<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>انجمن نجات مرکز فارس</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/blog/%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b1%da%a9%d8%b2-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/انجمن-نجات-مرکز-فارس</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 29 Jul 2026 08:35:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0.2</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>انجمن نجات مرکز فارس</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/انجمن-نجات-مرکز-فارس</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>مسعود رجوی، مرد فرارهای بزرگ</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69235</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69235?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 08:35:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69235</guid>

					<description><![CDATA[<p>مسعود رجوی، سرکرده سازمان مجاهدین خلق، در تاریخ ۷ مرداد ۱۳۶۰ به همراه ابوالحسن بنی‌صدر با یک فروند هواپیمای بوئینگ ۷۰۷ به خلبانی بهزاد معزی از پایگاه یکم شکاری مهرآباد تهران خارج شده و به فرانسه گریختند. سرهنگ بهزاد معزی فرمانده پیشین آشیانه سلطنتی محمدرضا شاه پهلوی بود و مسافران اصلی پرواز او مسعود رجوی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69235">مسعود رجوی، مرد فرارهای بزرگ</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مسعود رجوی، سرکرده سازمان مجاهدین خلق، در تاریخ ۷ مرداد ۱۳۶۰ به همراه ابوالحسن بنی‌صدر با یک فروند هواپیمای بوئینگ ۷۰۷ به خلبانی بهزاد معزی از پایگاه یکم شکاری مهرآباد تهران خارج شده و به فرانسه گریختند. سرهنگ بهزاد معزی فرمانده پیشین آشیانه سلطنتی محمدرضا شاه پهلوی بود و مسافران اصلی پرواز او مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر بودند که در آن روزها با حکومت نوپای جمهوری اسلامی وارد درگیری‌های خشونت آمیز شده بودند. آن پرواز تحت عنوان ساختگی آموزش و سوخت‌گیری شبانه انجام شد و سپس خلبان به سمت مرزهای هوایی شمال و خارج از کشور تغییر مسیر داد و نهایتا در فرودگاهی در حومه پاریس فرود آمد. زمینه تاریخی این رویداد عزل ابوالحسن بنی‌صدر از ریاست جمهوری و آغاز درگیری‌های مسلحانه خیابانی سازمان مجاهدین خلق علیه جمهوری اسلامی بود. تحلیل کارنامه سیاسی و تصمیمات مسعود رجوی به عنوان رهبر یک سازمان سیاسی-نظامی، بازتاب‌دهنده رویکردی است که منتقدان و کارشناسان تاریخ معاصر از آن به عنوان &#8220;استراتژی بقای مصلحت‌محور&#8221; یاد می‌کنند؛ مسیری که در آن حفظ هسته مرکزی سازمان و در یک کلام شخص مسعود رجوی بر تمام اصول ملی، ایدئولوژیک و اخلاقی پیشی گرفت.</p>
<p>برای تحلیل ابعاد مختلف کارنامه سیاسی مسعود رجوی، سه مقطع کلیدی‌ای که او تاکتیک فرار را برگزید، مورد بررسی قرار می‌گیرد. تاکتیکی که تبدیل به استراتژی اصلی او برای بقا شد.</p>
<h3>۱. فرار از ایران &#8211; ۱۳۶۰</h3>
<p>رجوی با ترجیح بقای شخصی بر هدایت میدانی دچار انقطاع از بدنه تشکیلات شد. در حالی که رجوی فرمان ورود به فاز مسلحانه را صادر کرده بود و هزاران تن از اعضای جوان و بدنه سازمان در خیابان‌های ایران درگیر جنگی خونین بودند، او کشور را ترک کرد. این در حالی بود که همسر باردار او اشرف ربیعی و یکی دیگر از مسئولان هم رده او یعنی موسی خیابانی در ایران بودند و چندی بعد در درگیری‌ها کشته شدند. این اقدام از سوی منتقدان، فرار از مسئولیت مستقیم و ترجیح دادن امنیت خود بر سرنوشت نیروهای پیاده سازمان تعبیر شد.</p>
<p>توجیه بخش تبلیغاتی سازمان برای این فرار، تشکیل &#8220;شورای ملی مقاومت&#8221; در خارج و دیپلماسی بین‌المللی برای سرنگونی سریع نظام بود اما در عمل به ایزوله شدن رهبری از واقعیت‌های داخل جامعه ایران انجامید.</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="aligncenter wp-image-27072" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Rajavi_Banisadr_Moezi.jpg" alt="رجوی و بنی صدر" width="700" height="487" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Rajavi_Banisadr_Moezi.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Rajavi_Banisadr_Moezi-300x210.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Rajavi_Banisadr_Moezi-768x534.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>۲. مهاجرت به عراق &#8211; ۱۳۶۵</h3>
<p>سقوط مشروعیت ملی و وابستگی تمام عیار به دشمن متجاوز به خاک وطن بزرگ‌ترین خطای استراتژیک مسعود رجوی بود. انتقال به عراق در اوج جنگ هشت‌ساله ایران و عراق، نقطه عطف نابودی مشروعیت ملی رجوی بود. پناه بردن به آغوش صدام حسین—کسی که خاک ایران را اشغال کرده و شهرهای آن را بمباران می‌کرد—از نظر افکار عمومی ایرانیان (فارغ از گرایش سیاسی) یک &#8220;خیانت ملی&#8221; آشکار تلقی شد.</p>
<p>از آن مهم‌تر، رجوی با تاسیس &#8220;ارتش آزادی‌بخش ملی&#8221; عملاً سازمان خود را به پیاده‌نظام ارتش بعث (ارتش خصوصی صدام) و ابزار اطلاعاتی-عملیاتی صدام علیه وطن خود تبدیل کرد. این تصمیم، رجوی را از یک رهبر سیاسی اپوزیسیون به یک وابسته نظامی بیگانه تنزل داد.</p>
<p>فشار دولت فرانسه برای اخراج رجوی از خاک خود، او را مخیر به پذیرش محدودیت یا ترک این کشور کرد. او مجدداً بقای تشکیلاتی و آزادی عمل نظامی در مرزهای ایران را به قیمت از دست رفتن کامل وجهه ملی خود انتخاب کرد.</p>
<h3>۳. ناپدید شدن &#8211; ۲۰۰۳</h3>
<p>فروپاشی استراتژی مجاهدین خلق همزمان با غیبت ابدی مسعود رجوی به نوعی بن‌بست استراتژیک برای تشکیلات ایجاد کرده است. سقوط صدام حسین در سال ۲۰۰۳، عمود خیمه استراتژیک رجوی (جنگ‌افروزی از خاک همسایه) را فروریخت. ناپدید شدن ناگهانی او در زمان حمله آمریکا، تکرار همان الگوی قدیمی ترجیح بقای شخصی در لحظات بحرانی بود؛ او اعضای خود را در قرنطینه پادگان اشرف در برابر خطرات بعدی رها کرد و خود پنهان شد.</p>
<p>غیبت طولانی‌مدت رجوی (که از سوی مقامات اطلاعاتی و ناظران بین‌المللی به عنوان مرگ احتمالی یا انزوای مطلق تعبیر می‌شود) عملاً سازمان را از یک جنبش سیاسی به یک &#8220;فرقه مذهبی-سیاسی&#8221; با سوابق طولانی تروریستی و افراطی‌گری تبدیل کرد که حول یک رهبر غایب و کیش شخصیتی او می‌چرخد.</p>
<p>عدم حضور مسعود رجوی در نمایش های تشکیلاتی، به مریم رجوی اجازه داد تا ساختار سازمان را به سمت لابی‌گری غربی و ارائه ویترینی دموکراتیک ببرد، در حالی که بنیاد سازمان بر همان نگاه فرقه گرایانه مسعود باقی مانده است.</p>
<p>تحلیل این زنجیره از تصمیمات نشان می‌دهد که مسعود رجوی در محاسبات خود، &#8220;کسب و حفظ قدرت به هر قیمت&#8221; را جایگزین &#8220;منافع ملی&#8221; کرد. این رویکرد رفتاری، اگرچه توانست ساختار فیزیکی سازمان مجاهدین خلق را در قالب یک تشکیلات منسجم تا چندین دهه حفظ کند، اما در گستره وسیع‌تر، پایگاه اجتماعی آن‌ها را در میان مردم ایران به‌طور کامل نابود کرد و نام او را در تاریخ سیاسی ایران به عنوان نمونه‌ای از رهبری اپوزیسیون که به مرزهای ملی خود پشت کرد، ثبت نمود.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69235">مسعود رجوی، مرد فرارهای بزرگ</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69235/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>غرور ملی ایرانیان، رو در روی رجوی‌ و حامیانش</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69167</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69167?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 11:55:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین؛ جنگ افروز]]></category>
		<category><![CDATA[وطن فروشی مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69167</guid>

					<description><![CDATA[<p>با فشار نظامی خارجی علیه ایران، بار دیگر بُعد پیچیده و بحث‌برانگیزی از سیاست‌های مجاهدین خلق روشن شد. در حالی که مریم رجوی ظاهرا تهاجم نظامی خارجی را رد می‌کند، ناظران منتقد و تحلیل‌گران دانشگاهی اغلب به تناقض آشکار بین این اظهارات دیپلماتیک رسمی و لحن دستگاه رسانه‌ای این گروه اشاره می‌کنند. از نظر تاریخی، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69167">غرور ملی ایرانیان، رو در روی رجوی‌ و حامیانش</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با فشار نظامی خارجی علیه ایران، بار دیگر بُعد پیچیده و بحث‌برانگیزی از سیاست‌های مجاهدین خلق روشن شد. در حالی که مریم رجوی ظاهرا تهاجم نظامی خارجی را رد می‌کند، ناظران منتقد و تحلیل‌گران دانشگاهی اغلب به تناقض آشکار بین این اظهارات دیپلماتیک رسمی و لحن دستگاه رسانه‌ای این گروه اشاره می‌کنند.</p>
<p>از نظر تاریخی، مسیر مجاهدین خلق &#8211; از ریشه‌های ضد غربی آن تا همکاری با صدام حسین در طول جنگ ایران و عراق &#8211; یک برداشت عمومی عمیقاً دوقطبی را شکل داده است. این پیشینه، اتهامات منتقدان را تقویت میکند چرا که این تشکیلات به طور ضمنی یا آشکارا از تحرکات ژئوپلیتیکی خارجی یا تخریب زیرساخت‌ها به عنوان مکانیسم‌هایی برای تضعیف حکومت ایران، استقبال می‌کنند و بر هزینه‌های گسترده‌تر انسانی یا تلفات غیرنظامیان چشم می‌پوشند.</p>
<p>در متون علمی و پژوهشی، مجاهدین خلق اغلب به عنوان یک آفتاب‌پرست سیاسی توصیف می‌شوند. به این ترتیب که این گروه پیام‌های خود را متناسب با خواسته‌های استراتژیک طرف‌های بین‌المللی تنظیم می‌کند، در حالی که رفتارهای داخلی سازمانی را که منتقدان فرقه‌ای توصیف می‌شوند، حفظ می‌کند. در نتیجه، هنگامی که تنش‌های خارجی یا اقدامات نظامی رخ می‌دهد، عدم ارتباط بین &#8220;طرح ده ماده‌ای&#8221; ادعایی مریم رجوی برای یک جمهوری دموکراتیک و گزارش‌های رسانه‌های آن که خوشحالی از حملات به ایران را نمیتواند پنهان کند، یک تناقض استراتژیک عمیق را آشکار می‌کند.</p>
<p>بنا به استدلال پژوهشگران این نوع رفتار به شدت مشروعیت داخلی سازمان را در داخل ایران تضعیف می‌کند، جایی که خاطرات اتحاد این گروه با صدام حسین در طول جنگ ایران و عراق همچنان یک گناه نابخشودنی برای اکثریت قریب به اتفاق مردم است و در نتیجه هرگونه انتقال واقعی قدرت داخلی را پیچیده می‌کند.</p>
<p>علاوه بر این، افکار عمومی جهان و همچنین ملت ایران اذعان دارند که دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، نبرد با ایران را باخته است. سیمون تیسدال، مفسر گاردین، ادعا می‌کند: دونالد ترامپ، بی‌عرضه و بی‌سروپا، در ایران گم شده است و قادر به یافتن راهی برای خروج از جنگ فاجعه‌باری که آغاز کرده است، نیست. او یک سوال اساسی می‌پرسد: &#8220;چند بار ترامپ و پیت هگست، ارباب وحشی پنتاگون، از پیروزی جعلی سخن گفته اند؟&#8221;</p>
<p>ادعاهای دروغین ترامپ در مورد پیروزی در برابر ایران بسیار شبیه به ادعاهای چهار دهه‌ای &#8220;سرنگونی&#8221; جمهوری اسلامی است که توسط مسعود و مریم رجوی تکرار شده است. ترامپ این هفته ادعا کرد که &#8220;پیروزی بزرگی&#8221; به دست آورده است. تیسدال می‌نویسد: &#8220;هیچ‌کس او را باور نمی‌کند. حتی با وجود هزینه‌های عظیم انسانی و اقتصادی حماقت ایرانی او، جهانی که نظاره‌گر است، ناتوانی ایالات متحده را به سخره می‌گیرد.&#8221;</p>
<p>مارک هرتلینگ در نشریه بِلوارک (Belwark) گفت: &#8220;ما دوباره به درگیری‌ای کشیده می‌شویم که هیچ وضعیت سیاسی مشخصی ندارد. ما می‌توانیم بیشتر تخریب کنیم، اما ایران می‌تواند بیشتر اختلال ایجاد کند، قیمت نفت را بالا می‌برد، به همسایگان کشورهای عربی حمله می‌کند و متحدان ایالات متحده را تضعیف می‌کند و ما را بیش از پیش به یک کارزار بی‌پایان می‌کشاند.&#8221;</p>
<p>مایک نلسون در وبسایت دیسپچ (The Dispatch) گفت: ترامپ به یک جنگ حیاتی توجه نکرد: &#8220;دشمن خود را بشناسید.&#8221; او به اشتباه معتقد بود که حملات اولیه ایالات متحده و اسرائیل، ایران را سرنگون خواهد کرد.</p>
<p>پیتر بیکر در نیویورک تایمز گفت: &#8220;این جنگ ترامپ را سرگردان کرده است. او نمی‌تواند در مواجهه با حریف، تسلیم اراده خود و یک درگیری ژئوپلیتیکی شود و نمی‌تواند با انتشار پست‌های زننده در رسانه‌های اجتماعی به پیروزی دروغینش دست یابد.&#8221;</p>
<p>همانطور که سایمون تیسدال می‌گوید، &#8220;خودشیفتگی ترامپ، نه ایران، دشمن شماره یک جهان است. او دلیل اصلی تشدید غیرقابل کنترل این جنگ است. او یک سلاح کشتار جمعی تک نفره است.&#8221;</p>
<p>مریم رجوی و همسر ناپدید شده‌اش باید بیاموزند که جنجال رسانه‌ای، با تمرکز بر روایت‌های یک‌جانبه و حتی جعل روایت‌ها، جنایات &#8220;هیولای خطرناکی&#8221; به نام دونالد ترامپ را پنهان نخواهد کرد. ملت ایران که غم‌ها و تلفات ویرانی‌های جنگ تحمیلی را تحمل می‌کنند، از رجوی‌ها و حامیان امپریالیستی و صهیونیستی آنها متنفرند. حس عمیق رضایت و هویت ایرانیان که از غرور ملی‌شان ناشی می‌شود، برای رهبران مجاهدین خلق غیرقابل‌درک است.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69167">غرور ملی ایرانیان، رو در روی رجوی‌ و حامیانش</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69167/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 09:48:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69155</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل گفته شد که امیر یغمایی در خاطراتش به دو نکته قابل توجه اشاره دارد: الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه “سرژی سن کریستف!” ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارک‎های جنگلی و خورد و خرید در فروشگاه‌های معروف پاریس! **ب: نکته بعد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117">قسمت قبل</a> گفته شد که امیر یغمایی در خاطراتش به دو نکته قابل توجه اشاره دارد:</p>
<p>الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه “سرژی سن کریستف!”<br />
ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارک‎های جنگلی و خورد و خرید در فروشگاه‌های معروف پاریس!</p>
<p>**ب: نکته بعد که می‌خواهم به آن اشاره کنم، وضعیت رفاهی و تفریحی سران مجاهدین و اعضای شورا در مقایسه با سایر اعضای گرفتار در تشکیلات، بویژه در عراق و امروز در آلبانی است. امیر پیرامون تابستان 1375 پایگاه سازمان در پاریس شرح داده که چطور مجاهدین و اعضای شورا به گشت و گذار و تفریح در پارک‌ها و مراکز خرید و تفرج‌گاه‌ها مشغول بودند. البته هزینه این سورچرانی‌ها را اعضای نگونبخت مجاهدین در عراق می‌پرداختند که برای کسب درآمد هرچه بیشتر مسعود، زیر آفتاب سوزان و توفان‌های خاک و پشه‌ به انجام تمرینات سخت نظامی جهت انجام اقدامات تروریستی مشغول بودند و غذا و پوشاک آنها جیره‌بندی بود و در عین حال، بخاطر کمترین اعتراض سیاسی/ایدئولوژیک زیر شدیدترین سرکوب‌های ستمگرانه قرار می‌گرفتند و کارشان به زندان و شکنجه و قتل ختم می‌شد.</p>
<p>مسعود از زمستان 1373، بگیر و ببند معترضان را کلید زد و صدها نفر را بدون هیچ جرمی، به اتهام &#8220;نفوذی بودن&#8221; به شکنجه‌گاه‌های واقع در نقاط مختلف قرارگاه اشرف -زندان پی‌جی11، زندان اسکان، زندان قلعه مروارید، زندان قلعه محمود قائمشهر منتقل نمود تا با شکنجه از آنها اعتراف دروغین بگیرد که نفوذی جمهوری اسلامی در سازمان بوده‌اند. اقدامی بشدت ضدانسانی و ضداخلاقی که منجر به قتل حداقل 2 عضو قدیمی و شکنجه‌ دهها عضو دیگر شد. خاطراتی که چندین تن از شکنجه‌شدگان در سالیان گذشته تعریف کرده‌اند، مرا هم که در درون مناسبات بودم بهت‌زده کرد، چه رسد به کسانی که بیرون از سازمان بودند.</p>
<p>در بهار 1374، نشست‌های سرکوب تحت عنوان &#8220;دیگ و دیگچه&#8221; بدعت گذاری شد که در آن سوژه‌ها را چندین ساعت در برابر جمع زیر ضرب فشارهای روانی قرار می‌دادند که بگوید هر انتقادی به سازمان یا رهبری آن داشته، ناشی از افکار جنسی! بوده است. این نشست‌ها تا زمستان همان سال ادامه داشت و آنگاه مسعود بزرگترین سلسله نشست‌های سرکوب را در بغداد –در همان سالن نشست شورای ملی مقاومت!- کلید زد که قریب 40 روز به درازا کشید. در این جلسات سراسر دلهره و اضطراب، مسعود صراحتاً اعلام کرد که از این پس، هر صدای مخالفی را با &#8220;مشت آهنین&#8221; پاسخ خواهد داد و هرکس تصمیم به جدایی بگیرد، او را 2 سال در اشرف زندانی می‌کند و آنگاه به‌عنوان جاسوس به مقامات امنیتی صدام تحویل خواهد داد تا در آنجا نیز 8 سال زندانی شوند و اگر زنده بمانند تحت عنوان اسیر جنگی به ایران مسترد شوند و در آنجا هم احتمالاً اعدام خواهند شد.</p>
<p>در همین ایام، مواد غذایی و بهداشتی و پوشاک هم جیره‌بندی بود. صبحانه: برای هر نفر یک قرص نان لبنانی، یک لیوان چای، یک قاشق شکر، مقدار اندکی پنیر و یا یک قاشق مربای بادمجان یا هویج و اندکی کره&#8230; برخی روزها نیز یک عدد کلوچه با شیر یا چای&#8230; ناهار: یک کفگیر کوچک برنج به همراه مقدار کمی خورشت بادمجان بدون گوشت یا خورشت سبزی&#8230; شام: یک قرص کوچک نان به همراه خوراک بادمجان یا کوکو سبزی و گاه خوراک پنیرک و یا کوکو سیب‌زمینی یا دوپیازه&#8230; گاه برخی نفرات از شدت گرسنگی، یواشکی به اتاق صنفی دستبرد می‌زدند. به همین خاطر درهای اتاق صنفی و یا انبار صنفی مثل انبار تسلیحات دوقفله شده بود. گاه بین نفرات سر مواد غذایی دعوا می‌شد. یکبار شاهد بودم که یکی از بچه‌ها با یک کلوچه صبحانه سیر نشد و رفت یک عدد کلوچه دیگر برداشت. اما مسئول صنفی با حالتی زننده رفت سر میز و آنرا از وی گرفت که جدل شروع شد. من همان روز از دیدن این صحنه شوکه شدم و یک نامه انتقادی به فرماندهی آن محور نوشتم و گفتم این در شأن سازمان نیست که بچه‌ها به خاطر غذا به جان هم بیفتند&#8230; و تقاضای رسیدگی به این نوع برخورد از سوی مسئول صنفی شدم&#8230;</p>
<p>بهار 1375، پس از چند سال جیره‌بندی و نبودن مواد پروتئینی کافی برای نفرات، مسعود با وقاحت پیام فرستاد و مژده داد که &#8220;خواهر مریم&#8221; دلش برای جگرگوشه‌هایش در اشرف سوخته و گفته که از این پس تلاش می‌کند هفته‌ای یکبار در برنامه غذایی، مرغ هم به رزمندگان داده شود و خودش هزینه آنرا در خارج تأمین خواهد کرد!&#8230;<br />
حاتم‌بخشی مریم درحالی بود که تمام هزینه سورچرانی‌های خودش از رنج و خون اعضای سازمان در عراق تأمین می‌شد. یعنی مسعود برای خوشرقصی جلوی صدام، آنها را برای اقدامات تروریستی به مرزهای ایران اعزام می‌کرد و در خطر مرگ و قطع عضو قرار می‌داد و مابه‌ازای آن از دولت صدام دلار می‌گرفت. این دلارها نیز بجای اینکه برای همان نیروها هزینه شود، به خارج عراق ارسال می‌شد و عمدتاً در تجارت و سرمایه‌گذاری بکار می‌رفت. اما بخش قابل توجهی از آن نیز در دسترس مستقیم مریم قرار می‌گرفت تا برای سورچرانی، عمل زیبایی، برنامه‌های تبلیغی و دوا و درمان سران مجاهدین استفاده کند. البته اعضای شورا نیز از آن بهره‌مند می‌شدند. آپارتمان‌هایی که در اختیار طاهرزاده‌ها، وفایغمایی‌ها و سایر شورایی‌ها قرار می‌گرفت، خریدهایی که در بهترین مراکز خرید صورت می‌گرفت، و بالاخره ضیافت‌ها و کنسرت‌ها، و سخنرانی‌های مختلفی که مریم برای جذب ایرانیان و مقامات غربی ترتیب می‌داد، همه از همان دلارهایی بود که صدام مابه‌ازای رنج و خون اعضای نگونبخت به جیب مسعود می‌ریخت. اما منّت خرید گوشت را هم بر دوش آنها می‌گذاشت.</p>
<div id="attachment_69159" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69159" class="size-full wp-image-69159" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-1.jpg" alt="تفریح سران مجاهدین" width="700" height="375" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-1-300x161.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69159" class="wp-caption-text">تفریح سران مجاهدین</p></div>
<p>امیر اشاره‌ای به تفریح مجاهدین و ورزش آنها در پارک منطقه سن کریستوف و همچنین به خریدهای روزمره از فروشگاه‌ زنجیره‌ای اوشان –و سایر فروشگاه‌های بزرگ و معروف که در پاریس زیاد است- دارد. شخصاً تمامی مکان‌های تفریحی و خرید مورد اشاره امیر را می‌شناسم و بارها به آن نقاط تردد داشته‌ام، اما نه در زمانی که هزینه‌ام از رنج و خون سایر مجاهدین تأمین شود، بلکه زمانی که روی پای خودم بودم. تصاویر زیر، بخش‌هایی از همان پارک را نشان می‌دهد که تصور می‌کنم امیر به آن اشاره دارد. پارک بزرگی که من هم چندسال در نزدیکی آن زندگی می‌کردم و می‌خواهم یک خاطره از آن نقل کنم که بسیار پندآور است:</p>
<p>یکبار که برای قدم زدن به این مکان رفته بودم، متوجه حضور حمیدرضا طاهرزاده در آنجا شدم که به ورزش مشغول بود. آرام تا 20 قدمی او رفتم که ببینم چه واکنشی از خود نشان می‌دهد. طاهر با دیدن من جا خورد و ظاهراً ترسید و زود از آنجا دور شد. من تا همین محلی که در تصویر دیده می‌شوم به دنبال او رفتم. اینقدر از دیدن من که آن زمان منتقد رجوی بودم دچار دلهره شده بود که باورش مشکل است. کسی که سال‌ها با من در یک مقر زندگی کرده بود و مرا بسیار دوست داشت و با من شوخی می‌کرد، پس از سالیان دراز، از اینکه به من سلام کند، و یا شوخی و گفتگو کند وحشت داشت و فرار می‌کرد.</p>
<p>طاهر از چه چیزی وحشت کرده بود؟ آیا از اینکه مجاهدین متوجه شوند با من رابطه برقرار کرده و او را توبیخ کنند؟ یا از اینکه واقعیت‌های تلخ درون مناسبات مجاهدین را -پس از خروج خودش از عراق- بشنود؟ آیا از شنیدن حقیقت ترس داشت؟ آیا از اسماعیل وفایغمایی هم -که از مجاهدین جداشده بود اما هنوز زبانش بسته بود- وحشت داشت؟ آیا از چند عضو دیگر شورا که بعداً جدا شدند و رجوی را افشا کردند نیز می‌ترسید؟</p>
<div id="attachment_69158" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69158" class="size-full wp-image-69158" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sarafpur-202607.jpg" alt="حامد صرافپور پارک منطقه سن کریستوف " width="700" height="371" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sarafpur-202607.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sarafpur-202607-300x159.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69158" class="wp-caption-text">حامد صرافپور پارک منطقه سن کریستوف</p></div>
<p>آیا طاهرزاده نمی‌دید که هنرمندان دیگری هم از سازمان و شورا جدا شده‌اند و او در شورا تنها مانده است؟ آیا به یک حقوق ماهیانه که از رجوی می‌گرفت دل خوش کرده بود؟</p>
<p>نمی‌دانم در دل او چه می‌گذشت، اما دل کندن از گذشته و امتیازاتی که باید برای پا گذاشتن در مسیر حق از آنها گذشت، ساده نیست. مریم رجوی، روی اینگونه هنرمندان که دل به امتیازات مادی سپرده‌اند خیلی حساب باز می‌کرد و برای امثال طاهر خیلی اهمیت قائل بود چون باید از آنها علیه سایر هنرمندان جداشده استفاده می‌کرد. مگر نه اینکه این هنرمند باوفای دل‌نازک، عاشق انقلاب مریم بود و ادعا می‌کرد که تارِ خود را هم بخاطر مریم طلاق داده است؟</p>
