الان صبحگاه 8 تیر است… درست 45 سال قبل -1360- در چنین لحظاتی، خبر انفجار حزب جمهوری را شنیدم. حدود 3 هفته از سفرم به تهران میگذشت. با مادر و برادر کوچکم میهمان خواهر بزرگمان بودیم که کارمند صداوسیما بود و هر روز ساعت 7 از خانه خارج میشد تا به محل کار برود. از […]
الان صبحگاه 8 تیر است… درست 45 سال قبل -1360- در چنین لحظاتی، خبر انفجار حزب جمهوری را شنیدم. حدود 3 هفته از سفرم به تهران میگذشت. با مادر و برادر کوچکم میهمان خواهر بزرگمان بودیم که کارمند صداوسیما بود و هر روز ساعت 7 از خانه خارج میشد تا به محل کار برود. از خانهاش تا میدان ونک چند دقیقه بیشتر فاصله نبود و از آنجا هم با اتوبوس یا تاکسی به جامجم میرفت. ولی اینبار خیلی زود برگشت و با هیجان و اندکی دلهره خبر انفجار حزب جمهوری اسلامی را به ما داد و سریع برگشت…
ابتدا بهت زده شدم ولی بلافاصله با هیجان از خانه بیرون رفتم تا با اتوبوس خودم را به میدان ولیعصر و از آنجا به میدان رضاییها (پس از انفجار “هفتِ تیر” نام گرفت) برسانم. خط 2 از ونک به یوسفآباد و آنگاه به سمت راهآهن میرفت. در دلم یک احساس شادی توأم با دلهره داشتم، چون آیتالله بهشتی را -بنا به آموزههای سازمان مجاهدین- یک روحانی با گرایش به غرب میدانستم که میخواهد ایران را با کمک ژنرالهای “سیا” دوباره به دهان آمریکا برگرداند!
تعجب نکنید، از سال 1359 تا زمانی که ایشان ترور شد، سیاست اصلی مسعود رجوی، ترور شخصیتی ایشان بود. من آن زمان 15 سال داشتم و به تازگی وارد دبیرستان شده بودم. مهمترین مسئولیت سازمانی ما، نوشتن شعارهای “بهشتی، بهشتی، به هویزر عضو سیا چه گفتی؟” بود. کوچه و خیابان و مدرسه را پر از این شعار کرده بودیم. سازمان در نشستهای آموزشی و تشکیلاتی، به ما اینگونه تلقین کرده بود که بزرگترین هدف ما مبارزه با امپریالیسم آمریکاست و وظیفه میلیشیا آمادگی برای این نبرد است، اما کسانی چون بهشتی که با ژنرالهای آمریکایی زدوبند دارند، میخواهند ایران را مجدداً وابسته به آمریکا کنند.
البته مسعود این دیدگاه را نسبت به امام هم داشت ولی هنوز نمیتوانست آنرا علناً بیان کند چون بخشی از هواداران و میلیشیای سازمان هم برای امام خمینی ارزش و احترام قائل بودند. اگر از همان ابتدا ایشان را هم مورد اتهام قرار میداد، مشروعیت خودش از دست میرفت. به همین خاطر ابتدا از حزب جمهوری و شهید بهشتی شروع کرد و آنگاه به امام رسید. ایجاد نفرت بین هواداران سازمان و حزب جمهوری و شخص بهشتی، از مهمترین اقدامات مسعود در آن ایام بود. به همین خاطر ما از همان کودکی و نوجوانی با نفرت نسبت به شهید بهشتی پرورش یافته بودیم و تغییر این خصلت راحت و ساده نبود.

انفجار حزب جمهوری و شهادت آیت الله بهشتی
همینطور که در اتوبوس نشسته بودم و فکر میکردم، بناگاه 3 دختر جوان که کمی از من بزرگتر بودند، با گریه سوار اتوبوس شدند، و من برای لحظاتی دچار تردید شدم. گریههای آنها قلبم را بهدرد آورده بود اما من یک میلیشیای دانشآموز مجاهدین بودم. کسی که در مدرسه علیه بهشتی و آمریکایی بودن وی شعار مینوشتم و کتک میخوردم تا مثلاً حقانیت سازمان را اثبات کنم. لذا نباید دچار تردید میشدم… میدان ولی عصر پیاده شدم و خط عوض کردم و به سمت مقر حزب جمهوری رفتم. سوار بر اتوبوس از کنار آن گذشتم. مردم زیادی با گریه و اندوه مشغول کنار زدن آوارها بودند. بدنهای تکه تکه شده شهدا در دست مردم بود. از جمله یک پا که لای ملافه پیچیده شده بود و یک جوان با گریه آنرا روی دست میبرد.
صحنه دردناکی که مسعود با وارد کردن مجاهدین به فاز نظامی، آنرا ترسیم کرده بود به وضوح در پیش چشمم بود. اولین محصول آن، یک اقدام شنیع تروریستی بود که در آن بیش از 100 ایرانی بهجرم اینکه با نظر خودش مخالف بودند و به جمهوری اسلامی و رهبری آن اعتقاد داشتند، به شهادت رسیده و یا مجروح شده بودند. این اقدام به حدی مجرمانه و ضدانسانی بود که تا همین امروز سازمان مجاهدین رسماً به آن اعتراف نکرده است. اما خود مسعود بارها در نشستهای مختلف به آن اعتراف داشت و این قضیه را به صدام و مسئولین استخبارات عراق هم گفته بود و تأکید داشت که فرانسه هم از این قضیه مطلع است ولی ما را تروریست نمیداند!
