مسعود و مریم رجوی و خانواده یزدان تیموریان

با شنیدن خبر درگذشت یزدان تیموریان، به یاد روزهایی افتادم که مسعود و مریم رجوی، نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک را همگانی کرده بودند تا دیگر هیچکس در تشکیلات‌شان: نه خانواده داشته باشد، نه متأهل باشد، نه به فکر ازدواج باشد و نه هرگز -جز به مسعود مریم- به کسی دیگر عشق بورزد و فکر کند. مسعود […]

با شنیدن خبر درگذشت یزدان تیموریان، به یاد روزهایی افتادم که مسعود و مریم رجوی، نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک را همگانی کرده بودند تا دیگر هیچکس در تشکیلات‌شان: نه خانواده داشته باشد، نه متأهل باشد، نه به فکر ازدواج باشد و نه هرگز -جز به مسعود مریم- به کسی دیگر عشق بورزد و فکر کند.

مسعود که با طرح مسئول اول شدن مریم در 26 مهرماه 1368، طلاق‌های تشکیلاتی را کلید زده بود، پس از چند مرحله برگزاری نشست (متناسب با رده‌بندی نیروها) به جنگ کویت برخورد کرد و مجبور شد به مدت بیش از یکسال، مباحث “انقلاب مریم” را به تأخیر بیندازد. البته در این مدت، از برگزاری نشست برای کسانی که وارد آن شده بودند خودداری نکرد، اما شرایط سیاسی و نظامی و امنیتی به شکلی بود که قادر نبود فشار بیشتری به نفرات وارد کند. ریزش صدها تن از نیروها طی جنگ اول خلیج فارس، مسعود را به فکر چاره انداخت و بلافاصله پس از اطمینان از پایان جنگ کویت، نشست‌های ایدئولوژیک را برای کامل کردن طلاق‌ها آغاز کرد که با حاشیه‌ها و تنش‌های زیاد همراه بود. چون نه تنها با اعضای ایدئولوژیک سازمان، بلکه می‌بایست نفرات لائیک، مسیحی، اهل سنت، کمونیست و یا اهل حق را هم وارد مباحثی کند که از نظر خودش برآمده از قرآن و اسلام شیعی بود و این کار ساده‌ای نبود و قانع کردن چنین افرادی نیازمند زمان زیاد و تنش‌های فراوان بود.

به همین خاطر، وی در یک حرکت کاملاً ضداخلاقی و مغایر با همه ارزش‌های انسانی، دست به خواندن نامه‌ها و گزارش‌هایی زد که نویسندگان آن هرگز راضی نبودند در میان جمع هزاران نفره مطرح شود. از زمره مطالبی که وی شخصاً به خواندن آن مبادرت کرد، نامه «یزدان تیموریان» پیرامون مسائل شخصی و خانوادگی‌اش بود که بارها در جلسات مختلف مطرح شد.

علی پوراحمد پیرامون آنچه برای یزدان تیموریان و همسرش “اقدس عدنانی”، و همچنین فرزندانش “سپیده، سحر و موسی” پیش آمده بود نکاتی در سایت انجمن نجات نقل کرده که قابل توجه است و خوانندگان محترم باید آنرا نیز مطالعه کنند. اما نابود کردن خانواده یزدان بخشی از فجایعی است که در تشکیلات رقم خورد، چون مسعود هزاران خانواده را طی چند دهه به نابودی و مرگ کشانید. آنچه برای یزدان و خانواده‌اش رخ داد، نمونه‌ای از فساد فکری مسعود و مریم بود که به آن اشاره می‌کنم:

در یکی از نشست‌ها که تابستان 1370 (چندماه پس از شکست عراق در جنگ کویت) در سالن مرکزی قرارگاه اشرف برگزار شد، مسعود از یزدان خواست که پشت میکروفن قرار گیرد و سپس با او شروع به گفتگو کرد. در حین این مجادله، مسعود نامه‌ای که یزدان برایش نوشته بود را بیرون آورد و شروع به خواندن آن کرد. این نامه کاملاً شخصی و خانوادگی بود و من از اینکه مسعود چنین گزارشی را در برابر جمع هزاران نفره می‌خواند متعجب شدم و مدام به خودم می‌گفتم که الان یزدان یا همسرش چه احساسی دارند؟
یزدان در این نامه (که با یک نوع اجبار تشکیلاتی، در جریان مباحث انقلاب ایدئولوژیک برای رهبری سازمان نوشته بود)، به شرح روابط خصوصی خودش با همسرش پرداخته بود. وی شرح داده بود که چگونه در زندگی خانوادگی دچار پوچی شده و حتی ارتباط با همسرش نیز برایش لذتی نداشته است. به ادعای وی، انقلاب ایدئولوژیک مریم او را به نقطه‌ای ارتقاء می‌دهد که بفهمد همسرش سد راه او برای رسیدن به رهایی و رهبرعقیدتی‌اش بوده و به همین خاطر دچار پوچی شده، و حالا با ورود به انقلاب مردم، به رهایی رسیده و همسرش را یک عفریته می‌بیند که بین او و رهبرش حائل است… یزدان حتی به مسائل عاطفی و عاشقانه هم در این نامه اشاره داشت و در نهایت هم گفته بود که پس از جدایی از همسر احساس زندگی و شور و نشاط دارد… «نقل به مضمون».