<div id="attachment_69157" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69157" class="size-full wp-image-69157" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-2.jpg" alt="هنرمندانی که از مجاهدین فاصله گرفتند" width="700" height="433" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-2-300x186.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69157" class="wp-caption-text">هنرمندانی که از مجاهدین فاصله گرفتند</p></div>
<p>در تصویر بعدی مشاهده خواهید کرد که آقای طاهرزاده با چه لحن زشت و زننده‌ای، یک هنرمند دیگر را –به‌جرم انتقاد از مسعود رجوی- زیر ضرب واژه‌های اهانت‌آمیز برده است!<br />
جرم آقای محمدعلی اصفهانی چه بود که اینطور مورد لطف قرار گرفته است؟ آیا این ادبیات یک هنرمند مردمی است؟ آیا اگر آقای طاهرزاده گرفتار یک دستگاه مخرب‌ذهن نبود، چنین ادبیاتی از خود بیرون می‌داد؟ باورش مشکل است اما باید پذیرفت که از تشکیلات رجوی نباید انتظار دیگری داشت. من هم تا قبل از آن دیدار، یکی از دوستان مورد علاقه طاهر بودم، اما آن روز دیگر مرا نمی‌شناخت و وحشت داشت و نمی‌خواست با نزدیک شدن به من بشنود که چه فجایعی در اشرف رخ داده و مسعود و مریم چه جنایاتی انجام داده‌اند. چرا که شنیدن این وقایع تلخ هزینه دارد و هرکسی اهل پرداخت هزینه نیست. کسانی اهل پرداخت هزینه هستند که به دنبال حقیقت باشند، نه محقق کردن آرزوهای شخصی!</p>
<p>برمی‌گردم به توضیحات اصلی: در دورانی که وی پیرامون آن خاطره نوشته، من و هزاران عضو دیگر مجاهدین، در قرارگاه‌های اشرف و حبیب، زیر شدیدترین سرکوب‌ها و کمبودها بودیم و برخلاف سران سازمان و شورایی‌ها، آرزو داشتیم یکبار هم که شده در خیابان‌های بغداد –نه پاریس- قدم بزنیم و از یک فروشگاه ساده خرید کنیم. اما این آرزو تا 15-10 سال بعد برایمان یک رویا بود. مریم و مسعود، بعد از یک دوره سرکوب شدید -تابستان 1380- اقدام به یک بازی نمایشی کردند و چند فروشگاه صوری برای مجاهدین باز کردند. فروشگاه‌هایی که تقریباً هیچ چیز در آن جز وجود نداشت جز چند قلم تنقلات ساده و مواد بهداشتی!. آنگاه برای هر نفر یک اعتبار خرید 5 دلاری ماهیانه اختصاص دادند که بتوانند ماهیانه به اسم خرید کردن، همان جنسی که قبلاً دوره‌ای توزیع می‌شد را خودشان خرید کنند. توجه کنید: 5 دلار اعتبار در ماه، برای خرید نمایشی!</p>
<p>این همه تبعیض که نمونه‌اش را مثال زدم، در درون تشکیلاتی بوقوع می‌پیوست که رهبر آن، خود را با شعار «پیش بسوی جامعه بی‌طبقه توحیدی» نماینده امام‌زمان در زمین می‌دانست و ادعا داشت که می‌خواهد تبعیض را در جهان و بویژه در ایران از بین ببرد&#8230;)</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>قانونگذاران ایتالیایی فریفته نمایش‌های پر زرق و برق مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69148</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69148?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 09:46:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین تبلیغاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین و وارونه نمایی حقایق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69148</guid>

					<description><![CDATA[<p>مریم رجوی، یکی از سران تشکیلات مجاهدین خلق است که علیرغم گمنامی‌ و بدنامی‌اش در فضای سیاسی امروز ایران، همچنان یکی از قطبی‌ترین چهره‌ها در سیاست مدرن خاورمیانه است. برای درک اینکه چرا او با وجود تاریخ بسیار بحث‌برانگیز و خشونت‌آمیز تشکیلاتش و شهرت آن به عنوان یک فرقه تروریستی، مورد استقبال نهادهای دموکراتیکی مانند [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69148">قانونگذاران ایتالیایی فریفته نمایش‌های پر زرق و برق مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مریم رجوی، یکی از سران تشکیلات مجاهدین خلق است که علیرغم گمنامی‌ و بدنامی‌اش در فضای سیاسی امروز ایران، همچنان یکی از قطبی‌ترین چهره‌ها در سیاست مدرن خاورمیانه است. برای درک اینکه چرا او با وجود تاریخ بسیار بحث‌برانگیز و خشونت‌آمیز تشکیلاتش و شهرت آن به عنوان یک فرقه تروریستی، مورد استقبال نهادهای دموکراتیکی مانند پارلمان ایتالیا قرار گرفته است، باید تلاقی ژئوپلیتیک بین‌المللی، روابط عمومی پیچیده و استراتژی‌های متغیر سیاست خارجی غرب را بررسی کرد.</p>
<h3>روایت‌های دوگانه پیرامون مجاهدین خلق</h3>
<p>برای درک علت پذیرش مریم رجوی در نهادهای قانونگذاری اروپا، لازم است دو روایت کاملاً متفاوت پیرامون مجاهدین خلق را با هم مقایسه کنیم.</p>
<p>از یک سو، ادبیات علمی، گزارش‌های مستقل حقوق بشری و روایت‌های تاریخی، میراث تاریک مجاهدین خلق را شرح می‌دهند. مجاهدین خلق که در دهه ۱۹۶۰ به عنوان یک گروه شبه‌نظامی دانشجویی اسلام‌گرا-مارکسیست تأسیس شد، به طور فعال در انقلاب ایران شرکت کرد، اما متعاقباً با حکومت تازه تأسیس جمهوری اسلامی در افتاد. شمار بسیاری از افراد غیرنظامی و مقامات ایرانی را در عملیات های تروریستی به خاک و خون کشید. به عراق گریخت و در طول جنگ ایران و عراق در سایه صدام حسین پناه گرفت، علیه میهن خود اسلحه به دست گرفت و بدنامی خود را در میان بسیاری از ایرانیان به عنوان خائن تثبیت کرد. محققان و اعضای سابق گواهی میدهند که در طول دوران حضور در عراق، مجاهدین خلق به یک سازمان بسیار منزوی و اقتدارگرا تبدیل شد.</p>
<p>مطالعات دانشگاهی و گزارش‌های دولتی، مانند گزارش‌های شرکت RAND و دیده‌بان حقوق بشر، سوءاستفاده‌های شدید داخلی، از جمله طلاق‌های اجباری، تجرد اجباری، محرومیت از خواب، سوءاستفاده جسمی و جداسازی اعضا از خانواده‌هایشان را به تفصیل و با تکیه بر اسناد معتبر شرح داده‌اند.</p>
<p>از سوی دیگر، شورای ملی مقاومت ایران، ویترین سیاسی مجاهدین خلق، مریم رجوی را به عنوان &#8220;قهرمان یک ایران سکولار، دموکراتیک و غیراتمی&#8221; معرفی می‌کند. برنامه او که با عنوان &#8220;طرح ده ماده‌ای&#8221; به مخاطبان غربی شناسانده شده است، از جدایی دین از دولت، برابری جنسیتی، لغو مجازات اعدام و همزیستی مسالمت‌آمیز سخن می‌گوید. در این روایت، مجاهدین خلق سازمان‌یافته‌ترین و کارآمدترین اپوزیسیونی است که قادر به سرنگونی دولت در تهران است.</p>
<p>ارزیابی اینکه آیا مجاهدین خلق یک جایگزین دموکراتیک واقعی است یا یک فرقه مضر، به شدت به دیدگاه‌های ژئوپلیتیکی غربی‌ها بستگی دارد. برای این ارزیابی اینکه کدام روایت واقعیت دارد و کدام یک برساخته روابط ژئوپولیتیک و تغییر جهت های استراتژیک است، تجزیه و تحلیل مکانیسم‌های سیاسی، چندین دلیل کلیدی را آشکار می‌کند که چرا پارلمان ایتالیا و سایر نهادهای قانونگذاری غربی میزبان رجوی بوده‌اند:</p>
<h3>استراتژی &#8220;دشمن دشمن من&#8221;</h3>
<p>در محافل سیاست خارجی غرب، به ویژه در میان جناح‌های جنگ‌طلب، هدف اصلی در مورد ایران، مهار یا سرنگونی جمهوری اسلامی است. برای بسیاری از سیاستمداران، تاریخ تاریک مجاهدین خلق تحت الشعاع کاربری آن به عنوان یک دشمن فعال و بسیار سازمان‌یافته برای دولت ایران قرار گرفته است. میزبانی مریم رجوی اغلب توسط نمایندگان پارلمان غربی به عنوان یک اهرم دیپلماتیک برای فشار و تحریک حکومت تهران مورد استفاده قرار می‌گیرد.</p>
<h3>گذار از تروریست‌ها به &#8220;شرکای دموکراتیک&#8221;</h3>
<p>مجاهدین خلق به دلیل سابقه خشونت خود، که شامل کشتن چندین شهروند آمریکایی در دهه 1970 و بمب‌گذاری‌های بعدی در داخل ایران بود، توسط ایالات متحده و کشورهای اروپایی تا سال 2012 به عنوان یک سازمان تروریستی خارجی (FTO) شناخته می‌شد. با این حال، پس از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، این گروه یک کمپین لابی‌گری عظیم و چند میلیون دلاری را آغاز کرد. آنها با استخدام مقامات برجسته سابق غربی، کارشناسان حقوقی و شرکت‌های روابط عمومی، گاهی موفق شده‌اند که به سیاستمداران غربی بقبولانند که خشونت‌های گذشته آنها دفاعی بوده و آنها برای همیشه تروریسم را کنار گذاشته‌اند.</p>
<h3>لابی‌گری پیچیده و نفوذ در ساختار پارلمانی</h3>
<p>پارلمان‌های اروپایی، از جمله پارلمان ایتالیا، با ساختارهای کمیته‌ای غیرمتمرکز و ائتلاف‌های چند حزبی فعالیت می‌کنند. اغلب، دعوت‌ها برای سخنرانی توسط پارلمان به عنوان یک نهاد دولتی یکپارچه و رسمی ارائه نمی‌شود، بلکه توسط کمیته‌های پارلمانی خاص، گروه‌های حقوق بشر یا انجمن‌های دوستی بین احزاب انجام می‌شود. شورای ملی مقاومت ایران با چارچوب‌بندی ظاهری خود پیرامون ارزش‌های جهانی جذاب مانند حقوق زنان، حقوق بشر و مخالفت با جمهوری اسلامی، روابط عمیقی با نمایندگان مجلس و سناتورهای اروپایی در طیف‌های سیاسی برقرار کرده است. برای بسیاری از قانون‌گذاران پرمشغله، ارائه‌های پرطمطراق شورای ملی مقاومت ایران، همراه با حمایت چهره‌های برجسته بین‌المللی (مانند اعضای سابق کابینه ایالات متحده و مقامات سابق اروپایی)، میزبانی از رجوی را به عنوان دفاع مستقیم از حقوق بشر، اغلب بدون بررسی عمیق تاریخ پیچیده و خشونت‌آمیز این گروه، جلوه می‌دهد.</p>
<p>در ایتالیا، ویترین سیاسی مجاهدین خلق، شورای ملی مقاومت، شبکه‌ای بسیار پیچیده از ارتباطات ایجاد کرده است. تحلیل‌های دانشگاهی از استراتژی‌های لابی‌گری مجاهدین خلق نشان می‌دهد که این گروه نهادها را به طور مستقیم هدف قرار نمی‌دهد؛ در عوض، آنها از روابط خود با نمایندگان دلسوز پارلمان ایتالیا -به ویژه از احزاب راست میانه مانند فورزا ایتالیا و لگا، و همچنین لیبرال‌های میانه‌رو &#8211; که در کمیته‌های امور خارجه عضویت دارند یا به بنیاد وابسته هستند، بهره می‌برند.</p>
<h3>اشتراک‌گذاری اطلاعات جاسوسی</h3>
<p>یکی دیگر از علت‌های علاقه غرب به مجاهدین خلق نفوذ اطلاعاتی و جاسوسی این گروه در داخل ایران است. به ویژه، در سال ۲۰۰۲، مجاهدین خلق وجود تأسیسات هسته‌ای ایران در نطنز و اراک را افشا کردند. اگر چه کارشناسان معتقدند که این اطلاعات توسط سازمان‌های اطلاعاتی خارجی مانند موساد اسرائیل به مجاهدین خلق منتقل شده، اما این افشاگری، مجاهدین خلق را به عنوان یک دارایی ارزشمند در نظر نهادهای امنیتی غرب تثبیت کرد. این سودمندی تجربه شده، برخی از جناح‌های سیاسی را تشویق می‌کند تا کانال‌های ارتباطی خود با رجوی را حفظ کنند.</p>
<p>خلاصه اینکه، حضور مریم رجوی در نهادهای قانونگذاری مانند پارلمان ایتالیا نتیجه کمپین بسیار فعال مجاهدین برای برندینگ دوباره خود، لابی‌گری پیچیده پارلمانی و محیط ژئوپلیتیکی عمل‌گرایانه‌ای است که در آن قانون‌گذاران غربی از مجاهدین خلق به عنوان ابزاری برای فشار سیاسی علیه دولت ایران استفاده می‌کنند. این در حالی است که ارتباط با این گروه، علیرغم سوابق تروریستی و وجود اسناد جدی درباره نقض حقوق بشر در مناسبات درونی آن، به شدت به اعتبار سیاستمداران کشورهای غربی در نظر ایرانیان وطن‌پرست و همه آزاداندیشان جهان آسیب می‌رساند.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69148">قانونگذاران ایتالیایی فریفته نمایش‌های پر زرق و برق مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69148/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ادبیات بی‌ادبی در سازمان مسعود</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69130</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69130?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 11:54:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه رجوی علیه جداشده ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69130</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجاهدین یکی از جنجالی‌ترین و ساختارمندترین جنبش‌های اپوزیسیون در تاریخ مدرن ایران است. در حالی که این گروه تصویری بسیار آراسته، دموکراتیک و سکولار را به سیاست‌گذاران غربی ارائه می‌دهد، فرهنگ داخلی آن و ادبیاتی که خطاب به منتقدان، جداشدگان و رقبای سیاسی خود به کار می‌گیرد، داستان بسیار متفاوتی را روایت می‌کند. محققان سیاست [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69130">ادبیات بی‌ادبی در سازمان مسعود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مجاهدین یکی از جنجالی‌ترین و ساختارمندترین جنبش‌های اپوزیسیون در تاریخ مدرن ایران است. در حالی که این گروه تصویری بسیار آراسته، دموکراتیک و سکولار را به سیاست‌گذاران غربی ارائه می‌دهد، فرهنگ داخلی آن و ادبیاتی که خطاب به منتقدان، جداشدگان و رقبای سیاسی خود به کار می‌گیرد، داستان بسیار متفاوتی را روایت می‌کند.</p>
<p>محققان سیاست ایران، مورخان و جامعه‌شناسانی که نشریات، اطلاعیه‌های داخلی و بیانیه‌های عمومی مجاهدین خلق را تجزیه و تحلیل کرده‌اند، بارها بر استفاده این گروه از ادبیات بسیار پرخاشگرانه، تند و انحصارطلبانه تایید کرده‌اند. مجاهدین خلق هنگام حمله به منتقدان خود، مرتباً از سبک &#8220;بلاغی جدلی&#8221;، بسیار شخصی و توهین‌آمیز &#8211; که اغلب توسط منتقدان و ناظران دانشگاهی به عنوان &#8220;ادبیات لمپنی&#8221;، تهدید آمیز و خشونت‌آمیز توصیف می‌شود &#8211; استفاده می‌کند.</p>
<p>سبک بلاغی مختص مجاهدین خلق هر صدای مخالفی را به عنوان عامل رژیم ایران، خائن یا فاسد اخلاقی معرفی می‌کند. این سبک کلامی متمایز، ریشه عمیقی در تکامل ایدئولوژیک این گروه دارد. در طول دهه‌ها انزوا، ابتدا در اردوگاه‌های نظامی عراق تحت حکومت صدام حسین و بعداً در کمپ ایزوله اشرف 3 در آلبانی، این ایدئولوژی به یک جهان‌بینی بسیار محدود تبدیل شده است. در این چارچوب، جایی برای انتقاد وجود ندارد؛ هر کسی که رهبری مسعود و مریم رجوی را زیر سوال ببرد، نه با بحث فکری، بلکه با ترور شخصیت سیستماتیک مواجه می‌شود.<br />
برای مثال، اخیرا سخنگوی مجاهدین خلق در پاسخ به انتقاد یک فعال سلطنت طلب به حجاب اجباری برای زنان در تشکیلات مجاهدین خلق، این فرد را با الفاظی از قبیل &#8220;نجاست&#8221;، &#8220;عقب مانده&#8221;، &#8220;بازیچه اجنبی&#8221; خطاب قرار می‌دهد. این ادبیات سازمانی است که انتقاد را حق شهروند نمی‌شناسد و آن را نشانه خیانت یا مزدوری تفسیر می‌کند.</p>
<p>خطرناک‌ترین بخش اظهارات سخنگوی مجاهدین خلق این جمله است: &#8220;وعده ما با بقایا و دنباله‌های ساواک شاه و اطلاعات شیخ در تهران&#8221;. این عبارت حاوی تهدید مستقیم یک منتقد است. مجاهدین خلق اساسا به پاسخ گویی معتقد نیست و به فرایندهایی چون مناظره آزاد، داوری افکار عمومی یا دادگاه مستقل باور ندارد. در ادبیات سخنگوی سازمان تهران آینده، تحت حکمرانی مریم رجوی، محل تسویه‌حساب با منتقدان است. سازمانی که هیچ قدرت دولتی ندارد اما از هم‌اکنون برای حکومت خیالی آینده‌اش مخالفانش را نشانه‌گذاری می‌کند، تا در آینده از آنها انتقام بگیرد.</p>
<h3>ریشه‌های ایدئولوژیک ادبیات جدلی مجاهدین خلق</h3>
<p>برای درک شدت خشونت کلامی مجاهدین خلق هنگام حمله به منتقدان، باید ایدئولوژی بنیادی آن را بررسی کرد. مجاهدین خلق که در سال ۱۹۶۵ توسط دانشجویان چپ‌گرای ایرانی تأسیس شد، تحلیل اجتماعی مارکسیستی را با اسلام درآمیخت. این ترکیب ایدئولوژیک، یک جهان‌بینی دوگانه ایجاد کرد: جهان کاملاً به نیروهای پیشرو انقلابی (مجاهدین خلق) و نیروهای ارتجاع یا امپریالیسم تقسیم می‌شد.</p>
<p>یرواند آبراهامیان، مورخ، در کتاب جامع خود درباره جنبش مجاهدین با عنوان &#8220;مجاهدین ایران&#8221;، توضیح می‌دهد که ادبیات اولیه این گروه به شدت بر اصطلاحات مارکسیستی-لنینیستی همراه با مفاهیم شیعی مبارزه و شهادت متکی بود. هنگامی که این گروه پس از انقلاب ۱۹۷۹ با جمهوری اسلامی اختلاف پیدا کرد و از کشور فرار کرد، این جهان‌بینی دوگانه تشدید شد.</p>
<p>مجاهدین خلق خود را تنها نماینده مشروع مردم ایران می‌دانست. در نتیجه، هر انتقادی از این گروه صرفاً یک نظر سیاسی متفاوت تلقی نمیشود؛ بلکه از نظر مجاهدین، فرد منتقد آنها به طور فعال به منافع جمهوری اسلامی خدمت می‌کند. تحلیل‌های آکادمیک متون مجاهدین خلق نشان می‌دهد که این انعطاف‌ناپذیری ایدئولوژیک به صورت یک سبک زبانی بروز می‌کند که جایی برای نقاط خاکستری باقی نمی‌گذارد. منتقدان معمولاً با استفاده از القاب مذهبی و سیاسی بسیار تند توصیف می‌شوند که برای غیرانسانی جلوه دادن آنها و سلب مشروعیت سیاسی از آنها طراحی شده‌اند. برای نمونه واژه نجاست که از ادبیات مذهبی تشکیلات نشات میگیرد و واژه &#8220;بازیچه اجنبی&#8221; که از ادبیات ضد امپریالیستی وام گرفته شده است.</p>
<h3>استعاره‌ها و واژگان مورد استفاده علیه منتقدان</h3>
<p>محققان و روزنامه‌نگارانی که نشریات فارسی زبان مجاهدین خلق (مانند روزنامه مجاهد) و رسانه‌های آنلاین مختلف آن را مطالعه کرده‌اند، به چندین استعاره زبانی مکرر اشاره می‌کنند. این استعاره ها که برای بی‌اعتبار کردن مخالفان استفاده می‌شود:</p>
<p>1. برچسب &#8220;مامور رژیم&#8221; و &#8220;نفوذی&#8221;<br />
رایج‌ترین اتهامی که علیه هر منتقدی &#8211; چه روزنامه‌نگاران غربی، محققان دانشگاهی یا فعالان حقوق بشر ایرانی، اعضای پیشین گروه و کودک سربازان &#8211; مطرح می‌شود این است که آنها مأموران یا جاسوسان وزارت اطلاعات ایران هستند. در ادبیات مجاهدین خلق، منتقدان به ندرت با استدلال‌هایشان مورد خطاب قرار می‌گیرند. در عوض، آنها به عنوان مزدور، وابسته یا نخاله برچسب‌گذاری می‌شوند. مجاهدین خلق با قرار دادن هر انتقادی به عنوان یک عملیات روانی به رهبری تهران، سعی می‌کند اصل انتقاد را به طور کامل نادیده بگیرد.</p>
<p>2. القاب غیرانسانی و طبقاتی<br />
ادبیات پرخاشگر مجاهدین خلق اغلب به سمتی می‌رود که ناظران آن را مبتذل یا سطح پایین توصیف می‌کنند. منتقدان و جداشدگان اغلب با استفاده از اصطلاحات تحقیرآمیزی مانند خائن، خفاش (به این معنی که آنها از نور حقیقت مجاهدین خلق می‌ترسند)، کاسه لیس و گرگ مورد خطاب قرار می‌گیرند. جالب آنکه این واژگان خشن و عامیانه، به شدت با زبان دیپلماتیک و حقوق بشری‌ای که ویترین سیاسی این گروه، شورای ملی مقاومت ایران، در بیانیه‌های مطبوعاتی انگلیسی زبان خطاب به دولت‌های غربی استفاده می‌کند، در تضاد است.</p>
<p>3. ترور شخصیت جنسی و اخلاقی<br />
برای جداشدگان که در ادبیات مجاهدین خلق به آنها &#8220;بریده&#8221; گفته می‌شود، حملات بسیار شخصی‌سازی شده و اغلب تمامیت اخلاقی و جنسی آنها را هدف قرار می‌دهد. برای مثال کودک سربازان پیشین را علیه مجاهدین افشاگری می‌کنند، &#8220;کودکان ریش دار&#8221; خطاب میکند. سعید پیوندی، جامعه‌شناس، در کتاب خود با عنوان &#8220;سازمان مجاهدین خلق: مطالعه جامعه‌شناختی یک فرقه&#8221;، اشاره می‌کند که مجاهدین خلق برای حفظ نظم داخلی و بی‌اعتبار کردن کسانی که از آن جدا می‌شوند، به تاکتیک رسوا کردن عمومی متکی است.<br />
جداشدگانی که در مورد نقض حقوق بشر در داخل سازمان صحبت می‌کنند، معمولاً در ادبیات مجاهدین خلق به فساد اخلاقی، انحراف جنسی یا انگیزه‌های مالی &#8211;تطمیع شده از سوی حکومت ایران&#8211; متهم می‌شوند.</p>
<h3>زبان &#8220;خودانتقادی&#8221; داخلی و بازتاب آن در ادبیات عمومی</h3>
<p>لحن پرخاشگرانه‌ای که به منتقدان خارجی اعمال می‌شود، بازتاب مستقیمی از خشونت زبانی اعمال شده در داخل سازمان است. اعضای سابق مجاهدین خلق درباره وجود جلسات اجباری روزانه و هفتگی &#8220;پاکسازی&#8221; یا &#8220;خودانتقادی&#8221; (معروف به غسل هفتگی) شهادت داده اند و جزئیات دقیق این جلسات را که سراسر فحاشی و ناسزا به شخص خویش و هم گروهان است، را مستند کرده اند.</p>
<p>در این جلسات، اعضا مجبور می‌شوند افکار خصوصی، تمایلات جنسی و تردیدهای خود در مورد رهبری را بنویسند و علناً بخوانند. اگر انتقاد از خود یک عضو ناکافی تلقی شود، سایر اعضا تشویق می‌شوند که برای شکستن مقاومت روانی او، دست به فریاد، توهین، تف کردن و استفاده از زبان بسیار توهین‌آمیز بزنند. واژگان این جلسات داخلی &#8211; که شامل اصطلاحات شدیداً نفرت انگیز و خشونت بار است &#8211; مستقیماً در ادبیات عمومی گروه برای حمله به مخالفان خارجی نفوذ می‌کند. وقتی یک عضو جدا می‌شود و به یک منتقد تبدیل می‌شود، اعترافات خصوصی استخراج شده در طول این جلسات داخلی اغلب به عنوان سلاح علیه او استفاده شده و در ادبیات رسانه‌ای مجاهدین خلق منتشر می‌شود تا فرد جدا شده را بی‌ثبات، غیرقابل اعتماد و ضعیف جلوه دهد.</p>
<p>متن اخیر سخنگوی سازمان مسعود رجوی نمونه‌ای روشن از ادبیاتی است که به جای پاسخ به انتقاد، هویت منتقد را هدف قرار می‌گیرد. این متن نمودی آشکار از فرهنگ حاکم بر مناسبات تشکیلاتی مجاهدین است. پشت ژست های دمکراسی خواه و آزادی طلب، ذات حذف کننده، انتقام گیرنده و افراطی گری زنده است.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69130">ادبیات بی‌ادبی در سازمان مسعود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69130/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 08:33:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69117</guid>

					<description><![CDATA[<p>زندگی در &#8220;انجمن&#8221; در این زمان، خانواده‌ هواداری که من پیش آنها بودم، ارتباط نزدیکی با مجاهدین داشتند. مجاهدین در آن زمان یک دفتر داشتند که ما به آن “انجمن” می‌گفتیم. این یک خانه بزرگ سبز رنگ در موربی بود که ما به‌طور مرتب آنجا می‌رفتیم. این خانه خیلی بزرگ و مرموز بود به‌طوری که [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>زندگی در &#8220;انجمن&#8221;</h3>
<p>در این زمان، خانواده‌ هواداری که من پیش آنها بودم، ارتباط نزدیکی با مجاهدین داشتند. مجاهدین در آن زمان یک دفتر داشتند که ما به آن “انجمن” می‌گفتیم. این یک خانه بزرگ سبز رنگ در موربی بود که ما به‌طور مرتب آنجا می‌رفتیم. این خانه خیلی بزرگ و مرموز بود به‌طوری که در برخی از بخش‌های آن قالب‌گیری‌های گچی از شخصیت‌های قدیمی مصری وجود داشت. یک پله‌ دایره‌ای شکل وجود داشت که به اتاق‌های خواب آقایان می‌رسید. سمت چپ پله‌ با شیشه‌های دایره‌ای ضخیم و رنگی تزئین شده بود که شبیه شیشه‌های کلیسا بود و در پایین پله‌ها، یک فرعون مصری با دست‌های بسته در دیوار حک شده بود. سقف اتاق خواب آقایان مثل سقف یک معدن بود که به صورت دستی حفر شده بود. در میان حفره‌های سقف، چراغ‌های کوچکی نصب شده بود که نور ملایمی می‌داد و فضای اتاق را به شکلی مرموز پر می‌کرد. در پشت خانه، یک حیاط با تاب و یک استخر بزرگ بدون آب بود. اما با این حال، یک محل عالی برای دویدن و کاوش کردن کودکان بود.</p>
