خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و سوم

امیر در قسمت قبل خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز. بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین […]

امیر در قسمت قبل خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز.

بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین و دستی پر از هدیه، دوباره سوار هاموی شدم و به سمت TIPF برگشتم. وقتی رسیدیم، همان سربازی که صبح مرا به کمپ اشرف برده بود—همان که با لگد در را باز کرده بود—دوباره در خروجی SEG را با زنجیر بست و قفل آهنی بزرگی را روی آن انداخت. و من… من دوباره در قفس بودم.

با قدم‌هایی کند و بی‌رمق، وارد چادر شدم. اما ذهنم به هم ریخته بود. نمی‌توانستم دراز بکشم یا بخوابم. یک طوفان درونی در من جریان داشت. از جهنم خاطرات، از چهره‌ی مادرم در لحظه‌ی ترس، از خشم سرباز، از زخم‌های قدیمی‌ای که دوباره باز شده بودند. شروع کردم به راه‌رفتن، بالا و پایین، عقب و جلو—در محوطه‌ی کوچک محصور در سیم‌خاردار.

توالت در دو قدمی چادر بود. از آنجا تا در چوبی، چهار پنج قدم فاصله بود. می‌رفتم تا در، مکث می‌کردم، به قفل زل می‌زدم. بعد ۹۰ درجه می‌چرخیدم و برمی‌گشتم تا توالت. همین مسیر را بارها و بارها تکرار کردم. فکرها مثل تکه‌سنگی در ذهنم می‌کوبیدند: کودکی‌ام، پدرخوانده‌ام در سوئد، پدرم در پاریس، نوجوانی‌ام در عراق، و حالا تولد بیست‌و‌یک سالگی‌ام، پشت قفل و زنجیر.

دیگر نتوانستم تحمل کنم. سربازی که در نگهبانی بود را صدا زدم. همان جوان آمریکایی با یونیفورم پلنگی و کلاه نقاب‌دار آمد.

سرباز جوان آمریکایی آمد. چهره‌اش هنوز ریش‌نداشته بود، با لباس ارتشی و کلاه نقاب‌دار ایستاده بود پشت سیم‌خاردار. برایش توضیح دادم که رفتارش با مادرم چقدر برایم سنگین و آزاردهنده بوده. گفتم با وجود اینکه می‌فهمم او مأمور است و معذور، ولی لگد زدن به آن درب، جلوی چشمان مادرم حس تحقیر و خشم عجیبی در من ایجاد کرده است. از هر دو ناراحت بودم—هم مادرم که حاضر نبود همکاری کند، هم خودش که کنترلش را از دست داده بود.

او حرف‌هایم را شنید و پاسخ داد که مأمور به اجرای دستور است. گفت اگر خلاف دستور عمل می‌کرد، ممکن بود نیمی از حقوقش را از دست بدهد، و او خرج خانواده‌اش را می‌دهد و چنین چیزی برایش قابل‌تحمل نیست. کاملاً می‌فهمیدم. اما گفتن این حرف‌ها آرامم کرد. او دستش را از میان حصار سیم‌خاردار جلو آورد. دستم را فشرد. برگشت به پست نگهبانی‌اش.

گفتگو با ستوان اسمارت

شب همچنان با صدای خشن ژنراتورهای کمپ ادامه داشت. صدایی که آرامش را می‌کشت. هنوز قدم می‌زدم. آن‌سوی حصار روبه‌رو، ابو روی تخت تاشویش نشسته بود و با چشمانش من را دنبال می‌کرد. با شلوارک آبی، نیم تنه برهنه، خیره شده بود.
بلند شد، آمد نزدیک سیم‌خاردار محوطه خود و صدایم زد: هوی امیر! بیا این‌ور!

رفتم. بین ما راهروی باریکی بود. حدود چهار متر فاصله.