من و به‌نظرم تمام حاضرین در نشست که هزاران نفر بودند، از خوانده شدن این نامه و آنچه یزدان نوشته بود بهت‌زده شده بودیم. من حتی لحظاتی خودم را جای همسرش گذشتم و بسیار متأسف شدم که چرا این نامه که جنبه کاملاً خصوصی و شخصی و در اصل ایدئولوژیک داشت، باید در جایی مطرح شود که همسر یزدان (با وجود دارا بودن 3 فرزند) از همسرش بشنود؟!

مسعود به این هم بسنده نکرد و همسرش را هم صدا زد و پشت میکروفن آورد و به او گفت نظرت در مورد حرف‌هایی که یزدان برای من نوشته چیست؟ و چرا چنین بلایی را سر او آورده‌ای؟!

اقدس عدنانی که همچنان دچار بهت‌زدگی بود گفت نمی‌دانم. من که کاری با او نکرده‌ام. ما همدیگر را دوست داشتیم و هیچوقت چنین چیزی به من نگفته بود…
البته یزدان هم در این زمان دچار شوک شده بود و بروز نمی‌داد. واضح بود که چشمانش به سمت مسعود خیره است و گاه با خجالت به همسرش نگاه می‌کند. خودش هم می‌دانست که این داستانی که سرهم کرده، حرف دلش نیست اما تشکیلات از او خواسته که با نوشتن سخنانی رویایی، به عمق انقلاب مریم سفر کند و از دنیای جنسیت رها شود!

بعد از آن چندبار دیگر هم مسعود با یزدان گفتگو و شوخی داشت، شاید برای اینکه از دل او بیرون بیاورد. یزدان از آن پس در بین مجاهدین انگشت‌نما شده بود… برخی اوقات یزدان را در اینگونه نشست‌های عمومی می‌دیدم که روی صندلی یا گوشه‌ای از حیاط سیگار می‌کشد و به فکر فرو رفته است. در واقع کسی که در یک جمع بزرگ و در برابر همسر و فرزند تحقیر شده باشد، طبعاً نمی‌تواند آن آدم قبلی باشد.

امروز که خاطرات دوستان پیرامون او را می‌خواندم، بیشتر به عمق این فاجعه پی بردم، چون خبری از سرنوشت همسر و فرزندانش نداشتم. مسعود و مریم نه تنها کل این خانواده را از هم پاشیدند، بلکه زوجین را در برابر هم قرار دادند و نسبت به یکدیگر بدبین و دچار نفرت و دافعه کردند. آنهم زمانی که این زوج، دارای 3 فرزند 10-11 و 17 ساله بودند. مسئله اینجاست که این اتفاق در بدنه سازمان رخ داده بود. سران مجاهدین که از همسر خود جدا می‌شدند، هرگز در این موقعیت قرار داده نمی‌شدند. یعنی مسعود هیچکدام از سران سازمان را در موقعیتی قرار نمی‌داد که همسر خود را آنهم در برابر جمع تحقیر کنند. اینگونه موارد در پایین انجام می‌شد تا خانواده کلاً از هم پاشیده شود. نمونه آن کم نبود و شرح در مورد آن، خود مبحث دیگری را می‌طلبد.

امیدوارم که خانواده‌های ایرانی از سرنوشت مجاهدین درس بگیرند و مراقب اینگونه تشکیلات و فرقه‌ها در اطراف خود باشند. جریان‌هایی که انواع شعارهای حقوق‌بشری در وصف و حمایت زنان و کودکان سرمی‌دهند، اما بلافاصله، خانواده‌ها را دچار ویرانی و زنان و کودکان را دچار تخریب درونی می‌کنند.

حامد صرافپور