<p>پدرخوانده‌ی من در آن زمان در یک فروشگاه کوچک در هالونبرگن کار می‌کرد که با مرد دیگری به نام &#8220;عزیز&#8221; همکاری داشت. این خانواده‌ای بود که من بعداً وقت زیادی را با آن‌ها گذراندم. مادرخوانده‌ام هر روز به انجمن می‌رفت چون او آشپز بود و در تهیه غذاها کمک می‌کرد. گاهی اوقات که جشن‌ها یا مناسبت‌هایی پیش می‌آمد، بسیاری از خانواده‌های حامی مجاهدین به همراه کودکان خود و هر کودکی که مجاهدین به آن‌ها اختصاص داده بودند، جمع می‌شدند و این یک فرصت برای ما بود تا همدیگر را ببینیم و وقت بگذرانیم. برخی از بچه‌های مجاهدین نیز در انجمن بودند و منتظر بودند که به خانواده‌ای اختصاص داده شوند. این خانواده‌ها از سوی مجاهدین انتخاب می‌شدند.</p>
<p>یکی از دوستانم که از کودکی در عراق همدیگر را می‌شناختیم، در دفتر مجاهدین در &#8220;موربی&#8221; زندگی می‌کرد. وقتی مجاهدین یک خانواده هوادار برای او پیدا کردند، من هم با آن‌ها رفتم تا او را تحویل خانواده بدهیم. به یک ون بزرگ سوار شدیم و به &#8220;رینکبی&#8221; رفتیم که خانواده ایرانی آنجا زندگی می‌کردند. او هیچ اطلاعی از مقصد نداشت اما به محض اینکه ماشین را زیر یک پل در &#8220;رینکبی&#8221; پارک کردیم و او خانواده جدیدش را دید که به سمت ماشین می‌آمدند، فهمید که چه چیزی در حال اتفاق است و وحشت کرد. او شروع به گریه کرد و به شدت به صندلی ماشین چسبید و فریاد زد که نمی‌خواهد به آن‌ها برود. پدرخوانده و مادرخوانده‌ام به سرعت به سمت او دویدند و تلاش کردند او را آرام کنند اما او نمی‌توانست آرام شود و همچنان فریاد می‌زد که نمی‌خواهد برود. این وضعیت به مرز غیرقابل تحملی رسید و راننده‌ای که ما را آورده بود، نزدیک بود از ادامه مسیر منصرف شود و قصد داشت کودک را دوباره به انجمن مجاهدین در &#8220;موربی&#8221; برگرداند. اما خانواده جدید توانستند او را قانع کنند که وارد خانه بشود و به او گفتند که اگر احساس ناراحتی می‌کند، نیازی به ماندن نخواهد بود. در نهایت این روش مؤثر واقع شد و آن‌ها به خانه رفتند.</p>
<p>این خاطره یکی از آن لحظات عاطفی از دوران کودکی‌ام است که به شکلی عجیب در ذهنم ثبت شده است. گویی تمام خاطرات دردناک و مربوط به جدایی، ناامیدی و دلتنگی را در خود جمع کرده‌ام. برای من، مدت‌ها طول کشید تا حس دلتنگی برای والدینم شروع به رشد کند. سال اول که به سوئد آمده بودم، آنقدر غرق در اتفاقات جدید بودم که احساسات و دلتنگی‌هایم به طور ناخودآگاه از ذهنم دور می‌ماند. مثل یک نوزاد که تلاش می‌کند همه‌ی تجربیات جدید را درک کند و تحلیل کند، برای من هم این تازه‌ واردی به سوئد فضا را پر کرده بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>همانطور که شرح داده بودم، داشتن امتیاز در تشکیلات مجاهدین، یک موهبت بود تا افراد دارای امتیاز را در برابر خیلی از مسائل داخلی مصون کند. امیر پس از جدایی از والدین، به یک خانواده ذیصلاح تحویل داده شده بود چون وی فرزند کسی بود که نه تنها در داخل مناسبات، بلکه در بیرون تشکیلات مجاهدین نیز شهرت داشت و سال‌های طولانی با اشعار خود &#8220;به مریم و مسعود رجوی &#8211; به اقدامات تروریستی مجاهدین &#8211; به عملیات‌های نظامی ارتش آزادیبخش در همکاری با صدام علیه ایران&#8221; اعتبار و مشروعیت بخشیده بود. یعنی در بُعد &#8220;تبلیغی، اجتماعی و حتی سیاسی&#8221; تأثیرات چشمگیری داشت و توانسته بود هواداران بیشتری برای سازمان مجاهدین جلب و جذب کند.</p>
<p>اما همه کودکان از این امتیاز برخوردار نبودند و به همین علت، مسئولین سازمان از هر کسی که کودکان را پذیرا می‌شد، برای سرپرستی استفاده کرده بودند. در سالیان گذشته افشا شد که برخی از این کودکان، دچار آسیب‌های روانی ناشی از نداشتن سرپرست ذیصلاح شده‌اند. آنها از سوی پدرخوانده یا مادرخوانده‌شان مورد ضرب‌وشتم و یا حتی آزار جنسی قرار گرفته بودند که سرنوشت غم‌انگیزی را برایشان رقم زده بود.</p>
<p>لازم به یادآوری است که &#8220;محمد=مصطفی&#8221; پسر مسعود رجوی که اکنون منتقد مجاهدین و پدرش است، از بهترین امکانات آموزشی و رفاهی برخوردار بود و نزد عموهای خود زندگی می‌کرد. همچنین: &#8220;اشرف&#8221; دختر مریم قجرعضدانلو و مهدی ابریشمچی – &#8220;نرگس&#8221; دختر محمود عضدانلو و شهرزاد صدر &#8211; و یا دختر مهوش سپهری و فرزند محسن رضایی و امثال آنها نیز هرکدام به این دلیل که والدین آنها مسئول سازمان بودند، از بهترین امکانات رفاهی و بهترین سرپرست برخوردار شدند، اما سرنوشت دیگر کودکان مجاهدین، چندان خوب رقم نخورد و بستگی به شانس آنها داشت که به دست چه کسانی بیفتند و همانطور که شرح دادم، گاه منجر به داشتن سرپرستانی خشن و یا متجاوز شد.</p>
<p>در میان فرزندان مسئولین، فکر می‌کنم تنها دو تن سرنوشت متفاوتی پیدا کردند. یکی از آنها &#8220;زهیر&#8221; فرزند ابراهیم ذاکری و فرزندخوانده عذرا علوی‌طالقانی بود که هنگام اعزام کودکان به اروپا 14 سال داشت، اما حاضر به ترک والدین نشد و در عراق ماند. مسعود رجوی از این مسئله استقبال کرد و با خوشحالی او را از مدرسه به یگان‌های رزمی منتقل کرد. زهیر در فروردین 1390، به بهانه &#8220;حفظ اشرف&#8221; برای مقابله با پلیس عراق به صحنه نبرد اعزام شد و جان باخت. شعار &#8220;اشرف حفظ شرف&#8221; و یا &#8220;چو اشرف نباشد تن من مباد&#8221;، از سوی سازمان مجاهدین تولید شد تا به این بهانه، از جان مسعود رجوی حفاظت شود. عاقبت هم وقتی دولت عراق و آمریکا پذیرفتند که مسعود را در امنیت کامل به خارج عراق منتقل کنند، این شعار فریبکارانه از یاد رفت. زهیر را از نزدیک می‌شناختم، شخصیتی آرام و متواضع داشت و در چشمانش می‌شد غمی عمیق ناشی از جدایی پدر و مادر اصلی‌اش را دید. مادر اصلی را از کودکی ندیده بود و پدرش نیز قبل از سقوط صدام دچار تومور مغزش شد و فوت کرد. به این ترتیب، از کودکی، مادر اصلی و در جوانی پدرش را از دست داد و پس از آن هم خودش قربانی حفظ جان مسعود شد.<br />
کودک دیگری که به او اشاره می‌کنم &#8220;رحمان&#8221; فرزند محمدرضا منانی و دکتر معصومه بلورچی است که هر دو از مسئولین سازمان هستند. رحمان سال 1361 زمانی که تنها 3 سال داشت از ایران به پاریس منتقل شد و در 7 سالگی نیز از آنجا به عراق برده شد تا در مدرسه اشرف آموزش ببیند. اما در آنجا هم چندان باقی نماند و در 11 سالگی که طلاق‌های اجباری و بعد جنگ کویت کلید خورد، از والدین خود جدا و به دانمارک منتقل شد تا در آنجا تحصیل کند. ولی سرنوشت برای رحمان چیز دیگری رقم زده بود. به همین خاطر هنوز به سن قانونی نرسیده، مجدداً با فریبکاری سازمان به عراق اعزام شد تا تبدیل به &#8220;کودک‌سرباز&#8221; رجوی شود. سقوط صدام او را به دنیای دیگری از جنگ و گریز کشانید. تشکیلات مجاهدین، برای حفظ جان مسعود، او را نیز همچون زهیر به درگیری با پلیس عراق وادار کرد. هرچند رحمان از این درگیری‌ها جان سالم به‌در برد، اما وی در حمله معارضین عراقی به قرارگاه اشرف کشته شد تا داغ ننگ دیگری بر پیشانی مسعود حک شود. همان کسی که صدها عضو مجاهدین را به کشتن داد تا خودش با زدوبند بین آمریکا، سازمان ملل و دولت عراق، در امنیت کامل از عراق خارج شود و در خفا به زندگی سیاه خود ادامه دهد.</p>
<p>همانگونه که اشاره کردم، بقیه کودکان مجاهدین از امتیازی که امیر و یا سایر فرزندان مسئولین برخوردار بودند، سهمی نداشتند و گرفتار سرپرستان ناشایست شدند. &#8220;عاطفه سبدانی&#8221; از زمره کودک‌سربازانی است که پس از تحویل داده شدن به سرپرست ناشایست، بارها از سوی ناپدری مورد آزارجنسی قرار گرفته بود. وی در زندگی‌نامه خود که با عنوان &#8220;دست‌هایم در دست خودم&#8221; منتشر شده، به این خاطرات تلخ اشاره دارد و در بخشی از آن می‌گوید:</p>
<p>&#8220;اگر دکتر شخصیتی دارد که شما را به یاد کسی می‌اندازد که به شما تجاوز کرده، با شما بدرفتاری کرده، زندگی‌تان را خراب کرده است، پس فقط باید آن را قورت دهید. من هرگز از تزریق نترسیدم و نه از چاقوهایی که به بدنم بریدند. اما من از مردی می‌ترسم که بدن برهنه و عریانم را با دستان خشن خود لمس کند. در چنگ او باشم و دوباره تحت قدرت او. دوباره نگاهش را به برهنگی ام حس کنم. دوباره احساس ناتوانی. دوباره احساس کنم نفسم بند آمده. دوباره احساس کنم که چگونه بی‌اختیار می لرزم. دوباره&#8230;</p>
<div id="attachment_62541" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-62541" class="wp-image-62541" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13.jpg" alt="عاطفه سبدانی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-768x432.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-62541" class="wp-caption-text">عاطفه سبدانی</p></div>
<p>من از چاقو نمی‌ترسم! من می‌خواهم فریاد بزنم: این تو هستی که ازش می‌ترسم! چون اگر آنقدر خوب بود که حتی فرصت فکر کردن به چاقو را داشتم. در عوض، نگاه و دست‌های مردی را می‌بینم که بارها مرا به زیر آورد، حتی با اینکه همیشه می‌دانستم اشتباه است. مدت‌ها قبل از اینکه بدن من شکل بگیرد و این هنوز یک آرزو برای مرد بود. نر با موهای سیاه، بینی کج و کک و مک. چیزی که در همه جای اطراف ما وجود دارد، به ویژه در میان پزشکان ما. اما به من زنگ زدند و حاضر شدم. من کی هستم که بگویم بدنم از ضربه دست و چشمانش می لرزد نه از چاقویی که به من می کند؟ مسئولیت مراقبان سلامت چیست برای ما که از نگرانی‌های دیگر می‌لرزیم و آرزو کرده‌ایم که لطفاً به من دکتر دیگری بدهید تا بدنم را لمس کند&#8230;&#8221;</p>
<p>بله، امیر بسیار شانس آورده بود که پدرش در مناسبات مجاهدین شهرت داشت و زوج رجوی نمی‌توانستند هرکاری دوست دارند با فرزندش انجام دهند، اما همه کودکان از این موهبت برخوردار نشدند و زندگی آنها با سختی و درد گذشت.</p>
<h3>پرواز به پاریس و دیدار با پدر</h3>
<p>تابستان سال ۱۹۹۶ (1375) آمد، تابستانی که منتظرش بودم. آن تابستان قرار بود برای اولین بار پس از بازگشت پدرم از عراق به پاریس، به دیدارش بروم و کل تابستان را با او سپری کنم. ماجرا از فرودگاه آرلاندا آغاز شد. پدرخوانده‌ام همراه من آمد و مرا به یکی از کارکنان فرودگاه تحویل داد، چون تنها ۱۳ سال داشتم و قرار بود به تنهایی سفر کنم. آن شخص به خوبی از من مراقبت کرد و از جمله پرسید: «تا حالا پرواز کردی؟» در واقع من تا آن زمان چندین بار پرواز کرده بودم، از جمله وقتی شش ساله بودم و به سوئد می‌رفتم.<br />
وقتی وارد هواپیما شدم، مرا به مهمانداران سپردند و برای سرگرمی‌ام چند اسباب‌بازی و دفتر نقاشی به من دادند. در طول پرواز، یکی از مهمانداران آمد و پرسید که آیا دوست دارم کابین خلبان را ببینم، جایی که خلبان‌ها نشسته‌اند؟ طبیعتاً با اشتیاق قبول کردم. با ورود به کابین، با تعجب دیدم که خلبان و کمک‌خلبان به صندلی‌هایشان تکیه داده و از سفر لذت می‌برند. وقتی پرسیدم که چگونه هواپیما را هدایت می‌کنند، خلبان پاسخ داد: «در حال حاضر روی حالت “خلبان خودکار” است و ما واقعاً فقط برای بلند شدن و فرود هواپیما به مداخله نیاز داریم.» پس از مدتی مهماندار گفت بهتر است به صندلی‌ام برگردم تا خلبان‌ها به کارشان برسند، هرچند معلوم نبود دقیقاً چه کاری انجام می‌دادند؛ صحبت و چای‌خوردن یا هدایت هواپیما.</p>
<p>وقتی به فرودگاه شارل دوگل رسیدم، پدرم به استقبالم آمد. فرودگاه شلوغ بود و فضای آن با تاکسی‌هایی که بیرون منتظر مسافران بودند و راننده‌هایی که فریاد می‌زدند، حس عجیبی داشت. تضاد زیادی با فرودگاه آرام استکهلم داشت. ما با قطار به مرکز پاریس رفتیم و سپس با تعویض قطار به منطقه «سِرژی» در حومه شهر پاریس رسیدیم، که بسیار مرتب به‌نظر می‌رسید.</p>
<p>سرژی یک منطقه معمولی برای طبقه متوسط بود، با مغازه‌های معمولی و بانک‌هایی که در خیابان‌های اطراف ایستگاه قطار دیده می‌شدند. آنجا یک استخر بزرگ و یک مرکز خرید به نام «تروآ فُنتِن» وجود داشت که زنجیره بزرگ فروشگاهی به نام «اوشان» نیز در آن بود. ما به آپارتمان پدرم رفتیم که نزدیک این مرکز خرید بود. ساختمان مرتب و با استانداردهای خوب بود. آپارتمان شامل یک اتاق نشیمن، دو اتاق خواب و یک آشپزخانه کوچک بود.</p>
<p>اتاق نشیمن بیشتر شبیه دفتر کار مجاهدین بود تا یک اتاق نشیمن معمولی. دیوارها با قفسه‌هایی پر از نوارهای کاست پوشیده شده بود. در یک گوشه، یک میز کار، یک استودیوی ضبط کوچک و یک قاب عکس با تصویر مسعود رجوی قرار داشت. همچنین یک میز پلاستیکی قدیمی، چند صندلی پلاستیکی، دو دوچرخه که به درِ بالکن تکیه داده شده بودند، و یک دستگاه قایقرانی وجود داشت.</p>
<p>پدرم توضیح داد که اینجا یک استودیوی کوچک رادیویی است که برای ضبط مطالب مجاهدین استفاده می‌شد. او همچنین گفت که تمام وسایل خانه، از جمله دو تلویزیون سیاه و سفید، از خیابان جمع‌آوری شده بودند، جایی که مردم معمولاً وسایل قدیمی‌شان را می‌گذاشتند. برایم جالب بود که آنها توانسته بودند کل آپارتمان را با وسایل «رایگان» پر کنند. پدرم آپارتمان را با مردی به نام «حمیدرضا طاهرزاده» شریک بود؛ یک موسیقیدان و استاد ساز «تار». او همچنین ویولن می‌نواخت و از حامیان قدیمی مجاهدین بود. طاهرزاده گاهی به پایگاه‌های نظامی مجاهدین می‌آمد و با لباس یونیفرم آنها موسیقی می‌نواخت. او در بسیاری از آهنگ‌های مجاهدین که پدرم نوشته بود، از جمله ترانه معروف «بهار بزرگ» شرکت داشت. با این حال، در آن زمان، او به ندرت در خانه بود و اغلب در سفر بود و برای مجاهدین کار می‌کرد. در مدتی که من آنجا بودم، از اتاق او استفاده می‌کردم.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>امیر اشاره‌ای به علت حضور پدرش و طاهر در پاریس نکرده است، چون در خردسالی از عراق به اروپا منتقل شد و از آنچه بلافاصله پس از جنگ کویت در مناسبات مجاهدین رخ داد مطلع نبود و در عالم کودکی فقط جدایی از والدین را حس می‌کرد. پس از جنگ کویت، بسیاری از کسانی که تا آن زمان توانسته بودند زیر چتر همگانی نشدن مباحث &#8220;انقلاب ایدئولوژیک&#8221;، از اثرات &#8220;جدایی زن و شوهر&#8221; در امان بمانند و سازمان با آن &#8220;کجدار و مریز&#8221; برخورد می‌کرد، اینک می‌بایست با آن مواجه می‌شدند و در عمل نیز پایبندی خود به انقلاب مریم را به اثبات می‌رسانیدند.</p>
<p>نکته مهم: پس از حمله آمریکا به عراق و تسلیم شدن صدام، جنگ گسترده‌ای رخ داد که در آن حدود 90% زرهی‌های عراق و 70% ارتش صدام متلاشی شد. اگر مسعود به کمک صدام نیامده بود، فرصت زیادی برای ادامه قدرت نداشت. چنین وضعیتی زمینه‌ساز ناامنی گسترده در عراق شد و بدنبال آن وضعیت اقتصادی مردم عراق نیز از هم پاشید و شرایط سختی را نیز برای مجاهدین رقم زد. جیره‌بندی شدن مواد غذایی و بهداشتی، بخش اندکی از اثرات شکست صدام در مناسبات سازمان بود. برای اولین بار مجاهدین در معرض ترورهای متنوع از سوی معارضین عراقی قرار گرفتند و دیگر امکان تردد آزاد در بغداد را نداشتند. حملات مختلف موشکی و خمپاره‌ای به مقرهای مجاهدین نیز در این دوران شروع شد. چنین وضعیتی، نه تنها برای بدنه سازمان، بلکه برای بخشی از مسئولین مدار دوم سازمان هم قابل تحمل نبود و پیش از این شرح دادم که ریزش‌ها را وسعت داد.</p>
<p>جدایی کودکان از والدین باعث شد که خانواده‌های صاحب فرزند دیگر نتوانند به بهانه دیدن کودکشان، با همسرِ «مطلقه» در ارتباط باشند و عملاً باید برای همیشه جدایی کامل از همسر را تجربه می‌کردند. برخی زن و شوهرهای بدون فرزند نیز به این خاطر که هنوز طلاق همگانی نشده بود –و یکی از طرفین از این قضیه مطلع نبود- اجازه داشتند با یکدیگر در ارتباط باشند تا طرف مقابل متوجه طلاق غیابی نشود. اما پس از جنگ کویت که قرار شد کل نفرات وارد مبحث طلاق از همسر و پیوند با رهبر عقیدتی شوند و مناسبات مجاهدین تهی از افراد متأهل باشد، این زن یا شوهرها هم باید برای همیشه دیدار با همسر را وداع می‌گفتند و قید او را می‌زدند. در نتیجه، شرایط سختی بر تمامی خانواده‌ها حاکم ‌شد که خارج از تحمل برخی از آنها بود.</p>
<p>در این میان، نفرات مجرد مشکل جدی نداشتند چون طلاق آنها ذهنی بود نه عینی. مشکل اصلی آنها در این دوران، شرایط رو به وخامت عراق و نداشتن چشم‌انداز سیاسی/امنیتی و رفاهی بود. در چنین شرایطی، بخش قابل توجهی از نیروها ریزش کردند. البته وضعیت کسانی که از کشورهای غربی به عراق منتقل شده بودند، تا حدودی بهتر به نظر می‌رسید و امکان انتقال آنان به کشوری که در آن تابعیت داشتند فراهم بود. آن «امتیازی» که قبلاً به آن اشاره داشتم، در اینجا هم خود را نشان می‌داد.</p>
<p>اسماعیل وفایغمایی و حمیدرضا طاهرزاده از زمره کسانی بودند که امتیاز خوبی در این زمینه داشتند. یعنی هردو دارای شهرت و هنر بودند و تابعیت فرانسوی هم داشتند. به همین علت، در کشاکش انتقال مریم به فرانسه، این دو را نیز به آنجا منتقل کردند تا شرایط سخت عراق و مبحث طلاق علی‌الدوام باعث بریدگی و ایجاد چالش برای سازمان نشود، ضمن اینکه مسعود می‌توانست از شهرت و هنر آنها در اروپا استفاده کند. حضور آنها کنار مریم که خود را رئیس‌جمهور در تبعید به حساب می‌آورد، زمینه‌ساز جذب برخی از هنرمندان و ایرانیان به‌سوی او می‌شد.</p>
<h3>نحوه‌ی آشنایی با طاهر و اسماعیل:</h3>
<p>به دلایلی که در ادامه شرح می‌دهم، لازم می‌بینم شرح مختصری از تاریخچه آشنایی خود با این دو هنرمندِ سابقاً دوست که امروز در دو جبهه متضاد با یکدیگر قرار گرفته‌اند بدهم. آشنایی نزدیک من با حمیدرضا طاهرزاده به چند روز پیش از عملیات فروغ جاویدان برمی‌گشت که او را از فرانسه به عراق آوردند و در تیپ رزمی ما به فرماندهی &#8220;فاطمه رمضانی&#8221; سازماندهی کردند. آن زمان من فرمانده کاسکاول –تانک چرخدار- در آن تیپ بودم. فاطمه رمضانی –سرور- از طاهر پرسیده بود که آیا رانندگی بلد است؟ و چون جواب مثبت داده بود، او به‌عنوان راننده کاسکاول به یگان ما فرستادند و برای تمرین بردند. تانکی که او راننده‌اش شد، قبل از ورود به مرز خسروی از کار افتاد و حمیدرضا –طاهر- مجبور شد به گردان پیاده ملحق شود. آخرین بار که او را در عملیات دیدم، جلوی بیمارستان اسلام‌آباد روی یک برانکارد دراز کشیده بود. البته وقتی به قرارگاه اشرف بازگشت سالم بود. فکر کنم حدود یکسال در همان تیپ به کارهای فرهنگی و نظامی مشغول بود و سپس او را به ستاد تبلیغات در قرارگاه بدیع‌زادگان اعزام کردند و چندی پس از جنگ کویت به فرانسه رفت. در این پروسه، رابطه دوستانه و نزدیکی بین من و حمیدرضا طاهرزاده بوجود آمده بود.</p>
<p>پس از جنگ کویت، طاهر نیز مثل بقیه مجاهدین وارد نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های تشکیلاتی کردند. یادم هست در یکی از نشست‌ها که مسعود برگزار کرده بود، طاهر برخاست و از انقلاب مریم دفاع کرد و گفت &#8220;من برخلاف خیلی‌ها، هیچگاه در مورد خواهر مریم افکار لوش و لجن به ذهنم نزده است و&#8230;&#8221; آنگاه راجع به یکی از زنان مجاهد کشته شده در فروغ جاویدان سخنانی احساسی و رویایی ادا کرد و گفت &#8220;آن خواهر قبل از اعدام گفته بود: ای آفتاب سلام مرا به برادر مسعود برسان!&#8230; و من خیلی از این قضیه دچار تحول شدم و به عظمت آن خواهر که در لحظات اعدام به یاد برادر مسعود بوده غبطه خورده‌ام و&#8230;&#8221; سپس شعری را که به یاد او دکلمه کرد که بعدها آنرا به صورت ترانه خواند: &#8220;توی کوله‌پشتی‌هاتون، نیگا کن سحر آوردین، تو سفیر قدماتون، نیگا کن سحر آوردین&#8221;. البته نه طاهر و نه هیچیک از مجاهدین از خود نپرسیدند که اگر آن زن مجاهد در عملیات اسیر و بعداً در زندان اعدام شده باشد، چه کسی زمزمه و سلام او به آفتاب را قبل از اعدام شنیده و به گوش مسعود و مریم رسانیده است؟<br />
با وجود این سخنان احساسی و شعارگونه، مسعود هیچ استقبالی از کلام طاهر نکرد که واضح بود تملق‌گویی برای مریم، از سوی مسعود جدی گرفته نشده است. دوسال بعد که حمیدرضا به فرانسه رفته بود، مسعود در یک نشست درونی گفت &#8220;طاهر که اینهمه اصرار داشت از زن و زندگی و تار طلاق گرفته تا با من ازدواج کند، آخرش معلوم شد که با تارِ خودش ازدواج کرده است –نقل به مضمون.&#8221;</p>
<p>از کلام مسعود فهمیدیم که طاهرزاده هم نتوانسته شرایط عراق و مناسبات مجاهدین در عراق تحمل کند و او را به خارج اعزام کرده‌اند و دیگر عضو مجاهدین نیست بلکه عضو شورای ملی مقاومت است. بعد از آن طاهر هیچگاه در عراق حضور نداشت و فقط چند سفر به همراه سایر اعضای شورا به آنجا داشت تا در جلسات شرکت کند. در یکی از همین سفرهای تفریحی به عراق، یکبار با من مواجه شد. خیلی شنگول به نظر می‌رسید -بچه‌ها با طعنه می‌گفتند اگر ما هم مثل او مشغول خوشگذرانی در پاریس بودیم، همینطور سرحال می‌شدیم&#8230; به هرحال با دیدن من خوشحال شد و مثل همیشه با شوخی مرا &#8220;کاکو شیرازی&#8221; صدا زد و از اوضاع پرسید. من که در آن ایام تحت برخوردهای تشکیلاتی قرار داشتم، چندان سرحال نبودم. به همین خاطر به من گفت &#8220;کاکو زیاد سرحال نیستی&#8221; و بعد با خنده و طعنه گفت: &#8220;درگیر بحث‌های انقلاب هستی؟&#8221; جواب او را با لبخندی تلخ دادم. و این آخرین دیدار ما در عراق بود.<br />
امیر نوشته که &#8220;طاهرزاده گاهی به پایگاه‌های نظامی مجاهدین می‌آمد و با لباس یونیفرم آنها موسیقی می‌نواخت&#8221;. اما همانطور که شرح دادم، حمیدرضا از عملیات فروغ جاویدان تا مدتی پس از جنگ کویت در پایگاه‌های مجاهدین حضور داشت و عضو سازمان مجاهدین و ارتش آزادیبخش محسوب می‌شد نه اینکه میهمان باشد و گاهی سر بزند. اما پس از آنکه نتوانست شرایط دشوار عراق و انقلاب ایدئولوژیک و طلاق اجباری را تحمل کند، به عضویت شورا درآمد و به فرانسه منتقل شد تا به شیوه دیگری تحت امر مجاهدین و در خدمت مریم باشد. از آن پس، گاه و بیگاه برای جلسات شورا به عراق منتقل می‌شد و برای تفنن و تبلیغات تار و ویولون هم می‌نواخت.<br />
مجاهدین، به اعضای شورا از جمله کسانی چون طاهرزاده و اسماعیل وفایغمایی، به دیده‌ عناصری مفتخور نگاه می‌کردند که در خارج مشغول گذران زندگی می‌باشند. البته چنین تصوری را خود مسعود در ذهن آنها کاشته بود. وی اگرچه با اعضای شورا محترمانه برخورد می‌کرد تا جدا نشوند، اما آنها را فقط ابزار پیشبرد امور سیاسی خود می‌دید و در نشست‌های داخلی، زیرآب آنها را می‌زد و نظرش این بود که اگر ما اینها را حفظ نمی‌کردیم، رژیم آنها را بلعیده بود!<br />
&#8230;<br />
آشنایی‌ام با اسماعیل نیز به چند ماه قبل از جنگ کویت که به ستاد سیاسی -بدیع‌زادگان- منتقل شده بودم بازمی‌گردد. البته او را هم مثل طاهر از سال‌ها قبل می‌شناختم ولی تماس نزدیک نداشتم. اولین بار در کتابخانه بدیع‌زادگان با اسماعیل مواجه شدم و به او سلام کردم. مسئول کتابخانه مرکزی بود و به آنها رسیدگی می‌کرد و در همان محل شعر و ترانه می‌سرود. در این دیدار، او را یک شخصیت خشک و بی‌روح که با هرکسی پیوند نمی‌خورد یافتم. بویژه با کسانی چون من که فاصله سنی زیادی با او داشتم. انگار تمام روح و روان خود را درون شعرهایش می‌ریخت، چون شعرها و سروده‌های رزمی او را خیلی دوست داشتم.</p>
