مطالب

اسیر در زنجیر دروغ(قسمت ششم)

لینک به متن کتاب

مشاهدات اعضای جدا شده

محسن عباسلو
28 ساله- متولد سیرجان

من چند سال برای سازمان فعالیت کرده ام. وقتی در سپتامبر 2001 امریکا به افغانستان حمله کرد، مجاهدین خوشحال شدند و گفتند بعدش نوبت ایران است که مورد حمله ی آمریکایی ها قرار بگیرد. سازمان به همه ی نیروهایش در سراسر دنیا دستور داده بود به عراق بیایند تا عملیات نهایی را انجام داده به خیال خود، کار را یکسره کنند. من هم در سال 2002 خواستم به عراق بروم که در میان راه توسط سربازان عراقی دستگیر شدم، اما بعد از این که فهمیدند از مجاهدین هستم، مرا تحویل سازمان دادند.
به مرور دیدم تناقض های فراوانی در سازمان وجود دارد و حرف هایی که قبلا به من زده بودند با چیزهایی که خودم از نزدیک می دیدم اصلا هم خوانی نداشت.برای نمونه از حقوق بشر برایم گفته بودند، در حالی که تنها چیزی که در سازمان اصلا معنایی نداشت، همان حقوق بشر بود. از آزادی اطلاعات و دسترسی آزادانه به اخبار دم می زدند، اما ما تنها به شبکه ی تلویزیونی دسترسی داشتیم که آن هم متعلق به سازمان بود. ما هیچ تماسی با خانواده هایمان نداشتیم. زن و شوهرها را مجبور کرده بودند که از هم طلاق بگیرند. باید اعتراف کنم که حسابی جا خورده بودم و شوکه شده بودم. در داخل سازمان، هیچ کس تحت هیچ عنوان آزادی انتقاد کردن یا حتی طرح سوال را نداشت. اگر هم کسی چنین جراتی به خود می داد، محکوم به شکنجه بود و تا حرفش را پس نمی گرفت، سازمان دست بردار نبود.
من تحت آموزش نظامی قرار گرفتم. تیراندازی و کار با تانک را یاد گرفته سپس سرگرم آموزش های ایدئولوژیک شدم که درواقع چیزی نبود جز شست و شوی مغزی! مرتب می گفتند باید هر چه تا به حال آموخته اید را فراموش کنید. در واقع می خواستند ما فقط آن چیزی را یاد بگیریم که سازمان می خواهد و رجوی صلاح می داند. سازمان بود که تصمیم می گرفت ما چه زمانی باید فکر کنیم و راجع به چیزی فکر کنیم و چه زمانی باید غذا بخوریم، چه زمانی بخوابیم و با چه کسی صحبت کنیم… همه چیز می بایست کاملا مطابق میل رهبری پیش می رفت. ما باید تمام زندگی خود، تمام چیزهایی را که به زندگی یک انسان معنا می دهد، دو دستی تقدیم رجوی می کردیم. همه باید این کار را می کردند و استثنایی وجود نداشت. حتی درباره ی طول زندگی و زمان مرگ ما هم سازمان تصمیم می گرفت و هروقت لازم می دید که ما بمیریم، عملیات انتحاری برایمان ترتیب می داد. اختیاری از خودمان نداشتیم، ابزارهایی بودیم در دست مسعود رجوی.
کار من تئاتر بود؛ نمایش نامه ها را سازمان مشخص می کرد و موضوع همه ی آن ها نیز تمسخر دولت ایران بود. البته این هم برای تقویت تنفر افراد از دولت ایران بود نه این که مانند جوامع عادی، ابزاری برای تفریح و سرگرمی باشد.
من از همان اول با همه ی اعمال و کردار سازمان به طور کلی مشکل اساسی داشتم. این بود که انتقاد کردم. انتقاد کردن همانا و به دردسرهای شدید ناتمام افتادن همانا. شش ماه تمام تحت شدیدترین شکنجه ها ، اذیت و آزارها بودم. حس می کردم به قرون وسطی برگشته ام، از سقف آویزانم می کردند و شکنجه ام می دادند و تهدید می کردند که همین الان اعدامت می کنیم. از خورد وخوراک محروم شده بودم. تصورش هم سخت است… یعنی بلایی بر سر آدم می آورند که به مرگ خودش راضی می شود و هر لحظه آن را آرزو می کند چون به جز آن، راه فرار دیگری وجود ندارد… مرا هزار بار تا دم مرگ بردند و نکشتند.
شانس آوردم که آمریکایی ها مجاهدین را خلع سلاح کردند و کنترل قرارگاه اشرف را به دست گرفتند. وضعیت ما کاملا روشن بود؛ در واقع ما را اسیر جنگی به حساب می آوردند و نه پناهنده ی سیاسی. البته برای این که بتوانیم با آمریکایی ها ارتباط برقرا کنیم می بایست کاری می کردیم که توجه شان جلب شود، مثلا اعتصاب غذا. من به مدت 45 روز از اجرای هر فرمانی ، اعم از کار کردن و غیره، طفره رفته و مقاومت کردم. این بود که سازمان در واقع مجبور شد دست از سرم بردارد. نزد آمریکایی ها رفتم و به مدت دو سال آن جا بودم چون آن ها می خواستند مطمئن شوند که من در عملیات های تروریستی شرکت نکرده ام چرا که سازمان مجاهدین در واقع، چیزی نیست جز یک گروهک تروریست.
داشتم خسته می شدم. من می دانستم که در عراق هیچ امیدی به آینده نیست و به همین دلیل با عده ای از دوستانم تصمیم به فرار گرفتیم. یک شب از تاریکی استفاده کرده با عبور از مرز به کردستان رفتیم و از آن جا، وارد خاک ترکیه شدیم. در آن جا، بلافاصله به دفتر سازمان ملل رفته درخواست پناهندگی سیاسی کردیم. خانوده ام به طور مخفیانه مقداری پول برای من فرستادند. آن پول را گرفتم و به اروپا رفتم چون در آن جا مجاهد کم است ، البته تعداد کل مجاهدین مستقر در اروپا به حدود 3000 نفر می رسید اما تعداد بسیار اندکی از آن ها اعتقاد خود را به سازمان و آرمان هایش حفظ کرده اند. هنوز هم تعدادی از دوستان خودم در قراگاه اشرف هستند اما هیچ راه گریزی ندارند. باید راجع به این مسئله صحبت کرد! کسی به این مسئله توجه جدی ندارد، در حالی که آن ها احتیاج به کمک دارند. کشورهای عضو ائتلاف از جمله ایالات متحده، رابطه ی خوبی با ایران ندارند. در وضعیت کنونی عراق، مجاهدین جز قربانیان به حساب می آیند. درست است که سازمان یک گروهک تروریستی است اما هیچ کدام از اعضای آن در واقع تروریست نیستند بلکه رهبر سازمان، مسعود رجوی ، تروریست است و همه ما را قربانی خود کرده است.


