چهارشنبه, ۸ بهمن , ۱۴۰۴
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتادم 05 بهمن 1404
اولین نامه از پدر در تیف

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتادم

امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از ورودش به بلوک 3 گفت. دور از باغ‌وحش، در میان جمعی از گوشه‌گیران. این بهترین توصیفی‌ست که می‌توانم از بلوک ۳ ارائه دهم. بعد از آن‌که از بلوک ۶ ــ بزرگ‌ترین بخش کمپ و محل تجمع جوان‌های دردسرساز ــ جدا شدم، به بلوکی به نام “۳ آلفا” منتقل […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و نهم 30 دی 1404
بیداربانی با چوب و داستان یک فرار باورنکردنی

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و نهم

یکی از افسران میان‌سال آمریکایی با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو می‌شناسم. بچه‌ی خوبی هستی.” همین جمله‌ی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت. این جملات قسمتی از خاطرات امیر یغمایی در […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هشتم 22 دی 1404
ورود به قفس سیم‌خاردار

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هشتم

در قسمت قبل امیر یغمایی از منتقل شدننش از بلوک 6 گفت. در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترس‌ها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند می‌زد. به‌تازگی در این بلوک با آدم‌ها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهم‌تر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم 17 دی 1404
از درون بلوک شش کمپ تیف

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم

امیر یغمایی در قسمت قبل درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانون‌های نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابه‌لایش نشانه‌هایی از دوستی واقعی و همدلی. هفته‌ی دوم حضورم در TIPF با حس […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و ششم 15 دی 1404
ورود به کمپ تیف

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و ششم

امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از اولین تجربه پس از رها شدن از مناسبات چنین می گوید: برای اولین‌بار در سال‌ها، نفس عمیقی کشیدم—نه برای اینکه کسی ازم خواسته، نه برای اینکه بخواهم قدرت‌نمایی کنم. بلکه فقط برای اینکه می‌توانستم. چون هوای آن‌جا، نه از آنِ سازمان بود، نه از آنِ رهبری، نه از […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم 09 دی 1404
بخش خروجی، فرم‌های تحقیر

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم

به‌محض آن‌که تصمیمم را علنی کردم، دیگر کسی با من مثل گذشته رفتار نکرد. من حالا غریبه‌ای در خاک آنها بودم. گفتند که اجازه ندارم به مقر برگردم. نه برای جمع‌کردن وسایل، نه برای خداحافظی با دوستانی که سال‌ها با آن‌ها شب را روز کرده بودم. فقط یک جمله: “تو دیگر یکی از ما نیستی”. […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و چهارم 30 آذر 1404
من دیگر یکی از آنها نبودم

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و چهارم

پس از پایان مهمانی‌های پر زرق‌وبرق و طومارهای امضاشده، دیگر نه رهبر قبیله‌ای باقی مانده بود که دعوت شود و نه بشقابی که برای مهمانی بعدی نگه داشته باشند. حالا، مجاهدین باید به فکر درآمدی پایدارتر می‌افتادند و در فقدان حمایت‌های مالی صدام، نگاه‌ها به سوی نیروی کارِ درون قرارگاه چرخید: ما. کوره‌ی چوب، بوی […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و سوم 25 آذر 1404
پرچم آمریکا در قلب اشرف

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و سوم

 شکست خاموش یک امپراتوری هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم که روزی برسد که جهان اطرافم چنین دگرگون شود. آنچه در هفته‌ها و ماه‌های پس از سقوط صدام رخ داد، چیزی نبود که حتی در خیالات شبانه‌ام جا داشته باشد. واژه‌ای که بتواند آن را توصیف کند، تنها یک چیز است: هرج‌ومرج. با ورود نیروهای آمریکایی به عراق، […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و دوم 12 آذر 1404
بازجویی نرم مادرانه

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و دوم

گفت‌وگوی نه‌چندان بی‌خطر با پروین چند روز بعد از نشست معروف “پاسدار فتحی”، من را صدا زدند. به جای اتاق جلسات، این‌بار رفتم به ساختمان غذاخوری، جایی که برای ملاقات‌های خاص سفره پهن می‌کردند. غذا آماده بود. بشقاب برنج با زرشک و تکه‌ای مرغ که نشانه‌ای روشن بود: اینجا قرار است کسی را “باز” کنند، […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و یکم 28 آبان 1404
قصه علیرضا میر باقری (بخش دو)– تصمیم، تزلزل، و خنجرهایی از پشت

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و یکم

یغمایی در قسمت قبل خاطراتش، قصه علیرضا میر‌باقری را شروع کرد. وقتی گفتم می‌خواهم جدا شوم، انگار زمین زیر پای فرماندهان لرزید. دیگر خبری از تشویق و لبخند نبود. آنچه در پی آمد، لایه‌هایی بود از تهدید، نرمیِ فریبنده، و فرو رفتن آرام در باتلاق وفاداری ساختگی. اولین کسی که مقابلم ایستاد، جمال ناطقی بود. […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصتم 26 آبان 1404
قصه علیرضا میر‌باقری (بخش یک) – آغازی بر داستان جدایی امیر

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصتم

کمی بعد از آن‌ که در مرکز جدید در اشرف مستقر شدیم، تقسیم مسئولیت بین واحدهای مختلف پایگاه انجام گرفت. واحد ما مسئولیت راه‌اندازی یک باغچه‌ بزرگ برای پرورش سبزی‌های مورد استفاده در آشپزی ایرانی را بر عهده گرفت؛ از جمله نعناع، ریحان، جعفری و تره. گروه علیرضا میر‌باقری که من هم عضو آن بودم، […]

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت پنجاه و نهم 14 آبان 1404
بهای آزادی خواهی

خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت پنجاه و نهم

در قسمت قبل امیر یغمایی از پروسه خلع سلاح در قرارگاه مجاهدین خلق گفت. حنیف کفایی – همتای کودک سربازی از سوئد تغییری دیگر که در یگان ما رخ داد، ورود فردی تازه‌وارد به نام حنیف کفایی بود؛ یک “بچه مجاهد” ایرانی‌تبار که به‌ تازگی از سوئد آمده بود و زیر نظر فرمانده پیشین من، […]

blank
blank
blank