خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و پنجم

(توضیح: نام “مهران” در این روایت مستعار است) شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده […]

(توضیح: نام “مهران” در این روایت مستعار است)

شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده بود. حالا تصمیم گرفته بودند او را به بخش SEG منتقل کنند، و از همه بدتر، مستقیماً به چادر من.

نمی‌فهمیدم چرا باید از میان چهار چادر SEG، که دو تای آن خالی بود، او را دقیقاً به چادر من بیاورند. سرباز آمریکایی هم پاسخ روشنی نداشت. فقط گفت: “این تصمیمیه که گرفته شده”.

مهران تهدید فیزیکی برایم نبود. او پسر مطیع و آرامی بود. ولی نگرانی من از جای دیگری بود: نگاه‌ها و شایعات. کافی بود کسی بگوید ما هم‌چادری شده‌ایم تا این شایعه پخش شود که من و او رابطه‌ای داریم.

به چادر که رسیدیم، صاف روبه‌رویش نشستم و با لحنی جدی گفتم: از این به بعد باید چادر را با هم تقسیم کنیم، ولی نه خبری از رابطه‌ست و نه قرار است چیزی بین ما باشد. تو سمت خودت، من هم سمت خودم.

مهران چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. اما من به این سکوت اطمینان نداشتم. برای همین، شب‌هایی که هوا خوب بود، تختم را بیرون چادر و کنار سیم‌خاردار خارجی محیط چادرم قرار میدادم. درست آن طرف سیم خاردار میز و صندلی دو سرباز شیفت نگهبانی SEG و ISO بود و من تا نیمه شب با آنها هم صحبت میشدم.

در همان روزها، چادر سوم SEG هم ساکن جدیدی پیدا کرده بود: جمشید چالنگ. جمشید از چهره‌های قدیمی و ارشد سازمان مجاهدین بود، با سال‌ها عضویت در شورای ملی مقاومت. او که‌ یکی از مسئولان رسمی بود، با یک خودرو از اشرف فرار کرده بود و مدارک محرمانه‌ای از تشکیلات را نیز با خود به همراه آورده بود.

پس از ورود به TIPF، خیلی زود با افسران اطلاعاتی آمریکایی وارد همکاری شد. جلسات روزانه‌اش با آن‌ها، معمولاً همراه با مترجم ایرانی‌ـ‌آمریکایی‌ای به نام پرنیا برگزار می‌شد. پرنیا تنها زن مترجم ایرانی کمپ بود و حضور روزانه‌اش در چادر جمشید، در کنار امتیازاتی مثل DVD Player، یخچال کوچک، فرش، خوراکی‌های خاص و حتی سیگارهای آمریکایی، باعث حسادت و خشم شدید در بین سایر ساکنان شده بود. با این حال، جمشید در ابتدای ورودش به SEG، رابطه‌ای صمیمی با من برقرار کرد.

در همان روزهای اول، به من گفت که سال‌ها پیش، هم در قرارگاه اشرف و هم در شورای ملی مقاومت، با پدرم دوستی و همکاری نزدیکی داشته است. این صحبتش باعث شد گارد اولیه‌ام را پایین بیاورم. جمشید به وضوح از گذشته‌ی پدرم آگاه بود؛ از نوع رابطه‌اش با سازمان، مسئولیت‌هایش، و حتی ویژگی‌های شخصی‌اش. همین موضوع حس عجیبی در من ایجاد می‌کرد. مثل پیوندی از گذشته که دوباره زنده شده باشد. گاهی شب‌ها، برای عوض کردن فضا و فاصله گرفتن از محیط بسته‌ چادرم – و به‌خصوص از مهران – با هماهنگی نگهبانان، به چادر جمشید می‌رفتم.

سربازان که می‌دانستند روابط میان من و جمشید دوستانه و بی‌حاشیه است، مشکلی ایجاد نمی‌کردند. بعضی شب‌ها با هم گپ می‌زدیم؛ از گذشته، از سیاست، از خاطرات پدرم، از فروپاشی درونی سازمان… و گاهی هم با هم فیلمی تماشا می‌کردیم؛ فیلم‌هایی که از طریق همان DVD Player آمریکایی‌ها برایش آورده بودند.

جمشید هرچند در نگاه کمپ فردی “همکار” با آمریکایی‌ها شناخته می‌شد، اما برای من، در آن لحظات، بیشتر شبیه پناهگاهی انسانی بود. کسی که درک می‌کرد چه بر من گذشته، و کسی که خودش از همان سیستمی آمده بود که من از کودکی در ان رشد کرده بودم. با این حال، این آرامش‌ها هم موقتی بود. حادثه‌ی مهران هنوز در راه بود.

مدتی بود که احساس می‌کردم چیزی در راه است. نه واضح، نه قابل لمس، ولی درست مثل بویی که از دور می‌آید و خبر از سوختن چیزی می‌دهد. مهران کم‌حرف‌تر شده بود. بعضی شب‌ها زودتر می‌خوابید، یا تظاهر به خواب می‌کرد. اما وقتی نیمه‌شب بیدار می‌شدم، می‌دیدم چشمانش باز است و زل زده به سقف چادر یا به من.