<p>بدیع‌زادگان محل استقرار ستادهای سیاسی و تبلیغات -با مسئولیت ثریا شهری و سهیلا صادق- و همچنین محل زندگی مسعود و مریم بود. بعد از ورودم به این قرارگاه به همراه 3 نفر دیگر، ثریا شهری ما را صدا زد و گفت &#8220;می‌خواهیم شما را به فرانسه بفرستیم تا جایگزین کسانی شوید که هنوز انقلاب نکرده‌اند و الان دنبال انجام کارهای قانونی آن هستیم. به همین خاطر فعلاً به بخش حفاظت می‌روید و در آنجا کار می‌کنید&#8221;. مسئول بخش دژبانی و حفاظت از بدیع‌زادگان &#8220;مهران صادق&#8221; بود که همزمان مسئولیت رادیو صدای مجاهد نیز برعهده داشت. وی معاون سهیلا صادق محسوب می‌شد که مسئول کل ستاد تبلیغات بود.</p>
<p>به‌دلیل حضور دائم مسعود و مریم در آن مقر، به‌همراه داشتن اسلحه برای ساکنین قرارگاه ممنوع بود و فقط تیم‌های حفاظت اجازه حمل سلاح داشتند. حتی مسئولین سازمان نیز هنگام ورود می‌بایست سلاح خود را به ما تحویل می‌دادند&#8230; عصرها بچه‌های حفاظت تمرین و ورزش داشتند. در همان ساعات، اسماعیل و حمیدرضا را می‌دیدم که دونفره در سطح قرارگاه می‌دوند و ورزش می‌کنند. مشخص بود که رابطه دوستانه و نزدیکی با هم دارند. گویا به همین خاطر در پاریس هم سازمان یک خانه مشترک به آنها داده بود.<br />
*نکات فوق را از این منظر شرح دادم که امیر در آن زمان از پشت پرده‌ حضور پدرش و حمیدرضا طاهرزاده در فرانسه مطلع نبود و تصور می‌کرد که سازمان به آنها مأموریت داده تا در آنجا باشند. اما آنها نه به‌خاطر مأموریت سازمانی، بلکه بخاطر عدم تحمل شرایط موجود در قرارگاه اشرف، از جمله &#8220;همگانی شدن طلاق‌های اجباری، نامتعین بودن وضعیت عراق، بی‌چشم‌انداز بودن وضعیت مجاهدین پس از جنگ کویت، و همچنین اختلاف‌نظرهای تشکیلاتی&#8221; به آنجا فرستاده شده بودند. طبعاً این شرایط دشوار شامل همه مجاهدین می‌شد و بسیاری هم متناقض بودند، اما جرأت طرح آنرا نداشتند چون با واکنش شدید و اتهامات مختلف از جمله بریدگی از مبارزه مواجه می‌شدند و عاقبت آنها سرکوب در نشست‌ها، زندانی شدن و گاه قتل‌های پنهان بود. انتقال کسانی چون طاهر و اسماعیل به فرانسه، ناشی از همان امتیازی بود که قبلاً شرح دادم و همگان از آن امتیازات برخوردار نبودند.</p>
<p>مسئولین و هنرمندان دیگری هم بودند که در آن زمان به اروپا اعزام شدند. برای نمونه &#8220;حسین فرشید&#8221; یکی از نمایشنامه نویس‌های سازمان بود که نتوانست شرایط را تحمل کند و چون شهرت داشت و همسر و دخترانش هم در مناسبات بودند، مورد برخورد سخت قرار نگرفت و به فرانسه منتقل شد تا در آنجا به عنوان یک عضو شورا در کنار مریم باشد. من چندماه پس از ورودم به عراق، در قرارگاه حنیف‌ -بدیع‌زادگان- با او و خانواده‌اش آشنا شدم و چون سن زیادی نداشتم هر 4 نفر مرا دوست داشتند و گاه در کنار هم شام می‌خوردیم. همسر و دو دخترش بسیار مهربان بودند. همسرش از کادرهای پزشکی بود و در بخش امداد کار می‌کرد و بچه‌ها در مدرسه تحصیل می‌کردند، اما پس از جنگ کویت هر دو دختر به‌عنوان کودک‌سرباز به بخش نظامی منتقل شدند. زمانی که حسین فرشید به اروپا منتقل شد، در نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک، به آنها تلقین شده بود که پدرشان بخاطر «زن» سازمان را ترک کرده است. یادم هست که دختر کوچکتر در یک نشست همگانی پشت میکروفن قرار گرفته بود و مسعود با او گفتگو می‌کرد و او هم طبق تلقین‌های مسئولین، در مورد پدرش گفت که &#8220;او مشکل زن داشت&#8221;!. به این معنا که پدرش چون نتوانسته طلاق ایدئولوژیک را تحمل کند و بدون زن بماند از سازمان بریده و در اروپا ساکن شده است!</p>
<p>انداختن خانواده‌ها به جان یکدیگر و ایجاد نفرت بین آنها، بخشی از سیاست ضدانسانی و ضداخلاقی مسعود و مریم رجوی، برای محقق کردن طلاق‌های تشکیلاتی بود. در نشست‌های متعدد، مسعود زنان و یا مردان متأهل را صدا می‌زد تا در برابر جمع، علیه همسران خود گزارش بخوانند و از آنها به بدی یاد کنند. به این ترتیب، وی موفق شد بسیاری از زن و شوهرها که همدیگر را دوست داشتند، از یکدیگر متنفر و دور کند. در مورد والدین و فرزند هم این قضیه حاکم بود.</p>
<div id="attachment_69118" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69118" class="size-full wp-image-69118" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei.jpg" alt="طاهرزاده، فرشید، یغمایی" width="700" height="279" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei-300x120.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69118" class="wp-caption-text">طاهرزاده، فرشید، یغمایی</p></div>
<p>ادامه خاطرات امیر: تابستان 1996 در پاریس پر از شادی و ارتباطات بود. برخی روزها به یکی از مراکز اصلی مجاهدین در &#8220;سرژی سنت کریستف&#8221; می‌رفتیم. این مرکز به نام «صد» (به معنای ۱۰۰ در فارسی) شناخته می‌شد. ساختمانی بزرگ با حیاط وسیع و درب‌های الکتریکی بود. در طبقه پایین، راهروهایی طولانی وجود داشت که در آن اعضای شورای ملی مقاومت دفتر داشتند. در طبقه پایین، فضای بزرگی در کنار آشپزخانه وجود داشت که شبیه یک انبار بزرگ با کف بتنی بود. اینجا جایی بود که اعضای مجاهدین در پاریس جلسات ایدئولوژیک خود را با رهبران بلندپایه‌شان برگزار می‌کردند. در طبقه بالایی، اتاق‌های کاری اعضای مجاهدین بود که فضای شخصی کمتری داشت و بیشتر به‌صورت محیط‌های کاری مشترک طراحی شده بود. برای مثال، اتاقی بزرگ با تجهیزات پیشرفته برای تدوین فیلم‌هایی که توسط سازمان تهیه شده بودند، وجود داشت.</p>
<p>من بیشتر وقتم را در طبقه پایین می‌گذراندم، جایی که پدرم با همکارانش از جمله &#8220;سرهنگ معزی&#8221; وقت می‌گذراند. سرهنگ معزی، در دوران شاه یکی از ماهرترین خلبانان نیروی هوایی ایران بود. او در آمریکا آموزش دیده و ۲۳ سال خدمت کرده بود. همان خلبانی که در سال ۱۹۸۱ مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر، رئیس‌جمهور برکنار شده ایران، را از ایران به پاریس پرواز داد.<br />
این تابستان با فعالیت‌های مختلفی سپری شد؛ گاهی به مرکز اصلی (صد) می‌رفتیم، گاهی مریم به آپارتمان ما می‌آمد یا ما به آپارتمان آنها می‌رفتیم. گاهی برای خرید به فروشگاه بزرگ &#8220;اوشان&#8221; در مرکز خرید &#8220;تروآ فنتن&#8221; می‌رفتیم. پارکی نزدیک آپارتمانمان بود که من و پدرم در آنجا با هم می‌دویدیم. روزهای یکشنبه، حامیان مجاهدین در این پارک جمع می‌شدند و فوتبال بازی می‌کردند. به نظر می‌رسید که این تجمعات بخشی از برنامه‌های منظم مجاهدین بود تا اعضا و حامیانشان حتی خارج از جلسات رسمی هم با یکدیگر ارتباط داشته باشند.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>امیر در اینجا به دو نکته قابل توجه دیگر اشاره دارد:</p>
<p>الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه &#8220;سرژی سن کریستف!&#8221;<br />
ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارک‎های جنگلی و خورد و خرید در فروشگاه‌های معروف پاریس!</p>
<p>**الف: مجاهدین در پاریس نیز همچون عراق اقدام به تأسیس پایگاه‌های متعدد کرده بودند. مهمترین و قدیمی‌ترین پایگاه آنها در اور-سور-واز فرانسه، واقع بود. این پایگاه در ابتدا یک خانه متعلق به دکتر صالح رجوی بود، اما پس از آنکه مسعود و ابوالحسن بنی‌صدر از ایران فرار کردند، در آنجا مستقر شدند و آنگاه خانه‌های پیرامون نیز یکی یکی خریداری گشت و در نهایت به یک قلعه بزرگ مبدل شد که ژاندارمری فرانسه از آن حفاظت می‌کرد. به مرور مکان‌های دیگری هم در اطراف اورسورواز خریداری و یا اجاره شد که شخصیت‌های برجسته مجاهدین و شورا در آن مستقر می‌شدند. منطقه سرژی در حومه پاریس، بیشترین پایگاه را در خود جای داده که بزرگترین آن مقری است که امیر در مورد آن صحبت می‌کند.<br />
این پایگاه‌ها کاربری‌های متعددی داشتند: برخی مکان‌ها برای استقرار نفرات و سرپل‌های ارتباطی، و برخی دیگر برای تولید برنامه‌های ماهواره‌ای و برگزاری میهمانی، نشست، فعالیت جاسوسی، و برخی نقاط هم به‌عنوان انبار تدارکات و غیره استفاده می‌شد. تصاویر بیرونی پایگاه بزرگ اور-سور-واز نشان می‌دهد که مجاهدین چگونه آنرا تبدیل به یک قلعه مخوف امنیتی کرده‌اند.</p>
<div id="attachment_69119" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69119" class="size-full wp-image-69119" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026.jpg" alt="اور-سور-واز فرانسه" width="700" height="363" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026-300x156.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69119" class="wp-caption-text">اور-سور-واز فرانسه</p></div>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>رجوی و پهلوی حامی فرصت‌طلب خود را از دست دادند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69110</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69110?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 Jul 2026 11:31:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت های سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[لیندسی گراهام]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69110</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرگ ناگهانی سناتور لیندسی گراهام، حاکی از فقدان یکی از تأثیرگذارترین و تهاجمی‌ترین تندروهای سیاست خارجی در تاریخ مدرن آمریکا است. گراهام در طول بیش از سه دهه حضورش در کنگره، به عنوان معمار اصلی یک سیاست خارجی جاه‌طلبانه و مداخله‌جویانه به ایالات متحده خدمت کرد. در مورد ایران، او نماینده یکی از خشن‌ترین و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69110">رجوی و پهلوی حامی فرصت‌طلب خود را از دست دادند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مرگ ناگهانی سناتور لیندسی گراهام، حاکی از فقدان یکی از تأثیرگذارترین و تهاجمی‌ترین تندروهای سیاست خارجی در تاریخ مدرن آمریکا است. گراهام در طول بیش از سه دهه حضورش در کنگره، به عنوان معمار اصلی یک سیاست خارجی جاه‌طلبانه و مداخله‌جویانه به ایالات متحده خدمت کرد. در مورد ایران، او نماینده یکی از خشن‌ترین و تهاجمی‌ترین مواضع آمریکا علیه ملت ایران بود. در طول چندین دهه، همسویی گراهام با گروه‌های مختلف اپوزیسیون ایرانی از حمایت لفظی و سیاسی از مجاهدین خلق (MEK) تا حمایت اخیرش از رضا پهلوی تغییر جهت داد. با مرگ او، یک تحریک کننده مهم کمپین‌های فشار حداکثری، استراتژی نظامی و سیاست‌های رویارویی مستقیم علیه جمهوری اسلامی ایران از صحنه سیاسی آمریکا حذف شد.</p>
<p>علیرغم این اتحادهای متغیر با گروههای ضد حکومت ایران، هدف اساسی گراهام کاملاً بدون تغییر باقی ماند: فروپاشی کامل جمهوری اسلامی ایران، که در صورت لزوم از طریق مداخله نظامی محقق می‌شد. برای درک اینکه چرا گراهام این مسیر را دنبال کرد، باید ریشه‌های ایدئولوژیک او در دکترین ریگان، ناباوری عمیق او به دیپلماسی، اتحاد ژئوپلیتیکی او با متحدان منطقه‌ای مانند اسرائیل و موقعیت سیاسی داخلی او را بررسی کرد.</p>
<h3>ایدئولوژی گراهام: مکتب ریگان و بازی با واژه &#8220;شر&#8221;</h3>
<p>برای درک حمایت سرسختانه لیندسی گراهام از رویارویی نظامی با ایران، باید به دوران بلوغ سیاسی او در دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان نگاه کرد. گراهام در خاطرات خود خاطرنشان می‌کند که تا زمان ریاست جمهوری ریگان، اعتقادات سیاسی قوی‌ای نداشت. او جهان‌بینی‌ای را اتخاذ کرد که چشم‌انداز ژئوپلیتیک را به نیروهای دوگانه خیر و شر تقسیم می‌کرد، که به شدت تحت تأثیر تصویر ریگان از اتحاد جماهیر شوروی به عنوان &#8220;امپراتوری شر&#8221; بود.</p>
<p>از نظر گراهام، جمهوری اسلامی ایران امروزی معادل معاصر این تهدید وجودی است! از آنجا که گراهام ایران را &#8220;ذاتاً شر&#8221; می‌دانست، دائماً مسیر دیپلماسی را رد می‌کرد. این دیدگاه سیاسی مشترک او با مریم رجوی، رهبر مجاهدین خلق بود که همیشه از غرب به خاطر تعامل با ایران و دیپلماسی انتقاد کرده و آن را &#8220;مماشات&#8221; با جمهوری اسلامی می‌نامد. از این رو بود که گراهام در بسیاری از گردهمایی های مجاهدین خلق شرکت و سخنرانی میکرد و حتی در قرارگاه مجاهدین در عراق حضور یافت و در مدح آنها سخنرانی کرد. اما تغییر جهت او به سوی پهلوی موجب شد که امروز مجاهدین خلق نسبت به خبر درگذشت او هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند.</p>
<h3>تغییر جهت از مجاهدین خلق به رضا پهلوی: فرصت‌طلبی تاکتیکی</h3>
<p>اتحادهای متغیر گراهام با گروه‌های مخالف ایرانی، نشان‌دهنده فرصت‌طلبی تاکتیکی در خدمت هدف تغییرناپذیر او برای تغییر رژیم است. سال‌ها، مجاهدین حمایت قابل توجهی از سیاستمداران تندروی آمریکایی، از جمله گراهام، به دست آورد. مجاهدین خلق تا سال ۲۰۱۲ توسط ایالات متحده به عنوان یک سازمان تروریستی خارجی شناخته می‌شد‌، اما با لابی قدرتمندی که در واشنگتن داشت، خود را به عنوان نیرویی کارآمد و سازمان‌یافته که قادر به سرنگونی دولت ایران است، معرفی ‌کرد و موفق به خروج از لیست سیاه شد.<br />
با این حال، تاریخچه مجاهدین خلق &#8211; که شامل ریشه‌های مارکسیستی، اقدامات تروریستی علیه غیرنظامیان و مقامات ایرانی و همسویی با صدام حسین در طول جنگ ایران و عراق می‌شود &#8211; آن را در بین افکار عمومی داخلی و خارجی ایران بسیار نامحبوب کرده بود. با افزایش احتمال شورش‌های داخلی در ایران، به ویژه در جریان اعتراضات مربوط به هزینه‌های زندگی در سال‌های اخیر، گراهام و دیگر تندروها به سمت رضا پهلوی گرایش پیدا کردند.</p>
<p>گراهام با پذیرش پهلوی، در پی توجیه رویکرد ضد ایرانی خود تحت لوای یک شخصیت تاریخی شناخته‌شده بود که از نظر تئوری می‌توانست جناح‌های مخالف پراکنده را متحد کند، در حالی که همچنان به لابی‌گری برای حمایت نظامی ایالات متحده ادامه می‌داد. با این حال، ناتوانی رضا پهلوی در بسیج یک جنبش سیاسی داخلی منسجم و قدرتمند، ریشه در نارضایتی‌های عمیق تاریخی ایرانیان از پدر و پدربزرگ او، حمایت او از حمله نظامی علیه ایران، ناکارآمدی سازمانی و عدم آشنایی او با ایران مدرن دارد. او هنوز هم به دلیل نادیده گرفتن و محکوم نکردن جنایاتی که آمریکا و اسرائیل در حملات هوایی علیه غیرنظامیان ایرانی از جمله کودکان مدرسه‌ میناب مرتکب شده‌اند، مورد انتقاد ایرانیان قرار دارد.</p>
<h3>محافظت از اسرائیل و به اصطلاح &#8220;نظم منطقه‌ای&#8221;</h3>
<p>یکی دیگر از محرک‌های اصلی موضع جنگ‌طلبانه گراهام، تعهد مطلق او به امنیت اسرائیل و حفظ هژمونی آمریکا در خاورمیانه بود. گراهام معتقد بود که اجازه دادن به دولت ایران برای بقا، توسعه قابلیت‌های هسته‌ای یا حفظ نفوذ منطقه‌ای خود منجر به یک خلاء امنیتی فاجعه‌بار خواهد شد.<br />
گراهام با حمایت از نابودی کامل ظرفیت نظامی ایران، معتقد است که ایالات متحده می‌تواند اسرائیل را برای همیشه امن کند، از خطوط کشتیرانی جهانی (مانند تنگه هرمز) محافظت کند و سلطه آمریکا را دوباره برقرار سازد.</p>
<h3>افول سیاست خارجی جمهوری‌خواهان</h3>
<p>تأثیر مرگ لیندسی گراهام بر سیاست‌های خصمانه ایالات متحده علیه ایران را می‌توان از طریق چندین بُعد کلیدی ژئوپلیتیکی و قانونگذاری درک کرد.</p>
<p>تأثیر فوری مرگ او، حذف برجسته‌ترین و آگاه‌ترین صدای قانونگذاری آمریکا در رسانه‌ها است که خواستار رویارویی نظامی مستقیم با تهران بود. بدون تحریک مداوم گراهام در پنل‌های امنیت ملی و اخبار رسانه‌ها، احتمالاً شتاب سیاسی برای شروع حملات نظامی مستقیم یا مداخلات زمینی علیه ایران کاهش می‌یابد. در حالی که خصومت با ایران همچنان یک اجماع دو حزبی در واشنگتن است، تعداد کمی از قانونگذاران به اندازه گراهام را برای حمایت آشکار از تشدید حمله نظامی تمایل دارند.<br />
تحلیلگران خاطرنشان کرده‌اند که سیاست خارجی واقعی ترامپ اغلب به &#8220;سیاست خارجی لیندسی گراهام&#8221; شباهت دارد تا یک سیاست انزواطلبانه، که عمدتاً به دلیل دسترسی شخصی و توانایی‌های اقناعی گراهام است. گراهام مرتباً با ترامپ صحبت می‌کرد، در مورد امنیت ملی به او مشاوره می‌داد و او را به سمت چراغ سبز برای مداخلات و حفظ تحریم‌های فلج‌کننده سوق می‌داد.</p>
<p>با مرگ گراهام، توازن قدرت داخلی در دستگاه سیاست خارجی جمهوری‌خواهان ممکن است از مداخله‌گرایی نومحافظه‌کارانه فاصله بگیرد. این امر خلائی را ایجاد می‌کند که می‌تواند توسط مشاوران انزواطلب‌تر یا محدودکننده‌تر پر شود که طرفدار جدایی از درگیری‌های خاورمیانه برای تمرکز بر مسائل داخلی یا رقابت قدرت‌های بزرگ هستند. در نتیجه، دولت ترامپ ممکن است با فشار داخلی کمتری برای تشدید تنش‌ها با ایران به سمت یک جنگ سخت مواجه شود و به طور بالقوه مسیرهای باریکی را برای بازدارندگی یا مهار دیپلماتیک به جای درگیری نظامی فعال باز کند.</p>
<p>گراهام همچنین یکی از ثابت قدم‌ترین متحدان اسرائیل در کنگره بود و امنیت ایالات متحده و اسرائیل را کاملاً جدایی‌ناپذیر می‌دانست. مرگ او اسرائیل را از تأثیرگذارترین مدافع خود در سنا محروم می‌کند، آن هم در زمانی که افکار عمومی آمریکا به سمت مخالفت بیشتر با سیاست‌های ترامپ می‌رود. بدون مانورهای قانونگذاری گراهام در کنگره و نمایش‌های رسانه‌ای او، تلاش برای تأمین خودکار هزینه‌های نظامی منطقه‌ای با هدف کاهش نفوذ ایران اصطکاک بیشتری در کنگره مواجه می‌شود.<br />
اگرچه مرگ لیندسی گراهام روابط ایالات متحده و ایران را به طور ناگهانی به حالت دیپلماسی تبدیل نمی‌کند، اما فشار قانونی فعال برای تشدید مستقیم نظامی را به میزان قابل توجهی کاهش می‌دهد و ائتلاف سیاسی حامی کمپین &#8220;فشار حداکثری&#8221; را تضعیف می‌کند. درگذشت او نشان دهنده محو شدن دوران سیاست خارجی بسیار مداخله‌گرایانه آمریکا است و به طور بالقوه راه را برای رویکردی محتاطانه‌تر در قبال ایران هموار می‌کند. به این ترتیب، گروه‌های مخالف ایرانی مانند مجاهدین خلق و سلطنت‌طلبان یکی از ابزارهای خود را برای پیشبرد جنگ، تحریم‌ها و فشار علیه ایرانیان از دست داده‌اند.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69110">رجوی و پهلوی حامی فرصت‌طلب خود را از دست دادند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69110/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از تشکیل دولت موقت تا انتشار یاوه‌های مستأصلانه ترامپ</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 06:34:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین تبلیغاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[وطن فروشی مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69076</guid>

					<description><![CDATA[<p>چهارماه از جنایت آمریکا در تجاوز به خاک کشورمان گذشت و در این مدت، شکست چندجانبه آمریکا برای همه جهانیان آشکار شد و ایران در صدر کشورهای محبوب ملت‌ها قرار گرفت و روسیاهی به تمامی جریان‌های برانداز و ضدانقلاب ماند. همزمان با ترور سبعانه رهبر ایران به همراه نوه خردسال و خانواده‌اش و نیز کشتار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076">از تشکیل دولت موقت تا انتشار یاوه‌های مستأصلانه ترامپ</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چهارماه از جنایت آمریکا در تجاوز به خاک کشورمان گذشت و در این مدت، شکست چندجانبه آمریکا برای همه جهانیان آشکار شد و ایران در صدر کشورهای محبوب ملت‌ها قرار گرفت و روسیاهی به تمامی جریان‌های برانداز و ضدانقلاب ماند.</p>
<p>همزمان با ترور سبعانه رهبر ایران به همراه نوه خردسال و خانواده‌اش و نیز کشتار کودکان میناب که خشم تمام مردم جهان، از جمله مردم آمریکا را در پی داشت، مریم رجوی (که در همان ایام مشغول دسیسه‌چینی و گرا دادن به رژیم تروریستی آمریکا و اسرائیل برای این جنایت بزرگ بود)، با حماقت عجیبی به صحنه آمد و متوهمانه تشکیل &#8220;دولت موقت&#8221; را اعلام کرد و از ایرانیان خواست تا به خیابان بیایند تا به‌زعم وی، کشتارهای 18 دی را تکرار کنند. البته مردم و جوانان ایران هم دست رد بر سینه این ملکه ترور نزدند و تمام عیار به خیابان‌ها آمدند تا از کشور و نظام خود در برابر دشمنان خارجی و مزدوران آنها دفاع کنند.</p>
<p>از آن پس، مریم -که همچون کارفرمای صهیونیست خودش تصور سقوط چند روزه جمهوری‌اسلامی را داشت- به تکاپو افتاد تا به مرور فریب‌خوردگان اجاره‌ای خود در ایران را برای فعالیت تبلیغی، جاسوسی و در صورت امکان حرکات تروریستی تشویق کند و کنترل امور را بدست گیرد. هرچند ایادی وی در داخل جز اقدامات جاسوسی و تبلیغی موفق به انجام کار دیگری نشدند، ولی در خارج کشور دست به لابی‌گری، برگزاری کنفرانس و حمله به سفارتخانه‌ها زدند که نهایتاً به جایی نرسید و پروژه ساقط کردن و اشغال ایران از سوی آمریکا به مرور شکست خورد و جهانیان دست به دهان ماندند و روسیاهی به مزدوران موساد و سیا از جمله مریم رجوی و رضا پهلوی ماند و در خارج کشور به جان یکدیگر افتادند.</p>
<p>اکنون بیش از چهار ماه از شهادت رهبر ایران و هزاران هموطن عزیز می‌گذرد، اما جز حسرت و آه بر دل جریان‌های ضدانقلاب باقی نمانده است. در عوض کشورمان ایران روز به روز پرافتخارتر و سربلندتر شده است و مردم ما نیز در چشم جهانیان همچون قهرمانانی جلوه‌گر شده‌اند که با مقاومت خویش، امپراتوری آمریکا و رژیم صهیونیستی را به زانو درآورده‌اند. امروز مردم ایران به هرکشوری سفر می‌کنند، نسبت به آنان با عزت و احترام برخورد می‌شود و مردم سایر کشورها نیز با هیجان خاصی به ایران می‌آیند تا شکوه و عظمت مردم بپاخاسته را از نزدیک ببینند و برای شهدای آن، بویژه رهبر و کودکان میناب، ادای احترام کنند. کشوری که قرار بود از سوی دشمن آمریکایی/صهیونی منزوی و تجزیه و نابود شود، اکنون در صدر کشورهای مقاوم قرار گرفته و از آن به عنوان چهارمین قدرت جهانی یاد می‌شود. لقبی که محصول خون هزاران شهید و سردارانی است که به جای تسلیم، مسیر استقامت را در پیش گرفتند و جان فدای تمامیت میهن کردند.</p>
<p>اما در نقطه مقابل، مریم رجوی را مشاهده می‌کنیم که از &#8220;اعلام تشکیل دولت موقت&#8221;، به نقطه‌ای از درماندگی و ذلت رسیده که مجبور است برای دلداری دادن به نیروهای خود، یاوه‌های ترامپ را سرتیتر اصلی تبلیغات خود کند و فعالیت کودکانه‌ &#8220;کانون شورشی&#8221; اش، مثل انداختن صدا روی خطوط صوتی خیابان و یا هک کردن چند سایت کوچک محلی را به‌عنوان دستاورد مهم به خورد هواداران ساده‌لوح بدهد و قدرتنمایی کند. کسی هم نمی‌تواند از او بپرسد چه بر سر دولت موقت آمد؟</p>
<div id="attachment_69077" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69077" class="size-full wp-image-69077" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Trump-20260711.jpg" alt="ترامپ و مریم رجوی" width="700" height="423" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Trump-20260711.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Trump-20260711-300x181.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69077" class="wp-caption-text">یاوه های ترامپ و مریم رجوی</p></div>
