از پیوستگی تا جدایی از مجاهدین خلق در آلبانی ـ قسمت ششم

در ابتدا میخواهم دلیل نقل این سرنوشت را بگویم، هم اکنون در درون این تشکیلات صدها تن مانند من وجود دارند که در یک محیط بسته و در حقیقت در یک زندان جسمى و روحى حبس شده اند و با سخت ترین ضوابط تحت کنترل میباشند،چارچوبهایى که روز بروز نفرات را بیشتر در درون خود فرو میبرود و بسته تر میکند وهمه آنها دریک ناآگاهى محتوم،محکوم به مرگى تدریجى و بدون هیچ هویتى هستند.
آنچه که گذشت
در تعطیلات میان ترمى دانشگاه براى زیارت به عراق رفته بودیم، در مسیرمان طی گشت و گذارى که در شهرها ی مختلف عراق داشتیم، متوجه شدیم که بعد از حمله آمریکا،تمامی نفرات سازمان، توسط امریکا خلع سلاح شده اند و در اشرف به سر میبرند، بعد از کمى مشورت تصمیم گرفتیم سرى به آنجا بزنیم، حس کنجکاوى وشناخت بیشتراز این افراد و آگاهى از مواضع سیاسى آنها در آن لحظه تنها دلایلى بود که ما را به این دیدار تشویق میکرد.و بدینگونه بود که ما وارد اشرف شدیم.
چند روز اول، ضوابط ارتش را برایمان تشریح کردند،بعد وارد قسمت پذیرش شدیم
در پذیرش آموزشهاى مختلفى داده میشد که در فصل هاى قبلى به آموزش تشکلیلات و تاریخچه و بریف هاى سیاسى،پرداختم.
علاوه بر این آموزشها، از شکل گیرى تک و پاتک هاى زمان جنگ هشت ساله و چگونگى وارد شدن فرقه در این جنگ از خاک عراق نوارهایى تحت عنوان عملیات هاى آفتاب و چلچلراغ و فروغ جاودان نشان داده میشد، فیلم هاى که در آن،از یک طرف با کلى قهرمان نمایى وتعریف و تمجید،هزاران دلیل براى درستى آن آورده میشد، بطوریکه براى کسانى که ناآگاه بودند، تبدیل به”لا ریب فى” میشد،اما از طرف دیگر در این نوارها، صحنه هایى ازاسیرشدن سربازان ایرانى، اجساد و خودروهاى سوخته درکنار جاده گرفته تا کوچ اجبارى اهالى را نشان میداد که این موضوع برایم قابل هضم نبود، کشتن سرباز ایرانى در جبهه و آن را ضربه اى مهلک بر پیکر نظام تلقى نمودن برایم سنگین بود،اینجا اولین جایى بود که احساس کردم با این افراد زاویه دارم، چونکه خودم در آن زمان سرباز بودم. و اتفاقا در همان زمان عملیات مرصاد ما در آماده باش بودیم و چه بسا ممکن بود خودم در معرض این آزمایش و در طرف مقابل این افراد قرار میگرفتم،نمیتوانستم با این موضوع کنار بیایم،از فرماندهان پرسیدم: کشورما در آن زمان درگیر یک جنگ خارجى بوده و آنهایى که در مقابل شما قرار داشتند صرفا سرباز بودند و براى مقابله با یک دشمن خارجى به کشورمان حمله کرده بود به جبهه آمده بودند، آیا کشتن این سربازان تاثیرى دارد آیا اصلا این کار مجاز است شما چه انتظارى داشتید؟ براى کشتن این نفرات چه جوابى دارید؟
جوابی که به من دادند این بود: ما قبل از شروع عملیات با بلندگو هشدار میدادیم و خودمان را معرفى میکردیم،و میگفتیم که اگر خود را تسلیم کنید زنده میمانید، وقتى خود را به جاى کسانى قرار میدادم که در جبهه در معرض بلندگوى دشمن قرار داشتند، گوش نکردن اولین کار بود، چرا که این یک روش شناخته شده در هنگام تک از جانب نیروى مهاجم، براى پایین آوردن روحیه طرف مقابل بود، بهرصورت با این جواب احمقانه که فقط توجیه جنایت بود، نمیتوانستم کنار بیایم، چه خودم در همان روزها در جبهه جنوب و دریک تیپ زرهى راننده تانک بودم، یعنى طبق این گفته،بایستى با شنیدن صداى بلندگو خود را تسلیم میکردم و الا دشمن محسوب میشدم، یعنى در جنگ بین ایران و عراق، ایرانى در مقابل ایرانى قرار میگرفت، و صدام چه لذتى میبرده، حال باید پرسید مزدور کیست؟ البته این موضوع بى شباهت به جمله اى از کتاب مزرعه حیوانات،نوشته جرج اورل نیست،که میگوید،هیچ حیوانی بدون علت حیوان کشی نمی کند، دو کلمه در ذهن حیوانات رفته بود، یک: خلاف فرمان کاری صورت نگرفته است،دو: کشتن خائنینی که با دشمن هم عهد بوده اند کاملا با علت است.
یعنى کسانى که در جبهه علیه صدام می جنگیدند دشمن این فرقه محسوب می شدند. اما جالب اینجاست که فیلم هاى منتشر شده از وزارت اطلاعات عراق در رابطه با پولهایى که این سازمان از صدام حسین میگرفته،واقعا عرق شرم بر پیشانى هرکس که حتى یک روز در این سازمان بوده را ایجاد میکند.
پایان
حسن شهباز

خروج از نسخه موبایل