جلال کشاورز
40 ساله متولد آبادان

شغل من خیاطی است. تصمیم گرفته بودم کتابی برای آموزش خیاطی بنویسم. این اولین کتاب در نوع خود به زبان فارسی بود. برای تحقیق راجع به این کار، به ترکیه رفتم. از استامبول خوشم آمده بود و دوست داشتم آن جا بمانم و در نتیجه دنبال کار می گشتم. یک روز دیدم پلیس ترکیه به عده ای از ایرانیان که مدت اقامت قانونی شان به سر آمده بود، حمله کرده آن ها را سوار ماشین پلیس کردند و بردند. ترسیدم مبادا این بلا سر من هم بیاید. این بود که وقتی با پیشنهاد مجاهدین مواجه شدم، قبول کردم که به سازمان بپیوندم و اول به عراق بروم. اما همان اوایل ، به محض این که توانستم یکی از مسئولین سازمان را ببینم به او گفتم شما قول داده بودید مرا به اروپا بفرستید. او گفت: من که اولین بار است شما را می بینم، چه طور ممکن است چنین حرفی زده باشم. گفت : برو از همان کسی که گفته بپرس. مگر ما این جا خیریه باز کرده ایم که هر کس هر جا خواست برود، با پول خودمان بفرستیمش؟!!!!
مجاهدین قدم به هر جا بگذارند، اوضاع آن جا خراب می شود. یعنی کافی است عده ای از مجاهدین از دری وارد شوند، از در مقابل بلافاصله انواع و اقسام معضلات و مشکلات از راه می رسد.
خلاصه، من در ماه ژانویه 2002 به عراق رفتم. در فرودگاه بغداد، برای هیچ کاری معطل نشدم و در هیچ صفی انتظار نکشیدم. مجاهدین آمدند دنبالم و یک مجوز ورود عراقی به من دادند. اول مجاهدین به قدری مرا تحویل گرفتند که هر کس نمی دانست ، خیال می کرد ما پنجاه سال است همدیگر را می شناسیم. عراق از همان موقع ، اوضاع یک کشور جنگ زده را داشت. هر بار که به یک پست ایست بازرسی می رسیدیم، راننده شیشه را پایین می آورد و می گفت ما آدم های رجوی هستیم و آن ها اجاز ه ی عبور می داند.
در بغداد مرا به ساختمانی بردند که همه چیزش با تجهیزات الکتریکی و مغناطیسی تحت کنترل بود. جو حاکم بر آن جا نیز جو جنگی بود. فیلم هایی در تبلیغ سازمان نشانم دادند و بعد به من فهماندند که در سازمان قانونی هست که می گوید آدم هر چه کم تر بداند، راحت تر است. گفتند زندگی نامه ات را بنویس. نوشتم اما هر بار می گفتند این خوب نیست، دوباره بنویس و این ماجرا ده بار تکرار شد. بعد به قرار گاه اشرف انتقالم دادند. البته قبل از آن ، همه ی پول هایم را گرفتند. یک اسکناس پنج دلاری در جیبم پنهان کرده بودم که سر راه، یک آبجو بخورم اما راننده که عراقی بود، حاضر نشد نگه دارد و به من گفت تو مجاهد هستی و نباید مشروب بخوری. به جای این کارها برو نمازت را بخوان.
وقتی رسیدیم، از تک تک ما پرسیدند می خواهید بمانید یا ترجیح می دهید بروید. من گفتم نمی خواهم بمانم. دوست داشتم به شهر بروم و برای خودم بگردم. آن جا وسط بیابان کاری نداشتم. دو روز وقت دادند تا فکر کنم و تصمیم خودم را بگیرم. در عین حال به من فهماندند که فکر کردن به معنای این است که تصمیمی بگیرم که بعدا دچار دردسر بشوم. تسلیم شدم. یک دست یونیفورم نظامی پوشیدم و از من عکس گرفتند. جلو دوربین می بایست می گفتم : مسعود همه ی زندگی من است و سازمان مجاهدین خانه و کاشانه ی من.
