<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>انجمن نجات مرکز فارس</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/blog/%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b1%da%a9%d8%b2-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/انجمن-نجات-مرکز-فارس</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 11 Jul 2026 06:34:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>انجمن نجات مرکز فارس</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/انجمن-نجات-مرکز-فارس</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>از تشکیل دولت موقت تا انتشار یاوه‌های مستأصلانه ترامپ</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 06:34:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین تبلیغاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[وطن فروشی مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69076</guid>

					<description><![CDATA[<p>چهارماه از جنایت آمریکا در تجاوز به خاک کشورمان گذشت و در این مدت، شکست چندجانبه آمریکا برای همه جهانیان آشکار شد و ایران در صدر کشورهای محبوب ملت‌ها قرار گرفت و روسیاهی به تمامی جریان‌های برانداز و ضدانقلاب ماند. همزمان با ترور سبعانه رهبر ایران به همراه نوه خردسال و خانواده‌اش و نیز کشتار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076">از تشکیل دولت موقت تا انتشار یاوه‌های مستأصلانه ترامپ</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چهارماه از جنایت آمریکا در تجاوز به خاک کشورمان گذشت و در این مدت، شکست چندجانبه آمریکا برای همه جهانیان آشکار شد و ایران در صدر کشورهای محبوب ملت‌ها قرار گرفت و روسیاهی به تمامی جریان‌های برانداز و ضدانقلاب ماند.</p>
<p>همزمان با ترور سبعانه رهبر ایران به همراه نوه خردسال و خانواده‌اش و نیز کشتار کودکان میناب که خشم تمام مردم جهان، از جمله مردم آمریکا را در پی داشت، مریم رجوی (که در همان ایام مشغول دسیسه‌چینی و گرا دادن به رژیم تروریستی آمریکا و اسرائیل برای این جنایت بزرگ بود)، با حماقت عجیبی به صحنه آمد و متوهمانه تشکیل &#8220;دولت موقت&#8221; را اعلام کرد و از ایرانیان خواست تا به خیابان بیایند تا به‌زعم وی، کشتارهای 18 دی را تکرار کنند. البته مردم و جوانان ایران هم دست رد بر سینه این ملکه ترور نزدند و تمام عیار به خیابان‌ها آمدند تا از کشور و نظام خود در برابر دشمنان خارجی و مزدوران آنها دفاع کنند.</p>
<p>از آن پس، مریم -که همچون کارفرمای صهیونیست خودش تصور سقوط چند روزه جمهوری‌اسلامی را داشت- به تکاپو افتاد تا به مرور فریب‌خوردگان اجاره‌ای خود در ایران را برای فعالیت تبلیغی، جاسوسی و در صورت امکان حرکات تروریستی تشویق کند و کنترل امور را بدست گیرد. هرچند ایادی وی در داخل جز اقدامات جاسوسی و تبلیغی موفق به انجام کار دیگری نشدند، ولی در خارج کشور دست به لابی‌گری، برگزاری کنفرانس و حمله به سفارتخانه‌ها زدند که نهایتاً به جایی نرسید و پروژه ساقط کردن و اشغال ایران از سوی آمریکا به مرور شکست خورد و جهانیان دست به دهان ماندند و روسیاهی به مزدوران موساد و سیا از جمله مریم رجوی و رضا پهلوی ماند و در خارج کشور به جان یکدیگر افتادند.</p>
<p>اکنون بیش از چهار ماه از شهادت رهبر ایران و هزاران هموطن عزیز می‌گذرد، اما جز حسرت و آه بر دل جریان‌های ضدانقلاب باقی نمانده است. در عوض کشورمان ایران روز به روز پرافتخارتر و سربلندتر شده است و مردم ما نیز در چشم جهانیان همچون قهرمانانی جلوه‌گر شده‌اند که با مقاومت خویش، امپراتوری آمریکا و رژیم صهیونیستی را به زانو درآورده‌اند. امروز مردم ایران به هرکشوری سفر می‌کنند، نسبت به آنان با عزت و احترام برخورد می‌شود و مردم سایر کشورها نیز با هیجان خاصی به ایران می‌آیند تا شکوه و عظمت مردم بپاخاسته را از نزدیک ببینند و برای شهدای آن، بویژه رهبر و کودکان میناب، ادای احترام کنند. کشوری که قرار بود از سوی دشمن آمریکایی/صهیونی منزوی و تجزیه و نابود شود، اکنون در صدر کشورهای مقاوم قرار گرفته و از آن به عنوان چهارمین قدرت جهانی یاد می‌شود. لقبی که محصول خون هزاران شهید و سردارانی است که به جای تسلیم، مسیر استقامت را در پیش گرفتند و جان فدای تمامیت میهن کردند.</p>
<p>اما در نقطه مقابل، مریم رجوی را مشاهده می‌کنیم که از &#8220;اعلام تشکیل دولت موقت&#8221;، به نقطه‌ای از درماندگی و ذلت رسیده که مجبور است برای دلداری دادن به نیروهای خود، یاوه‌های ترامپ را سرتیتر اصلی تبلیغات خود کند و فعالیت کودکانه‌ &#8220;کانون شورشی&#8221; اش، مثل انداختن صدا روی خطوط صوتی خیابان و یا هک کردن چند سایت کوچک محلی را به‌عنوان دستاورد مهم به خورد هواداران ساده‌لوح بدهد و قدرتنمایی کند. کسی هم نمی‌تواند از او بپرسد چه بر سر دولت موقت آمد؟</p>
<div id="attachment_69077" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69077" class="size-full wp-image-69077" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Trump-20260711.jpg" alt="ترامپ و مریم رجوی" width="700" height="423" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Trump-20260711.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Trump-20260711-300x181.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69077" class="wp-caption-text">یاوه های ترامپ و مریم رجوی</p></div>
<p>البته این اولین بار نیست که مجاهدین تشکیل دولت موقت را اعلام و بعد به فراموشی می‌سپارند. اولین بار در تابستان 1360 مسعود از ایران گریخت و برپایی چنین دولتی را اعلام کرد و به جایی نرسید. دومین بار در عملیات فروغ جاویدان می‌خواست به محض تسخیر کرمانشاه، دولت موقت اعلام کند، اما در تنگه چهارزبر وارد تله شد و برای همیشه درهم شکست.</p>
<p>شکست پروژه ویرانسازی کشورمان از سوی آمریکا و ایادی‌اش، چیزهای زیادی را در ایران و منطقه و جهان تغییر خواهد داد و زمینه‌ساز فروپاشی بسیاری از جریان‌های ضدایرانی خواهد شد. اما لازمه‌ی آن هوشیاری ایرانیان پیرامون فعالیت رسانه‌ای و مجازی تشکیلات رجوی و سایر گروه‌های تروریستی است تا فرصت عرض اندام نداشته باشند.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076">از تشکیل دولت موقت تا انتشار یاوه‌های مستأصلانه ترامپ</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69076/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 Jul 2026 04:20:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69049</guid>

					<description><![CDATA[<p>در طول سفر، تنها در انتهای عقب اتوبوس نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. بیشتر منظره بیابانی بود؛ خاک قهوه‌ای تا جایی که چشم کار می‌کرد. سفر با اتوبوس نسبتاً طولانی بود و گاهی توقف‌های کوتاهی داشتیم تا کودکان بتوانند بیرون بروند و هوای تازه‌ای تنفس کنند. در یکی از این توقف‌ها، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در طول سفر، تنها در انتهای عقب اتوبوس نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. بیشتر منظره بیابانی بود؛ خاک قهوه‌ای تا جایی که چشم کار می‌کرد. سفر با اتوبوس نسبتاً طولانی بود و گاهی توقف‌های کوتاهی داشتیم تا کودکان بتوانند بیرون بروند و هوای تازه‌ای تنفس کنند. در یکی از این توقف‌ها، وقتی اتوبوس در میانه بیابان ایستاد، کودکان بیرون جمع شدند و خواستند در یک دایره توپ‌بازی کنند. اما توپ نداشتند، بنابراین از من خواستند &#8220;برفی&#8221;، خرس من را قرض بگیرند. با اکراه پذیرفتم و او را به آن‌ها دادم. سپس در اتوبوس نشستم و دیدم که چگونه برفی را به هوا پرتاب می‌کردند و مانند بازی والیبال به یکدیگر پاس می‌دادند. ناگهان برفی به زمین افتاد و در یک گودال گل‌آلود فرود آمد. سریع از اتوبوس پایین رفتم و او را پس گرفتم. یک لکه بزرگ قهوه‌ای روی پشتش افتاده بود و آب جاری برای شست‌وشو نداشتیم، بنابراین با دستمال کاغذی تا حد ممکن او را تمیز کردم. آن لکه بزرگ قهوه‌ای برای تمام سال‌هایی که برفی را داشتم، روی پشتش باقی ماند.</p>
<p>سرانجام به اردن رسیدیم و در یک هتل پنج‌ستاره &#8220;hotel Aliya&#8221; اقامت کردیم. ظاهراً همه کودکان مجاهدین که قرار بود به خارج فرستاده شوند، در دوره‌های مختلف در همان هتل می‌ماندند تا مجاهدین تصمیم بگیرند که آن‌ها را به کجا، چگونه و با چه گروهی بفرستند. من چند روزی در هتل ماندم و در آن روزها بسیار خوش گذشت. چندین اتاق هتل را در ساختمان بزرگی با بیش از ۱۰ طبقه اشغال کرده بودیم و کودکان از یک اتاق به اتاق دیگر می‌دویدند. به یاد دارم که در اتاق‌ها کارتون پخش می‌شد و از تجربه‌ها و دیدنی‌های جدیدی که آنجا داشتیم، سیر نمی‌شدیم. در طبقه همکف، یک سالن غذاخوری بزرگ بود که میزهای بلند و موازی در آن چیده شده بود و لوسترهای بزرگ کریستالی از سقف آویزان بودند. با عجله پشت میزها می‌نشستیم و به یاد دارم که از چیدمان مرتب کارد و چنگال‌ها شگفت‌زده شده بودم. علاوه بر قاشق و چنگالی که به آن عادت داشتیم، چاقو، یک چنگال کوچک‌تر و قاشق چای‌خوری هم وجود داشت. پیشخدمت‌ها با لباس‌های شیک، دقیقاً مانند فیلم‌هایی که دیده بودیم، غذا را سرو می‌کردند و درپوش‌های فلزی را از روی بشقاب‌ها برمی‌داشتند. به یکدیگر پچ‌پچ می‌کردیم که اینجا رستوران نام دارد! و واقعاً در آن محیط احساس شاه و ملکه بودن داشتیم.</p>
<p><img decoding="async" class="size-medium wp-image-69050 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-300x225.jpg" alt="تصویری نمادین از کودکان در هتل الیا -اردن(هوش مصنوعی)" width="300" height="225" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-300x225.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-400x300.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111.jpg 569w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>کودکان بر اساس تصمیم مجاهدین که تعیین می‌کردند هر کدام به کجا، چگونه و با چه گروهی اعزام شوند، با هواپیما به کشورهای مختلف فرستاده می‌شدند. برای من به‌نظر می‌رسید که این روند نسبتاً سریع پیش رفت، زیرا از قبل تصمیم گرفته شده بود که به خانواده ای در سوئد فرستاده شوم؛ همان خانواده‌ای که در پاریس با آن‌ها خانه مشترک داشتیم. بنابراین، چند روزی در هتل ماندم و سپس در گروهی حدود ۱۰ نفره که در آن یک زن مجاهد، به نام مهشید با اصلیت ایتالیایی، سرپرست بود، قرار گرفتم.</p>
<p>&#8220;مهشید&#8221; یکی از معدود اعضای مجاهدین با پیش‌زمینه خارجی بود که به‌نوعی، یا از طریق همسر ایرانی‌اش یا به‌طور دیگری با مجاهدین آشنا شده و ارزش‌ها، رهبران و فرهنگ آن‌ها را پذیرفته بود. علاوه بر مهشید، یک زن بریتانیایی (که بعداً از مجاهدین جدا و به منتقدی آشکار تبدیل شد)، یک زن چینی که در یکی از عملیات‌های بزرگ نظامی به نام &#8220;فروغ جاویدان&#8221; کشته شد و یک زن فرانسوی به نام هلن که خیلی بعدتر از مجاهدین جدا شد، نیز بودند.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(زن بریتانیایی مورد اشاره امیر، خانم &#8220;آن سینگلتون&#8221; فعال رسانه‌ای و حقوق‌بشری می‌باشد که به‌دلیل افشای مناسبات ضدانسانی در تشکیلات مجاهدین و تلاش برای رهایی سایر اعضای دربند مجاهدین، مورد خشم مسعود و مریم رجوی قرار گرفته است.</p>
<p>خانم چینی که امیر به وی اشاره دارد &#8220;سوفان چان مان برهان&#8221; نام داشت که در عملیات &#8220;فروغ جاویدان&#8221; یعنی تابستان 67 کشته شد و نمی‌تواند در این جابجایی که اوایل سال 1370 صورت گرفت حضور داشته باشد و احتمالاً امیر یک خانم دیگر را اشتباهاً به جای وی عنوان نموده است.</p>
<p>قابل ذکر است که بگویم مجاهدین طی سالیان متمادی، اثر روانی زیادی روی شهروندان خارجی گذاشته بودند و با مغزشویی، توانستند آنان را در فعالیت‌های سیاسی و یا حتی عملیات‌های تروریستی خود بکار گیرند که زمینه‌ساز کشته شدن برخی از آنان از جمله &#8220;سوفان چان از چین – سمیرا اقبال میرزا از پاکستان – هارون هاشمی از افغانستان – آنی ازبر از فرانسه&#8221; شد. پس از افشای مناسبات درونی مجاهدین از سوی برخی جداشدگان، تعدادی از این بانوان خارجی نیز به مرور از تشکیلات رجوی فاصله گرفتند.)</p>
<p><img decoding="async" class="size-medium wp-image-69051 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-300x122.jpg" alt="آن سینگلتون-سوفان چان مان" width="300" height="122" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-300x122.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-768x313.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222.jpg 829w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: یک شب با مهشید به فرودگاه اردن رفتیم و به ‌یاد دارم که به یک کشور اروپایی پرواز کردیم، جایی که توقف داشتیم و شب را گذراندیم. به‌خاطر دارم که به پاریس رفتیم و از بزرگی فرودگاه و رستوران‌های متعدد آن شگفت‌زده شدم. به ‌یاد دارم که برای اولین بار سالادی با میگو خوردم و آن‌ها را موجوداتی ترسناک یافتم که به‌سختی جرأت لمس کردنشان را داشتم. فرودگاه بخشی برای افرادی داشت که می‌خواستند شب را بگذرانند و نمی‌خواستند به هتل بروند. این بخش شامل اتاق‌های کوچکی حدود ۲ تا ۳ مترمربع بود که در آن‌ها یک صندلی راحتی با زیرپایی و یک ساعت دیواری کوچک روی یکی از دیوارها قرار داشت. شب را در آنجا گذراندیم و صبح روز بعد به سفر ادامه دادیم. پس از فرودگاه، برخی از کودکان به خانه‌ای رفتند که بسیاری از کودکان دیگر مجاهدین در آنجا حضور داشتند.</p>
<p>ما هنوز در فرانسه بودیم، جایی که برای اولین بار فرصتی پیدا کردم تا یک مجله درباره لاک‌پشت‌های نینجا بخرم. در فرانسه به آنها&#8221;tortues&#8221;  (توختی) می‌گفتند، نامی که هنوز در ذهنم حک شده است. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم، گویی از یک رؤیا بیرون آمده بود. بزرگ، چندطبقه، و با باغی وسیع که ساعت‌ها در آن بازی می‌کردیم. این خانه به جنگلی پوشیده از درختان متصل بود و فضایی جادویی داشت. خانه شبیه خوابگاه‌های جمعی بود؛ بچه‌های زیادی آنجا بودند، منتظر تا به کشورهای مختلف و خانواده‌های جدید فرستاده شوند. یکی از خاطرات فراموش‌نشدنی‌ام از این دوره، اولین برفی است که در زندگی‌ام دیدم. یک صبح که بیدار شدیم، از پنجره دیدیم که دانه‌های سفید برف به‌آرامی روی زمین می‌نشینند. همه بچه‌ها پشت پنجره جمع شده بودند، پر از هیجان و انتظار برای دیدن چیزی که پیش‌تر فقط در کارتون‌ها دیده بودیم.</p>
<p>وقتی درِ حیاط باز شد، مثل گله‌ای از گاوها که بعد از یک زمستان طولانی برای اولین بار به چراگاه می‌روند، به بیرون هجوم بردیم. دستانمان را روی برف می‌گذاشتیم، گلوله‌های برفی درست می‌کردیم و آنها را به سمت همدیگر پرتاب می‌کردیم. این شور و هیجان به اوج خود رسید. من چند گلوله برفی ساختم و داخل جیب کاپشن خود در کمد پنهان کردم. قصد داشتم آنها را به سوئد ببرم و به‌عنوان یادگاری نگه دارم. اما چند ساعت بعد که برگشتم، فقط جیب‌های خیس و خالی مانده بود. عصبانی بودم و با خودم فکر می‌کردم: &#8220;چه کسی گلوله‌های برفی‌ام را دزدیده ‌‌جای آن آب ریخته تو جیبم&#8221;؟</p>
<p>در این خانه، پسر بازیگوشی به نام امید بود که همیشه دردسر درست می‌کرد. او ترفند عجیبی داشت؛ وقتی یکی از زنان مجاهد مسئول خانه عصبانی می‌شدند، به آنها نزدیک می‌شد، در آغوششان می‌گرفت و یک بوسه محکم روی گونه‌شان می‌گذاشت. این کار همیشه باعث می‌شد از تنبیه فرار کند. من این رفتار او را با دقت زیر نظر داشتم و به فکر فرو می‌رفتم که آیا من هم باید از همین ترفند استفاده کنم یا نه.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69052 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333-300x223.jpg" alt="امیر در پاریس-پایگاه زائریان" width="300" height="223" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333-300x223.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333.jpg 577w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>زندگی در سوئد</p>
<p>بعد از مدتی، ما فرانسه را ترک کردیم و به دانمارک رفتیم. آنجا به آپارتمانی کوچک منتقل شدم که بیشتر شبیه یک دفتر کار سازمان مجاهدین بود. دیوارها با عکس‌های بزرگی از مسعود و مریم رجوی تزئین شده بودند و فضای اتاق‌ها سرد و ساده بود. در آشپزخانه، یک نفر مشغول گوش دادن به سخنرانی‌های ضبط‌ شده مسعود رجوی بود. اما من زمان زیادی آنجا نماندم.</p>
<p>شبی زنی با موهای بلند و سیاه وارد اتاقم شد. او با لبخند گرم و پوشیده در یک کت سفید و پف‌دار بود. او همان کسی بود که مرا به سوئد می‌برد: زنی که از کودکی در پاریس به یاد داشتم. از آن پس او را &#8220;خاله&#8221; صدا می‌کردم. همان شب با هم راه افتادیم. هوای بیرون سرد بود و برف شدیدی می‌بارید.</p>
<p>در مسیر به خانه‌ای در دانمارک رفتیم که خانواده‌ای ایرانی آنجا زندگی می‌کردند. شب را در خانه آنها گذراندیم. روز بعد با کشتی‌ای بزرگ و زیبا سفر کردیم. من از دیدن فروشگاه‌های داخل کشتی حیرت‌زده شده بودم. خاله یک سکه‌ی کوچک سوئدی به من داد، یک کرون که تصویر شاه سوئد، کارل گوستاف روی آن بود. برایم جالب بود و اولین کرونی بود که در زندگی‌ام می‌دیدم.</p>
<p>پس از کشتی، سوار قطاری شبانه شدیم که اتاقک‌هایی با تخت‌خواب داشت. آن تجربه‌ای هیجان‌انگیز و بی‌سابقه بود. سرانجام، صبح به استکهلم رسیدیم و به منطقه‌ای به نام هوسبی رفتیم. خانه‌ی جدید در خیابان &#8220;نوردکاپس‌گاتان&#8221; قرار داشت. برف همه‌جا را پوشانده بود و سکوتی دل‌نشین حکم‌فرما بود. پس از روزهای شلوغ و پرآشوب، برای اولین بار آرامش را حس کردم. وقتی وارد آپارتمان شدیم، مردی با لباس راحتی روی صندلی نشسته بود و به تلویزیون نگاه می‌کرد. او پدر خانواده بود. سپس دو پسر خانواده، به استقبالم آمدند. مادر آنها با مهربانی گونه‌ام را بوسید و به من خوش‌آمد گفت. آن لحظه‌ها شروعی دوباره برای من بود؛ در کشوری جدید، با خانواده‌ای که با مهربانی درهای خانه‌شان را به روی من گشوده بودند.</p>
<p>*توضیحات نگارنده:</p>
<p>(این بخش از خاطرات امیر، عمدتاً یادآوری‌های ذوق و شوق کودکانه است و نیازی به تفسیر ندارد. اما در ادامه به نکاتی برخواهیم خورد که جای تأمل دارد و بیشتر به آن خواهم پرداخت. خوشبختانه امیر به دلایلی که اشاره داشتم و در ادامه نیز مفصل به آن خواهم پرداخت، این امتیاز را داشت که وارد خانواده‌ای شود که به برخی اصول و پرنسیب‌های اخلاقی پایبندی داشتند و در ادامه هم بهتر متوجه خواهید شد، اما همه کودکان این امتیاز را نداشتند. عامدانه از واژه &#8220;شانس&#8221; استفاده نکردم چون مسئله &#8220;شانس&#8221; مطرح نبود و یک &#8220;امتیاز&#8221; بود. به این علت که متأسفانه مریم قجرعضدانلو، برای جداسازی فوری کودکان از والدین، کمترین تحقیق و پژوهشی پیرامون خانواده‌های پذیرنده نکرده بود تا افراد شایسته را از ناشایست‌ها تفکیک کند. به همین خاطر، بجز فرزندان مسئولین رده بالا و برخی نفرات ویژه، بقیه کودکان به صورت فله‌ای به هرکسی آنها را پذیرفته بود تحویل داده بودند و این زمینه‌ساز برخی رخدادهای دردناک شد که شرح خواهم داد.)</p>
<p>آپارتمان نسبتاً کوچکی بود، یک آپارتمان سه اتاقه با یک اتاق نشیمن، یک اتاق خواب برای والدین و یک اتاق برای ما سه بچه. در اتاق بچه‌ها یک تخت خواب دو طبقه و دو میز تحریر بود. وقتی پدر خانه برای خرید تخت تک نفره برای من می‌رفت، من هم همراهش به&#8221;ایکیا &#8220;رفتم. سپس به مدرسه رفتن در هوسبی را شروع کردم. مدرسه‌ام به نام &#8220;دالهاگسکولان&#8221; بود و در یک کلاس آمادگی ویژه می‌رفتم که در آن 6-7 بچه از خانواده‌های مجاهدین در سنین مختلف بودند. معلم ما خانم &#8220;آنسن&#8221; بود و همچنین یک معلم زبان مادری داشتیم به نام ماندانا. او آشنایی خوبی با مجاهدین و پیش‌زمینه ما داشت و علاوه بر تدریس زبان فارسی، در ارتباطات ما با معلمان کمک می‌کرد. ما خیلی سریع باید خود را با سیستم آموزشی سوئد وفق می‌دادیم. به ما گفته شده بود که لباس ورزشی برای درس تربیت بدنی بیاوریم، اما خانواده به ما توصیه کرده بود که مانند بقیه بچه‌ها برهنه دوش نگیریم و به جای آن با لباس دوش بگیریم و به همین دلیل همیشه یک جفت لباس زیر اضافی در کیف ورزشی‌مان داشتیم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69053 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444-300x187.jpg" alt="مدرسه امیر در سوئد" width="300" height="187" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444-300x187.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444.jpg 623w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>در سالن غذاخوری هم مسائلی وجود داشت که باید به آن‌ها توجه می‌کردیم. مثلاً اینکه نمی‌توانستیم گوشت خوک بخوریم و وقتی به بخش غذا می‌رسیدیم، به ما یاد داده بودند که بگوییم &#8220;خوک نه!&#8221; یک روز یادم می‌آید که یکی از کارکنان که به ما غذا می‌داد، عصبانی شد و گفت که نباید چنین چیزی بگوییم چون این کار زشت است. به جای آن باید می‌گفتیم &#8220;آیا می‌توانم درخواست کنم که غذای دیگری داشته باشم؟&#8221; و من خودم را با این تغییر وفق دادم.</p>
<p>در همین حین، من در یک باشگاه فوتبال به نام &#8220;خبیری&#8221; که به نام یک فوتبالیست معروف ایرانی که به مجاهدین پیوسته و بعداً اعدام شده بود، به ثبت‌نام پرداختم. این باشگاه توسط یکی از حامیان مجاهدین به نام مهدی تأسیس شده بود و به‌طور عمده بچه‌های خانواده‌های مجاهدین (پسرها) که به استکهلم آمده بودند، در آن عضویت داشتند. بعدها که بزرگ‌تر شدم، متوجه شدم که این یکی از روش‌های مجاهدین برای کنترل ما بچه‌ها بود، مشابه روشی که آن‌ها ما را در خانواده‌های ایرانی حامی سازمان قرار می‌دادند.</p>
<p>در مورد من، خانواده‌ام گفته بودند که مادر خانواده در واقع خاله واقعی من است و من در ایستگاه مرکزی استکهلم رها شده بودم و از طریق تماس تلفنی متوجه شده بودند که من آنجا هستم. این اطلاعات و برخی گزارش‌های دیگر درباره من از خدمات اجتماعی را در سال ۲۰۱۷ زمانی که خواستم اسناد عمومی‌ام را از خدمات اجتماعی و اداره مهاجرت دریافت کنم، به دست آوردم. معلوم شد که مجاهدین از همین استدلال‌ها برای اکثر بچه‌ها استفاده کرده بودند زمانی که آن‌ها را در خانواده‌های حامی سازمان قرار می‌دادند. این یک روش مؤثر برای نگه داشتن ما در &#8220;سیستم&#8221; بود و علاوه بر این، مقامات سوئدی نمی‌توانستند روابط خانوادگی ما را زیر سوال ببرند چون ما اصلاً مدارک قانونی نداشتیم که هویت‌مان را اثبات کنیم.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(ابتدا بگویم که یکی از نقاط مثبت سازمان، گرفتن معلم زبان مادری –فارسی- برای کودکان بود تا آنها از فرهنگ ایرانی خود کاملاً دور نشوند. اما این اقدام لزوماً از سر عشق به ایران نبود، بلکه سازمان برنامه‌های گسترده‌ای برای آینده داشت و این امر بدون یادگیری زبان فارسی از سوی کودکان ممکن نبود. آنها می‌بایست پس از مدتی به تشکیلات بازگردانیده می‌شدند و از آنها به عنوان &#8220;کودک‌سرباز&#8221; استفاده می‌شد و یا فعالیت‌های دیگری می‌کردند که با جامعه ایرانیان ارتباط داشت و لازمه آن، فراموش نکردن زبان و ادبیات فارسی بود.</p>
