می‌کردند. برای برخی دختران جوان حتی یک نوع تنوع، سرگرمی و طنز بود و از سرودهای تکراری و حرف‌های خسته کننده نشست‌ها، برای دقایقی رها می‌شدند و حتی گاه از آن برای نشاط، جوک می‌ساختند و می‌خندیدند. مثلا نیمه شب یکدفعه بلندگوهای بیرون شروع به فریاد زدن می کردند&#8230; همه از خواب می‌پریدیم روی تخت می‌نشستیم و تا نیم ساعت خنده‌هایمان قطع نمی‌شد. سن‌مان اقتضا می‌کرد که به جرز دیوار هم بخندیم. مسن ترها اما که در خوابگاه‌های کم جمعیت‌تر دیگر بودند برآشفته و عصبی می‌شدند که نمی‌توانستند بخوابند. با خودم فکر می کردم شاید شکنجه روانی که در اطلاعیه‌ها می‌نویسند، منظورشان همین است که سن و سال دارها نمی‌توانند از صدا بخوابند، و الا چه معنی برای ما دارد جز خنده! ]</strong></p>
<p>در کلام ژینا، چند نکته قابل توجه به چشم می‌خورد که اولین آن، ادعای سازمان مجاهدین در مورد &#8220;شکنجه روانی&#8221; از سوی خانواده‌ها، بخاطر صدا زدن عزیزانشان در اسارتگاه اشرف است!</p>
<p>بگذریم از اینکه مجاهدین (آنگونه که ژینا نوشته) خانواده‌ها را بخاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به &#8220;شکنجه روانی&#8221; کرده‌اند، اما خودشان برای خنثی کردن و شنیده نشدن صدای آنها، مدام با بلندگوهای گوش‌خراش &#8220;مارش‌ و سرود نظامی&#8221; پخش می‌کردند و یا نفرات را به اجبار در &#8220;نشست‌های خسته‌کننده&#8221; زیر ضرب می‌بردند که همه اینها نوعی &#8220;شکنجه روانی&#8221; به حساب می‌آید و طرح آن نمودار سردرگمی مسئولین برای یافتن یک توجیه علمی است. اما نکته اینجاست که در همین تشکیلات مافیایی، در طی 10 تا 15 سال، تمامی افراد مجبور بودند در جلساتی که &#8220;عملیات جاری &#8211; دیگ – دیگچه&#8221; نامیده می‌شد، شرکت کنند و کسانی که با انقلاب ایدئولوژیک مریم چندان همسو نبودند را چندین ساعت به صورت دسته‌جمعی زیر ضرب ببرند و آنها را با فشارهای روحی درهم بشکنند و مستأصل نمایند تا وادار به خود تحقیری در برابر تشکیلات شوند و از رهبر تشکیلات اطاعت محض و کورکورانه کنند. فشارهایی بشدت دلهره‌آور و ضدبشری که در تاریخ نمونه آن یافت نمی‌شود. حال رهبران همین سازمان، درخواست‌های مظلومانه خانواده‌ها برای دیدار با عزیزانشان در اشرف را &#8220;شکنجه روانی&#8221; خوانده اند که نشانگر وقاحت بیش از حد زوج رجوی است.</p>
<p>نکته بعد که سازمان مجاهدین هیچگاه در مورد آن سخنی نگفته و نخواهد گفت، وادار کردن دختران و پسران مجاهد به ابراز نفرت نسبت به خانواده‌های خودشان است. اقدامی که مصداق بارز نقض حقوق‌بشر و &#8220;شکنجه روانی&#8221;است. ژینا در این مورد (احتمالاً با اشاره به سمیه محمدی که از سوی سران مجاهدین تحت فشار قرار داشت تا علیه پدرش –که برای نجات وی از چنگال رجوی به عراق رفته بود- موضعگیری کند) می‌گوید:</p>
<p><strong>[بعدتر کم کم می‌دیدیم دختر جوانی هست که دیگر به صداها نمی‌خندد، شیطنت نمی‌کند، بلکه چهره‌ای پر از سکوت سنگین دارد. خوب که گوش می‌دادیم، می‌فهمیدیم که نامش از بلندگوها پخش می شود، پس حتما مادر، پدر یا خواهرش هستند که آمده اند پشت در. او می دانست که احساساتش یک طرف، اما بدتر از آن اینست که در جلسات روزانه، هفتگی و ماهانه می‌بایست &#8220;پروژه&#8221; بنویسد و جلوی جمع بخواند که چقدر توانسته احساساتش را سرکوب کند، و آن عضو خانواده‌اش را مزدور بداند و بخواند، و بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با اعضای خانواده‌اش داشته باشد، بتواند بحث سیاسی کند. او طبق قانون می بایست عضو خانواده‌اش را با پیش فرض &#8220;نا&#8221; صدا کند، مثلا &#8220;نامادری، ناخواهری، نادختری&#8221; و همچنین می بایست علنا به او &#8220;مزدوریا &#8220;خانواده الدنگ&#8221; می‌گفت. اگر اینها را نمی‌نوشت جزء حلقه ضعیف محسوب می شد؛ او را با اخطار و سرکوب به نوشتن وا می‌داشتند!]</strong></p>
<div id="attachment_68738" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68738" class="wp-image-68738" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye.jpg" alt="تصویر سمت راست سمیه محمدی - تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye-768x432.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68738" class="wp-caption-text">تصویر سمت راست سمیه محمدی &#8211; تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد</p></div>
<p>همانطور که ژینا اشاره دارد، کسانی که صدای خانواده خود را از بیرون مقر مجاهدین می‌شنیدند، محکوم به نوشتن اعتراف‌نامه و خواندن آن در نشست‌های سرکوب بودند. این افراد پس از خواندن متن اعتراف‌نامه، مورد هجمه حاضرین قرار می‌گرفتند که چرا با وجود شنیدن فریاد خانواده‌، علیه آنها (خانواده‌شان) موضعگیری نکرده‌اند!!؟</p>
<p>به این ترتیب، این دختران و پسران جوان، می‌بایست نه تنها اهانت سران مجاهدین به خانواده‌شان مورد تمجید قرار دهند، بلکه خانواده خود را مزدور و الدنگ به حساب آورند و در پایان هم حساب پس دهند که چرا به اندازه کافی لعن و اهانت خرج خانواده خود نکرده‌اند!.</p>
<p>آیا هر کدام از این فکت‌ها، مصداق بارز &#8220;شکنجه روانی&#8221; در سازمان مجاهدین خلق نبوده و نیست؟</p>
<h3>اجبار در نفی نسبت خانوادگی</h3>
<p>همانگونه که ژینا اشاره کرد، اعضای مجاهدین خلق برای اثبات وفاداری خود به انقلاب مریم، می‌بایست نسبت خانوادگی با اعضای خانواده‌شان را نفی می‌کردند. از نگاه مریم رجوی، هر مجاهد فقط باید رهبر عقیدتی‌اش (مسعود رجوی) را &#8220;همه‌چیز&#8221; خود انگارد و تنها او را تقدیس نماید و فقط به او عشق بورزد، وگرنه اقدامی شرک‌آلود انجام داده است. به همین خاطر است که ژینا -در مورد سمیه- می‌گوید که وی مجبور بوده پدر خود را &#8220;مزدور، الدنگ و ناپدری&#8221; بخواند و از وی ابراز برائت نماید.</p>
<p>ضمن اینکه، وقتی &#8220;مونا حسین‌نژاد&#8221; برای دیدار با خواهرش زینب (ژینا) درخواست ملاقات می‌کند، مسئولین این اجازه را به ژینا نمی‌دهند و حتی نامه‌اش را به مونا نمی‌دهند و با فریبکاری و واسطه‌گری، این دیدار را بدون رضایت خودش لغو می‌کنند. اقدامی که نشان می‌دهد مسئولین تشکیلات، هیچ ارزش و کرامتی برای اعضای خود قائل نبوده‌اند و تنها کارشان، تحت کنترل قرار دادن اراده افراد بوده است و همچنان نیز بر این امر مصّر هستند. زینب در این رابطه نیز خاطره‌ای نقل کرده که بسیار قابل تأمل است و برای شناخت بیشتر این فرقه مخرب ذهن، باید بیشتر روی آن تمرکز داشت:</p>
<p><strong>[مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین در عراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: &#8221; الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا -نماینده سازمان ملل- آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمی‌کنم&#8221;!</strong></p>
<p><strong>گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟ گفت: مشکل سیاسی داشت نامه‌ات… گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟</strong></p>
<p><strong>فردایش، ستاد “جنگ سیاسی” اطلاعیه‌ای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: &#8220;من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را برده‌اند&#8221;&#8230; جا خوردم بهشان گفتم: چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم. گفتید به سومترا بگو نمی‌آیم و… فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت: صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمی‌شد آنقدر دروغ بنویسند و به خورد آدم‌ها بدهند. شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمی‌گویید سرلوحه سازمان &#8220;صداقت و فداست&#8221;، پس چرا &#8220;ریاکاری و دروغ&#8221; در اطلاعیه‌ها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟ آن زمان چنین واژه‌هایی را بکار بردن خیلی شجاعت می‌خواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.</strong></p>
<p><strong>چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش می‌کنم دنبال کنم. اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیت‌هایم خلع و طرد شدم&#8230; بقیه مسئولین هم -احتمالاً از نوع پلیس بد-، برایم به‌جرم &#8220;وابستگی خانوادگی&#8221; نشست محاکمه گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم &#8220;ریاکار&#8221; . مرا با حملات دسته‌ای که قبلا شیوه آن را نوشته‌ام مورد توهین قرار داده و سعی می‌کردند که هر آنچه آنها می‌خواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم می‌نوشتم که در آن او را با پیشوند &#8220;نا&#8221;مخاطب قرار می‌دادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجه‌های روانی قبول نکردم که واژه &#8220;ناخواهر&#8221; را بکار ببرم.]</strong></p>
<h3>ترفندهای شیطانی سازمان برای بستن دهان منتقدان</h3>
<p>قابل ذکر است که مسئولین سازمان (در دهه‌ی 70) چند بار به بهانه‌های گوناگون از نفرات خواستند که برای خانواده خود نامه‌ بنویسند. هدف این بود که ببینند افراد نسبت به خانواده خود چگونه فکر می‌کنند. برای نمونه: نوروز 74 به ما پیشنهاد دادند که برای خانواده‌مان کارت تبریک بفرستیم. من هم از فرصت استفاده کردم و چند جمله برای خانواده روی یک کارت تبریک که سازمان به ما داده بود نوشتم و به مسئولین دادم. اما بعدها فهمیدم که هیچکدام از این کارت تبریک‌ها برای خانواده‌ها ارسال نشده و از آن برای: &#8220;1- یافتن آدرس خانواده برای سوءاستفاده مالی و امنیتی، 2- یافتن کسانی که تمایل به جدایی دارند&#8221;، استفاده شده است. در همان ایام، صدها نفر از اعضای منتقد به بهانه نفوذی بودن، به صورت مخفیانه به زندان و شکنجه‌گاه منتقل شدند (که خود مبحث جداگانه‌ای است و بسیاری از جداشدگان پیرامون آن مطلب نوشته‌اند و در اینجا اشاره نمی‌کنم). همچنین در سال 1380 نیز از ما خواسته شد که اگر خانواده‌ای در خارج کشور داریم، برایشان نامه بنویسیم. این نامه می‌بایست به شکلی نوشته می‌شد که محتوای آن به نفع سازمان باشد. یعنی چیزی در آن بنویسیم که اگر کشته شدیم، کسی از خانواده‌مان، مسعود رجوی را مقصر قلمداد نکند و آن را سرنوشتی که خودمان با آگاهی رقم زده‌ایم تلقی کند.</p>
<p>در همین رابطه یک نامه خطاب به چند خواهر و برادرم که در آمریکا و اروپا ساکن بودند نوشتم و به سازمان دادم. یکسال بعد (پاییز 1381)، به دلیل برخی انتقادات که نسبت به مناسبات درونی سازمان و برخی از مسئولین داشتم، از سوی رقیه عباسی (فرمانده قرارگاه هفتم) تحت محاکمه و بازجویی قرار گرفتم. رقیه مرا متهم کرد که &#8220;نفوذی و یا طعمه‌ی جمهوری اسلامی و یا بریده از مبارزه&#8221; هستم و باید به یکی از این موارد اعتراف کنم. محاکمه چندساعته که رقیه عباسی علیه من برگزار کرده بود، به شکل تأسف باری عواطف و احساسات مرا هدف قرار داده بود. در همان جلسه، رقیه تمام گزارش‌های انتقادی مرا روی میز ریخت و گفت باید اعتراف کنی که اینها را برای تحویل دادن به رژیم نوشته بوده‌ای!</p>
<p>در میان این گزارش‌ها، متوجه شدم همان نامه‌ای که به درخواست سازمان برای خانواده‌ام در خارج کشور نوشته بودم نیز وجود دارد. رقیه با وقاحت خطاب به حاضرین گفت که او برای خانواده‌اش هم نامه نوشته است!!!</p>
