خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم

در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت. کم‌کم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت می‌کردم؛ به آن تنهایی عجیب و بی‌سروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفت‌زده می‌شدم. اینکه […]

در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت.

کم‌کم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت می‌کردم؛ به آن تنهایی عجیب و بی‌سروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفت‌زده می‌شدم. اینکه توانسته بودم با زندگی در یک چادر کوچک، تنها با یک مرد نیمه‌دیوانه که قبلاً زندانی بود، کنار بیایم، به‌نظرم اوج سازگاری ذهنی‌ام با شرایطی بود که به من تحمیل شده بود. گویی غریزه بقا درونم فریاد می‌زد: “این زندگی جدید توئه! عادت کن!”

اما SEG هم بی‌حادثه نبود. همسایگی‌مان با ISO—محل حبس انفرادی و شدیدترین تنبیهات کمپ—باعث می‌شد گاه‌ و بی‌گاه صحنه‌هایی ببینیم که عجیب، خشونت‌بار، و بعضاً مضحک بودند. هر از گاهی افرادی را می‌بردند آن‌جا؛ به دلایل مختلف: دعوا، نافرمانی، تلاش برای فرار، یا حتی اعتصاب غذا.

در میان ساکنان تیف، دو برادر به نام پیمان و برنا بودند. پیمان پسری تنومند و ورزشکار بود که من از کمپ اشرف می‌شناختم. او یکی از تازه‌واردهایی بود که در مسابقات جودو شرکت کرده بود؛ مسابقه‌ای که به مناسبت انتخاب همسر مسعود، مریم، به‌عنوان “رئیس‌جمهور آینده ایران” از سوی مجاهدین و شورای موسوم به شورای ملی مقاومت برگزار شده بود. نامش این جشنواره “مهرگان” بود.

پیمان، پاپیون کمپ تیف

پیمان، که مهارت‌های جودوی بالایی از ایران داشت، برنده مسابقه شد و در تیف لقب “پاپیون” گرفته بود؛ مثل همان زندانی معروف جزیره که بارها تلاش به فرار کرده بود. یکی از فرارهای او آن‌قدر عجیب بود که هنوز هم به یاد دارم: خودش را زیر وانت هاموی‌ای که زباله‌ها را به بیرون کمپ می‌برد، آویزان کرده بود! با آن هیکل سنگینش، باورکردنی نبود که بتواند آن‌همه راه آویزان بماند. اما درست قبل از اینکه خودرو برگردد، دست‌هایش را رها کرد و لو رفت. او را گرفتند و یک ماه در قفس بزرگ ISO انداختند.

آخرین بار، وقتی که قرار بود برای ویزیت پزشکی به پایگاه Anaconda برود، ناگهان درِ هاموی را باز کرد و پرید بیرون! سربازهای آمریکایی شروع به تعقیبش کردند، با تفنگ‌های ساچمه‌ای پلاستیکی شلیک کردند، چندبار انداختندش زمین، اما او دوباره بلند می‌شد و می‌دوید. آخرش هم فرار کرد و برای چند روز گم و گور شد. ظاهراً می‌خواست خودش را به ایران برساند. ولی در یکی از روستاهای عراق، وقتی شروع کرد به فارسی صحبت کردن، اهالی شک کردند—چون از نفوذ نیروهای ایرانی به خاک عراق بعد از دوران جنگ می‌ترسیدند. به پلیس محلی اطلاع دادند، و آن‌ها هم پیمان را تحویل نیروهای آمریکایی دادند.

از پنجره چادرم دیدم که پیمان را با دست‌بند به سمت ISO بردند. همان موقع رو به سربازها کرد و گفت: “این یک اشتباه بود. من به سرگرد وایب قول داده بودم که دیگه فرار نمی‌کنم. از این به بعد سر قولم می‌مونم.” خنده‌دار بود؛ حتی فرار را هم “اشتباه” می‌نامید. و اینکه چقدر آمریکایی‌ها این قول‌ها را جدی می‌گرفتند، خودش ماجرای دیگری بود. از آن به بعد، وقتی کسی را برای ویزیت به Anaconda می‌بردند، هم دست‌ها و هم پاهایش را با بست‌های پلاستیکی می‌بستند تا خیال فرار از سرش بیرون کند.

در همسایگی ایزو

یک‌بار دیگر در کمپ، اعتصاب غذایی گسترده‌ای شکل گرفت. بسیاری از افراد از اینکه روند تصمیم‌گیری آمریکایی‌ها برای تعیین مقصد کشور سوم طولانی شده بود، خسته و عاصی شده بودند. اجازه بازگشت به ایران را هم نداشتند. همین فشارها باعث شد تعداد زیادی از اعتصاب‌کنندگان را به ISO منتقل کنند.

