امیر یغمایی در قسمت قبل درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانونهای نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابهلایش نشانههایی از دوستی واقعی و همدلی. هفتهی دوم حضورم در TIPF با حس […]
امیر یغمایی در قسمت قبل درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانونهای نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابهلایش نشانههایی از دوستی واقعی و همدلی.
هفتهی دوم حضورم در TIPF با حس سنگینی در قلبم آغاز شد. انگار تازه داشتم ابعاد دنیای عجیبی را که در آن فرود آمده بودم میفهمیدم. حالا دیگر صبحانه در آشپزخانه سیار آمریکایی برایم تازگی نداشت، صف ایستادن با آن سینیهای مقوایی و صدای فریادهایی که از گوشه و کنار صفها شنیده میشد، بخشی از روتینم شده بود. اما آنچه در درونم میگذشت، آرام نبود.
فضای بلوک ۶ رفتهرفته برایم قابل فهمتر شده بود، اما نه آرامشبخشتر. این بلوک، بزرگترین بخش اردوگاه بود، حدود ۱۵۰ نفر، و شاید متنوعترین از نظر ترکیب آدمها. اغلب، جوانانی از ایران که بهظاهر دیگر هیچ نشانی از گذشته ایدئولوژیک خود نداشتند. برخی تنها چند سال در سازمان مانده بودند، اما همین مدت کافی بود تا آثارش در رفتار و ذهنشان حک شود.
اکثر آنها حالا با موهای بلند و خالکوبیهایی که همهروزه بیشتر میشدند، روز را شب میکردند. فعالیتهای اصلی بلوک تقریباً به سه چیز خلاصه میشد: تتو، ساخت مشروب و وقتگذرانی. تتو کردن به شکل گستردهای رواج داشت، و هرکس میخواست اثری ماندگار بر تنش ثبت کند – نمادی از درد، خاطره، یا شاید فقط گذران وقت.
وسایل تتو ابتدایی بودند؛ یک سوزن، کش پلاستیکی برای غلیظ کردن رنگ، کمی جوهر. اما طراحیها گاهی واقعاً حرفهای بودند. مثلاً ابراهیم تهرانی، که هنرش زبانزد بود، طرحهایی میکشید که به شکل غیررسمی “فروخته” میشدند. البته معامله با پول ممنوع بود، اما سیگار ارز رایج کمپ بود – حتی برای کسی مثل من که سیگاری نبود، هر روز یک پاکت سهمم بود و این خودش ارزشی داشت.
تولید مشروب هم حالتی نیمهصنعتی پیدا کرده بود. برخلاف شرابی که بهسادگی از تخمیر میوه و شکر تهیه میشد، ساختن عرق خانگی فرآیندی پیچیدهتر داشت و نیاز به ابزارهایی داشت که بهطور رسمی وجود نداشتند. با این حال، بچهها از هیچچیز همهچیز میساختند. یکبار دیدم که در چادر خودمان، با استفاده از یک پروژکتور قوی دزدیدهشده، لامپ مهتابی و چند ظرف، عملیات تقطیر را انجام دادند. ترکیب آبمیوه، میوهی لهشده، گرما و خنکسازی، منجر به تولید چیزی شد که گاهی تا ۸۰ درصد الکل داشت. گفته میشد که حتی از دمپاییهای قندی هم میشود مشروب گرفت – اگر فقط قند داشته باشند.
همزمان با آشنایی بیشتر با این مناسبات، قوانین نانوشتهی بلوک را هم آموختم. مهمترینشان را یکی از بچههای چادرمان گفت: “اینجا هر کاری دلت میخواد بکن، فقط لو نده. با آمریکاییها درباره هیچچی حرف نزن.”
در فرهنگ آنها، اصطلاح “آدمفروش” سنگینترین ناسزا بود. یعنی کسی که دیگران را میفروشد؛ کسی که چیزی را به سربازها میگوید – حتی اگر خودش قربانی شده باشد. همهچیز باید درون بلوک حل و فصل شود. نه قانون رسمی، نه داوری خارجی. فقط ساکنان چادر، و نوعی قضاوت خاموش.

