در یادداشتی که امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق به تازگی در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی X منتشر کرده است، تلاش کرده است که به پرسشی که ذهن بسیاری از مخاطبان را درگیر کرده است، پاسخ بدهد. اینکه چرا خود اصرار دارد که حتی پس از انتشار زندگینامهاش، هنوز درباره مجاهدین خلق […]
در یادداشتی که امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق به تازگی در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی X منتشر کرده است، تلاش کرده است که به پرسشی که ذهن بسیاری از مخاطبان را درگیر کرده است، پاسخ بدهد. اینکه چرا خود اصرار دارد که حتی پس از انتشار زندگینامهاش، هنوز درباره مجاهدین خلق افشاگری کند و در مقابل چرا بسیاری از اعضای پیشین این تشکیلات، به ویژه کودک سربازان تا کنون درباره سرگذشتی که از سر گذراندهاند، لب به سخن نگشودهاند؟ پاسخ او شفاف، روشنگرانه و با رعایت بیطرفی است:
“شاید بعضیها از خودشان بپرسند چرا علاوه بر زندگینامهای که قبلاً اینجا در X منتشر کردهام، هر روز اطلاعات، عکسها و خاطرات بیشتری را درباره گذشتهام منتشر میکنم.
پاسخ ساده است. وقتی پای مجاهدین در میان باشد، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. سکوت من باعث نمیشود قبل از مرگ مادرم بتوانم او را ببینم، یا حتی اجازه داشته باشم روزی بر سر مزارش بروم. مادرم در تلویزیون سازمان، مرا از رفتن بر سر مزارش منع کرد.
بنابراین ترجیح میدهم هر آنچه را که خودم میدانم و تجربه کردهام، بازگو کنم. البته چیزهای زیادی هم هست که من از آنها خبر ندارم یا شخصاً تجربه نکردهام. روایت آن بخش را به کسانی واگذار میکنم که خود شاهد و تجربهکننده آن بودهاند.
اما افراد زیادی هستند که اگر لب به سخن باز کنند، بهای سنگینی خواهند پرداخت؛ از دست دادن ارتباط با اعضای خانوادهای که هنوز در مجاهدین هستند، طرد شدن از سوی دوستان و آشنایانی که سالها با آنها زندگی کردهاند و همچنان از سازمان حمایت میکنند، و از همه مهمتر، بسیاری عزیزان خود را در مجاهدین از دست دادهاند و انتقاد از سازمان برایشان ممکن است به معنای خیانت به یاد و خاطره آن عزیزان باشد.
در چنین شرایطی، هزینه عاطفیِ گفتن حقیقت از خود حقیقت سنگینتر میشود. به همین دلیل معتقدم هر انسانی باید بر اساس شرایط و وجدان خود تصمیم بگیرد. هیچکس نباید به خاطر سکوتش یا به خاطر سخن گفتنش مورد قضاوت قرار گیرد.”
دلایلی که امیر یغمایی برای سخن نگفتن برخی از اعضای جدا شده، ارائه میکند، منطقی به نظر میرسد. این در حالی است که بسیاری از این افراد پس از گذشت سالها از خروج از تشکیلات، در بزنگاهی تصمیم به افشاگری گرفتهاند. برای نمونه امیر عبداللهی بیست سال پس از فرار از مجاهدین خلق –در بازگشت از ماموریتی که هدفش بمبگذاری در مرکز نظام وظیفه تهران بزرگ بود—درگفتگویی با سیامک نادری دست به افشاگری درباره ذات جنایتکار تشکیلات رجوی زد.
مورد دیگر، حمید چاهه بود که سالها پس از جدا شدن از تشکیلات هنگامیکه رنج خواهرش معصومه چاهه را در بیمارستان روانی دید، دست به افشاگری درباره سوءرفتار تشکیلات با خواهر جوانش زد. نقض حقوق انسانی معصومه در تشکیلات مجاهدین نهایتا منجر به دیوانگی و مرگ او شد.
سخن گفتن از آسیبهای گذشته برای هیچ کسی آسان نیست. درک اینکه چرا افراد برای صحبت در مورد آسیبهای گذشته خود – به ویژه هنگامی که این تجربیات تلخ ناشی از استبداد و خشونت فرقهای باشد، مشکل دارند، مستلزم بررسیهای روانشناختی و نوروبیولوژیک است. هنگامی که فردی سعی میکند یک آسیب شدید را بدون زمینه درمانی مناسب، کلامی یا ذهنی بازگو کند، مغز با افزایش مواد شیمیایی استرسزا واکنش میدهد.
علاوه بر این، هنگامی که افراد در محیطهای بسته و تمامیتخواه مانند فرقهها گرفتار میشوند، موانع سخن گفتن از تجربیاتشان به صورت تصاعدی افزایش مییابد. فرقهها به طور سیستماتیک اعضا را از جامعه اصلی جدا میکنند و آنها را در معرض دستکاری روانی شدید، کنترل اجباری و فوبیاهای نهادینه شده قرار میدهند که دنیای بیرون را خطرناک و قضاوتگر جلوه میدهد.
بازماندگان اغلب سالها در فرهنگی سختگیرانه غرق شده بودند که در آن اعمال خشونت، غفلت یا سوءاستفاده عاطفی کاملاً عادی بوده است. در نتیجه، پس از ترک سیستم، افراد خود را در یک “زمان بینابینی” آشفته میبینند که با یک جهانبینی ناکارآمد و هویتی متلاشی دست و پنجه نرم میکند.
آنها اغلب احساسات عمیق شرم، سردرگمی شناختی و تجزیه شدید را تجربه میکنند، که بیان آسیبهایشان را نه تنها عمیقاً دردناک، بلکه از نظر عصبی نیز طاقتفرسا میکند.
از آنجا که حس امنیت درونی آنها به طور سیستماتیک از بین رفته و با باورهای خود محدودکننده – مانند احساس کاملاً بیارزشی، ناتوانی یا شکست- جایگزین شده است، فکر افشای این آسیبپذیریها از طریق گفتار میتواند برای سیستم عصبی شکننده آنها به شدت تهدیدآمیز باشد.
کنار آمدن با دشواریهای عمیق ترک تشکیلاتی چون مجاهدین خلق و در نهایت یافتن شجاعت برای صحبت کردن، مستلزم سفری پیچیده و چندلایه از بازسازی روانی، حمایت همسالان و بهبود جسمی است. طبق ادبیات بالینی و تحقیقات جامعهشناختی روی بازماندگان فرقهها، شکستن سکوت به ندرت یک اتفاق ناگهانی است؛ بلکه پیش از آن، یک گذار تدریجی است که در آن افراد باید از جهانبینی استبدادی فرقه به بازسازی هویت خود برسد.
این گذر برای بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق و به طور خاص کودک سربازان با استفاده از راههای امن مانند نوشتن خاطرات، حضور در شبکههای حمایتی همسالان رخ داده است. این افراد در گفتگوهایی که در پلتفورمهایی چون کلاب هاوس و احتمالا حضوری داشتند، تجربیات خود را بدون قضاوت به اشتراک گذاشتند.
ارتباط با دیگرانی که مسیر مشابهی را پیمودهاند، آنها را از انزوای عمیق و فوبیاهای نهادینه شدهای که رجوی در آنها ایجاد کرده بود، رهایی میبخشد. امیر یغمایی و امین گل مریمی شاید اولین نفراتی بودند که از این گذرگاه خطیر عبور کردند و باعث شدند که دیگرانی چون محمدرضا ترابی، ژینا حسین نژاد و عاطفه سبدانی … نیز لب به سخن بگشایند.
با گذشت زمان، هنگامیکه که بازماندگان گروههایی چون مجاهدین خلق ارزشهای خود را بازیابی میکنند یا میسازند، سیستم عصبی خود را تنظیم میکنند و حس تعلق خود به جهان آزاد را پرورش میدهند. بدین ترتیب، انعطافپذیری عاطفی لازم را برای قدم گذاشتن به جلو، شکستن سکوت و صحبت آشکار در مورد گذشته خود بدون آسیب رساندن مجدد به خود، ایجاد میکنند.
مزدا پارسی

