جمعه شب نوزدهم دی ماه، بازگشت یک خانواده از میهمانی خانوادگی، به تراژدی غمگینی ختم شد. تراژدی که قربانی آن ، دختر بچه ای دوساله بنام بهار بود. پدر بهار از شبی سخن می گوید که صدای تیراندازی در شهر پیچیده بود، از میهمانی منزل پدرش برگشته بودند. خیابان ها شلوغ بود و نیروهای امنیتی […]
جمعه شب نوزدهم دی ماه، بازگشت یک خانواده از میهمانی خانوادگی، به تراژدی غمگینی ختم شد. تراژدی که قربانی آن ، دختر بچه ای دوساله بنام بهار بود. پدر بهار از شبی سخن می گوید که صدای تیراندازی در شهر پیچیده بود، از میهمانی منزل پدرش برگشته بودند. خیابان ها شلوغ بود و نیروهای امنیتی تلاش می کردند اوضاع را کنترل کنند.
او می گوید: وقتی به خانه برگشتیم همچنان صدای تیراندازی می آمد.
دقایقی بعد همسرش برای گذاشتن زباله به سرکوچه می رود. بهار که تازه به حرف زدن افتاده بود بی قراری می کند. پسر 16 ساله خانواده، برای آرام کردن خواهر کوچکش او را در آغوش می گیرد، و پشت درب می ایستد. تصمیمی که تنها چند ثانیه بعد، زندگی یک خانواده را برای همیشه تغییر می دهد.
پدر بهار ادامه می دهد: همسرم سرکوچه بود و پسرم با بهار جلوی درب ایستاده بودند که ناگهان آشوبگران شلیک کردند ، گلوله مستقیم به سر دخترم خورد و همه چیز در یک چشم بهم زدن تمام شد.
بهار را فورا به بیمارستان رساندند. اما گلوله کار خود را کرده بود. دختر بچه دوساله مرگ مغزی شد و چند روز بعد جان سپرد. پیکر بهار در گلزار شهدای نیشابور به خاک سپرده شد و برای همیشه آرام گرفت. در حالیکه انبوهی سوال را بدنبال خود داشت که به کدامین گناه؟ داستان بهار را که می خواندم بی اختیار رشته افکارم به سال 60 و اعمال تروریستی مجاهدین خلق و اتفاقی که برای دختر هفت ساله مریم طالقانی در شهرم ماهشهر روی داد، افتادم.
در یکی از شب های شرجی و گرم شهریور ماه در حالیکه پدر و مادر مریم برای شرکت در یک مراسم مذهبی به مسجد رفته و مریم را که خواب بود را در دکه کتابفروشی تنها گذاشته بودند. یک تیم عملیاتی بدنبال اعلام مبارزه مسلحانه از طرف مسعود رجوی که تاکید کرده بود که می بایست تمامی افراد و اماکن حزب الهی ها مورد حمله قرار گیرند با پرتاب کوکتل این کتابفروشی را که مربوط به انجمن اسلامی بود هدف قرار داده و به آتش کشیدند. بدون اینکه از قبل شناسایی دقیق از محل داشته باشند.
همزمان با اصابت کوکتل و آتش گرفتن کیوسک، مریم هم در شعله های آتش سوخت و روح پاکش به آسمان پرواز کرد. با ایجاد سر و صدا و آژیر ماشین های آتش نشانی پدر و مادر مریم سراسیمه خود را به محل آتش سوزی رساندند. ولی دیگر کار از کار گذشته بود و مریم بسوی مقصدی نامعلوم پرکشیده بود.
ضجه های مادر و اشک های پدر جز برانگیختن حس ترحم مردمی که صحنه را نظاره گر بودند و سر تا پا خشم و کین بودند، اثری نداشت. در حالیکه همگان که شاهد سوختن مریم بودند از خود می پرسیدند براستی به کدامین گناه؟ در هر دو حادثه باید لعن و نفرین فرستاد بر اشخاص و گروههایی که برای رسیدن به مقاصد قدرت طلبانه و کسب سلطه جان انسانهای بیگناه و از جمله کودکان را هدف می گیرند و برای رسیدن به هدف ناپاکشان بکارگیری هر وسیله ای را توجیه می کنند.
مرگ جان سوز بهار در ادامه همان مرگ جان گداز مریم است که تراژدی سنگین و غمگینی را رقم زده است. و تروریست افسار گسیخته و شومی را فریاد می زند که سازمان تروریستی موسوم به مجاهدین خلق و رهبر آن مسعود رجوی توجیه گر آن است که برای رسیدن به هدف می توان هر وسیله و ابزار نامشروعی را بکار گرفت و در این راه حتی از کودکان پاک و معصوم قربانی گرفت.
و خطاب به رجوی و دیگر سردمداران تروریست باید گفت: لب وا نکرده خلق فشرد نایتان …
علی اکرامی