برنا، برادر پیمان، نیز یکی از آن‌ها بود. او چند روز بود که چیزی نخورده بود و حالش به‌شدت وخیم شده بود. در همان روزها، اجازه داشتم کمی در راهروی انفرادی قدم بزنم؛ جایی که می‌شد از کنار سلول‌ها گذشت و نگاهی به افراد داخل انداخت. وقتی رسیدم به سلولی که برنا در آن بود، دلم فرو ریخت. آمریکایی‌ها با زور به او سرم وصل کرده بودند. دستش را با بند بسته بودند به تخت و ردّ خون روی بازویش نشان می‌داد که چطور با تمام توان در برابر این اقدام مقاومت کرده بود.

نمی‌دانم چرا، ولی بیشتر بچه‌ها تصور می‌کردند که من قرار است به‌زودی کمپ تیف را ترک کنم و به اروپا برگردم. برنا هم همین فکر را کرده بود. او یک نامه‌ی دست‌نویس به من داد و خواهش کرد که وقتی از کمپ خارج شدم، آن را منتشر کنم. با این حال، نه از پدرم خبری شده بود و نه از آمریکایی‌ها. هنوز هیچ نشانی از خروج نداشتم. شاید فقط به این دلیل که من قبلاً در اروپا زندگی کرده بودم، این امید در دلشان ایجاد شده بود و همین امید را به دیگران هم منتقل می‌کردند.

در نوبت دیگری، مردی به نام ایوب را از بلوک ۶ به ISO آوردند. مردی لاغر، موهای جوگندمی، که اگرچه بیشتر از ۴۰ سال نداشت، ولی نشانی از خستگی و رنج زندگی در طبقات پایین جامعه ایران در چهره‌اش موج می‌زد. چیزی که در او خیلی خاص بود این بود که دندان نداشت. آن تعداد اندک دندانی که باقی مانده بود را هم دندان‌پزشک آمریکایی کشیده بود و برایش دندان مصنوعی گذاشته بودند.

ولی ایوب رابطه‌ خاصی با آن دندان مصنوعی داشت. هربار که از دست آمریکایی‌ها عصبانی می‌شد، آن را از دهان خود خارج می‌کرد و به سوی نیروهای آمریکایی پرت می‌کرد؛ انگار که داشت هدیه‌ “تحقیرآمیز” آن‌ها را پس می‌داد. این‌بار هم که به ISO منتقل شده بود، دندان مصنوعی‌اش را پرت کرد و سربازها مجبور شدند آن را جمع کنند و در لیوان آب بگذارند تا آرام شود.

اما ایوب آرام‌پذیر نبود. همیشه با سربازها درگیر می‌شد. آن‌ها هم که اعصاب نداشتند، با روش‌های خاص خودشان تلافی می‌کردند. این‌بار که ایوب را به انفرادی انداخته بودند، وقتی از آن‌ها خواست که اجازه بدهند به سرویس بهداشتی برود، هیچ توجهی نکردند. درِ سلول را باز نکردند. فقط یک بطری خالی آب بهش دادند تا در آن ادرار کند. بالاخره مجبور شد همین کار را بکند.

ساعت‌ها گذشت تا نوبت نگهبان جدید رسید. آن‌ها ایوب را از سلول بیرون آوردند و به سمت سرویس بهداشتی هدایت کردند—یک “باجه‌ی متحرک” که در گوشه‌ای از کمپ و زیر برج دیده‌بانی، پشت حصارهایی از سیم خاردار تیز و چندلایه قرار داشت. من بیرون چادرم ایستاده بودم و شاهد همه چیز بودم.

دو سرباز همراهش بودند. چند قدم مانده به توالت، متوقفش کردند تا خودش وارد شود. ایوب آرام به نظر می‌رسید، ولی ناگهان به سمت سیم‌خاردار پرید. هر دو دستش را روی آن انداخت و با تمام قدرت دست‌هایش را به عقب کشید. تیغ‌های تیز سیم‌ها گوشت بازوانش را دریدند و خون فوران کرد. بعد در سکوت نشست.

سربازها فریاد زدند، ولی کمک نکردند. یکی از آن‌ها اسلحه‌ی شوکرش را درآورد و با شلیک مستقیم به بدن ایوب، او را روی زمین انداخت. ایوب از درد فریاد می‌کشید، اما سرباز همچنان شوکر را فشار می‌داد تا جایی که ایوب از حال رفت.

من شوکه شده بودم. ولی عکس‌العملم عجیب بود. به‌جای فریاد یا گریه، از ته دل زدم زیر خنده. خنده‌ای ناخواسته، کنترل‌نشده و بلند. ابو که از چادر خودش شاهد ماجرا بود، با ناراحتی گفت: “بس کن!”

بعدتر فهمیدم که این واکنش من، نتیجه‌ی مستقیم شوک روانی بود—واکنشی ناخودآگاه. بعضی وقت‌ها، ذهن انسان به جای جیغ و اشک، با خنده از خودش دفاع می‌کند.