<p>از نگاه رجوی، نامه نوشتن و رابطه زدن با خانواده جرم به حساب می‌آمد، اما واقعیت این بود که نامه را به درخواست خود سازمان نوشته بودم و حالا از همان نامه علیه من استفاده می‌کردند. این قضیه مرا دچار شوک و ناباوری کرد. اما بلافاصله به او گفتم که همین الان نامه را می‌خوانم تا همه بدانند چه نوشته‌ام. بناگاه رقیه جاخورد و گفت نیازی به این کار نیست&#8230; نهایتاً طی چندین ساعت که تلاش داشتند مرا در آن جمع، خرد و تحقیر کنند و بریده یا مزدور و نفوذی جا بزند، کوتاه نیامدم و تسلیم اهداف شیطانی آنها نشدم و جلسه با تعیین تکلیف برای من که یک گزارش بنویسم به پایان رسید. اما اقدام غیرانسانی، غیراخلاقی و ناجوانمردانه سران سازمان و بویژه رقیه عباسی که سال‌های طولانی برایش احترام قائل بودم، بشدت مرا دچار آسیب روحی و روانی کرد که تا سال‌ها اثرات آن باقی بود.</p>
<h3> قرنطینه در ادبیات رجوی</h3>
<p>نکاتی که ژینا به آن اشاره دارد به همین‌جا هم ختم نمی‌شد. کسانی که با تحمل همه فشارهای روانی، در نهایت کوتاه نمی‌آمدند و خواستار جدایی از تشکیلات بودند، برای چندین ماه در محلی به اسم قرنطینه حبس انفرادی می‌شدند که خود یک &#8220;شکنجه روانی&#8221; دیگر برای اعضای جداشده محسوب می‌شد. هدف این بود که فرد از شدت تنهایی، به افسردگی دچار شود و به درون مناسبات بازگردد. این قانون حتی در مورد افرادی که تحت نظارت سازمان با خانواده خود ملاقات داشتند نیز صادق بود. البته فقط کسانی قادر به چنین ملاقاتی بودند که خانواده‌شان در خارج کشور زندگی می‌کردند و منتقد مجاهدین نبودند. یعنی کسانی که سران سازمان یقین داشتند که برای بردن عزیزان خود نیامده‌اند و فقط یک دیدار خانوادگی و کنترل شده است. اعضایی که به این شکل با خانواده خود دیدار داشتند، برای چندین روز در یک اتاق قرنطینه می‌شدند تا تمام احساسات عاطفی خود نسبت به خانواده را به آرامی از دست بدهند و آنگاه به درون مناسبات بازگردند. ژینا در این مورد می‌نویسد:</p>
<p><strong>[قانون دیگری وجود داشت به نام “قرنطینه” که مربوط به بعد از خروج از اتاق تماس کنترل شده و تحت شنود بود که فقط با خانواده‌های هوادار و غیر مخالف آن هم شاید سالی یک بار عیدها انجام می‌شد. پس از خروج از آن، فرد باید در اتاقی دیگر قرنطینه می‌شد و تا زمانی که تمام لحظات احساسی و وابستگی هایش را نمی‌نوشت اجازه خروج نداشت‌.]</strong></p>
<p>آنچه زینب به آنها اشاره دارد، قطره‌ای ناچیز از اقدامات غیرانسانی علیه زنان و دختران در مناسبات مجاهدین است. همان تشکیلاتی که رهبر آن مریم رجوی، مدام خود را ناجی زنان ایرانی معرفی کرده و برای زنان ایرانی اشک ریخته است. البته مریم هیچگاه از تشکیل حرمسرا برای مسعود در قرارگاه اشرف سخنی بر زبان نیاورده و نگفته که چطور زنان مجاهد را تهدید می‌کرد که در صورت تصمیم برای جدایی، آنها را سر خواهد برید.</p>
<h3>ورود سخت و خروج آسان</h3>
<p>خانم حسین‌نژاد، در مبحث دیگری، عطف به اظهارات کذب و فریبنده‌ی محمد سیدالمحدثین -وزیر خارجه رجوی- به نکاتی اشاره کرده که قابل توجه است. محدثین در یک رسانه فارسی زبان به دروغ مدعی &#8220;ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین&#8221; شده بود. ژینا در این باره می‌گوید:</p>
<p><strong>[هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفته‌اند تمام پاسخ‌ها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود&#8230; در حالیکه همگی می‌دانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوب‌ها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌ها را قبول نداشتند، با حکم “خائن”، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بی‌احترامی به اردوگاه‌های رمادی در شرایط سخت فرستاده می‌شدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه‌های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.]</strong></p>
<p>اینگونه خاطرات، محدود به نوشته‌های خانم حسین‌نژاد نیست، پیش از ایشان نیز ده‌ها تن از اعضای جداشده به فکت‌های بی‌شماری اشاره داشته‌اند. مستندات و مشاهدات همه آنها بیانگر این واقعیت تلخ است که هرکس درخواست خروج از سازمان مجاهدین داشت، در جمع‌های ده‌ها و صدها نفره محاکمه می‌شد و گاه مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت تا از خواسته خود توبه نماید. یک نمونه از این محکمه‌ها را مسعود و مریم رجوی به صورت مستقیم با حضور چندین هزار نفر اداره کردند. در آن جلسه دهشتناک، چند نفر که خواهان خروج از تشکیلات بودند، مورد بازخواست قرار گرفتند و به خیانت متهم شدند. مسعود جلسه را طوری برگزار کرد که تمامی حاضرین در جلسه، به تناوب، متهمین را مورد حملات لفظی و دیوانه‌کننده قرار دهند تا از گفته خود بازگردند.</p>
<p>شخصاً در یک جلسه شاهد زیر ضرب بردن جوانی به اسم &#8220;خدّام گل‌محمدی&#8221; بودم که خواهان خروج از سازمان شده بود. او را چنان مورد اهانت و تهدید قرار دادند که چند روز بعد از آن، دست به خودسوزی زد و از دنیا رفت و جسد او را هم در نقطه‌ای نامعلوم دفن کردند. دهها نفر شاهد بودند که &#8220;خدّام&#8221; فقط درخواست جدایی داشت اما زیر ضرب رفت و از سوی فرمانده‌اش (علی) تهدید به قتل شد.</p>
<p>به‌دلیل حضور 25 ساله در تشکیلات مجاهدین، به صراحت می‌گویم که تا قبل از تحمیل &#8220;انقلاب ایدئولوژیک مریم&#8221; به سازمان مجاهدین (در آستانه جنگ کویت)، ورود به سازمان مجاهدین بسیار مشکل و خروج از آن، با یک درخواست ساده امکانپذیر بود. یعنی برای ورود به داخل مناسبات، باید یک پروسه طولانی امنیتی طی می‌شد و در این مدت فرد صلاحیت خود را به اثبات می‌رساند. اما برای خروج، کافی بود که درخواست خود را ارائه دهد. آنگاه مسئولین تلاش می‌کردند چند روزی با گفتگو او را از خواسته خویش منصرف کنند و اگر قانع نمی‌شد، راه برای خروج او هموار می‌شد. اما پس از مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری و شروع جنگ کویت، این قضیه رنگ دیگری به خود گرفت. از آن پس، مسعود و مریم تلاش داشتند به هرقیمت، افراد بیشتری را وارد مناسبات کنند. در این زمینه تورهای مختلفی سر راه جوانان ایرانی در پاکستان، امارات، ترکیه و یا کشورهای اروپایی پهن می‌شد و افراد زیادی با فریبکاری وارد مناسبات می‌شدند و دیگر راه خروجی نداشتند. در بین این افراد، بجز شهروندان سایر کشورها، انبوهی خلافکار نیز یافت می‌شد که به دلایل امنیتی، جنایی و قاچاق مواد از ایران گریخته بودند. بسیاری نیز به نیت یافتن یک شغل مناسب از ایران خارج شده بودند و مجاهدین آنها را شکار، و به بهانه کار در شرکت‌های مختلف و یا گرفتن حق پناهندگی به عراق قاچاق می‌کردند. به محض آنکه این افراد به صورت غیرقانونی به قرارگاه اشرف منتقل می‌شدند، خود را در اسارت سازمان مجاهدین می‌یافتند و دیگر امکان خروج برایشان مهیا نبود و سازمان به آنها ابلاغ می‌کرد که یا باید تا زمان سرنگونی نظام در قرارگاه باقی بمانند و یا به‌عنوان جاسوس تحویل استخبارات عراق خواهند شد. سخنان سیدالحمدثین، اگرچه بر واقعیت 35 سال قبل سوار است، امایک دروغ وقیحانه بیشتر نیست و این را هرکسی که در مناسبات مجاهدین بوده باشد، گواهی می‌دهد.</p>
<h3>شکنجه دختران بخاطر داشتن یادگاری</h3>
<p>ژینا در بخش دیگری از خاطرات خود، نمونه‌ای از شکنجه‌های روحی و اقدامات ضدانسانی سران مجاهدین را به تصویر می‌کشد و رسوا می‌کند. خاطره او حکایت دختری است که از ایران به قرارگاه اشرف قاچاق شده و پس از مدتی به محاکمه کشیده می‌شود. در این محکمه که هیچگونه اصول اخلاقی و انسانی در آن رعایت نشده، یک دختر جوان، به شکل کاملاً قرون وسطایی، مورد تفتیش عقاید قرار می‌گیرد و ذهن و روح او تخریب می‌گردد. گناه او چیزی نیست جز نگه‌داشتن چیزی که پیش از ورود به تشکیلات مجاهدین، به‌عنوان یادگاری از نامزد خود دریافت کرده است. این دختر باید چنان در برابر سایر دختران ویران و درهم شکسته شود که دیگر هیچکس جرأت نگهداری یادگاری عاطفی و عاشقانه نداشته باشد و نتواند بخشی از عشق خود را نثار کسی غیر از مسعود و مریم کند. زینب می‌نویسد:</p>
<p><strong>[متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلی‌ها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی می‌شد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران می‌کردند. آنقدر فشرده بودند که نمی‌توانستم ببینم کیست. جلوتر رفتم، یکی از مظلوم‌ترین و مهربان‌ترین دخترانی بود که می‌شناختم. موهای آشفته‌اش از روسری بیرون زده بود و سخت می‌گریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: «من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه»!&#8230; آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم. به همین دلیل، از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه‌های انتهای سالن پرسیدم : چی خوند؟ گفت: «اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می‌کرده»! صدای فریادها بلندتر می‌شد: «بی‌شرف! بی‌شرف!» همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوزاند!&#8230;</strong></p>
<p><strong>آن شب بسیاری از عکس‌های فرانسه و برخی مدارکم را یکشبه به آتش کشیدم. چهره آن دختر، از ذهنم نمی‌رفت. نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: «بعضی صحنه‌های نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست. مثل امروز&#8230;». حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: «بسکه سوسولین! شماها توی ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. باید اینقدر کوبیدش تا صیقل بخوره. آنقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچه‌های خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری! مگه اینطور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی! چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!&#8230; از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمه‌ای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمی‌فهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانه‌ای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستی‌ام حتی نمی‌توانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود. به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد.</strong></p>
<p><strong>وقتی صحبت از مغز می‌کنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را می‌گویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژه‌ها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور می‌نشست.</strong></p>
<p><strong>می‌فهمیدم یک جای کار می‌لنگد، اما به ما از بچگی در نمایش‌های متعدد آموخته بودند که &#8220;شکنجه&#8221; یعنی بستن به زنجیر بر روی تخت، شلاق و دستگاه برق و&#8230; و این فقط توسط دشمن صورت می‌گیرد. لذا واژه &#8220;شکنجه&#8221; یا &#8220;شکنجه روحی&#8221; حتی یک درصد هم در این نشست‌ها و جلسات از مغزم عبور نمی‌کرد. حتی اگر آن فرد محکوم، در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می‌کردم: &#8220;این آتش گدازان انقلاب است&#8221;&#8230; به‌رغم اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟ فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته به‌دنیا می‌اید، مثلاً در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان می‌دهند و توجه زیادی هم به او می‌کنند. آیا او باز هم به‌دنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش، به‌رغم جهل، اما پدیده‌ای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟]</strong></p>