<p>البته این اولین بار نیست که مجاهدین تشکیل دولت موقت را اعلام و بعد به فراموشی می‌سپارند. اولین بار در تابستان 1360 مسعود از ایران گریخت و برپایی چنین دولتی را اعلام کرد و به جایی نرسید. دومین بار در عملیات فروغ جاویدان می‌خواست به محض تسخیر کرمانشاه، دولت موقت اعلام کند، اما در تنگه چهارزبر وارد تله شد و برای همیشه درهم شکست.</p>
<p>شکست پروژه ویرانسازی کشورمان از سوی آمریکا و ایادی‌اش، چیزهای زیادی را در ایران و منطقه و جهان تغییر خواهد داد و زمینه‌ساز فروپاشی بسیاری از جریان‌های ضدایرانی خواهد شد. اما لازمه‌ی آن هوشیاری ایرانیان پیرامون فعالیت رسانه‌ای و مجازی تشکیلات رجوی و سایر گروه‌های تروریستی است تا فرصت عرض اندام نداشته باشند.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076">از تشکیل دولت موقت تا انتشار یاوه‌های مستأصلانه ترامپ</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 Jul 2026 04:20:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69049</guid>

					<description><![CDATA[<p>در طول سفر، تنها در انتهای عقب اتوبوس نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. بیشتر منظره بیابانی بود؛ خاک قهوه‌ای تا جایی که چشم کار می‌کرد. سفر با اتوبوس نسبتاً طولانی بود و گاهی توقف‌های کوتاهی داشتیم تا کودکان بتوانند بیرون بروند و هوای تازه‌ای تنفس کنند. در یکی از این توقف‌ها، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در طول سفر، تنها در انتهای عقب اتوبوس نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. بیشتر منظره بیابانی بود؛ خاک قهوه‌ای تا جایی که چشم کار می‌کرد. سفر با اتوبوس نسبتاً طولانی بود و گاهی توقف‌های کوتاهی داشتیم تا کودکان بتوانند بیرون بروند و هوای تازه‌ای تنفس کنند. در یکی از این توقف‌ها، وقتی اتوبوس در میانه بیابان ایستاد، کودکان بیرون جمع شدند و خواستند در یک دایره توپ‌بازی کنند. اما توپ نداشتند، بنابراین از من خواستند &#8220;برفی&#8221;، خرس من را قرض بگیرند. با اکراه پذیرفتم و او را به آن‌ها دادم. سپس در اتوبوس نشستم و دیدم که چگونه برفی را به هوا پرتاب می‌کردند و مانند بازی والیبال به یکدیگر پاس می‌دادند. ناگهان برفی به زمین افتاد و در یک گودال گل‌آلود فرود آمد. سریع از اتوبوس پایین رفتم و او را پس گرفتم. یک لکه بزرگ قهوه‌ای روی پشتش افتاده بود و آب جاری برای شست‌وشو نداشتیم، بنابراین با دستمال کاغذی تا حد ممکن او را تمیز کردم. آن لکه بزرگ قهوه‌ای برای تمام سال‌هایی که برفی را داشتم، روی پشتش باقی ماند.</p>
<p>سرانجام به اردن رسیدیم و در یک هتل پنج‌ستاره &#8220;hotel Aliya&#8221; اقامت کردیم. ظاهراً همه کودکان مجاهدین که قرار بود به خارج فرستاده شوند، در دوره‌های مختلف در همان هتل می‌ماندند تا مجاهدین تصمیم بگیرند که آن‌ها را به کجا، چگونه و با چه گروهی بفرستند. من چند روزی در هتل ماندم و در آن روزها بسیار خوش گذشت. چندین اتاق هتل را در ساختمان بزرگی با بیش از ۱۰ طبقه اشغال کرده بودیم و کودکان از یک اتاق به اتاق دیگر می‌دویدند. به یاد دارم که در اتاق‌ها کارتون پخش می‌شد و از تجربه‌ها و دیدنی‌های جدیدی که آنجا داشتیم، سیر نمی‌شدیم. در طبقه همکف، یک سالن غذاخوری بزرگ بود که میزهای بلند و موازی در آن چیده شده بود و لوسترهای بزرگ کریستالی از سقف آویزان بودند. با عجله پشت میزها می‌نشستیم و به یاد دارم که از چیدمان مرتب کارد و چنگال‌ها شگفت‌زده شده بودم. علاوه بر قاشق و چنگالی که به آن عادت داشتیم، چاقو، یک چنگال کوچک‌تر و قاشق چای‌خوری هم وجود داشت. پیشخدمت‌ها با لباس‌های شیک، دقیقاً مانند فیلم‌هایی که دیده بودیم، غذا را سرو می‌کردند و درپوش‌های فلزی را از روی بشقاب‌ها برمی‌داشتند. به یکدیگر پچ‌پچ می‌کردیم که اینجا رستوران نام دارد! و واقعاً در آن محیط احساس شاه و ملکه بودن داشتیم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69050 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-300x225.jpg" alt="تصویری نمادین از کودکان در هتل الیا -اردن(هوش مصنوعی)" width="300" height="225" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-300x225.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-400x300.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111.jpg 569w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>کودکان بر اساس تصمیم مجاهدین که تعیین می‌کردند هر کدام به کجا، چگونه و با چه گروهی اعزام شوند، با هواپیما به کشورهای مختلف فرستاده می‌شدند. برای من به‌نظر می‌رسید که این روند نسبتاً سریع پیش رفت، زیرا از قبل تصمیم گرفته شده بود که به خانواده ای در سوئد فرستاده شوم؛ همان خانواده‌ای که در پاریس با آن‌ها خانه مشترک داشتیم. بنابراین، چند روزی در هتل ماندم و سپس در گروهی حدود ۱۰ نفره که در آن یک زن مجاهد، به نام مهشید با اصلیت ایتالیایی، سرپرست بود، قرار گرفتم.</p>
<p>&#8220;مهشید&#8221; یکی از معدود اعضای مجاهدین با پیش‌زمینه خارجی بود که به‌نوعی، یا از طریق همسر ایرانی‌اش یا به‌طور دیگری با مجاهدین آشنا شده و ارزش‌ها، رهبران و فرهنگ آن‌ها را پذیرفته بود. علاوه بر مهشید، یک زن بریتانیایی (که بعداً از مجاهدین جدا و به منتقدی آشکار تبدیل شد)، یک زن چینی که در یکی از عملیات‌های بزرگ نظامی به نام &#8220;فروغ جاویدان&#8221; کشته شد و یک زن فرانسوی به نام هلن که خیلی بعدتر از مجاهدین جدا شد، نیز بودند.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(زن بریتانیایی مورد اشاره امیر، خانم &#8220;آن سینگلتون&#8221; فعال رسانه‌ای و حقوق‌بشری می‌باشد که به‌دلیل افشای مناسبات ضدانسانی در تشکیلات مجاهدین و تلاش برای رهایی سایر اعضای دربند مجاهدین، مورد خشم مسعود و مریم رجوی قرار گرفته است.</p>
<p>خانم چینی که امیر به وی اشاره دارد &#8220;سوفان چان مان برهان&#8221; نام داشت که در عملیات &#8220;فروغ جاویدان&#8221; یعنی تابستان 67 کشته شد و نمی‌تواند در این جابجایی که اوایل سال 1370 صورت گرفت حضور داشته باشد و احتمالاً امیر یک خانم دیگر را اشتباهاً به جای وی عنوان نموده است.</p>
<p>قابل ذکر است که بگویم مجاهدین طی سالیان متمادی، اثر روانی زیادی روی شهروندان خارجی گذاشته بودند و با مغزشویی، توانستند آنان را در فعالیت‌های سیاسی و یا حتی عملیات‌های تروریستی خود بکار گیرند که زمینه‌ساز کشته شدن برخی از آنان از جمله &#8220;سوفان چان از چین – سمیرا اقبال میرزا از پاکستان – هارون هاشمی از افغانستان – آنی ازبر از فرانسه&#8221; شد. پس از افشای مناسبات درونی مجاهدین از سوی برخی جداشدگان، تعدادی از این بانوان خارجی نیز به مرور از تشکیلات رجوی فاصله گرفتند.)</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69051 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-300x122.jpg" alt="آن سینگلتون-سوفان چان مان" width="300" height="122" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-300x122.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-768x313.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222.jpg 829w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: یک شب با مهشید به فرودگاه اردن رفتیم و به ‌یاد دارم که به یک کشور اروپایی پرواز کردیم، جایی که توقف داشتیم و شب را گذراندیم. به‌خاطر دارم که به پاریس رفتیم و از بزرگی فرودگاه و رستوران‌های متعدد آن شگفت‌زده شدم. به ‌یاد دارم که برای اولین بار سالادی با میگو خوردم و آن‌ها را موجوداتی ترسناک یافتم که به‌سختی جرأت لمس کردنشان را داشتم. فرودگاه بخشی برای افرادی داشت که می‌خواستند شب را بگذرانند و نمی‌خواستند به هتل بروند. این بخش شامل اتاق‌های کوچکی حدود ۲ تا ۳ مترمربع بود که در آن‌ها یک صندلی راحتی با زیرپایی و یک ساعت دیواری کوچک روی یکی از دیوارها قرار داشت. شب را در آنجا گذراندیم و صبح روز بعد به سفر ادامه دادیم. پس از فرودگاه، برخی از کودکان به خانه‌ای رفتند که بسیاری از کودکان دیگر مجاهدین در آنجا حضور داشتند.</p>
<p>ما هنوز در فرانسه بودیم، جایی که برای اولین بار فرصتی پیدا کردم تا یک مجله درباره لاک‌پشت‌های نینجا بخرم. در فرانسه به آنها&#8221;tortues&#8221;  (توختی) می‌گفتند، نامی که هنوز در ذهنم حک شده است. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم، گویی از یک رؤیا بیرون آمده بود. بزرگ، چندطبقه، و با باغی وسیع که ساعت‌ها در آن بازی می‌کردیم. این خانه به جنگلی پوشیده از درختان متصل بود و فضایی جادویی داشت. خانه شبیه خوابگاه‌های جمعی بود؛ بچه‌های زیادی آنجا بودند، منتظر تا به کشورهای مختلف و خانواده‌های جدید فرستاده شوند. یکی از خاطرات فراموش‌نشدنی‌ام از این دوره، اولین برفی است که در زندگی‌ام دیدم. یک صبح که بیدار شدیم، از پنجره دیدیم که دانه‌های سفید برف به‌آرامی روی زمین می‌نشینند. همه بچه‌ها پشت پنجره جمع شده بودند، پر از هیجان و انتظار برای دیدن چیزی که پیش‌تر فقط در کارتون‌ها دیده بودیم.</p>
<p>وقتی درِ حیاط باز شد، مثل گله‌ای از گاوها که بعد از یک زمستان طولانی برای اولین بار به چراگاه می‌روند، به بیرون هجوم بردیم. دستانمان را روی برف می‌گذاشتیم، گلوله‌های برفی درست می‌کردیم و آنها را به سمت همدیگر پرتاب می‌کردیم. این شور و هیجان به اوج خود رسید. من چند گلوله برفی ساختم و داخل جیب کاپشن خود در کمد پنهان کردم. قصد داشتم آنها را به سوئد ببرم و به‌عنوان یادگاری نگه دارم. اما چند ساعت بعد که برگشتم، فقط جیب‌های خیس و خالی مانده بود. عصبانی بودم و با خودم فکر می‌کردم: &#8220;چه کسی گلوله‌های برفی‌ام را دزدیده ‌‌جای آن آب ریخته تو جیبم&#8221;؟</p>
<p>در این خانه، پسر بازیگوشی به نام امید بود که همیشه دردسر درست می‌کرد. او ترفند عجیبی داشت؛ وقتی یکی از زنان مجاهد مسئول خانه عصبانی می‌شدند، به آنها نزدیک می‌شد، در آغوششان می‌گرفت و یک بوسه محکم روی گونه‌شان می‌گذاشت. این کار همیشه باعث می‌شد از تنبیه فرار کند. من این رفتار او را با دقت زیر نظر داشتم و به فکر فرو می‌رفتم که آیا من هم باید از همین ترفند استفاده کنم یا نه.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69052 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333-300x223.jpg" alt="امیر در پاریس-پایگاه زائریان" width="300" height="223" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333-300x223.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333.jpg 577w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>زندگی در سوئد</p>
<p>بعد از مدتی، ما فرانسه را ترک کردیم و به دانمارک رفتیم. آنجا به آپارتمانی کوچک منتقل شدم که بیشتر شبیه یک دفتر کار سازمان مجاهدین بود. دیوارها با عکس‌های بزرگی از مسعود و مریم رجوی تزئین شده بودند و فضای اتاق‌ها سرد و ساده بود. در آشپزخانه، یک نفر مشغول گوش دادن به سخنرانی‌های ضبط‌ شده مسعود رجوی بود. اما من زمان زیادی آنجا نماندم.</p>
<p>شبی زنی با موهای بلند و سیاه وارد اتاقم شد. او با لبخند گرم و پوشیده در یک کت سفید و پف‌دار بود. او همان کسی بود که مرا به سوئد می‌برد: زنی که از کودکی در پاریس به یاد داشتم. از آن پس او را &#8220;خاله&#8221; صدا می‌کردم. همان شب با هم راه افتادیم. هوای بیرون سرد بود و برف شدیدی می‌بارید.</p>
<p>در مسیر به خانه‌ای در دانمارک رفتیم که خانواده‌ای ایرانی آنجا زندگی می‌کردند. شب را در خانه آنها گذراندیم. روز بعد با کشتی‌ای بزرگ و زیبا سفر کردیم. من از دیدن فروشگاه‌های داخل کشتی حیرت‌زده شده بودم. خاله یک سکه‌ی کوچک سوئدی به من داد، یک کرون که تصویر شاه سوئد، کارل گوستاف روی آن بود. برایم جالب بود و اولین کرونی بود که در زندگی‌ام می‌دیدم.</p>
<p>پس از کشتی، سوار قطاری شبانه شدیم که اتاقک‌هایی با تخت‌خواب داشت. آن تجربه‌ای هیجان‌انگیز و بی‌سابقه بود. سرانجام، صبح به استکهلم رسیدیم و به منطقه‌ای به نام هوسبی رفتیم. خانه‌ی جدید در خیابان &#8220;نوردکاپس‌گاتان&#8221; قرار داشت. برف همه‌جا را پوشانده بود و سکوتی دل‌نشین حکم‌فرما بود. پس از روزهای شلوغ و پرآشوب، برای اولین بار آرامش را حس کردم. وقتی وارد آپارتمان شدیم، مردی با لباس راحتی روی صندلی نشسته بود و به تلویزیون نگاه می‌کرد. او پدر خانواده بود. سپس دو پسر خانواده، به استقبالم آمدند. مادر آنها با مهربانی گونه‌ام را بوسید و به من خوش‌آمد گفت. آن لحظه‌ها شروعی دوباره برای من بود؛ در کشوری جدید، با خانواده‌ای که با مهربانی درهای خانه‌شان را به روی من گشوده بودند.</p>
<p>*توضیحات نگارنده:</p>
<p>(این بخش از خاطرات امیر، عمدتاً یادآوری‌های ذوق و شوق کودکانه است و نیازی به تفسیر ندارد. اما در ادامه به نکاتی برخواهیم خورد که جای تأمل دارد و بیشتر به آن خواهم پرداخت. خوشبختانه امیر به دلایلی که اشاره داشتم و در ادامه نیز مفصل به آن خواهم پرداخت، این امتیاز را داشت که وارد خانواده‌ای شود که به برخی اصول و پرنسیب‌های اخلاقی پایبندی داشتند و در ادامه هم بهتر متوجه خواهید شد، اما همه کودکان این امتیاز را نداشتند. عامدانه از واژه &#8220;شانس&#8221; استفاده نکردم چون مسئله &#8220;شانس&#8221; مطرح نبود و یک &#8220;امتیاز&#8221; بود. به این علت که متأسفانه مریم قجرعضدانلو، برای جداسازی فوری کودکان از والدین، کمترین تحقیق و پژوهشی پیرامون خانواده‌های پذیرنده نکرده بود تا افراد شایسته را از ناشایست‌ها تفکیک کند. به همین خاطر، بجز فرزندان مسئولین رده بالا و برخی نفرات ویژه، بقیه کودکان به صورت فله‌ای به هرکسی آنها را پذیرفته بود تحویل داده بودند و این زمینه‌ساز برخی رخدادهای دردناک شد که شرح خواهم داد.)</p>
<p>آپارتمان نسبتاً کوچکی بود، یک آپارتمان سه اتاقه با یک اتاق نشیمن، یک اتاق خواب برای والدین و یک اتاق برای ما سه بچه. در اتاق بچه‌ها یک تخت خواب دو طبقه و دو میز تحریر بود. وقتی پدر خانه برای خرید تخت تک نفره برای من می‌رفت، من هم همراهش به&#8221;ایکیا &#8220;رفتم. سپس به مدرسه رفتن در هوسبی را شروع کردم. مدرسه‌ام به نام &#8220;دالهاگسکولان&#8221; بود و در یک کلاس آمادگی ویژه می‌رفتم که در آن 6-7 بچه از خانواده‌های مجاهدین در سنین مختلف بودند. معلم ما خانم &#8220;آنسن&#8221; بود و همچنین یک معلم زبان مادری داشتیم به نام ماندانا. او آشنایی خوبی با مجاهدین و پیش‌زمینه ما داشت و علاوه بر تدریس زبان فارسی، در ارتباطات ما با معلمان کمک می‌کرد. ما خیلی سریع باید خود را با سیستم آموزشی سوئد وفق می‌دادیم. به ما گفته شده بود که لباس ورزشی برای درس تربیت بدنی بیاوریم، اما خانواده به ما توصیه کرده بود که مانند بقیه بچه‌ها برهنه دوش نگیریم و به جای آن با لباس دوش بگیریم و به همین دلیل همیشه یک جفت لباس زیر اضافی در کیف ورزشی‌مان داشتیم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69053 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444-300x187.jpg" alt="مدرسه امیر در سوئد" width="300" height="187" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444-300x187.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444.jpg 623w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>در سالن غذاخوری هم مسائلی وجود داشت که باید به آن‌ها توجه می‌کردیم. مثلاً اینکه نمی‌توانستیم گوشت خوک بخوریم و وقتی به بخش غذا می‌رسیدیم، به ما یاد داده بودند که بگوییم &#8220;خوک نه!&#8221; یک روز یادم می‌آید که یکی از کارکنان که به ما غذا می‌داد، عصبانی شد و گفت که نباید چنین چیزی بگوییم چون این کار زشت است. به جای آن باید می‌گفتیم &#8220;آیا می‌توانم درخواست کنم که غذای دیگری داشته باشم؟&#8221; و من خودم را با این تغییر وفق دادم.</p>
<p>در همین حین، من در یک باشگاه فوتبال به نام &#8220;خبیری&#8221; که به نام یک فوتبالیست معروف ایرانی که به مجاهدین پیوسته و بعداً اعدام شده بود، به ثبت‌نام پرداختم. این باشگاه توسط یکی از حامیان مجاهدین به نام مهدی تأسیس شده بود و به‌طور عمده بچه‌های خانواده‌های مجاهدین (پسرها) که به استکهلم آمده بودند، در آن عضویت داشتند. بعدها که بزرگ‌تر شدم، متوجه شدم که این یکی از روش‌های مجاهدین برای کنترل ما بچه‌ها بود، مشابه روشی که آن‌ها ما را در خانواده‌های ایرانی حامی سازمان قرار می‌دادند.</p>
<p>در مورد من، خانواده‌ام گفته بودند که مادر خانواده در واقع خاله واقعی من است و من در ایستگاه مرکزی استکهلم رها شده بودم و از طریق تماس تلفنی متوجه شده بودند که من آنجا هستم. این اطلاعات و برخی گزارش‌های دیگر درباره من از خدمات اجتماعی را در سال ۲۰۱۷ زمانی که خواستم اسناد عمومی‌ام را از خدمات اجتماعی و اداره مهاجرت دریافت کنم، به دست آوردم. معلوم شد که مجاهدین از همین استدلال‌ها برای اکثر بچه‌ها استفاده کرده بودند زمانی که آن‌ها را در خانواده‌های حامی سازمان قرار می‌دادند. این یک روش مؤثر برای نگه داشتن ما در &#8220;سیستم&#8221; بود و علاوه بر این، مقامات سوئدی نمی‌توانستند روابط خانوادگی ما را زیر سوال ببرند چون ما اصلاً مدارک قانونی نداشتیم که هویت‌مان را اثبات کنیم.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(ابتدا بگویم که یکی از نقاط مثبت سازمان، گرفتن معلم زبان مادری –فارسی- برای کودکان بود تا آنها از فرهنگ ایرانی خود کاملاً دور نشوند. اما این اقدام لزوماً از سر عشق به ایران نبود، بلکه سازمان برنامه‌های گسترده‌ای برای آینده داشت و این امر بدون یادگیری زبان فارسی از سوی کودکان ممکن نبود. آنها می‌بایست پس از مدتی به تشکیلات بازگردانیده می‌شدند و از آنها به عنوان &#8220;کودک‌سرباز&#8221; استفاده می‌شد و یا فعالیت‌های دیگری می‌کردند که با جامعه ایرانیان ارتباط داشت و لازمه آن، فراموش نکردن زبان و ادبیات فارسی بود.</p>
<p>اما: امیر در بالا به نکته ریزی اشاره دارد که بسیار مهم است. وی می‌گوید که سازمان با فریبکاری، رابطه آنها با مادر خانواده پذیرنده را یک رابطه خویشاوندی جلوه می‌داده تا بتواند این کودکان را به لحاظ قانونی در آن خانواده تثبیت کند و زیر پوشش خدمات اجتماعی آن کشور ببرد. البته سازمان استفاده‌های دیگری هم از این کودکان می‌کرد و با فریفتن نهادهای خیریه‌ای، اقدام به پولشویی می‌کرد. ضمن اینکه سازمان در موارد متعددی، نام کودکان را به سازمان‌های حقوق‌بشری و خیریه‌ای می‌داد و آنها را جنگ‌زده و یتیم معرفی می‌کرد تا کسب درآمد کند، اما نهایتاً پول‌ها را به عراق می‌فرستاد تا هزینه اقدامات تروریستی شود.</p>
<p>در هر صورت، امیر به نوعی کلاهبرداری حقوقی اشاره دارد که در آن، کودکان خواهرزاده مادر خانواده جدید معرفی می‌شدند تا مشکلات قانونی نداشته باشند و از امکانات مختلف آن کشور بهره‌مند شوند.)</p>
<p>وقتی به کشور وارد شدیم، برخی از ما حتی مجبور به تغییر نام خانوادگی شدیم. من یکی از این افراد بودم. نام خانوادگی واقعی من یغمائی است. از یک خاندان شناخته‌شده در ایران که از شاعر مشهور فارسی‌زبان یغما جندقی که در قرن هجدهم در ایران زندگی می‌کرد. تغییر نام در مجاهدین خیلی رایج بود. بیشتر اعضا نام‌های مستعار داشتند تا رژیم ایران نتواند آن‌ها را شناسایی و تعقیب کند. پدر من که اسمش &#8220;اسماعیل وفا یغمائی&#8221; است، نام &#8220;محمد جعفر آمرتوسی&#8221; را گرفت و مادر من &#8220;اکرم&#8221; شد &#8220;مرضیه امینیا&#8221;. اما تغییر نام برای بچه‌های مجاهدینی که به خارج از کشور رفته بودند، به نظر می‌رسید کمی افراطی است چرا که ما هنوز کودک بودیم و عضو سازمان نبودیم.</p>
<p>من در نهایت نام خانوادگی جدیدم را در طول سفر در اردن فهمیدم. مهشید که رهبر گروه ما بود، به دور و بر رفت و برای همه اعضای گروه یک نام خانوادگی جدید تعیین کرد. وقتی نوبت به من رسید، او به من نگاه کرد و گفت: &#8220;اسم دوم پدرت که وفا است، پس تو باید به نام وفا شناخته شوی.&#8221; من خوش‌شانس بودم، چون بعضی‌ها نام‌های خیلی عجیب و غریبی دریافت کرده بودند. اما علاوه بر اینکه نام خانوادگی جدیدی گرفتم، خانواده گفته بودند که من در تهران به دنیا آمده‌ام وقتی که به اداره مهاجرت مراجعه کردیم. من که هیچ‌گاه به ایران نرفته بودم! خانواده‌ام نمی‌دانستند که من دقیقاً چه زمانی به دنیا آمده‌ام و به‌هیچ عنوان نمی‌توانستند با والدین واقعی من که در وسط جنگ کویت در عراق بودند تماس بگیرند. پس، آن‌ها یک تاریخ تولد برای من انتخاب کردند که نزدیک به نوروز ایرانی باشد، یعنی 16 مارس. هنوز هم تا امروز اطلاعات “جعلی” من همان است، تنها چیزی که درست است سال تولدم یعنی 1983 و نامم است، امیر.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(تغییر نام و برگزیدن نام مستعار در مناسبات مجاهدین، مربوط به زمانی است که مجاهدین وارد فاز عملیات نظامی/تروریستی شدند و قرار بود با انجام ترورهای گسترده، جمهوری اسلامی را سرنگون و رجوی را به قدرت برسانند. نام تشکیلاتی –مستعار- به آنها کمک می‌کرد که از سوی جمهوری اسلامی شناسایی نشوند. اما با شکست راهبرد جنگ مسلحانه شهری و تأسیس ارتش آزادیبخش، داشتن نام تشکیلاتی ضرورتی نداشت و همگان –بجز تعدادی که سازمان به دلایل امنیتی نمی‌خواست نام آنها برجسته شود- از نام اصلی خود استفاده کردند.</p>
<p>داشتن نام تشکیلاتی در اروپا -در زمانی که امیر به آن اشاره دارد- بیشتر برای این بود که نهادهای امنیتی اروپایی، این افراد را با نام دیگری بشناسند و اگر زمانی مشخص شد که آنها قبلاً اقدامات تروریستی انجام داده‌اند و یا تحت پیگرد پلیس بین‌الملل هستند، دارای اسامی دیگری جز آنچه با آن اقدامات تروریستی انجام داده‌اند باشند که بتوانند از قانون فرار کنند. همین اقدام پس از سقوط صدام از سوی بسیاری مسئولین سازمان نیز انجام گرفت و آنها با اسامی مستعار از کشورهای غربی درخواست پناهندگی کردند تا نام اصلی آنها در نهادهای امنیتی اروپا ثبت نشود و پلیس بین‌الملل هم به آنها دسترسی نداشته باشد.)</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چگونه مجاهدین خلق با سیاستمداران فاسد جهانی همسو می‌شوند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 10:10:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[پول شویی و کلاهبرداری در فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69045</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجاهدین خلق تا سال ۲۰۱۲ توسط ایالات متحده و تا سال ۲۰۰۹ توسط اتحادیه اروپا رسماً به عنوان یک سازمان تروریستی شناخته می‌شد. پس از آن نیز، همواره کارشناسان دانشگاهی، روزنامه‌نگاران و گزارش‌های اطلاعاتی دولتی اغلب این گروه را به دلیل سابقه خشونت و ترور، سلسله مراتب داخلی سختگیرانه، وفاداری اجباری به رهبری آن و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045">چگونه مجاهدین خلق با سیاستمداران فاسد جهانی همسو می‌شوند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مجاهدین خلق تا سال ۲۰۱۲ توسط ایالات متحده و تا سال ۲۰۰۹ توسط اتحادیه اروپا رسماً به عنوان یک سازمان تروریستی شناخته می‌شد. پس از آن نیز، همواره کارشناسان دانشگاهی، روزنامه‌نگاران و گزارش‌های اطلاعاتی دولتی اغلب این گروه را به دلیل سابقه خشونت و ترور، سلسله مراتب داخلی سختگیرانه، وفاداری اجباری به رهبری آن و نقض حقوق اعضا، به عنوان یک سازمان فرقه‌مانند با سوابق تروریستی توصیف می‌کنند.<br />