<p>اما: امیر در بالا به نکته ریزی اشاره دارد که بسیار مهم است. وی می‌گوید که سازمان با فریبکاری، رابطه آنها با مادر خانواده پذیرنده را یک رابطه خویشاوندی جلوه می‌داده تا بتواند این کودکان را به لحاظ قانونی در آن خانواده تثبیت کند و زیر پوشش خدمات اجتماعی آن کشور ببرد. البته سازمان استفاده‌های دیگری هم از این کودکان می‌کرد و با فریفتن نهادهای خیریه‌ای، اقدام به پولشویی می‌کرد. ضمن اینکه سازمان در موارد متعددی، نام کودکان را به سازمان‌های حقوق‌بشری و خیریه‌ای می‌داد و آنها را جنگ‌زده و یتیم معرفی می‌کرد تا کسب درآمد کند، اما نهایتاً پول‌ها را به عراق می‌فرستاد تا هزینه اقدامات تروریستی شود.</p>
<p>در هر صورت، امیر به نوعی کلاهبرداری حقوقی اشاره دارد که در آن، کودکان خواهرزاده مادر خانواده جدید معرفی می‌شدند تا مشکلات قانونی نداشته باشند و از امکانات مختلف آن کشور بهره‌مند شوند.)</p>
<p>وقتی به کشور وارد شدیم، برخی از ما حتی مجبور به تغییر نام خانوادگی شدیم. من یکی از این افراد بودم. نام خانوادگی واقعی من یغمائی است. از یک خاندان شناخته‌شده در ایران که از شاعر مشهور فارسی‌زبان یغما جندقی که در قرن هجدهم در ایران زندگی می‌کرد. تغییر نام در مجاهدین خیلی رایج بود. بیشتر اعضا نام‌های مستعار داشتند تا رژیم ایران نتواند آن‌ها را شناسایی و تعقیب کند. پدر من که اسمش &#8220;اسماعیل وفا یغمائی&#8221; است، نام &#8220;محمد جعفر آمرتوسی&#8221; را گرفت و مادر من &#8220;اکرم&#8221; شد &#8220;مرضیه امینیا&#8221;. اما تغییر نام برای بچه‌های مجاهدینی که به خارج از کشور رفته بودند، به نظر می‌رسید کمی افراطی است چرا که ما هنوز کودک بودیم و عضو سازمان نبودیم.</p>
<p>من در نهایت نام خانوادگی جدیدم را در طول سفر در اردن فهمیدم. مهشید که رهبر گروه ما بود، به دور و بر رفت و برای همه اعضای گروه یک نام خانوادگی جدید تعیین کرد. وقتی نوبت به من رسید، او به من نگاه کرد و گفت: &#8220;اسم دوم پدرت که وفا است، پس تو باید به نام وفا شناخته شوی.&#8221; من خوش‌شانس بودم، چون بعضی‌ها نام‌های خیلی عجیب و غریبی دریافت کرده بودند. اما علاوه بر اینکه نام خانوادگی جدیدی گرفتم، خانواده گفته بودند که من در تهران به دنیا آمده‌ام وقتی که به اداره مهاجرت مراجعه کردیم. من که هیچ‌گاه به ایران نرفته بودم! خانواده‌ام نمی‌دانستند که من دقیقاً چه زمانی به دنیا آمده‌ام و به‌هیچ عنوان نمی‌توانستند با والدین واقعی من که در وسط جنگ کویت در عراق بودند تماس بگیرند. پس، آن‌ها یک تاریخ تولد برای من انتخاب کردند که نزدیک به نوروز ایرانی باشد، یعنی 16 مارس. هنوز هم تا امروز اطلاعات “جعلی” من همان است، تنها چیزی که درست است سال تولدم یعنی 1983 و نامم است، امیر.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(تغییر نام و برگزیدن نام مستعار در مناسبات مجاهدین، مربوط به زمانی است که مجاهدین وارد فاز عملیات نظامی/تروریستی شدند و قرار بود با انجام ترورهای گسترده، جمهوری اسلامی را سرنگون و رجوی را به قدرت برسانند. نام تشکیلاتی –مستعار- به آنها کمک می‌کرد که از سوی جمهوری اسلامی شناسایی نشوند. اما با شکست راهبرد جنگ مسلحانه شهری و تأسیس ارتش آزادیبخش، داشتن نام تشکیلاتی ضرورتی نداشت و همگان –بجز تعدادی که سازمان به دلایل امنیتی نمی‌خواست نام آنها برجسته شود- از نام اصلی خود استفاده کردند.</p>
<p>داشتن نام تشکیلاتی در اروپا -در زمانی که امیر به آن اشاره دارد- بیشتر برای این بود که نهادهای امنیتی اروپایی، این افراد را با نام دیگری بشناسند و اگر زمانی مشخص شد که آنها قبلاً اقدامات تروریستی انجام داده‌اند و یا تحت پیگرد پلیس بین‌الملل هستند، دارای اسامی دیگری جز آنچه با آن اقدامات تروریستی انجام داده‌اند باشند که بتوانند از قانون فرار کنند. همین اقدام پس از سقوط صدام از سوی بسیاری مسئولین سازمان نیز انجام گرفت و آنها با اسامی مستعار از کشورهای غربی درخواست پناهندگی کردند تا نام اصلی آنها در نهادهای امنیتی اروپا ثبت نشود و پلیس بین‌الملل هم به آنها دسترسی نداشته باشد.)</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چگونه مجاهدین خلق با سیاستمداران فاسد جهانی همسو می‌شوند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 10:10:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[پول شویی و کلاهبرداری در فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69045</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجاهدین خلق تا سال ۲۰۱۲ توسط ایالات متحده و تا سال ۲۰۰۹ توسط اتحادیه اروپا رسماً به عنوان یک سازمان تروریستی شناخته می‌شد. پس از آن نیز، همواره کارشناسان دانشگاهی، روزنامه‌نگاران و گزارش‌های اطلاعاتی دولتی اغلب این گروه را به دلیل سابقه خشونت و ترور، سلسله مراتب داخلی سختگیرانه، وفاداری اجباری به رهبری آن و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045">چگونه مجاهدین خلق با سیاستمداران فاسد جهانی همسو می‌شوند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مجاهدین خلق تا سال ۲۰۱۲ توسط ایالات متحده و تا سال ۲۰۰۹ توسط اتحادیه اروپا رسماً به عنوان یک سازمان تروریستی شناخته می‌شد. پس از آن نیز، همواره کارشناسان دانشگاهی، روزنامه‌نگاران و گزارش‌های اطلاعاتی دولتی اغلب این گروه را به دلیل سابقه خشونت و ترور، سلسله مراتب داخلی سختگیرانه، وفاداری اجباری به رهبری آن و نقض حقوق اعضا، به عنوان یک سازمان فرقه‌مانند با سوابق تروریستی توصیف می‌کنند.<br />
در مقابل، مجاهدین خلق برای بازسازی چهره جهانی خود و کسب مشروعیت سیاسی، یک شبکه لابی‌گری بین‌المللی چند میلیون دلاری را پیش می‌برد. این گروه به جای تکیه بر پایگاه سنتی مردمی، به شدت به مشوق‌های مالی &#8211; از جمله دستمزدهای گزاف سخنرانی، کمک‌های مالی انتخاباتی و سفرهای لوکس رایگان &#8211; برای به دست آوردن حمایت سیاستمداران خارجی متکی است. این رویکرد معامله‌گرایانه اغلب چهره‌های سیاسی فرصت‌طلب را جذب می‌کند که بسیاری از آنها به طور جداگانه در کشورهای خود با تحت پیگردهای قضایی و محکومیت به دلیل فساد مالی، رشوه‌خواری و لابی‌گری غیرقانونی خارجی مواجه شده‌اند. شبکه لابی‌گری مجاهدین خلق شامل الگویی است که حامیان مالی فاسد خارجی را از بغداد تا واشنگتن در بر گرفته است.</p>
<h3>دستگیری عالیه نصیف جاسم با ۱۵ میلیون دلار پول نقد</h3>
<p>عالیه نصیف نماینده سابق و برجسته پارلمان عراق است. در اواخر ژوئن ۲۰۲۶، او و پسرش در بغداد به عنوان بخشی از یک عملیات گسترده و سراسری مبارزه با فساد به دستور نخست وزیر علی الزیدی بازداشت شدند. مقامات بیش از ۲۰ میلیارد دینار عراقی (تقریباً ۱۵.۵ میلیون دلار) و مقادیری طلا در محل سکونت او پیدا کردند.<br />
از نظر تاریخی، نام نصیف در گزارش‌های سیاسی پیرامون تعاملات عراق با مجاهدین خلق مطرح شده است. در زمینه‌های ژئوپلیتیکی گذشته، به ویژه در مورد خروج ایالات متحده و موضع در حال تحول بغداد در مورد جناح‌های تحت حمایت ایران، ناظران و تحلیلگران اطلاعاتی، همسویی‌های سیاسی او با این گروه را زیر نظر داشته‌اند. پس از دستگیری او، دادگاه‌های مدنی عراق نیز در اواخر ژوئن ۲۰۲۶ به او دستور دادند که به دلیل اظهارات افتراآمیز رسانه‌ای، به یک مقام وزارت کشور خسارت بپردازد. دوران حضور مجاهدین در عراق در رسانه‌های این تشکیلات بارها از نصیف به عنوان یکی حامیان عراقی گروه یاد شد.</p>
<h3>متحد اروپایی پر سر و صدای مجاهدین خلق</h3>
<p>آلخو ویدال-کوادراس نایب رئیس سابق پارلمان اروپا و رهبر برجسته محافظه‌کار اسپانیا، از حامیان سرسخت مجاهدین خلق است. در سال ۲۰۱۳، یک تحقیق گسترده نشان داد که حزب سیاسی راست افراطی ویدال-کوادراس، وکس، به شدت توسط پول‌های خارجی تأمین مالی می‌شود. بیش از یک میلیون یورو بودجه انتخاباتی توسط یک گروه مخالف ایرانی به این حزب منتقل شده است که منظور مجاهدین خلق بوده است. ویدال-کوادراس بعداً توضیح داد که این بودجه در واقع از طریق او برای راه‌اندازی حزب صرف شده است.<br />
ویدال-کوادراس یکی از ریشه دارترین و پرسروصداترین حامیان اروپایی مجاهدین خلق است. او دهه‌ها کمیته بین‌المللی در جستجوی عدالت (ISJ) مستقر در بروکسل را برای لابی‌گری برای به اصطلاح شورای ملی مقاومت ایران (NCRI)، ویترین سیاسی مجاهدین خلق، اداره می‌کرد.</p>
<h3>&#8220;باب شمش طلا&#8221;</h3>
<p>در ایالات متحده، سناتور سابق رابرت (باب) منندز، ملقب به &#8220;باب شمش طلا&#8221;، رئیس قدرتمند سابق کمیته روابط خارجی سنا، در ژوئیه ۲۰۲۴ به ۱۶ فقره جرم فدرال محکوم شد. در ژانویه ۲۰۲۵، او به ۱۱ سال زندان فدرال محکوم شد. اف‌بی‌آی به خانه او حمله کرد و صدها هزار دلار پول نقد مخفی، خودروهای لوکس و بیش از ۱۰۰۰۰۰ دلار شمش طلای خالص پیدا کرد. او به جرم دریافت این رشوه‌ها برای فعالیت به عنوان یک عامل خارجی غیرقانونی برای مصر و قطر و محافظت از بازرگانان فاسد محکوم شد.<br />
منندز، علاوه بر معاملات غیرقانونی خود با سایر دولت‌های خارجی، مدت‌ها مدافع سرسخت مجاهدین خلق در کنگره بود. او مرتباً در رویدادهایی که توسط سازمان جوامع ایرانی-آمریکایی (OIAC) &#8211; بازوی اصلی مجاهدین خلق در ایالات متحده &#8211; برگزار می‌شد، سخنرانی می‌کرد و به شدت از طرف این گروه در وزارت امور خارجه لابی می‌کرد. به دلیل حمایت سیاسی و تبلیغاتی فعال او از این گروه، ایران رسماً منندز را در فهرست سیاه تحریم‌های تروریستی خود قرار داد.</p>
<h3>حساب‌های بانکی فربه شهردار جیولیانی</h3>
<p>شهردار سابق نیویورک و مشاور رئیس جمهور پس از صدور حکمی برای جرم ۱۴۸ میلیون دلاری در رابطه با دخالت در انتخابات، اعلام ورشکستگی کرد. در حالی که جرائم قانونی اصلی او ناشی از کیفرخواست‌های توطئه انتخاباتی است، بازرسان فدرال بارها کسب و کار مشاوره و معاملات پولی خارجی مبهم او را تحت قانون ثبت عوامل خارجی (FARA) مورد تحقیقات قرار داده‌اند.<br />
جولیانی به عنوان یکی از مشهورترین و پردرآمدترین نمایندگان آمریکایی مجاهدین خلق به این تشکیلات خدمت می‌کرد. سال‌ها، او به مقر مجاهدین خلق در آلبانی و تجمعات پاریس پرواز می‌کرد و در کنار مریم رجوی، رهبر مجاهدین خلق، خواستار &#8220;تغییر رژیم&#8221; می‌شد. او آشکارا اعتراف کرد که از شبکه مجاهدین خلق هزینه‌های گزافی برای سخنرانی دریافت می‌کرد و به طور معمول ده‌ها هزار دلار برای هر سخنرانی برای لابی در دولت ایالات متحده برای مشروعیت بخشیدن به این گروه دریافت می‌کرد.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045">چگونه مجاهدین خلق با سیاستمداران فاسد جهانی همسو می‌شوند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69045/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>همکاری مجاهدین خلق با هر عنصر ثروتمندی فارغ از ایدئولوژی و آرمان مبارزاتی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 11:46:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین تبلیغاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[پول شویی و کلاهبرداری در فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68998</guid>

					<description><![CDATA[<p>گردهمایی سالانه مجاهدین خلق به مناسبت سالگرد آغاز جنگ مسلحانه در حالی برگزار شد که پلیس فرانسه تجمع این تشکیلات را لغو کرده بود. بیانیه پلیس فرانسه برای لغو تجمع مجاهدین در روز هجدهم ژوئن منتشر شد اما سران این تشکیلات به این ابلاغ سر ننهادند و برعکس اعزام عوامل خود از سراسر اروپا به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998">همکاری مجاهدین خلق با هر عنصر ثروتمندی فارغ از ایدئولوژی و آرمان مبارزاتی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>گردهمایی سالانه مجاهدین خلق به مناسبت سالگرد آغاز جنگ مسلحانه در حالی برگزار شد که پلیس فرانسه تجمع این تشکیلات را لغو کرده بود. بیانیه پلیس فرانسه برای لغو تجمع مجاهدین در روز هجدهم ژوئن منتشر شد اما سران این تشکیلات به این ابلاغ سر ننهادند و برعکس اعزام عوامل خود از سراسر اروپا به پاریس را ادامه دادند. رسانه‌های تبلیغاتی این تشکیلات در پاسخ به دستور شفاف پلیس در جهت عدم برگزاری، با ادعای دروغین حکومت فرانسه را متهم به مسائل متنوعی کردند. اما اعضای پیشین که با تاکیتیک های معمول مجاهدین آشنا هستند اظهارات جالب توجهی درباره ماهیت واقعی سازوکار مالی تجمعات مجاهدین و هدف از این برنامه‌ها داشته‌اند. زینب (ژینا) حسین نژاد یکی از اعضای پیشین است که شواهد دقیق و پرجزییاتی در این باره منتشر کرده است.</p>
<p>ادعای نخست مجاهدین خلق این بود که وزیر امورخارجه فرانسه در تماس تلفنی با همتای خود در ایران درخواست لغو تجمع مجاهدین را دریافت کرده و در پی آن پلیس دستور لغو داده است. این ادعا فورا از سوی سخنگوی وزارت خارجه فرانسه تکذیب شد. ادعای دیگر مجاهدین اپوزیسیون پهلوی را هدف قرار می‌داد، مبنی بر این بود که پلیس فرانسه اعلام کرده است که پادشاهی خواهان و ساواک تهدید به بمب گذاری در محل تجمع کرده‌اند. این دو ادعا از اساس باطل هستند چرا که متن بیانیه پلیس فرانسه در خصوص لغو تجمع مجاهدین خلق قابل دسترس است. در این بیانیه به چنین مواردی به هیچ وجه اشاره نشده است. شایان ذکر است که اگر پلیس فرانسه مظنون به خطر بمب‌گذاری بود، کل منطقه را تخلیه و قرنطینه می‌کرد. در حالی که چنین اتفاقی رخ نداد و کاروان‌‌های اعزامی مجاهدین در محل حاضر شدند. حتی حضور برخی از عوامل مجاهدین خلق در مواری به زد و خورد با پلیس انجامید. پیرو این حوادث 22 تن از عوامل مجاهیدین خلق دستگیر شدند.</p>
<p>همچنین، هواداران مجاهدین خلق با تهدید به آتش کشیدن پاریس تنش‌ها با پلیس فرانسه را به جایی رساندند که یکی از برگزارکنندگان مراسم مجاهدین خلق به نام بهزاد نظیری توسط پلیس فرانسه احضار شد و علیه او تشکیل پرونده داده شد. مجاهدین خلق این اقدام علیه بهزاد نظیری را &#8220;تسلیم و تبعیت در برابر رژیم ایران&#8221; خواندند.</p>
<div id="attachment_69000" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69000" class="size-full wp-image-69000" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naziri-Behzad-202606.jpg" alt="احضار بهزاد نظیری" width="600" height="446" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naziri-Behzad-202606.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naziri-Behzad-202606-300x223.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-69000" class="wp-caption-text">احضار بهزاد نظیری</p></div>
<p>بدین ترتیب، مجاهدین خلق همزمان با نادیده گرفتن قوانین کشور میزبان، سعی بر اتهام زنی به همه نهادها و گروه‌های سیاسی و اجتماعی دارند. اما در واقعیت سران مجاهدین خلق، بدون پایگاه مردمی برای برگزاری این تجمعات نیاز به صرف هزینه‌های بسیار هنگفتی دارند که مستلزم داشتن منابع مالی هنگفت است. ژینا حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهین خلق در مطلبی که به تازگی در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است، شواهد و مستندات دقیقی از شیوه ثروت اندوزی مجاهدین خلق مطرح می‌کند که می‌تواند به درک بهتر ماهیت ریاکار مجاهدین خلق کمک کند. آنچه از مطلب ژینا –علیرغم مخالفتش با حکومت جمهوری اسلامی ایران&#8211; برمی‌آید این است که اولویت اصلی سران مجاهدین خلق، حفظ تشکیلات و منافع خود است و نه پایبندی به اصول یا ارزش‌های ثابت اخلاقی و حتی مبارزاتی.</p>
<p>حسین نژاد خاطرات و مصادیقی می‌آورد که نشان می‌دهد سازمان مجاهدین خلق در صورت مورد نقد قرار گرفتن، همه دنیا را متهم به همکاری با حکومت ایران می‌کند اما در باطن و زیر پوشش نام‌ها و شرکت‌ها حاضر به همکاری با هر شخص حقیقی یا حقوقی است که به ثروتش افزوده کند چرا که تنها همین توانایی مالی است که موجب بقای تشکیلات شده است.</p>
<p>حسین نژاد اعلام می کند که ابعاد فساد و دروغ‌های مجاهدین خلق بسیار گسترده‌تر است و او در این مطلب تنها به یکی دو نمونه اشاره کرده است. او همراه با مطالب خود تصاویری از شرکت تبلیغاتی پوششی مجاهدین خلق و مشتری ثروتمند این شرکت که طرفدار جمهوری اسلامی و حزب الله لبنان بوده است، نیز منتشر کرده است. در زیر بخش‌هایی از مطلب حسین‌نژاد را بخوانید:</p>
<p><em>چنان که قبلا نوشتم در آلبانی راه باریکه اینترنت نسبت به عراق بازتر و پهن‌تر شد و افراد بیشتری به یگان‌های خاص آنلاین اضافه شدند. (اما همچنان تحت نظارت و کنترل). یک قسمتی تشکیل شد به نام &#8220;انتفاعی&#8221; که با کار گرافیک و مارکتینگ باید برای این سازمان پول در می آورد. اسم شرکتی که مجاهدین برای این کار ساختند،We4you بود که با کشورهای عربی نیز ارتباط داشت.</em></p>
<p><em>یک بار یکی از مشتری‌ها یک شیخ عرب از روسای یک‌ انستیتو بود که درخواست کلیپ و پوسترهای تبلیغاتی از خودش را داشت. وی در چت علنا به بچه‌ها گفته بود که با مقامات جمهوری اسلامی رابطه کاری و رفت و آمد دارد و از رهبران ایران دفاع کرده بود.</em></p>
<p><em>بچه های تیم که از این حرف ناراحت شده بودند، در نشست فوری این را به مسئول قسمت اطلاع دادند، او نیز گفت که از بالاتر سوال می کند. شب به هنگام نشست جمع بندی روز گفت، از مسئولین بالا پاسخ دادند که اشکالی ندارد برایش کار کنید، ولی نه با او بحث سیاسی کنید و نه بگویید که در آلبانی هستید.</em></p>
<p><em>از آن پس قرار شد آی پی آلبانی مخفی شود تا با هر نوعی از این افراد کار انجام شود تا درآمد کسب شود.</em></p>
<div id="attachment_68999" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68999" class="size-full wp-image-68999" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Doc-we4you.jpg" alt="اسناد مربوط به برقراری ارتباط با شیخ عرب" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Doc-we4you.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Doc-we4you-300x169.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68999" class="wp-caption-text">اسناد مربوط به برقراری ارتباط با شیخ عرب</p></div>
<p><em>چنان که در اسناد نگاه می کنید، کاملا گویاست، اسم و آدرس صفحات مجازی یکی از این شیوخ بنام غازی با همان آیدی برایش کلیپ درست شده و حتی آدرس اینستاگرامش در کلیپ تبلیغ شده، که در همان صفحه علنا از مواضع رژیم و حماس دفاع کرده است. </em><br />
<em>]&#8230;[</em></p>
<p><em>این در حالیست که به فرزندانی که پدر و مادرهایشان را بدلیل پیوستن به مجاهدین نقد کرده اند &#8220;مزدوران سپاه&#8221; می گویند.</em><br />
<em>این در حالیست که به بسیاری از مخالفانشان و منتقدین شان در سایر گروه ها بدون هیچ مدرکی مارک &#8220;مزدوران اطلاعات آخوندی&#8221; می زنند.</em><br />
<em>این در حالیست که به بسیاری از افراد که با دست خالی از مجاهدین فرار کردند و به دلیل مشکلات به ایران بازگشتند، مارک &#8220;بریده خائن و بریده مزدور&#8221; می زنند.</em><br />
<em>این در حالیست که به دولت فرانسه و دولتهای اروپایی که بطور قانونی و به دلایل امنیتی به آنها مجوز تظاهرات ندادهاند مارک &#8220;مماشات و همکاری&#8221; با آخوندها می زنند.</em><br />
<em>و یا به دولتهایی که بدلیل نقض مقررات بین المللی و نقض قوانین حقوق بشر توسط این سازمان به تظاهرات و یا کمپ شان حمله کرده اند، مارک &#8220;کودتای ارتجاعی استعماری&#8221; می‌زنند.</em><br />
<em>(شخصا از کودکی بارها و بارها شاهد نقض این قوانین توسط مجاهدین بوده ام که برخی از آنها در سال‌های اخیر در رسانه‌ها و دادگاه های مختلف اروپا به ثبت رسید که قبلا منتشر کرده‌ام)</em></p>
<p><em>در حالیکه می‌بینید این اتفاق‌ها برای سایر گروه‌های سیاسی و چهره‌های برجسته، فعال و معروف ایرانی نمی‌افتد. می‌دانید که برخی جوانانی که فقط با وعده دروغین &#8220;فرستادن به دانشگاه اروپا&#8221; و یا &#8220;دیدار خانوادگی&#8221; به ترکیه و عراق اعزام شده بودند، یا سربازان اسیر در جنگ‌ها و زندان‌های عراق که به اشرف منتقل شده بودند، پس از سالها جداشدن و یا فرار کردن از دست مجاهدین، بدون کوچک ترین وسیله و بدلیل کمبودهای مالی، ندانستن زبان، نداشتن تخصص یا مشکلات سن و سلامتی و تنهایی، برای بازگشت به ایران اقدام کردند. که توسط مجاهدین بسیار مورد تهمت‌های اطلاعاتی بودن، تخریب و آزار بسیار قرار گرفتند.</em></p>
<p><em>یادم است فرد مظلومی که دارای مشکلات لکنت شدید زبان بود از اسرای جنگ ایران و عراق، که از کمپ مجاهدین در آلبانی فرار کرد و پس از سالها به روستایشان در ایران برگشت. مجاهدین عکس وی را در روستای فقیر و خانه کوچک‌شان در کنار مادر پیرش که نزدیک سی سال او را ندیده بود، پخش کردند و نوشته بودند:‌ &#8220;این مزدور با کمک سفارت آخوندی در آلبانی به ایران بازگشت!&#8221;</em></p>
<p><em>و حال می بینید که خود چطور بی‌شرمانه و کثیف با ادعای این همه قدرت تشکیلاتی و مالی و ادعای کمک گرفتن فقط از &#8220;خلق&#8221; کار و کاسبی می کنند. نتیجه اینکه تظاهرات‌ها و جلسات آنها نه برای آزادی ایران و نه برابری مردم بلکه تنها برای: حفظ بقاء تشکیلاتی و ایدئولوژیکی، روحیه دادن به نیروهای داخلی برای عدم ریزش، نمایش قدرت و رقابت با سایر گروه‌هاست.</em></p>
<p><em>درگیر شدن با پلیس و ارتش در کشورهای مختلف از جمله عراق، آلبانی و فرانسه برای مظلوم نمایی و جلب توجه در رسانه ها و مدیاست. که خوشبختانه این بار نیز محل زیادی به آنها داده نشد، بخصوص ایرانی‌های همیشه آگاه.</em></p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998">همکاری مجاهدین خلق با هر عنصر ثروتمندی فارغ از ایدئولوژی و آرمان مبارزاتی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68998/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>باران اشک در شامگاه خونین ۷ تیر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 07:28:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[تروریسم فرقه مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[7 تیرماه 1360]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68989</guid>

					<description><![CDATA[<p>الان صبحگاه 8 تیر است&#8230; درست 45 سال قبل -1360- در چنین لحظاتی، خبر انفجار حزب جمهوری را شنیدم. حدود 3 هفته از سفرم به تهران می‌گذشت. با مادر و برادر کوچکم میهمان خواهر بزرگمان بودیم که کارمند صداوسیما بود و هر روز ساعت 7 از خانه خارج می‌شد تا به محل کار برود. از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989">باران اشک در شامگاه خونین ۷ تیر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>الان صبحگاه 8 تیر است&#8230; درست 45 سال قبل -1360- در چنین لحظاتی، خبر انفجار حزب جمهوری را شنیدم. حدود 3 هفته از سفرم به تهران می‌گذشت. با مادر و برادر کوچکم میهمان خواهر بزرگمان بودیم که کارمند صداوسیما بود و هر روز ساعت 7 از خانه خارج می‌شد تا به محل کار برود. از خانه‌اش تا میدان ونک چند دقیقه بیشتر فاصله نبود و از آنجا هم با اتوبوس یا تاکسی به جام‌جم می‌رفت. ولی اینبار خیلی زود برگشت و با هیجان و اندکی دلهره خبر انفجار حزب جمهوری اسلامی را به ما داد و سریع برگشت&#8230;</p>