<p>به این ترتیب، مجاهدین که روزگاری خانواده مجاهدین را به‌خاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌کردند، در سراسر تاریخچه‌ی خونین و خیانتکارانه‌شان، هزاران &#8220;شکنجه روانی&#8221; را در کارنامه ثبت کرده‌اند. شکنجه‌هایی که شاید در دنیا بی‌نظیر باشد و تنها از عهده رژیم جنایتکار صهیونیستی برآید.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734">نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 08:52:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68528</guid>

					<description><![CDATA[<p>&#8220;مبارزه سیاسی&#8221; به معنای استفاده از ابزار سیاسی برای وادار کردن حریف به انجام خواست مبارزان است. اصطلاح مبارزه سیاسی تعامل محاسبه شده بین یک گروه و یک مخاطب هدف است که می‌تواند دولت، ارتش و یا جمعیتی از مردم یک جامعه باشد. تشکیلات مجاهدین خلق مدعی است که پس از کنار گذاشتن مبارزه مسلحانه، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528">روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;مبارزه سیاسی&#8221; به معنای استفاده از ابزار سیاسی برای وادار کردن حریف به انجام خواست مبارزان است. اصطلاح مبارزه سیاسی تعامل محاسبه شده بین یک گروه و یک مخاطب هدف است که می‌تواند دولت، ارتش و یا جمعیتی از مردم یک جامعه باشد. تشکیلات مجاهدین خلق مدعی است که پس از کنار گذاشتن مبارزه مسلحانه، که ظاهرا موجب شد از فهرست تروریستی آمریکا و اروپا حذف شود، تنها بر مبارزه سیاسی متکی بوده است اما اعضای پیشین تشکیلات که این به اصطلاح مبارزه را در تشکیلات تجربه کرده‌اند از واقعیتی می‌گویند که هرگز شبیه به تعریف مبارزه سیاسی نیست.</p>
<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق به تازگی روایت شخصی خویش از تناقضات موجود حول اصطلاح مبارزه سیاسی در تشکیلات مجاهدین خلق را منتشر کرده است. این مطلب نه یک روایت شخصی، بلکه سندی است از سازوکار عملکرد فرقه‌ای مجاهدین خلق و جنگ روانی‌ای که سال‌ها پشت واژه‌هایی چون &#8220;مبارزه&#8221; و &#8220;جنگ سیاسی&#8221; پنهان شده است.</p>
<p>اگر چه این کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اکنون از مخالفان حکومت ایران است، اما آنچه در مطلب او تکان‌دهنده و قابل توجه است، نه تنها رنجی است که او در تشکیلات مجاهدین تحمل کرده‌ است بلکه جزئیاتی است که نشان می‌دهد چگونه یک ساختار فرقه‌ای تلاش می‌کند ابتدایی‌ترین پیوندهای انسانی را نابود کند؛ چگونه خانواده را &#8220;دشمن&#8221;، عاطفه را &#8220;ضعف&#8221; و استقلال فکری را &#8220;خیانت&#8221; تعبیر ‌کند.</p>
<div id="attachment_68530" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68530" class="wp-image-68530" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605.jpg" alt="ژینا (زینب) حسین نژاد" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hosseinnejad-Zeynab-202605-768x432.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68530" class="wp-caption-text">ژینا (زینب) حسین نژاد، عکس سمت چپ درون اشرف، عکس سمت راست در آلبانی پس از جدایی</p></div>
<h3>فرض کن خواهرت دیگر خواهر تو نیست!</h3>
<p>در خاطره ژینا می‌خوانیم که پس از جدا شدن پدرش از مجاهدین خلق و افشاگری‌های او علیه تشکیلات در سال 2012، او بارها برای موضع‌گیری علیه پدرش تحت فشار قرار می‌گیرد و خواهرش، مونا حسین نژاد نیز از این &#8220;مبارزه&#8221; بی‌نصیب نمی‌ماند. او درخواست &#8220;یک تماس تلفنی&#8221; با خواهرش در ایران را مطرح می‌کند، که با پاسخ منفی مواجه می‌شود. سپس نامه‌ای برای خواهرش می‌نویسد که او را از همکاری با انجمن نجات منع کند. این خواسته اگرچه در راستای اهداف تشکیلات است، اما علیرغم همه تلاش‌های ژینا، سران مجاهدین خلق هرگز اجازه نمی‌دهند نامه‌هایش به دست خواهرش برسد چرا که به هر ترتیب ارتباط گرفتن با خانواده خلاف &#8220;جنگ سیاسی&#8221; محسوب می‌شود.</p>
<p>بخشی از روایت ژینا حسین نژاد را بخوانید:</p>
<p>آن زمان چون شرایط حساس انتقال از کمپ (اشرف به لیبرتی) توسط ارتش عراق، آمریکا و سازمان ملل در جریان بود، من موضوع تماس را یکی دوبار پیگیری کردم و چون پاسخی نبود چند ماه بعد زمانی که رسیدیم به کمپ لیبرتی، بصورت جد‌ی‌تر و مکتوب دنبال کردم، چون می‌دانستم که ستاد داخله مجاهدین ایمیل و شماره تلفن او را دارند. اما باز هم هیچ پاسخی دریافت نکردم.</p>
<p>لذا شروع به نوشتن یک نامه به خواهرم کردم، و با خودم گفتم اگر شرایط تماس مهیا نشود لااقل درخواست می‌کنم نامه را برایش بفرستند. در همان روزها به اتاق ستاد &#8220;جنگ سیاسی&#8221; این سازمان فراخوانده شدم، که مسئولش فردی به نام فرشته یگانه بود. اکثر نامه‌ها و اطلاعیه‌هایی که می‌خواستند من امضا کنم و بنویسم علیه پدرم بود.</p>
<p>من از این فرصت مجدد استفاده کردم و از او درخواست کردم که لطفا فرصتی را برای تماس با خواهرم مهیا کنند و یا اینکه نامه مرا برایش بفرستند. اما او گفت: &#8220;نه فرض کن خواهرت دیگه خواهر تو نیست و برای خودت این انتخاب رو بکن که او هم با دشمن همراه شده، مگر تو جنگ را انتخاب نکردی؟ مجاهد از هر جنگی استقبال می کنه &#8230;&#8221;</p>
<p>از این همه بی خردی و بی عقلی شوک شده بودم، و نمی دانستم اصلا او لایق این هست که پاسخی بدهم یا صحبتی کنم یا نه. بلند شدم تا اتاق را ترک کنم اما براحتی نمی گذاشتند و می خواستند هر آنچه آنها می خواهند را بنویسم.</p>
<p>وقتی شب برگشتم یگان با یکی از مسئولین که منطقی‌تر بود و بهش نزدیک‌تر بودم، صحبت کردم. او حرفی نداشت. سپس نامه نوشته شده خطاب به خواهرم را به او دادم و او هم گفت موضوع را پیگیری می‌کند.</p>
<p>چند وقت بعد مسئولی دیگر به من خبر داد، که خواهرم برای صلیب سرخ نامه‌ای نوشته با مضمون اینکه: &#8220;نگران جان خواهرم زیر موشک باران شبه نظامیون عراقی هستم، سالهاست از او هیچ خبری ندارم و می خواهم او را ملاقات کنم.&#8221;</p>
<p>پرسیدم: آیا نامه مرا برایش ارسال نکردید؟ اجازه تماس تلفنی که ندادید لااقل نامه ام را می فرستادید. گفت: صلیب سرخ با رژیم کار می کنه، ما مرز سرخ داریم باهاشون&#8230;!</p>
<h3>خواهرت را با پیشوند &#8220;نا&#8221; خطاب کن!</h3>
<p>در ادامه ژینا شرح می‌دهد در سال 2013 خواهرش برای ملاقات با او به کمپ اشرف در عراق میرود و باز در پی آن ژینا با کارشکنی‌های و دروغگویی‌های عجیبی از سوی تشکیلات مواجه می‌شود:</p>
<p>&#8230;مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین درعراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: &#8221; الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا (نماینده سازمان ملل) آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمی‌کنم&#8221;.</p>
<p>گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟</p>
<p>گفت: مشکل سیاسی داشت نامه ات&#8230;..</p>
<p>گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟</p>
<p>باز هم پاسخی نداشتند. فقط تاکید می‌کردند که باید با بهزاد صفاری بروم اتاق دیگر و به سومترا نماینده یو ان بگویم که به جلوی در نمی‌آیم و ملاقات نمی‌کنم.</p>
<p>فردایش ستاد &#8220;جنگ سیاسی&#8221; اطلاعیه‌ای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: &#8220;من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را برده‌اند.</p>
<p>جا خوردم بهشان گفتم : چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم گفتید به سومترا بگو نمی‌آیم و&#8230; فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اخبار اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمی‌شد انقدر دروغ بنویسند و به خورد آدمها بدهند.</p>
<p>شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمی‌گویید سرلوحه سازمان &#8220;صداقت و فداست&#8221; پس چرا &#8220;ریاکاری و دروغ در اطلاعیه‌ها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟&#8221;&#8230; آن زمان چنین واژه‌هایی را بکار بردن خیلی شجاعت می‌خواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.</p>
<p>چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش می‌کنم دنبال کنم. بعد از آن هم کلی صحبت‌های ایدئولوژیک و مذهبی خسته کننده که &#8220;تو همچو زینب کبری علیه سلام باید بجنگی و این آزمایش الهی توست&#8221; و حرف های غیر ضروری برای پوشاندن قضیه اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیت‌هایم خلع و طرد شدم.</p>
<p>مسئولینی دیگر احتملا از نوع پلیس بد، برایم نشست محاکمه به جرم &#8220;وابستگی خانوادگی&#8221; گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم &#8220;ریاکار&#8221; . مرا با حملات دسته‌ای که قبلا شیوه آن را نوشته‌ام مورد توهین قرار داده و سعی می‌کردند که هر آنچه آنها می‌خواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم می‌نوشتم که در آن او را با پیشوند &#8220;نا&#8221; مخاطب قرار می‌دادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجه‌های روانی قبول نکردم که واژه &#8220;ناخواهر&#8221; را بکار ببرم.</p>
<p>***</p>
<p>هنگامی که تشکیلاتی از انسان می‌خواهد پیشوند &#8220;نا&#8221; در پیش عنوان اعضای خانواده‌اش بگذارد چندان که در داستان سمیه محمدی و امیر اصلان حسن زاده و بسیاری دیگر از اعضای مجاهدین خلق نیز دیده‌ایم، مسئله دیگر اختلاف سیاسی نیست. پروژه‌ای ظالمانه است که می‌کوشد هویت فرد را از او بگیرد و یا از نو تعریف کند؛ پروژه‌ای که عضو تشکیلات را فقط تا جایی می‌پذیرد که اراده، احساس، عاطفه، حافظه و حتی زبانش در اختیار تشکیلات باشد.</p>
<p>روایت ژینا نشان می‌دهد که افراطی‌گری و فرقه‌گرایی فقط در خشونت کلامی، زندان و شکنجه فیزیکی خلاصه نمی‌شود. بلکه گاهی خطرناک‌ترین شکل آن، مهندسی روان انسان‌هاست. در نتیجه این دستکاری روانی افراد در تشکیلات رجوی وادار می‌شوند میان انسان‌بودن و &#8220;مجاهد&#8221; بودن یکی را انتخاب کند.</p>
<p>این تنها داستان ژینا نیست. یک نمونه از هزاران تجربه ناگفته‌ای است که بسیاری از اعضا و جداشدگان از تشکیلات مجاهدین خلق، سال‌ها بر دوش داشته‌اند. تجربه‌هایی از تحقیر، کنترل عاطفی، دروغ‌نویسی، قطع ارتباط با خانواده، فحاشی علیه خانواده و شکستن تدریجی شخصیت مستقل و سلب هویت فردی، تجربه زیسته اعضای مجاهدین خلق است.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528">روایت کودک سرباز پیشین از مبارزه سیاسی مجاهدین خلق با خانواده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68528/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سیر تحول مفهوم &#8220;شکنجه&#8221; در ذهن یک کودک سرباز</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 12:08:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[سمیه محمدی]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68395</guid>