در مقابل، مجاهدین خلق برای بازسازی چهره جهانی خود و کسب مشروعیت سیاسی، یک شبکه لابی‌گری بین‌المللی چند میلیون دلاری را پیش می‌برد. این گروه به جای تکیه بر پایگاه سنتی مردمی، به شدت به مشوق‌های مالی &#8211; از جمله دستمزدهای گزاف سخنرانی، کمک‌های مالی انتخاباتی و سفرهای لوکس رایگان &#8211; برای به دست آوردن حمایت سیاستمداران خارجی متکی است. این رویکرد معامله‌گرایانه اغلب چهره‌های سیاسی فرصت‌طلب را جذب می‌کند که بسیاری از آنها به طور جداگانه در کشورهای خود با تحت پیگردهای قضایی و محکومیت به دلیل فساد مالی، رشوه‌خواری و لابی‌گری غیرقانونی خارجی مواجه شده‌اند. شبکه لابی‌گری مجاهدین خلق شامل الگویی است که حامیان مالی فاسد خارجی را از بغداد تا واشنگتن در بر گرفته است.</p>
<h3>دستگیری عالیه نصیف جاسم با ۱۵ میلیون دلار پول نقد</h3>
<p>عالیه نصیف نماینده سابق و برجسته پارلمان عراق است. در اواخر ژوئن ۲۰۲۶، او و پسرش در بغداد به عنوان بخشی از یک عملیات گسترده و سراسری مبارزه با فساد به دستور نخست وزیر علی الزیدی بازداشت شدند. مقامات بیش از ۲۰ میلیارد دینار عراقی (تقریباً ۱۵.۵ میلیون دلار) و مقادیری طلا در محل سکونت او پیدا کردند.<br />
از نظر تاریخی، نام نصیف در گزارش‌های سیاسی پیرامون تعاملات عراق با مجاهدین خلق مطرح شده است. در زمینه‌های ژئوپلیتیکی گذشته، به ویژه در مورد خروج ایالات متحده و موضع در حال تحول بغداد در مورد جناح‌های تحت حمایت ایران، ناظران و تحلیلگران اطلاعاتی، همسویی‌های سیاسی او با این گروه را زیر نظر داشته‌اند. پس از دستگیری او، دادگاه‌های مدنی عراق نیز در اواخر ژوئن ۲۰۲۶ به او دستور دادند که به دلیل اظهارات افتراآمیز رسانه‌ای، به یک مقام وزارت کشور خسارت بپردازد. دوران حضور مجاهدین در عراق در رسانه‌های این تشکیلات بارها از نصیف به عنوان یکی حامیان عراقی گروه یاد شد.</p>
<h3>متحد اروپایی پر سر و صدای مجاهدین خلق</h3>
<p>آلخو ویدال-کوادراس نایب رئیس سابق پارلمان اروپا و رهبر برجسته محافظه‌کار اسپانیا، از حامیان سرسخت مجاهدین خلق است. در سال ۲۰۱۳، یک تحقیق گسترده نشان داد که حزب سیاسی راست افراطی ویدال-کوادراس، وکس، به شدت توسط پول‌های خارجی تأمین مالی می‌شود. بیش از یک میلیون یورو بودجه انتخاباتی توسط یک گروه مخالف ایرانی به این حزب منتقل شده است که منظور مجاهدین خلق بوده است. ویدال-کوادراس بعداً توضیح داد که این بودجه در واقع از طریق او برای راه‌اندازی حزب صرف شده است.<br />
ویدال-کوادراس یکی از ریشه دارترین و پرسروصداترین حامیان اروپایی مجاهدین خلق است. او دهه‌ها کمیته بین‌المللی در جستجوی عدالت (ISJ) مستقر در بروکسل را برای لابی‌گری برای به اصطلاح شورای ملی مقاومت ایران (NCRI)، ویترین سیاسی مجاهدین خلق، اداره می‌کرد.</p>
<h3>&#8220;باب شمش طلا&#8221;</h3>
<p>در ایالات متحده، سناتور سابق رابرت (باب) منندز، ملقب به &#8220;باب شمش طلا&#8221;، رئیس قدرتمند سابق کمیته روابط خارجی سنا، در ژوئیه ۲۰۲۴ به ۱۶ فقره جرم فدرال محکوم شد. در ژانویه ۲۰۲۵، او به ۱۱ سال زندان فدرال محکوم شد. اف‌بی‌آی به خانه او حمله کرد و صدها هزار دلار پول نقد مخفی، خودروهای لوکس و بیش از ۱۰۰۰۰۰ دلار شمش طلای خالص پیدا کرد. او به جرم دریافت این رشوه‌ها برای فعالیت به عنوان یک عامل خارجی غیرقانونی برای مصر و قطر و محافظت از بازرگانان فاسد محکوم شد.<br />
منندز، علاوه بر معاملات غیرقانونی خود با سایر دولت‌های خارجی، مدت‌ها مدافع سرسخت مجاهدین خلق در کنگره بود. او مرتباً در رویدادهایی که توسط سازمان جوامع ایرانی-آمریکایی (OIAC) &#8211; بازوی اصلی مجاهدین خلق در ایالات متحده &#8211; برگزار می‌شد، سخنرانی می‌کرد و به شدت از طرف این گروه در وزارت امور خارجه لابی می‌کرد. به دلیل حمایت سیاسی و تبلیغاتی فعال او از این گروه، ایران رسماً منندز را در فهرست سیاه تحریم‌های تروریستی خود قرار داد.</p>
<h3>حساب‌های بانکی فربه شهردار جیولیانی</h3>
<p>شهردار سابق نیویورک و مشاور رئیس جمهور پس از صدور حکمی برای جرم ۱۴۸ میلیون دلاری در رابطه با دخالت در انتخابات، اعلام ورشکستگی کرد. در حالی که جرائم قانونی اصلی او ناشی از کیفرخواست‌های توطئه انتخاباتی است، بازرسان فدرال بارها کسب و کار مشاوره و معاملات پولی خارجی مبهم او را تحت قانون ثبت عوامل خارجی (FARA) مورد تحقیقات قرار داده‌اند.<br />
جولیانی به عنوان یکی از مشهورترین و پردرآمدترین نمایندگان آمریکایی مجاهدین خلق به این تشکیلات خدمت می‌کرد. سال‌ها، او به مقر مجاهدین خلق در آلبانی و تجمعات پاریس پرواز می‌کرد و در کنار مریم رجوی، رهبر مجاهدین خلق، خواستار &#8220;تغییر رژیم&#8221; می‌شد. او آشکارا اعتراف کرد که از شبکه مجاهدین خلق هزینه‌های گزافی برای سخنرانی دریافت می‌کرد و به طور معمول ده‌ها هزار دلار برای هر سخنرانی برای لابی در دولت ایالات متحده برای مشروعیت بخشیدن به این گروه دریافت می‌کرد.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045">چگونه مجاهدین خلق با سیاستمداران فاسد جهانی همسو می‌شوند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>همکاری مجاهدین خلق با هر عنصر ثروتمندی فارغ از ایدئولوژی و آرمان مبارزاتی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 11:46:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین تبلیغاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[پول شویی و کلاهبرداری در فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68998</guid>

					<description><![CDATA[<p>گردهمایی سالانه مجاهدین خلق به مناسبت سالگرد آغاز جنگ مسلحانه در حالی برگزار شد که پلیس فرانسه تجمع این تشکیلات را لغو کرده بود. بیانیه پلیس فرانسه برای لغو تجمع مجاهدین در روز هجدهم ژوئن منتشر شد اما سران این تشکیلات به این ابلاغ سر ننهادند و برعکس اعزام عوامل خود از سراسر اروپا به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998">همکاری مجاهدین خلق با هر عنصر ثروتمندی فارغ از ایدئولوژی و آرمان مبارزاتی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>گردهمایی سالانه مجاهدین خلق به مناسبت سالگرد آغاز جنگ مسلحانه در حالی برگزار شد که پلیس فرانسه تجمع این تشکیلات را لغو کرده بود. بیانیه پلیس فرانسه برای لغو تجمع مجاهدین در روز هجدهم ژوئن منتشر شد اما سران این تشکیلات به این ابلاغ سر ننهادند و برعکس اعزام عوامل خود از سراسر اروپا به پاریس را ادامه دادند. رسانه‌های تبلیغاتی این تشکیلات در پاسخ به دستور شفاف پلیس در جهت عدم برگزاری، با ادعای دروغین حکومت فرانسه را متهم به مسائل متنوعی کردند. اما اعضای پیشین که با تاکیتیک های معمول مجاهدین آشنا هستند اظهارات جالب توجهی درباره ماهیت واقعی سازوکار مالی تجمعات مجاهدین و هدف از این برنامه‌ها داشته‌اند. زینب (ژینا) حسین نژاد یکی از اعضای پیشین است که شواهد دقیق و پرجزییاتی در این باره منتشر کرده است.</p>
<p>ادعای نخست مجاهدین خلق این بود که وزیر امورخارجه فرانسه در تماس تلفنی با همتای خود در ایران درخواست لغو تجمع مجاهدین را دریافت کرده و در پی آن پلیس دستور لغو داده است. این ادعا فورا از سوی سخنگوی وزارت خارجه فرانسه تکذیب شد. ادعای دیگر مجاهدین اپوزیسیون پهلوی را هدف قرار می‌داد، مبنی بر این بود که پلیس فرانسه اعلام کرده است که پادشاهی خواهان و ساواک تهدید به بمب گذاری در محل تجمع کرده‌اند. این دو ادعا از اساس باطل هستند چرا که متن بیانیه پلیس فرانسه در خصوص لغو تجمع مجاهدین خلق قابل دسترس است. در این بیانیه به چنین مواردی به هیچ وجه اشاره نشده است. شایان ذکر است که اگر پلیس فرانسه مظنون به خطر بمب‌گذاری بود، کل منطقه را تخلیه و قرنطینه می‌کرد. در حالی که چنین اتفاقی رخ نداد و کاروان‌‌های اعزامی مجاهدین در محل حاضر شدند. حتی حضور برخی از عوامل مجاهدین خلق در مواری به زد و خورد با پلیس انجامید. پیرو این حوادث 22 تن از عوامل مجاهیدین خلق دستگیر شدند.</p>
<p>همچنین، هواداران مجاهدین خلق با تهدید به آتش کشیدن پاریس تنش‌ها با پلیس فرانسه را به جایی رساندند که یکی از برگزارکنندگان مراسم مجاهدین خلق به نام بهزاد نظیری توسط پلیس فرانسه احضار شد و علیه او تشکیل پرونده داده شد. مجاهدین خلق این اقدام علیه بهزاد نظیری را &#8220;تسلیم و تبعیت در برابر رژیم ایران&#8221; خواندند.</p>
<div id="attachment_69000" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69000" class="size-full wp-image-69000" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naziri-Behzad-202606.jpg" alt="احضار بهزاد نظیری" width="600" height="446" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naziri-Behzad-202606.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naziri-Behzad-202606-300x223.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-69000" class="wp-caption-text">احضار بهزاد نظیری</p></div>
<p>بدین ترتیب، مجاهدین خلق همزمان با نادیده گرفتن قوانین کشور میزبان، سعی بر اتهام زنی به همه نهادها و گروه‌های سیاسی و اجتماعی دارند. اما در واقعیت سران مجاهدین خلق، بدون پایگاه مردمی برای برگزاری این تجمعات نیاز به صرف هزینه‌های بسیار هنگفتی دارند که مستلزم داشتن منابع مالی هنگفت است. ژینا حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهین خلق در مطلبی که به تازگی در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است، شواهد و مستندات دقیقی از شیوه ثروت اندوزی مجاهدین خلق مطرح می‌کند که می‌تواند به درک بهتر ماهیت ریاکار مجاهدین خلق کمک کند. آنچه از مطلب ژینا –علیرغم مخالفتش با حکومت جمهوری اسلامی ایران&#8211; برمی‌آید این است که اولویت اصلی سران مجاهدین خلق، حفظ تشکیلات و منافع خود است و نه پایبندی به اصول یا ارزش‌های ثابت اخلاقی و حتی مبارزاتی.</p>
<p>حسین نژاد خاطرات و مصادیقی می‌آورد که نشان می‌دهد سازمان مجاهدین خلق در صورت مورد نقد قرار گرفتن، همه دنیا را متهم به همکاری با حکومت ایران می‌کند اما در باطن و زیر پوشش نام‌ها و شرکت‌ها حاضر به همکاری با هر شخص حقیقی یا حقوقی است که به ثروتش افزوده کند چرا که تنها همین توانایی مالی است که موجب بقای تشکیلات شده است.</p>
<p>حسین نژاد اعلام می کند که ابعاد فساد و دروغ‌های مجاهدین خلق بسیار گسترده‌تر است و او در این مطلب تنها به یکی دو نمونه اشاره کرده است. او همراه با مطالب خود تصاویری از شرکت تبلیغاتی پوششی مجاهدین خلق و مشتری ثروتمند این شرکت که طرفدار جمهوری اسلامی و حزب الله لبنان بوده است، نیز منتشر کرده است. در زیر بخش‌هایی از مطلب حسین‌نژاد را بخوانید:</p>
<p><em>چنان که قبلا نوشتم در آلبانی راه باریکه اینترنت نسبت به عراق بازتر و پهن‌تر شد و افراد بیشتری به یگان‌های خاص آنلاین اضافه شدند. (اما همچنان تحت نظارت و کنترل). یک قسمتی تشکیل شد به نام &#8220;انتفاعی&#8221; که با کار گرافیک و مارکتینگ باید برای این سازمان پول در می آورد. اسم شرکتی که مجاهدین برای این کار ساختند،We4you بود که با کشورهای عربی نیز ارتباط داشت.</em></p>
<p><em>یک بار یکی از مشتری‌ها یک شیخ عرب از روسای یک‌ انستیتو بود که درخواست کلیپ و پوسترهای تبلیغاتی از خودش را داشت. وی در چت علنا به بچه‌ها گفته بود که با مقامات جمهوری اسلامی رابطه کاری و رفت و آمد دارد و از رهبران ایران دفاع کرده بود.</em></p>
<p><em>بچه های تیم که از این حرف ناراحت شده بودند، در نشست فوری این را به مسئول قسمت اطلاع دادند، او نیز گفت که از بالاتر سوال می کند. شب به هنگام نشست جمع بندی روز گفت، از مسئولین بالا پاسخ دادند که اشکالی ندارد برایش کار کنید، ولی نه با او بحث سیاسی کنید و نه بگویید که در آلبانی هستید.</em></p>
<p><em>از آن پس قرار شد آی پی آلبانی مخفی شود تا با هر نوعی از این افراد کار انجام شود تا درآمد کسب شود.</em></p>
<div id="attachment_68999" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68999" class="size-full wp-image-68999" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Doc-we4you.jpg" alt="اسناد مربوط به برقراری ارتباط با شیخ عرب" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Doc-we4you.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Doc-we4you-300x169.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68999" class="wp-caption-text">اسناد مربوط به برقراری ارتباط با شیخ عرب</p></div>
<p><em>چنان که در اسناد نگاه می کنید، کاملا گویاست، اسم و آدرس صفحات مجازی یکی از این شیوخ بنام غازی با همان آیدی برایش کلیپ درست شده و حتی آدرس اینستاگرامش در کلیپ تبلیغ شده، که در همان صفحه علنا از مواضع رژیم و حماس دفاع کرده است. </em><br />
<em>]&#8230;[</em></p>
<p><em>این در حالیست که به فرزندانی که پدر و مادرهایشان را بدلیل پیوستن به مجاهدین نقد کرده اند &#8220;مزدوران سپاه&#8221; می گویند.</em><br />
<em>این در حالیست که به بسیاری از مخالفانشان و منتقدین شان در سایر گروه ها بدون هیچ مدرکی مارک &#8220;مزدوران اطلاعات آخوندی&#8221; می زنند.</em><br />
<em>این در حالیست که به بسیاری از افراد که با دست خالی از مجاهدین فرار کردند و به دلیل مشکلات به ایران بازگشتند، مارک &#8220;بریده خائن و بریده مزدور&#8221; می زنند.</em><br />
<em>این در حالیست که به دولت فرانسه و دولتهای اروپایی که بطور قانونی و به دلایل امنیتی به آنها مجوز تظاهرات ندادهاند مارک &#8220;مماشات و همکاری&#8221; با آخوندها می زنند.</em><br />
<em>و یا به دولتهایی که بدلیل نقض مقررات بین المللی و نقض قوانین حقوق بشر توسط این سازمان به تظاهرات و یا کمپ شان حمله کرده اند، مارک &#8220;کودتای ارتجاعی استعماری&#8221; می‌زنند.</em><br />
<em>(شخصا از کودکی بارها و بارها شاهد نقض این قوانین توسط مجاهدین بوده ام که برخی از آنها در سال‌های اخیر در رسانه‌ها و دادگاه های مختلف اروپا به ثبت رسید که قبلا منتشر کرده‌ام)</em></p>
<p><em>در حالیکه می‌بینید این اتفاق‌ها برای سایر گروه‌های سیاسی و چهره‌های برجسته، فعال و معروف ایرانی نمی‌افتد. می‌دانید که برخی جوانانی که فقط با وعده دروغین &#8220;فرستادن به دانشگاه اروپا&#8221; و یا &#8220;دیدار خانوادگی&#8221; به ترکیه و عراق اعزام شده بودند، یا سربازان اسیر در جنگ‌ها و زندان‌های عراق که به اشرف منتقل شده بودند، پس از سالها جداشدن و یا فرار کردن از دست مجاهدین، بدون کوچک ترین وسیله و بدلیل کمبودهای مالی، ندانستن زبان، نداشتن تخصص یا مشکلات سن و سلامتی و تنهایی، برای بازگشت به ایران اقدام کردند. که توسط مجاهدین بسیار مورد تهمت‌های اطلاعاتی بودن، تخریب و آزار بسیار قرار گرفتند.</em></p>
<p><em>یادم است فرد مظلومی که دارای مشکلات لکنت شدید زبان بود از اسرای جنگ ایران و عراق، که از کمپ مجاهدین در آلبانی فرار کرد و پس از سالها به روستایشان در ایران برگشت. مجاهدین عکس وی را در روستای فقیر و خانه کوچک‌شان در کنار مادر پیرش که نزدیک سی سال او را ندیده بود، پخش کردند و نوشته بودند:‌ &#8220;این مزدور با کمک سفارت آخوندی در آلبانی به ایران بازگشت!&#8221;</em></p>
<p><em>و حال می بینید که خود چطور بی‌شرمانه و کثیف با ادعای این همه قدرت تشکیلاتی و مالی و ادعای کمک گرفتن فقط از &#8220;خلق&#8221; کار و کاسبی می کنند. نتیجه اینکه تظاهرات‌ها و جلسات آنها نه برای آزادی ایران و نه برابری مردم بلکه تنها برای: حفظ بقاء تشکیلاتی و ایدئولوژیکی، روحیه دادن به نیروهای داخلی برای عدم ریزش، نمایش قدرت و رقابت با سایر گروه‌هاست.</em></p>
<p><em>درگیر شدن با پلیس و ارتش در کشورهای مختلف از جمله عراق، آلبانی و فرانسه برای مظلوم نمایی و جلب توجه در رسانه ها و مدیاست. که خوشبختانه این بار نیز محل زیادی به آنها داده نشد، بخصوص ایرانی‌های همیشه آگاه.</em></p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998">همکاری مجاهدین خلق با هر عنصر ثروتمندی فارغ از ایدئولوژی و آرمان مبارزاتی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>باران اشک در شامگاه خونین 7 تیر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 07:28:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[تروریسم فرقه مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[7 تیرماه 1360]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68989</guid>

					<description><![CDATA[<p>الان صبحگاه 8 تیر است&#8230; درست 45 سال قبل -1360- در چنین لحظاتی، خبر انفجار حزب جمهوری را شنیدم. حدود 3 هفته از سفرم به تهران می‌گذشت. با مادر و برادر کوچکم میهمان خواهر بزرگمان بودیم که کارمند صداوسیما بود و هر روز ساعت 7 از خانه خارج می‌شد تا به محل کار برود. از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989">باران اشک در شامگاه خونین 7 تیر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>الان صبحگاه 8 تیر است&#8230; درست 45 سال قبل -1360- در چنین لحظاتی، خبر انفجار حزب جمهوری را شنیدم. حدود 3 هفته از سفرم به تهران می‌گذشت. با مادر و برادر کوچکم میهمان خواهر بزرگمان بودیم که کارمند صداوسیما بود و هر روز ساعت 7 از خانه خارج می‌شد تا به محل کار برود. از خانه‌اش تا میدان ونک چند دقیقه بیشتر فاصله نبود و از آنجا هم با اتوبوس یا تاکسی به جام‌جم می‌رفت. ولی اینبار خیلی زود برگشت و با هیجان و اندکی دلهره خبر انفجار حزب جمهوری اسلامی را به ما داد و سریع برگشت&#8230;</p>
<p>ابتدا بهت زده شدم ولی بلافاصله با هیجان از خانه بیرون رفتم تا با اتوبوس خودم را به میدان ولی‌عصر و از آنجا به میدان رضایی‌ها (پس از انفجار &#8220;هفتِ ‌تیر&#8221; نام گرفت) برسانم. خط 2 از ونک به یوسف‌آباد و آنگاه به سمت راه‌آهن می‌رفت. در دلم یک احساس شادی توأم با دلهره داشتم، چون آیت‌الله بهشتی را -بنا به آموزه‌های سازمان مجاهدین- یک روحانی با گرایش به غرب می‌دانستم که می‌خواهد ایران را با کمک ژنرال‌های &#8220;سیا&#8221; دوباره به دهان آمریکا برگرداند!</p>
<p>تعجب نکنید، از سال 1359 تا زمانی که ایشان ترور شد، سیاست اصلی مسعود رجوی، ترور شخصیتی ایشان بود. من آن زمان 15 سال داشتم و به تازگی وارد دبیرستان شده بودم. مهمترین مسئولیت سازمانی ما، نوشتن شعارهای &#8220;بهشتی، بهشتی، به هویزر عضو سیا چه گفتی؟&#8221; بود. کوچه و خیابان و مدرسه را پر از این شعار کرده بودیم. سازمان در نشست‌های آموزشی و تشکیلاتی، به ما اینگونه تلقین کرده بود که بزرگترین هدف ما مبارزه با امپریالیسم آمریکاست و وظیفه میلیشیا آمادگی برای این نبرد است، اما کسانی چون بهشتی که با ژنرال‌های آمریکایی زدوبند دارند، می‌خواهند ایران را مجدداً وابسته به آمریکا کنند.</p>
<p>البته مسعود این دیدگاه را نسبت به امام هم داشت ولی هنوز نمی‌توانست آنرا علناً بیان کند چون بخشی از هواداران و میلیشیای سازمان هم برای امام خمینی ارزش و احترام قائل بودند. اگر از همان ابتدا ایشان را هم مورد اتهام قرار می‌داد، مشروعیت خودش از دست می‌رفت. به همین خاطر ابتدا از حزب جمهوری و شهید بهشتی شروع کرد و آنگاه به امام رسید. ایجاد نفرت بین هواداران سازمان و حزب جمهوری و شخص بهشتی، از مهمترین اقدامات مسعود در آن ایام بود. به همین خاطر ما از همان کودکی و نوجوانی با نفرت نسبت به شهید بهشتی پرورش یافته بودیم و تغییر این خصلت راحت و ساده نبود.</p>
<div id="attachment_68990" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68990" class="size-full wp-image-68990" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Beheshti-7tir.jpg" alt="7 تیر 1360" width="700" height="427" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Beheshti-7tir.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Beheshti-7tir-300x183.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68990" class="wp-caption-text">انفجار حزب جمهوری و شهادت آیت الله بهشتی</p></div>
<p>همینطور که در اتوبوس نشسته بودم و فکر می‌کردم، بناگاه 3 دختر جوان که کمی از من بزرگتر بودند، با گریه سوار اتوبوس شدند، و من برای لحظاتی دچار تردید شدم. گریه‌های آنها قلبم را به‌درد آورده بود اما من یک میلیشیای دانش‌آموز مجاهدین بودم. کسی که در مدرسه علیه بهشتی و آمریکایی بودن وی شعار می‌نوشتم و کتک می‌خوردم تا مثلاً حقانیت سازمان را اثبات کنم. لذا نباید دچار تردید می‌شدم&#8230; میدان ولی عصر پیاده شدم و خط عوض کردم و به سمت مقر حزب جمهوری رفتم. سوار بر اتوبوس از کنار آن گذشتم. مردم زیادی با گریه و اندوه مشغول کنار زدن آوارها بودند. بدن‌های تکه تکه شده شهدا در دست مردم بود. از جمله یک پا که لای ملافه پیچیده شده بود و یک جوان با گریه آنرا روی دست می‌برد.</p>
<p>صحنه دردناکی که مسعود با وارد کردن مجاهدین به فاز نظامی، آنرا ترسیم کرده بود به وضوح در پیش چشمم بود. اولین محصول آن، یک اقدام شنیع تروریستی بود که در آن بیش از 100 ایرانی به‌جرم اینکه با نظر خودش مخالف بودند و به جمهوری اسلامی و رهبری آن اعتقاد داشتند، به شهادت رسیده و یا مجروح شده بودند. این اقدام به حدی مجرمانه و ضدانسانی بود که تا همین امروز سازمان مجاهدین رسماً به آن اعتراف نکرده است. اما خود مسعود بارها در نشست‌های مختلف به آن اعتراف داشت و این قضیه را به صدام و مسئولین استخبارات عراق هم گفته بود و تأکید داشت که فرانسه هم از این قضیه مطلع است ولی ما را تروریست نمی‌داند!</p>
<p>برای من که یک نوجوان 15 ساله بودم، دیدن این صحنه‌های دردناک قابل تحمل نبود، به همین خاطر از اتوبوس پیاده نشدم و بلافاصله هم به خانه برگشتم. با وجود اینکه صحنه‌های این حادثه برایم تلخ بود و همچنان تحت تأثیر آن دختران گریان بودم و می‌توانستم درد آنها را لمس کنم، اما تلاش داشتم خودم را راضی کنم که چون سازمان این عمل را انجام داده، یک اقدام درست و انقلابی است&#8230;</p>
<p>ساعاتی بعد در کنار مادرم بودم. شب هنگام دیدم که او ناخواسته مشغول گریه است. نمی‌دانستم علت چیست، اما روزهای بعد خبر کشته شدن برادر بزرگم را شنیدم و تازه فهمیدم مادرم چرا گریه می‌کند. یکی دو روز بعد، مادر و برادرم به زادگاهم بازگشتند اما به من اجازه بازگشت ندادند. گفتند همه هواداران مجاهدین در آنجا کشته و یا فراری شده‌اند و اگر تو هم برگردی کشته می‌شوی.</p>