<p>ابتدا بهت زده شدم ولی بلافاصله با هیجان از خانه بیرون رفتم تا با اتوبوس خودم را به میدان ولی‌عصر و از آنجا به میدان رضایی‌ها (پس از انفجار &#8220;هفتِ ‌تیر&#8221; نام گرفت) برسانم. خط 2 از ونک به یوسف‌آباد و آنگاه به سمت راه‌آهن می‌رفت. در دلم یک احساس شادی توأم با دلهره داشتم، چون آیت‌الله بهشتی را -بنا به آموزه‌های سازمان مجاهدین- یک روحانی با گرایش به غرب می‌دانستم که می‌خواهد ایران را با کمک ژنرال‌های &#8220;سیا&#8221; دوباره به دهان آمریکا برگرداند!</p>
<p>تعجب نکنید، از سال 1359 تا زمانی که ایشان ترور شد، سیاست اصلی مسعود رجوی، ترور شخصیتی ایشان بود. من آن زمان 15 سال داشتم و به تازگی وارد دبیرستان شده بودم. مهمترین مسئولیت سازمانی ما، نوشتن شعارهای &#8220;بهشتی، بهشتی، به هویزر عضو سیا چه گفتی؟&#8221; بود. کوچه و خیابان و مدرسه را پر از این شعار کرده بودیم. سازمان در نشست‌های آموزشی و تشکیلاتی، به ما اینگونه تلقین کرده بود که بزرگترین هدف ما مبارزه با امپریالیسم آمریکاست و وظیفه میلیشیا آمادگی برای این نبرد است، اما کسانی چون بهشتی که با ژنرال‌های آمریکایی زدوبند دارند، می‌خواهند ایران را مجدداً وابسته به آمریکا کنند.</p>
<p>البته مسعود این دیدگاه را نسبت به امام هم داشت ولی هنوز نمی‌توانست آنرا علناً بیان کند چون بخشی از هواداران و میلیشیای سازمان هم برای امام خمینی ارزش و احترام قائل بودند. اگر از همان ابتدا ایشان را هم مورد اتهام قرار می‌داد، مشروعیت خودش از دست می‌رفت. به همین خاطر ابتدا از حزب جمهوری و شهید بهشتی شروع کرد و آنگاه به امام رسید. ایجاد نفرت بین هواداران سازمان و حزب جمهوری و شخص بهشتی، از مهمترین اقدامات مسعود در آن ایام بود. به همین خاطر ما از همان کودکی و نوجوانی با نفرت نسبت به شهید بهشتی پرورش یافته بودیم و تغییر این خصلت راحت و ساده نبود.</p>
<div id="attachment_68990" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68990" class="size-full wp-image-68990" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Beheshti-7tir.jpg" alt="7 تیر 1360" width="700" height="427" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Beheshti-7tir.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Beheshti-7tir-300x183.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68990" class="wp-caption-text">انفجار حزب جمهوری و شهادت آیت الله بهشتی</p></div>
<p>همینطور که در اتوبوس نشسته بودم و فکر می‌کردم، بناگاه 3 دختر جوان که کمی از من بزرگتر بودند، با گریه سوار اتوبوس شدند، و من برای لحظاتی دچار تردید شدم. گریه‌های آنها قلبم را به‌درد آورده بود اما من یک میلیشیای دانش‌آموز مجاهدین بودم. کسی که در مدرسه علیه بهشتی و آمریکایی بودن وی شعار می‌نوشتم و کتک می‌خوردم تا مثلاً حقانیت سازمان را اثبات کنم. لذا نباید دچار تردید می‌شدم&#8230; میدان ولی عصر پیاده شدم و خط عوض کردم و به سمت مقر حزب جمهوری رفتم. سوار بر اتوبوس از کنار آن گذشتم. مردم زیادی با گریه و اندوه مشغول کنار زدن آوارها بودند. بدن‌های تکه تکه شده شهدا در دست مردم بود. از جمله یک پا که لای ملافه پیچیده شده بود و یک جوان با گریه آنرا روی دست می‌برد.</p>
<p>صحنه دردناکی که مسعود با وارد کردن مجاهدین به فاز نظامی، آنرا ترسیم کرده بود به وضوح در پیش چشمم بود. اولین محصول آن، یک اقدام شنیع تروریستی بود که در آن بیش از 100 ایرانی به‌جرم اینکه با نظر خودش مخالف بودند و به جمهوری اسلامی و رهبری آن اعتقاد داشتند، به شهادت رسیده و یا مجروح شده بودند. این اقدام به حدی مجرمانه و ضدانسانی بود که تا همین امروز سازمان مجاهدین رسماً به آن اعتراف نکرده است. اما خود مسعود بارها در نشست‌های مختلف به آن اعتراف داشت و این قضیه را به صدام و مسئولین استخبارات عراق هم گفته بود و تأکید داشت که فرانسه هم از این قضیه مطلع است ولی ما را تروریست نمی‌داند!</p>
<p>برای من که یک نوجوان 15 ساله بودم، دیدن این صحنه‌های دردناک قابل تحمل نبود، به همین خاطر از اتوبوس پیاده نشدم و بلافاصله هم به خانه برگشتم. با وجود اینکه صحنه‌های این حادثه برایم تلخ بود و همچنان تحت تأثیر آن دختران گریان بودم و می‌توانستم درد آنها را لمس کنم، اما تلاش داشتم خودم را راضی کنم که چون سازمان این عمل را انجام داده، یک اقدام درست و انقلابی است&#8230;</p>
<p>ساعاتی بعد در کنار مادرم بودم. شب هنگام دیدم که او ناخواسته مشغول گریه است. نمی‌دانستم علت چیست، اما روزهای بعد خبر کشته شدن برادر بزرگم را شنیدم و تازه فهمیدم مادرم چرا گریه می‌کند. یکی دو روز بعد، مادر و برادرم به زادگاهم بازگشتند اما به من اجازه بازگشت ندادند. گفتند همه هواداران مجاهدین در آنجا کشته و یا فراری شده‌اند و اگر تو هم برگردی کشته می‌شوی.</p>
<p>در خانواده ما، هرکس یک سلیقه داشت. در این میان، فقط من به دام مسعود رجوی افتاده بودم. بقیه دیدگاه‌ دیگری اعم از چپ تا راست داشتند. دومین برادر بزرگم که کمی پایین‌تر از میدان ونک زندگی می‌کرد، برخلاف من که هوادار مجاهدین بودم، حامی نظام و آیت‌الله بهشتی بود و تا اواخر جنگ تحمیلی نیز در وزارت دفاع حضور داشت و مشاور وزیر دفاع بود. وی هنگامی که خبر شهادت دکتر بهشتی را شنید، به‌حدی ناراحت شد که سه روز، روزه گرفت و حتی با خواهر زن‌اش که آنجا میهمان بود و به شوخی سخنی در مورد شهید بهشتی بر زبان آورده بود، بشدت دعوا کرد و گفت اگر می‌خواهی از این حرف‌ها بزنی از خانه من برو!</p>
<p>اکنون سالیان طولانی است که از تشکیلات مافیایی و تروریستی رجوی جدا شده‌ام. در این مدت، برخلاف تمام سالیانی که اجازه فکر کردن و انتخاب آگاهانه و حتی مختارانه نداشتم، توانستم آزادانه بیندیشم و انتخاب کنم و بعد از فراز و نشیب‌هایی که در سالیان اول جدایی داشتم، بخوبی بفهمم که حقیقت، 180 درجه با آموزه‌های رجوی و آنچه در تصورات خودم داشتم تفاوت دارد. در این سالیان که سخنان ارزشمند، پرمحتوا، ضدامپریالیستی، عدالتجویانه و ضدنولیبرالیستی شهید بهشتی را گوش داده‌ام و مرور کرده‌ام، دچار تأسف شدم که چرا همان زمان به‌جای آشنایی با ایشان، با یک موجود جاه‌طلب و متوهم و فریبکار مواجه شدم که در عرض چندسال، هزاران ایرانی را ترور و هزاران نوجوان را به مسلخ مرگ کشانید!؟</p>
<p>نمی‌دانم چرا سرنوشت اینگونه رقم خورد، اما امروز خوشحالم که بالاخره در یک نقطه توانستم انحراف ایدئولوژیک مسعود و مریم را ببینم و نسبت به اهداف ضدایرانی و ضداخلاقی آنان به اشراف برسم و ببینم که آنها نه به دنبال عدالتجویی و &#8220;رسیدن به جامعه بی‌طبقه توحیدی&#8221; بودند و نه دنبال &#8220;مبارزه با امپریالیسم&#8221;، بلکه جز پیشبرد خط دشمنان ایران و دشمنان مولا علی، هدفی نداشتند!&#8230; و امیدوارم بقیه اعضای سازمان هم هرچه زودتر به آن برسند و جوانان ایرانی نیز اینرا بخوبی دریابند و خود را از تهدیدات و خطرات برهانند!<br />
در چندسال گذشته، به این شناخت رسیده‌ام که برخلاف تصورات قبلی، شهید والامقام آیت‌الله بهشتی بود که به‌حق برابری و قسط و عدالت را دنبال می‌کرد. کسی که امروز سالگرد شهادت‌اش است و جایگاه او همچنان خالی است و رجوی بزرگترین خیانت را به ملت ایران و به پروژه عدالتجویی وارد کرد.</p>
<p>عجبا کسانی که قبلاً دم از مبارزه ضدامپریالیستی می‌زدند، خودشان در سالیان گذشته تمام عیار در خدمت امپریالیسم و صهیونیسم قرار گرفته‌اند و علیه ملت ایران فعالیت کرده‌اند، و کسانی که سازمان مجاهدین آنها را همدست امپریالیسم جلوه می‌داد، تمام عیار در مقابل امپریالیسم و صهیونیسم ایستادند و یا به شهادت رسیدند. و در این میان، مسعود و مریم که هزاران نوجوان ایرانی را با ادعای قسط و عدالت علوی به کام مرگ کشیدند، نهایتاً به اشرافی‌گری و سورچرانی افتادند، اما کسانی که آماج حملات وی قرار داشتند، با ساده‌زیستی باشکوه، به مقام شهادت نائل آمدند و میلیون‌ها انسان را در جهان به گریه واداشتند.</p>
<p>امیدوارم، نسل‌های جدید، اشتباهات ما را تکرار نکنند و اگر در مسیر اشتباه قرار گرفته‌اند، درس بگیرند و به مسیر درست بازگردند، قبل از اینکه مثل نسل ما قربانی مطامع ثروت‌اندوزانه و یا جاه‌طلبانه کسان دیگری چون مسعود و مریم شوند&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989">باران اشک در شامگاه خونین ۷ تیر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68989/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 12:07:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68984</guid>

					<description><![CDATA[<p>مدرسه‌ای در قرارگاه اشرف وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس می‌کردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آن‌ها نبودم و باید شش روز کامل صبر می‌کردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مدرسه‌ای در قرارگاه اشرف</h3>
<p>وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس می‌کردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آن‌ها نبودم و باید شش روز کامل صبر می‌کردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود که چقدر می‌توانم آن‌ها را ببینم. بیشتر بچه‌ها در منطقه مسکونی اشرف زندگی می‌کردند، بنابراین لازم نبود راه طولانی‌ای را برای دیدار با والدینشان طی کنند. گاهی اوقات حتی برخی از والدین در مدرسه کار می‌کردند و بچه‌ها می‌توانستند آن‌ها را ببینند. اما من می‌دانستم که والدینم در پایگاهی دیگر، دور از ما و نزدیک بغداد هستند، پس مجبور بودم صبر کنم و منتظر جمعه‌ها بمانم.</p>
<p>یکی از قوی‌ترین خاطراتم از مدرسه شبانه‌روزی در اشرف این است که من به‌ عنوان یک کودک، بسیار متفاوت بودم. به‌ اصطلاح، در قالب کلی بچه‌های دیگر نمی‌گنجیدم. بقیه پسرهای شش ساله دوست داشتند فوتبال بازی کنند، در حالی که من ترجیح می‌دادم قدم بزنم، فکر کنم، یا با دخترها وقت بگذرانم. از کودکی دوستان دخترِ زیاد داشتم. یکی از آن‌ها تهمینه نام داشت که او و خانواده‌اش همسایه ما در قرارگاه بدیع بودند. دیگری میلیشیا نام داشت، که این اسم در فارسی به معنی “شبه‌نظامی” است. شاید این نام بسیار افراطی به نظر برسد، اما در سازمان مجاهدین خلق این طور نبود. در واقع، آن‌ها در ایران یک نیروی جوان شبه‌نظامی تشکیل داده بودند که ستون اصلی مبارزه‌شان در برابر انقلاب اسلامی بود. این گروه وظیفه پخش روزنامه‌های مجاهدین در بین مردم، برگزاری تظاهرات و تجمعات بزرگ را بر عهده داشت و بعدها نیز مسلح شد (زمانی که مسعود رهبر سازمان، در ۲۱ ژوئیه ۱۹۸۱، مبارزه مسلحانه را به‌عنوان تنها راه مقابله با جمهوری اسلامی اعلام کرد). مادرم در ۱۵ سالگی به نیروی میلیشیا مجاهدین پیوسته بود. پدرم هم یک سرود انقلابی به نام “میلیشیا” سرود که یکی از معروف‌ترین سرودهای سازمان شد.</p>
<div id="attachment_68985" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68985" class="size-full wp-image-68985" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="435" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3-300x186.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68985" class="wp-caption-text">کودکان در مجاهدین</p></div>
<p>یکی دیگر از ویژگی‌هایی که از کودکی در من وجود داشت، این بود که فکر می‌کردم همه چیز اطرافم احساس دارد و می‌تواند وقتی با آن‌ها صحبت می‌کنم، مرا درک کند. بعدها در بزرگسالی متوجه شدم که این نگاه شاعرانه را از پدرم به ارث برده‌ام. در اشعار او مثال‌های زیادی وجود داشت که در آن‌ها به اشیا بی‌جان زندگی می‌بخشید، مثل “ناله‌های پرده‌ها زیر آفتاب داغ.”</p>
<p>من دور درخت‌ها می‌گشتم و از آن‌ها می‌پرسیدم حالشان چطور است. حتی با لباس زیرم هم صحبت می‌کردم وقتی قرار بود آن را برای شستن تحویل بدهم. یک‌بار یادم می‌آید که لباس زیرم را در دست گرفته بودم و به آن گفتم چقدر دلتنگش خواهم شد و امیدوارم دوباره به زودی همدیگر را ببینیم. در همین حال، دیدم که معلم‌مان، سرور، از بالای در کمد به من نگاه می‌کند و بعد با صدای بلند می‌خندد. قبل از اینکه لباس‌ها را برای شستن تحویل دهیم، مجبور بودیم در صف بایستیم، و یکی از معلمین مسئول بررسی بود تا مطمئن شود که لکه‌ای روی آن‌ها نباشد. اگر کسی لباس زیر کثیف تحویل می‌داد، او را شرمنده می‌کردند و جلوی بقیه تنبیه می‌شد.</p>
<p>چنین تنبیه‌هایی حتی زمانی که ما در مهدکودک بودیم نیز کاملاً رایج بود. یک‌بار یادم می‌آید که در سالن غذاخوری مهدکودک مشغول ناهار خوردن بودیم. معلم ما گفته بود هرکس غذایش را آهسته بخورد، تنبیه می‌شود و ما به او پوشک می‌پوشانیم. این کار به این معنا بود که آن شخص به قدری نابالغ و کند است که مثل یک نوزاد کوچک باید جلوی همه بچه‌ها تحقیر شود.</p>
<p>یکی از پسرها خیلی آهسته غذا می‌خورد و معلم او را تهدید کرد که اگر سریع‌تر نخورد، حتماً به او پوشک می‌پوشاند. پسرک بسیار ترسید و مضطرب شد و تلاش کرد سریع‌تر غذا بخورد، اما در همان حال نزدیک بود گریه کند. با این حال، معلم فکر می‌کرد که او به اندازه کافی تلاش نکرده است و گفت که دیگر کار از کار گذشته است. ناگهان همه بچه‌های کوچک دور معلم جمع شدند و فریاد می‌زدند: “پوشک! پوشک!”</p>
<p>معلم با لبخندی به سمت انباری رفت، از بالای کمدها یک بسته پوشک برداشت و برگشت. در این هنگام، پسرک کاملاً در گریه فرو رفته بود. اما ناگهان معلم رو به ما کرد و گفت: “از خودتان خجالت نمی‌کشید؟ به جای اینکه از دوستتان حمایت کنید، می‌خواهید که من او را تحقیر کنم و به او پوشک بپوشانم؟” ما که آن زمان بیشتر از ۵ سال نداشتیم، کاملاً گیج شدیم و به یکدیگر نگاه کردیم. معلوم بود که اشتباه کرده‌ایم، اما این چیزی نبود که به‌ عنوان بچه بتوانیم بفهمیم، وقتی خود معلم‌مان به‌ وضوح نشان می‌داد که کارش درست است.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong></p>
<p><strong>(همانگونه که شرح داده بودم، مدرسه مجاهدین در ابتدا در شهر کرکوک و در پایگاهی به اسم عراقچیان قرار داشت ولی پس از تأسیس قرارگاه اشرف، مکانی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان و دبیرستان در آنجا ساخته شد که تا جنگ کویت پابرجا بود. پس از آن کلیه مدارس تعطیل و کودکان از والدین جدا و به کشورهای اروپایی اعزام شدند. طبعاً نوجوانان بالای 15 سال نیز در بخش نظامی و پشتیبانی سازماندهی شدند.)</strong></p>
<h3>اولین زندگی سنگری و بمباران</h3>
<p>زندگی کردن به‌عنوان یک عضو تمام‌وقت در یک سازمان، تفاوت بسیاری با کار کردن به‌عنوان یک کارمند در جامعه دارد. وقتی بزرگ‌تر شدم، پدرم برایم تعریف کرد که یک‌روز، فرمانده مادرم به پدرم زنگ زده و گفته که مادرم با او دعوا کرده و به‌همین دلیل تصمیم گرفته شده که آن آخر هفته من به خانه فرستاده نشوم (به‌عنوان نوعی تنبیه برای مادرم). پدرم از خشم به جوش آمد و در همان تماس تلفنی حسابی او را سرزنش کرد. اوضاع به‌قدری از طرف پدرم تهدیدآمیز شد که در نهایت مجبور شدند من را در آن آخر هفته به خانه بفرستند. این نوع کنترل و سلطه چیزی بود که بعدها، وقتی به‌عنوان یک نوجوان برای بار دوم به عراق رفتم، خودم تجربه‌اش کردم.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(این یکی از همان نمونه‌هایی است که اشاره داشتم یک امتیاز در تشکیلات بود. اسماعیل وفایغمایی به‌دلیل اینکه در بیرون سازمان دارای شهرت و در سازمان دارای خانواده بود و پیش از ورود به عراق در اروپا زندگی می‌کرد، این امتیاز را داشت که می‌توانست در چنین مواقعی اعتراض کند و توبیخ نشود و طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کند. اما یک عضو ساده نمی‌توانست به راحتی با یک مسئول دیگر سر مسئله شخصی جدل کند.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: وقتی کودک بودم، هیچ‌گاه از شرایط سیاسی عراق چیزی به ما گفته نمی‌شد. البته می‌دانستیم که رئیس‌جمهور عراق صدام حسین است و وقتی گاهی همراه با والدینمان به شهر می‌رفتیم، در خیابان‌ها و میدان‌های بغداد، نقاشی‌ها و مجسمه‌های بزرگ او را می‌دیدیم. از این نظر، در میان اعضای مجاهدین آزادی نسبی وجود داشت که بتوانند با ماشین به بغداد بروند. وضعیت امنیتی اصلاً مانند دوران پس از جنگ کویت وخیم نبود و حتی گاهی به دو پارک تفریحی بزرگ بغداد هم می‌رفتیم؛ یکی به نام پارک ال‌عب با مسجد بزرگی که در وسط آن دو نیم شده بود، و دیگری جزیره گردشگری یا «جزیره‌السیاحیه».</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(تا پیش از جنگ کویت، امنیت زیادی در عراق حاکم بود، به نحوی که طبق گفته امیر، اعضای مجاهدین بدون داشتن اسکورت و حفاظت، می‌توانستند در نقاط مختلف عراق تردد کنند. حتی برخی زن و شوهرها که پیش از آن در اروپا یا آمریکا زندگی می‌کردند (و یا برخی مسئولین سازمان) با حفظ برخی ضوابط تشکیلاتی، می‌توانستند در روزهای پایانی هفته به بغداد و یا کرکوک بروند و برای فرزندان خود خرید کنند. در آن دوران، والدین علاوه بر اینکه همه نیازهای فرزندان‌شان از سوی سازمان تأمین می‌شد، به صورت ماهیانه 50 دینار عراقی هم دریافت می‌کردند تا بتوانند حین تردد به بغداد برای کودکان خود خرید ویژه داشته باشند. آن‌زمان هر دینار عراقی تا 3.5 دلار ارزش داشت. در دوران جنگ ایران و عراق و تا قبل از جنگ کویت، ما چندبار به نقاطی که امیر اشاره دارد برای سیاحت و تفریح، و چند بار هم به کربلا و نجف برای زیارت رفتیم. فکر می‌کنم در مجموع 4 سفر زیارتی به این دو شهر و چندبار هم به سامرا و کاظمین داشتیم. </strong><br />
<strong>اما پس از جنگ کویت و حمله آمریکا به عراق، فضا بکلی تغییر کرد. یعنی علاوه بر مشکلات اقتصادی که گریبان مردم را گرفت، امنیت عراق نیز دچار مخاطره شد و مجاهدین بخاطر حمایت از صدام، مورد خشم نیروهای مقاومت مردمی عراق قرار گرفتند و ترور آنها در دستور قرار گرفت. به‌همین خاطر، تردد به خارج از قرارگاه‌ها، محدود به خریدهای سازمانی شد که با اسکورت نظامی همراه بود. البته این مشکل تقریباً دوسال بعد از جنگ کویت بوجود آمد و از آن پس فقط یکی دوبار به کاظمین و سامرا و لونا پارک رفتیم و بعد از آن هم کلاً ممنوع شد.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: در پایگاه‌هایمان، کارگران زیادی برای ما کار می‌کردند. اکثر آن‌ها مردانی تیره‌پوست از سودان بودند. آن‌ها به کشاورزی، ساخت‌وساز، آشپزی، و حفر سنگر و پناهگاه مشغول بودند. به‌یاد دارم که برای اولین بار سنگرها را در منطقه مسکونی‌مان در «بدیع» دیدم. این سنگرها مانند قبرهای بزرگ در نزدیکی محل سکونت‌مان بودند، ولی نمی‌فهمیدم برای چه استفاده می‌شدند. بااین‌حال، برای بازی کردن جالب بودند. خاکی که از حفاری‌ها باقی می‌ماند، اطراف گودال ریخته می‌شد و به شکل تپه‌هایی گرد در می‌آمد. یک بار به یاد دارم که باران خاک‌ها را خیس کرده بود و گل درست شده بود. من و مادرم گل‌ها را به شکل گلوله‌هایی درآورده و به سمت هم پرتاب می‌کردیم. این بازی بسیار مفرح بود و هنوز خنده‌های بلند مادرم را با روسری گل‌آلودش به یاد دارم.<br />
وقتی در مدرسه شبانه‌روزی در اشرف درس می‌خواندیم، یادم هست که کارگران سودانی پروژه بزرگ‌تری را برای ساخت سنگرهایی محکم‌تر در نزدیکی مدرسه شروع کردند. این سنگرها با کیسه‌های شن ساخته شده بودند و شبیه خانه‌های کوچکی بودند که ۱۵ تا ۲۰ نفر را در خود جای می‌دادند. هرگز نپرسیدم این سنگرها چه کاربردی دارند، اما به‌زودی فهمیدم که جنگ کویت در حال آغاز شدن است.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(کارگران سودانی برای اولین بار در تابستان 1368 از سوی مجاهدین بکار گرفته شدند. تا پیش از آن، عمده کارها بدست اعضا انجام می‌گرفت و به ندرت از کارگران بیرونی استفاده می‌شد. پس از شکست مجاهدین در عملیات فروغ که هزاران عضو سازمان کشته و مجروح شدند، نیاز بیشتری به نیروهای خارجی حس شد. به همین خاطر، پس از رحلت امام، مجاهدین که طبق تحلیل‌های مسعود می‌بایست خود را برای انجام عملیات فروغ‌جاویدان شماره 2 آماده می‌ساختند، به سه دلیل: «کمبود نیرو &#8211; عدم آماده بودن تجهیزات &#8211; زیاد بودن جنگ‌افزارها به نسبت نیروها»، قادر به پیشبرد آن حجم عظیم کار نبودند. به همین خاطر، سازمان با بکارگیری گسترده کارگران سودانی -که آن زمان در عراق فراوان بودند- تلاش کرد تا کمبود نیرو را با این کار رفع نماید. کارگران سودانی ابتدا در تنظیف جنگ‌افزارها و کارهای ساختمانی و آنگاه در کارهای آشپزی بکار گرفته شدند. کثرت این کارگران به حدی بود که در بهار 1370، در مناطق جنگی نیز از آنها برای کارهای پشتیبانی استفاده شد.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: شبی تاریک و ساکت بود. من و هم‌سن‌وسال‌هایم در خوابگاه مشغول کارهای روزمره‌مان بودیم که ناگهان صدای گوش‌خراش آژیر حمله هوایی همه‌جا را پر کرد. صدایی که انگار دیوارها را می‌لرزاند. بچه‌ها یکی پس از دیگری از اتاق‌ها بیرون دویدند و به سمت خروجی ساختمان بزرگ رفتند. من که چیزی نمی‌فهمیدم، با حیرت و ترس به دنبالشان دویدم. پاهایم برهنه بود و شن‌های داغ زیر پاهایم حس می‌شد. ما را به سمت پناهگاه‌هایی هدایت کردند که از کیسه‌های شن ساخته شده بود. وقتی وارد شدیم، معلم مان یک چراغ نفتی روشن کرد و ما را دور آن جمع کرد.</p>
<p>هوا سنگین و خفقان‌آور بود، صدای نفس‌های بریده‌ بچه‌ها و گریه‌های آرام برخی از آن‌ها فضا را پر کرده بود. نمی‌دانستم چرا آنجا هستیم، اما چیزی در دل من می‌گفت این یک موقعیت خطرناک است. همان شب فهمیدم که جنگی آغاز شده است؛ جنگی که ما هیچ دخالتی در آن نداشتیم، اما ناگهان همه‌چیزمان را درگیر کرده بود. آن شب، آغاز روزهای طولانی زندگی در پناهگاه بود. مدتی گذشت و ما به انبارهای زیرزمینی منتقل شدیم؛ جایی که قبلاً محل نگهداری مهمات جنگی بود. این انبارها در دل زمین ساخته شده بودند. تنها چیزی که از بیرون دیده می‌شد، دری آهنی بود که به یک راهروی بتنی با شیبی ملایم ختم می‌شد. راهرو به چند اتاق بزرگ و سرد منتهی می‌شد. حالا این اتاق‌ها به خانه ما تبدیل شده بودند.<br />
ما، حدود هزار کودک، باید در این فضای تنگ و تاریک روزگار می‌گذراندیم. در هر اتاق ۳۰ تا ۵۰ کودک جمع می‌شدند. جایی برای نشستن یا خوابیدن نبود، مگر روی زمین. برق نداشتیم، اما مجاهدین توانستند ژنراتورهایی نصب کنند تا گاهی برق داشته باشیم و بتوانیم کارتون تماشا کنیم. اما نبود امکانات اولیه مثل توالت و حمام، همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد. آب کمیاب بود. برای استفاده از توالت، مجاهدین ما را شبانه با کامیون به ساختمان های کمپ اشرف می‌بردند. وقت محدودی داشتیم و باید سریع کارمان را انجام می‌دادیم. حتی اجازه نداشتیم آب بنوشیم. اما من یک بار برخلاف حرف معلممان، سرم را زیر شیر آب گرفتم و تا می‌توانستم آب نوشیدم. آن لحظه نمی‌دانستم چه زمانی دوباره به آب دسترسی پیدا خواهم کرد. شاید همان لحظه چیزی درونم تغییر کرد. از آن زمان به بعد، حتی در بزرگسالی، همیشه آب و خوراکی اضافی با خودم دارم، انگار هنوز می‌ترسم که دوباره بی‌پناه بمانم.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(پس از حمله صدام به کویت در تاریخ 2 اوت 1990 -یازدهم مرداد 1369- آمریکا لشگرکشی به خلیج‌فارس را آغاز کرد تا خود را برای برای حمله به عراق آماده سازد. متقابلاً مجاهدین نیز -برای حفظ موجودیت خود- به انجام اختفا و سنگرنشینی در مناطق شمالی عراق مبادرت نمودند. در همین راستا، تمامی یگان‌های رزمی و پشتیبانی سازمان به منطقه کردنشین کفری انتقال داده شدند و زندگی سنگری آغاز شد. در تاریخ 26 دیماه 1369، ارتش آمریکا حمله هوایی خود را آغاز کرد که در طول 40 روز، منجر به تسلیم صدام شد. در طی این مدت، کودکان در قرارگاه اشرف نگهداری می‌شدند و همانطور که امیر شرح می‌دهند زندگی دشواری را طی می‌کردند، چون کمبود آب و سوخت و قطع برق در آن شرایط جنگی، محدودیت زیادی را ایجاد کرده بود. این قضیه در بیابان‌های کفری شرایط سخت‌تری را رقم زده بود که بحث مفصلی است.)</strong></p>
<h3>پایان جنگ و زمزمه جدایی</h3>
<p>مدتی گذشت و اوضاع کمی آرام‌تر شد. دیگر بمباران‌ها به شدت قبل نبود، اما ترس همچنان در دل‌هایمان زنده بود. یک روز، شایعه‌ای میان بچه‌ها پیچید: قرار است ما را به خارج از کشور بفرستند. حقیقت داشت. قرار بود همه کودکان زیر ۱۵ سال از عراق خارج شوند. بزرگ‌ترها، آن‌هایی که ۱۵ سال و بالاتر بودند، باید می‌ماندند؛ نه برای اینکه انتخابی کرده باشند، بلکه چون قرار بود به اجبار به ارتش مجاهدین بپیوندند.<br />
خاطراتم از این دوره پر از تصویرهای پراکنده و محو است. اما بعضی لحظه‌ها، با وضوحی شگفت‌آور در ذهنم حک شده‌اند. مثل شبی که با مادرم در محل کارش بودم. او در دفتر روزنامه مجاهدین کار می‌کرد. یادم می‌آید که یک دستگاه فکس در آنجا بود. مادرم داشت سندی را که روی آن کاریکاتوری از خمینی کشیده شده بود، فکس می‌کرد. درست قبل از اینکه کاغذ به طور کامل وارد دستگاه شود، گوشه آن را گرفتم و پاره کردم. مادرم با تعجب پرسید چرا این کار را کردم. جواب دادم: «می‌خواستم نشان بدهم که من اینجا بودم. این کاغذ باید بداند که ردپایی از من همراهش است».<br />
اما لحظه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنم، شبی بود که با مادرم در خوابگاه زنان خوابیده بودم. نیمه‌شب صدای آژیر بلند شد. قبل از اینکه حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، مادرم مرا محکم در آغوش گرفت و شروع به دویدن کرد. او در تاریکی شب، سریع و بی‌وقفه می‌دوید. من سرم را به سینه‌اش تکیه داده بودم و صدای نفس‌های بریده‌اش را می‌شنیدم. آن لحظه، آسمان پر از ستاره بود و من فقط حس امنیت داشتم. حس می‌کردم مادرم حاضر است جانش را برای من بدهد. وقتی به پناهگاه رسیدیم، دیگر چیزی یادم نمی‌آید. اما آن لحظه، آن احساس محبت و امنیت، برای همیشه در قلبم حک شد.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(روزهایی که برخی از کودکان با مادران خویش در قرارگاه اشرف حضور داشتند، بقیه نیروها در منطقه وسیع کِفری مشغول آماده‌سازی سنگرهای زیرزمینی در شرایطی سخت و دشوار بودند. زمستان سرد رسیده بود و باران‌های مستمر، دشت را پر از گل‌ولای می‌کرد. انواع سوخت جیره‌بندی شده بود و به همین خاطر، استفاده از خودرو بسیار محدود بود و به ناچار از الاغ‌های خریداری شده برای حمل‌ونقل مواد استفاده می‌شد. برای پخت غذا نیز می‌بایست از دشت وسیع آنجا هیزم جمع‌آوری می‌کردیم. سرویس‌های بهداشتی محدود و صحرایی بود. حمام در 10 کیلومتری ما وجود داشت که هفته‌ای یکبار می‌بایست گروه گروه و به صورت پیاده به آنجا می‌رفتیم و اگر آب گرم وجود داشت، در عرض چند دقیقه استحمام می‌کردیم و بازمی‌گشتیم. برخی اوقات آب گرم هم نبود و بعد از طی این مسیر طولانی، می‌بایست با آب سرد کارمان را جلو می‌بردیم. شب‌ها بسیار تاریک بود و نگهبانی دادن در آن منطقه وسیع با سنگرهایی بسیار دور از یکدیگر، بسیار مشکل بود و گاه برخی افراد راه را گم می‌کردند. بدتر از هرچیز، زمانبندی استراحت بود که در روزهای نخست، از شب تا صبح چندین بار آژیر به صدا درمی‌آمد و همه مجبور بودیم خود را به سنگرهای انفرادی برسانیم و دوباره به چادر بازگردیم. عملاً کسی فرصت استراحت پیدا نمی‌کرد. تا اینکه بالاخره سنگرهای زیرزمینی آماده شد. اما در آنجا نیز امنیت کامل نبود، گاه باران شدید به داخل سنگرها سرازیر می‌شد و همگی در تاریکی شب مجبور به تخلیه سنگر می‌شدیم.</strong></p>
<p><strong>بمباران عراق در همان شرایطی که داشتیم به مدت 40 روز تا حدود 20 اسفند ادامه داشت. اما پایان یافتن بمباران، آغازی برای یک جنگ بزرگ زمینی بود که مجاهدین نیز به فرمان مسعود به آن ورود کردند و قریب 1.5 ماه به درازا کشید&#8230; در کشاکش همین جنگ و گریزها بود که مریم رجوی تصمیم گرفت کودکان را از والدین خود جدا کند و به خارج عراق بفرستد. اینکه چرا رهبری سازمان تصمیم به انجام این کار گرفت، خود موضوع مهم دیگری است که فقط به آن یک اشاره کوتاه می‌کنم:</strong></p>
<p><strong>با پایان یافتن بمباران، معارضین عراقی از شمال و جنوب به نیروهای صدام حمله کردند: در جنوب شیعیان و در شمال کردها&#8230; در این میان، مسعود هم به‌سرعت نیروهای خود را به قرارگاه اشرف فراخواند. بخشی از نیروها به سمت قرارگاه حرکت کردند که من نیز جزء آنها بودم. اما همینکه به اشرف رسیدیم، خبر محاصره کفری به گوش ما رسید. در همان زمان مسعود فرمانی ابلاغ کرد که بنا به آن می‌بایست با کلیه جنگ‌افزارها به سمت کفری بازگردیم تا بازماندگان را از محاصره نجات دهیم. بلافاصله جنگ‌افزارها را مسلح و تانک و نفربرها را آماده رزم کردیم. مسعود و مریم در خروجی اشرف ایستاده بودند و نیروها را بدرقه می‌کردند&#8230; از این لحظه مجاهدین وارد جنگ با نیروهای کرد شمال عراق شدند که مناطق بسیار گسترده‌ای -از خالص، بعقوبه، جلولاء و خانقین تا منصوریه، سلیمان بیگ، طوزخورماتو و کفری- را در بر می‌گرفت. </strong><br />
<strong>اما این جنگ، تبعات خود را داشت. بخشی از اعضای مجاهدین را اقوام کرد تشکیل می‌دادند که گروهی از آنان ناراضی بودند و صراحتاً می‌گفتند که ما برای جنگ با کردها به اینجا نیامده‌ایم. بخشی دیگر از نفرات هم که به امید سرنگونی نظام از اروپا برای عملیات فروغ جاویدان اعزام شده بودند، اکنون در جنگ کویت و شرایط بحرانی قرار داشتند و رابطه صدام و ایران را رو به بهبود می‌دیدند و این ابهام را داشتند که ما در عراق قرار است چه کار کنیم؟</strong></p>
<p><strong>این تناقضات، زمینه‌ساز جدی یک ریزش نیرو شده بود که مسعود و مریم می‌بایست به آن پاسخ می‌دادند. بویژه اینکه برخی والدین نگران فرزندان خود بودند و احتمال جدایی بسیاری از آنان وجود داشت&#8230; همه این مسائل دست به دست هم داد تا مریم به بهانه دلسوزی برای کودکان، بچه‌ها را از والدین جدا کند و به خارج عراق بفرستد تا از این طریق، والدین را نسبت به امنیت کودکان مطمئن سازد و جلوی بخشی از ریزش‌ها را بگیرد. البته حضور همین کودکان موجب شده بود که مسعود و مریم نتوانند در مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری، والدین را به طور کامل و رسمی از هم جدا کنند و آنها نیز به همین بهانه با یکدیگر و کودکان خود رابطه نسبی داشتند. لذا با زمزمه پایان یافتن جنگ و بمباران، مریم فوراً برای خارج کردن کودکان از عراق اقدام نمود تا با یک تیر چند نشان بزند: هم طلاق‌ها و انقلاب ایدئولوژیک خودش را تکمیل کند و عواطف و احساسات بین مادران و کودکان را پایان دهد و آنها را تمام عیار در خدمت خودش بگیرد و جلوی ریزش هم گرفته شود.</strong></p>
<p><strong>در همین‌جا لازم است که موضوع دیگری را نیز مطرح کنم تا خوانندگان بیشتر در جریان رخدادهای درونی مجاهدین قرار گیرند:</strong><br />
<strong>مسعود و مریم از آبان 1368 برنامه گسترده‌ای برای انجام طلاق‌های سازمانی تحت عنوان «انقلاب ایدئولوژیک» آغاز کرده بودند. جلسات لایه به لایه‌ی مغزشویی که از بالاترین مدارهای تشکیلاتی کلید خورده بود و گام به گام به کادرهای پایین‌تر می‌رسید. شرکت کنندگان در این نشست‌ها، پس از چند هفته باید به این مرحله می‌رسیدند که بگویند سد راه‌شان برای وصل کامل به رهبر عقیدتی و محقق کردن سرنگونی، همسرشان بوده و آنگاه با الگوی مریم قجرعضدانلو -که در بهار 1364 همسرش مهدی ابریشمچی را طلاق داد تا به ازدواج مسعود درآید- از همسران خود طلاق می‌گرفتند و اصطلاحاً «انقلاب می‌کردند». در این برنامه گسترده، گاه یکی از زوجین خبر نداشت که همسرش از او طلاق گرفته و گاهی هردو از جدایی و طلاق خبر داشتند اما به‌دلیل داشتن فرزند، روزهای پایانی هفته همدیگر را می‌دیدند تا کودکان مشکلی پیدا نکنند.</strong></p>
<h3><strong>این برنامه تا شروع جنگ کویت ادامه داشت ولی بخاطر شرایط ویژه جنگی به حالت تعلیق درآمد. اما همین وضعیت زمینه‌ساز فرصتی شد که مسعود و مریم بتوانند به بهانه جنگ و حفظ جان کودکان، مادران را ترغیب به جدایی از فرزند کنند و آنها را به خارج کشور انتقال دهند. مسئولیت اینکار بردوش مریم گذاشته شده بود و به‌ظاهر هم یک اقدام انسانی و ضروری به‌نظر می‌رسید اما هدف اصلی، تخریب کامل خانواده‌ها و جدا کردن رابطه زن و شوهرهایی بود که با وجود گرفتن طلاق تشکیلاتی، به بهانه دیدن فرزند، با همدیگر ارتباط عاطفی برقرار می‌کردند. این کودکان، 5 سال بعد با فریبکاری مسئولین سازمان به عراق بازگشت داده شدند تا به‌عنوان «کودک سرباز» در کارهای نظامی مورد استفاده قرار گیرند که امیر در ادامه به آن پرداخته است. جالب اینکه سازمان تا چندین سال منت انتقال آنها به خارج را بر سر والدین می‌گذاشت و مدام ادعا می‌کرد که خواهر مریم برای اینکار 15 میلیون دلار هزینه کرده است تا والدین شرمنده ایثار مریم باشند.)</strong></h3>
<div id="attachment_68986" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68986" class="size-full wp-image-68986" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="291" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2-300x125.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68986" class="wp-caption-text">کودکان در مجاهدین</p></div>
<p>لحظات تلخ جدایی از مادر</p>
<p>در سال‌هایی که جنگ کویت، سایه‌ سنگینش را بر سر ما گسترده بود، من تنها شش سال داشتم. در مدرسه شایعاتی بین بچه‌ها پیچیده بود. می‌گفتند کودکانی که به دفتر مدیر فراخوانده می‌شوند، دیگر به کلاس بر نمی‌گردند. یکی از دوستانم گفته بود که این بچه‌ها به خارج فرستاده می‌شوند. صحبت از مکان‌هایی عجیب و غریب در اروپا بود؛ از مک‌دونالدز و همبرگرهای خوشمزه گرفته تا چیزهایی که برای ما شبیه به افسانه بودند. همه منتظر بودند که نوبتشان برسد. هیجان و دلهره در فضای مدرسه موج می‌زد. تا اینکه شبی، نوبت من رسید. معلم وارد شد و با لحنی جدی گفت که باید به دفتر مدیر بروم. در حالی که با لگو بازی می‌کردیم، بچه‌ها متوقف شدند و با چشمانی پر از کنجکاوی و حسادت به من نگاه کردند. به دفتر که رفتم، مادرم آنجا ایستاده بود، با لبخندی که برایم آشنا بود اما در پس آن چیزی سنگین و ناخوانا حس می‌کردم. او دستم را گرفت و به سمت ماشینش، یک تویوتا لندکروزر، راه افتادیم. گفت: “قراره بری سوئد”. من از خوشحالی بالا و پایین می‌پریدم. هیچ درکی از معنای این خداحافظی نداشتم. فکر می‌کردم به زودی باز هم همدیگر را می‌بینیم، شاید در ایران یا حتی در اروپا. اما مادرم، با چشمانی که سعی می‌کردند هیچ‌چیز را بروز ندهند، انگار از چیزی عمیق‌تر آگاه بود.</p>
<p>در مسیر، خاطرات کودکی‌ام مثل فیلمی از ذهنم می‌گذشت. یاد شب‌هایی که با پدر زیر آسمان پرستاره قدم می‌زدیم و او از قدرت انسان برای پیمودن مسافت‌های طولانی می‌گفت. یاد آن شبی که پدر روی تختش کتاب شعر حافظ می‌خواند و مادرم با لحن شوخی از او می‌خواست کتاب را کنار بگذارد و با مهمانان صحبت کند. پدرم اما با خنده پاسخ داد: «خب چی باید بهشون بگم»؟ و بعد با مادرم شوخی کرد، دستش را گرفت و او را به تخت کشاند، طوری که خنده‌هایشان تمام خانه را پر کرد. یا وقتی که برای تولدم یک خرس عروسکی سفید هدیه گرفتم. اسمش را “برفی” گذاشتم، چون رنگش مثل برف بود. مادرم برایش یک پاپیون صورتی دوخت. برفی تبدیل شد به همدمم، چیزی که در روزهای سخت آینده به آن پناه می‌بردم.</p>
<p>آن شب که مادرم مرا به دفتر مدیر برد، سرنوشت من برای همیشه تغییر کرد. ما به منطقه‌ای با ساختمان‌های کوچک رسیدیم و در ماشین استراحت کردیم تا خورشید طلوع کند. وقتی داخل یکی از بنگال‌ها شدیم، کودکان زیادی را دیدم که همراه خانواده‌هایشان منتظر بودند. همه برای رفتن به خارج آماده شده بودند. من، با چمدان کوچکی که برفی از آن بیرون زده بود، میان آن‌ها نشسته بودم و به اطراف نگاه می‌کردم.</p>
<p>وقتی اتوبوس آمد، خداحافظی‌ها آغاز شد. مادرم مرا در آغوش گرفت، اما اشک نریخت. نمی‌دانم چرا، اما فکر می‌کنم او سعی می‌کرد ضعف نشان ندهد، چرا که به عنوان یک مبارز، نباید احساساتش را بروز می‌داد. اما حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌فهمم که در درونش آتشی برافروخته بود. من سوار اتوبوس شدم و در صندلی عقب نشستم. مادرم از پشت پنجره برایم دست تکان داد و بوسه فرستاد. در حالی که من به او نگاه می‌کردم، احساسی بین شادی و بی‌تفاوتی در من موج می‌زد. هنوز نمی‌دانستم که این آخرین دیدارمان برای مدت طولانی خواهد بود.</p>
<p>آن شب، سفر من آغاز شد. سفری که شاید به نوعی فرار از جنگ و رنج بود، اما معنای عمیق‌تری داشت. حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌فهمم که چطور تصمیمات والدینم، هرچند سخت و دردناک، زندگی مرا تغییر داد. اما آنچه هرگز فراموش نمی‌کنم، تصویری است از پدرم که در تاریکی شب، در کنار ماشین ایستاده بود و برای آخرین بار، با صدایی که به خوبی می‌شناختم، خداحافظی کرد. تصویری که مانند یک خواب، هم مبهم است و هم فراموش‌نشدنی.</p>
<div id="attachment_68987" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68987" class="size-full wp-image-68987" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1.jpg" alt="امیر وفایغمایی " width="700" height="439" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1-300x188.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68987" class="wp-caption-text">امیر وفایغمایی</p></div>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(برای کسانی که در معرض اینگونه جدایی‌ها نبوده‌اند، فهم و درک سختی آن راحت نیست. امیر به‌خوبی اشاره دارد که مادرش غمی پنهان در سینه داشته که نمی‌خواست آنرا جلوی امیر بیان کند. اما من به زاویه دیگری هم اشاره می‌کنم و آن اینکه مادرش نمی‌خواست «مسئولین سازمان» متوجه احساسات او شوند، چرا که در مناسبات مجاهدین، ضعف در امور عاطفی و عاشقانه، گناهی نابخشودنی محسوب می‌شد و بیانگر ضعف ایدئولوژیک یک مجاهد بود. چنین افرادی می‌بایست در نشست‌های مختلف مورد حسابرسی قرار می‌گرفتند که چرا بجز عشق مسعود، عشق دیگری در سینه دارند؟ و چرا در تعمیق انقلاب ایدئولوژیک مریم کوتاهی داشته‌اند و از «طلاق ایدئولوژیک» عبور نکرده‌اند و همچنان پایشان گیر است؟</strong><br />
<strong>من مادران متعددی را می‌دیدم که غمی عمیق در «برق چشمان و پژمردگی چهره‌شان» دیده می‌شد و گاه نیز واکنش‌هایی ناخواسته از آنها بیرون می‌زد که قادر به پنهان کردن آن نبودند. برای نمونه یکبار از یک مادر به نام ملیحه که چندین سال بود او را می‌شناختم احوال دخترش را پرسیدم که ناخواسته واکنش عجیبی از خود بروز داد و گفت چه می‌دانم، هیچ خبری ندارم و بعد چشمانش را به دوردست دوخت و با حالتی افسرده سکوت کرد. برای اولین بار بود که متوجه شدم انگار برخی از مادران راضی به اعزام فرزند خود نبوده‌اند. تا آن زمان تصورم بر این بود که از رفتن کودک خود به خارج از مناطق جنگی خوشحال هستند. خدیجه، مادر دیگری بود که یک دختر داشت. زمانی که طلاق اجباری شامل او و همسرش شده بود، با اندوهی عمیق دخترش را ساعاتی می‌دید و بعد او را به نزد پدرش می‌فرستاد. دختر در میان پدر و مادری که بی‌علت وادار به طلاق شده بودند می‌چرخید و بعد از جنگ کویت هم دخترشان دیگر در اشرف نبود و می‌شد افسوس را در صورت خدیجه دید. همسرش که پزشک بود نیز همین حالت را داشت و همیشه غمی عمیق را در صورت او می‌دیدم. این پدر هم در بمباران آمریکا در جنگ دوم کشته شد.)</strong></p>
<p>ادامه دارد&#8230;<br />
حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مسعود و مریم رجوی و خانواده یزدان تیموریان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 06:05:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[یزدان تیموریان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68918</guid>

					<description><![CDATA[<p>با شنیدن خبر درگذشت یزدان تیموریان، به یاد روزهایی افتادم که مسعود و مریم رجوی، نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک را همگانی کرده بودند تا دیگر هیچکس در تشکیلات‌شان: نه خانواده داشته باشد، نه متأهل باشد، نه به فکر ازدواج باشد و نه هرگز -جز به مسعود و مریم- به کسی دیگر عشق بورزد و فکر کند. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918">مسعود و مریم رجوی و خانواده یزدان تیموریان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با شنیدن خبر درگذشت یزدان تیموریان، به یاد روزهایی افتادم که مسعود و مریم رجوی، نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک را همگانی کرده بودند تا دیگر هیچکس در تشکیلات‌شان: نه خانواده داشته باشد، نه متأهل باشد، نه به فکر ازدواج باشد و نه هرگز -جز به مسعود و مریم- به کسی دیگر عشق بورزد و فکر کند.</p>
<p>مسعود که با طرح مسئول اول شدن مریم در 26 مهرماه 1368، طلاق‌های تشکیلاتی را کلید زده بود، پس از چند مرحله برگزاری نشست (متناسب با رده‌بندی نیروها) به جنگ کویت برخورد کرد و مجبور شد به مدت بیش از یکسال، مباحث &#8220;انقلاب مریم&#8221; را به تأخیر بیندازد. البته در این مدت، از برگزاری نشست برای کسانی که وارد آن شده بودند خودداری نکرد، اما شرایط سیاسی و نظامی و امنیتی به شکلی بود که قادر نبود فشار بیشتری به نفرات وارد کند. ریزش صدها تن از نیروها طی جنگ اول خلیج فارس، مسعود را به فکر چاره انداخت و بلافاصله پس از اطمینان از پایان جنگ کویت، نشست‌های ایدئولوژیک را برای کامل کردن طلاق‌ها آغاز کرد که با حاشیه‌ها و تنش‌های زیاد همراه بود. چون نه تنها با اعضای ایدئولوژیک سازمان، بلکه می‌بایست نفرات لائیک، مسیحی، اهل سنت، کمونیست و یا اهل حق را هم وارد مباحثی کند که از نظر خودش برآمده از قرآن و اسلام شیعی بود و این کار ساده‌ای نبود و قانع کردن چنین افرادی نیازمند زمان زیاد و تنش‌های فراوان بود.</p>
<p>به همین خاطر، وی در یک حرکت کاملاً ضداخلاقی و مغایر با همه ارزش‌های انسانی، دست به خواندن نامه‌ها و گزارش‌هایی زد که نویسندگان آن هرگز راضی نبودند در میان جمع هزاران نفره مطرح شود. از زمره مطالبی که وی شخصاً به خواندن آن مبادرت کرد، نامه &#8220;یزدان تیموریان&#8221; پیرامون مسائل شخصی و خانوادگی‌اش بود که بارها در جلسات مختلف مطرح شد.</p>
<p>علی پوراحمد پیرامون آنچه برای یزدان تیموریان و همسرش &#8220;اقدس عدنانی&#8221;، و همچنین فرزندانش &#8220;سپیده، سحر و موسی&#8221; پیش آمده بود نکاتی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68882">سایت انجمن نجات</a> نقل کرده که قابل توجه است و خوانندگان محترم باید آن را نیز مطالعه کنند. اما نابود کردن خانواده یزدان بخشی از فجایعی است که در تشکیلات رقم خورد، چون مسعود هزاران خانواده را طی چند دهه به نابودی و مرگ کشانید. آنچه برای یزدان و خانواده‌اش رخ داد، نمونه‌ای از فساد فکری مسعود و مریم بود که به آن اشاره می‌کنم:</p>
<p>در یکی از نشست‌ها که تابستان 1370 (چندماه پس از شکست عراق در جنگ کویت) در سالن مرکزی قرارگاه اشرف برگزار شد، مسعود از یزدان خواست که پشت میکروفن قرار گیرد و سپس با او شروع به گفتگو کرد. در حین این مجادله، مسعود نامه‌ای که یزدان برایش نوشته بود را بیرون آورد و شروع به خواندن آن کرد. این نامه کاملاً شخصی و خانوادگی بود و من از اینکه مسعود چنین گزارشی را در برابر جمع هزاران نفره می‌خواند متعجب شدم و مدام به خودم می‌گفتم که الان یزدان یا همسرش چه احساسی دارند؟<br />
یزدان در این نامه (که با یک نوع اجبار تشکیلاتی، در جریان مباحث انقلاب ایدئولوژیک برای رهبری سازمان نوشته بود)، به شرح روابط خصوصی خودش با همسرش پرداخته بود. وی شرح داده بود که چگونه در زندگی خانوادگی دچار پوچی شده و حتی ارتباط با همسرش نیز برایش لذتی نداشته است. به ادعای وی، انقلاب ایدئولوژیک مریم او را به نقطه‌ای ارتقاء می‌دهد که بفهمد همسرش سد راه او برای رسیدن به رهایی و رهبرعقیدتی‌اش بوده و به همین خاطر دچار پوچی شده، و حالا با ورود به انقلاب مردم، به رهایی رسیده و همسرش را یک عفریته می‌بیند که بین او و رهبرش حائل است&#8230; یزدان حتی به مسائل عاطفی و عاشقانه هم در این نامه اشاره داشت و در نهایت هم گفته بود که پس از جدایی از همسر احساس زندگی و شور و نشاط دارد&#8230; &#8220;نقل به مضمون&#8221;.</p>
<p>من و به‌نظرم تمام حاضرین در نشست که هزاران نفر بودند، از خوانده شدن این نامه و آنچه یزدان نوشته بود بهت‌زده شده بودیم. من حتی لحظاتی خودم را جای همسرش گذشتم و بسیار متأسف شدم که چرا این نامه که جنبه کاملاً خصوصی و شخصی و در اصل ایدئولوژیک داشت، باید در جایی مطرح شود که همسر یزدان (با وجود دارا بودن 3 فرزند) از همسرش بشنود؟!</p>
<p>مسعود به این هم بسنده نکرد و همسرش را هم صدا زد و پشت میکروفن آورد و به او گفت نظرت در مورد حرف‌هایی که یزدان برای من نوشته چیست؟ و چرا چنین بلایی را سر او آورده‌ای؟!</p>
<p>اقدس عدنانی که همچنان دچار بهت‌زدگی بود گفت نمی‌دانم. من که کاری با او نکرده‌ام. ما همدیگر را دوست داشتیم و هیچوقت چنین چیزی به من نگفته بود&#8230;<br />
البته یزدان هم در این زمان دچار شوک شده بود و بروز نمی‌داد. واضح بود که چشمانش به سمت مسعود خیره است و گاه با خجالت به همسرش نگاه می‌کند. خودش هم می‌دانست که این داستانی که سرهم کرده، حرف دلش نیست اما تشکیلات از او خواسته که با نوشتن سخنانی رویایی، به عمق انقلاب مریم سفر کند و از دنیای جنسیت رها شود!</p>
<p>بعد از آن چندبار دیگر هم مسعود با یزدان گفتگو و شوخی داشت، شاید برای اینکه از دل او بیرون بیاورد. یزدان از آن پس در بین مجاهدین انگشت‌نما شده بود&#8230; برخی اوقات یزدان را در اینگونه نشست‌های عمومی می‌دیدم که روی صندلی یا گوشه‌ای از حیاط سیگار می‌کشد و به فکر فرو رفته است. در واقع کسی که در یک جمع بزرگ و در برابر همسر و فرزند تحقیر شده باشد، طبعاً نمی‌تواند آن آدم قبلی باشد.</p>
<p>امروز که خاطرات دوستان پیرامون او را می‌خواندم، بیشتر به عمق این فاجعه پی بردم، چون خبری از سرنوشت همسر و فرزندانش نداشتم. مسعود و مریم نه تنها کل این خانواده را از هم پاشیدند، بلکه زوجین را در برابر هم قرار دادند و نسبت به یکدیگر بدبین و دچار نفرت و دافعه کردند. آنهم زمانی که این زوج، دارای 3 فرزند 10-11 و 17 ساله بودند. مسئله اینجاست که این اتفاق در بدنه سازمان رخ داده بود. سران مجاهدین که از همسر خود جدا می‌شدند، هرگز در این موقعیت قرار داده نمی‌شدند. یعنی مسعود هیچکدام از سران سازمان را در موقعیتی قرار نمی‌داد که همسر خود را آنهم در برابر جمع تحقیر کنند. اینگونه موارد در پایین انجام می‌شد تا خانواده کلاً از هم پاشیده شود. نمونه آن کم نبود و شرح در مورد آن، خود مبحث دیگری را می‌طلبد.</p>
<p>امیدوارم که خانواده‌های ایرانی از سرنوشت مجاهدین درس بگیرند و مراقب اینگونه تشکیلات و فرقه‌ها در اطراف خود باشند. جریان‌هایی که انواع شعارهای حقوق‌بشری در وصف و حمایت زنان و کودکان سرمی‌دهند، اما بلافاصله، خانواده‌ها را دچار ویرانی و زنان و کودکان را دچار تخریب درونی می‌کنند.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918">مسعود و مریم رجوی و خانواده یزدان تیموریان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68918/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دختر یزدان تیموریان: در آلبانی اجازه دیدار نیافتیم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 10:21:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[یزدان تیموریان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68903</guid>

					<description><![CDATA[<p>سپیده تیموریان پس از درگذشت پدرش از ممنوعیت ملاقات با او سخن گفت. پس از آن که در روز 25 خرداد ماه جاری رسانه‌های سازمان مجاهدین خلق خبر درگذشت یزدان تیموریان، عضو 74 ساله این تشکیلات را منتشر کردند، دخترش سپیده در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی اینستاگرام نامه‌ای خطاب به پدر درگذشته‌اش و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903">دختر یزدان تیموریان: در آلبانی اجازه دیدار نیافتیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سپیده تیموریان پس از درگذشت پدرش از ممنوعیت ملاقات با او سخن گفت.</p>
<p>پس از آن که در روز 25 خرداد ماه جاری رسانه‌های سازمان مجاهدین خلق خبر درگذشت یزدان تیموریان، عضو 74 ساله این تشکیلات را منتشر کردند، دخترش سپیده در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی اینستاگرام نامه‌ای خطاب به پدر درگذشته‌اش و در سوگ او منتشر کرد که پرده از زوایای دیگری از تجربه سخت و دردناک خانواده یزدانی در سالهای درگیری با مجاهدین خلق برداشت.</p>
<div id="attachment_68904" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68904" class="size-full wp-image-68904" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teimorian-Yazdan-Letter.jpg" alt="متن سپیده تیموریان به مناسبت درگذست پدرش" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teimorian-Yazdan-Letter.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teimorian-Yazdan-Letter-300x169.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68904" class="wp-caption-text">متن سپیده تیموریان به مناسبت درگذست پدرش</p></div>
<p>متنی که سپیده تیموریان به مناسبت فوت پدری که از ده سالگی دیگر ندیده بود، نوشته است، حاکی از آن است او و خواهرش در سال 2017 به قصد دیدار با پدر به آلبانی سفر کردند اما در طول یک هفته اقامت در این کشور سران مجاهدین خلق اجازه دیدار این فرزندان با پدر را ندادند. او در ادامه برای پدر درگذشته اش می‌نویسد: &#8220;بعدها مشخص شد که حتی از حضور ما نیز مطلع نشده بودی. این موضوع زمانی آشکار شد که یک مددکار اجتماعی در جریان یک ویزیت پزشکی، درباره آن با تو صحبت کرد. از آن گفتگو فیلم‌برداری شده بود و من آن را خیلی بعدتر دیدم.&#8221;</p>
<p>علی پور احمد عضو پیشین مجاهدین خلق و مسئول انجمن نجات استان گیلان در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68882">مطلبی</a> که در پی درگذشت یزدان تیموریان نوشته است، درباره چگونگی متلاشی شدن خانواده او به دنبال عضویتش در تشکیلات رجوی جزئیاتی را شرح می‌دهد. به نوشته او سحر و سپیده فرزندان دوم و سوم تیموریان هستند که در سال 1369، در سن 11 و 10 سالگی همراه با صدها کودک دیگر مجاهدین خلق از عراق به اروپا و آمریکا قاچاق شدند. سحر و سپیده به هلند قاچاق شدند و احتمالا مطابق با داستان دیگر کودکان مجاهدین خلق در میان خانواده های هوادار، خانواده های هلندی یا یتیمخانه‌ها سرگردان بوده‌اند. فرزند اول خانواده، موسی تیموریان بعدها از تشکیلات جدا شد.</p>
<p>سپیده تیموریان، غمگین از سرنوشت تلخ و دردناک پدر، در پایان نامه‌اش به او برای او آرامش پس از مرگ طلب می‌کند : &#8220;آرامشی که شاید در طول زندگی‌ات از دسترس تو دور مانده بود.&#8221;</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903">دختر یزدان تیموریان: در آلبانی اجازه دیدار نیافتیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68903/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 08:36:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68900</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرواز کودکانه به عراق من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>پرواز کودکانه به عراق</h3>
<p>من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در عراق چندین پایگاه نظامی داشتند و در این پایگاه‌ها مناطقی مسکونی وجود داشت که خانواده‌ها در آن سکونت داشتند و &#8220;اسکان&#8221; نامیده می‌شد. این نام به معنای محل سکونت در زبان فارسی است. این مناطق مسکونی شامل خانه‌هایی یک‌شکل و بتنی بود که در ردیف‌های موازی، با سقف‌های مسطح قرار داشتند.</p>
<p>این خانه‌ها حیاط‌های یک‌شکل داشتند که می‌شد در آن‌ها چیزی کاشت، اما معمولاً با سنگ‌های گرد و درختان کوچک خرما پر شده بودند. هر خانه را سه خانواده با هم تقسیم می‌کردند. هر خانواده یک اتاق خواب برای خود داشت، و کودکان در یک اتاق خواب مشترک با تخت‌های دوطبقه می‌خوابیدند. وسط خانه یک اتاق نشیمن با میز و صندلی‌های ساده تاشو، یک تلویزیون، یک آشپزخانه کوچک که از اتاق نشیمن قابل دسترسی بود و یک حمام و دستشویی قرار داشت.</p>
<p>در این مناطق مسکونی، چندین انبار و اتاق وجود داشت که شامل انبار مواد غذایی، انبار لباس و انباری با وسایل مختلف بود. این وسایل شامل چراغ قوه، لباس و ساعت‌هایی بود که افراد از خارج از کشور آورده و برای استفاده نیازمندان گذاشته بودند. یادم می‌آید که این انبارها برای من بسیار جذاب بودند و گاهی وارد آن‌ها می‌شدم تا وسایل مختلف را بررسی کنم. ساعت‌های زیبا، لوازم بهداشتی و لباس‌های جالب زیادی در آنجا پیدا می‌شد.</p>
<p>یک بار بعد از حمام کردن در وان همراه با یکی از پسرهای هم‌خانه‌مان، به مادرم گفتم که بدنم کوچک شده است، دقیقاً مثل لباسی که در شستشو آب می‌رود. از این بابت خیلی ترسیده بودم و از خانه بیرون دویدم و به انبار مواد غذایی رفتم. آنجا یک سطل بزرگ پودر شیر خشک پیدا کردم و با عجله شروع به خوردن آن کردم تا دوباره بزرگ شوم. وقتی به خانه برگشتم، مادرم متوجه شد که اطراف دهانم پر از پودر شیر است و از من پرسید که چه کرده‌ام. وقتی جدی برایش توضیح دادم که مقدار زیادی پودر شیر خورده‌ام تا دوباره رشد کنم، او نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.</p>
<p>این انبارها که در آن افراد می‌توانستند بر اساس نیاز خود مواد و وسایل را بردارند، شبیه به یک بهشت بدون طبقات اجتماعی بود. جایی که همه به یک اندازه به منابع دسترسی داشتند و همه چیز رایگان بود. این ایده با شعار اصلی مجاهدین که “تلاش برای جامعه‌ای بی‌طبقه و توحیدی” بود، هماهنگی داشت. بزرگ‌ترها این شعار را هنگام ایستادن در صفوف نظامی و پس از خواندن سرودهای انقلابی با سلاح در دست و در حالت خبردار، در زمین بسکتبال پایگاه فریاد می‌زدند. گاهی به عنوان کودک نگاهی به این مراسم می‌انداختم که برایم بسیار جذاب بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>دورانی که امیر از آن یاد می‌کند، زمانی است که قرارگاه اشرف بزرگ شده بود و تمام نیروها به آنجا منتقل شده بودند. این اقدام در زمستان 1366 کلید خورد و تا پیش از آن، مجاهدین ابتدا در استان‌های کرکوک و سلیمانیه حضور پررنگ داشتند که پس از ورود مسعود و مریم به عراق، به آرامی ساخت قرارگاه‌های «اشرف، سعید محسن، حنیف‌نژاد» را آغاز نمودند که تا حدود پاییز 1365 به مرحله استفاده رسیدند. اما یکسال بعد که قرار بود عملیات‌ها متمرکز شوند و مسعود فرماندهی آنرا برعهده گیرد، بخش زیادی از زمین کشاورزی مردم روستاهای اطراف به قرارگاه اشرف محلق شد و ساختمان‌های مختلفی در آن بنا و یا بازسازی شد. یعنی قرارگاه اشرف که حدود 13 کیلومتر مساحت داشت، اندازه آن به بیش از 35 کیلومتر مربع رسید. پس از حمله هوایی ایران به این پایگاه -بهار 1371- بخشی از زاغه‌مهمات ارتش عراق در بخش شمالی نیز به اشرف ملحق شد و باز هم مقداری بر مساحت آنجا افزوده شد.<br />
ساخت و ساز خانه‌های مسکونی -در ضلع شرقی اشرف- از سال 1367 برای استفاده‌ی خانواده‌ها کلید خورد که تا پاییز سال بعد که مریم به‌عنوان مسئول اول سازمان انتخاب شد ادامه داشت، اما با ورود مجاهدین به فاز طلاق‌های اجباری، پروژه نیمه تمام باقی ماند و فروپاشی خانواده‌ها از سوی رهبری مجاهدین کلید خورد. از آن پس، تمامی خانه‌های مسکونی تبدیل به محل آموزش نیروهای ویژه، انباری و یا زندان و شکنجه‌گاه شدند.<br />
اتاق‌هایی که امیر به آن اشاره دارد، با عنوان سوپر شناخته می‌شد که در آن تنقلات، پوشاک، مواد بهداشتی و غیره وجود داشت و افراد می‌توانستند با مراجعه به آن نیازهای خود را بردارند. این انبارها تا سال 1367 کم و بیش وجود داشتند اما با ورود نیروهای جدید -اسیران جنگی- به درون مناسبات برچیده شد چون ریخت و پاش زیادی بوجود آمد. لازم به یادآوری است که در تشکیلات رجوی چیزی به اسم پول و یا حقوق و دستمزد وجود ندارد و کلیه نیازهای افراد به صورت تشکیلاتی رفع می‌شود. برای نمونه: لباس و تجهیزات نظامی به صورت دوره‌ای توزیع می‌شد، کلیه نیازهای پزشکی از طریق امدادپزشکی مجاهدین قابل حل بود، مواد بهداشتی نیز به صورت ماهیانه به هر نفر تعلق می‌گرفت و مواد عام بهداشتی هم در سرویس بهداشتی و یا سالن غذاخوری قرار می‌گرفت. در مورد مواد غذایی نیز روزانه 5 وعده در سالن غذاخوری سرو می‌شد و افراد نیازی به خرید آن نداشتند. علاوه بر این، هرکس نیاز ویژه‌ای داشت، لیست آنرا به مسئول تدارکات یگان خود می‌داد تا تهیه شود. البته نیازها چندان وسیع نبود و نفرات می‌دانستند که سازمان محدودیت‌هایی هم دارد و به حداقل‌ها قانع بودند. به همین علت،پول تنها در بخش روابط خارجی و خریدهای بیرونی معنا و مفهوم داشت.</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پایگاه اصلی &#8220;اشرف&#8221; نام داشت، که به یاد همسر قبلی رهبر مجاهدین، اشرف ربیعی، نام‌گذاری شده بود. این پایگاه در استان دیاله عراق قرار داشت و بسیار بزرگ بود. در اشرف، مجاهدین علاوه بر مناطق مسکونی، مدارس، خوابگاه‌ها، باغ‌وحش، بیمارستان و انبارهای تسلیحات سنگین و تانک ساخته بودند.<br />
اما ما در پایگاهی دیگر نزدیک بغداد به نام “بدیع‌زادگان” زندگی می‌کردیم که به‌یاد علی‌اصغر بدیع‌زادگان، یکی از بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین خلق در دهه ۶۰ نام‌گذاری شده بود. این پایگاه کوچک‌تر از اشرف بود، اما دارای مناطق مسکونی مشابه و امکاناتی مانند پارک‌های زیبا، استخر و حوضچه‌هایی با فواره در کنار سالن غذاخوری بود. رهبر سازمان و همسرش نیز در همین پایگاه ساکن بودند، بنابراین این پایگاه از نظر امنیتی بسیار حساس بود و دیوارها و ایست‌های بازرسی متعددی در اطراف آن وجود داشت.<br />
تا سن پنج‌سالگی ما در مهدکودکی که در همان پایگاه بود، مستقر بودیم. مهدکودک من در بدیع‌زادگان قرار داشت و شامل ساختمان‌هایی با بخش‌های مختلف برای کودکان در سنین مختلف، استخر، باغ‌وحش کوچک، زمین بازی و محوطه‌ای باز بود که در آن می‌توانستیم بدویم و دوچرخه‌سواری کنیم. هر بخش که حدود ۲۵ تا ۳۰ کودک داشت، یک مربی مسئول داشت. یادم می‌آید که مادرم مدتی در یکی از بخش‌های کودکان کوچک‌تر کار می‌کرد.</p>
<div id="attachment_68902" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68902" class="size-full wp-image-68902" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg" alt="پایگاه بدیع‌زادگان" width="700" height="277" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan-300x119.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68902" class="wp-caption-text">پایگاه بدیع‌زادگان</p></div>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>قرارگاه &#8220;بدیع‌زادگان&#8221; در سال 1365 تأسیس شد. اما در ابتدا &#8220;حنیف&#8221; نامیده می‌شد و محل استقرار یک تیپ رزمی به فرماندهی «محمد حیاتی» با 3 گردان رزمی به فرماندهی «علی خدایی‌صفت، پرویز کریمیان و رضا منانی» بود. بدیع تا قبل از ورود زنان به عملیات نظامی، دارای یک گردان پشتیبانی متشکل از زنان و دختران مجاهد هم بود که فرماندهی آنرا عذرا علوی طالقانی برعهده داشت. در این گردان چند مرد با تخصص‌های فنی نیز حضور داشتند که شامل: برق، مکانیک، امور تأسیساتی و ساختمانی و غیره می‌شد. کمتر از یکسال بعد یعنی در تابستان 1366 ساکنین «حنیف» به قرارگاه جدیدی در حاشیه شهر کوت که ابتدا «حنیف 2» و چندسال بعد «فائزه» نامیده شد منتقل شدند. علت جابجایی این بود که فاصله «حنیف» تا مرزهای لرستان در ایران زیاد بود و نیرو‌های رزمی برای رسیدن به منطقه عملیاتی باید مسیر زیادی طی می‌کردند و این کار خستگی زیادی به همراه داشت، ضمن اینکه قرارگاه حنیف به‌دلیل موقعیت خوب جغرافیایی، امنیت بالایی داشت و بهترین محل برای استقرار رهبر سازمان و همچنین بخش‌های غیرنظامی –ستاد سیاسی و ستاد تبلیغات- بود که اینکار پس از جابجایی نیروها به کوت انجام شد. مسعود و مریم رجوی در بخش غربی بدیع -در یک خانه کاملاً حفاظت شده- مستقر شدند.<br />
امیر به همراه والدین خود در همین ایام به بدیع‌زادگان منتقل شده است، چون پدرش -اسماعیل وفایغمایی- که از اعضای مرکزیت سازمان و یک شاعر پرآوازه مجاهدین به حساب می‌آمد- در ستاد تبلیغات مجاهدین فعالیت می‌کرد و مسئولیت کتابخانه مرکزی نیز با وی بود و در همان‌جا به سرودن شعر می‌پرداخت.</p>
<div id="attachment_68901" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68901" class="size-full wp-image-68901" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg" alt="محمد حیاتی و مریم رجوی" width="700" height="361" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam-300x155.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68901" class="wp-caption-text">محمد حیاتی و مریم رجوی</p></div>
<h3>آشنایی با مناسبات مجاهدین</h3>
<p>برای یک کودک، درک و تفسیر شرایط خاصی که ما در آن زندگی می‌کردیم، دشوار بود. محیطی منزوی با مردان و زنانی در یونیفرم که یکدیگر را «برادر و خواهر» صدا می‌زدند و ما آن‌ها را «عمو و خاله» می‌نامیدیم.<br />
کودکان مجاهدین هیچ‌گاه وقت زیادی را با خانواده‌هایشان نمی‌گذراندند، زیرا والدین عضو سازمان بودند. این به این معنا بود که آن‌ها هیچ زندگی خصوصی یا تعطیلی نداشتند و به‌طور تمام‌وقت برای سازمان کار می‌کردند. به همین دلیل، ما کودکان شب‌ها را در مهدکودک‌ها یا خوابگاه‌هایی که در آن‌ها مستقر بودیم، می‌گذراندیم. به جای والدین، با مربیان و معلمان که آن‌ها نیز اعضای مجاهدین بودند، ارتباط داشتیم. آن‌ها مسئول مراقبت از ما بودند، وظیفه‌ای که به اندازه دیگر مسئولیت‌ها در “مسیر انقلاب” اهمیت داشت.<br />
تا جایی که یادم می‌آید، ما فقط اجازه داشتیم یک روز در هفته را در خانه‌هایی که برای خانواده‌ها در مناطق مسکونی اختصاص داده شده بود، سپری کنیم و آن روز، روز جمعه بود که در ایران به‌عنوان تنها روز تعطیل شناخته می‌شود. ما را سوار اتوبوس می‌کردند و روزهای جمعه به آن مناطق مسکونی می‌بردند و روز بعد، یعنی شنبه، ما را به مهدکودک یا مدرسه شبانه‌روزی برمی‌گرداندند. مدت زمانی که واقعاً می‌توانستیم در خانه و کنار والدینمان باشیم، کاملاً بستگی به موقعیت و مسئولیت‌هایی داشت که والدینمان در سازمان داشتند.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(زمانی که به عراق رفتم، سن و سیمای من به شکلی بود که مابین بچه‌های مدرسه و نیروهای نظامی به حساب می‌آمدم. یعنی یکی از انگشت‌شمار نیروهای رزمی در آن سن بودم، به همین خاطر، برخی از بچه‌های مدرسه تمایل نداشتند مرا عمو صدا بزنند چون تفاوت زیادی بین من و خودشان نمی‌دیدند و حتی یادم هست یکی از آن بچه‌ها وقتی مرا -در لباس نظامی می‌دید- ناخواسته نسبت به من حسادت و دافعه داشت، درحالی که مادرش مرا -در کنار پسرش- خیلی دوست داشت و به من محبت می‌کرد. یک مادر دیگر هم بود که مرا مثل بچه‌های خودش که در مناسبات بودند می‌دانست. یک دخترش دوسال از من کوچکتر بود و یک پسرش هم که به مدرسه می‌رفت با من 4 سال اختلاف سن داشت. البته همگی در نهایت مثل امیر –با شروع عملیات فروغ جاویدان- لباس نظامی پوشیدند. متأسفانه آن مادر و دخترانش در همان عملیات کشته شدند.<br />
محل‌هایی که امیر از آن با عنوان مناطق مسکونی یاد می‌کند، قبل از اینکه در قرارگاه‌ها ساخته شوند، ابتدا هتل‌هایی چندین طبقه در بغداد و کرکوک بودند که سازمان آنها را اجاره کرده بود. طبقات همکف و زیرین آن محل کار و سالن غذاخوری، و طبقات فوقانی آنها برای حضور خانواده‌ها در روزهای پایانی هفته در نظر گرفته شده بود. این هتل‌ها در کرکوک «پایگاه شفایی» و در بغداد «پایگاه طباطبایی» نامیده می‌شدند. پس از طلاق‌های اجباری، ساختمان طباطبایی تبدیل به بیمارستان شهری مجاهدین شد و سایر پایگاه‌ها در کرکوک و سلیمانیه نیز به مرور برچیده شدند. طبقه همکف پایگاه شفایی، محل طبخ غذای مجاهدین در کرکوک، و طبقه همکف طباطبایی محل آماده سازی مواد پروتئینی برای مقرهای بغداد و قرارگاه حنیف بود.</p>
<p>اما پس از آن، ساخت سازه‌های مسکونی در قرارگاه اشرف و بدیع‌زادگان آغاز شد تا خانواده‌ها در پایان هفته، مجبور به تردد داخل شهر نباشند. اینکار برای سازمان منافع «امنیتی و اقتصادی» داشت. من در پاییز 1365، مدتی در پایگاه شفاهی کار می‌کردم و آنگاه به طباطبایی منتقل شدم. محل استراحت ما، 200 متر آنسوتر در «پایگاه جلال‌زاده» با مسئولیت زنی به اسم «خواهر تهمینه» بود. در زمان جنگ ایران و عراق، یک موشک اسکاد در نزدیکی آن برخورد کرد. این پایگاه چندین طبقه نیز به‌عنوان سرپل مجاهدین محسوب می‌شد و بسیاری از مسئولین به آن تردد داشتند.</p>
<p>آن زمان نقل و انتقال خانواده‌ها و هواداران از آمریکا و اروپا به عراق آغاز شده بود. لذا به صورت دائم نفرات جدیدی با فرزندان خود به این پایگاه منتقل می‌شدند تا به مرور به محل اصلی خود بروند. به‌دلیل ورود نیروهای جدید از خارج کشور، فضای داخلی مجاهدین تا حدودی بازتر شده بود و آن انقباض سابق را نداشت. تا قبل از آن، فضای حاکم بین زن و مرد کاملاً سنتی بود و زنان در محیط عمومی کمتر دیده می‌شدند و وظایف خاص خود را در محیط کاملاً زنانه داشتند و پوشش‌ آنها نیز همچنان مانتو-شلوار و روسری بود که در ایران می‌پوشیدند، اما با ورود سازمان به فاز جدید که بعداً منجر به تأسیس «ارتش آزادیبخش ملی» شد، فضا کمی از حالت سنتی فاصله گرفت و مناسبات بین زنان و مردان مجاهد بازتر شد و پوشش آنها نیز به تونیک-شلوار و یک روسری که مثل قبل چندان بسته نبود تغییر شکل داد. قرار بود زنان نیز مثل مردان کلاه نظامی سر بگذارند که بعد از یک تست کوتاه، منتفی گشت و بجای آن از روسری زرشکی برای مراسم‌ها و جشن‌ها، روسری خاکی برای عملیات‌ها و روسری سبز برای حالت معمول استفاده شد.</p>
<p>گسترش حضور خانواده‌ها و کودکان آنها در عراق، زمینه را برای ساخت و ساز خانه‌های مسکونی و مدارس بزرگتر مهیا ساخت. چند ماه قبل از آن، مدرسه مجاهدین در کرکوک قرار داشت که از اتصال چند خانه مسکونی بوجود آمده بود. اما از اواخر سال 1365، مدرسه و مهدکودک مجاهدین در قرارگاه اشرف تأسیس شد که شامل چندین ساختمان پنلی فرانسوی و یا بتونی می‌شدند. خانه‌های مسکونی نیز در امتداد ضلع شرقی قرارگاه اشرف ساخته شدند. در مقر بدیع تا زمانی که من در آنجا بودم، هیچ مدرسه و مهدکودکی وجود نداشت و کودکان عصر پنجشنبه با اتوبوس از اشرف به بدیع منتقل می‌شدند تا یکروز کنار والدین باشند و صبح شنبه نیز به اشرف بازگردانیده می‌شدند.</p>
<p>اینکه امیر می‌گوید مهدکودک آنها در بدیع بوده، ممکن است مربوط به چندماه جنگ کویت یا بعد از آن تا انتقال کودکان به خارج باشد، چون کلاً یک مجتمع آموزشی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان، مدرسه راهنمایی و دبیرستان وجود داشت که همگی در کنار هم در بخش جنوب شرقی اشرف واقع بودند.)</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48269 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-220x150.jpg 220w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>والدین من که در همان زمان هم از اعضای بلندپایه سازمان بودند، بسیار مشغول بودند و به‌ ندرت در خانه حضور داشتند. گاهی مجبور می‌شدم به دفتر پدرم بروم -که یکی از اعضای “مرکزیت” سازمان مجاهدین بود- و روزهای تعطیلم را در اتاق کار او بگذرانم. دفتر او در داخل ساختمان‌های باریکی قرار داشت به اسم بنگال که با راهروهای بلند به هم متصل بودند و به او اتاقی داده بودند که روی دربِ آن، اسمش بر روی یک پلاک نصب شده بود. وقتی به‌عنوان یک کودک ۵ یا ۶ ساله وارد اتاقش می‌شدم، بوی آشنای او که همیشه به من حس امنیت می‌داد، به مشامم می‌رسید. در اتاقش یک میز کار، یک قفسه پر از کتاب و دفتر، یک تخت روبه‌روی میز برای استراحت و همچنین چند دمبل با وزنه‌های قرمز داشت که با آنها تمرین می‌کرد. در قفسه کتاب‌هایش همیشه یک سازدهنی هم بود که هر وقت از نوشتن خسته می‌شد یا قصد داشت موسیقی برای اشعار و سرودهای انقلابی‌اش بسازد، با آن می‌نواخت.</p>
<p>شغل پدرم شامل نوشتن اشعار انقلابی و سرودهایی بود که بسیاری از آنها به رهبر سازمان و همسرش تقدیم شده بودند. اما او همچنین اشعاری درباره برادر کوچکش امیر، که اعدام شده بود، نوشته بود و یکی از بلندترین اشعارش در کتابی به نام “حصار” (به معنای نرده یا مانع)، که هنگام تولد من سروده بود، به من تقدیم شده بود. در این شعر احساساتش را نسبت به من بیان کرده بود؛ احساساتی که در حالت عادی بیان آنها برایش دشوار بود. او همچنین اشعاری درباره موضوعاتی همچون زندگی، بی‌کرانگی جهان، قدرت عشق و… نوشته بود.</p>
<p>همیشه حس می‌کردم پدرم شخصیتی دوگانه دارد. یک شخصیت که در برخوردهای روزمره آشکار بود؛ گاهی جدی و کم‌حرف، گاهی شوخ‌طبع و گاهی غرق در افکار خود، یا حتی آوازخوان در خیابان. شخصیت دیگر، عمیق و فلسفی بود که در اشعارش به‌وضوح دیده می‌شد. در شعرهایش حتی اشیای بی‌جان مانند پرده‌ها جان می‌گرفتند. یادم می‌آید در یکی از کتاب‌هایش نوشته بود که پرده‌های اتاقش در تابستان‌های گرم عراق، با تاب خوردن و جیرجیر کردن، گویی از خورشید سوزان شکایت می‌کردند.<br />
به‌عنوان یک کودک، به‌سرعت متوجه شدم که داشتن پدری که شاعر مشهوری در سازمان بود، یک امتیاز محسوب می‌شد. این امتیاز را زمانی حس می‌کردم که اعضای سازمان همیشه در مواجهه با من از پدرم تعریف می‌کردند یا مرا به‌عنوان “پسر شاعر” معرفی می‌کردند. آنها دائماً از من می‌پرسیدند: «آیا وقتی بزرگ شدی، مثل پدرت شاعر می‌شوی»؟ که این سؤال گاهی برایم آزاردهنده بود، اما همیشه در پاسخ می‌گفتم: “بله” و باعث خنده آنها می‌شدم.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(آنچه امیر در مورد «امتیاز» می‌گوید نکته مهمی است که من سال‌ها طول کشید تا به آن برسم، چرا که عمیقاً به «عدالتجویی، برابری‌خواهی و ضد تبعیض بودن» مسعود و مریم اعتقاد داشتم و به همین خاطر، نمی‌توانستم این نابرابری و تبعیض را در درون مناسبات مجاهدین تشخیص دهم. البته در سال‌های اول آشنایی‌ام با سازمان نیز برخوردی با این مسائل نداشتم که متوجه آن بشوم، ولی پس از جنگ کویت و تشدید فشارهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک، آرام آرام متوجه شدم که داشتن برخی ویژگی‌ها می‌تواند بین افراد تمایز ایجاد نماید و آنها را خیلی اوقات از برخوردهای سخت تشکیلات مصون کند که همین یک امتیاز نامحسوس برای برخی اعضا بود. نمونه این ویژگی‌ها این بود که:<br />
&#8211; فرد ساکن کشورهای غربی و یا دارای تابعیت آنجا باشد و از همانجا به عراق منتقل شده باشد،<br />
&#8211; فرد تنها نباشد و بجز خودش تعداد دیگری از اعضای خانواده‌اش نیز در تشکیلات باشند،<br />
&#8211; فرد نسبت خانوادگی با یکی از مسئولین سازمان داشته باشد،<br />
&#8211; تعدادی از اعضای خانواده فرد، ساکن کشورهای غربی و از هواداران فعال مجاهدین باشند،<br />
&#8211; فرد در بین مقامات غربی و غیره نفوذ داشته باشد و یا شناخته شده باشد.</p>
<p>مجاهدینی که یکی از ویژگی‌های فوق را داشتند، از این امتیاز که «هیچگاه مورد بی‌اعتمادی و برخورد سخت قرار نگیرند»، برخوردار می‌شدند و اگر هم ضعف و ایرادی در آنها مشاهده می‌شد، به نرمی با آنها گفتگو می‌شد تا مسائل خود را حل کنند. البته نیازهای صنفی و رفاهی اینگونه افراد نیز بسیار زودتر حل می‌شد و خودشان می‌توانستند از شهر خرید کنند و یا اگر اقوام آنها در خارج بودند، می‌توانستند برایشان چیزهایی هم ارسال کنند. یادم هست داشتن جهت‌یاب (جی‌پی‌اس) برای همگان ممنوع بود، اما یکی از اعضا که والدین او عضو شورای ملی مقاومت بودند، برایش یک «جی‌پی‌اس» خریده بودند و به عراق آورده بودند و براحتی از آن استفاده می‌کرد. اینگونه افراد معمولاً به دلار یا دینار هم دسترسی داشتند و تشکیلات پول مورد نیاز را در اختیار آنان قرار می‌داد که اگر تردد داشتند، بدون پول نباشند. امیر هم از امتیازات زیادی برخوردار بود که هیچکدام از ما از آن برخوردار نبودیم.</p>
<p>در مقابل، افرادی که هیچگونه حامی و پشتیبان نداشتند و کسی از حضورشان در تشکیلات مطلع نبود، با هر ضعف و نقدی که از خود نشان می‌دادند به شدت زیر ضرب می‌رفتند و برخوردهای سخت و کوبنده‌ای با آنها صورت می‌گرفت.)</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پدرم در آن زمان که در پایگاه‌های نظامی مجاهدین در عراق زندگی می‌کردیم، مردی خوش‌هیکل و خوش‌قیافه بود. او در حدود ۳۷-۳۸ سالگی بود، شانه‌های پهنی داشت و موهای سیاهش در اطراف شقیقه‌ها سفید شده بود. یادم می‌آید که وقتی بازوهایش را منقبض می‌کرد، ماهیچه‌ای سخت و بزرگ ظاهر می‌شد که من آن را “پرتقال” صدا می‌زدم. او قبلاً عضو باشگاه بوکس دانشگاه در ایران بود و در جوانی جوایز زیادی کسب کرده بود.</p>
<p>در سالن غذاخوری بزرگی که همه اعضای ساکن و شاغل در پایگاه در آن غذا می‌خوردند، یک شب مردی از من پرسید آیا پدرت آن‌قدر قوی است که می‌تواند درب بطری نوشابه را با انگشتانش خم کند؟ من فوراً درب بطری را برداشتم و به سر میز پدرم رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. پدرم درب بطری را کنار گذاشت و به‌جای آن، یک سکه پنج دیناری عراقی از جیبش درآورد. این سکه پهن و پنج‌ضلعی بود و ارزشش بیش از پنج دلار بود. او سکه را بین انگشت شست و سبابه‌اش قرار داد و شروع به فشار دادن کرد. در نهایت، آن را خم کرد تا دو سر سکه به هم رسیدند. سپس آن را به من داد و گفت که به آن مرد نشان بدهم. وقتی سکه را به او نشان دادم، دیدم که با دهانی باز از تعجب به آن خیره شده بود.<br />
من به‌یاد دارم که پدرم تعدادی شعر نوشته بود که از شب دفاع می‌کرد و در آن‌ها از اینکه ستاره‌ها و ماه که بسیار زیبا هستند، به بی‌رحمی و وحشت متهم شده‌اند، ابراز تأسف کرده بود.</p>
<p>پدرم یک داستان نسبتاً دردناک از شبی تعریف کرد که من نزد آنها بودم. او گفت که من عادت داشتم نیمه‌شب از خواب بیدار شوم، از اتاق کودکان بیرون بروم و بدون اینکه در بزنم یا وارد اتاق خواب والدینم شوم، بیرون اتاقشان می‌نشستم تا زمانی که خوابم می‌برد. وقتی به خواب می‌رفتم، سرم به درب برخورد می‌کرد و والدینم صدای ضربه‌هایی که به درب می‌خورد را می‌شنیدند. آن‌ها مرا به داخل اتاق خواب می‌بردند، چون دلشان برایم می‌سوخت و نمی‌خواستند که بیرون از اتاق خواب و روی زمین بخوابم. اما در عین حال، آن شب‌ها از معدود شب‌هایی بود که می‌توانستند با یکدیگر خلوت کنند و طبیعی بود که می‌خواستند یک شب برای خودشان داشته باشند.<br />
پدرم یک تخت در اتاق کارش در بدیع‌زادگان داشت و بیشتر شب‌ها را در اتاق کارش سپری می‌کرد، در حالی که مادرم در خوابگاه‌های مشترکی می‌خوابید که در بخشی از محل کارش قرار داشت.</p>
<h3>اولین دیدار با مسعود و مریم در بدیع‌زادگان</h3>
<p>بدیع‌زادگان همان‌طور که گفتم یک پایگاه امنیتی در نزدیکی بغداد بود که ما در آن زندگی می‌کردیم و رهبر سازمان و همسرش نیز در همان پایگاه بودند. به یاد دارم که یک شب هنگام شام در سالن بزرگ غذاخوری، ناگهان همه بلند شدند و به سمت درب ورودی سالن رفتند. صدای تشویق و شادی بلند شد. من هم از جایم بلند شدم و به سمت جمعیت دویدم. دیدم که مسعود رجوی و همسرش مریم به سالن آمده‌اند تا با ما دیدار کنند.</p>
<p>در اواخر دهه هشتاد میلادی (دهه 60)، اعضای مجاهدین، به‌ویژه کسانی که در بدیع‌زادگان بودند، افراد باسابقه و مورد اعتماد سازمان بودند. به همین خاطر رهبر و همسرش بدون همراهی محافظان در میان اعضا حضور پیدا می‌کردند. آن‌ها به میان جمعیت آمدند و در جایی نشستند و کودکان به نوبت نزد آن‌ها رفتند. من نیز پیش مریم رجوی رفتم. وقتی مرا دید، با لبخندی بزرگ مرا شناخت. هر دوی آن‌ها یونیفورم‌های نظامی سبز رنگ بر تن و اسلحه‌ای کمری داشتند. به‌یاد دارم که مریم رجوی متوجه شد که من به اسلحه‌اش نگاه می‌کنم. او پرسید که آیا می‌خواهم آن را بگیرم و به پدرم بدهم. من جواب دادم: «نه، ممنون، پدرم خودش یک اسلحه دارد» و او خندید.</p>
<p>در آن زمان، مجاهدین اسلحه‌های کلاشینکف خود را در راهروهای خوابگاه‌ها در جاهای مخصوص نگه می‌داشتند. این اعتماد در میان اعضا برایم بسیار جالب بود. البته بعدها این وضعیت با ورود افرادی که سابقاً در جنگ ایران و عراق در طرف ایران بودند و سپس به اسارت عراق درآمده بودند، تغییر کرد.</p>
<p>خاطره‌ای دیگر مربوط به زمانی است که در محل کار مادرم بودم. آن‌ها اسلحه‌های خود را برای نظافت به اتاقی بردند. همه قطعات را جدا کرده و در تشت‌هایی از بنزین و نفت شستشو می‌دادند. خشاب‌ها نیز جداگانه خالی و تمیز می‌شدند.</p>
<p>من به‌یاد دارم که وقتی یک‌بار خشاب مادرم را پر می‌کردم، همش به دنبال گلوله‌هایی با نوک سبز در ظرف پلاستیکی می‌گشتم، یعنی آن‌هایی که می‌توانستند در تاریکی بدرخشند. در ذهن کودکانه‌ام، نمی‌خواستم مادرم در شب گم شود و این کار برایم راهی برای محافظت از او بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>اعضای مجاهدین تا سال 1368، سلاح و تجهیزات انفرادی خود را در آسایشگاه نگهداری می‌کردند. یک اصل در مجاهدین حاکم بود که «مجاهد از سلاح خود جدایی ناپذیر است». بر این اساس، سلاح بخشی از وجود مجاهدین بود و می‌بایست آنرا در کنار خودشان نگه دارند. به همین خاطر، یک جاسلاحی در هر آسایشگاه وجود داشت که نفرات سلاح خود را روی آن قرار می‌دادند و سایر خشاب‌ها نیز در کمد انفرادی قرار داده می‌شد. البته ورود مهمات انفجاری مثل نارنجک و موشک به داخل آسایشگاه ممنوع بود.<br />
از تابستان 68 که سازمان توانست با فریب، تعداد زیادی از اسرای جنگی ایران و عراق را به قرارگاه اشرف منتقل کند، حوادثی بوجود آمد که زمینه‌ساز تغییر در مناسبات مجاهدین شد. درگیری بین چند تن از این افراد که بر روی همدیگر سلاح کشیده بودند، باعث شد که کلیه سلاح‌ها و مهمات به اسلحه‌خانه منتقل شود و درب آن نیز دوقفله شود تا هیچکس به آن دسترسی نداشته باشد. از آن پس، فقط در هنگام تمرین و مأموریت، نیروها مسلح می‌شدند. البته مسائل دیگری هم به مرور بوجود آمد که باعث شد، ضوابط سفت و سخت‌تری بر مناسبات حاکم شود که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 07:26:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68843</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه امیر وفایغمایی یکی از هزاران ایرانی است که دوران کودکی، نوجوانی و گوشه‌ای از جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق از دست داد و با حوادثی تلخ، دردناک و آسیب‌های غیرقابل جبران مواجه گشت. از منظری دیگر: بخشی از زندگی امیر، به‌خاطر جاه‌طلبی رهبران سازمان، در &#8220;کودک‌سربازی&#8221; طی شد و بسیاری از نزدیک‌ترین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مقدمه</h3>
<p>امیر وفایغمایی یکی از هزاران ایرانی است که دوران کودکی، نوجوانی و گوشه‌ای از جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق از دست داد و با حوادثی تلخ، دردناک و آسیب‌های غیرقابل جبران مواجه گشت. از منظری دیگر: بخشی از زندگی امیر، به‌خاطر جاه‌طلبی رهبران سازمان، در &#8220;کودک‌سربازی&#8221; طی شد و بسیاری از نزدیک‌ترین دوستان خود را هم از دست داد. هرچند آسیب‌های روحی ناشی از مغزشویی و زندگی در آن تشکیلات ویرانگر تا امروز او را رها نکرده و همچنان دردهای عمیقی را با خود حمل می‌کند، اما مهم اینجاست که امیر هم توانست (مثل بسیاری دیگر از همراهانش) خود را از اسارت برهاند و با تشکیل خانواده، زندگی جدیدی را آغاز کند و در کنار فرزندانش به آرامش برسد.<br />
امیر که امروز متأهل و دارای دو فرزند است، با نوشتن بخشی از خاطرات‌اش، تلاش کرده است سایر جوانان و نوجوانان ایرانی را از افتادن در چنین دام‌های هولناکی برحذر دارد و تجارب ارزشمند خود را در اختیار آنان قرار دهد تا با افزایش دانش خود، گام‌های زندگی را با هوشیاری بردارند و به بیراهه نروند. خاطرات او، در قسمت‌های متعدد در سایت &#8220;انجمن نجات&#8221; منتشر شده و قابل دسترسی است.</p>
<p>با خواندن خاطرات امیر، وجوه اشتراک و افتراق متعددی بین سرگذشت خودم و امیر دیدم، و این مرا واداشت که در راستای روشنگری و تفهیم بیشتر جوانان هموطن، و همچنین برای اینکه عزیزانی چون امیر و سایر «کودک‌سربازان» رهایی یافته نیز با نگاه عمیق‌تری به مسائل سیاسی، تاریخی و داخلی ایران بنگرند، مطالب او را به‌دلیل اهمیتی که دارد -با ذکر نکاتی تکمیلی که برآمده از تجارب شخصی خودم در سازمان می‌باشد- بازنشر نمایم و امیدوارم مسئولین ذیربط، اینگونه مطالب (خاطرات کودک‌سربازان رجوی) را به صورت نشریات دانشجویی یا دانش‌آموزی در دانشگاه‌ها و مدارس توزیع کنند تا در دسترس هنرجویان قرار گیرد. آگاهی جوانان نسبت به کارکرد جریان‌های سیاسی و مذهبی وابسته به بیگانه &#8220;همچون مجاهدین و سایر فرقه‌ها&#8221;، کمک زیادی در هوشیاری آنان خواهد داشت تا گرفتار شعارهای به‌ظاهر حقوق‌بشری، آزادیخواهانه و عدالتجویانه نشوند. در پاسخ به اینکه چه موضوعاتی باعث شد خاطرات امیر را مورد توجه قرار دهم، به نکات زیر اشاره می‌کنم:</p>
<p>1- هردوی ما از ابتدای نوجوانی (در دو مقطع زمانی مختلف) وارد مناسبات مجاهدین شدیم. هرچند امیر دوران کودکی خود را نیز در حاشیه مناسبات گذرانده بود، اما او نیز همچون خودم از حدود 14 سالگی به تشکیلات ورود کرد.</p>
<p>2- شرایط حضور ما در تشکیلات کاملاً متفاوت بود و از سطح امکانات بسیار متفاوتی برخوردار بودیم که ناشی از یک تبعیض نامحسوس در تشکیلات رجوی بود. امری که با شعار پایه‌ای سازمان مبنی بر نفی تبعیض و طبقات همخوانی نداشت و در ادامه به آن اشاره خواهم کرد. در همین رابطه امیر به دلیل حضور والدینش در سازمان، از شرایط و امکانات ویژه‌ای برخوردار بود که من هیچگاه از آن برخوردار نشده بودم.</p>
<p>3- کودکان و نوجوانانی که مثل من در ابتدای انقلاب به مجاهدین پیوسته بودیم، از همان آغاز ورود، وارد درگیری‌های خیابانی و سیاسی-اجتماعی می‌شدیم و سازمان از ما به‌عنوان ابزاری برای ایجاد تنش‌های اجتماعی و مظلوم‌نمایی استفاده می‌کرد. اما کودکان و نوجوانانی مثل امیر که در ایران به دنیا نیامده بودند و از طریق والدین خود در اروپا، یا آمریکا و عراق به تشکیلات ورود می‌کردند، تا چندین سال، امکانات ویژه داشتند و به آنها سخت گرفته نمی‌شد و در حاشیه نگه‌داری می‌شدند تا مشکلی نداشته باشند. برای مثال آنها از امکانات خوبی برای تحصیل و تغذیه و رفاه برخوردار بودند، اما کسانی چون ما نمی‌بایست به تحصیل در مدرسه یا دانشگاه اهمیت می‌دادیم و هرگاه نیاز سازمان بود، می‌بایست قید آزمون و ادامه درس را بزنیم و مردود شویم.</p>
<p>4- امیر و والدین او، بویژه پدرش را سال‌ها از دور و نزدیک می‌شناختم. پس از فرار از قرارگاه اشرف نیز باز هم برای مدتی هم‌سرنوشت بودیم. یعنی هردو برای یک دوران در اسارت نیروهای آمریکایی قرار داشتیم و با هم زندگی می‌کردیم. من به مدت 4 سال و امیر حدود 1.5 سال در آنجا بودیم.</p>
<div id="attachment_68844" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68844" class="size-full wp-image-68844" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad.jpg" alt="امیر وفایغمایی" width="700" height="292" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad-300x125.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68844" class="wp-caption-text">پدر و مادر امیر وفایغمایی</p></div>
<p>5- نه تنها در تشکیلات مجاهدین، بلکه در اسارتگاه آمریکایی‌ها هم امیر از امکاناتی برخوردار بود که امثال من در اختیار نداشتیم. چون امیر تابعیت فرانسوی داشت و پدرش هم شهروند آن کشور بود (ضمن اینکه زوج رجوی هم از هیاهوی رسانه‌ای پدرش ترس داشتند و تلاش می‌کردند مشکلی برای امیر بوجود نیاید). آمریکایی‌ها با کسانی مثل من که در بیرون مناسبات حامی موثری نداشتیم و فقط دارای هویت ایرانی بودیم و در داخل نیز کسی از ما پشتیبانی سیاسی نمی‌کرد، براحتی هر کاری می‌کردند اما مراقب بودند به افرادی که تابعیت اروپایی یا کانادایی دارند سختگیری خاصی (تا زمانی که مشکلی ایجاد نکنند) نداشته باشند.</p>
<p>همه این موارد باعث شد که توجه ویژه‌ای به خاطرات امیر داشته باشم و به این فکر بیفتم که مطالب او را با شرح مختصری از خاطرات و تجربیات خودم ادغام نمایم تا هموطنان و بویژه جوانان را از چند زاویه مختلف به اشراف بیشتر برسانم و در کنار آن، در حد امکان، نگاه امیر و سایر «کودک سربازان» را نسبت به فرهنگ کشورمان و جامعه ایران و مسائل داخلی و همچنین تبلیغات سوء رسانه‌های غربی (که ده‌ها سال در جنگ روایت‌ها و جنگ شناختی، نگاه جوانان را به گونه‌ای که خود می‌خواستند تغییر داده‌اند)، به سوی آنچه که خود به تجربه دریافته‌ام، سمت و سو دهم تا مسائل کشورشان را واقع‌بینانه‌تر تجزیه و تحلیل و یا تبیین کنند.</p>
<h3>متولد پاریس</h3>
<p>امیر داستان خود را از سفر پدر و مادرش (اسماعیل وفایغمایی و اکرم حبیب‌خانی) به فرانسه در سال 1362 آغاز می‌کند. والدینی که عضو سازمان مجاهدین خلق بودند و پس از خروج از ایران به اروپا می‌روند و در حومه شهر پاریس و در منطقه اونی «osny» ساکن می‌شوند. خانه محل سکونت آنها یکی از پایگاه‌های شهری سازمان در فرانسه به نام «پایگاه باقری» بود که برای اسکان خانواده‌ها و دفتر در نظر گرفته شده بود. پدر و مادر امیر در سال‌های 1362 و 1363 در این پایگاه مستقر بودند.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(سازمان مجاهدین در کشورهای مختلف مثل دوبی، پاکستان، ترکیه، هند و یا کشورهای غربی، دارای پایگاه‌های متعددی بود که از آنها به‌عنوان &#8220;دفتر، آشپزخانه، سرپل، خوابگاه و یا محل جاسوسی&#8221; استفاده می‌شد. از این دست پایگاه‌ها در برخی از شهرهای عراق همچون سلیمانیه، کرکوک و بغداد نیز به وفور یافت می‌شد که کاربرد‌های مختلفی داشتند).</p>
<h3>امیر در ابتدای خاطرات خود با عنوان &#8220;متولد پاریس &#8211; با رضایت سازمان&#8221; می‌گوید:</h3>
<p>به گفته پدرم، والدین قبل از تصمیم برای بچه‌دار شدن باید از سازمان اجازه می‌گرفتند، زیرا همه چیز باید از طرف بالاترین مقامات تأیید می‌شد. به همین دلیل بسیاری از فرزندان مجاهدین دقیقاً در پاریس به دنیا آمدند. خاطرات من از آن دوران بسیار پراکنده است. یادم می‌آید که به یک ویلای بزرگ‌تر نقل مکان کردیم و خانه را با خانواده ای ایرانی که هوادار مجاهدین بودند، شریک شدیم. آن‌ها برخلاف والدین من، عضو رسمی سازمان نبودند، اما در آن زمان از حامیان نزدیک مجاهدین بودند و تقریباً به‌طور تمام‌وقت برای سازمان کار می‌کردند. همچنین به یاد دارم که پدرم یک موتور سیاه‌رنگ داشت و گاهی مرا با خود می‌برد که بسیار لذت‌بخش بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(در تشکیلات مجاهدین، عاشق شدن و ازدواج کردن یک امر شخصی محسوب نمی‌شد. البته تا قبل از ورود مجاهدین به فاز نظامی و تروریستی، مشکل جدی در این زمینه وجود نداشت و هواداران سازمان هیچ منع خاصی نداشتند، هرچند اعضا می‌بایستی طبق قواعد سازمانی ازدواج می‌کردند. اما پس از اعلام جنگ مسلحانه از سوی مسعود رجوی -بویژه پس از تأسیس انبوه پایگاه و مقر نظامی در عراق و سایر کشورهای غربی و عربی- تشکیلات مجاهدین به گونه‌ای تغییر یافت که هیچ عضو و یا هوادار حرفه‌ای اجازه نداشتند اقدام به ازدواج شخصی نمایند و می‌بایست از سوی تشکیلات مجوز می‌گرفتند. یعنی سازمان برای آنها مشخص می‌کرد که با چه کسی و چه زمانی ازدواج کنند. البته پس از انقلاب ایدئولوژیک و به‌طور اخص پس از قرار گرفتن مریم در جایگاه مسئول اولی سازمان، هرگونه ازدواجی برای مجاهدین ممنوع شد و همه اعضای متأهل نیز می‌بایستی از همسران خود طلاق بگیرند که بحث آن مجزاست، اما تا قبل از 26 مهرماه 1368 که مباحث انقلاب ایدئولوژیک همگانی نشده بود، ازدواج‌های تشکیلاتی ادامه داشت و افراد می‌توانستند درخواست ازدواج خود را به سازمان ارائه دهند و اگر صلاحیت آنها مورد تأیید بود، برای وی یک همسر انتخاب می‌کردند. اما آنها هم پس از ازدواج اجازه فرزندآوری نداشتند و این کار در تشکیلات ممنوع بود. ضمن اینکه زوجین فقط روزهای جمعه می‌توانستند همدیگر را ببینند و با هم باشند.</p>
<p>توضیحاتی که دادم مربوط به داخل مناسبات مجاهدین در عراق بود. آنچه امیر شرح داده، وضعیتی بود که هواداران حرفه‌ای –تمام وقت- در خارج عراق از آن برخوردار بودند. یعنی در آنجا زوجین اگر خواهان فرزند بودند، می‌بایست از سازمان اجازه می‌گرفتند و اگر مجوز صادر می‌شد، صاحب فرزند می‌شدند. همانطور که اشاره کردم، اعضای سازمان از این قانون مستثنی بودند. یعنی کسی که به عضویت سازمان درمی‌آمد، می‌بایست برای همیشه فکر فرزندآوری را از سر بیرون کند. پس از جاری شدن انقلاب ایدئولوژیک مریم در داخل مناسبات –پاییز 68- همین مجوز هم لغو شد و از آن پس، زوجین فقط حق طلاق داشتند و پس از جنگ کویت، همه والدین وادار به جدایی از فرزندان خود شدند که داستان تلخ دیگری است.)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>ادامه خاطرات امیر:</strong> یکی دیگر از خاطراتم از آن دوران مربوط به اعتصاب غذای بزرگی است که مجاهدین در پاریس برگزار کردند. آن‌قدر کوچک بودم که نمی‌دانستم هدف از این اعتصاب غذا چیست. تنها می‌دانستم که اعضای مجاهدین، که ما آن‌ها را «عمو» و «خاله» صدا می‌کردیم و والدینم نیز شامل آن‌ها بودند، غذا نمی‌خوردند. برایم عجیب بود، اما آن را نوعی بازی جالب تصور می‌کردم.</p>
<p>بعدها فهمیدم که اعتصاب غذا به این دلیل است که دولت فرانسه&#8230; گروهی از اعضا و هواداران مجاهدین را به کشور گابن در آفریقا تبعید کرده تا آن‌ها را به ایران بازگرداند. یکی از این افراد، پدر خانواده‌ای بود که ما با آن‌ها هم‌خانه بودیم. اعتصاب‌کنندگان تشکیلات مجاهدین و هوادارانشان در شهر (پاریس) جمع شده بودند و در کنار آن‌ها چندین کاروان (خودرو) و ون وجود داشت که می‌توانستند در آن‌ها استراحت کنند. یادم می‌آید مادرم یک‌بار مرا به یکی از این ون‌ها برد و گفت که قرار است یواشکی چند حبه قند بخوریم. او با چهره‌ای شیطنت‌آمیز این را گفت و من از این کار بسیار خوشم آمد. در اواخر اعتصاب غذا، مادرم بیهوش شد و بسیاری از اعتصاب‌کنندگان به وضعیتی بسیار وخیم رسیده بودند، به‌طوری که دولت فرانسه مجبور شد تسلیم شود و افراد تبعیدی را بازگرداند. این اتفاق به‌عنوان یک پیروزی بزرگ برای مجاهدین محسوب شد.</p>
<p>من تا حدود سه یا سه‌ونیم سالگی در پاریس ماندم. در این مدت، مانند سایر کودکان مجاهدین، تنها در خانه‌ها و دفاتر سازمان بودم، جایی که همیشه عکس‌های رهبر سازمان و همسرش مریم روی دیوارها یا روی میزهای اداری قاب شده بود. در عکس‌هایی که از آن دوران دارم، مانند عکسی که در آن وانمود می‌کنم با یک کیبورد موسیقی می‌زنم، تصویر مراسم عقد رهبر سازمان با همسر جدیدش، مریم، در منطقه اوور پاریس دیده می‌شود. مریم بعدها به‌عنوان رهبر دوم در کنار مسعود منصوب شد. از همان زمان، تصویر رهبر و همسرش جایگاهی مقدس در ذهن ما پیدا کرده بود. می‌توان گفت ما مانند یک خانواده بزرگ از اعضا و کودکان بودیم که رهبر و همسرش را به‌عنوان پدر و مادر معنوی خود می‌دیدیم. این نگاه مقدس و اطمینان‌بخش به رهبر، تأثیر عمیقی بر تصمیمات آینده ما گذاشت.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>دولت فرانسه در سال 1366 به‌خاطر رقابت‌های سیاسی -بین فرانسوا میتران از حزب سوسیالیست و ژاک شیراک از حزب جمهوریخواه-، تعدادی از اعضا و هواداران مجاهدین را از پاریس به گابون در آفریقا تبعید کرد که مقدمه‌ای بود برای اعتصاب غذای 100 نفره مجاهدین در گابون، فرانسه و انگلیس که در نهایت ژاک شیراک را وادار به عقب‌نشینی کرد و تبعیدی‌ها به فرانسه و انگلیس بازگشتند.</p>
<p>البته برخلاف آنچه امیر اشاره دارد، فرانسه قصدی برای استرداد آنها به ایران نداشت و مجاهدین بخاطر تبلیغات حقوق‌بشری و رسانه‌ای این قضیه را مطرح کرده بودند. فکر می‌کنم تبعیدی‌ها 10 یا 12 نفر بودند که 2 تن آنها بلافاصله به انگلیس بازگردانیده شدند چون تابعیت انگلیسی داشتند و بقیه تا لحظه عقب‌نشینی دولت فرانسه، میهمان رئیس جمهور گابون بودند. اعتصاب غذای مجاهدین، زمینه‌ساز تبلیغات گسترده رسانه‌ای شد که اساساً برآمده از رقابت حزبی بود اما مجاهدین از آن استفاده تبلیغی کردند. اعتصاب حدود 40 روز طول کشید و در آخرین روزها که حال تعدادی از مجاهدین وخیم شد، دولت فرانسه عقب‌نشینی کرد. همراهی همسر میتران با مجاهدین، نقش زیادی در این حرکت سیاسی داشت.</p>
<p>لازم به یادآوری است که آشنایی و نزدیکی فرانسوا میتران با مسعود رجوی، به قبل از انقلاب برمی‌گردد که مسعود در زندان حکم اعدام گرفته بود، اما با وساطت برادرانش که تابعیت فرانسوی داشتند، بویژه کاظم رجوی که کارمند ساواک در اروپا بود، فرانسوا میتران نیز پادرمیانی کرد و حکم اعدام وی به حبس ابد تنزل یافت. پس از انقلاب این نزدیکی ادامه داشت و آنگونه که گفته می‌شود، مسعود چند ماه قبل از شروع فاز نظامی مجاهدین و کلید زدن فعالیت تروریستی، به فرانسه رفته و با نهادهای امنیتی این کشور زدوبند داشته‌ است.</p>
<p>چندی پس از پایان هیاهوی سیاسی در فرانسه، همه تبعیدشدگان به عراق منتقل شدند که سرنوشت مختلفی برایشان رقم خورد. برای نمونه «میترا آریافر» در عملیات فروغ جاویدان کشته شد. و یا «سعید اسدی طاری» که مسئولیت اکیپ تبعیدی را برعهده داشت، در عملیات فروغ جاویدان فرمانده گردان پیاده شد و پس از عملیات در جایگاه معاون لشگر قرار گرفت، اما پس از شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک از سازمان جدا شد و دیگر هیچگاه او را ندیدم. برخی دیگر از بازماندگان نیز همچنان در آلبانی حضور دارند و یا جدا شدند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>باید به اوکراینی‌ها در مورد گردهمایی مجاهدین خلق در پاریس هشدار داد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68838</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68838?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 13 Jun 2026 10:18:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین تبلیغاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین و وارونه نمایی حقایق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68838</guid>

					<description><![CDATA[<p>در طول چند سال گذشته، بسیاری از اوکراینی‌های ساکن در سراسر اروپا برای شرکت در گردهمایی‌های مجاهدین خلق در شهرهای اروپایی مانند پاریس یا برلین دعوت شده‌اند. برگزارکنندگان ادعا می‌کنند که هدف از این رویداد حمایت از دموکراسی، حقوق زنان، آزادی و رهایی مردم ایران است. آنها اغلب با نام‌های مختلف و سازمان‌های پوششی که [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68838">باید به اوکراینی‌ها در مورد گردهمایی مجاهدین خلق در پاریس هشدار داد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در طول چند سال گذشته، بسیاری از اوکراینی‌های ساکن در سراسر اروپا برای شرکت در گردهمایی‌های مجاهدین خلق در شهرهای اروپایی مانند پاریس یا برلین دعوت شده‌اند. برگزارکنندگان ادعا می‌کنند که هدف از این رویداد حمایت از دموکراسی، حقوق زنان، آزادی و رهایی مردم ایران است. آنها اغلب با نام‌های مختلف و سازمان‌های پوششی که ادعا می‌کنند نماینده مردم ایران هستند، به افراد نزدیک می‌شوند، اما در واقعیت، همه این گروه‌ها با سازمان مجاهدین خلق مرتبط هستند.</p>
<p>حضور پناهندگان اوکراینی در تجمعات سازماندهی شده توسط مجاهدین خلق، موضوع تحقیقات چندین رسانه بین‌المللی، از جمله اشپیگل و گاردین، بوده است. تجزیه و تحلیل این پدیده مستلزم بررسی اهداف تاکتیکی این سازمان و آسیب‌پذیری‌های جمعیت پناهندگان است.</p>
<h3>انگیزه‌های تاکتیکی برای مجاهدین خلق</h3>
<p>از منظر تحلیلی، جذب افرادی که از نظر ایدئولوژیکی به مجاهدین خلق وابسته نیستند برای شرکت در رویدادهای آنها، چندین هدف استراتژیک را دنبال می‌کند:</p>
<p>ایجاد محبوبیت: مجاهدین خلق با چالش دیرینه‌ای در مورد پایگاه حمایتی داخلی خود در داخل ایران روبرو هستند. آنها با جذب شرکت‌کنندگان، تصویر بصری یک جنبش بزرگ، متنوع و بین‌المللی را ایجاد می‌کنند که برای حفظ ارتباط سیاسی آنها در بین سیاست‌گذاران غربی ضروری است.</p>
<p>ظاهر و مشروعیت: تجمعات بزرگ و پرجمعیت، محتوای تصویری و ویدیویی با کیفیت بالا را برای ماشین تبلیغاتی این گروه فراهم می‌کند. این امر ممکن است به ایجاد تصویری از &#8220;دولت در انتظار ایران&#8221; که از حمایت گسترده مردمی برخوردار است، کمک می‌کند.</p>
<p>شبکه‌سازی: مجاهدین خلق با ظاهر شدن به عنوان رهبر یک ائتلاف چندملیتی از حامیان، قصد دارد توجه سیاستمداران و رسانه‌های اروپایی را که ممکن است از واقعیت جمعیت اجاره ای گردهمایی‌ها آگاه نباشند، به خود جلب کند.</p>
<h3>چرا پناهندگان اوکراینی شرکت می‌کنند؟</h3>
<p>تحلیلگران عموماً مشارکت پناهندگان را نه به عنوان نشانه‌ای از همسویی ایدئولوژیک، بلکه به عنوان یکی از تاکتیک‌های تبلیغاتی مجاهدین خلق می‌بینند:</p>
<p>مشوق‌های اقتصادی: برای پناهندگانی که در شرایط نامساعد زندگی می‌کنند، ارائه حمل و نقل رایگان، غذا و گاهی اوقات کمک‌های مالی اندک، تسکینی ملموس، هرچند موقت، فراهم می‌کند.</p>
<p>اقتصاد اعتراضات: استخدام‌کنندگان اغلب مراکز اسکان پناهندگان را هدف قرار می‌دهند و این رویدادها را به عنوان تجمعات &#8220;طرفدار دموکراسی&#8221; یا صرفاً به عنوان فرصتی برای یک سفر یک روزه رایگان به شهرهای بزرگ مانند پاریس یا برلین معرفی می‌کنند. طبق گزارش‌ها، بسیاری از شرکت‌کنندگان اطلاعات کمی در مورد تاریخ، ایدئولوژی یا اهداف سیاسی خاص مجاهدین خلق دارند یا اصلاً هیچ اطلاعی ندارند.</p>
<p>کمبود آگاهی: به دلیل موانع زبانی و ورود اخیر به یک کشور جدید، بسیاری از پناهندگان اوکراینی ممکن است از بدنامی مجاهدین خلق و سوابق تروریستی آن، بی‌اطلاع باشند و این رویداد را به عنوان یک تظاهرات عمومی حقوق بشری چنان که تبلیغات مجاهدین خلق برایشان جا انداخته است، تلقی کنند.</p>
<h3>پیامدهای اخلاقی و سیاسی</h3>
<p>اجاره کردن جمعیت برای گردهمایی های مجاهدین خلق از چندین زاویه مورد انتقاد قرار گرفته است:</p>
<p>سوءاستفاده از آسیب‌پذیری: ناظران حقوق بشر خاطرنشان کرده‌اند که استفاده از پناهندگان به عنوان &#8220;جمعیت اجاره‌ای&#8221; و سوء استفاده از بی‌ثباتی اقتصادی آنها برای پیشبرد یک دستور کار سیاسی، کاری غیر اخلاقی است.<br />
اطلاعات نادرست: مجاهدین خلق با معرفی این جمعیت به عنوان حامیان ارگانیک، روایتی فریبنده برای عموم مردم و چهره‌های سیاسی غربی ایجاد می‌کند که به طور بالقوه بر تصمیمات سیاسی بر اساس معیارهای اغراق‌آمیز حمایت تأثیر می‌گذارد.</p>
<p>آسیب به اعتبار: انتشار گزارش‌های تحقیقاتی و روایت های شرکت کنندگان در تظاهرات که جزئیات نمایش تبلیغاتی مجاهدین خلق را شرح می‌دهند، این گروه را بیش از پیش در میان ایرانیان منزوی کرده است.</p>
<p>امسال، مجاهدین خلق بار دیگر در تاریخ ۲۰ ژوئن ۲۰۲۶ رویدادی با عنوان &#8220;تظاهرات بزرگ ایران آزاد در پاریس&#8221; برگزار می‌کند. بیستم ژوئن مصادف با سی خرداد، سالگرد آغاز جنگ مسلحانه مجاهدین خلق علیه حکومت ایران بیش از چهار دهه پیش است که اکنون بهانه تظاهراتی برای &#8220;آزادی ایران&#8221; شده است! چنان که گفته شد، به دلیل عدم محبوبیت این گروه در میان ایرانیان خارج از کشور، مجاهدین خلق اغلب افراد غیرایرانی، از جمله پناهندگان و اتباع خارجی مانند اوکراینی‌ها و سوری‌ها را برای شرکت در تجمعات استخدام می‌کند تا نمایشی از حمایت گسترده ایرانیان ایجاد کند.</p>
<p>کارشناسان شرکت پناهندگان اوکراینی در تجمعات مجاهدین خلق را به عنوان یک مانور لجستیکی و نه یک جنبش سیاسی تفسیر می‌کنند. این امر به مجاهدین خلق اجازه می‌دهد تا در حالی که از نیازهای مادی فوری آوارگان سوءاستفاده می‌کند، تصویری از حمایت گسترده را حفظ کند. بنابراین، اهمیت تمایز بین تصویر برساخته یک گروه تروریستی از &#8220;حمایت مردمی&#8221; و پایگاه مردمی واقعی که در اختیار دارد روشن می‌شود. فعالان رسانه‌ای و کنشگران حقوق بشر باید در جهت آگاه سازی پناهندگان ساکن اروپا اقداماتی انجام دهند که مجاهدین خلق موفق به استفاده ابزاری از این افراد نشود.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68838">باید به اوکراینی‌ها در مورد گردهمایی مجاهدین خلق در پاریس هشدار داد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68838/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حضور مجاهدین خلق، جنجالی دیگر در جایگاه ژئوپولیتیک آلبانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68827</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68827?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Jun 2026 10:37:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت فرقه مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[آلبانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68827</guid>

					<description><![CDATA[<p>در چند روز گذشته به دلیل اعتراضات گسترده در پایتخت آلبانی، تیرانا، علیه طرح توسعه &#8220;جزیره سازان&#8221;، این کشور مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفته است. جزیره سازان یک محیط تالابی بکر است که پرندگان مهاجر در آن رشد می‌کنند. معترضان آلبانیایی، قانونی بودن و شفافیت این پروژه و تصمیمات دولتی مربوط به آن را به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68827">حضور مجاهدین خلق، جنجالی دیگر در جایگاه ژئوپولیتیک آلبانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در چند روز گذشته به دلیل اعتراضات گسترده در پایتخت آلبانی، تیرانا، علیه طرح توسعه &#8220;جزیره سازان&#8221;، این کشور مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفته است. جزیره سازان یک محیط تالابی بکر است که پرندگان مهاجر در آن رشد می‌کنند. معترضان آلبانیایی، قانونی بودن و شفافیت این پروژه و تصمیمات دولتی مربوط به آن را به چالش کشیده‌اند. با توجه به اینکه این طرح توسعه به شرکت‌های تحت کنترل جارد کوشنر، داماد دونالد ترامپ، مربوط می‌شود، اعتراضات برجسته‌تر شده‌اند.</p>
<p>جزیره سازان، از نظر زیست‌محیطی به دلیل مسیر مهاجرت پرندگان و حیات وحش دریایی مانند لاک‌پشت‌های دریایی منطقه‌ای حساس شناخته می‌شود. گروه‌های زیست‌محیطی هشدار می‌دهند که بولدوزرها و بیل‌های مکانیکی پیش از اعتراضات، پاکسازی شن و ماسه، جنگل‌های کاج و زیستگاه‌های ساحلی را آغاز کرده‌اند. تصمیم دولت در سال ۲۰۲۴ مبنی بر اعطای وضعیت &#8220;سرمایه‌گذار استراتژیک&#8221; به شرکت وابسته به کوشنر (Affinity Partners) امکان تصویب سریع، دور زدن مناقصه رقابتی استاندارد و مجوزهای کاربری زمین را فراهم کرد. منتقدان معتقدند که این امر عملاً موانع قانونی معمول را دور زده است.</p>
<p>ادی راما، نخست وزیر آلبانی، از این پروژه به عنوان یک سرمایه‌گذاری استراتژیک که می‌تواند کشورش را به یک مقصد برتر گردشگری مدیترانه تبدیل کند، دفاع کرده است. او حتی در یک موضع گیری عجیب ایران را مسئول به راه افتادن اعتراضات در کشورش دانسته است. در واکنش به این اتهام زنی، سخنگوی وزارت امورخارجه ایران، اسماعیل بقایی خطاب به راما گفت: &#8221; بهتر است برای درک و شعور مردم خود، به‌عنوان یک ملت با فرهنگ و دارای تاریخ غنی، احترام قائل باشید. آنها آنقدر زیرک و فهیم هستند که راست را از ناراست تشخیص دهند. اگر می‌خواهید حاکمیت ملی خود را بفروشید، به خودتان مربوط است. نیازی نیست به ما توضیح بدهید.&#8221;</p>
<p>اما دفتر دادستانی ویژه آلبانی علیه فساد و جرایم سازمان‌یافته (SPAK) تحقیقاتی را در مورد تصمیمات اتخاذ شده در سال ۲۰۲۴ که وضعیت قانونی زمین در منطقه ویوسا-نارتا و اطراف سازان را تغییر داده است، آغاز کرده است. مقامات اسپاک در حال بررسی این موضوع هستند که آیا مناطق حفاظت‌شده به‌طور خاص برای فعال کردن پروژه مرتبط با کوشنر طبقه‌بندی مجدد شده‌اند یا خیر.</p>
<p>نشریه استرالیای کانبرا دیلی (Canberra Daily) به بررسی جایگاه تاریخی آلبانی در منطقه بالکان و تلاش ابرقدرت‌ها برای نفوذ در این منطقه پرداخته است. نویسندگان این مقاله تحقیقی، دیجان هینیک و گابریل موئنز، میزبانی آلبانی از سازمان مجاهدین خلق را یکی دیگر از چالش‌های آلبانی در جریان‌های ژئوپولیتیکی برشمرده‌اند. در بخشی از این مقاله آمده است:</p>
<p><strong>مسلم است که جنجال پیرامون توسعه پیشنهادی جزیره سازان توسط نهادهای مرتبط با جارد کوشنر، توجه مجددی را به جایگاه دیرینه آلبانی در تقاطع سیاست منطقه‌ای، نفوذ خارجی و منافع استراتژیک جهانی جلب کرده است. در واقع، اگرچه اختلاف فعلی ریشه در نگرانی‌های زیست‌محیطی، حقوقی و حاکمیتی دارد، اما با وقایع قبلی در تاریخ سیاسی بالکان، از جمله پروژه توسعه مرتبط با کوشنر که اخیراً در صربستان لغو شد، مأموریت اکتشافی صهیونیستی در سال ۱۹۳۵ به آلبانی و نقش اخیر آلبانی در میزبانی از مجاهدین خلق، یک گروه مخالف ایرانی، نیز طنین‌انداز است. روی هم رفته، این وقایع نشان می‌دهد که چگونه جغرافیا و جهت‌گیری سیاسی آلبانی بارها آن را در جریان‌های ژئوپلیتیکی وسیع‌تری قرار داده است.</strong></p>
<p><strong>جنجال آلبانیایی‌ها شباهت زیادی به رویدادهای صربستان دارد، جایی که دولت اخیراً توسعه املاک و مستغلات مرتبط با کوشنر را در ستاد نظامی سابق یوگسلاوی در بلگراد می‌شد، لغو کرد. مخالفت عمومی در صربستان بر نگرانی‌ها در مورد مذاکرات غیرشفاف، ارزیابی املاک دولتی و پیامدهای نمادین انتقال املاک مهم تاریخی به سرمایه‌گذاران خارجی سیاسی متمرکز بود. جرقه اصلی که اعتراض عمومی علیه املاک و مستغلات مرتبط با کوشنر را شعله‌ور کرد، این واقعیت بود که ستاد نظامی یوگسلاوی دو بار توسط نیروی هوایی ایالات متحده در طول لشکرکشی ناتو در سال 1999 بمباران شد و سرمایه‌گذار آمریکایی، به طرز طعنه‌آمیزی، قول داد که برای افرادی که در بمباران ساختمان‌ها جان باختند، یادبودی بسازد.</strong></p>
<p><strong>تحلیلگران سیاسی استدلال کرده‌اند که تغییر موضع دولت صربستان، ترکیبی از فشار عمومی، عدم قطعیت قانونی و ریسک سیاسی را نشان می‌دهد، به ویژه با توجه به حساسیت کمپین غیرقانونی ناتو در سال 1999. از آن زمان، گروه‌های جامعه مدنی آلبانی به پرونده صربستان به عنوان مدرکی مبنی بر اینکه چنین توافق‌هایی می‌توانند در صورت عملکرد مؤثر سازوکارهای پاسخگویی نهادی متوقف شوند، استناد کرده‌اند.</strong></p>
<p><strong>شباهت‌های بین این دو پرونده، الگویی از بی‌اعتمادی عمومی، نگرانی‌های زیست‌محیطی و حساسیت سیاسی پیرامون پروژه‌های بزرگ خارجی مرتبط با چهره‌های بانفوذ سیاسی را آشکار می‌کند.</strong></p>
<p><strong>در حالی که این توسعه صرفاً یک پروژه تجاری است که با انگیزه‌های سیاسی و با انگیزه‌های سودجویانه هدایت می‌شود، بحث جزیره سازان، علاقه علمی به یک دوره کمتر شناخته شده از تاریخ بین دو جنگ جهانی را احیا کرده است: مأموریت اکتشافی صهیونیست‌ها در آلبانی در سال ۱۹۳۵. در این دوره، رهبران صهیونیست، که با محدودیت‌های بریتانیا در فلسطین تحت قیمومیت مواجه بودند، چندین مکان جایگزین برای اسکان احتمالی یهودیان را بررسی کردند. تساهل مذهبی، تراکم کم جمعیت و دسترسی به مدیترانه، آلبانی را به کاندیدای جذابی برای اسکان مجدد تبدیل کرد. اگرچه این پیشنهاد هرگز فراتر از بحث‌های اولیه پیش نرفت، اما نقش بعدی آلبانی را در طول هولوکاست، زمانی که این کشور به تنها سرزمین اشغالی نازی‌ها در اروپا تبدیل شد که جمعیت یهودیان در آن به دلیل پایبندی گسترده به قانون &#8220;بسا&#8221;(besa) آلبانی افزایش یافت، پیش‌بینی کرد. قانون آلبانیایی &#8220;بسا&#8221;، یک اخلاق عرفی برای آبرو و حفاظت، نقش مهمی در ترغیب خانواده‌های مسلمان و مسیحی به پناه دادن به پناهندگان یهودی ایفا کرد. این میراث به روایتی اساسی در روابط مدرن آلبانی و اسرائیل تبدیل شده است که اغلب توسط هر دو دولت به عنوان گواهی بر یک قرابت اخلاقی ریشه‌دار تاریخی مورد استناد قرار می‌گیرد. گفتمان دیپلماتیک معاصر آلبانی و اسرائیل اغلب از این میراث تاریخی یاد می‌کند و آن را به عنوان گواهی بر همدلی دیرینه بین دو ملت مطرح می‌کند.</strong></p>
<p><strong>دفاع نخست وزیر از پروژه سازان با این استدلال که این پروژه منافع بلندمدتی برای بخش گردشگری آلبانی دارد، نشانه‌ای از تأثیر ملاحظات سیاسی خارجی بر تصمیمات سیاست داخلی است. به عنوان مثال، پذیرش مجاهدین خلق، یک سازمان مخالف ایرانی که در ابتدا از ایران و سپس از عراق تبعید شده بود، توسط آلبانی، بُعد آموزنده‌ای به موقعیت ژئوپلیتیکی این کشور می‌افزاید. حضور مجاهدین خلق، با توجه به تاریخچه بحث‌برانگیز آن و شناخته شدن این گروه به عنوان یک گروه افراطی توسط دولت ایران، موضوع بحث و جدل بوده است. میزبانی از مجاهدین خلق، آلبانی را در مرکز یک مثلث ژئوپلیتیکی حساس شامل ایران، ایالات متحده و اسرائیل قرار داده است. تصمیم آلبانی منعکس کننده استراتژی گسترده‌تر آن برای همسویی با منافع امنیتی غرب، به ویژه در دوره پس از ۲۰۱۴ است.</strong></p>
<p><strong>تلاقی این وقایع، مناقشه جزیره سازان، مأموریت صهیونیستی در سال ۱۹۳۵ و حضور مجاهدین خلق، یک مضمون تکرارشونده در تاریخ سیاسی آلبانی را برجسته می‌کند: موقعیت استراتژیک این کشور بارها آن را به مکانی برای منافع خارجی، آزمایش‌های ژئوپلیتیکی و حاکمیت مورد مناقشه تبدیل کرده است.</strong></p>
<p><strong>در حالی که بازیگران و شرایط خاص در طول دهه‌ها متفاوت هستند، روندهای اصلی همچنان ثابت هستند. انتخاب‌های سیاسی آلبانی، چه در مورد استفاده از زمین، سرمایه‌گذاری خارجی یا مشارکت‌های امنیتی، توسط تعامل بین ساختارهای حاکمیتی داخلی و فشارهای گسترده‌تر بین‌المللی شکل می‌گیرند. بنابراین، نتیجه جنجال جزیره سازان نه تنها سرنوشت یک پروژه توسعه واحد را تعیین می‌کند، بلکه نشان می‌دهد که چگونه آلبانی در چشم‌انداز پیچیده ژئوپلیتیکی قرن بیست و یکم حرکت می‌کند.</strong></p>
<p><strong>اما پیام اصلی که باید از این جنجال برداشت کرد این است که گاهی اوقات طمع شرکت‌ها حتی بر نیات سیاسی خیرخواهانه نیز غلبه می‌کند. در واقع، پروژه سازان صحت گفته مهاتما گاندی را ثابت می‌کند که &#8220;زمین، برای برآوردن نیازهای هر انسان به اندازه کافی فراهم می‌کند، اما برای طمع هر انسان، نه.&#8221;</strong></p>
<p>بدین ترتیب، به نظر می‌رسد که ادعاهای نخست وزیر آلبانی درباره آنچه نقش ایران در شکل گیری اعتراضات می‌نامد، بیش از همه فرافکنی تصمیم‌گیری‌های غیر شفاف دولتش است. تصمیماتی که مبتنی بر سرسپردگی به اسراییل و آمریکا، تن دادن به امپریالیسم به طمع پول به هر قیمتی، در پناه فرهنگ انسان دوستی مردمش است. فراموش نکنیم که اسکان تشکیلات چندهزارنفره مجاهدین خلق با وجود سوابق تروریستی و فرقه‌ای آن، در قلب کشور آلبانی، در حالی که عراق دستور اخراج آنها را داده بود و هیچ کشوری حاضر به پذیرش آن نبود، زیر عنوان &#8220;اسکان انسان دوستانه&#8221; انجام شد.</p>
<p>با توجه به فعالیت‌های مستمر مجاهدین خلق در تلاش برای بی ثبات کردن حکومت ایران و نقش اثبات شده آن در بروز خشونت در اعتراضات ایران از طریق فعالیت در فضای مجازی، تحولات منفی در روابط ایران و آلبانی لاجرم به نظر می‌رسد. کنش و واکنش میان هکرها و ارتش سایبری رجوی و حکومت ایران، پیامد تصمیمات حریصانه و ریاکارانه دولتمردان آلبانی است.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68827">حضور مجاهدین خلق، جنجالی دیگر در جایگاه ژئوپولیتیک آلبانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68827/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آیا اعتراضات در آلبانی به حضور جنجالی مجاهدین نیز بسط خواهد یافت؟</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68802</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68802?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 09:59:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت فرقه مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68802</guid>

					<description><![CDATA[<p>هزاران شهروند آلبانیایی در اعتراض به ساخت یک تفرجگاه ساحلی لوکس مرتبط با جرد کوشنر، داماد دونالد ترامپ، به خیابان‌های تیرانا آمدند. این اعتراضات در درجه اول مربوط به نگرانی‌های زیست‌محیطی، مالکیت زمین، شفافیت، پاسخگویی و اولویت دادن به سرمایه‌گذاران خارجی مرتبط با خانواده ترامپ است. بسیاری از معترضان از شعارهایی مانند &#8220;آلبانی فروشی نیست&#8221; [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68802">آیا اعتراضات در آلبانی به حضور جنجالی مجاهدین نیز بسط خواهد یافت؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>هزاران شهروند آلبانیایی در اعتراض به ساخت یک تفرجگاه ساحلی لوکس مرتبط با جرد کوشنر، داماد دونالد ترامپ، به خیابان‌های تیرانا آمدند.</p>
<p>این اعتراضات در درجه اول مربوط به نگرانی‌های زیست‌محیطی، مالکیت زمین، شفافیت، پاسخگویی و اولویت دادن به سرمایه‌گذاران خارجی مرتبط با خانواده ترامپ است. بسیاری از معترضان از شعارهایی مانند &#8220;آلبانی فروشی نیست&#8221; استفاده می‌کنند و از آنچه که آن را تصمیم‌گیری مبهم دولت می‌دانند، انتقاد می‌کنند.</p>
<p>با این حال، ادی راما، نخست وزیر آلبانی، روز جمعه دولت ایران را به دامن زدن به تجمعات جاری در تیرانا متهم کرد. او ادعا می‌کند که ایران پشت اعتراضات علیه تفرجگاه کوشنر است.</p>
<div id="attachment_68803" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68803" class="wp-image-68803" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Albania-protests-202606.jpg" alt="اعتراضات در آلبانی " width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Albania-protests-202606.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Albania-protests-202606-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Albania-protests-202606-768x432.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68803" class="wp-caption-text">اعتراضات در آلبانی</p></div>
<p>در سالهای اخیر، همسویی نزدیک آلبانی با ترجیحات سیاسی ایالات متحده، به ویژه در مورد میزبانی مجاهدین خلق (MEK)، به تغییر قابل توجه موضع تهران در قبال تیرانا انجامیده است. این روند، شکست دیپلماتیک را تسریع کرد و به حملات سایبری منتسب به ایران علیه نهادهای دولتی آلبانی منجر شد.</p>
<p>پیش از آن، ایران از حساسیت استراتژیک بالکان غربی و نفوذ غالب نهادهای غربی در منطقه آگاه بود، اما مشارکت محدود این کشور در روابط فرهنگی دوجانبه پس از تصمیم آلبانی برای میزبانی از مجاهدین خلق، گروهی که قبلاً تروریستی شناخته شده بود و سابقه طولانی در اعمال خشونت علیه غیرنظامیان و همچنین مقامات ایرانی داشت، به طور فزاینده‌ای متشنج شد.</p>
<p>انتقال اعضای مجاهدین خلق از عراق به آلبانی، که به شدت توسط ایالات متحده با ادعای بشردوستانه و امنیتی حمایت می‌شد، نقطه عطفی حیاتی در روابط دوجانبه ایران و آلبانی بود. برای دولت تهران، حضور یک گروه مخالف سازمان‌یافته که از خاک آلبانی فعالیت می‌کند، به عنوان یک چالش مستقیم برای منافع سیاسی و امنیتی تلقی می‌شد.</p>
<p>در حالی که ادی راما سعی دارد مشکلات سیاسی و اقتصادی خود را به ایران نسبت دهد، به گزارش رسانه‌های جریان اصلی مانند رویترز، گاردین و آسوشیتدپرس، اعتراضات در آلبانی عمدتاً ماهیت داخلی دارند. شعارهای معترضان بر نگرانی‌های زیست‌محیطی، ادعاهای فساد و نارضایتی گسترده‌تر از دولت متمرکز است. معترضان حتی خواستار استعفای راما شده‌اند.</p>
<p>به نظر می‌رسد اتهامات راما علیه ایران تلاشی سیاسی برای تغییر چارچوب یک جنجال داخلی در چارچوب امنیت ملی است. و به این ترتیب حضور مجاهدین خلق در آلبانی می‌تواند به یک مطالبه اعتراضی بزرگ تبدیل شود. یک جنبش اعتراضی متمرکز بر شفافیت و پاسخگویی می‌تواند به راحتی به مطالبات دیگر گسترش یابد. این امر به طور طبیعی به یک جنبش گسترده‌تر که از تصمیم‌گیری‌های مبهم و مشورت ناکافی با مردم انتقاد می‌کند، بسط پیدا می‌کند.</p>
<p>اگر توجه عمومی به سمت شفافیت دولت معطوف شود، نتیجه سیاسی می‌تواند این باشد که آلبانیایی‌های بیشتری شروع به پرسیدن این سوال کنند که چرا چنین تصمیم مهم سیاست خارجی و امنیتی &#8211; که هزاران عضو یک گروه افراطی فرقه‌مانند را پناه دهند &#8211; مورد بررسی عمومی یا بحث پارلمانی قرار نگرفته است. مجاهدین خلق ممکن است به یکی از چندین نمونه‌ای تبدیل شود که وقتی فعالان اجتماعی به دنبال شفافیت بیشتر و نظارت عمومی بر تصمیمات مهم دولتی هستند، به آن اشاره می‌کنند. به این ترتیب، نگرانی‌های گسترده‌تری توسط ناظران جامعه مدنی و حکومت در مورد شفافیت، مشورت و پاسخگویی در آلبانی مطرح خواهد شد.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68802">آیا اعتراضات در آلبانی به حضور جنجالی مجاهدین نیز بسط خواهد یافت؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68802/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>در سالگرد سی خرداد، &#8220;خط سرخ&#8221; وطن پرست و وطن فروش</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68776</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68776?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 09:40:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین تبلیغاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[30 خرداد 1360]]></category>
		<category><![CDATA[وطن فروشی مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68776</guid>

					<description><![CDATA[<p>امروز 45 سال از سی خرداد سال 1360 و ورود تشکیلات مجاهدین خلق به فاز مسلحانه علیه حکومت ایران می‌گذرد. این اعلام مبارزه رسمی، عملی و خونین به رهبری مسعود رجوی انجام گرفت. تشکیلات مجاهدین خلق به سیاق سالهای گذشته، در سالگرد این صف آرایی خشونت بار، در پی گسیل به اصطلاح &#8220;ایرانیان&#8221; این بار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68776">در سالگرد سی خرداد، &#8220;خط سرخ&#8221; وطن پرست و وطن فروش</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امروز 45 سال از سی خرداد سال 1360 و ورود تشکیلات مجاهدین خلق به فاز مسلحانه علیه حکومت ایران می‌گذرد. این اعلام مبارزه رسمی، عملی و خونین به رهبری مسعود رجوی انجام گرفت. تشکیلات مجاهدین خلق به سیاق سالهای گذشته، در سالگرد این صف آرایی خشونت بار، در پی گسیل به اصطلاح &#8220;ایرانیان&#8221; این بار به خیابان‌های پاریس است.</p>
<p>شورش 30 خرداد به دستور مسعود رجوی و برای اعلام جنگ مسلحانه علیه حکومت آیت الله خمینی اعلام شد اما در عمل مردم کوچه و خیابان بودند که از آن پس قربانی تیغ خشونت مجاهدین خلق شدند. مسعود رجوی که امروز از مخفیگاه خود اعلام می‌کند که &#8220;30 خرداد خط سرخی بود که صف خمینی و ضد خمینی را برای همیشه از هم جدا کرد&#8221;، در حقیقت با آن دستور برای همیشه صف وطن پرست را از وطن فروش جدا کرد.</p>
<p>بازوهای تبلیغاتی مسعود رجوی، حضور در تظاهرات سی خرداد امسال را &#8220;ادای دین تاریخی که با خون نوشته شده است&#8221; اعلام می‌کنند در حالی که رهبرشان، در سی خرداد سال 60، نه تنها دستور داد خون بسیاری از مردم تنها به دلیل داشتن ظاهر &#8220;حزب اللهی&#8221; ریخته شود، بلکه در پی اوج گرفتن درگیری‌های خشونت آمیز و حملات تروریستی بعدی، موجب اعدام شدن برخی از اعضای فریب خورده تشکیلات خود شد.</p>
<p>امروز لشکر کشی مجاهدین با جمعیت اجاره‌ای در خیابان‌های پاریس برای ادای دین تاریخی به کدام خون ریخته شده است؟ خون مردم ایران که از سی خرداد 60 تا همین جنگ‌های اخیر قربانی وطن فروشی مجاهدین خلق و امثالهم هستند؟<br />
مجاهدین خلق پس از سی خرداد 60 تا امروز به ایران و ایرانی چه خدمتی کردند؟ در طول جنگ هشت ساله ایران-عراق، تحت حمایت مالی و نظامی صدام حسین چه خدماتی به غیر از فروختن اطلاعات به استخبارات عراق و انجام عملیات تروریستی در مناطق مسکونی به بهانه کشتار مسئولین، به &#8220;خلق قهرمان&#8221; ایران کردند؟</p>
<p>بنا به اسناد منتشر شده توسط پژوهشگران و روزنامه نگاران غربی، آنها حتی پس از خلع سلاح در عراق و ادعای پایان مبارزه مسلحانه و بیرون آمدن از لیست تروریستی، نیز به وطن فروشی از طریق فروش اطلاعات جاسوسی و هسته‌ای به اسراییل و عاملیت در قتل دانشمندان هسته‌ای ایران ادامه داده‌اند.</p>
<p>مانند همیشه روشن است که مجاهدین خلق برای برگزاری این گردهمایی &#8220;کهکشان مقاومت ایران&#8221; بسیار هزینه کرده‌اند تا اندک هواداران خود را در لابلای خیل جمعیت پناهندگان سوری، اکراینی و آفریقایی در پاریس به نمایش بگذارند اما این بار هدف دیگری جز اعلام مخالفت در برابر حکومت ایران دارند. تظاهرات امسال مجاهدین خلق برای جبران عقب ماندگی در برابر دیگر اپوزیسیون شکست خورده ایران یعنی سلطنت طلب‌هاست.</p>
<p>برای این منظور، مجاهدین ادعا می‌کنند که &#8220;در زمانه‌ای که مزدوران قلم فروش، هرزه‌ گویان شاه و شیخ و تاجران سیاست، واژه ها را آلوده کرده‌اند، حضور در پاریس فقط یک حضور سیاسی نیست، دفاع از حرمت همان کلمات است.&#8221; فکر می‌کنید این عنصر تبلیغاتچی مجاهدین در شبکه‌های اجتماعی با بلغور کردن این جملات از کدام &#8220;کلمات&#8221; سخن می‌گوید؟</p>
<p>به نوشته او نسل مجاهدین &#8220;نگذاشت &#8220;وفا&#8221; به تملق قدرت تبدیل شود، نگذاشت &#8220;فدا&#8221; به شعاری تو خالی فرو کاسته شود و نگذاشت &#8220;آزادی&#8221; را در بازار معامله سیاست به حراج بگذارند.&#8221; فارغ از اینکه در میان دشمنان مجاهدین خلق این کلمات چگونه ارزش‌گذاری شده‌اند، باید بررسی کرد که در درون مناسبات تشکیلاتی خود مجاهدین خلق، وفا، فدا و آزادی به چه معناست؟</p>
<p>آیا &#8220;وفا&#8221; به غیر از وفاداری به رهبری مسعود رجوی برای مجاهدین خلق معنی می‌شود؟ آیا &#8220;فدا&#8221; به غیر از فدا کردن زندگی، فردیت و جنسیت برای آرمان تشکیلات (بخوانید مسعود رجوی) است؟ از آزادی سخن نگوییم بهتر است. تنها دو نکته زیر را مدنظر قرار دهید:<br />
یک. تشکیلات مجاهدین خلق حاضر نیست تظاهرات خود را در آلبانی برگزار کند در حالی که برای پر جمعیت نشان دادن آن، دو سه هزار عضو آماده در کمپ اشرف 3 دارد که می‌تواند به خیابان‌های تیرانا گسیل کند. مگر این چند هزار عضو ایرانی هوادار مجاهدین خلق نیستند؟ دلیل آن در ذات فرقه‌ای و غیردمکراتیک این تشکیلات است. سران مجاهدین خلق هرگز اجازه نمی‌دهند این تعداد از اعضا از دروازه‌های اشرف 3 خارج شوند. در حالی که کنترل عبور و مرور روزانه شمار اندکی از اعضا به بیرون از محوطه اشرف 3، برای مجاهدین خلق با تدابیر شدید امنیتی انجام می‌شود بدیهی است که خروج این تعداد از اعضا از حصارهای تشکیلات به معنای از دست رفتن کنترل بر افراد و گریختن شمار زیادی از اعضای ناراضی است.</p>
<p>دو. پاریس شهر رویایی اروپاست که بسیاری از پناهندگان تهیدست ساکن کشورهای اسکاندیناوی و شرق اروپا در آرزوی یک سفر یک روزه رایگان با ساندویچ و نوشیدنی رایگان به این شهر زیبا هستند. قانع کردن جمعیت اجاره‌ای به شرکت در مراسمی در کشور کوچک آلبانی و شهر گمنام تیرانا کاری بس دشوار است که حتی عوامل کلاهبردار و فریبکار مجاهدین خلق در اروپا نیز از عهده آن برنمی‌آیند. حتی برای اندک ایرانیان هوادار مجاهدین خلق نیز سفر به تیرانا چنگی به دل نمی‌زند.</p>
<p>پس از کارناوال پرچم‌های اوکراینی و سوری در خیابان‌های برلین به بهانه &#8220;گردهمایی صدهزار ایرانی&#8221; در زمستان گذشته، اکنون نوبت به مقصد بهتری برای جمعیت اجاره‌ای رسیده است. &#8220;پاریس، جشن بیکران&#8221; برای پناهنده فقیر تظاهرکننده نما، اردوی یک روزه رایگان است که مسیر پیاده روی تظاهراتش با غرفه‌های پذیرایی با ساندویچ و نوشیدنی رایگان جذاب است.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68776">در سالگرد سی خرداد، &#8220;خط سرخ&#8221; وطن پرست و وطن فروش</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68776/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جابجایی از منجلاب رجوی به گنداب پهلوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68732</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68732?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 08:57:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعیل وفا یغمائی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرج مصداقی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68732</guid>

					<description><![CDATA[<p>نگاهی به وضعیت اسفبار برخی از دست‌اندرکاران سابق مجاهدین که سال‌هاست در خارج کشور سرگردان مانده‌اند، درس عبرتی برای همه کسانی است که به کشور و ملت خود پشت کرده‌اند و دل به بیگانه سپرده‌اند. پس از کودتای نافرجام 18-19 دی‌ماه گذشته که باید آنرا بازتولید کاریکاتوری کودتای ننگین 28 مرداد 1332 برای بازگردانیدن سلطنت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68732">جابجایی از منجلاب رجوی به گنداب پهلوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>نگاهی به وضعیت اسفبار برخی از دست‌اندرکاران سابق مجاهدین که سال‌هاست در خارج کشور سرگردان مانده‌اند، درس عبرتی برای همه کسانی است که به کشور و ملت خود پشت کرده‌اند و دل به بیگانه سپرده‌اند.</p>
<p>پس از کودتای نافرجام 18-19 دی‌ماه گذشته که باید آنرا بازتولید کاریکاتوری کودتای ننگین 28 مرداد 1332 برای بازگردانیدن سلطنت به ایران به حساب آورد، برخی از شخصیت‌های برجسته تشکیلات مجاهدین که پس از سقوط صدام منتقد مسعود رجوی شده بودند، بناگاه فیل‌شان به یاد هندوستان افتاد و به دنبال یک ارباب جدید رفتند تا بلکه از نمد خونین کودتا، قبایی برای خود بدوزند و کاسبی کنند.</p>
<p>حدود 30 سال پیش، هنگامی که مسعود رجوی سرکوب‌های جمعی را کلید زد و می‌خواست در مناسبات وحشت‌آفرینی کند تا کسی جرأت جدایی از سازمان نداشته باشد، مدعی شد که یک فرد بریده از مجاهدین، هرگز به دامان ارتجاع (نظام جمهوری اسلامی) بازگشت نمی‌کند، بلکه جذب بورژوازی (جهان سرمایه‌داری) خواهد شد. استدلال او این بود که هرگاه کسی وارد مناسبات مجاهدین شود، به نقطه‌ای ارتقاء پیدا می‌کند که دیگر تمایلی به بازگشت به دامان ارتجاع نخواهد داشت و آنچه چشم او را می‌گیرد، زرق و برق بورژوازی (سرمایه‌داری غرب) است. اما کودتای آمریکایی/صهیونیستی دیماه باعث شد که چندتن از مسئولینِ سابق مجاهدین (که پس از اختلاف سیاسی با رجوی دچار اغتشاش فکری و ایدئولوژیک شده‌ بودند)، بوی کباب به مشام‌شان برسد و به دامان کسی پناه ببرند که پدر و پدربزرگ او از ارتجاعی‌ترین شخصیت‌های وابسته به آمریکا و انگلیس بودند و تفکر خودش نیز متعلق به قرون وسطا و دوران دفن شده‌ی پادشاهی است.</p>
<p>در این میان می‌توان از کسانی چون ایرج مصداقی و اسماعیل وفایغمایی یاد کرد که اولی تاریخچه‌ای پربار از خیانت و وادادگی در کارنامه دارد و دومی هم از برجسته‌ترین مداحان رجوی بود که ده‌ها سال از زندگی خود را به مجیزگویی از مریم قجرعضدانلو و یا حماسه‌سرایی برای اقدامات تروریستی مجاهدین اختصاص داد و در نهایت به پوچی رسید و به‌جای نقد تفکرات کپک‌زده خویش، گناه را به گردن اسلام انداخت تا انتقام تلف شدن عمرش در بارگاه رجوی را از پیامبر اسلام بگیرد و امروز نیز هردو به دامان شخصیت بی‌هویت، منفور، وابسته و خائنی چون رضا پهلوی افتاده‌اند.</p>
<div id="attachment_68768" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68768" class="wp-image-68768" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mesdaghi-Pahlavi.jpg" alt="مصداقی و یغمایی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mesdaghi-Pahlavi.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mesdaghi-Pahlavi-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mesdaghi-Pahlavi-768x432.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68768" class="wp-caption-text">مصداقی و یغمایی در جلسه با پهلوی</p></div>
<h3> ژن خیانت</h3>
<p>در باب ایرج مصداقی همین بس که در دهه‌ی 60 به‌جرم حمایت از سازمان تروریستی مجاهدین به زندان افتاد و پس از چند سال، برای نجات جان خود، از تشکیلات مجاهدین ابراز برائت (البته صوری و برای نجات جان خود) نمود و پس از همکاری با مسئولین زندان، مورد عفو نظام قرار گرفت و آزاد شد. اما با آغاز فروپاشی شوروی، دوباره فیلش‌ یاد هندوستان کرد و پس از خروج از ایران، در اروپا به مجاهدین پیوست و به فعالیت‌های&#8221;حقوق‌بشری!&#8221; مشغول شد تا خود را یک قهرمان نجات یافته از &#8220;زندان و شکنجه&#8221; جلوه دهد و شهرت کاذب پیدا کند و مورد پسند نهادهای صهیونیستی و رجوی قرار گیرد.</p>
<p>پس از سقوط صدام که تعدادی از اعضای سازمان موفق به فرار از اشرف شدند و مناسبات ضدانسانی مجاهدین را افشا کردند و برای مسعود و مریم رسوایی بوجود آمد، ایرج مصداقی نیز به دنبال کسب و کار جدید حقوق‌بشری رفت و خود را به‌طور کامل به نهادهای صهیونیستی فروخت. وی که زمانی از نام کشته‌شدگان و اعدامی‌ها کسب و کار می‌کرد (کمک گرفتن از مجاهدین برای نوشتن و چاپ کتاب‌های حقوق‌بشری)، با سقوط صدام و گیر افتادن مجاهدین در دام نیروهای آمریکایی، درافتادن با مسعود رجوی را تبدیل به کسب و کار خود کرد تا به شهرت کاذب خود بیفزاید و در رسانه‌ها مطرح شود. البته رسانه‌های ضدایرانی نیز او را در زمینه‌های مختلف پوشش می‌دادند تا علیه ایران بکارش گیرند.</p>
<p>مصداقی از اواخر دهه 90، در همکاری تنگاتنگ با موساد، اقدام به لو دادن اطلاعات مربوط به تردد دیپلمات‌های ایرانی در اروپا کرد و بر سر راه برخی از آنان دام پهن نمود تا ایران را متهم به اقدامات تروریستی در اروپا نماید. کاری که البته مجاهدین نیز به موازات او انجام می‌دادند تا ایران را به نفع رژیم صهیونیستی در انزوای سیاسی و جهانی قرار دهند و به جنگ بکشانند. شرکت در توطئه علیه دو دیپلمات ایرانی و زمینه‌سازی برای بازداشت و محاکمه آنان در دوران ریاست جمهوری شهید رئیسی، بخشی از اقدامات خائنانه ایرج مصداقی علیه ملت ایران بود. البته به موازات این مدل خیانت‌ها (که از درون زندان تا خارج کشور ادامه داشت)، تخریب و اتهام‌زنی به سایر جداشدگان از مجاهدین نیز در دستور کار وی قرار داشت که خود مبحث دیگری است.</p>
<h3>اندر حکایت مجیزگویی برای رجوی</h3>
<p>اسماعیل وفایغمایی نیز از دیگر عناصری است که پس از عمری مداحی، بالاخره بخاطر &#8220;مسائل شخصی و خانوادگی و اندکی مسائل سیاسی&#8221; از رجوی دل کند و به جمع منتقدان پیوست. البته ایشان در مناسبات مجاهدین از تمامی امکانات برخوردار بود و هیچگاه کمتر از تعریف و تمجید از زوج رجوی نشنیده بود و برخلاف هزاران عضو دیگر مجاهدین که زیر فشارهای سخت و طاقت‌فرسای تشکیلاتی-ایدئولوژیک قرار داشتند و یا در زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌های رجوی زیر ضرب و تهدید به قتل بودند و کسی صدایشان را نمی‌شنید، ایشان همیشه در کنج عافیت و زیر باد کولرهای گازی کتابخانه‌ها، مشغول مدیحه‌سرایی برای مریم قجرعضدانلو و یا حماسه‌سرایی و شعرخوانی برای عملیات‌های تروریستی مجاهدین بویژه در عملیات‌های آفتاب و چلچراغ و فروغ جاویدان بود. کتاب &#8220;در امتداد نام مریم&#8221; نمونه‌ای از افتخارات اسماعیل وفایغمایی است.</p>
<p>اسماعیل که بعدها از سوی مسعود رجوی به عضویت در شورای ملی مقاومت منصوب شد (تا از مواهب آن هم برخوردار باشد و زحمتی برای رجوی ایجاد نکند)، در دهه‌ی 70 که نتوانست &#8220;انقلاب ایدئولوژیک مریم&#8221; را به‌خوبی هضم کند و بهای آنرا با جدایی کامل از همسر بپذیرد، از ایدئولوژی مجاهدین  فاصله گرفت و در اروپا تحت عنوان عضو شورای ملی مقاومت، مورد حمایت مالی مجاهدین قرار گرفت و تا چندسال پس از سقوط صدام از همه امتیازات و امکانات برخوردار بود. تنها درد اسماعیل جدایی از همسر و فرزند بود که همچنان به مناسبات مجاهدین دلبستگی داشتند (این مشکل هم با ایجاد رابطه عاطفی و عاشقانه با کسانی دیگر حل شده بود). اما جدایی فرزندش امیر از مجاهدین و شنیدن داستان‌های او، زمینه‌ساز کینه از رجوی شد و او را از شورای ملی مقاومت جدا کرد و از آن پس، سیر سرگردانی و فروپاشی کامل ایدئولوژیک اسماعیل رقم خورد و به کینه‌کشی از اسلام رسید.</p>
<p>به این ترتیب، کسانی چون اسماعیل وفایغمایی و ایرج مصداقی، پس از عمری همراهی و همسویی با اقدامات تروریستی مجاهدین و شخص مسعود رجوی (که با بهانه مبارزه با امپریالیسم آغاز شد و به مبارزه با نظام تنزل یافت)، بخاطر تضادهای شخصی و یا منافع سیاسی یا اقتصادی، به ضدیت آشکار با ملت و کشور خود رسیدند. تضاد منافع (شخصی، سیاسی، اقتصادی) باعث شد که نمونه‌هایی از این دست افراد (که عمری به اسم مبارزه با جمهوری اسلامی و یا حقوق‌بشر، به شهرت و امکانات مادی و سیاسی دست یافتند)، از درون یک تشکیلات تروریستی، بناگاه به دامان جریان‌هایی بشدت ضدایرانی و ضداسلامی سقوط کنند و آویزان کسانی شوند که بخاطر حمایت از بمباران کشورشان و ابراز شادمانی از کشتار صدها زن و کودک، و ترور دهها دانشمند و سردار ایرانی، منفور ملت‌های جهان شده‌اند. و بسیاری از شهروندان غربی و عرب از آنها بیزاری و تبرّی جسته‌اند.</p>
<h3>بحران هویتی و سرگشتگی ایدئولوژیک</h3>
<p>این دگردیسیِ فرورونده، ناشی از یک بحران هویتی و پوچی ایدئولوژیک است. انسان‌هایی که بخاطر سقوط در مشکلات شخصی، هدف را از یاد می‌برند و دچار افسردگی و یا پریشانی روانی می‌شوند، و به‌جای پذیرش اشتباهات خود و تلاش برای یافتن حقیقت، همه را مقصر می‌پندارند و خود را صرفاً قربانی قلمداد می‌کنند و از گذشت روزگار پند نمی‌گیرند، خیلی زود هویت و رسالت انسانی خود را از یاد می‌برند و دچار سرگشتگی می‌شوند و دیگر منافع خود را هم تشخیص نمی‌دهند و از باتلاقی به باتلاق دیگر فرو می‌روند. گویا اینگونه افراد هیچ کنترلی بر اراده خود ندارند و صرفاً به دنبال یک ارباب جدید می‌گردند تا هم از تنهایی ترسناک خود فرار کنند و هم از ارباب قبلی خود که خیانت دیده‌اند انتقام بگیرند. غافل از اینکه نمی‌توان با شیرجه زدن به درون فاضلابِ متعفن به تاریخ پیوسته، از باتلاق مرگ سیاسی و ایدئولوژیک نجات یافت.</p>
<p>تأسف اینجاست که سرگشتگی و سرگردانی اینگونه افراد بحران‌زده، روی برخی از جوانان قربانی شده نیز اثرات منفی می‌گذارد. کودکانی که یک عمر از سوی مریم و مسعود رجوی مورد ظلم، بهره‌کشی و بیگاری قرار گرفته بودند، اکنون که به میان‌سالی رسیده‌اند، خود را در میان انبوه مشکلات هویتی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و ایدئولوژیک سرگردان می‌بینند. بسیاری از آنان که هیچگاه کشور خود را از نزدیک ندیده‌اند، در دل انبوه تبلیغات رسانه‌ای و تشکیلاتی علیه ایران، اکنون بر سر چندراهی گرفتار شده‌اند. برخی از اینگونه افراد که پدر و مادر‌شان قربانی شدند و یا حیران و سرگردان در باتلاق مناسبات رجوی گیرکردند، و خود نیز هیچ تجربه و شناختی از فرهنگ و ماهیت کشورشان ندارند، در کشاکش رقابت بین تشکل تروریستی مجاهدین و جریان منحوس و خائن سلطنتی، گرفتار زرق و برق جریان رضا پهلوی می‌شوند و در باتلاق متعفن دیگری فرو می‌روند که جز سقوط اخلاقی و سیاسی به همراه ندارد.</p>
<p>متأسفانه طی 4 دهه‌ی گذشته، به‌خاطر خیانت جریان برانداز خارجه‌نشین، هیچ تشکل مردمی قابل توجهی در خارج کشور شکل نگرفت تا اینگونه جوانان که در خارج به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند را با فرهنگ اصیل ایرانی آشنا کند. در این میان، غول‌های رسانه‌ای غربی-عبری توانستند بسیاری از ایرانیان خارج کشور را فریب دهند و جلوه‌ی دیگری از ایران به آنها بشناسانند که 180 درجه با حقیقت فاصله داشت. به همین علت، امروز شاهد انحراف تعدادی از جوانان در خارج و حتی داخل ایران هستیم که (تحت تأثیر تبلیغات رسانه‌ای و خیانت جریان نفوذ و برانداز)، در رقابت بین مجاهدین و سلطنتی‌ها، از باتلاق رجوی به فاضلاب پهلوی سقوط می‌کنند. همین مسئله، مسئولیت ما را دوچندان می‌کند که تا جای ممکن، روشنگری کنیم و اجازه ندهیم دشمنان کشورمان، جوانان را به شکل دیگری به بیراهه ببرند.</p>
<p>در سالیان اخیر، تعدادی از کودک سربازانِ جداشده از  تشکیلات مجاهدین، از جمله امیر وفایغمایی، دست به افشاگری علیه سیاست‌های مخرب و خائنانه زوج رجوی زده‌اند که بسیار آموزنده و مفید است و می‌تواند جوانان زیادی را از افتادن در دام این تشکل مافیایی و ضدایرانی برهاند. اما تهدید دیگر اینست که همین جوانان قربانی شده، که شناختی از ایران و ایرانی ندارند، در دل توفان‌های سیاسی، گرفتار جریان فاسد و خائن دیگری شوند که بی‌تردید از جریان رجوی هم جنایتکارتر و کثیف‌تر هستند و حامیان آن، کشتار کودکان ایرانی را با شادی و پایکوبی پذیرا شدند و جشن گرفتند و به شیطان پرستان جزیره اپستین خوش‌آمد گفتند. همان‌ها که هزاران کودک، بویژه دختربچگان خردسال را مورد تعرض و تجاوز قرار دادند و نوزادان را قربانی کردند و خوردند. به همین خاطر، مسئولیت ایرانیان در این زمینه بسیار سنگین است و نباید اجازه دهند، جوانان رهایی یافته از تشکل رجوی، به باتلاق متعفن دیگری سقوط کنند و از تمدن و فرهنگ هزاران ساله ایرانی دور بمانند و آویزان دشمنان شوند.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68732">جابجایی از منجلاب رجوی به گنداب پهلوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68732/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