تنوع زندگی در تنهایی

زندگی در SEG، گرچه همراه با انزوا بود، اما تنوع خاص خودش را داشت. در حقیقت، این بخش یکی از پرحادثه‌ترین نقاط کل کمپ بود. هم‌جواری‌اش با ISO باعث می‌شد که همیشه چیزی برای تماشا یا شنیدن وجود داشته باشد.

با گذشت زمان، من و ابو به روال این زندگی عادت کرده بودیم. ما اجازه نداشتیم به سالن غذاخوری برویم، بنابراین وعده‌های غذایی‌مان را هر صبح در یک سینی کاغذی به چادرمان می‌آوردند. اتفاقاً این برای‌مان خوشایند هم بود؛ چون می‌توانستیم تا دیر وقت بخوابیم و صبحانه را با آرامش بخوریم. سینی غذا همیشه شامل نیمرو، بیکن، سوسیس، وافل با مربا، کره بادام‌زمینی و حتی یک تکه کیک بود. آن‌قدر غذا زیاد و پرکالری بود که خطر اضافه‌وزن همواره در کمین‌مان بود!

در یک تصمیم تازه، آمریکایی‌ها به ما اجازه داده بودند بعضی شب‌ها که همه در بلوک‌های خود حبس بودند، با همراهی یک سرباز به زمین فوتبال کمپ برویم. آن‌جا چند وزنه و میله‌ی پرس وجود داشت که می‌شد کمی تمرین کرد. من از آن زمان کاملاً استفاده می‌کردم؛ تمرین می‌کردم، عرق می‌ریختم و ذهنم را خالی می‌کردم. اما ابو… او بیشتر اوقات وسط زمین می‌ایستاد و با صدای بلند به دیگران که از چادرهایشان بیرون بودند، فحش می‌داد، می‌خندید یا سعی می‌کرد سر به سرشان بگذارد!

روزهای حمام‌کردن‌مان هم همان روزهایی بود که افراد ISO اجازه استحمام داشتند. آن‌وقت هم با تدابیر امنیتی و زمانی که باقی افراد در بلوک‌ها محبوس بودند، به ما اجازه داده می‌شد تا به حمام برویم. به‌مرور، کاملاً از دیگران جدا افتاده بودیم؛ نه خبری از تعاملات روزمره بود، نه معاشرتی. در ظاهر انگار که ما موقعیتی ویژه داشتیم، ولی واقعیت این بود که این “ویژه‌بودن”، بهایی سنگین داشت—تنهایی.

با این حال، من از گذشته یاد گرفته بودم که در تیف، روابط اجتماعی سطحی‌اند و اغلب همراه با منغعت طلبی. ضرب‌المثلی میان زندانیان بود که می‌گفتند: “هیچ‌کس این‌جا رفیق واقعی تو نیست. اگر طرف میخواد باهات ارتباط بگیره، یا دنبال وسایلت هست، یا پولت، یا… بدنت.” و عجیب آن‌که این جمله برایم کاملاً واقعی جلوه می‌کرد.

ملاقات با احسان

تا اینکه یک شب، نگهبان‌ها آمدند و گفتند احسان (همان بچه مجاهد از سوئد)می‌خواهد به چادر من بیاید. تعجب کردم. من و احسان هیچ‌وقت رابطه نزدیکی نداشتیم. اما بدون تردید قبول کردم. چون به هر صورت نقاط اشتراک و سرگذشت مشابهی داشتیم.

همان شب، احسان با همراهی دو نگهبان وارد چادرم شد. در سکوت نشستم و به او نگاه کردم. گفت: “دیگه خسته شدم از این آدما. تو تنها کسی هستی این‌جا که بهت حس نزدیکی می‌کنم. تو مثل منی. از سوئد اومدی. فقط ما همدیگر رو درک می‌کنیم.”

آن شب برایم فراموش‌نشدنی شد. تا آن لحظه، شب‌هایم را به تنهایی و در سکوت می‌گذراندم. ولی حالا یک ساعت با احسان نشستیم، به فارسی و سوئدی حرف زدیم، خاطرات‌مان از سوئد را مرور کردیم، چای نوشیدیم و چند لحظه واقعی انسانی را تجربه کردیم.

از آن شب به بعد، احساس کردم رابطه‌ام با احسان عمیق‌تر شده. واقعیت این بود که ما دو نفر، تنها کسانی بودیم که ریشه‌ها، تجربه‌ها و ذهنیتی مشترک داشتیم. دیگران—به‌جز هومن— و تعداد محدودی که از اروپا به سازمان پیوسته بودند ،همگی از ایران آمده بودند و بین ما یک شکاف فرهنگی و اخلاقی بزرگ وجود داشت.

درست در دلِ تنهاترین و بی‌اعتمادترین محیطی که می‌شد تصور کرد، ما بالاخره کسی را پیدا کرده بودیم که می‌شد یک ساعت با او “خودِ واقعی‌مان” باشیم.

ادامه دارد
امیر یغمایی