<p>در خانواده ما، هرکس یک سلیقه داشت. در این میان، فقط من به دام مسعود رجوی افتاده بودم. بقیه دیدگاه‌ دیگری اعم از چپ تا راست داشتند. دومین برادر بزرگم که کمی پایین‌تر از میدان ونک زندگی می‌کرد، برخلاف من که هوادار مجاهدین بودم، حامی نظام و آیت‌الله بهشتی بود و تا اواخر جنگ تحمیلی نیز در وزارت دفاع حضور داشت و مشاور وزیر دفاع بود. وی هنگامی که خبر شهادت دکتر بهشتی را شنید، به‌حدی ناراحت شد که سه روز، روزه گرفت و حتی با خواهر زن‌اش که آنجا میهمان بود و به شوخی سخنی در مورد شهید بهشتی بر زبان آورده بود، بشدت دعوا کرد و گفت اگر می‌خواهی از این حرف‌ها بزنی از خانه من برو!</p>
<p>اکنون سالیان طولانی است که از تشکیلات مافیایی و تروریستی رجوی جدا شده‌ام. در این مدت، برخلاف تمام سالیانی که اجازه فکر کردن و انتخاب آگاهانه و حتی مختارانه نداشتم، توانستم آزادانه بیندیشم و انتخاب کنم و بعد از فراز و نشیب‌هایی که در سالیان اول جدایی داشتم، بخوبی بفهمم که حقیقت، 180 درجه با آموزه‌های رجوی و آنچه در تصورات خودم داشتم تفاوت دارد. در این سالیان که سخنان ارزشمند، پرمحتوا، ضدامپریالیستی، عدالتجویانه و ضدنولیبرالیستی شهید بهشتی را گوش داده‌ام و مرور کرده‌ام، دچار تأسف شدم که چرا همان زمان به‌جای آشنایی با ایشان، با یک موجود جاه‌طلب و متوهم و فریبکار مواجه شدم که در عرض چندسال، هزاران ایرانی را ترور و هزاران نوجوان را به مسلخ مرگ کشانید!؟</p>
<p>نمی‌دانم چرا سرنوشت اینگونه رقم خورد، اما امروز خوشحالم که بالاخره در یک نقطه توانستم انحراف ایدئولوژیک مسعود و مریم را ببینم و نسبت به اهداف ضدایرانی و ضداخلاقی آنان به اشراف برسم و ببینم که آنها نه به دنبال عدالتجویی و &#8220;رسیدن به جامعه بی‌طبقه توحیدی&#8221; بودند و نه دنبال &#8220;مبارزه با امپریالیسم&#8221;، بلکه جز پیشبرد خط دشمنان ایران و دشمنان مولا علی، هدفی نداشتند!&#8230; و امیدوارم بقیه اعضای سازمان هم هرچه زودتر به آن برسند و جوانان ایرانی نیز اینرا بخوبی دریابند و خود را از تهدیدات و خطرات برهانند!<br />
در چندسال گذشته، به این شناخت رسیده‌ام که برخلاف تصورات قبلی، شهید والامقام آیت‌الله بهشتی بود که به‌حق برابری و قسط و عدالت را دنبال می‌کرد. کسی که امروز سالگرد شهادت‌اش است و جایگاه او همچنان خالی است و رجوی بزرگترین خیانت را به ملت ایران و به پروژه عدالتجویی وارد کرد.</p>
<p>عجبا کسانی که قبلاً دم از مبارزه ضدامپریالیستی می‌زدند، خودشان در سالیان گذشته تمام عیار در خدمت امپریالیسم و صهیونیسم قرار گرفته‌اند و علیه ملت ایران فعالیت کرده‌اند، و کسانی که سازمان مجاهدین آنها را همدست امپریالیسم جلوه می‌داد، تمام عیار در مقابل امپریالیسم و صهیونیسم ایستادند و یا به شهادت رسیدند. و در این میان، مسعود و مریم که هزاران نوجوان ایرانی را با ادعای قسط و عدالت علوی به کام مرگ کشیدند، نهایتاً به اشرافی‌گری و سورچرانی افتادند، اما کسانی که آماج حملات وی قرار داشتند، با ساده‌زیستی باشکوه، به مقام شهادت نائل آمدند و میلیون‌ها انسان را در جهان به گریه واداشتند.</p>
<p>امیدوارم، نسل‌های جدید، اشتباهات ما را تکرار نکنند و اگر در مسیر اشتباه قرار گرفته‌اند، درس بگیرند و به مسیر درست بازگردند، قبل از اینکه مثل نسل ما قربانی مطامع ثروت‌اندوزانه و یا جاه‌طلبانه کسان دیگری چون مسعود و مریم شوند&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989">باران اشک در شامگاه خونین 7 تیر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 12:07:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68984</guid>

					<description><![CDATA[<p>مدرسه‌ای در قرارگاه اشرف وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس می‌کردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آن‌ها نبودم و باید شش روز کامل صبر می‌کردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مدرسه‌ای در قرارگاه اشرف</h3>
<p>وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس می‌کردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آن‌ها نبودم و باید شش روز کامل صبر می‌کردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود که چقدر می‌توانم آن‌ها را ببینم. بیشتر بچه‌ها در منطقه مسکونی اشرف زندگی می‌کردند، بنابراین لازم نبود راه طولانی‌ای را برای دیدار با والدینشان طی کنند. گاهی اوقات حتی برخی از والدین در مدرسه کار می‌کردند و بچه‌ها می‌توانستند آن‌ها را ببینند. اما من می‌دانستم که والدینم در پایگاهی دیگر، دور از ما و نزدیک بغداد هستند، پس مجبور بودم صبر کنم و منتظر جمعه‌ها بمانم.</p>
<p>یکی از قوی‌ترین خاطراتم از مدرسه شبانه‌روزی در اشرف این است که من به‌ عنوان یک کودک، بسیار متفاوت بودم. به‌ اصطلاح، در قالب کلی بچه‌های دیگر نمی‌گنجیدم. بقیه پسرهای شش ساله دوست داشتند فوتبال بازی کنند، در حالی که من ترجیح می‌دادم قدم بزنم، فکر کنم، یا با دخترها وقت بگذرانم. از کودکی دوستان دخترِ زیاد داشتم. یکی از آن‌ها تهمینه نام داشت که او و خانواده‌اش همسایه ما در قرارگاه بدیع بودند. دیگری میلیشیا نام داشت، که این اسم در فارسی به معنی “شبه‌نظامی” است. شاید این نام بسیار افراطی به نظر برسد، اما در سازمان مجاهدین خلق این طور نبود. در واقع، آن‌ها در ایران یک نیروی جوان شبه‌نظامی تشکیل داده بودند که ستون اصلی مبارزه‌شان در برابر انقلاب اسلامی بود. این گروه وظیفه پخش روزنامه‌های مجاهدین در بین مردم، برگزاری تظاهرات و تجمعات بزرگ را بر عهده داشت و بعدها نیز مسلح شد (زمانی که مسعود رهبر سازمان، در ۲۱ ژوئیه ۱۹۸۱، مبارزه مسلحانه را به‌عنوان تنها راه مقابله با جمهوری اسلامی اعلام کرد). مادرم در ۱۵ سالگی به نیروی میلیشیا مجاهدین پیوسته بود. پدرم هم یک سرود انقلابی به نام “میلیشیا” سرود که یکی از معروف‌ترین سرودهای سازمان شد.</p>
<div id="attachment_68985" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68985" class="size-full wp-image-68985" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="435" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3-300x186.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68985" class="wp-caption-text">کودکان در مجاهدین</p></div>
<p>یکی دیگر از ویژگی‌هایی که از کودکی در من وجود داشت، این بود که فکر می‌کردم همه چیز اطرافم احساس دارد و می‌تواند وقتی با آن‌ها صحبت می‌کنم، مرا درک کند. بعدها در بزرگسالی متوجه شدم که این نگاه شاعرانه را از پدرم به ارث برده‌ام. در اشعار او مثال‌های زیادی وجود داشت که در آن‌ها به اشیا بی‌جان زندگی می‌بخشید، مثل “ناله‌های پرده‌ها زیر آفتاب داغ.”</p>
<p>من دور درخت‌ها می‌گشتم و از آن‌ها می‌پرسیدم حالشان چطور است. حتی با لباس زیرم هم صحبت می‌کردم وقتی قرار بود آن را برای شستن تحویل بدهم. یک‌بار یادم می‌آید که لباس زیرم را در دست گرفته بودم و به آن گفتم چقدر دلتنگش خواهم شد و امیدوارم دوباره به زودی همدیگر را ببینیم. در همین حال، دیدم که معلم‌مان، سرور، از بالای در کمد به من نگاه می‌کند و بعد با صدای بلند می‌خندد. قبل از اینکه لباس‌ها را برای شستن تحویل دهیم، مجبور بودیم در صف بایستیم، و یکی از معلمین مسئول بررسی بود تا مطمئن شود که لکه‌ای روی آن‌ها نباشد. اگر کسی لباس زیر کثیف تحویل می‌داد، او را شرمنده می‌کردند و جلوی بقیه تنبیه می‌شد.</p>
<p>چنین تنبیه‌هایی حتی زمانی که ما در مهدکودک بودیم نیز کاملاً رایج بود. یک‌بار یادم می‌آید که در سالن غذاخوری مهدکودک مشغول ناهار خوردن بودیم. معلم ما گفته بود هرکس غذایش را آهسته بخورد، تنبیه می‌شود و ما به او پوشک می‌پوشانیم. این کار به این معنا بود که آن شخص به قدری نابالغ و کند است که مثل یک نوزاد کوچک باید جلوی همه بچه‌ها تحقیر شود.</p>
<p>یکی از پسرها خیلی آهسته غذا می‌خورد و معلم او را تهدید کرد که اگر سریع‌تر نخورد، حتماً به او پوشک می‌پوشاند. پسرک بسیار ترسید و مضطرب شد و تلاش کرد سریع‌تر غذا بخورد، اما در همان حال نزدیک بود گریه کند. با این حال، معلم فکر می‌کرد که او به اندازه کافی تلاش نکرده است و گفت که دیگر کار از کار گذشته است. ناگهان همه بچه‌های کوچک دور معلم جمع شدند و فریاد می‌زدند: “پوشک! پوشک!”</p>
<p>معلم با لبخندی به سمت انباری رفت، از بالای کمدها یک بسته پوشک برداشت و برگشت. در این هنگام، پسرک کاملاً در گریه فرو رفته بود. اما ناگهان معلم رو به ما کرد و گفت: “از خودتان خجالت نمی‌کشید؟ به جای اینکه از دوستتان حمایت کنید، می‌خواهید که من او را تحقیر کنم و به او پوشک بپوشانم؟” ما که آن زمان بیشتر از ۵ سال نداشتیم، کاملاً گیج شدیم و به یکدیگر نگاه کردیم. معلوم بود که اشتباه کرده‌ایم، اما این چیزی نبود که به‌ عنوان بچه بتوانیم بفهمیم، وقتی خود معلم‌مان به‌ وضوح نشان می‌داد که کارش درست است.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong></p>
<p><strong>(همانگونه که شرح داده بودم، مدرسه مجاهدین در ابتدا در شهر کرکوک و در پایگاهی به اسم عراقچیان قرار داشت ولی پس از تأسیس قرارگاه اشرف، مکانی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان و دبیرستان در آنجا ساخته شد که تا جنگ کویت پابرجا بود. پس از آن کلیه مدارس تعطیل و کودکان از والدین جدا و به کشورهای اروپایی اعزام شدند. طبعاً نوجوانان بالای 15 سال نیز در بخش نظامی و پشتیبانی سازماندهی شدند.)</strong></p>
<h3>اولین زندگی سنگری و بمباران</h3>
<p>زندگی کردن به‌عنوان یک عضو تمام‌وقت در یک سازمان، تفاوت بسیاری با کار کردن به‌عنوان یک کارمند در جامعه دارد. وقتی بزرگ‌تر شدم، پدرم برایم تعریف کرد که یک‌روز، فرمانده مادرم به پدرم زنگ زده و گفته که مادرم با او دعوا کرده و به‌همین دلیل تصمیم گرفته شده که آن آخر هفته من به خانه فرستاده نشوم (به‌عنوان نوعی تنبیه برای مادرم). پدرم از خشم به جوش آمد و در همان تماس تلفنی حسابی او را سرزنش کرد. اوضاع به‌قدری از طرف پدرم تهدیدآمیز شد که در نهایت مجبور شدند من را در آن آخر هفته به خانه بفرستند. این نوع کنترل و سلطه چیزی بود که بعدها، وقتی به‌عنوان یک نوجوان برای بار دوم به عراق رفتم، خودم تجربه‌اش کردم.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(این یکی از همان نمونه‌هایی است که اشاره داشتم یک امتیاز در تشکیلات بود. اسماعیل وفایغمایی به‌دلیل اینکه در بیرون سازمان دارای شهرت و در سازمان دارای خانواده بود و پیش از ورود به عراق در اروپا زندگی می‌کرد، این امتیاز را داشت که می‌توانست در چنین مواقعی اعتراض کند و توبیخ نشود و طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کند. اما یک عضو ساده نمی‌توانست به راحتی با یک مسئول دیگر سر مسئله شخصی جدل کند.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: وقتی کودک بودم، هیچ‌گاه از شرایط سیاسی عراق چیزی به ما گفته نمی‌شد. البته می‌دانستیم که رئیس‌جمهور عراق صدام حسین است و وقتی گاهی همراه با والدینمان به شهر می‌رفتیم، در خیابان‌ها و میدان‌های بغداد، نقاشی‌ها و مجسمه‌های بزرگ او را می‌دیدیم. از این نظر، در میان اعضای مجاهدین آزادی نسبی وجود داشت که بتوانند با ماشین به بغداد بروند. وضعیت امنیتی اصلاً مانند دوران پس از جنگ کویت وخیم نبود و حتی گاهی به دو پارک تفریحی بزرگ بغداد هم می‌رفتیم؛ یکی به نام پارک ال‌عب با مسجد بزرگی که در وسط آن دو نیم شده بود، و دیگری جزیره گردشگری یا «جزیره‌السياحية».</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(تا پیش از جنگ کویت، امنیت زیادی در عراق حاکم بود، به نحوی که طبق گفته امیر، اعضای مجاهدین بدون داشتن اسکورت و حفاظت، می‌توانستند در نقاط مختلف عراق تردد کنند. حتی برخی زن و شوهرها که پیش از آن در اروپا یا آمریکا زندگی می‌کردند (و یا برخی مسئولین سازمان) با حفظ برخی ضوابط تشکیلاتی، می‌توانستند در روزهای پایانی هفته به بغداد و یا کرکوک بروند و برای فرزندان خود خرید کنند. در آن دوران، والدین علاوه بر اینکه همه نیازهای فرزندان‌شان از سوی سازمان تأمین می‌شد، به صورت ماهیانه 50 دینار عراقی هم دریافت می‌کردند تا بتوانند حین تردد به بغداد برای کودکان خود خرید ویژه داشته باشند. آن‌زمان هر دینار عراقی تا 3.5 دلار ارزش داشت. در دوران جنگ ایران و عراق و تا قبل از جنگ کویت، ما چندبار به نقاطی که امیر اشاره دارد برای سیاحت و تفریح، و چند بار هم به کربلا و نجف برای زیارت رفتیم. فکر می‌کنم در مجموع 4 سفر زیارتی به این دو شهر و چندبار هم به سامرا و کاظمین داشتیم. </strong><br />
<strong>اما پس از جنگ کویت و حمله آمریکا به عراق، فضا بکلی تغییر کرد. یعنی علاوه بر مشکلات اقتصادی که گریبان مردم را گرفت، امنیت عراق نیز دچار مخاطره شد و مجاهدین بخاطر حمایت از صدام، مورد خشم نیروهای مقاومت مردمی عراق قرار گرفتند و ترور آنها در دستور قرار گرفت. به‌همین خاطر، تردد به خارج از قرارگاه‌ها، محدود به خریدهای سازمانی شد که با اسکورت نظامی همراه بود. البته این مشکل تقریباً دوسال بعد از جنگ کویت بوجود آمد و از آن پس فقط یکی دوبار به کاظمین و سامرا و لونا پارک رفتیم و بعد از آن هم کلاً ممنوع شد.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: در پایگاه‌هایمان، کارگران زیادی برای ما کار می‌کردند. اکثر آن‌ها مردانی تیره‌پوست از سودان بودند. آن‌ها به کشاورزی، ساخت‌وساز، آشپزی، و حفر سنگر و پناهگاه مشغول بودند. به‌یاد دارم که برای اولین بار سنگرها را در منطقه مسکونی‌مان در «بدیع» دیدم. این سنگرها مانند قبرهای بزرگ در نزدیکی محل سکونت‌مان بودند، ولی نمی‌فهمیدم برای چه استفاده می‌شدند. بااین‌حال، برای بازی کردن جالب بودند. خاکی که از حفاری‌ها باقی می‌ماند، اطراف گودال ریخته می‌شد و به شکل تپه‌هایی گرد در می‌آمد. یک بار به یاد دارم که باران خاک‌ها را خیس کرده بود و گل درست شده بود. من و مادرم گل‌ها را به شکل گلوله‌هایی درآورده و به سمت هم پرتاب می‌کردیم. این بازی بسیار مفرح بود و هنوز خنده‌های بلند مادرم را با روسری گل‌آلودش به یاد دارم.<br />
وقتی در مدرسه شبانه‌روزی در اشرف درس می‌خواندیم، یادم هست که کارگران سودانی پروژه بزرگ‌تری را برای ساخت سنگرهایی محکم‌تر در نزدیکی مدرسه شروع کردند. این سنگرها با کیسه‌های شن ساخته شده بودند و شبیه خانه‌های کوچکی بودند که ۱۵ تا ۲۰ نفر را در خود جای می‌دادند. هرگز نپرسیدم این سنگرها چه کاربردی دارند، اما به‌زودی فهمیدم که جنگ کویت در حال آغاز شدن است.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(کارگران سودانی برای اولین بار در تابستان 1368 از سوی مجاهدین بکار گرفته شدند. تا پیش از آن، عمده کارها بدست اعضا انجام می‌گرفت و به ندرت از کارگران بیرونی استفاده می‌شد. پس از شکست مجاهدین در عملیات فروغ که هزاران عضو سازمان کشته و مجروح شدند، نیاز بیشتری به نیروهای خارجی حس شد. به همین خاطر، پس از رحلت امام، مجاهدین که طبق تحلیل‌های مسعود می‌بایست خود را برای انجام عملیات فروغ‌جاویدان شماره 2 آماده می‌ساختند، به سه دلیل: «کمبود نیرو &#8211; عدم آماده بودن تجهیزات &#8211; زیاد بودن جنگ‌افزارها به نسبت نیروها»، قادر به پیشبرد آن حجم عظیم کار نبودند. به همین خاطر، سازمان با بکارگیری گسترده کارگران سودانی -که آن زمان در عراق فراوان بودند- تلاش کرد تا کمبود نیرو را با این کار رفع نماید. کارگران سودانی ابتدا در تنظیف جنگ‌افزارها و کارهای ساختمانی و آنگاه در کارهای آشپزی بکار گرفته شدند. کثرت این کارگران به حدی بود که در بهار 1370، در مناطق جنگی نیز از آنها برای کارهای پشتیبانی استفاده شد.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: شبی تاریک و ساکت بود. من و هم‌سن‌وسال‌هایم در خوابگاه مشغول کارهای روزمره‌مان بودیم که ناگهان صدای گوش‌خراش آژیر حمله هوایی همه‌جا را پر کرد. صدایی که انگار دیوارها را می‌لرزاند. بچه‌ها یکی پس از دیگری از اتاق‌ها بیرون دویدند و به سمت خروجی ساختمان بزرگ رفتند. من که چیزی نمی‌فهمیدم، با حیرت و ترس به دنبالشان دویدم. پاهایم برهنه بود و شن‌های داغ زیر پاهایم حس می‌شد. ما را به سمت پناهگاه‌هایی هدایت کردند که از کیسه‌های شن ساخته شده بود. وقتی وارد شدیم، معلم مان یک چراغ نفتی روشن کرد و ما را دور آن جمع کرد.</p>
<p>هوا سنگین و خفقان‌آور بود، صدای نفس‌های بریده‌ بچه‌ها و گریه‌های آرام برخی از آن‌ها فضا را پر کرده بود. نمی‌دانستم چرا آنجا هستیم، اما چیزی در دل من می‌گفت این یک موقعیت خطرناک است. همان شب فهمیدم که جنگی آغاز شده است؛ جنگی که ما هیچ دخالتی در آن نداشتیم، اما ناگهان همه‌چیزمان را درگیر کرده بود. آن شب، آغاز روزهای طولانی زندگی در پناهگاه بود. مدتی گذشت و ما به انبارهای زیرزمینی منتقل شدیم؛ جایی که قبلاً محل نگهداری مهمات جنگی بود. این انبارها در دل زمین ساخته شده بودند. تنها چیزی که از بیرون دیده می‌شد، دری آهنی بود که به یک راهروی بتنی با شیبی ملایم ختم می‌شد. راهرو به چند اتاق بزرگ و سرد منتهی می‌شد. حالا این اتاق‌ها به خانه ما تبدیل شده بودند.<br />
ما، حدود هزار کودک، باید در این فضای تنگ و تاریک روزگار می‌گذراندیم. در هر اتاق ۳۰ تا ۵۰ کودک جمع می‌شدند. جایی برای نشستن یا خوابیدن نبود، مگر روی زمین. برق نداشتیم، اما مجاهدین توانستند ژنراتورهایی نصب کنند تا گاهی برق داشته باشیم و بتوانیم کارتون تماشا کنیم. اما نبود امکانات اولیه مثل توالت و حمام، همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد. آب کمیاب بود. برای استفاده از توالت، مجاهدین ما را شبانه با کامیون به ساختمان های کمپ اشرف می‌بردند. وقت محدودی داشتیم و باید سریع کارمان را انجام می‌دادیم. حتی اجازه نداشتیم آب بنوشیم. اما من یک بار برخلاف حرف معلممان، سرم را زیر شیر آب گرفتم و تا می‌توانستم آب نوشیدم. آن لحظه نمی‌دانستم چه زمانی دوباره به آب دسترسی پیدا خواهم کرد. شاید همان لحظه چیزی درونم تغییر کرد. از آن زمان به بعد، حتی در بزرگسالی، همیشه آب و خوراکی اضافی با خودم دارم، انگار هنوز می‌ترسم که دوباره بی‌پناه بمانم.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(پس از حمله صدام به کویت در تاریخ 2 اوت 1990 -یازدهم مرداد 1369- آمریکا لشگرکشی به خلیج‌فارس را آغاز کرد تا خود را برای برای حمله به عراق آماده سازد. متقابلاً مجاهدین نیز -برای حفظ موجودیت خود- به انجام اختفا و سنگرنشینی در مناطق شمالی عراق مبادرت نمودند. در همین راستا، تمامی یگان‌های رزمی و پشتیبانی سازمان به منطقه کردنشین کفری انتقال داده شدند و زندگی سنگری آغاز شد. در تاریخ 26 دیماه 1369، ارتش آمریکا حمله هوایی خود را آغاز کرد که در طول 40 روز، منجر به تسلیم صدام شد. در طی این مدت، کودکان در قرارگاه اشرف نگهداری می‌شدند و همانطور که امیر شرح می‌دهند زندگی دشواری را طی می‌کردند، چون کمبود آب و سوخت و قطع برق در آن شرایط جنگی، محدودیت زیادی را ایجاد کرده بود. این قضیه در بیابان‌های کفری شرایط سخت‌تری را رقم زده بود که بحث مفصلی است.)</strong></p>
<h3>پایان جنگ و زمزمه جدایی</h3>
<p>مدتی گذشت و اوضاع کمی آرام‌تر شد. دیگر بمباران‌ها به شدت قبل نبود، اما ترس همچنان در دل‌هایمان زنده بود. یک روز، شایعه‌ای میان بچه‌ها پیچید: قرار است ما را به خارج از کشور بفرستند. حقیقت داشت. قرار بود همه کودکان زیر ۱۵ سال از عراق خارج شوند. بزرگ‌ترها، آن‌هایی که ۱۵ سال و بالاتر بودند، باید می‌ماندند؛ نه برای اینکه انتخابی کرده باشند، بلکه چون قرار بود به اجبار به ارتش مجاهدین بپیوندند.<br />
خاطراتم از این دوره پر از تصویرهای پراکنده و محو است. اما بعضی لحظه‌ها، با وضوحی شگفت‌آور در ذهنم حک شده‌اند. مثل شبی که با مادرم در محل کارش بودم. او در دفتر روزنامه مجاهدین کار می‌کرد. یادم می‌آید که یک دستگاه فکس در آنجا بود. مادرم داشت سندی را که روی آن کاریکاتوری از خمینی کشیده شده بود، فکس می‌کرد. درست قبل از اینکه کاغذ به طور کامل وارد دستگاه شود، گوشه آن را گرفتم و پاره کردم. مادرم با تعجب پرسید چرا این کار را کردم. جواب دادم: «می‌خواستم نشان بدهم که من اینجا بودم. این کاغذ باید بداند که ردپایی از من همراهش است».<br />
اما لحظه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنم، شبی بود که با مادرم در خوابگاه زنان خوابیده بودم. نیمه‌شب صدای آژیر بلند شد. قبل از اینکه حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، مادرم مرا محکم در آغوش گرفت و شروع به دویدن کرد. او در تاریکی شب، سریع و بی‌وقفه می‌دوید. من سرم را به سینه‌اش تکیه داده بودم و صدای نفس‌های بریده‌اش را می‌شنیدم. آن لحظه، آسمان پر از ستاره بود و من فقط حس امنیت داشتم. حس می‌کردم مادرم حاضر است جانش را برای من بدهد. وقتی به پناهگاه رسیدیم، دیگر چیزی یادم نمی‌آید. اما آن لحظه، آن احساس محبت و امنیت، برای همیشه در قلبم حک شد.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(روزهایی که برخی از کودکان با مادران خویش در قرارگاه اشرف حضور داشتند، بقیه نیروها در منطقه وسیع کِفری مشغول آماده‌سازی سنگرهای زیرزمینی در شرایطی سخت و دشوار بودند. زمستان سرد رسیده بود و باران‌های مستمر، دشت را پر از گل‌ولای می‌کرد. انواع سوخت جیره‌بندی شده بود و به همین خاطر، استفاده از خودرو بسیار محدود بود و به ناچار از الاغ‌های خریداری شده برای حمل‌ونقل مواد استفاده می‌شد. برای پخت غذا نیز می‌بایست از دشت وسیع آنجا هیزم جمع‌آوری می‌کردیم. سرویس‌های بهداشتی محدود و صحرایی بود. حمام در 10 کیلومتری ما وجود داشت که هفته‌ای یکبار می‌بایست گروه گروه و به صورت پیاده به آنجا می‌رفتیم و اگر آب گرم وجود داشت، در عرض چند دقیقه استحمام می‌کردیم و بازمی‌گشتیم. برخی اوقات آب گرم هم نبود و بعد از طی این مسیر طولانی، می‌بایست با آب سرد کارمان را جلو می‌بردیم. شب‌ها بسیار تاریک بود و نگهبانی دادن در آن منطقه وسیع با سنگرهایی بسیار دور از یکدیگر، بسیار مشکل بود و گاه برخی افراد راه را گم می‌کردند. بدتر از هرچیز، زمانبندی استراحت بود که در روزهای نخست، از شب تا صبح چندین بار آژیر به صدا درمی‌آمد و همه مجبور بودیم خود را به سنگرهای انفرادی برسانیم و دوباره به چادر بازگردیم. عملاً کسی فرصت استراحت پیدا نمی‌کرد. تا اینکه بالاخره سنگرهای زیرزمینی آماده شد. اما در آنجا نیز امنیت کامل نبود، گاه باران شدید به داخل سنگرها سرازیر می‌شد و همگی در تاریکی شب مجبور به تخلیه سنگر می‌شدیم.</strong></p>
<p><strong>بمباران عراق در همان شرایطی که داشتیم به مدت 40 روز تا حدود 20 اسفند ادامه داشت. اما پایان یافتن بمباران، آغازی برای یک جنگ بزرگ زمینی بود که مجاهدین نیز به فرمان مسعود به آن ورود کردند و قریب 1.5 ماه به درازا کشید&#8230; در کشاکش همین جنگ و گریزها بود که مریم رجوی تصمیم گرفت کودکان را از والدین خود جدا کند و به خارج عراق بفرستد. اینکه چرا رهبری سازمان تصمیم به انجام این کار گرفت، خود موضوع مهم دیگری است که فقط به آن یک اشاره کوتاه می‌کنم:</strong></p>