					<description><![CDATA[<p>هر گاه سخن از شکنجه روانی در تشکیلات مجاهدین خلق به میان می‌آید، خاطرات و مستندات اعضای پیشین این تشکیلات، بهترین گواه هستند. یکی از روشن‌ترین این شواهد را ژینا حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اخیر در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است. وی از سیر ادراک خویش از واژه شکنجه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395">سیر تحول مفهوم &#8220;شکنجه&#8221; در ذهن یک کودک سرباز</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>هر گاه سخن از شکنجه روانی در تشکیلات مجاهدین خلق به میان می‌آید، خاطرات و مستندات اعضای پیشین این تشکیلات، بهترین گواه هستند. یکی از روشن‌ترین این شواهد را ژینا حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اخیر در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است. وی از سیر ادراک خویش از واژه شکنجه نوشته است، از زمان کودکی‌اش تا جوانی که در سازمان مجاهدین خلق سپری شد. او در ورای این مطلب از دختر جوانی می‌نویسد که در کمپ اشرف در عراق تحت شکنجه روانی قرار می‌گرفت.</p>
<p>در تعریف عمومی شکنجه هر عملی است که به واسطهٔ آن، تعمداً درد و رنجی شدید، خواه جسمی یا روحی، بر فرد اعمال شود، آن هم برای اهدافی چون کسب اطلاعات یا اعتراف‌گیری، یا با هدف تنبیه او به دلیل انجام عملی که او یا شخص ثالثی مرتکب شده، یا مظنون به ارتکاب آن است، یا با هدف ارعاب و واداشتن او به انجام اعمالی خاص. اما برای ژینا حسین نژاد، مفهوم این واژه از پنج سالگی تا سی و چند سالگی بارها تغییر کرد. او اکنون به لطف تجارب هولناکی که در تشکیلات مجاهدین خلق داشته است و دقت نظر خویش، به درکی عمیق از مفهوم شکنجه رسیده است که دیگر تنها به چند مفهوم فیزیکی محدود نمی‌شود بلکه به شکستن مفاهیمی که مجاهدین خلق در ذهن او کرده‌اند و شکل گرفتن مفاهیم تازه می‌انجامد.</p>
<h3>شکل گیری مفهوم شکنجه</h3>
<p>حسین نژاد به ِیادآوری شواهدی از شکنجه روحی در دو دهه پیش در قرارگاه مجاهدین خلق می‌پردازد. سالهای دهه 80 شمسی که خانواده‌های اعضای مجاهدین خلق برای دیدار با فرزندانشان به عراق می‌رفتند و وقتی از سوی سران مجاهدین خلق با ممنوعیت ملاقات با عزیزانشان مواجه می‌شدند، اقدام به تحصن می‌کردند. در این دوران خانواده‌ها ضمن تحصن در مقابل دروازه اشرف در بلندگوهایی نام عزیزانشان را فریاد می‌زدند، تقاضای ملاقات می‌کردند یا از آنها می‌خواستند که اشرف را ترک کنند. ژینا به خاطر می‌آورد که در آن دوران سازمان پخش صدای خانواده‌ها از بلندگوها را &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌نامید و از آن برای مظلوم نمایی در نهادهای حقوق بشری استفاده می‌کرد. او در ادامه از جو موجود در میان ساکنان کمپ اشرف می‌نویسد:</p>
<p>در اشرف گوش دادن به این بلندگوها که جنگ روانی دشمن محسوب می شد، ممنوع بود. لذا جدا از بلندگوهای کل قرارگاه که مستمر سرودهای بلند پخش می کرد، هر یگان نیز موظف بود که در محوطه مقرش، ترانه یا سرودهای سازمان را پخش کند تا صدای بلندگوها شنیده نشود.<br />
اما برخی از بچه ها از روی کنجکاوی و شیطنت با بهانه کار سنگر و غیره به بیابانهای پشت و اطراف یگان می‌رفتند تا صداهای بیرون را بشنوند و یواشکی راجع به آن با هم صحبت می‌کردند. برای برخی دختران جوان حتی یک نوع تنوع، سرگرمی و طنز بود و از سرودهای تکراری و حرف‌های خسته کننده نشست‌ها، برای دقایقی رها می‌شدند و حتی گاه از آن برای نشاط، جوک می‌ساختند و می‌خندیدند. مثلا نیمه شب یکدفعه بلندگوهای بیرون به ناگهان شروع به فریاد زدن می کردند.</p>
<p>یادم هست که یک شب، ساعت دو و نیم نصف شب یکدفعه صدای بلند مردی پخش شد که می‌گفت:‌&#8221;آهای بچه‌های اشرف نخوابید! نخوابیییییییید! غافل نشین! بیدار شین! خودتون رو نجات بدید&#8230;!&#8221;</p>
<p>همه از خواب می‌پریدیم روی تخت می‌نشستیم و تا نیم ساعت خنده‌هایمان قطع نمی‌شد. سن‌مان اقتضا می‌کرد که به جرز دیوار هم بخندیم. مسن تر ها اما که در خوابگاه‌های کم جمعیت‌تر دیگر بودند برآشفته و عصبی می‌شدند که نمی‌توانستند بخوابند. با خودم فکر می کردم شاید &#8220;شکنجه روانی&#8221; که در اطلاعیه‌ها می‌نویسند، منظورشان همین است که سن و سال دارها نمی‌توانند از صدا بخوابند، و الا چه معنی برای ما دارد جز خنده.</p>
<h3>دختر جوانی تحت شکنجه روانی</h3>
<p>ژینا حسین نژاد در ادامه بدون ذکر نام از دختر جوانی می‌نویسد که در پی پخش صدای پدر و مادر و خواهرش از بلندگوهای اطراف کمپ اشرف، مصداق دقیق نقض حقوق بشر با شکنجه روانی شد:</p>
<p>بعدتر کم کم می‌دیدیم دختر جوانی هست که دیگر به صداها نمی‌خندد، شیطنت نمی‌کند، بلکه چهره‌ای پر از سکوت سنگین دارد. خوب که گوش می‌دادیم، می‌فهمیدیم که نامش از بلندگوها پخش می شود، پس حتما مادر، پدر یا خواهرش هستند که آمده اند پشت در.</p>
<p>او می دانست که احساساتش یک طرف، اما بدتر از آن این است که در جلسات روزانه، هفتگی و ماهانه می‌بایست &#8220;پروژه&#8221; (اعتراف نامه) بنویسد و جلوی جمع بخواند. که چقدر توانسته احساساتش را سرکوب کند، و آن عضو خانواده‌اش را مزدور بداند و بخواند و بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با اعضای خانواده‌اش داشته باشد، بتواند بحث سیاسی کند.</p>
<p>او طبق قانون می بایست عضو خانواده‌اش را با پیش فرض &#8220;نا&#8221; صدا کند، مثلا &#8220;نا مادری، نا خواهری، نا دختری &#8221; و همچنین می بایست علنا به او &#8220;مزدور&#8221; یا &#8220;خانواده الدنگ&#8221; می‌گفت. اگر اینها را نمی‌نوشت جزء حلقه ضعیف محسوب می شد؛ او را با اخطار و سرکوب به نوشتن وا می‌داشتند.</p>
<p>این پیش فرض &#8220;نا&#8221; حتی برای خانواده‌هایی که فقط از سازمان جدا شده بودند و هیچ گونه فعالیتی علیه سازمان نداشتند هم صدق می‌کرد. (بعنوان خائن و نه مزدور). و گاه حتی فرد باید اسم فامیل خود را عوض می‌کرد تا دیگر با او هم نام نباشد.</p>
<p>من آنجا شاید برای اولین بار مفهوم عمیق &#8220;شکنجه روانی&#8221; را درک کردم. آن هم نه فقط از طرف دشمن بلکه از طرف خودی. کاری که سازمان با عضو خانواده درون اشرف انجام می‌داد عملا بسیار بیشتر شبیه &#8220;شکنجه روانی&#8221; بود تا بلندگوهای بیرون.</p>
<h3>قصه تکراری دختر جوان؟</h3>
<p>هرچند که ژینا حسین نژاد برای امنیت جانی و روانی آن دختر جوان در مناسبات رجوی، تعمدا در مطلبش نامی از او نمی‌برد، داستانی بسیار شبیه به این مورد در آن سالها در جریان بود. دختری که امروز در دهه پنجم زندگی خویش است و از جمله کودک سربازانی بود که در 1999، به همراه برادرش و به تشویق پدرش که در کانادا هوادار مجاهدین خلق بود، به عراق رفت و به مجاهدین خلق پیوست.</p>
<p>پدر که در مدت کوتاهی از فرستادن فرزندان نوجوانش به میان حصارهای یک فرقه نظامی خطرناک به بیابان‌های عراق، پشیمان شد، تنها موفق شد پسرش را از کمپ اشرف خارج کند و دخترک هنوز در قرارگاه مجاهدین خلق در آلبانی است.</p>
<p>محمد در سال 2004 موفق به خروج از سازمان شد و در سال 2006 بار دیگر به کانادا بازگشت. او در سال 2008 در مصاحبه‌ای با رادیو فردا، از چگونگی شرایط خروجش از اشرف و جاماندن خواهرش، سمیه، در آنجا گفت:</p>
<p>پدرم برای چهارمین بار آمده بود که من زنگ زدم و گفتم بابا من دیگر نمی تونم اینجا تحمل کنم قبلش من 22 روز توی بنگال بودم وقتی پدرم آمد با کمک آمریکائی‌ها چهارماه و نیم طول کشید تا من برگردم.</p>
<p>هزاران بار به اینها گفتم که می خواهم برگردم، هر دفعه به من سیلی زدند و خفه ام کردند و با من بر خودهای خیلی بد کردند که یا منو می انداختن توی بنگال بدون آب و غذا و توی اون گرمای 45 درجه مثل جهنم برایم بود.</p>
<p>محمد محمدی به رادیو فردا از اینکه خواهرش که در آن زمان 27 ساله بود، در کمپ اشرف تحت شکنجه روانی مجبور به اعتراف تلویزیویی و موضع‌گیری علیه خانواده‌اش شده است، گفت:</p>
<p>ایشون ( سمیه ) می‌خواست بیاد بیرون آخرش از پدرم التماس کرد، از امریکائی ها التماس کرد. سمیه وقتی می آید پای تلویزیون یعنی اجبارش کردن چون خودم توی همون شرایط بودم. به من آنقدر فشار آوردند که دروغ بگویم. آنقدر آنجا رویت فشار، روحی وجسمی می‌گذاران که آدم مجبور میشه بخاطر رها شدن از اون هرچه اونا می خوان بگه، که هچکدومشون واقعیت نداره. من بخاطر این از دست سمیه ناراحت نیستم و حقم بهش میدم که این کار را بکند چون بعضی موقع‌ها نمی شد همچین فشاری را تحمل کرد، اینقدر توی سرت می‌زنن که خیلی سخته، بهتره که آدم را شلاق بزنن و دست قطع بکنن و شکنجه بکنن ولی فشارهایی که اونها به سر بچه‌های خودشون و بقیه بچه‌های اونجا میارن، نذارن.</p>
<p>مصاحبه رادیو فردا با محمد محمدی زمانی صورت گرفته که چندی از حضور والدینش مصطفی محمدی و محبوبه حمزه ای در مقابل کمپ اشرف و مورد ضرب و شتم قرار گرفتن آنها از سوی عوامل مجاهدین، نگذشته بود.</p>
<p>محمد محمدی در وبلاگ شخصی خود نیز به انتشار خاطراتش پرداخت و در ضمن آن به افشاگری درباره شستشوی مغزی و شکنجه روانی شدید خواهرش پرداخت:</p>
<p><strong>از 2004 تا 2007 تغییرات زیادی در سمیه، عاشق خانواده‌مان، عاشق بابا و مامان و من و مرتضی و حوریه خواهر کوچکمان اتفاق افتاده است. سمیه‌ای که مجاهدین به زور ( نه فیزیکی ) به تلویزیون می‌آورند و به بابا فحش می‌ده و می‌گه خوب شد که همسایگان اشرف بابا و مامان را زدند (هرچند اشرف در بیابان ها تا کیلومترها همسایه ای ندارد).</strong></p>
<p>به هر روی، اینکه سمیه محمدی همان دختر جوان خاطرات ژینا حسین نژاد است یا خیر، چندان اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد این است که برای اثبات نقض حقوق بشر، سرکوب روانی و شکنجه روحی در تشکیلات مسعود رجوی گواهان بسیارند و هر روز تازه‌تر می‌شوند. گواهانی که به طور جداگانه یا همزمان یکدیگر را تایید می‌کنند.</p>
<p>برای نمونه وقتی امروز ژینا از مفهوم قرنطینه در کمپ اشرف سخن می‌گوید، شرح عکسی که محمد سالها پیش در وبلاگش منتشر کرده است، مفهوم روشن‌تری پیدا می‌کند. محمد ذیل عکسی که از خود و خواهر نوجوانش در کمپ اشرف در یونیفرم نظامی منتشر کرده است نوشته است: من و سمیه در اردوگاه اشرف – از مواردی معدود که توانستم با سمیه باشم.</p>
<div id="attachment_68401" style="width: 284px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68401" class="size-full wp-image-68401" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/somaye-mohammad-86-12-28.jpg" alt="سمیه محمدی و برادرش" width="274" height="400" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/somaye-mohammad-86-12-28.jpg 274w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/somaye-mohammad-86-12-28-206x300.jpg 206w" sizes="auto, (max-width: 274px) 100vw, 274px" /><p id="caption-attachment-68401" class="wp-caption-text">سمیه محمدی و برادرش</p></div>
<p>و ژینا از مفهوم اتاق &#8220;قرنطینه&#8221; می‌نویسد: <strong>قانون دیگری وجود داشت به نام &#8220;قرنطینه&#8221; که مربوط به بعد از خروج از اتاق تماس کنترل شده و تحت شنود بود که فقط با خانواده‌های هوادار و غیر مخالف آن هم شاید سالی یک بار عیدها انجام می‌شد. پس از خروج از آن، فرد باید در اتاقی دیگر قرنطینه می‌شد و تا زمانی که تمام لحظات احساسی و وابستگی هایش را نمی‌نوشت اجازه خروج نداشت‌.</strong></p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395">سیر تحول مفهوم &#8220;شکنجه&#8221; در ذهن یک کودک سرباز</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68395/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 06:35:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68374</guid>