یک شب قبل از آن اتفاق، وقتی از چادر جمشید برگشتم، مهران دراز کشیده بود. پرسیدم چرا نمی‌خوابی. با صدایی آرام گفت داشت به چیزهایی فکر می‌کرد. پرسیدم چه چیزهایی. سکوت کرد و بعد گفت: به اینکه هیچ‌کدوم‌مون از اینجا زنده نمی‌ریم.
حرفی نزدم. فقط نگاهش کردم. نگاهش خالی بود، مثل تهِ تهِ دره‌ای تاریک.

آن شب که اتفاق افتاد، هوا گرم و سنگین بود. خوابیده بودم، در کیسه‌خوابم، روی تخت‌تا‌شوی نظامی که از آمریکایی‌ها گرفته بودم. صدای دور موتور ژنراتورها مثل همیشه آرام‌بخش بود. اما ناگهان چیزی را حس کردم – چیزی که آرام پایم را لمس کرد.
در یک حرکت غریزی، از جا پریدم. در تاریکی، با نور زرد چراغ گوشه‌ی چادر، تصویر مهران را دیدم که برهنه روبه‌رویم ایستاده بود. بی‌حرکت. فقط نگاه می‌کرد. خشکم زد. لحظه‌ای نفس نکشیدم. و بعد، خشمم فوران کرد.

– مهران! چه غلطی داری می‌کنی؟!
او جا خورد. فوری با دستانش جلوی خودش را پوشاند. با لکنت گفت:

– هیچی… فقط… فقط خواستم پتوتو درست کنم…
– کدوم پتو؟! من توی کیسه‌خوابم لعنتی!

فریاد زدم، داد کشیدم. با تمام توانم هلش دادم بیرون چادر. پایش روی خاک کشیده شد و افتاد روی سیم خاردار محوطه چادر. نورافکن‌هایی که اطراف SEG روشن بود، روی تن برهنه‌اش افتاده بود.
صدای فریادم باعث شد نگهبان‌ها به سمت چادر بدوند. در همان لحظه، ابو در حالی که هنوز لباسش کامل نبود، از چادر روبه‌رو بیرون پرید. با صدایی پر از خشم فریاد زد: امیر! چی شده؟ چی کار کرده این آشغال؟

با خشم و هراس گفتم: اومده سراغم… وسط خواب… برهنه… داشت دست می‌زد بهم…

ابو دیگر صبر نکرد. مثل طوفان رو به سمت مهران کرد. تهدیدش کرد، فحش داد، فریاد زد: می‌کُشمت! صبر کن تا بیای بیرون recreation! گردنتو می‌برم،…

سربازان دویدند، مهران را از زمین کشیدند. خاکی، لال، بی‌دفاع. حتی حرفی هم نمی‌زد. فقط چشم‌هایش خشک بود. او را به حبس انفرادی بردن. ابو گفت: برای هواخوری که اومدی بیرون میکشمت. هیچ شانسی نداری!

ابو رو کرد به سربازها: امیر دیگه تنها نمی‌مونه. از این به بعد میاد پیش من!

سربازها از من پرسیدن آیا دوست داری بری پیش ابو؟ من که از تنهایی خسته شده بودم و رابطه خوبی با ابو‌ داشتم، قبول کردم و وسایلم را جمع کردم. به سمت چادر ابو رفتم. در سکوت شب، صدای قدم‌هایم روی خاک خفه شده بود.

وارد چادر شدم. ابو در را بست. نگاهی عمیق به من انداخت و آرام گفت: –تموم شد دیگه… تموم شد.

همان‌جا نشستم. نفسم بالا نمی‌آمد. فقط نگاهش کردم. سرم را پایین انداختم. بعد از مدتی، یکی از سربازهای آمریکایی آمد و یک فرم شکایت برایم آورد. سوال و جواب کردیم و او آن را پر کرد.

وقتی تنها شدم، دور و برم را نگاه کردم. آن‌چه دیدم حیرت‌انگیز بود. ابو برای خودش در دل آن چادر یک قصر ساخته بود! با چوب و قالی‌های نماز، سکوهایی طراحی کرده بود که انگار تخت‌های سلطنتی‌اند. نشیمن‌گاه‌هایی که بیشتر به جایگاه پادشاهان شباهت داشت تا به گوشه‌ای از یک کمپ نظامی.

در چادرش انواع سی‌دی‌ها پیدا می‌شد؛ از امید گرفته تا معین، ابی و داریوش. آهنگ‌ها یکی پس از دیگری پخش می‌شدند و فضای درون چادر با نورپردازی‌های رنگارنگ حال‌وهوایی عجیب گرفته بود. واقعیت این بود که ابو عملاً سلطان واقعی SEG شده بود. سرگرد وایب، فرمانده آمریکایی، به همه‌ خواسته‌های او جواب مثبت می‌داد؛ از ابزار نجاری گرفته تا ضبط‌صوت و حتی مجله. فقط به این دلیل ساده که ابو دردسر درست نکند.

ابو هم خوب از این نقاط ضعف آمریکایی‌ها آگاه بود و بلد بود چطور از این فرصت‌ها برای برآورده کردن نیازهایش استفاده کند. و حالا، من هم… من هم شریک چادر او شده بودم.

در آن لحظه حس خاصی داشتم؛ نه می‌توانستم بگویم آسوده‌ام، نه بگویم در خطرم. فقط می‌دانستم وارد قلمرو جوانی شده‌ام که بلد بود در هر شرایطی، حتی در دل اسارت، تاج سلطنتش را خودش بسازد و آمریکایی‌ها را به زانو در بیاورد.