بعد، کلاس های آموزشی شروع شد، تمامی نداشت. خوابمان هم خیلی کم بود. البته غذا ایرانی بود و کیفیت خوبی هم داشت. اما مجاهدین مدام به طور خستگی ناپذیر در حال حرف زدن بودند… هیچ استراحتی در کار نبود. هر وقت هم کلاس نداشتیم، باید سخت کار می کردیم. مرتب می گفتند: ما تنها انتظاری که از شما داریم این است که فقط یک گرم انرژی از خودتان آزاد کنید. مسعود می گفت : من همان یک گرمی را می خواهم که پنهان کرده اید. می گفت من همه چیزتان را می خواهم. می خواست چه کار؟ معلوم است : می خواست از ما آدم هایی تحت فرمان خودش بسازد که هر وقت دستور داد، با جان و دل آماده ی انجام عملیات انتحاری باشیم. مجاهدی که نتواند این کار را انجام بدهد اصلا مجاهد نیست! حرف ها وشعارهایشان عجیب و غریب بود. مثلا می گفتند کینه ی ما از دولت ایران هرگز پاک نخواهد شد. یا این که می گفتند : دریایی از خون میان ما و دولت ایران فاصله انداخته است.
همه ی حرف هایشان را پذیرفتم ، البته هر کسی باشد بعد از ده ساعت تکرار، هر حرفی را می پذیرد. به خصوص اگر قرار باشد روز بعدش راجع به همه چیزهایی که دیده و شنیده است، امتحان پس بدهد. چهارده ماه از حضورم در آن جا گذشته بود که یک توپ 130 به من دادند. تنهایی چه کاری می توانم با آن انجام بدهم؟ برای استفاده از آن، حداقل به یازده نفر نیرو احتیاج است. به من گفتند نگران نباش، به محض این که به مرز ایران برسی، روستائیان مرز نشین به کمکت می آیند. مرتب شعار مرگ بر آمریکا می دادند اما سرانجام همان آمریکاییها بودند که نجاتم دادند! خلاصه مرا با توپ، دست تنها به سمت مرز روانه کردند. تعدادی از تانک های ما توسط نیروی هوایی آمریکا مورد اصابت بمب قرار گرفت. وحشت کرده بودم، تا آن موقع هرگز چنین صحنه ای را به چشمان خودم ندیده بودم. حیرت انگیز بود. فرار را بر قرار ترجیح دادم و در واقع شانس آوردم که به موقع توانستم فرار کنم و جان خود را نجات بدهم چون جنگنده های آمریکایی ما را هدف قرار داده بودند و اگر کمی معطل می کردم بدون تردید کشته می شدم. مجاهدین از نظر تسلیحات مشکلی نداشتند و تقریبا پیشرفته ترین سلاح ها را در اختیار داشتند اما مشکلشان کمبود نیرو بود.
با همه ی این حرف ها، من تا زمانی که در عضویت سازمان بودم، حاضر به انجام هر کاری بودم چون سازمان مکانیزم ذهن افراد را دستکاری می کند. من حتی امضاء دادم که در صورت لزوم و به دستور رهبران سازمان مجاهدین خلق حاضرم خودم را بسوزانم. فقط من نبودم، همه این تعهد را به سازمان می دادند. وقتی روح انسان را به تسخیر خود در بیاورند، دیگر چه چیزی باقی می ماند؟ هیچ، تبدیل می شود به رباط. هر وقت مسعود می خندید ما هم می خندیدیم و هر وقت او گریه می کرد ما هم گریه می کردیم. احساسات شخصی برای ما بی معنا بود.
نیروهای ائتلاف بودند که آمدند ما را نجات دادند، در حالی که ما خیال می کردیم دشمنمان هستند. من در ماه فوریه 2005 به ایران برگشتم. بعد از این همه سال چه چیزی عایدم شده است؟ گفتنش سخت است؛ با آدم های معمولی نمی- توانم ارتباط برقرا کنم. زن و زندگی خود را از دست دادم. همسرم در غیاب من ازدواج کرد. خیلی هنر کرده ام که تا به امروز دوام آورده ام و خودم را نکشته ام. دوست دارم کسانی که این مصبیت را بر سر من آورده اند بهای آن را بپردازند. خیلی سنگین بپردازند…
میثم
24 ساله ، متولد گلپایگان
عکس و نام خانوادگی اش در دسترس نیست