					<description><![CDATA[<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق در پاسخ به اظهارات غیرحقیقی محمد محدثین در صدای آمریکا خاطره ای درباره نقض حقوق زنان در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. مصاحبه اخیر صدای آمریکا با محمد محدثین، یکی از مسئولان ارشد تشکیلات مجاهدین خلق، انتقاد بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق، فعالان سیاسی و اهالی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374">خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق در پاسخ به اظهارات غیرحقیقی محمد محدثین در صدای آمریکا خاطره ای درباره نقض حقوق زنان در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. مصاحبه اخیر صدای آمریکا با محمد محدثین، یکی از مسئولان ارشد تشکیلات مجاهدین خلق، انتقاد بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق، فعالان سیاسی و اهالی رسانه را در پی داشت.</p>
<p>ژینا حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق که تمام دوران کودکی، نوجوانی و بخش زیادی از جوانی خود را در مناسبات مجاهدین خلق گذرانده است درباره مصاحبه برنامه میدان صدای آمریکا با محمد محدثین در حساب کاربری فیس بوک خود نوشت: &#8220;هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفته‌اند تمام پاسخ‌ها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود.&#8221;</p>
<p>او یکی از بزرگترین دروغ هایی که در این برنامه گفته شد را &#8220;ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین خلق&#8221; دانست. ادعای محمد محدثین وقتی مجری برنامه از او درباره اظهارات اعضای پیشین پرسید. ژینا در پاسخ به این دروغ بزرگ می‌نویسد:</p>
<p>&#8220;در حالیکه همگی می‌دانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوب‌ها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌ها را قبول نداشتند، با حکم &#8220;خائن&#8221;، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بی‌احترامی به اردوگاه‌های رمادی در شرایط سخت فرستاده می‌شدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.&#8221;</p>
<p>به نوشته حسین نژاد، بدلیل عدم شفافیت نماینده مجاهدین در مصاحبه با صدای آمریکا و دروغ‌های همیشگی‌شان، او در ادامه خاطراتش از دوران عضویت در مجاهدین خلق به مفهوم شکنجه روانی زنان می‌پردازد و با شرح خاطره‌ای از آن دوران مصداق این مفهوم در مناسبات مجاهدین خلق، را به عنوان پاسخی به ادعاهای دروغ نماینده مجاهدین خلق و تشریحی از وضعیت روانی کودک سربازی که در بند ساختار شستشوی مغزی مجاهدین خلق رشد یافته است، منتشر می‌کند.</p>
<p>ژینا حسین نژاد در مورخ 22 آوریل 2026 در هفتمین قسمت از خاطراتش چنین نوشت:</p>
<p>متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلی‌ها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی می‌شد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران می‌کردند. آنقدر فشرده بودند که نمی‌توانستم ببینم کیست.</p>
<p>جلوتر رفتم، یکی از مظلوم‌ترین و مهربان‌ترین دخترانی بود که می‌شناختم. موهای آشفته‌اش از روسری بیرون زده بود و سخت می‌گریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: &#8220;من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه&#8230;&#8221;</p>
<p>آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم، به همین دلیل از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه های انتهای سالن پرسیدم: &#8220;چی خوند؟&#8221;</p>
<p>گفت: &#8220;اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می کرده&#8230;&#8221;</p>
<p>صدای فریادها بلند تر می شد: &#8220;بی شرف! بی شرف!&#8221;</p>
<p>همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوازند&#8230;.</p>
<p>سر تیم‌مان صدایمان کرد، گفت: &#8220;بچه ها امشب هر چه عکس، یادگاری و مدرکی از گذشته چه ایران، چه اروپا، هنوز دارید که به سازمان نداده‌اید یا تحویل بدهید یا بسوزانید. هیچ نخ وصلی به بورژوازی و جامعه ایران نباید باشد. نشست امروز را دیدید، این موارد دیگر تحمل نمی شود.&#8221;<br />
آن شب بسیاری از عکس های فرانسه و برخی مدارکم را یک شبه به آتش کشیدم.</p>
<p>چهره آن دختر، از ذهنم بیرون نمی رفت.</p>
<p>نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: &#8220;بعضی صحنه‌های نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست مثل امروز که &#8230;&#8221;</p>
<p>حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: &#8220;بس که سوسولین! شماها تو ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری که دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. انقدر باید کوبیدش تا صیقل بخوره. انقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچه‌های خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری؟ مگه این طور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی؟ چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!&#8221;</p>
<p>از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمه‌ای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمی‌فهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانه‌ای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستی‌ام حتی نمی‌توانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود.<br />
به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد. وقتی صحبت از مغز می‌کنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را می‌گویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژه‌ها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور می‌نشست.</p>
<p>می فهمیدم یک جای کار می لنگد، اما به ما از بچگی در نمایش‌های متعدد آموخته بودند که &#8220;شکنجه&#8221; یعنی بستن به زنجیر بروی تخت، شلاق و دستگاه برق و&#8230;. و این فقط توسط دشمن صورت می گیرد. لذا واژه &#8220;شکنجه&#8221; یا &#8220;شکنجه روحی&#8221; حتی یک درصد هم در این نشست‌ها و جلسات از مغزم عبور نمی کرد.<br />
حتی اگر آن فرد محکوم در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می کردم؛ &#8220;این آتش گدازان انقلاب است&#8221;، &#8220;این آتش گدازان انقلاب است.&#8221; به رغم تمام اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟</p>
<p>فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته بدنیا می‌آید، مثلا در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان می‌دهند و توجه زیادی هم به او می کنند. آیا او باز هم بدنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش برغم جهل، اما پدیده‌ای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374">خاطره کودک سرباز مجاهدین در پاسخ به دروغهای محدثین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68374/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 09:29:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[عملیات جاری]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68312</guid>

					<description><![CDATA[<p>مطلب حاضر در چند قسمت ارائه می شود و هر قسمت شامل بخش های کوتاهی است که با جمله «آیا می دانستید» شروع می شوند. البته من تلاش دارم تا ماهیت رجوی ها و مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق و همچنین تروریست و وطن فروش بودن شان را در جملاتی کوتاه حول مواردی همچون «اقدامات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312">مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مطلب حاضر در چند قسمت ارائه می شود و هر قسمت شامل بخش های کوتاهی است که با جمله «آیا می دانستید» شروع می شوند. البته من تلاش دارم تا ماهیت رجوی ها و مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق و همچنین تروریست و وطن فروش بودن شان را در جملاتی کوتاه حول مواردی همچون «اقدامات تروریستی» ، «مزدوری برای صدام، آمریکا» ، «مناسبات درونی» ، «ممانعت از جدایی اعضا و محدود نمودن آنها» ، «مغزشویی» ، «روش برخورد با اعضای بیمار» ، «حریم شخصی» ، «تفکیک جنسیتی» و «وضعیت کودکان و کودک سربازان» معرفی نمایم تا از این طریق خوانندگان به راحتی و در سریعترین زمان ممکن به اشراف نسبی برسند.</p>
<p>6- آیا می دانستید وقتی کودکانی که در سال 69 و 70، به دستور رجوی از از والدینشان جدا شده و به خارج از عراق فرستاده شدند به سن نوجوانی رسیدند، سران مجاهدین خلق برخی از آنها را برای جبران کمبود نیرو با وعده دیدار با پدر و مادران شان به قرارگاه جهنمی اشرف بردند و سپس در حالی که آنها در زیر سن قانونی بودند از آنان به عنوان کودک سرباز سوء استفاده کرده و دیگر اجازه جداشدن به آنان را ندادند.</p>
<div id="attachment_68317" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68317" class="size-full wp-image-68317" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MKO-Children-3.jpg" alt="کودک سربازان مجاهدین خلق" width="700" height="510" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MKO-Children-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MKO-Children-3-300x219.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68317" class="wp-caption-text">کودک سربازان مجاهدین خلق</p></div>
<p>7- آیا می دانستید مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; ساخته سارا معین، درباره زندگی چهار شهروند سوئدی است، از فرزندان مجاهدین خلق بودند که به دستور مسعود رجوی به سوئد قاچاق شدند و در آنجا به خانواده های هوادار مجاهدین سپرده شده مورد آسیب های جدی روانی و جسمی قرار گرفتند.<br />
امیر یغمایی یکی از این چهار تن است که بعدها به صورت کودک سرباز بار دیگر به عراق قاچاق شد و به خدمت ارتش سازمان مجاهدین خلق درآمد. عاطفه سبدانی، حنیف بالی و پروین حسین نیا سه کودک دیگر از والدین مجاهد هستند که اکنون در دهه پنجم زندگی‌شان شهروندان موفق سوئدی می باشند و تروماهای حاصل از زندگی تحت سیطره مجاهدین خلق را در مستند سارا معین روایت می‌کنند. این فیلم در شبکه اس وی تی تلویزیون سوئد پخش شد.</p>
<div id="attachment_29135" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-29135" class="wp-image-29135 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Amir_Yaghmaee_2.jpg" alt="امیر یغمایی" width="600" height="345" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Amir_Yaghmaee_2.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Amir_Yaghmaee_2-300x173.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-29135" class="wp-caption-text">امیر یغمایی</p></div>
<p>8- آیا می دانستید اعضای مجاهدین خلق هر شب باید در نشستی با عنوان &#8220;عملیات جاری&#8221; شرکت کنند!<br />
شرکت در این نشست ها اجباری است و هر عضو باید حداقل هفته ای یکبار در این نشست &#8220;سوژه&#8221; بشود.<br />
سوژه باید فاکت های خود که روزانه موظف به نوشتن آنهاست را در جمع بخواند.<br />
بعد از آن که سوژه فاکت هایش را خواند مسئول نشست و سپس دیگر اعضای شرکت کننده در آن نشست درباره فاکت هایی که سوژه خواند موضع گرفته و صحبت می کنند که معمولاً حرف های شان توهین آمیز است.<br />
به این موضع گیری ها &#8220;تیغ کشیدن&#8221; گفته می شود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-30962 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_1.jpg" alt="فرقه - نشست های فرقه گرایی" width="519" height="346" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_1.jpg 519w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_1-300x200.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_1-150x100.jpg 150w" sizes="auto, (max-width: 519px) 100vw, 519px" /></p>
<p>9- آیا می دانستید اعضای مجاهدین خلق در نشست ها مجبور به موضع گیری علیه همدیگر هستند. اگر عضوی در نشست عملیات جاری بعد از خواندن فاکت توسط سوژه، علیه او موضع نگیرد متهم می شود با سوژه رابطه غیر تشکیلاتی و محفلی داشته و خودش همان جا سوژه خواهد شد.</p>
<p>10- آیا می دانستید شرکت در نشست های روزانه &#8220;عملیات جاری&#8221; حتی برای اعضای بیمار هم اجباری است و مسئولین مجاهدین به اعضا می گفتند &#8220;به هر قیمت باید در نشست عملیات جاری روزانه شرکت کرد. حتی اگر کسی بیمار باشد و در این نشست بمیرد، حکم شهید دارد و برای او مراسم خواهیم گرفت.&#8221;</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>ایرج صالحی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312">مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68312/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 05:46:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68173</guid>

					<description><![CDATA[<p>(توضیح: نام &#8220;مهران&#8221; در این روایت مستعار است) شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>(توضیح: نام &#8220;مهران&#8221; در این روایت مستعار است)</p>
<p>شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده بود. حالا تصمیم گرفته بودند او را به بخش SEG منتقل کنند، و از همه بدتر، مستقیماً به چادر من.</p>
<p>نمی‌فهمیدم چرا باید از میان چهار چادر SEG، که دو تای آن خالی بود، او را دقیقاً به چادر من بیاورند. سرباز آمریکایی هم پاسخ روشنی نداشت. فقط گفت: &#8220;این تصمیمیه که گرفته شده&#8221;.</p>
<p>مهران تهدید فیزیکی برایم نبود. او پسر مطیع و آرامی بود. ولی نگرانی من از جای دیگری بود: نگاه‌ها و شایعات. کافی بود کسی بگوید ما هم‌چادری شده‌ایم تا این شایعه پخش شود که من و او رابطه‌ای داریم.</p>
<p>به چادر که رسیدیم، صاف روبه‌رویش نشستم و با لحنی جدی گفتم: از این به بعد باید چادر را با هم تقسیم کنیم، ولی نه خبری از رابطه‌ست و نه قرار است چیزی بین ما باشد. تو سمت خودت، من هم سمت خودم.</p>
<p>مهران چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. اما من به این سکوت اطمینان نداشتم. برای همین، شب‌هایی که هوا خوب بود، تختم را بیرون چادر و کنار سیم‌خاردار خارجی محیط چادرم قرار میدادم. درست آن طرف سیم خاردار میز و صندلی دو سرباز شیفت نگهبانی SEG و ISO بود و من تا نیمه شب با آنها هم صحبت میشدم.</p>
<p>در همان روزها، چادر سوم SEG هم ساکن جدیدی پیدا کرده بود: جمشید چالنگ. جمشید از چهره‌های قدیمی و ارشد سازمان مجاهدین بود، با سال‌ها عضویت در شورای ملی مقاومت. او که‌ یکی از مسئولان رسمی بود، با یک خودرو از اشرف فرار کرده بود و مدارک محرمانه‌ای از تشکیلات را نیز با خود به همراه آورده بود.</p>
<p>پس از ورود به TIPF، خیلی زود با افسران اطلاعاتی آمریکایی وارد همکاری شد. جلسات روزانه‌اش با آن‌ها، معمولاً همراه با مترجم ایرانی‌ـ‌آمریکایی‌ای به نام پرنیا برگزار می‌شد. پرنیا تنها زن مترجم ایرانی کمپ بود و حضور روزانه‌اش در چادر جمشید، در کنار امتیازاتی مثل DVD Player، یخچال کوچک، فرش، خوراکی‌های خاص و حتی سیگارهای آمریکایی، باعث حسادت و خشم شدید در بین سایر ساکنان شده بود. با این حال، جمشید در ابتدای ورودش به SEG، رابطه‌ای صمیمی با من برقرار کرد.</p>
<p>در همان روزهای اول، به من گفت که سال‌ها پیش، هم در قرارگاه اشرف و هم در شورای ملی مقاومت، با پدرم دوستی و همکاری نزدیکی داشته است. این صحبتش باعث شد گارد اولیه‌ام را پایین بیاورم. جمشید به وضوح از گذشته‌ی پدرم آگاه بود؛ از نوع رابطه‌اش با سازمان، مسئولیت‌هایش، و حتی ویژگی‌های شخصی‌اش. همین موضوع حس عجیبی در من ایجاد می‌کرد. مثل پیوندی از گذشته که دوباره زنده شده باشد. گاهی شب‌ها، برای عوض کردن فضا و فاصله گرفتن از محیط بسته‌ چادرم – و به‌خصوص از مهران – با هماهنگی نگهبانان، به چادر جمشید می‌رفتم.</p>
<p>سربازان که می‌دانستند روابط میان من و جمشید دوستانه و بی‌حاشیه است، مشکلی ایجاد نمی‌کردند. بعضی شب‌ها با هم گپ می‌زدیم؛ از گذشته، از سیاست، از خاطرات پدرم، از فروپاشی درونی سازمان… و گاهی هم با هم فیلمی تماشا می‌کردیم؛ فیلم‌هایی که از طریق همان DVD Player آمریکایی‌ها برایش آورده بودند.</p>
<p>جمشید هرچند در نگاه کمپ فردی &#8220;همکار&#8221; با آمریکایی‌ها شناخته می‌شد، اما برای من، در آن لحظات، بیشتر شبیه پناهگاهی انسانی بود. کسی که درک می‌کرد چه بر من گذشته، و کسی که خودش از همان سیستمی آمده بود که من از کودکی در ان رشد کرده بودم. با این حال، این آرامش‌ها هم موقتی بود. حادثه‌ی مهران هنوز در راه بود.</p>
<p>مدتی بود که احساس می‌کردم چیزی در راه است. نه واضح، نه قابل لمس، ولی درست مثل بویی که از دور می‌آید و خبر از سوختن چیزی می‌دهد. مهران کم‌حرف‌تر شده بود. بعضی شب‌ها زودتر می‌خوابید، یا تظاهر به خواب می‌کرد. اما وقتی نیمه‌شب بیدار می‌شدم، می‌دیدم چشمانش باز است و زل زده به سقف چادر یا به من.</p>
<p>یک شب قبل از آن اتفاق، وقتی از چادر جمشید برگشتم، مهران دراز کشیده بود. پرسیدم چرا نمی‌خوابی. با صدایی آرام گفت داشت به چیزهایی فکر می‌کرد. پرسیدم چه چیزهایی. سکوت کرد و بعد گفت: به اینکه هیچ‌کدوم‌مون از اینجا زنده نمی‌ریم.<br />
حرفی نزدم. فقط نگاهش کردم. نگاهش خالی بود، مثل تهِ تهِ دره‌ای تاریک.</p>
<p>آن شب که اتفاق افتاد، هوا گرم و سنگین بود. خوابیده بودم، در کیسه‌خوابم، روی تخت‌تا‌شوی نظامی که از آمریکایی‌ها گرفته بودم. صدای دور موتور ژنراتورها مثل همیشه آرام‌بخش بود. اما ناگهان چیزی را حس کردم – چیزی که آرام پایم را لمس کرد.<br />
در یک حرکت غریزی، از جا پریدم. در تاریکی، با نور زرد چراغ گوشه‌ی چادر، تصویر مهران را دیدم که برهنه روبه‌رویم ایستاده بود. بی‌حرکت. فقط نگاه می‌کرد. خشکم زد. لحظه‌ای نفس نکشیدم. و بعد، خشمم فوران کرد.</p>
<p>– مهران! چه غلطی داری می‌کنی؟!<br />
او جا خورد. فوری با دستانش جلوی خودش را پوشاند. با لکنت گفت:</p>
<p>– هیچی… فقط… فقط خواستم پتوتو درست کنم…<br />
– کدوم پتو؟! من توی کیسه‌خوابم لعنتی!</p>
<p>فریاد زدم، داد کشیدم. با تمام توانم هلش دادم بیرون چادر. پایش روی خاک کشیده شد و افتاد روی سیم خاردار محوطه چادر. نورافکن‌هایی که اطراف SEG روشن بود، روی تن برهنه‌اش افتاده بود.<br />
صدای فریادم باعث شد نگهبان‌ها به سمت چادر بدوند. در همان لحظه، ابو در حالی که هنوز لباسش کامل نبود، از چادر روبه‌رو بیرون پرید. با صدایی پر از خشم فریاد زد: امیر! چی شده؟ چی کار کرده این آشغال؟</p>
<p>با خشم و هراس گفتم: اومده سراغم… وسط خواب… برهنه… داشت دست می‌زد بهم…</p>
<p>ابو دیگر صبر نکرد. مثل طوفان رو به سمت مهران کرد. تهدیدش کرد، فحش داد، فریاد زد: می‌کُشمت! صبر کن تا بیای بیرون recreation! گردنتو می‌برم،&#8230;</p>
<p>سربازان دویدند، مهران را از زمین کشیدند. خاکی، لال، بی‌دفاع. حتی حرفی هم نمی‌زد. فقط چشم‌هایش خشک بود. او را به حبس انفرادی بردن. ابو گفت: برای هواخوری که اومدی بیرون میکشمت. هیچ شانسی نداری!</p>
<p>ابو رو کرد به سربازها: امیر دیگه تنها نمی‌مونه. از این به بعد میاد پیش من!</p>
<p>سربازها از من پرسیدن آیا دوست داری بری پیش ابو؟ من که از تنهایی خسته شده بودم و رابطه خوبی با ابو‌ داشتم، قبول کردم و وسایلم را جمع کردم. به سمت چادر ابو رفتم. در سکوت شب، صدای قدم‌هایم روی خاک خفه شده بود.</p>
<p>وارد چادر شدم. ابو در را بست. نگاهی عمیق به من انداخت و آرام گفت: –تموم شد دیگه… تموم شد.</p>
<p>همان‌جا نشستم. نفسم بالا نمی‌آمد. فقط نگاهش کردم. سرم را پایین انداختم. بعد از مدتی، یکی از سربازهای آمریکایی آمد و یک فرم شکایت برایم آورد. سوال و جواب کردیم و او آن را پر کرد.</p>
<p>وقتی تنها شدم، دور و برم را نگاه کردم. آن‌چه دیدم حیرت‌انگیز بود. ابو برای خودش در دل آن چادر یک قصر ساخته بود! با چوب و قالی‌های نماز، سکوهایی طراحی کرده بود که انگار تخت‌های سلطنتی‌اند. نشیمن‌گاه‌هایی که بیشتر به جایگاه پادشاهان شباهت داشت تا به گوشه‌ای از یک کمپ نظامی.</p>
<p>در چادرش انواع سی‌دی‌ها پیدا می‌شد؛ از امید گرفته تا معین، ابی و داریوش. آهنگ‌ها یکی پس از دیگری پخش می‌شدند و فضای درون چادر با نورپردازی‌های رنگارنگ حال‌وهوایی عجیب گرفته بود. واقعیت این بود که ابو عملاً سلطان واقعی SEG شده بود. سرگرد وایب، فرمانده آمریکایی، به همه‌ خواسته‌های او جواب مثبت می‌داد؛ از ابزار نجاری گرفته تا ضبط‌صوت و حتی مجله. فقط به این دلیل ساده که ابو دردسر درست نکند.</p>
<p>ابو هم خوب از این نقاط ضعف آمریکایی‌ها آگاه بود و بلد بود چطور از این فرصت‌ها برای برآورده کردن نیازهایش استفاده کند. و حالا، من هم… من هم شریک چادر او شده بودم.</p>
<p>در آن لحظه حس خاصی داشتم؛ نه می‌توانستم بگویم آسوده‌ام، نه بگویم در خطرم. فقط می‌دانستم وارد قلمرو جوانی شده‌ام که بلد بود در هر شرایطی، حتی در دل اسارت، تاج سلطنتش را خودش بسازد و آمریکایی‌ها را به زانو در بیاورد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Mar 2026 12:45:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68220</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت. کم‌کم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت می‌کردم؛ به آن تنهایی عجیب و بی‌سروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفت‌زده می‌شدم. اینکه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت.</p>
<p>کم‌کم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت می‌کردم؛ به آن تنهایی عجیب و بی‌سروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفت‌زده می‌شدم. اینکه توانسته بودم با زندگی در یک چادر کوچک، تنها با یک مرد نیمه‌دیوانه که قبلاً زندانی بود، کنار بیایم، به‌نظرم اوج سازگاری ذهنی‌ام با شرایطی بود که به من تحمیل شده بود. گویی غریزه بقا درونم فریاد می‌زد: “این زندگی جدید توئه! عادت کن!”</p>
<p>اما SEG هم بی‌حادثه نبود. همسایگی‌مان با ISO—محل حبس انفرادی و شدیدترین تنبیهات کمپ—باعث می‌شد گاه‌ و بی‌گاه صحنه‌هایی ببینیم که عجیب، خشونت‌بار، و بعضاً مضحک بودند. هر از گاهی افرادی را می‌بردند آن‌جا؛ به دلایل مختلف: دعوا، نافرمانی، تلاش برای فرار، یا حتی اعتصاب غذا.</p>
<p>در میان ساکنان تیف، دو برادر به نام پیمان و برنا بودند. پیمان پسری تنومند و ورزشکار بود که من از کمپ اشرف می‌شناختم. او یکی از تازه‌واردهایی بود که در مسابقات جودو شرکت کرده بود؛ مسابقه‌ای که به مناسبت انتخاب همسر مسعود، مریم، به‌عنوان “رئیس‌جمهور آینده ایران” از سوی مجاهدین و شورای موسوم به شورای ملی مقاومت برگزار شده بود. نامش این جشنواره “مهرگان” بود.</p>