بلوک شش کمپ تیف
بلوک ۶، با همهی شلوغیاش، جایی بود که آدمها بیشتر برای زنده ماندن تلاش میکردند تا برای زندگی کردن. آزادیِ بینظم، قوانین بیقانون، و مردانی که یا گذشتهای پرتنش داشتند، یا آیندهای گنگ. و من، تازه در آغاز راه شناخت این دنیای عجیب بودم
تعادل ناپایدار در بلوک ۶، اعلام انتقال و نافرمانی
روزها را بیشتر درون چادر سپری میکردیم، جایی که کولرهای قدرتمند آمریکایی هوای داغ و مرگبار تابستان عراق را به نسیمی خنک و مطبوع تبدیل میکردند. شبها اما، وقتی همه از شام برمیگشتند، بلوک جان میگرفت؛ بچه ها به چادرهای هم سر میزدند، بازی میکردند، حرف میزدند، خالکوبی میکردند یا مشروب دستساز مینوشیدند. برخی شبها من هم با گروهی از پسرها که بیرون از چادر با وسایل ابتدایی ساخته دست خودشان ورزش میکردند، همراه میشدم.
دمبلهایی از بطریهای پرشده با شن، میلههایی برای بارفیکس و تمرینهای ساده، اما با انگیزه. همراه با موسیقی غربی نوعی زندگی در تبعید، با چاشنی آزادی محدود و خندههای موقت. من هم بخشی از آن جمع شده بودم. احساس میکردم که بالاخره توانستهام در این دنیای عجیب و موقتی، برای خودم تعادلی بسازم. اما آن شب همهچیز ناگهان فرو ریخت.
در حالی که با بالاتنه برهنه و شورت آبی در گرمای ملایم شبانه آخر تابستان مشغول تمرین با فنر که بهمراه خودم آورده بودم، ناگهان دیدم پنج یا شش سرباز آمریکایی وارد بلوک شدند. یکی از آنها درِ چوبی را گشود و با صدای بلند نامم را صدا زد. جلو رفتم و پرسیدم: “چی شده؟”
یکی از سربازها گفت: “تو باید از بلوک ۶ منتقل بشی. موقع ورودت اشتباهی پیش اومده و اصلاً نباید در این بلوک قرار میگرفتی.”
در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترسها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند میزد. بهتازگی در این بلوک با آدمها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهمتر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید از صفر شروع میکردم. نمیتوانستم آن را تحمل کنم. با لحنی قاطع گفتم: “متأسفم. من نمیپذیرم. منتقل نمیشوم!” سربازها گفتند: “این انتخاب تو نیست. باید از دستور پیروی کنی. قوانین کمپ TIPF مشخصه. ما تعیین میکنیم چه کسی کجا باشه. وسایلت رو جمع کن و بیا.”
تا اینجا جمعی از بچهها در اطراف ما جمع شده بودند. آنها نمیفهمیدند ما چه میگوییم. رو به آنها گفتم: “بچهها! آمریکاییها میخوان منو زورکی منتقل کنن به یه بلوک دیگه! من نمیخوام برم! کمکم کنین!”
کمکم سی نفر دور ما جمع شدند. وضعیت کمی بحرانی شد. سربازها فهمیدند که در اقلیتاند و احتمال درگیری هست. آنها نمیخواستند تنش بالا بگیرد. یکیشان گفت: “باشه. تو فعلاً منتقل نمیشی. ولی باید با سرگرد وایب صحبت کنی. تو دفترشه، همین بیرون.” من با رضایت گفتم: “حتماً. مشکلی نیست. من باهاش صحبت میکنم.” سربازها گفتند: “خیلی خوب. پس با ما بیا. نیازی نیست وسایلت رو بیاری.”
و من – با شورت آبیام، بالاتنه برهنه و ابزار ورزشی در دست – همراهشان شدم. با هم از در اصلی کمپ TIPF خارج شدیم. در بزرگ کمپ باز شد، از دروازه گذشتیم و وارد بخش بیرونی شدیم، جایی که بنگالهای آمریکایی قرار داشت و گفته بودند دفتر سرگرد وایب هم آنجاست.
اما چیزی که بعدش رخ داد، نقشهای بود… نقشهای برای به دام انداختن من.
ادامه دارد
امیر یغمایی