<p><strong>با پایان یافتن بمباران، معارضین عراقی از شمال و جنوب به نیروهای صدام حمله کردند: در جنوب شیعیان و در شمال کردها&#8230; در این میان، مسعود هم به‌سرعت نیروهای خود را به قرارگاه اشرف فراخواند. بخشی از نیروها به سمت قرارگاه حرکت کردند که من نیز جزء آنها بودم. اما همینکه به اشرف رسیدیم، خبر محاصره کفری به گوش ما رسید. در همان زمان مسعود فرمانی ابلاغ کرد که بنا به آن می‌بایست با کلیه جنگ‌افزارها به سمت کفری بازگردیم تا بازماندگان را از محاصره نجات دهیم. بلافاصله جنگ‌افزارها را مسلح و تانک و نفربرها را آماده رزم کردیم. مسعود و مریم در خروجی اشرف ایستاده بودند و نیروها را بدرقه می‌کردند&#8230; از این لحظه مجاهدین وارد جنگ با نیروهای کرد شمال عراق شدند که مناطق بسیار گسترده‌ای -از خالص، بعقوبه، جلولاء و خانقین تا منصوریه، سلیمان بیگ، طوزخورماتو و کفری- را در بر می‌گرفت. </strong><br />
<strong>اما این جنگ، تبعات خود را داشت. بخشی از اعضای مجاهدین را اقوام کرد تشکیل می‌دادند که گروهی از آنان ناراضی بودند و صراحتاً می‌گفتند که ما برای جنگ با کردها به اینجا نیامده‌ایم. بخشی دیگر از نفرات هم که به امید سرنگونی نظام از اروپا برای عملیات فروغ جاویدان اعزام شده بودند، اکنون در جنگ کویت و شرایط بحرانی قرار داشتند و رابطه صدام و ایران را رو به بهبود می‌دیدند و این ابهام را داشتند که ما در عراق قرار است چه کار کنیم؟</strong></p>
<p><strong>این تناقضات، زمینه‌ساز جدی یک ریزش نیرو شده بود که مسعود و مریم می‌بایست به آن پاسخ می‌دادند. بویژه اینکه برخی والدین نگران فرزندان خود بودند و احتمال جدایی بسیاری از آنان وجود داشت&#8230; همه این مسائل دست به دست هم داد تا مریم به بهانه دلسوزی برای کودکان، بچه‌ها را از والدین جدا کند و به خارج عراق بفرستد تا از این طریق، والدین را نسبت به امنیت کودکان مطمئن سازد و جلوی بخشی از ریزش‌ها را بگیرد. البته حضور همین کودکان موجب شده بود که مسعود و مریم نتوانند در مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری، والدین را به طور کامل و رسمی از هم جدا کنند و آنها نیز به همین بهانه با یکدیگر و کودکان خود رابطه نسبی داشتند. لذا با زمزمه پایان یافتن جنگ و بمباران، مریم فوراً برای خارج کردن کودکان از عراق اقدام نمود تا با یک تیر چند نشان بزند: هم طلاق‌ها و انقلاب ایدئولوژیک خودش را تکمیل کند و عواطف و احساسات بین مادران و کودکان را پایان دهد و آنها را تمام عیار در خدمت خودش بگیرد و جلوی ریزش هم گرفته شود.</strong></p>
<p><strong>در همین‌جا لازم است که موضوع دیگری را نیز مطرح کنم تا خوانندگان بیشتر در جریان رخدادهای درونی مجاهدین قرار گیرند:</strong><br />
<strong>مسعود و مریم از آبان 1368 برنامه گسترده‌ای برای انجام طلاق‌های سازمانی تحت عنوان «انقلاب ایدئولوژیک» آغاز کرده بودند. جلسات لایه به لایه‌ی مغزشویی که از بالاترین مدارهای تشکیلاتی کلید خورده بود و گام به گام به کادرهای پایین‌تر می‌رسید. شرکت کنندگان در این نشست‌ها، پس از چند هفته باید به این مرحله می‌رسیدند که بگویند سد راه‌شان برای وصل کامل به رهبر عقیدتی و محقق کردن سرنگونی، همسرشان بوده و آنگاه با الگوی مریم قجرعضدانلو -که در بهار 1364 همسرش مهدی ابریشمچی را طلاق داد تا به ازدواج مسعود درآید- از همسران خود طلاق می‌گرفتند و اصطلاحاً «انقلاب می‌کردند». در این برنامه گسترده، گاه یکی از زوجین خبر نداشت که همسرش از او طلاق گرفته و گاهی هردو از جدایی و طلاق خبر داشتند اما به‌دلیل داشتن فرزند، روزهای پایانی هفته همدیگر را می‌دیدند تا کودکان مشکلی پیدا نکنند.</strong></p>
<h3><strong>این برنامه تا شروع جنگ کویت ادامه داشت ولی بخاطر شرایط ویژه جنگی به حالت تعلیق درآمد. اما همین وضعیت زمینه‌ساز فرصتی شد که مسعود و مریم بتوانند به بهانه جنگ و حفظ جان کودکان، مادران را ترغیب به جدایی از فرزند کنند و آنها را به خارج کشور انتقال دهند. مسئولیت اینکار بردوش مریم گذاشته شده بود و به‌ظاهر هم یک اقدام انسانی و ضروری به‌نظر می‌رسید اما هدف اصلی، تخریب کامل خانواده‌ها و جدا کردن رابطه زن و شوهرهایی بود که با وجود گرفتن طلاق تشکیلاتی، به بهانه دیدن فرزند، با همدیگر ارتباط عاطفی برقرار می‌کردند. این کودکان، 5 سال بعد با فریبکاری مسئولین سازمان به عراق بازگشت داده شدند تا به‌عنوان «کودک سرباز» در کارهای نظامی مورد استفاده قرار گیرند که امیر در ادامه به آن پرداخته است. جالب اینکه سازمان تا چندین سال منت انتقال آنها به خارج را بر سر والدین می‌گذاشت و مدام ادعا می‌کرد که خواهر مریم برای اینکار 15 میلیون دلار هزینه کرده است تا والدین شرمنده ایثار مریم باشند.)</strong></h3>
<div id="attachment_68986" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68986" class="size-full wp-image-68986" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="291" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2-300x125.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68986" class="wp-caption-text">کودکان در مجاهدین</p></div>
<p>لحظات تلخ جدایی از مادر</p>
<p>در سال‌هایی که جنگ کویت، سایه‌ سنگینش را بر سر ما گسترده بود، من تنها شش سال داشتم. در مدرسه شایعاتی بین بچه‌ها پیچیده بود. می‌گفتند کودکانی که به دفتر مدیر فراخوانده می‌شوند، دیگر به کلاس بر نمی‌گردند. یکی از دوستانم گفته بود که این بچه‌ها به خارج فرستاده می‌شوند. صحبت از مکان‌هایی عجیب و غریب در اروپا بود؛ از مک‌دونالدز و همبرگرهای خوشمزه گرفته تا چیزهایی که برای ما شبیه به افسانه بودند. همه منتظر بودند که نوبتشان برسد. هیجان و دلهره در فضای مدرسه موج می‌زد. تا اینکه شبی، نوبت من رسید. معلم وارد شد و با لحنی جدی گفت که باید به دفتر مدیر بروم. در حالی که با لگو بازی می‌کردیم، بچه‌ها متوقف شدند و با چشمانی پر از کنجکاوی و حسادت به من نگاه کردند. به دفتر که رفتم، مادرم آنجا ایستاده بود، با لبخندی که برایم آشنا بود اما در پس آن چیزی سنگین و ناخوانا حس می‌کردم. او دستم را گرفت و به سمت ماشینش، یک تویوتا لندکروزر، راه افتادیم. گفت: “قراره بری سوئد”. من از خوشحالی بالا و پایین می‌پریدم. هیچ درکی از معنای این خداحافظی نداشتم. فکر می‌کردم به زودی باز هم همدیگر را می‌بینیم، شاید در ایران یا حتی در اروپا. اما مادرم، با چشمانی که سعی می‌کردند هیچ‌چیز را بروز ندهند، انگار از چیزی عمیق‌تر آگاه بود.</p>
<p>در مسیر، خاطرات کودکی‌ام مثل فیلمی از ذهنم می‌گذشت. یاد شب‌هایی که با پدر زیر آسمان پرستاره قدم می‌زدیم و او از قدرت انسان برای پیمودن مسافت‌های طولانی می‌گفت. یاد آن شبی که پدر روی تختش کتاب شعر حافظ می‌خواند و مادرم با لحن شوخی از او می‌خواست کتاب را کنار بگذارد و با مهمانان صحبت کند. پدرم اما با خنده پاسخ داد: «خب چی باید بهشون بگم»؟ و بعد با مادرم شوخی کرد، دستش را گرفت و او را به تخت کشاند، طوری که خنده‌هایشان تمام خانه را پر کرد. یا وقتی که برای تولدم یک خرس عروسکی سفید هدیه گرفتم. اسمش را “برفی” گذاشتم، چون رنگش مثل برف بود. مادرم برایش یک پاپیون صورتی دوخت. برفی تبدیل شد به همدمم، چیزی که در روزهای سخت آینده به آن پناه می‌بردم.</p>
<p>آن شب که مادرم مرا به دفتر مدیر برد، سرنوشت من برای همیشه تغییر کرد. ما به منطقه‌ای با ساختمان‌های کوچک رسیدیم و در ماشین استراحت کردیم تا خورشید طلوع کند. وقتی داخل یکی از بنگال‌ها شدیم، کودکان زیادی را دیدم که همراه خانواده‌هایشان منتظر بودند. همه برای رفتن به خارج آماده شده بودند. من، با چمدان کوچکی که برفی از آن بیرون زده بود، میان آن‌ها نشسته بودم و به اطراف نگاه می‌کردم.</p>
<p>وقتی اتوبوس آمد، خداحافظی‌ها آغاز شد. مادرم مرا در آغوش گرفت، اما اشک نریخت. نمی‌دانم چرا، اما فکر می‌کنم او سعی می‌کرد ضعف نشان ندهد، چرا که به عنوان یک مبارز، نباید احساساتش را بروز می‌داد. اما حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌فهمم که در درونش آتشی برافروخته بود. من سوار اتوبوس شدم و در صندلی عقب نشستم. مادرم از پشت پنجره برایم دست تکان داد و بوسه فرستاد. در حالی که من به او نگاه می‌کردم، احساسی بین شادی و بی‌تفاوتی در من موج می‌زد. هنوز نمی‌دانستم که این آخرین دیدارمان برای مدت طولانی خواهد بود.</p>
<p>آن شب، سفر من آغاز شد. سفری که شاید به نوعی فرار از جنگ و رنج بود، اما معنای عمیق‌تری داشت. حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌فهمم که چطور تصمیمات والدینم، هرچند سخت و دردناک، زندگی مرا تغییر داد. اما آنچه هرگز فراموش نمی‌کنم، تصویری است از پدرم که در تاریکی شب، در کنار ماشین ایستاده بود و برای آخرین بار، با صدایی که به خوبی می‌شناختم، خداحافظی کرد. تصویری که مانند یک خواب، هم مبهم است و هم فراموش‌نشدنی.</p>
<div id="attachment_68987" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68987" class="size-full wp-image-68987" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1.jpg" alt="امیر وفایغمایی " width="700" height="439" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1-300x188.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68987" class="wp-caption-text">امیر وفایغمایی</p></div>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(برای کسانی که در معرض اینگونه جدایی‌ها نبوده‌اند، فهم و درک سختی آن راحت نیست. امیر به‌خوبی اشاره دارد که مادرش غمی پنهان در سینه داشته که نمی‌خواست آنرا جلوی امیر بیان کند. اما من به زاویه دیگری هم اشاره می‌کنم و آن اینکه مادرش نمی‌خواست «مسئولین سازمان» متوجه احساسات او شوند، چرا که در مناسبات مجاهدین، ضعف در امور عاطفی و عاشقانه، گناهی نابخشودنی محسوب می‌شد و بیانگر ضعف ایدئولوژیک یک مجاهد بود. چنین افرادی می‌بایست در نشست‌های مختلف مورد حسابرسی قرار می‌گرفتند که چرا بجز عشق مسعود، عشق دیگری در سینه دارند؟ و چرا در تعمیق انقلاب ایدئولوژیک مریم کوتاهی داشته‌اند و از «طلاق ایدئولوژیک» عبور نکرده‌اند و همچنان پایشان گیر است؟</strong><br />
<strong>من مادران متعددی را می‌دیدم که غمی عمیق در «برق چشمان و پژمردگی چهره‌شان» دیده می‌شد و گاه نیز واکنش‌هایی ناخواسته از آنها بیرون می‌زد که قادر به پنهان کردن آن نبودند. برای نمونه یکبار از یک مادر به نام ملیحه که چندین سال بود او را می‌شناختم احوال دخترش را پرسیدم که ناخواسته واکنش عجیبی از خود بروز داد و گفت چه می‌دانم، هیچ خبری ندارم و بعد چشمانش را به دوردست دوخت و با حالتی افسرده سکوت کرد. برای اولین بار بود که متوجه شدم انگار برخی از مادران راضی به اعزام فرزند خود نبوده‌اند. تا آن زمان تصورم بر این بود که از رفتن کودک خود به خارج از مناطق جنگی خوشحال هستند. خدیجه، مادر دیگری بود که یک دختر داشت. زمانی که طلاق اجباری شامل او و همسرش شده بود، با اندوهی عمیق دخترش را ساعاتی می‌دید و بعد او را به نزد پدرش می‌فرستاد. دختر در میان پدر و مادری که بی‌علت وادار به طلاق شده بودند می‌چرخید و بعد از جنگ کویت هم دخترشان دیگر در اشرف نبود و می‌شد افسوس را در صورت خدیجه دید. همسرش که پزشک بود نیز همین حالت را داشت و همیشه غمی عمیق را در صورت او می‌دیدم. این پدر هم در بمباران آمریکا در جنگ دوم کشته شد.)</strong></p>
<p>ادامه دارد&#8230;<br />
حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مسعود و مریم رجوی و خانواده یزدان تیموریان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 06:05:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[یزدان تیموریان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68918</guid>

					<description><![CDATA[<p>با شنیدن خبر درگذشت یزدان تیموریان، به یاد روزهایی افتادم که مسعود و مریم رجوی، نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک را همگانی کرده بودند تا دیگر هیچکس در تشکیلات‌شان: نه خانواده داشته باشد، نه متأهل باشد، نه به فکر ازدواج باشد و نه هرگز -جز به مسعود و مریم- به کسی دیگر عشق بورزد و فکر کند. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918">مسعود و مریم رجوی و خانواده یزدان تیموریان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با شنیدن خبر درگذشت یزدان تیموریان، به یاد روزهایی افتادم که مسعود و مریم رجوی، نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک را همگانی کرده بودند تا دیگر هیچکس در تشکیلات‌شان: نه خانواده داشته باشد، نه متأهل باشد، نه به فکر ازدواج باشد و نه هرگز -جز به مسعود و مریم- به کسی دیگر عشق بورزد و فکر کند.</p>
<p>مسعود که با طرح مسئول اول شدن مریم در 26 مهرماه 1368، طلاق‌های تشکیلاتی را کلید زده بود، پس از چند مرحله برگزاری نشست (متناسب با رده‌بندی نیروها) به جنگ کویت برخورد کرد و مجبور شد به مدت بیش از یکسال، مباحث &#8220;انقلاب مریم&#8221; را به تأخیر بیندازد. البته در این مدت، از برگزاری نشست برای کسانی که وارد آن شده بودند خودداری نکرد، اما شرایط سیاسی و نظامی و امنیتی به شکلی بود که قادر نبود فشار بیشتری به نفرات وارد کند. ریزش صدها تن از نیروها طی جنگ اول خلیج فارس، مسعود را به فکر چاره انداخت و بلافاصله پس از اطمینان از پایان جنگ کویت، نشست‌های ایدئولوژیک را برای کامل کردن طلاق‌ها آغاز کرد که با حاشیه‌ها و تنش‌های زیاد همراه بود. چون نه تنها با اعضای ایدئولوژیک سازمان، بلکه می‌بایست نفرات لائیک، مسیحی، اهل سنت، کمونیست و یا اهل حق را هم وارد مباحثی کند که از نظر خودش برآمده از قرآن و اسلام شیعی بود و این کار ساده‌ای نبود و قانع کردن چنین افرادی نیازمند زمان زیاد و تنش‌های فراوان بود.</p>
<p>به همین خاطر، وی در یک حرکت کاملاً ضداخلاقی و مغایر با همه ارزش‌های انسانی، دست به خواندن نامه‌ها و گزارش‌هایی زد که نویسندگان آن هرگز راضی نبودند در میان جمع هزاران نفره مطرح شود. از زمره مطالبی که وی شخصاً به خواندن آن مبادرت کرد، نامه &#8220;یزدان تیموریان&#8221; پیرامون مسائل شخصی و خانوادگی‌اش بود که بارها در جلسات مختلف مطرح شد.</p>
<p>علی پوراحمد پیرامون آنچه برای یزدان تیموریان و همسرش &#8220;اقدس عدنانی&#8221;، و همچنین فرزندانش &#8220;سپیده، سحر و موسی&#8221; پیش آمده بود نکاتی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68882">سایت انجمن نجات</a> نقل کرده که قابل توجه است و خوانندگان محترم باید آن را نیز مطالعه کنند. اما نابود کردن خانواده یزدان بخشی از فجایعی است که در تشکیلات رقم خورد، چون مسعود هزاران خانواده را طی چند دهه به نابودی و مرگ کشانید. آنچه برای یزدان و خانواده‌اش رخ داد، نمونه‌ای از فساد فکری مسعود و مریم بود که به آن اشاره می‌کنم:</p>
<p>در یکی از نشست‌ها که تابستان 1370 (چندماه پس از شکست عراق در جنگ کویت) در سالن مرکزی قرارگاه اشرف برگزار شد، مسعود از یزدان خواست که پشت میکروفن قرار گیرد و سپس با او شروع به گفتگو کرد. در حین این مجادله، مسعود نامه‌ای که یزدان برایش نوشته بود را بیرون آورد و شروع به خواندن آن کرد. این نامه کاملاً شخصی و خانوادگی بود و من از اینکه مسعود چنین گزارشی را در برابر جمع هزاران نفره می‌خواند متعجب شدم و مدام به خودم می‌گفتم که الان یزدان یا همسرش چه احساسی دارند؟<br />
یزدان در این نامه (که با یک نوع اجبار تشکیلاتی، در جریان مباحث انقلاب ایدئولوژیک برای رهبری سازمان نوشته بود)، به شرح روابط خصوصی خودش با همسرش پرداخته بود. وی شرح داده بود که چگونه در زندگی خانوادگی دچار پوچی شده و حتی ارتباط با همسرش نیز برایش لذتی نداشته است. به ادعای وی، انقلاب ایدئولوژیک مریم او را به نقطه‌ای ارتقاء می‌دهد که بفهمد همسرش سد راه او برای رسیدن به رهایی و رهبرعقیدتی‌اش بوده و به همین خاطر دچار پوچی شده، و حالا با ورود به انقلاب مردم، به رهایی رسیده و همسرش را یک عفریته می‌بیند که بین او و رهبرش حائل است&#8230; یزدان حتی به مسائل عاطفی و عاشقانه هم در این نامه اشاره داشت و در نهایت هم گفته بود که پس از جدایی از همسر احساس زندگی و شور و نشاط دارد&#8230; &#8220;نقل به مضمون&#8221;.</p>
<p>من و به‌نظرم تمام حاضرین در نشست که هزاران نفر بودند، از خوانده شدن این نامه و آنچه یزدان نوشته بود بهت‌زده شده بودیم. من حتی لحظاتی خودم را جای همسرش گذشتم و بسیار متأسف شدم که چرا این نامه که جنبه کاملاً خصوصی و شخصی و در اصل ایدئولوژیک داشت، باید در جایی مطرح شود که همسر یزدان (با وجود دارا بودن 3 فرزند) از همسرش بشنود؟!</p>
<p>مسعود به این هم بسنده نکرد و همسرش را هم صدا زد و پشت میکروفن آورد و به او گفت نظرت در مورد حرف‌هایی که یزدان برای من نوشته چیست؟ و چرا چنین بلایی را سر او آورده‌ای؟!</p>
<p>اقدس عدنانی که همچنان دچار بهت‌زدگی بود گفت نمی‌دانم. من که کاری با او نکرده‌ام. ما همدیگر را دوست داشتیم و هیچوقت چنین چیزی به من نگفته بود&#8230;<br />
البته یزدان هم در این زمان دچار شوک شده بود و بروز نمی‌داد. واضح بود که چشمانش به سمت مسعود خیره است و گاه با خجالت به همسرش نگاه می‌کند. خودش هم می‌دانست که این داستانی که سرهم کرده، حرف دلش نیست اما تشکیلات از او خواسته که با نوشتن سخنانی رویایی، به عمق انقلاب مریم سفر کند و از دنیای جنسیت رها شود!</p>
<p>بعد از آن چندبار دیگر هم مسعود با یزدان گفتگو و شوخی داشت، شاید برای اینکه از دل او بیرون بیاورد. یزدان از آن پس در بین مجاهدین انگشت‌نما شده بود&#8230; برخی اوقات یزدان را در اینگونه نشست‌های عمومی می‌دیدم که روی صندلی یا گوشه‌ای از حیاط سیگار می‌کشد و به فکر فرو رفته است. در واقع کسی که در یک جمع بزرگ و در برابر همسر و فرزند تحقیر شده باشد، طبعاً نمی‌تواند آن آدم قبلی باشد.</p>
<p>امروز که خاطرات دوستان پیرامون او را می‌خواندم، بیشتر به عمق این فاجعه پی بردم، چون خبری از سرنوشت همسر و فرزندانش نداشتم. مسعود و مریم نه تنها کل این خانواده را از هم پاشیدند، بلکه زوجین را در برابر هم قرار دادند و نسبت به یکدیگر بدبین و دچار نفرت و دافعه کردند. آنهم زمانی که این زوج، دارای 3 فرزند 10-11 و 17 ساله بودند. مسئله اینجاست که این اتفاق در بدنه سازمان رخ داده بود. سران مجاهدین که از همسر خود جدا می‌شدند، هرگز در این موقعیت قرار داده نمی‌شدند. یعنی مسعود هیچکدام از سران سازمان را در موقعیتی قرار نمی‌داد که همسر خود را آنهم در برابر جمع تحقیر کنند. اینگونه موارد در پایین انجام می‌شد تا خانواده کلاً از هم پاشیده شود. نمونه آن کم نبود و شرح در مورد آن، خود مبحث دیگری را می‌طلبد.</p>
<p>امیدوارم که خانواده‌های ایرانی از سرنوشت مجاهدین درس بگیرند و مراقب اینگونه تشکیلات و فرقه‌ها در اطراف خود باشند. جریان‌هایی که انواع شعارهای حقوق‌بشری در وصف و حمایت زنان و کودکان سرمی‌دهند، اما بلافاصله، خانواده‌ها را دچار ویرانی و زنان و کودکان را دچار تخریب درونی می‌کنند.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918">مسعود و مریم رجوی و خانواده یزدان تیموریان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دختر یزدان تیموریان: در آلبانی اجازه دیدار نیافتیم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 10:21:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[یزدان تیموریان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68903</guid>

					<description><![CDATA[<p>سپیده تیموریان پس از درگذشت پدرش از ممنوعیت ملاقات با او سخن گفت. پس از آن که در روز 25 خرداد ماه جاری رسانه‌های سازمان مجاهدین خلق خبر درگذشت یزدان تیموریان، عضو 74 ساله این تشکیلات را منتشر کردند، دخترش سپیده در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی اینستاگرام نامه‌ای خطاب به پدر درگذشته‌اش و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903">دختر یزدان تیموریان: در آلبانی اجازه دیدار نیافتیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سپیده تیموریان پس از درگذشت پدرش از ممنوعیت ملاقات با او سخن گفت.</p>
<p>پس از آن که در روز 25 خرداد ماه جاری رسانه‌های سازمان مجاهدین خلق خبر درگذشت یزدان تیموریان، عضو 74 ساله این تشکیلات را منتشر کردند، دخترش سپیده در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی اینستاگرام نامه‌ای خطاب به پدر درگذشته‌اش و در سوگ او منتشر کرد که پرده از زوایای دیگری از تجربه سخت و دردناک خانواده یزدانی در سالهای درگیری با مجاهدین خلق برداشت.</p>
<div id="attachment_68904" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68904" class="size-full wp-image-68904" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teimorian-Yazdan-Letter.jpg" alt="متن سپیده تیموریان به مناسبت درگذست پدرش" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teimorian-Yazdan-Letter.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teimorian-Yazdan-Letter-300x169.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68904" class="wp-caption-text">متن سپیده تیموریان به مناسبت درگذست پدرش</p></div>
<p>متنی که سپیده تیموریان به مناسبت فوت پدری که از ده سالگی دیگر ندیده بود، نوشته است، حاکی از آن است او و خواهرش در سال 2017 به قصد دیدار با پدر به آلبانی سفر کردند اما در طول یک هفته اقامت در این کشور سران مجاهدین خلق اجازه دیدار این فرزندان با پدر را ندادند. او در ادامه برای پدر درگذشته اش می‌نویسد: &#8220;بعدها مشخص شد که حتی از حضور ما نیز مطلع نشده بودی. این موضوع زمانی آشکار شد که یک مددکار اجتماعی در جریان یک ویزیت پزشکی، درباره آن با تو صحبت کرد. از آن گفتگو فیلم‌برداری شده بود و من آن را خیلی بعدتر دیدم.&#8221;</p>
<p>علی پور احمد عضو پیشین مجاهدین خلق و مسئول انجمن نجات استان گیلان در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68882">مطلبی</a> که در پی درگذشت یزدان تیموریان نوشته است، درباره چگونگی متلاشی شدن خانواده او به دنبال عضویتش در تشکیلات رجوی جزئیاتی را شرح می‌دهد. به نوشته او سحر و سپیده فرزندان دوم و سوم تیموریان هستند که در سال 1369، در سن 11 و 10 سالگی همراه با صدها کودک دیگر مجاهدین خلق از عراق به اروپا و آمریکا قاچاق شدند. سحر و سپیده به هلند قاچاق شدند و احتمالا مطابق با داستان دیگر کودکان مجاهدین خلق در میان خانواده های هوادار، خانواده های هلندی یا یتیمخانه‌ها سرگردان بوده‌اند. فرزند اول خانواده، موسی تیموریان بعدها از تشکیلات جدا شد.</p>
<p>سپیده تیموریان، غمگین از سرنوشت تلخ و دردناک پدر، در پایان نامه‌اش به او برای او آرامش پس از مرگ طلب می‌کند : &#8220;آرامشی که شاید در طول زندگی‌ات از دسترس تو دور مانده بود.&#8221;</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903">دختر یزدان تیموریان: در آلبانی اجازه دیدار نیافتیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