<h3>پیمان، پاپیون کمپ تیف</h3>
<p>پیمان، که مهارت‌های جودوی بالایی از ایران داشت، برنده مسابقه شد و در تیف لقب “پاپیون” گرفته بود؛ مثل همان زندانی معروف جزیره که بارها تلاش به فرار کرده بود. یکی از فرارهای او آن‌قدر عجیب بود که هنوز هم به یاد دارم: خودش را زیر وانت هاموی‌ای که زباله‌ها را به بیرون کمپ می‌برد، آویزان کرده بود! با آن هیکل سنگینش، باورکردنی نبود که بتواند آن‌همه راه آویزان بماند. اما درست قبل از اینکه خودرو برگردد، دست‌هایش را رها کرد و لو رفت. او را گرفتند و یک ماه در قفس بزرگ ISO انداختند.</p>
<p>آخرین بار، وقتی که قرار بود برای ویزیت پزشکی به پایگاه Anaconda برود، ناگهان درِ هاموی را باز کرد و پرید بیرون! سربازهای آمریکایی شروع به تعقیبش کردند، با تفنگ‌های ساچمه‌ای پلاستیکی شلیک کردند، چندبار انداختندش زمین، اما او دوباره بلند می‌شد و می‌دوید. آخرش هم فرار کرد و برای چند روز گم و گور شد. ظاهراً می‌خواست خودش را به ایران برساند. ولی در یکی از روستاهای عراق، وقتی شروع کرد به فارسی صحبت کردن، اهالی شک کردند—چون از نفوذ نیروهای ایرانی به خاک عراق بعد از دوران جنگ می‌ترسیدند. به پلیس محلی اطلاع دادند، و آن‌ها هم پیمان را تحویل نیروهای آمریکایی دادند.</p>
<p>از پنجره چادرم دیدم که پیمان را با دست‌بند به سمت ISO بردند. همان موقع رو به سربازها کرد و گفت: “این یک اشتباه بود. من به سرگرد وایب قول داده بودم که دیگه فرار نمی‌کنم. از این به بعد سر قولم می‌مونم.” خنده‌دار بود؛ حتی فرار را هم “اشتباه” می‌نامید. و اینکه چقدر آمریکایی‌ها این قول‌ها را جدی می‌گرفتند، خودش ماجرای دیگری بود. از آن به بعد، وقتی کسی را برای ویزیت به Anaconda می‌بردند، هم دست‌ها و هم پاهایش را با بست‌های پلاستیکی می‌بستند تا خیال فرار از سرش بیرون کند.</p>
<h3>در همسایگی ایزو</h3>
<p>یک‌بار دیگر در کمپ، اعتصاب غذایی گسترده‌ای شکل گرفت. بسیاری از افراد از اینکه روند تصمیم‌گیری آمریکایی‌ها برای تعیین مقصد کشور سوم طولانی شده بود، خسته و عاصی شده بودند. اجازه بازگشت به ایران را هم نداشتند. همین فشارها باعث شد تعداد زیادی از اعتصاب‌کنندگان را به ISO منتقل کنند.</p>
<p>برنا، برادر پیمان، نیز یکی از آن‌ها بود. او چند روز بود که چیزی نخورده بود و حالش به‌شدت وخیم شده بود. در همان روزها، اجازه داشتم کمی در راهروی انفرادی قدم بزنم؛ جایی که می‌شد از کنار سلول‌ها گذشت و نگاهی به افراد داخل انداخت. وقتی رسیدم به سلولی که برنا در آن بود، دلم فرو ریخت. آمریکایی‌ها با زور به او سرم وصل کرده بودند. دستش را با بند بسته بودند به تخت و ردّ خون روی بازویش نشان می‌داد که چطور با تمام توان در برابر این اقدام مقاومت کرده بود.</p>
<p>نمی‌دانم چرا، ولی بیشتر بچه‌ها تصور می‌کردند که من قرار است به‌زودی کمپ تیف را ترک کنم و به اروپا برگردم. برنا هم همین فکر را کرده بود. او یک نامه‌ی دست‌نویس به من داد و خواهش کرد که وقتی از کمپ خارج شدم، آن را منتشر کنم. با این حال، نه از پدرم خبری شده بود و نه از آمریکایی‌ها. هنوز هیچ نشانی از خروج نداشتم. شاید فقط به این دلیل که من قبلاً در اروپا زندگی کرده بودم، این امید در دلشان ایجاد شده بود و همین امید را به دیگران هم منتقل می‌کردند.</p>
<p>در نوبت دیگری، مردی به نام ایوب را از بلوک ۶ به ISO آوردند. مردی لاغر، موهای جوگندمی، که اگرچه بیشتر از ۴۰ سال نداشت، ولی نشانی از خستگی و رنج زندگی در طبقات پایین جامعه ایران در چهره‌اش موج می‌زد. چیزی که در او خیلی خاص بود این بود که دندان نداشت. آن تعداد اندک دندانی که باقی مانده بود را هم دندان‌پزشک آمریکایی کشیده بود و برایش دندان مصنوعی گذاشته بودند.</p>
<p>ولی ایوب رابطه‌ خاصی با آن دندان مصنوعی داشت. هربار که از دست آمریکایی‌ها عصبانی می‌شد، آن را از دهان خود خارج می‌کرد و به سوی نیروهای آمریکایی پرت می‌کرد؛ انگار که داشت هدیه‌ “تحقیرآمیز” آن‌ها را پس می‌داد. این‌بار هم که به ISO منتقل شده بود، دندان مصنوعی‌اش را پرت کرد و سربازها مجبور شدند آن را جمع کنند و در لیوان آب بگذارند تا آرام شود.</p>
<p>اما ایوب آرام‌پذیر نبود. همیشه با سربازها درگیر می‌شد. آن‌ها هم که اعصاب نداشتند، با روش‌های خاص خودشان تلافی می‌کردند. این‌بار که ایوب را به انفرادی انداخته بودند، وقتی از آن‌ها خواست که اجازه بدهند به سرویس بهداشتی برود، هیچ توجهی نکردند. درِ سلول را باز نکردند. فقط یک بطری خالی آب بهش دادند تا در آن ادرار کند. بالاخره مجبور شد همین کار را بکند.</p>
<p>ساعت‌ها گذشت تا نوبت نگهبان جدید رسید. آن‌ها ایوب را از سلول بیرون آوردند و به سمت سرویس بهداشتی هدایت کردند—یک “باجه‌ی متحرک” که در گوشه‌ای از کمپ و زیر برج دیده‌بانی، پشت حصارهایی از سیم خاردار تیز و چندلایه قرار داشت. من بیرون چادرم ایستاده بودم و شاهد همه چیز بودم.</p>
<p>دو سرباز همراهش بودند. چند قدم مانده به توالت، متوقفش کردند تا خودش وارد شود. ایوب آرام به نظر می‌رسید، ولی ناگهان به سمت سیم‌خاردار پرید. هر دو دستش را روی آن انداخت و با تمام قدرت دست‌هایش را به عقب کشید. تیغ‌های تیز سیم‌ها گوشت بازوانش را دریدند و خون فوران کرد. بعد در سکوت نشست.</p>
<p>سربازها فریاد زدند، ولی کمک نکردند. یکی از آن‌ها اسلحه‌ی شوکرش را درآورد و با شلیک مستقیم به بدن ایوب، او را روی زمین انداخت. ایوب از درد فریاد می‌کشید، اما سرباز همچنان شوکر را فشار می‌داد تا جایی که ایوب از حال رفت.</p>
<p>من شوکه شده بودم. ولی عکس‌العملم عجیب بود. به‌جای فریاد یا گریه، از ته دل زدم زیر خنده. خنده‌ای ناخواسته، کنترل‌نشده و بلند. ابو که از چادر خودش شاهد ماجرا بود، با ناراحتی گفت: “بس کن!”</p>
<p>بعدتر فهمیدم که این واکنش من، نتیجه‌ی مستقیم شوک روانی بود—واکنشی ناخودآگاه. بعضی وقت‌ها، ذهن انسان به جای جیغ و اشک، با خنده از خودش دفاع می‌کند.</p>
<h3>تنوع زندگی در تنهایی</h3>
<p>زندگی در SEG، گرچه همراه با انزوا بود، اما تنوع خاص خودش را داشت. در حقیقت، این بخش یکی از پرحادثه‌ترین نقاط کل کمپ بود. هم‌جواری‌اش با ISO باعث می‌شد که همیشه چیزی برای تماشا یا شنیدن وجود داشته باشد.</p>
<p>با گذشت زمان، من و ابو به روال این زندگی عادت کرده بودیم. ما اجازه نداشتیم به سالن غذاخوری برویم، بنابراین وعده‌های غذایی‌مان را هر صبح در یک سینی کاغذی به چادرمان می‌آوردند. اتفاقاً این برای‌مان خوشایند هم بود؛ چون می‌توانستیم تا دیر وقت بخوابیم و صبحانه را با آرامش بخوریم. سینی غذا همیشه شامل نیمرو، بیکن، سوسیس، وافل با مربا، کره بادام‌زمینی و حتی یک تکه کیک بود. آن‌قدر غذا زیاد و پرکالری بود که خطر اضافه‌وزن همواره در کمین‌مان بود!</p>
<p>در یک تصمیم تازه، آمریکایی‌ها به ما اجازه داده بودند بعضی شب‌ها که همه در بلوک‌های خود حبس بودند، با همراهی یک سرباز به زمین فوتبال کمپ برویم. آن‌جا چند وزنه و میله‌ی پرس وجود داشت که می‌شد کمی تمرین کرد. من از آن زمان کاملاً استفاده می‌کردم؛ تمرین می‌کردم، عرق می‌ریختم و ذهنم را خالی می‌کردم. اما ابو… او بیشتر اوقات وسط زمین می‌ایستاد و با صدای بلند به دیگران که از چادرهایشان بیرون بودند، فحش می‌داد، می‌خندید یا سعی می‌کرد سر به سرشان بگذارد!</p>
<p>روزهای حمام‌کردن‌مان هم همان روزهایی بود که افراد ISO اجازه استحمام داشتند. آن‌وقت هم با تدابیر امنیتی و زمانی که باقی افراد در بلوک‌ها محبوس بودند، به ما اجازه داده می‌شد تا به حمام برویم. به‌مرور، کاملاً از دیگران جدا افتاده بودیم؛ نه خبری از تعاملات روزمره بود، نه معاشرتی. در ظاهر انگار که ما موقعیتی ویژه داشتیم، ولی واقعیت این بود که این “ویژه‌بودن”، بهایی سنگین داشت—تنهایی.</p>
<p>با این حال، من از گذشته یاد گرفته بودم که در تیف، روابط اجتماعی سطحی‌اند و اغلب همراه با منغعت طلبی. ضرب‌المثلی میان زندانیان بود که می‌گفتند: “هیچ‌کس این‌جا رفیق واقعی تو نیست. اگر طرف میخواد باهات ارتباط بگیره، یا دنبال وسایلت هست، یا پولت، یا… بدنت.” و عجیب آن‌که این جمله برایم کاملاً واقعی جلوه می‌کرد.</p>
<h3>ملاقات با احسان</h3>
<p>تا اینکه یک شب، نگهبان‌ها آمدند و گفتند احسان (همان بچه مجاهد از سوئد)می‌خواهد به چادر من بیاید. تعجب کردم. من و احسان هیچ‌وقت رابطه نزدیکی نداشتیم. اما بدون تردید قبول کردم. چون به هر صورت نقاط اشتراک و سرگذشت مشابهی داشتیم.</p>
<p>همان شب، احسان با همراهی دو نگهبان وارد چادرم شد. در سکوت نشستم و به او نگاه کردم. گفت: “دیگه خسته شدم از این آدما. تو تنها کسی هستی این‌جا که بهت حس نزدیکی می‌کنم. تو مثل منی. از سوئد اومدی. فقط ما همدیگر رو درک می‌کنیم.”</p>
<p>آن شب برایم فراموش‌نشدنی شد. تا آن لحظه، شب‌هایم را به تنهایی و در سکوت می‌گذراندم. ولی حالا یک ساعت با احسان نشستیم، به فارسی و سوئدی حرف زدیم، خاطرات‌مان از سوئد را مرور کردیم، چای نوشیدیم و چند لحظه واقعی انسانی را تجربه کردیم.</p>
<p>از آن شب به بعد، احساس کردم رابطه‌ام با احسان عمیق‌تر شده. واقعیت این بود که ما دو نفر، تنها کسانی بودیم که ریشه‌ها، تجربه‌ها و ذهنیتی مشترک داشتیم. دیگران—به‌جز هومن— و تعداد محدودی که از اروپا به سازمان پیوسته بودند ،همگی از ایران آمده بودند و بین ما یک شکاف فرهنگی و اخلاقی بزرگ وجود داشت.</p>
<p>درست در دلِ تنهاترین و بی‌اعتمادترین محیطی که می‌شد تصور کرد، ما بالاخره کسی را پیدا کرده بودیم که می‌شد یک ساعت با او “خودِ واقعی‌مان” باشیم.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 25 Feb 2026 11:33:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68123</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر در قسمت قبل خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز. بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">قسمت قبل</a> خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز.</p>
<p>بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین و دستی پر از هدیه، دوباره سوار هاموی شدم و به سمت TIPF برگشتم. وقتی رسیدیم، همان سربازی که صبح مرا به کمپ اشرف برده بود—همان که با لگد در را باز کرده بود—دوباره در خروجی SEG را با زنجیر بست و قفل آهنی بزرگی را روی آن انداخت. و من… من دوباره در قفس بودم.</p>
<p>با قدم‌هایی کند و بی‌رمق، وارد چادر شدم. اما ذهنم به هم ریخته بود. نمی‌توانستم دراز بکشم یا بخوابم. یک طوفان درونی در من جریان داشت. از جهنم خاطرات، از چهره‌ی مادرم در لحظه‌ی ترس، از خشم سرباز، از زخم‌های قدیمی‌ای که دوباره باز شده بودند. شروع کردم به راه‌رفتن، بالا و پایین، عقب و جلو—در محوطه‌ی کوچک محصور در سیم‌خاردار.</p>
<p>توالت در دو قدمی چادر بود. از آنجا تا در چوبی، چهار پنج قدم فاصله بود. می‌رفتم تا در، مکث می‌کردم، به قفل زل می‌زدم. بعد ۹۰ درجه می‌چرخیدم و برمی‌گشتم تا توالت. همین مسیر را بارها و بارها تکرار کردم. فکرها مثل تکه‌سنگی در ذهنم می‌کوبیدند: کودکی‌ام، پدرخوانده‌ام در سوئد، پدرم در پاریس، نوجوانی‌ام در عراق، و حالا تولد بیست‌و‌یک سالگی‌ام، پشت قفل و زنجیر.</p>
<p>دیگر نتوانستم تحمل کنم. سربازی که در نگهبانی بود را صدا زدم. همان جوان آمریکایی با یونیفورم پلنگی و کلاه نقاب‌دار آمد.</p>