برای من که یک نوجوان 15 ساله بودم، دیدن این صحنههای دردناک قابل تحمل نبود، به همین خاطر از اتوبوس پیاده نشدم و بلافاصله هم به خانه برگشتم. با وجود اینکه صحنههای این حادثه برایم تلخ بود و همچنان تحت تأثیر آن دختران گریان بودم و میتوانستم درد آنها را لمس کنم، اما تلاش داشتم خودم را راضی کنم که چون سازمان این عمل را انجام داده، یک اقدام درست و انقلابی است…
ساعاتی بعد در کنار مادرم بودم. شب هنگام دیدم که او ناخواسته مشغول گریه است. نمیدانستم علت چیست، اما روزهای بعد خبر کشته شدن برادر بزرگم را شنیدم و تازه فهمیدم مادرم چرا گریه میکند. یکی دو روز بعد، مادر و برادرم به زادگاهم بازگشتند اما به من اجازه بازگشت ندادند. گفتند همه هواداران مجاهدین در آنجا کشته و یا فراری شدهاند و اگر تو هم برگردی کشته میشوی.
در خانواده ما، هرکس یک سلیقه داشت. در این میان، فقط من به دام مسعود رجوی افتاده بودم. بقیه دیدگاه دیگری اعم از چپ تا راست داشتند. دومین برادر بزرگم که کمی پایینتر از میدان ونک زندگی میکرد، برخلاف من که هوادار مجاهدین بودم، حامی نظام و آیتالله بهشتی بود و تا اواخر جنگ تحمیلی نیز در وزارت دفاع حضور داشت و مشاور وزیر دفاع بود. وی هنگامی که خبر شهادت دکتر بهشتی را شنید، بهحدی ناراحت شد که سه روز، روزه گرفت و حتی با خواهر زناش که آنجا میهمان بود و به شوخی سخنی در مورد شهید بهشتی بر زبان آورده بود، بشدت دعوا کرد و گفت اگر میخواهی از این حرفها بزنی از خانه من برو!
اکنون سالیان طولانی است که از تشکیلات مافیایی و تروریستی رجوی جدا شدهام. در این مدت، برخلاف تمام سالیانی که اجازه فکر کردن و انتخاب آگاهانه و حتی مختارانه نداشتم، توانستم آزادانه بیندیشم و انتخاب کنم و بعد از فراز و نشیبهایی که در سالیان اول جدایی داشتم، بخوبی بفهمم که حقیقت، 180 درجه با آموزههای رجوی و آنچه در تصورات خودم داشتم تفاوت دارد. در این سالیان که سخنان ارزشمند، پرمحتوا، ضدامپریالیستی، عدالتجویانه و ضدنولیبرالیستی شهید بهشتی را گوش دادهام و مرور کردهام، دچار تأسف شدم که چرا همان زمان بهجای آشنایی با ایشان، با یک موجود جاهطلب و متوهم و فریبکار مواجه شدم که در عرض چندسال، هزاران ایرانی را ترور و هزاران نوجوان را به مسلخ مرگ کشانید!؟
نمیدانم چرا سرنوشت اینگونه رقم خورد، اما امروز خوشحالم که بالاخره در یک نقطه توانستم انحراف ایدئولوژیک مسعود و مریم را ببینم و نسبت به اهداف ضدایرانی و ضداخلاقی آنان به اشراف برسم و ببینم که آنها نه به دنبال عدالتجویی و “رسیدن به جامعه بیطبقه توحیدی” بودند و نه دنبال “مبارزه با امپریالیسم”، بلکه جز پیشبرد خط دشمنان ایران و دشمنان مولا علی، هدفی نداشتند!… و امیدوارم بقیه اعضای سازمان هم هرچه زودتر به آن برسند و جوانان ایرانی نیز اینرا بخوبی دریابند و خود را از تهدیدات و خطرات برهانند!
در چندسال گذشته، به این شناخت رسیدهام که برخلاف تصورات قبلی، شهید والامقام آیتالله بهشتی بود که بهحق برابری و قسط و عدالت را دنبال میکرد. کسی که امروز سالگرد شهادتاش است و جایگاه او همچنان خالی است و رجوی بزرگترین خیانت را به ملت ایران و به پروژه عدالتجویی وارد کرد.
عجبا کسانی که قبلاً دم از مبارزه ضدامپریالیستی میزدند، خودشان در سالیان گذشته تمام عیار در خدمت امپریالیسم و صهیونیسم قرار گرفتهاند و علیه ملت ایران فعالیت کردهاند، و کسانی که سازمان مجاهدین آنها را همدست امپریالیسم جلوه میداد، تمام عیار در مقابل امپریالیسم و صهیونیسم ایستادند و یا به شهادت رسیدند. و در این میان، مسعود و مریم که هزاران نوجوان ایرانی را با ادعای قسط و عدالت علوی به کام مرگ کشیدند، نهایتاً به اشرافیگری و سورچرانی افتادند، اما کسانی که آماج حملات وی قرار داشتند، با سادهزیستی باشکوه، به مقام شهادت نائل آمدند و میلیونها انسان را در جهان به گریه واداشتند.
امیدوارم، نسلهای جدید، اشتباهات ما را تکرار نکنند و اگر در مسیر اشتباه قرار گرفتهاند، درس بگیرند و به مسیر درست بازگردند، قبل از اینکه مثل نسل ما قربانی مطامع ثروتاندوزانه و یا جاهطلبانه کسان دیگری چون مسعود و مریم شوند…
حامد صرافپور
