بالاخره بعد از دو روز پیاده روی و شترسواری به داخل خاک پاکستان وارد شدیم. تعدادی از قاچاقچیان پاکستانی در حالیکه مقداری میوه برایمان آورده بودند، ما را تحویل گرفتند. بهنگام پیاده شدن از شترها به دلیل اینکه ساعاتی طولانی سوار بر شتر بودم پاهایم بشدت متورم شده بود و توان ایستادن نداشتم. بعد از […]
بالاخره بعد از دو روز پیاده روی و شترسواری به داخل خاک پاکستان وارد شدیم. تعدادی از قاچاقچیان پاکستانی در حالیکه مقداری میوه برایمان آورده بودند، ما را تحویل گرفتند. بهنگام پیاده شدن از شترها به دلیل اینکه ساعاتی طولانی سوار بر شتر بودم پاهایم بشدت متورم شده بود و توان ایستادن نداشتم. بعد از هر بار حرکت زمین می خوردم و مجددا بلند میشدم و به راهم ادامه می دادم. بعد از عبور از چند روستای مرزی به شهر کوچک کویته رسیدیم. در مقابل یک خانه گلی توقف کردیم که اهالی آن از بلوچ های پاکستانی بودند. قرار شد تا فردا صبح در آن خانه استراحت کنیم و بعد به پایگاه حیدر علی الهی در پاکستان برویم.
صبح زود از شهر کویته حرکت کردیم. در طول مسیر خودرو وانت دوکابین تویوتای ما در سیطره ها توسط پلیس محلی متوقف می شد، ولی هربار قاچاقچی با دادن مبلغی پول بعنوان رشوه مشکل ما را حل می کرد و ما به مسیرمان ادامه می دادیم. قاچاق چی به آرامی زیر گوشم گفت نگران نباش اینجا سازمان حتی رئیس جمهورش را هم با پول خریده است! آن روز از قدرت لابی و امکانات مالی مجاهدین خلق خیلی تعجب کردم. ولی سالهای بعد در درون تشکیلات همه چیز برایم مشخص شد.
شب به پایگاه الهی رسیدیم. تعدادی از مسئولین از ما استقبال کردند. بعد از یک استراحت کوتاه و زدن آب به سر و صورت و نوشیدن چای من را به دفتر اصغر زمان وزیری با نام مستعار رحیم که مسئول پایگاه بود صدا زدند. بعدها برایم مشخص شد اصغر زمان وزیری از مسئولین رده بالای مجاهدین خلق است که در عملیات موسوم به فروغ جاویدان که فرماندهی یک تیپ را برعهده داشت، کشته شد. وقتی روی صندلی روبرویش نشستم از من خواست که گزارشی از تاثیرات عملیات نظامی مجاهدین خلق در ایران، چشم انداز سرنگونی کوتاه مدت رژیم (جمهوری اسلامی) و حمایت مردم از عملیات های نظامی سازمان به او بدهم. او تاکید داشت این گزارش می بایست مفصل و با رویکردی مثبت باشد. چون بدست برادر مسعود خواهد رسید.
من نسبت به سبک گزارش نویسی آنها اطلاعی نداشتم، خیلی خلاصه و البته بصورت واقعی برایش گزارشی در دو صفحه نوشته و تحویل دادم. در آن گزارش نوشته بودم که مردم از عملیات مسلحانه سازمان استقبال نکردند و حتی خانواده ها و اعضایی که در فاز سیاسی از مجاهدین خلق حمایت می کردند، الان کاملا بی تفاوت و حتی در مواردی عملیات مسلحانه را محکوم می کنند. در آن گزارش همچنین نوشتم هیچ گونه مقاومتی وجود ندارد و جمهوری اسلامی در جایگاه خود تثبیت و مستحکم تر شده است و اعضا و هوادارانی که در ایران مانده اند آواره و دربدر شده اند و حتی خانواده هایشان به آنها پناه نمی دهند.
عصر رحیم من را به اتاقش صدا زد و با حالت عصبانیت و داد و فریاد گفت: این چه گزارشی است که نوشته ای؟! من این را پاره می کنم ومیروی از اول می نویسی! وبعد من را به اتاق فریدون سلیمی که نام مستعارش بهمن و از معاونین وی بود، فرستاد. تا من را نسبت به نوشتن گزارش توجیه کند!
من متوجه منظورش وعلت نحوه برخوردش نشدم. لحظاتی بعد که به اتاق فریدون سلیمی رفتم به من گفت این گزارشات شما که بتازگی از ایران آمده اید بدست برادر (مسعود رجوی) می رسد، باید یک فضای مثبت و امیدوار کننده منتقل کنی، این گزارش تو ناامید کننده است. این گزارشات شما بعدها با دست نوشته خودتان بصورت بولتن بدست اعضای تشکیلات در قرارگاههای مختلف در عراق می رسد. نحوه گزارش نویسی تو باید بگونه ای باشد که آنها را نسبت به حمایت های مردم از سازمان و سرنگونی کوتاه مدت رژیم دلگرم کند! و بعد چند برگه به من داد و گفت برو و دوباره و براساس آنچه گفتم گزارش خودت را بنویس و تا شب به من تحویل بده. خیلی از این نحوه برخورد او تعجب کرده بودم! در دنیای صداقت کودکانه خودم گفتم یعنی اینها می خواهند من به مسعود گزارش دروغ بدهم؟! خیلی بهم ریخته بودم و هر چه تلاش کردم دست و دلم به نوشتن نمی رفت، برایم سخت بود بعد از چهار سال قطع ارتباط و در نخستین روزهای حضورم در تشکیلات مجاهدین خلق که آن را پاک و سرشار از صداقت تصور می کردم به مسعود دروغ بگویم.
ادامه دارد
علی اکرامی

