خاطرات واو شدن نفرات در بحبوحه حمله امریکا به عراق – قسمت اول

در آستانه حمله نیروهای ائتلاف به رهبری امریکا و بریتانیا به عراق جهت سرنگونی صدام حسین و به تبع رهنمودهای مسعود رجوی در نشست های دوماه پیش از آن در سالن اجتماعات مبنی بر اقدامات پیشگیرانه سازمان در صورت تهاجم امریکا علیه صاحبخانه (عراق)، ما از قرارگاه 6 در داخل اردوگاه اشرف و در روز 19 اسفند 81 بدنبال شروع پیاده شدن تانک های امریکایی در بندر ام القصر جهت سرنگونی دولت صدام حسین با یک دستگاه BMP1 شبانه به قره تپه، اولین ارتفاعات کردستان عراق حرکت کرده و نزدیکیهای صبح به آنجا رسیدیم. ابتدا سنگر برای اختفای بی ام پی 1 کنده و یک سنگر نیز برای خودمان دست و پا کردیم. ما چون نفرات جدید بودیم برای نگهبانی دو نفره روی تپه های دوروبر از ما به جهت عدم اعتماد امنیتی سازمان استفاده نمی شد. هر کدام کلاشینکف و 4 خشاب پر داشتیم ولی حق نداشتیم همانند قدیمی ها دست بگیریم و مقرر شده بود در سنگر بگذاریم.
کارهای پشتیبانی و خدمات ترابری را برای ما محول میکردند تا اینکه چند روز بعد هواپیماهای شناسایی امریکایی را در ارتفاع بسیار زیاد بالای سرمان دیدیم و لرزش های بزرگ زمین که ناشی از بمباران های بغداد بود را زیر پایمان حس میکردیم. یکروز خبر آوردند کاک صالح یعنی ابراهیم ذاکری در بیمارستانی در پاریس بعلت ابتلا به سرطان در گذشته که مراسم برای او بجا آوردند البته من وی را قبل از شقب و درحالیکه از شیمی درمانی موهای سر و حتی پلک هایش ریخته شده بود را یکبار در پذیرش 82 دیده بودم علیرضا معدنچی معروف به علی صفا هر روز بعد از ظهر به سنگر ما با خبر نامه آمده و حدیث های مفصل و دروغینی از مقاومت های به اصطلاح مردمی و ارتش عراق را میخواند و اینکه چگونه گارد زرهی ریاست جمهوری عراق تانک های امریکایی را در دوربر ام القصر زمین گیر کرده است!!.
بالاخره صداهای شلیک را خیلی نزدیک حس کرده و یکروز به دستور فرمانده مان یوسف اکبری حین خوردن صبحانه با برجا گذاشتن وسایل تدارکاتی و حتی کوله هایمان به محلی بنام مقبره عقب نشینی کردیم. برنامه این بود تا شب ساعت 11 آنجا بمانیم و سپس به کانی ماسی 15 کیلومتری مرز ایران نزد مابقی نفرات قرارگاه 6 برویم که عصری حرکت و در دومسیر منتهی به آنجا با نفرات یه کتی و سایر گروههای کردی مواجه شدیم. که در نهایت دوباره به مقبره بازگشته و شبانه به قرارگاه اشرف رهسپار شدیم. در مسیر زیر بمباران وسیع جنگنده های امریکایی بودیم و پی در پی تانکهای قرارگاه مان با ردیابی پیشرفته امریکاییان منهدم می شدند. تعدادی حدود 31 نفر از جمله کاک اسد (سید صادق سیدی – اهل تبریز) که فرمانده مسئول قرارگاه 6 بود علی الظاهر بنا به گفته سازمان کشته شد. بدین ترتیب بود که آواره و سرخورده و زخمی به اشرف وارد شدیم.
تعدادی از تانکها موقع مراجعت شبانه و یا روزانه هدف جنگنده های امریکایی قرارگرفته و ازبین رفته بودند صورت همه نفرات از شدت آفتاب سوخته و حتی ازشدت ترک برداشتن زخم شده بود.
نفرات دیگر قرارگاه 6 که قیچی شده و نزدیک 10روز بود غذا و آب نداشتند بعد از 8 روز با وضع و اوضاعی اسفناک تر با اسکورت نیرو های امریکایی و در حالیکه پرچم سفید!! تسلیم نصب کرده بودند بازگشتند.
چند روز بعدش رجوی پیام درون سازمانی داده و ادعا کرد ما فتح المبین کرده و من بین سلاح و صاحب سلاح، صاحب سلاح را انتخاب کردم و اینکه نظام سعی داشته با تبلیغات به نیروهای انگلیسی و امریکایی و تروریست ویژه خواندن ما را یا توسط آنها و یا توسط خودش در مرزهای ایران قلع و قمع کند و ما این را با امضای توافقنامه با نیروهای امریکایی خنثی کردیم!!.
ابتدا کسی از مفاد 16 بندی این توافقنامه خبری نداشت و سازمان آن را رو نمی کرد و فقط ادعا می شد قرار است ما با سلاح هایمان بصورت تجمیع در اشرف باقی بمانیم. در حالیکه بعد از مدتی ابتدا مهمات و سلاح های قرارگاهها و سپس زرهی ها تحویل امریکاییان شد. ساز مان بطور مسخره ای اقدام به انجام مراسم تودیع زرهی ها برای افراد هر قرارگاه در مزار و کنار 150 قبرکشته شدگان قبلی درآنجا کرد.
فرید

خروج از نسخه موبایل