امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از اولین تجربه پس از رها شدن از مناسبات چنین می گوید: برای اولینبار در سالها، نفس عمیقی کشیدم—نه برای اینکه کسی ازم خواسته، نه برای اینکه بخواهم قدرتنمایی کنم. بلکه فقط برای اینکه میتوانستم. چون هوای آنجا، نه از آنِ سازمان بود، نه از آنِ رهبری، نه از […]
امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از اولین تجربه پس از رها شدن از مناسبات چنین می گوید: برای اولینبار در سالها، نفس عمیقی کشیدم—نه برای اینکه کسی ازم خواسته، نه برای اینکه بخواهم قدرتنمایی کنم. بلکه فقط برای اینکه میتوانستم. چون هوای آنجا، نه از آنِ سازمان بود، نه از آنِ رهبری، نه از آنِ خداگونههای دروغین.
وقتی من در تاریخ ۴ اوت ۲۰۰۴ وارد کمپ تیف شدم، این کمپ دیگر یک نقطهی تازهتأسیس نبود. خیلی از نیروها، از مدتها قبل – حتی بیش از یک سال – آنجا مستقر شده بودند. حدود ۶۰۰ نفر در تیف حضور داشتند. دیدن آن همه چهرهی آشنا، که حالا بیرون از حصار سازمان بودند، برای من هم عجیب بود و هم امیدوارکننده.
کمپ TIPF جایی میان شوک، شهود و شراب
ورودم به TIPF با نشستن روبهروی یک افسر آمریکایی در چادری بزرگ آغاز شد. پرسشهایی پرسید و قوانین کمپ را توضیح داد، همهچیز در یک برگه فهرست شده بود. از من خواست وسایل شخصیام را تحویل دهم تا ثبت و نگهداری شوند. بعضی از وسایلم ممنوعه محسوب میشدند و نمیتوانستم با خود داشته باشم. سپس سبد پلاستیکی شستوشو، لباسها، مواد بهداشتی، شش بطری آب معدنی، سیگار، ریشتراش، و لباس آبی کمپ را به من دادند.
او برایم توضیح داد که قرار است در بلوک ۶ ساکن شوم. هر بلوک با دروازهای بسته میشد و هر فرد دستبندی دائمی داشت با عکس، شماره مشخص و شماره بلوک، چیزی که در مجاهدین آن را به تمسخر “قلاده” مینامیدند.
من را به بلوک بردند، جایی با نورافکنهای قوی که شب را مانند روز روشن میکرد. وقتی وارد شدم، جمعیتی از مردان جوان جلوی در جمع شده بودند تا تازهوارد را ببینند. احساسی از تنهایی و اضطراب تمام وجودم را گرفت. اولین باری بود که وارد محیطی میشدم که کنترل سفت و سخت مجاهدین را نداشت.
وقتی وارد شدم، یک مرد به نام صادق، با چشمان سبز و موهای بلوند تیره، خودش را معرفی کرد و گفت که دوست قدیمی پدرم است. پسر جوانتری به نام علی هم همراهش بود. آنها من را به چادر خود بردند.
در چادر، با صحنهای شوکهکننده مواجه شدم. یک سرباز آمریکایی امدادگر در حال مالیدن پماد به کشاله ران پسری خوشاندام به نام صالح بود. گفته میشد که بیضههایش ورم کرده از روی فشار جنسی در سازمان! اطراف چادر با پوسترهای زنان نیمهبرهنه، دستگاه قهوهجوش، شکلات M&M، موسیقی عاشقانه معین، و کارت بازی پر شده بود. همه چیز، از عکس زنان تا تنقلات و حتی موسیقی، چیزهایی بودند که سالها در دنیای مجاهدین برایم دستنیافتنی و حتی خیالی بودند.
احساس عجیبی داشتم؛ گویی وارد غار علیبابا شدهام. حتی گزارش “غسل هفتگی” که ناخواسته در جیبم مانده بود، تبدیل به سوژهای برای خنده با همچادریهایم شد. من آن را با صدای بلند برایشان خواندم.
یکی از ساکنان چادر، مردی به نام کمال بود؛ قویهیکل، با چشمان سبز و لهجه غلیظ اصفهانی. او نصیحتی مهم به من کرد: “هر کاری میکنی، هرگز کسی را به آمریکاییها نفروش. این خط قرمز است.”
در بلوک ۶، دوباره ابراهیم تهرانی را دیدم، همان دوست قدیمیام از پایگاه سه. دیدار او قوت قلبی بود در آن فضای جدید. کنار چادرش نشستیم، موسیقی “Bailamos” از انریکه ایگلسیاس را گذاشت، و گفت: “امیر، اینجا آزادیه!”
شادی اولیه من از این آزادی، باعث شد به شوخی بگویم: “اگه فردا هم بگن برمیگردی اروپا، من میمونم اینجا شش ماه با بچهها حال میکنم!” هنوز نمیدانستم چه سختیهایی در راه است.
آن شب، وعده شام را از دست داده بودم، اما MRE آمریکایی با ماکارونی و پنیر، نان نرم، کره بادامزمینی و مربا برایم طعم بهشت داشت. در همین حال، ترانه “آدمفروش” شادمهر پخش میشد. علی گفت: “این آهنگ را دوست دارم چون یادم میاندازه چطور مریم رجوی ما رو فروخت.”
وقتی من از مسعود به عنوان “برادر مسعود” یاد کردم، دیگران با تمسخر گفتند که اینجا از چنین القابی خبری نیست، و او را با ناسزا صدا کردند. اختلاف میان TIPF و کمپ اشرف آنقدر زیاد بود که انگار از دو سیاره متفاوت آمده بودند.