— چی شده؟ چته؟
— هیچی، چیزی نیست.
— دروغ نگو! از صورتت، از این راه‌ رفتنات پیداست حالت خرابه! سفید شدی مثل گچ! بگو چی شده لعنتی!

می‌دانستم که خشمش از دل‌سوزی می‌آید. تصمیم گرفتم حرف بزنم. دهان باز کردم اما صدایی بیرون نیامد. انگار چیزی راه گلویم را بسته بود. تلاش کردم:

— اِی… اِه…
بغض امان نداد. پیش از آنکه اشکم بریزد، برگشتم و رفتم درون توالتم و درب را بستم. در تاریکی و تنگنای توالت، ایستادم.

ابو از پشت سیم‌خاردار داد می‌زد:
— امیر! با توام! بهم پشت کردی؟ برگرد لعنتی! بیا حرف بزن!
بی‌پاسخ ماندم. او تحمل نکرد. فریادش را بالاتر برد:
— ای حیوون! با توام! بیا بیرون، الآن!

و بعد، صدای کوبیده شدن سنگ به دیوار توالت آمد. سنگ، پشت سنگ، محکم. با هر ضربه دیواره‌ پلاستیکی می‌لرزید. نمی‌توانستم خارج شوم. خطر برخورد با سنگ‌ها واقعی بود.

تا اینکه صدای زنی آمد:
— امیر؟

در را باز کردم. ستوان اسمارت روبه‌رویم ایستاده بود، میان دو حصار. دختری بلوند، حدوداً بیست‌وپنج ساله، کوتاه‌قد، ولی ورزیده و زیبا. در کمپ همه می‌شناختندش؛ حتی برای اندام خوش‌فرمش معروف شده بود و خودش هم اغلب از آن تعریف می‌کرد.
پرسید: چی شده؟ چرا ابو این‌قدر عصبانیه؟

پاسخ دادم: حال روحیم خوب نبود. می‌خواست باهام حرف بزنه. ولی نمی‌تونستم. انقدر غصه داشتم که بغض کرده بودم…

و بعد شروع کردم به حرف زدن. آرام، بی‌وقفه، یکی‌یکی همه چیز را ریختم بیرون. از کودکی‌ام در سوئد، پدر و مادرخوانده‌ام، پدرم در پاریس، کشیده‌شدنم به سمت مجاهدین، سفر به عراق در چهارده سالگی، تجربیاتم در اشرف، نشست‌های تحقیر، شکنجه‌های روانی، خیانت‌ها، همه چیز… و حالا، پشت سیم‌خاردار، تنها، بی‌هیچ افقی، در تولد بیست‌و‌یک سالگی‌ام.

ستوان اسمارت فقط گوش داد. بی‌داوری. بی‌کلام. فقط گوش.

پرسید: این‌ها رو به سرگرد وایب گفتی؟

گفتم که او گذشته‌ام را می‌داند. گفت اگر بخواهم می‌توانم باز هم با او صحبت کنم، شاید کمکی باشد برای پیگیری پرونده‌ام.

و در پایان گفت: امیدوارم همه‌چیز برات درست بشه.

هیچ‌وقت انتظار کمک نداشتم. فقط می‌خواستم کسی بشنود. همین.

وقتی برگشتم، دیدم ابو دوباره بیرون چادر خود روی تختش نشسته و به من زل زده. زبان انگلیسی بلد نبود، ولی از چهره‌اش می‌شد فهمید که آرام شده. بعد با لحنی شوخ گفت: آهااا! پس فقط یه دختر خوشگل لازم داشتی تا دلتو وا کنی؟!

لبخندی زدم و گفتم: چی بگم؟ همین‌طوری شد دیگه…

و او هم خندید. آن خشمِ پرهیاهوی اولیه‌اش، فقط به‌خاطر دلسوزی و نگرانی‌اش بود. حالا دیگر آرام بود. من هم. آن شب، با تمام خستگی‌های روانی‌اش، با کوه‌های پر از فکر و فشار، بالاخره با کمی آرامش درون، تمام شد.