در سال 2001 با یکی از هواداران سازمان مجاهدین آشنا شدم. من همیشه دنبال آزادی بیش تر بودم. این شخص به من گفت برو به عراق ، اگر دوست نداشتی و دیدی برای تو مناسب نیست، سازمان تو را به اروپا می فرستد. مجاهدین مرتب از مذهب و مسائل دینی حرف می زدند و می گفتند مسعود رجوی مثل امام حسین است. امام حسین با تعداد کمی از یاران با وفایش در برابر سپاه پرتعداد یزید مقاومت کرده بود و مجاهدین معتقد بودند مسعود هم می تواند با وجود تعداد کم سربازانش بر هر قدرتی پیروز شود. من آن وقت ها در حال و هوای نوجوانی بودم و از زندگی خودم به تنگ آمده بودم. الان تجربیاتم خیلی بیش تر است و مثل آن وقت ها خام نیستم. اما آن موقع، قبول کردم و حرفی هم به خانواده ام نزدم. من تنها پسر خانواده هستم و اگر می فهمیدند چه قصدی دارم، امکان نداشت موافقت کنند. من با عده ای از دوستانم راه افتادم و توانستیم به کمک کردها یی که برای سازمان کار می کردند از مرز عبورکنیم. کردهای حزب دموکرات به رهبری مسعود بارزانی ما را به دام انداختند و در قبال آزادی مان پول درخواست کردند. وقتی آزاد شدیم، به اولین پاسگاه پلیس رفتیم. بعد نیروهای اطلاعاتی عراق ما را تحویل گرفتند. برای این که ما را بترسانند، هر کسی را که شکنجه می دادند، به سلول ما می انداختند. مرتب صدای داد و فریاد مردها و جیغ و ضجه ی زن ها را می شنیدیم. ظاهرا برایشان، زن و مرد نداشت.27 روز در آن وضعیت به سر بردیم تا این که بالاخره سراغمان آمدند و گفتند به جرم ورود غیر قانونی به خاک عراق، محکوم به هشت سال حبس هستید. البته، راه دیگری نیز جلو پایمان گذاشتند که عبارت بود از دو سال خدمت در سازمان مجاهدین به جای هشت سال حبس در زندان عراق. من بلافاصله قبول کردم اما زمانی فهمیدم سخت در اشتباه بوده ام که وارد سازمان شدم و از نزدیک دیدم آن جا چه خبر است. بسیار بدتر از ایران بودند. در روابط زن و مرد به هیچ وجه آزادی را قبول نداشتند، به هیچ شکلی. از دیدگاه آن ها هر قضیه ای یک دلیل و انگیزه ی جنسی داشت. در این زمینه واقعا دچار مشکل شده بودند.
سازمان با آموزش های نظامی از یک سو و با آموزش ها و القائات ایدئولوژیک از سوی دیگر، سعی داشت شخصیت ما را بگیرد. ما از هر حقی محروم بودیم و حتی اجازه نداشتیم آستین پیراهنمان را بالا بزنیم!
در داخل ایران هم اوایل انقلاب خیلی کارها را نمی شد انجام داد و خیلی از آزادی ها به رسمیت شناخته نمی شد اما رفته رفته اوضاع تغییر کرد. در سازمان مجاهدین هیچ تغییری اتفاق نیفتاده است. وحشت مقامات بالای سازمان از این بود که ما تازه واردها ، قدیمی ها را در جریان تغییرات ایران بگذاریم زیرا آن ها در جریان تغییرات ایران نبودند و از چیزی خبر نداشتند. سازمان دائم از تکامل انسان دم می زد اما واقعیت این است که در درون سازمان، هیچ چیزی کامل نبود. به من می گفتند با دیگران حرف نزن. به محض این که صحبت می کردم، می گفتند شعبه ی سپاه پاسداران را در قرارگاه اشرف باز کرده ای؟ هر شب نشست برگزار می کردند و راجع به موضوعی بحث می کردند و اگر کسی در بحث شرکت نمی کرد، متهم می شد به این که در حال تدارک توطئه ای بر علیه سازمان است. من تبدیل به رباط شده بودم و خودم خبر نداشتم و تا زمانی هم که از سازمان جدا نشده بودم، به این حقیقت پی نبرده بودم. به قدری تحت اختیار سازمان بودم که اگر می گفتند بمبی به خودت ببند و جایی را منفجر کنند، بی تردید این کار را کرده بودم. سازمان می گفت ما آدم های غیر عادی هستیم. سازمان به اجبار، انجام عملیات های تروریستی را در داخل خاک ایران متوقف کرده بود چون به دلیل کشتن مردم غیر نظامی، توسط سازمان های بین المللی و انجمن های دفاع از حقوق بشر در فهرست سازمان های تروریستی قرار گرفته بود. سازمان در هر موردی دروغ می گفت به خصوص در مورد ناکامی هایش!! وقتی کسی را برای انجام عملیاتی به ایران می فرستادند و آن افراد دستگیر می شدند ، سازمان آن ها را شهید اعلام می کرد و عملیات انجام نشده را یک پیروزی بزرگ جلوه می داد. من وقتی به ایران بازگشتم عده ای از همین شهدا را دیدم. از جمله سه زن را دیدم که نه تنها کشته نشده بودند، بلکه از سازمان بریده بودند و در نهایت صحت و سلامت و در آزادی کامل سرگرم زندگی خود بودند.
ورود به اشرف به معنای اقامت دائمی در آن بود. ما مسافرانی بودیم که اجازه ی خروج از آن جا را نداشتیم و اگر خیلی اصرار به رفتن داشتیم ، سازمان با هزینه ی خودش بلیط یک طرفه ای برایمان تهیه می کرد که مقصدش جایی نبود جز زندان ابوغریب- مخوف ترین زندان عراق- برای خروج از آن جا، دو راه بیش تر وجود نداشت؛می توانستیم داوطلب عملیات تروریستی بشویم و به این بهانه به ایران بیاییم یا این که در انتظار فرصت مناسبی بنشینیم تا بیینیم چه می شود. این فرصت مناسب برای من در سال 2003 با حمله ی آمریکا به عراق به وجود آمد. آمریکایی ها گفته بودند ما هر گونه تحرکی را به معنای آغاز یک طرفه ی جنگ تلقی می کنیم و در صدد مقابله به مثل برمی آییم. مریم و مسعود همیشه می گفتند نترسید، شجاعانه به جنگ دشمن بروید. ما هم دوشادوش شما می جنگیم اما اگر خیال خیانت به سرتان بزند، هر کجا که باشید، شما را پیدا می کنیم و می کشیم.در واقع، ما را به بازی گرفته بودند، فریبمان دادند. معلوم شد این حرف ها همه شعار بوده است چون درست در زمانی که دشمن از راه رسید، آن ها غیبشان زد.
وقتی مریم در پاریس در یورش پلیس فرانسه دستگیر شد، فرماندهان می گفتند شما ها باید شرم کنید باید خجالت بکشید از این که رهبرتان در بند باشد. انتظار داشتند خودمان را در اعتراض به دستگیری مریم بسوزانیم. چنان که گویی سازمان هنوز هم دینی بر گردن ما دارد. من دیگر تحمل نداشتم. به آمریکایی ها متوسل شده و بعد از مدتی از آن جا آمدم.

لینک به متن کتاب

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا