خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و نهم

یکی از افسران میان‌سال آمریکایی با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو می‌شناسم. بچه‌ی خوبی هستی.” همین جمله‌ی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت. این جملات قسمتی از خاطرات امیر یغمایی در […]

یکی از افسران میان‌سال آمریکایی با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو می‌شناسم. بچه‌ی خوبی هستی.” همین جمله‌ی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت.

این جملات قسمتی از خاطرات امیر یغمایی در قسمت قبل است که از دوستی با یک افسر آمریکایی گفته است.

در دل شب، هنوز در خواب عمیقی بودم که ناگهان چیزی به پهلویم برخورد کرد. با وحشت پریدم و چشم‌هایم را باز کردم. مردی ایستاده بود، سرباز آمریکایی، با چوب بلندی در دست – چیزی شبیه به دسته‌ی جارو یا تی. پرسیدم:”چی کار می‌کنی؟” با لحنی خونسرد و بی‌احساس پاسخ داد: “باید چند بار در طول شب با این چوب بهت بزنیم. برای اینکه مطمئن بشیم هنوز اینجایی.” گیج و عصبانی گفتم: “مطمئن بشین که من اینجام؟ لعنتی، من تو یه قفس سیم‌خاردارم! مگه می‌تونم غیب بشم؟” سرباز کمی مکث کرد، سپس با لحنی آرام‌تر گفت: “باورت بشه یا نه، چند ماه پیش، یه نفر تو همین قفس بود و فرار کرد. کاملاً برهنه.” و بعد، شروع کرد به تعریف داستانی که ذهنم را منفجر کرد.

آن مرد، همه‌ی لباس‌هایش را درآورده بود. لباس‌هایش را توی کیسه زباله‌اش گذاشته بود و کیسه را طوری روی تختش چیده بود که انگار هنوز آنجاست و پتو را روی کیسه کشیده بود. خودش، در سکوت کامل، از سیم‌های خاردار سلول استوانه ای گذشته بود، درست از پشت سر نگهبان‌ها. بعد، یکی‌یکی، لایه‌های مختلف سیم خاردار اردوگاه را، در دل تاریکی، پشت سر گذاشته بود و با بدن برهنه، از تمام پست‌های نگهبانی و ایست‌های بازرسی کمپ گذشته و تا مرز ایران رسیده بود.

سرباز گفت: “تا صبح اصلاً نفهمیدیم. فقط وقتی صداش زدیم و از زیر پتو حرکتی ندیدیم، رفتیم سراغش. پتو رو زدیم کنار، دیدیم فقط یه کیسه زباله‌ست. همون موقع ماجرا رو به سرگرد وایب گزارش دادیم. سرگرد وایب اون روز از شدت عصبانیت میز و صندلی رو شکست. همه‌مون رو به باد فحش گرفت.” و حالا، به‌خاطر اون فرار افسانه‌ای، قرار بود هر شب چندین بار با چوب به پهلوم بخوره تا ثابت کنم “هستم”. با خودم فکر کردم: چه مغزی داشته آن مرد؟ چه شجاعتی؟ چه انگیزه‌ای برای فرار؟

در حالی که بدنم هنوز درد می‌کرد از ضربه‌ی ناگهانی، برای لحظه‌ای حس کردم که شاید، فقط شاید، حتی درون این سیم‌خاردارها هم کسی می‌تواند راهی پیدا کند برای رفتن، برای گریز، برای آزادی. اما من فعلاً، فقط باید زنده می‌ماندم.

ورود متالیکا و قصه‌ فرار از درون زباله

صبح روز بعد، هنوز گرمای خورشید به اوج نرسیده بود که درِ منطقه‌ی آیسولیشن یا همان ”ISO” باز شد و دو سرباز آمریکایی همراه با زندانی جدیدی وارد شدند. دست‌ها و پاهایش با زنجیر بسته شده بود. با هر قدم، صدای فلز روی زمین شنیده می‌شد. قیافه‌ای کوتاه‌قامت و استخوانی داشت، با صورتی گرد، ته‌ریش پرپشت مشکی، و نگاهی که بیشتر به نیشخند می‌مانست تا لبخند.

نامش متالیکا بود – لقبی که بچه‌ها به او داده بودند، چون عاشق موسیقی هوی‌متال و به‌خصوص گروه متالیکا بود. صدای خنده‌اش هم انگار با بیت‌های همان موسیقی سنگین هماهنگ بود.

او را در قفس سیم‌خاردار استوانه‌ای کناری سلول جوان چشم‌سبز جای دادند. خودش با صدای بلند و حالتی رندانه رو به سربازها گفت: “من که قصد فرار نداشتم! فقط یه شوخی بود… اشتباه شد.” اما هیچ‌کس نخندید.

بعدها فهمیدم که او هم یکی از فراری‌ها بود؛ با یک نقشه‌ی دیگر اما به همان اندازه جسورانه. او خودش را در یک کیسه‌ی زباله جا داده بود. کمپ در فواصل مشخص، کیسه‌های زباله را از بلوک‌ها با وانت جمع می‌کرد. متالیکا در یکی از این کیسه ها از بلوک ۶ پنهان شده بود، و دو نفر از دوستانش وانمود کرده بودند که کیسه‌ او هم مثل بقیه فقط زباله است. دو نفره آن را روی وانت انداخته بودند.

اما آمریکایی‌ها به وزن غیرعادی آن شک کرده بودند. یکی از سربازان، طبق قاعده‌ای تازه، با چاقویی چند سوراخ روی کیسه‌ها ایجاد کرده بود. وقتی به کیسه‌ی متالیکا رسید، با اولین ضربه، او از درد یا ترس جیغ کشیده بود و همه‌چیز لو رفته بود. سربازها کیسه را باز کرده، با حیرت او را بیرون کشیده بودند. با همان خنده‌ی نصفه‌نیمه‌ معروفش، دستگیرش کرده بودند. تاوان چنین تلاشی برای فرار، دست‌کم ۳۰ روز ایسولاشون بود. چند روز اول، در زنجیر یا با بست پلاستیکی.

من که در قفسم نشسته بودم، در سکوت تماشا می‌کردم. یک به یک، کسانی که نمی‌توانستند صبر کنند برای انتقال قانونی به کشور ثالث، داشتند راه خود را پیدا می‌کردند؛ یا با دویدن، یا خزیدن، یا پنهان‌شدن. و همه، امیدشان را دوخته بودند به سوی دیگر مرز، به خاک ایران، جایی که هم کابوس بود و هم آغوش خانواده.

برای آمریکایی‌ها، این فرارها چیزی بیش از نقض مقررات بود. آن‌ها مسئول جان ما بودند. به‌عنوان نیروی اشغالگر، در برابر دولت عراق، صلیب سرخ، و نهادهای جهانی مسئول بودند. پس هیچ‌کس نباید از اردوگاه خارج می‌شد. آن‌ها هر فرار را مثل شکستی در کنترل و اقتدار خودشان می‌دیدند – و با خشونت، مجازات می‌کردند. اما من، آنجا، در قفس خودم، فقط می‌توانستم نگاه کنم… و فکر کنم.

محاکمه‌ دروغین و تصمیم به سکوت

ساعاتی بعد، در گرمای ظهر، مردی لاغر با چهره‌ای استخوانی، کلاه نظامی و عینک آفتابی وارد محوطه‌ی ISO شد. آرام و بی‌احساس، مثل سایه‌ای که آرام‌آرام از دیوار می‌گذرد. همان‌طور که جلو می‌آمد، همه ساکت شدند. او فرمانده اطلاعات نظامی آمریکایی‌ها در TIPF بود.
آمد جلوی قفس من، ایستاد، و گفت: “امیر، من اومدم تا اتهاماتی رو که علیه تو مطرح شده بخونم.”

– “باشه. بفرما.”

با لحن سردی گفت: “تو به نقض قوانین کمپ متهمی. نافرمانی کردی. در سر شماری شب اول حضور نداشتی. و طبق گزارشاتی که داریم، مشروب نوشیدی و قرص مصرف کردی که باعث شد حالت تغییر کنه و نتونی در سر شماری شرکت کنی.”
گیج شده بودم. “چی؟ قرص؟ کدوم قرص؟ من که قرصی مصرف نکردم!”»

او ادامه داد: “ما اطلاع داریم که تو به قرص‌هایی دست پیدا کردی.” با عصبانیت گفتم: “نه! من هیچ قرصی مصرف نکردم. این درست نیست.” او پرسید: “اما مشروب خوردی؟” مکث کردم. تصمیم گرفتم حقیقت را تا حدی بگویم: “بله. خوردم.”

–”پس قانون کمپ رو نقض کردی. حالا بهم بگو چه کسی مشروب رو بهت داد؟”

لحظه‌ای سکوت کردم. صدای قلبم را می‌شنیدم. آن لحظه یادم آمد – قانون نانوشته‌ای که در کمپ همه از آن باخبر بودند:هیچ‌وقت کسی را لو نده. این قانون ساده، اما حیاتی بود. لو دادن یعنی امضای حکم مرگ. اگر کسی بفهمد که تو به آمریکایی‌ها اطلاعات داده‌ای، دیگر نه‌تنها جای تو در کمپ امن نیست، که احتمالاً زندگی‌ات هم تمام می‌شود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: “متأسفم. نمی‌تونم چیزی بگم.” او سرش را تکان داد. بدون احساس، بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، گفت: “باشه. پس همین‌جا می‌مونی… تا وقتی که حاضر بشی صحبت کنی.”

و همان‌طور که آمده بود، خشک و بی‌صدا برگشت و از در سیم‌خاردار گذشت. در دل سکوت، صدای پایش محو شد. در همان لحظه، همه‌ی امیدم فرو ریخت. زیر لب گفتم: “لعنتی… یعنی تا وقتی که نخوام حرف بزنم باید تو این جهنم بمونم؟ فقط چون حاضر نیستم کسی رو لو بدم؟”

اما تصمیمم روشن بود. من سکوت می‌کردم. حتی اگر بهایش پوسیدن در این قفس لعنتی زیر آفتاب عراق بود!

بازگشت به آزادی نسبی

ساعات سنگینی گذشت. خورشید در آسمان عراق بی‌امان می‌تابید و از درون آن قفس سیم‌خاردار، انگار گرما را چند برابر می‌کرد. آن پتوی بی‌ارزش را مثل دیگران روی بالای قفس استوانه ای انداخته بودم تا اندکی سایه درست کند، اما بیشتر شبیه یک دستمال نازک بود روی شعله‌ی آتش.

در آن لحظات، فکر می‌کردم که شاید دیگر هیچ‌وقت از این قفس بیرون نخواهم آمد. بدنم خسته بود، ذهنم خالی، و امیدم مثل سایه‌هایی در حال محو شدن بود. اما ناگهان، چند سرباز آمریکایی وارد محوطه شدند. یکی‌شان جلو آمد، در قفس را باز کرد و گفت: “ما وسایلت رو منتقل کردیم به بلوک ۳. آماده باش. تو رو می‌برند اونجا.”

هیچ چیزی نگفتم. نه پرسشی، نه واکنشی. فقط به آرامی از جایم بلند شدم. فکرم هنوز درگیر بود. نمی‌دانستم چه چیزی باعث این تصمیم‌شان شده بود. آیا کسی شفاعت کرده بود؟ آیا نظرشان تغییر کرده بود؟ یا فقط دیگر اهمیتی نداشت؟
به‌هرحال، من را از آن قفس سیم‌خاردار بیرون آوردند. خورشید همچنان سوزان بود. پاهایم سست، ولی دلم سبک‌تر از قبل. با قدم‌هایی بی‌صدا، آن محوطه‌ جهنمی را پشت سر گذاشتم. جایی که مردانی مثل “ب”، متالیکا، و آن جوان چشم‌سبز شب‌هایشان را میان زنجیر و فریاد و امید و سکوت می‌گذرانند.

به سوی بلوک ۳ هدایت شدم. جایی که نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم است – اما دست‌کم، دیگر آن قفس لعنتی نبود. در مسیر بازگشت به قلب کمپ، جایی میان سیم‌خاردارها و بنگال‌های فلزی، قدم‌هایم سنگین بود اما ذهنم بیدار. با هر قدم، صدای زنجیر متالیکا، فریاد “ب”، و نگاه خیره‌ی آن جوان چشم‌سبز در ذهنم تکرار می‌شدند.

تیف دیگر برایم صرفاً یک اردوگاه نبود. اینجا تبدیل شده بود به آزمایشگاهی از مقاومت انسانی. جایی میان امید و جنون، انتظار و فرار. اکثر ساکنان این کمپ، انسان‌هایی بلاتکلیف بودند. بدون هویت قانونی. نه شهروند عراق بودیم، نه پذیرفته‌شده در آمریکا یا اروپا، نه امکان ‌رفتن به ایران. ما محصول تبانی گذشته‌ای بودیم که صدام حسین ساخته بود و آمریکایی‌ها حالا وارث آن شده بودند.

راه برگشت به ایران – برای کسانی مثل من که هیچ وقت ایران نبودم و سال‌ها در سازمان مجاهدین بودند – مثل ورود به اتاق اعدام بود. در ذهنم مساوی بود با زندان، شکنجه، یا اعدام. در سوی دیگر، پذیرش توسط یک کشور ثالث هم نیازمند مذاکرات طولانی، بررسی پرونده‌ها و تأییدهای سیاسی پیچیده بود.

برخی، مثل متالیکا یا آن فراری برهنه، از این پروسه‌ نامطمئن خسته شده بودند. تصمیم گرفته بودند سرنوشت‌شان را با دستان خود تغییر دهند؛ یا با خزیدن در کیسه‌ی زباله، یا با دویدن لخت از میان سیم‌خاردارها، و یا حتی با گم‌شدن در دل شب.

اما ما، باقی‌مانده‌ها، باید صبر می‌کردیم. میان قانون آمریکایی‌ها و بی‌قانونی عراق. میان امیدهای مبهم و واقعیت‌هایی تلخ. میان قفس‌ها و بلوک‌ها. میان سکوت‌های شبانه و ضربه‌های ناگهانی چوب…

با تمام سختی‌هایی که در TIPF گذراندم – از سلول‌های سیم‌خاردار تا تحقیر و بلاتکلیفی – یک چیز را همیشه با یقین می‌دانستم: حتی بدترین شرایط این کمپ، هزاران بار قابل‌تحمل‌تر از جهنم سازمان مجاهدین بود. اصلاً قابل مقایسه نبودند.
اینجا، با همه‌ی محدودیت‌ها، آمریکایی‌ها، با وجود قدرت نظامی و قواعدشان، در عمل به ما فضاهایی از آزادی داده بودند که برای ما – قربانیان سال‌های طولانی سرکوب ایدئولوژیک – مثل نسیمی از زندگی تازه بود.
آزادی‌هایی مثل صحبت‌کردن بدون ترس، نگاه‌کردن به فیلم‌های ماهواره‌ای، گفت‌وگو با افسران زن، لباس پوشیدن مطابق میل خود، گوش‌دادن به موسیقی، بازی با ورق، و خندیدن بدون وحشت از گزارش شدن… چیزهایی ساده و پیش‌پاافتاده، برای ما گنجینه‌هایی ممنوعه بودند.

در مجاهدین، هرکدام از این‌ها گناهی مرگ‌بار بود. عبور از این خط قرمزها تاوانی داشت: بازجویی، تحقیر، طرد، و شکنجه‌های روانی. در آنجا، نگاه کردن به چشمان یک زن جرم بود؛ اینجا، حرف زدن با یک افسر زن بخشی از روزمرگی.
درتیف هنوز امیدی برای نجات بود. در مجاهدین، فقط مرگ در سکوت. و من، با همه‌ی زخم‌ها، همین را در دل تکرار می‌کردم: در بدترین شرایط هم، ترجیح می‌دهم اینجا باشم تا آن‌جایی که سال‌ها زندگی‌ام را بلعید.
وقتی وارد بلوک ۳ شدم، هیچ حرفی نزدم. فقط در دل خود گفتم: “من هنوز اینجام. هنوز زنده‌ام. اما نمی‌دونم تا کی…”

ادامه دارد