<p>سرباز جوان آمریکایی آمد. چهره‌اش هنوز ریش‌نداشته بود، با لباس ارتشی و کلاه نقاب‌دار ایستاده بود پشت سیم‌خاردار. برایش توضیح دادم که رفتارش با مادرم چقدر برایم سنگین و آزاردهنده بوده. گفتم با وجود اینکه می‌فهمم او مأمور است و معذور، ولی لگد زدن به آن درب، جلوی چشمان مادرم حس تحقیر و خشم عجیبی در من ایجاد کرده است. از هر دو ناراحت بودم—هم مادرم که حاضر نبود همکاری کند، هم خودش که کنترلش را از دست داده بود.</p>
<p>او حرف‌هایم را شنید و پاسخ داد که مأمور به اجرای دستور است. گفت اگر خلاف دستور عمل می‌کرد، ممکن بود نیمی از حقوقش را از دست بدهد، و او خرج خانواده‌اش را می‌دهد و چنین چیزی برایش قابل‌تحمل نیست. کاملاً می‌فهمیدم. اما گفتن این حرف‌ها آرامم کرد. او دستش را از میان حصار سیم‌خاردار جلو آورد. دستم را فشرد. برگشت به پست نگهبانی‌اش.</p>
<h3>گفتگو با ستوان اسمارت</h3>
<p>شب همچنان با صدای خشن ژنراتورهای کمپ ادامه داشت. صدایی که آرامش را می‌کشت. هنوز قدم می‌زدم. آن‌سوی حصار روبه‌رو، ابو روی تخت تاشویش نشسته بود و با چشمانش من را دنبال می‌کرد. با شلوارک آبی، نیم تنه برهنه، خیره شده بود.<br />
بلند شد، آمد نزدیک سیم‌خاردار محوطه خود و صدایم زد: هوی امیر! بیا این‌ور!</p>
<p>رفتم. بین ما راهروی باریکی بود. حدود چهار متر فاصله.</p>
<p>— چی شده؟ چته؟<br />
— هیچی، چیزی نیست.<br />
— دروغ نگو! از صورتت، از این راه‌ رفتنات پیداست حالت خرابه! سفید شدی مثل گچ! بگو چی شده لعنتی!</p>
<p>می‌دانستم که خشمش از دل‌سوزی می‌آید. تصمیم گرفتم حرف بزنم. دهان باز کردم اما صدایی بیرون نیامد. انگار چیزی راه گلویم را بسته بود. تلاش کردم:</p>
<p>— اِی… اِه…<br />
بغض امان نداد. پیش از آنکه اشکم بریزد، برگشتم و رفتم درون توالتم و درب را بستم. در تاریکی و تنگنای توالت، ایستادم.</p>
<p>ابو از پشت سیم‌خاردار داد می‌زد:<br />
— امیر! با توام! بهم پشت کردی؟ برگرد لعنتی! بیا حرف بزن!<br />
بی‌پاسخ ماندم. او تحمل نکرد. فریادش را بالاتر برد:<br />
— ای حیوون! با توام! بیا بیرون، الآن!</p>
<p>و بعد، صدای کوبیده شدن سنگ به دیوار توالت آمد. سنگ، پشت سنگ، محکم. با هر ضربه دیواره‌ پلاستیکی می‌لرزید. نمی‌توانستم خارج شوم. خطر برخورد با سنگ‌ها واقعی بود.</p>
<p>تا اینکه صدای زنی آمد:<br />
— امیر؟</p>
<p>در را باز کردم. ستوان اسمارت روبه‌رویم ایستاده بود، میان دو حصار. دختری بلوند، حدوداً بیست‌وپنج ساله، کوتاه‌قد، ولی ورزیده و زیبا. در کمپ همه می‌شناختندش؛ حتی برای اندام خوش‌فرمش معروف شده بود و خودش هم اغلب از آن تعریف می‌کرد.<br />
پرسید: چی شده؟ چرا ابو این‌قدر عصبانیه؟</p>
<p>پاسخ دادم: حال روحیم خوب نبود. می‌خواست باهام حرف بزنه. ولی نمی‌تونستم. انقدر غصه داشتم که بغض کرده بودم…</p>
<p>و بعد شروع کردم به حرف زدن. آرام، بی‌وقفه، یکی‌یکی همه چیز را ریختم بیرون. از کودکی‌ام در سوئد، پدر و مادرخوانده‌ام، پدرم در پاریس، کشیده‌شدنم به سمت مجاهدین، سفر به عراق در چهارده سالگی، تجربیاتم در اشرف، نشست‌های تحقیر، شکنجه‌های روانی، خیانت‌ها، همه چیز… و حالا، پشت سیم‌خاردار، تنها، بی‌هیچ افقی، در تولد بیست‌و‌یک سالگی‌ام.</p>
<p>ستوان اسمارت فقط گوش داد. بی‌داوری. بی‌کلام. فقط گوش.</p>
<p>پرسید: این‌ها رو به سرگرد وایب گفتی؟</p>
<p>گفتم که او گذشته‌ام را می‌داند. گفت اگر بخواهم می‌توانم باز هم با او صحبت کنم، شاید کمکی باشد برای پیگیری پرونده‌ام.</p>
<p>و در پایان گفت: امیدوارم همه‌چیز برات درست بشه.</p>
<p>هیچ‌وقت انتظار کمک نداشتم. فقط می‌خواستم کسی بشنود. همین.</p>
<p>وقتی برگشتم، دیدم ابو دوباره بیرون چادر خود روی تختش نشسته و به من زل زده. زبان انگلیسی بلد نبود، ولی از چهره‌اش می‌شد فهمید که آرام شده. بعد با لحنی شوخ گفت: آهااا! پس فقط یه دختر خوشگل لازم داشتی تا دلتو وا کنی؟!</p>
<p>لبخندی زدم و گفتم: چی بگم؟ همین‌طوری شد دیگه…</p>
<p>و او هم خندید. آن خشمِ پرهیاهوی اولیه‌اش، فقط به‌خاطر دلسوزی و نگرانی‌اش بود. حالا دیگر آرام بود. من هم. آن شب، با تمام خستگی‌های روانی‌اش، با کوه‌های پر از فکر و فشار، بالاخره با کمی آرامش درون، تمام شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Feb 2026 10:21:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68024</guid>

					<description><![CDATA[<p>حالا تقریباً دو ماه از زمانی که وارد کمپ TIPF شده بودم می‌گذشت. در این مدت دوبار منتقل شده بودم و اکنون در بخشی جداافتاده به نام SEG یا &#8220;قرنطینه&#8221; قرار داشتم. یکی از اتفاقات خاص این دوره این بود که ارتش آمریکا انبارهای مهمات سازمان مجاهدین را تخلیه می‌کرد و آن‌ها را در توده‌های [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حالا تقریباً دو ماه از زمانی که وارد کمپ TIPF شده بودم می‌گذشت. در این مدت دوبار منتقل شده بودم و اکنون در بخشی جداافتاده به نام SEG یا &#8220;قرنطینه&#8221; قرار داشتم. یکی از اتفاقات خاص این دوره این بود که ارتش آمریکا انبارهای مهمات سازمان مجاهدین را تخلیه می‌کرد و آن‌ها را در توده‌های عظیم می‌چید تا با مواد منفجره مخصوص روزی دو بار منفجرشان کند. این انفجارها دقیقاً در نزدیکی SEG انجام می‌شد، جایی که من مستقر بودم، و هر بار، چادرها با موج سهمگین انفجار به لرزه درمی‌آمدند. دود و شنِ ناشی از این انفجارها به‌وضوح در هوا دیده می‌شد.</p>
<p>حدود یک هفته پس از استقرارم در SEG، یک نفر دیگر به آنجا اضافه شد. مردی به نام فرامرز در چادری روبه‌روی من جای گرفت. درست مثل من، او نیز چادر و یک توالت پرتابل پلاستیکی داشت که با سیم‌خاردارهای تیز و برنده محصور شده بود. بین چادرهای ما، یک راهروی باریک از شن بود که سربازهای آمریکایی از آن برای باز و بسته کردن درها استفاده می‌کردند.</p>
<p>فرامرز را از قرارگاه ۱۱ در کمپ اشرف می‌شناختم؛ یکی از تازه‌واردهایی که از ایران آمده بود و فقط چند ماه در سازمان مانده بود تا زمانی که ارتش آمریکا کمپ را به دست گرفت. اما چیزی که در زمان حضورش در سازمان متوجه نشده بودم، خشونت و شورش‌گری ذاتی او بود.<br />
فرامرز جوانی ۲۵ ساله از جنوب تهران با گذشته‌ای فقیر و خشن بود. در کمپ TIPF دردسر زیادی برای ارتش امریکا ایجاد کرده بود—از نافرمانی گرفته تا درگیری، بدون آنکه عضو هیچ‌یک از باندهای یا گروه‌های قومی باشد. یک بار، از خشم، تخته‌ای برداشت و به کمر یکی از سربازها کوبید. در آن تخته میخی بود که مستقیماً به بدن سرباز فرو رفت و به همین دلیل فرامرز به زندان ابوغُریب در عراق منتقل شد. از یک زندان به زندانی دیگر!</p>
<p>در آنجا، میان زندانیان عراقی احساس راحتی می‌کرد و حتی از فرصت استفاده کرد و عربی یاد گرفت! وقتی با لباس نارنجی مخصوص زندانیان عراقی یا همان (jumper suit) برگشت، نه‌تنها تنبیه‌پذیر نشده بود، بلکه خشن‌تر و سرسخت‌تر شده بود. حالا همه او را &#8220;ابو&#8221; صدا می‌کردند، چون از ابوغریب آمده بود. سربازان آمریکایی تصمیم گرفتند که بهترین راه، هم برای خودش و هم برای بقیه، این است که او را در بخش SEG نگه دارند. به این ترتیب، من اولین همسایه‌ام را در روبه‌رو پیدا کردم.</p>
<p>ابو از همان ابتدا بودن در SEG لذت می‌برد. به نظر می‌رسید که از داشتن فضای شخصی‌اش لذت می‌برد و این فضا به زودی به پادشاهی‌اش تبدیل شد. خیلی زود با او صمیمی شدم. با اینکه در برابر آمریکایی‌ها لج‌باز و سرسخت بود، اما مهربانی و همدلی‌اش نیز کاملاً محسوس بود. ما اغلب از پشت سیم‌خاردار با هم صحبت می‌کردیم و دوستی‌مان رشد کرد.</p>
<p>یکی از ویژگی‌های جالب او، نوعی منش مردانه و جوانمردانه بود که در فارسی به آن &#8220;لوطی‌منشی&#8221; می‌گویند. مثلاً ما ابتدا در چادرهای خود کتری برقی نداشتیم و هنوز این امکانات SEG به ما داده نشده بود. برای همین، چای را با استفاده از بسته‌های حرارتی MRE درست می‌کردیم. بطری آب را داخل این بسته‌ها می‌گذاشتیم و با افزودن آب، حرارت به داخل منتقل بسته بلاستیکی منتقل می‌شد و چای آماده می‌شد. ابو هر بار بطری را از روی سیم‌خاردار برای من می‌انداخت تا اول من بخورم و بعد بطری را برگردانم تا خودش بنوشد—چه برای چای، چه برای نوشیدنی پودر شربت. این رفتارها باعث شده بود با وجود بی‌اعتمادی‌ام به دیگران در کمپ، به او دل ببندم.</p>
<h3>تولد ۲۱ سالگی من</h3>
<p>در TIPF امکان ملاقات با خانواده‌های داخل کمپ اشرف وجود داشت. اگر کسی در TIPF می‌خواست با یکی از بستگانش در اشرف ملاقات کند، باید درخواست کتبی می‌داد که اگر طرف مقابل می‌پذیرفت، در یکی از بنگال‌های نزدیک حصار شمالی اشرف یک ملاقات ترتیب داده می‌شد. من دیده بودم که پسر جوانی به نام خسرو در بلوک ۳ چندین بار برای ملاقات با برادرش که هنوز در اشرف مانده بود، اقدام کرده بود. هدفش این بود که او را متقاعد کند تا از سازمان جدا شود، اما هر بار شکست می‌خورد. در نهایت، خسرو به نشانه‌ اعتراض به داخل سازمان برگشت، اما چند روز بعد با دست‌هایی بانداژ شده از آرنج به پایین برگشت—خودزنی کرده بود.</p>
<p>۲۳ سپتامبر، یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم.</p>
<p>صبح روز بعد، سوار بر یک خودروی هاموی، با دو سرباز آمریکایی و مترجم زن افغان به نام فاطمه به سمت کمپ اشرف رفتیم. وقتی به مقصد رسیدیم، فاطمه توضیح داد که دو سرباز باید در زمان ملاقات با مادرم در بنگال حضور داشته باشند.</p>
<p>— چرا؟<br />
— چون وظیفه دارند از امنیت شما محافظت کنند.</p>
<p>برایم قابل باور نبود که حضور دو سرباز آمریکایی ضروری باشد، آن هم در کنار مادرم. اما قوانین ارتش امریکا انعطاف‌پذیر نبودند. وارد بنگال که شدیم، مادرم را دیدم که با چهره‌ای خندان از جا بلند شد و مرا محکم در آغوش کشید. طبق معمول یک کیسه‌ پر از هدایایی هم با خود آورده بود. از سربازها خواست از سالن خارج شوند ولی فاطمه گفت:</p>
<p>— متأسفم، طبق قوانین باید در سالن بمانند.</p>
<p>مادرم عصبانی شد. بحث بالا گرفت. سرانجام، سربازان پذیرفتند سالن را ترک کنند به شرط آنکه در باز بماند. مادرم در را بست. سرباز باز کرد. دوباره بست. سومین بار که بست، سرباز با پا در را با لگد باز کرد. مادرم ترسید. من از خشم در حال انفجار بودم. از مادر عصبانی بودم که همکاری نکرد، از سرباز هم که چنین بی‌احترامی کرد. با خود فکر کردم: چه زود ورق برگشت. تا یک سال و نیم پیش، مجاهدین آنقدر قدرتمند بودند که کسی جرئت نزدیک شدن به اشرف را نداشت. تا دندان مسلح، برای خودشان در عراق حکومت می‌کردند، حالا، سربازان آمریکایی در داخل کمپ قدم می‌زدند.</p>
<p>مادرم بالاخره قبول کرد که در باز بماند و ملاقات شروع شد. او نگران بود که در TIPF با من رفتار بدی کرده باشند. از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز.<br />
— چرا؟<br />
— چون آزادی‌ای که در TIPF داریم، قابل قیاس با آن جهنم مجاهدین نیست. اگر مجاهدین سالیان پیش اجازه داده بودند برگردم به فرانسه، شاید هنوز حامی‌شان بودم. ولی با آن تحدیدات و شکنجه‌‌های روحی که در حضور تو و دیگران کردند، هرگز فراموش نمی‌کنم. در آخر گفتم: &#8220;مامان میدونی بزرگ‌ترین اشتباه مجاهدین چیست؟ اینکه آن‌ها دشمن خود را تربیت می‌کنند &#8220;.</p>
<p>مادرم حرفی برای گفتن نداشت. چون تصمیم‌گیرنده نبود. خودش هم نوعی قربانی بود.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