شب، پس از مسواک زدن با بطری آب، در حالی که هنوز گرم بود، دیدم که در چادر روبهرویی جمعی نشستهاند و چیزی مینوشند. دعوت شدم، گفتند: “شراب درست کردیم، بیا بنوش، برای خوشامدگویی.” شرابی خانگی، تهمزهدار و تلخ که با روشهای عجیب تخمیر شده بود، اما برای من طعم آزادی داشت. اولین تجربه الکل در بیست سالگیام بود. کمی مست شدم، اما خوشحال بودم. حس عجیبی بود، در صد متری کمپ تیف اعضای سرکوب شده مجاهدین در کمپ اشرف حین شب مشغول جلسات انتقاد از خود بودنند و من در اینجا، زیر همان آسمان، در فضای نسبتا آزاد پیک شراب را بلند میکردم و همراه دیگران میگفتم: “نوش”!
وقتی تصویر TIPF برایم روشنتر شد
صبح روز بعد از ورودم، برای اولینبار به سمت سالن غذاخوری رفتم. صبحانهای که آنجا سرو میشد برایم شبیه ضیافت بود. غذاها داخل سینیهای بزرگی قرار داشتند که در آب داغ گرم میشدند، همه در آشپزخانهی سیار ارتش آمریکا. برای گرفتن صبحانه باید در صف میایستادیم، از پلهای بالا میرفتیم و وارد آن کامیون مخصوص میشدیم.
پشت پیشخوان، تعدادی از همان افرادی که مانند من از سازمان جدا شده بودند، مسئول سرو غذا بودند. املت با بیکن، نیمرو، سوسیس، کیک، کمپوت میوه، نان، کرهی بادامزمینی و مربا… همه چیز بود. اما شکمم به این حجم از غذا عادت نداشت. شاید فقط یکچهارم غذا را توانستم بخورم، باقی را به اجبار در سطل انداختم. بعد از صبحانه، وقت سرشماری صبحگاهی بود.
در آن لحظه بود که وسعت و تراکم بلوک ۶ برایم آشکار شد. جمعیت زیادی در صفهای منظم زیر آفتاب سوزان ایستاده بودند. اغلب مردان جوانی بودند، اغلب بالاتنه برهنه، تنها با شلوارکهای آبی کمپ. بیشترشان تازه از ایران آمده بودند و بعضی هم بدنهایشان پر از تتو بود. فضای بلوک ۶، شلوغ، خشن و پرتنش بود، اما در عین حال، نوعی رهایی در رفتارها دیده میشد که برای من که سالها در انضباط خشک اشرف زندگی کرده بودم، عجیب بود.
ناگهان صدای فحاشی تندی درباره رهبران سازمان از بین جمعیت بلند شد. شوکه شدم. من که در سنین پایین وارد سازمان شده بودم، حتی این فحشهای فارسی را نمیشناختم. اما کمکم فهمیدم که این ناسزاها، راهی برای تخلیه خشم و سرکوبهای درونی بود. آنها با گفتن این کلمات احساس رهایی میکردند، چیزی شبیه به اعتراض خاموش.
بعدازظهر آن روز نوبت بلوک ۶ بود که به دوشجمعی برود. شامپو و صابونم را برداشتم و با دیگران در صف قرار گرفتم. برای رسیدن به محل دوش، باید از بخشهای مختلف کمپ عبور میکردیم. ساکنان به وضوح تقسیم شده بودند:
•بلوک ۵، نزدیک محل دوش، محل کسانی بود که سابقه طولانیتری در سازمان داشتند.
•بلوک ۴، مخصوص بلوچها بود که تعدادشان بیشتر از دیگر گروهها بود.
•بلوک ۳، شامل سه بخش بود: آلفا، براوو و چارلی – برای کسانی که از نظر فرهنگی، رفتاری یا امنیتی باید جدا میماندند.
بلوک ۶ – جایی که من بودم – انگار جایی بود برای آنهایی که جایی دیگر نداشتند. بیگروه، جوان، و اغلب با خالکوبی. در آنجا ساختن مشروب خانگی، تتو کردن و وقتگذرانی بهظاهر خلاف قانون، ولی بهنوعی پذیرفتهشده بود.
دوشها در چادرهای ویژه نظامی برپا شده بودند. بزرگ، مستحکم، و مجهز به پمپ آبی که فقط چند دقیقه کار میکرد. باید سریع دوش میگرفتیم. فضای عمومی و حضور نیمهبرهنه دیگران ابتدا برایم عجیب بود. آخرین بار که در چنین فضایی بودم، مدرسه ابتدایی در سوئد بود. با این حال، کمکم به این سبک زندگی جدید عادت میکردم.
در روزهای بعد، کمکم متوجه شدم که بلوک ۶ با وجود فضای بیقانون و نیمهآزاد، قوانین نانوشته خاص خودش را دارد. مهمترینش این بود: “هر کاری بکنی، نکنه بری چیزی به آمریکاییها بگی. ”
آنجا، اصطلاحی رایج بود: “آدمفروش”، کسی که راز دیگران را لو میداد. این عنوان، بدترین انگ ممکن در آن محیط بود. مجازاتش، طرد یا حتی خشونت فیزیکی بود. یاد گرفتم که باید هر مسئلهای را “داخلی” حل کرد.
روزها میگذشت و من همچنان در حال وفق پیدا کردن با جهانی بودم که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانونهای نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابهلایش نشانههایی از دوستی واقعی و همدلی.

