امیر یغمایی، از کودک سربازی تا افشای مناسبات فرقهای مجاهدین خلق
مقدمه سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروههای سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روشهای جنجالی و ساختار سلسلهمراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود […]
تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی – قسمت دوم
پرواز کودکانه به عراق من دقیقاً به یاد نمیآورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکیام در عراق را میتوانم دورهای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم میآید که مجاهدین در […]
تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی
مقدمه امیر وفایغمایی یکی از هزاران ایرانی است که دوران کودکی، نوجوانی و گوشهای از جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق از دست داد و با حوادثی تلخ، دردناک و آسیبهای غیرقابل جبران مواجه گشت. از منظری دیگر: بخشی از زندگی امیر، بهخاطر جاهطلبی رهبران سازمان، در “کودکسربازی” طی شد و بسیاری از نزدیکترین […]
او برای مادرش کمتر از مجاهدین خلق ارزش داشت
در فرقهها، کودکان یا به عنوان یک عامل مزاحم دیده میشوند یا به عنوان وسیلهای برای رشد فرقه مورد سو استفاده قرار میگیرند. در هر دو حالت، کودکان به عنوان اشیایی دیده میشوند که قربانی سیستم مخرب حاکم بر فرقه هستند. فرقهها، ذاتاً، پیوندهای والدینی و خانوادگی را از بین میبرند. در سازمان تروریستی فرقه […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و پنجم
(توضیح: نام “مهران” در این روایت مستعار است) شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچهها را به داخل محوطه ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهرهاش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطههای جنسیاش با دیگران شناخته شده […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم
در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت. کمکم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت میکردم؛ به آن تنهایی عجیب و بیسروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر میکردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفتزده میشدم. اینکه […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و سوم
امیر در قسمت قبل خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز. بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و دوم
حالا تقریباً دو ماه از زمانی که وارد کمپ TIPF شده بودم میگذشت. در این مدت دوبار منتقل شده بودم و اکنون در بخشی جداافتاده به نام SEG یا “قرنطینه” قرار داشتم. یکی از اتفاقات خاص این دوره این بود که ارتش آمریکا انبارهای مهمات سازمان مجاهدین را تخلیه میکرد و آنها را در تودههای […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و یکم
امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش مواردی از زندگی در تیف را بیان کرد. تا جایی که یادم میآید، در کمپ آمریکاییها، وقتی تازه وارد شده بودم، قانون این بود که هر نفر فقط ماهی یک بار اجازه تماس تلفنی داشت. آن هم نه با تلفن معمولی، بلکه با تلفن ماهوارهای که درون کمپ قرار […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتادم
امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از ورودش به بلوک 3 گفت. دور از باغوحش، در میان جمعی از گوشهگیران. این بهترین توصیفیست که میتوانم از بلوک ۳ ارائه دهم. بعد از آنکه از بلوک ۶ ــ بزرگترین بخش کمپ و محل تجمع جوانهای دردسرساز ــ جدا شدم، به بلوکی به نام “۳ آلفا” منتقل […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و نهم
یکی از افسران میانسال آمریکایی با قدمهایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو میشناسم. بچهی خوبی هستی.” همین جملهی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت. این جملات قسمتی از خاطرات امیر یغمایی در […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هشتم
در قسمت قبل امیر یغمایی از منتقل شدننش از بلوک 6 گفت. در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترسها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند میزد. بهتازگی در این بلوک با آدمها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهمتر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید […]