مدرسهای در قرارگاه اشرف وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس میکردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آنها نبودم و باید شش روز کامل صبر میکردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود […]
مدرسهای در قرارگاه اشرف
وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس میکردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آنها نبودم و باید شش روز کامل صبر میکردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود که چقدر میتوانم آنها را ببینم. بیشتر بچهها در منطقه مسکونی اشرف زندگی میکردند، بنابراین لازم نبود راه طولانیای را برای دیدار با والدینشان طی کنند. گاهی اوقات حتی برخی از والدین در مدرسه کار میکردند و بچهها میتوانستند آنها را ببینند. اما من میدانستم که والدینم در پایگاهی دیگر، دور از ما و نزدیک بغداد هستند، پس مجبور بودم صبر کنم و منتظر جمعهها بمانم.
یکی از قویترین خاطراتم از مدرسه شبانهروزی در اشرف این است که من به عنوان یک کودک، بسیار متفاوت بودم. به اصطلاح، در قالب کلی بچههای دیگر نمیگنجیدم. بقیه پسرهای شش ساله دوست داشتند فوتبال بازی کنند، در حالی که من ترجیح میدادم قدم بزنم، فکر کنم، یا با دخترها وقت بگذرانم. از کودکی دوستان دخترِ زیاد داشتم. یکی از آنها تهمینه نام داشت که او و خانوادهاش همسایه ما در قرارگاه بدیع بودند. دیگری میلیشیا نام داشت، که این اسم در فارسی به معنی “شبهنظامی” است. شاید این نام بسیار افراطی به نظر برسد، اما در سازمان مجاهدین خلق این طور نبود. در واقع، آنها در ایران یک نیروی جوان شبهنظامی تشکیل داده بودند که ستون اصلی مبارزهشان در برابر انقلاب اسلامی بود. این گروه وظیفه پخش روزنامههای مجاهدین در بین مردم، برگزاری تظاهرات و تجمعات بزرگ را بر عهده داشت و بعدها نیز مسلح شد (زمانی که مسعود رهبر سازمان، در ۲۱ ژوئیه ۱۹۸۱، مبارزه مسلحانه را بهعنوان تنها راه مقابله با جمهوری اسلامی اعلام کرد). مادرم در ۱۵ سالگی به نیروی میلیشیا مجاهدین پیوسته بود. پدرم هم یک سرود انقلابی به نام “میلیشیا” سرود که یکی از معروفترین سرودهای سازمان شد.

کودکان در مجاهدین
یکی دیگر از ویژگیهایی که از کودکی در من وجود داشت، این بود که فکر میکردم همه چیز اطرافم احساس دارد و میتواند وقتی با آنها صحبت میکنم، مرا درک کند. بعدها در بزرگسالی متوجه شدم که این نگاه شاعرانه را از پدرم به ارث بردهام. در اشعار او مثالهای زیادی وجود داشت که در آنها به اشیا بیجان زندگی میبخشید، مثل “نالههای پردهها زیر آفتاب داغ.”
من دور درختها میگشتم و از آنها میپرسیدم حالشان چطور است. حتی با لباس زیرم هم صحبت میکردم وقتی قرار بود آن را برای شستن تحویل بدهم. یکبار یادم میآید که لباس زیرم را در دست گرفته بودم و به آن گفتم چقدر دلتنگش خواهم شد و امیدوارم دوباره به زودی همدیگر را ببینیم. در همین حال، دیدم که معلممان، سرور، از بالای در کمد به من نگاه میکند و بعد با صدای بلند میخندد. قبل از اینکه لباسها را برای شستن تحویل دهیم، مجبور بودیم در صف بایستیم، و یکی از معلمین مسئول بررسی بود تا مطمئن شود که لکهای روی آنها نباشد. اگر کسی لباس زیر کثیف تحویل میداد، او را شرمنده میکردند و جلوی بقیه تنبیه میشد.
چنین تنبیههایی حتی زمانی که ما در مهدکودک بودیم نیز کاملاً رایج بود. یکبار یادم میآید که در سالن غذاخوری مهدکودک مشغول ناهار خوردن بودیم. معلم ما گفته بود هرکس غذایش را آهسته بخورد، تنبیه میشود و ما به او پوشک میپوشانیم. این کار به این معنا بود که آن شخص به قدری نابالغ و کند است که مثل یک نوزاد کوچک باید جلوی همه بچهها تحقیر شود.
یکی از پسرها خیلی آهسته غذا میخورد و معلم او را تهدید کرد که اگر سریعتر نخورد، حتماً به او پوشک میپوشاند. پسرک بسیار ترسید و مضطرب شد و تلاش کرد سریعتر غذا بخورد، اما در همان حال نزدیک بود گریه کند. با این حال، معلم فکر میکرد که او به اندازه کافی تلاش نکرده است و گفت که دیگر کار از کار گذشته است. ناگهان همه بچههای کوچک دور معلم جمع شدند و فریاد میزدند: “پوشک! پوشک!”
معلم با لبخندی به سمت انباری رفت، از بالای کمدها یک بسته پوشک برداشت و برگشت. در این هنگام، پسرک کاملاً در گریه فرو رفته بود. اما ناگهان معلم رو به ما کرد و گفت: “از خودتان خجالت نمیکشید؟ به جای اینکه از دوستتان حمایت کنید، میخواهید که من او را تحقیر کنم و به او پوشک بپوشانم؟” ما که آن زمان بیشتر از ۵ سال نداشتیم، کاملاً گیج شدیم و به یکدیگر نگاه کردیم. معلوم بود که اشتباه کردهایم، اما این چیزی نبود که به عنوان بچه بتوانیم بفهمیم، وقتی خود معلممان به وضوح نشان میداد که کارش درست است.
*توضیح نگارنده:
(همانگونه که شرح داده بودم، مدرسه مجاهدین در ابتدا در شهر کرکوک و در پایگاهی به اسم عراقچیان قرار داشت ولی پس از تأسیس قرارگاه اشرف، مکانی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان و دبیرستان در آنجا ساخته شد که تا جنگ کویت پابرجا بود. پس از آن کلیه مدارس تعطیل و کودکان از والدین جدا و به کشورهای اروپایی اعزام شدند. طبعاً نوجوانان بالای 15 سال نیز در بخش نظامی و پشتیبانی سازماندهی شدند.)
اولین زندگی سنگری و بمباران
زندگی کردن بهعنوان یک عضو تماموقت در یک سازمان، تفاوت بسیاری با کار کردن بهعنوان یک کارمند در جامعه دارد. وقتی بزرگتر شدم، پدرم برایم تعریف کرد که یکروز، فرمانده مادرم به پدرم زنگ زده و گفته که مادرم با او دعوا کرده و بههمین دلیل تصمیم گرفته شده که آن آخر هفته من به خانه فرستاده نشوم (بهعنوان نوعی تنبیه برای مادرم). پدرم از خشم به جوش آمد و در همان تماس تلفنی حسابی او را سرزنش کرد. اوضاع بهقدری از طرف پدرم تهدیدآمیز شد که در نهایت مجبور شدند من را در آن آخر هفته به خانه بفرستند. این نوع کنترل و سلطه چیزی بود که بعدها، وقتی بهعنوان یک نوجوان برای بار دوم به عراق رفتم، خودم تجربهاش کردم.
*توضیح نگارنده:
(این یکی از همان نمونههایی است که اشاره داشتم یک امتیاز در تشکیلات بود. اسماعیل وفایغمایی بهدلیل اینکه در بیرون سازمان دارای شهرت و در سازمان دارای خانواده بود و پیش از ورود به عراق در اروپا زندگی میکرد، این امتیاز را داشت که میتوانست در چنین مواقعی اعتراض کند و توبیخ نشود و طرف مقابل را وادار به عقبنشینی کند. اما یک عضو ساده نمیتوانست به راحتی با یک مسئول دیگر سر مسئله شخصی جدل کند.)
ادامه خاطرات امیر: وقتی کودک بودم، هیچگاه از شرایط سیاسی عراق چیزی به ما گفته نمیشد. البته میدانستیم که رئیسجمهور عراق صدام حسین است و وقتی گاهی همراه با والدینمان به شهر میرفتیم، در خیابانها و میدانهای بغداد، نقاشیها و مجسمههای بزرگ او را میدیدیم. از این نظر، در میان اعضای مجاهدین آزادی نسبی وجود داشت که بتوانند با ماشین به بغداد بروند. وضعیت امنیتی اصلاً مانند دوران پس از جنگ کویت وخیم نبود و حتی گاهی به دو پارک تفریحی بزرگ بغداد هم میرفتیم؛ یکی به نام پارک العب با مسجد بزرگی که در وسط آن دو نیم شده بود، و دیگری جزیره گردشگری یا «جزیرهالسیاحیه».
*توضیح نگارنده:
(تا پیش از جنگ کویت، امنیت زیادی در عراق حاکم بود، به نحوی که طبق گفته امیر، اعضای مجاهدین بدون داشتن اسکورت و حفاظت، میتوانستند در نقاط مختلف عراق تردد کنند. حتی برخی زن و شوهرها که پیش از آن در اروپا یا آمریکا زندگی میکردند (و یا برخی مسئولین سازمان) با حفظ برخی ضوابط تشکیلاتی، میتوانستند در روزهای پایانی هفته به بغداد و یا کرکوک بروند و برای فرزندان خود خرید کنند. در آن دوران، والدین علاوه بر اینکه همه نیازهای فرزندانشان از سوی سازمان تأمین میشد، به صورت ماهیانه 50 دینار عراقی هم دریافت میکردند تا بتوانند حین تردد به بغداد برای کودکان خود خرید ویژه داشته باشند. آنزمان هر دینار عراقی تا 3.5 دلار ارزش داشت. در دوران جنگ ایران و عراق و تا قبل از جنگ کویت، ما چندبار به نقاطی که امیر اشاره دارد برای سیاحت و تفریح، و چند بار هم به کربلا و نجف برای زیارت رفتیم. فکر میکنم در مجموع 4 سفر زیارتی به این دو شهر و چندبار هم به سامرا و کاظمین داشتیم.
اما پس از جنگ کویت و حمله آمریکا به عراق، فضا بکلی تغییر کرد. یعنی علاوه بر مشکلات اقتصادی که گریبان مردم را گرفت، امنیت عراق نیز دچار مخاطره شد و مجاهدین بخاطر حمایت از صدام، مورد خشم نیروهای مقاومت مردمی عراق قرار گرفتند و ترور آنها در دستور قرار گرفت. بههمین خاطر، تردد به خارج از قرارگاهها، محدود به خریدهای سازمانی شد که با اسکورت نظامی همراه بود. البته این مشکل تقریباً دوسال بعد از جنگ کویت بوجود آمد و از آن پس فقط یکی دوبار به کاظمین و سامرا و لونا پارک رفتیم و بعد از آن هم کلاً ممنوع شد.)
ادامه خاطرات امیر: در پایگاههایمان، کارگران زیادی برای ما کار میکردند. اکثر آنها مردانی تیرهپوست از سودان بودند. آنها به کشاورزی، ساختوساز، آشپزی، و حفر سنگر و پناهگاه مشغول بودند. بهیاد دارم که برای اولین بار سنگرها را در منطقه مسکونیمان در «بدیع» دیدم. این سنگرها مانند قبرهای بزرگ در نزدیکی محل سکونتمان بودند، ولی نمیفهمیدم برای چه استفاده میشدند. بااینحال، برای بازی کردن جالب بودند. خاکی که از حفاریها باقی میماند، اطراف گودال ریخته میشد و به شکل تپههایی گرد در میآمد. یک بار به یاد دارم که باران خاکها را خیس کرده بود و گل درست شده بود. من و مادرم گلها را به شکل گلولههایی درآورده و به سمت هم پرتاب میکردیم. این بازی بسیار مفرح بود و هنوز خندههای بلند مادرم را با روسری گلآلودش به یاد دارم.
وقتی در مدرسه شبانهروزی در اشرف درس میخواندیم، یادم هست که کارگران سودانی پروژه بزرگتری را برای ساخت سنگرهایی محکمتر در نزدیکی مدرسه شروع کردند. این سنگرها با کیسههای شن ساخته شده بودند و شبیه خانههای کوچکی بودند که ۱۵ تا ۲۰ نفر را در خود جای میدادند. هرگز نپرسیدم این سنگرها چه کاربردی دارند، اما بهزودی فهمیدم که جنگ کویت در حال آغاز شدن است.
*توضیح نگارنده:
(کارگران سودانی برای اولین بار در تابستان 1368 از سوی مجاهدین بکار گرفته شدند. تا پیش از آن، عمده کارها بدست اعضا انجام میگرفت و به ندرت از کارگران بیرونی استفاده میشد. پس از شکست مجاهدین در عملیات فروغ که هزاران عضو سازمان کشته و مجروح شدند، نیاز بیشتری به نیروهای خارجی حس شد. به همین خاطر، پس از رحلت امام، مجاهدین که طبق تحلیلهای مسعود میبایست خود را برای انجام عملیات فروغجاویدان شماره 2 آماده میساختند، به سه دلیل: «کمبود نیرو – عدم آماده بودن تجهیزات – زیاد بودن جنگافزارها به نسبت نیروها»، قادر به پیشبرد آن حجم عظیم کار نبودند. به همین خاطر، سازمان با بکارگیری گسترده کارگران سودانی -که آن زمان در عراق فراوان بودند- تلاش کرد تا کمبود نیرو را با این کار رفع نماید. کارگران سودانی ابتدا در تنظیف جنگافزارها و کارهای ساختمانی و آنگاه در کارهای آشپزی بکار گرفته شدند. کثرت این کارگران به حدی بود که در بهار 1370، در مناطق جنگی نیز از آنها برای کارهای پشتیبانی استفاده شد.)
ادامه خاطرات امیر: شبی تاریک و ساکت بود. من و همسنوسالهایم در خوابگاه مشغول کارهای روزمرهمان بودیم که ناگهان صدای گوشخراش آژیر حمله هوایی همهجا را پر کرد. صدایی که انگار دیوارها را میلرزاند. بچهها یکی پس از دیگری از اتاقها بیرون دویدند و به سمت خروجی ساختمان بزرگ رفتند. من که چیزی نمیفهمیدم، با حیرت و ترس به دنبالشان دویدم. پاهایم برهنه بود و شنهای داغ زیر پاهایم حس میشد. ما را به سمت پناهگاههایی هدایت کردند که از کیسههای شن ساخته شده بود. وقتی وارد شدیم، معلم مان یک چراغ نفتی روشن کرد و ما را دور آن جمع کرد.
هوا سنگین و خفقانآور بود، صدای نفسهای بریده بچهها و گریههای آرام برخی از آنها فضا را پر کرده بود. نمیدانستم چرا آنجا هستیم، اما چیزی در دل من میگفت این یک موقعیت خطرناک است. همان شب فهمیدم که جنگی آغاز شده است؛ جنگی که ما هیچ دخالتی در آن نداشتیم، اما ناگهان همهچیزمان را درگیر کرده بود. آن شب، آغاز روزهای طولانی زندگی در پناهگاه بود. مدتی گذشت و ما به انبارهای زیرزمینی منتقل شدیم؛ جایی که قبلاً محل نگهداری مهمات جنگی بود. این انبارها در دل زمین ساخته شده بودند. تنها چیزی که از بیرون دیده میشد، دری آهنی بود که به یک راهروی بتنی با شیبی ملایم ختم میشد. راهرو به چند اتاق بزرگ و سرد منتهی میشد. حالا این اتاقها به خانه ما تبدیل شده بودند.
ما، حدود هزار کودک، باید در این فضای تنگ و تاریک روزگار میگذراندیم. در هر اتاق ۳۰ تا ۵۰ کودک جمع میشدند. جایی برای نشستن یا خوابیدن نبود، مگر روی زمین. برق نداشتیم، اما مجاهدین توانستند ژنراتورهایی نصب کنند تا گاهی برق داشته باشیم و بتوانیم کارتون تماشا کنیم. اما نبود امکانات اولیه مثل توالت و حمام، همهچیز را سختتر میکرد. آب کمیاب بود. برای استفاده از توالت، مجاهدین ما را شبانه با کامیون به ساختمان های کمپ اشرف میبردند. وقت محدودی داشتیم و باید سریع کارمان را انجام میدادیم. حتی اجازه نداشتیم آب بنوشیم. اما من یک بار برخلاف حرف معلممان، سرم را زیر شیر آب گرفتم و تا میتوانستم آب نوشیدم. آن لحظه نمیدانستم چه زمانی دوباره به آب دسترسی پیدا خواهم کرد. شاید همان لحظه چیزی درونم تغییر کرد. از آن زمان به بعد، حتی در بزرگسالی، همیشه آب و خوراکی اضافی با خودم دارم، انگار هنوز میترسم که دوباره بیپناه بمانم.
*توضیح نگارنده:
(پس از حمله صدام به کویت در تاریخ 2 اوت 1990 -یازدهم مرداد 1369- آمریکا لشگرکشی به خلیجفارس را آغاز کرد تا خود را برای برای حمله به عراق آماده سازد. متقابلاً مجاهدین نیز -برای حفظ موجودیت خود- به انجام اختفا و سنگرنشینی در مناطق شمالی عراق مبادرت نمودند. در همین راستا، تمامی یگانهای رزمی و پشتیبانی سازمان به منطقه کردنشین کفری انتقال داده شدند و زندگی سنگری آغاز شد. در تاریخ 26 دیماه 1369، ارتش آمریکا حمله هوایی خود را آغاز کرد که در طول 40 روز، منجر به تسلیم صدام شد. در طی این مدت، کودکان در قرارگاه اشرف نگهداری میشدند و همانطور که امیر شرح میدهند زندگی دشواری را طی میکردند، چون کمبود آب و سوخت و قطع برق در آن شرایط جنگی، محدودیت زیادی را ایجاد کرده بود. این قضیه در بیابانهای کفری شرایط سختتری را رقم زده بود که بحث مفصلی است.)
پایان جنگ و زمزمه جدایی
مدتی گذشت و اوضاع کمی آرامتر شد. دیگر بمبارانها به شدت قبل نبود، اما ترس همچنان در دلهایمان زنده بود. یک روز، شایعهای میان بچهها پیچید: قرار است ما را به خارج از کشور بفرستند. حقیقت داشت. قرار بود همه کودکان زیر ۱۵ سال از عراق خارج شوند. بزرگترها، آنهایی که ۱۵ سال و بالاتر بودند، باید میماندند؛ نه برای اینکه انتخابی کرده باشند، بلکه چون قرار بود به اجبار به ارتش مجاهدین بپیوندند.
خاطراتم از این دوره پر از تصویرهای پراکنده و محو است. اما بعضی لحظهها، با وضوحی شگفتآور در ذهنم حک شدهاند. مثل شبی که با مادرم در محل کارش بودم. او در دفتر روزنامه مجاهدین کار میکرد. یادم میآید که یک دستگاه فکس در آنجا بود. مادرم داشت سندی را که روی آن کاریکاتوری از خمینی کشیده شده بود، فکس میکرد. درست قبل از اینکه کاغذ به طور کامل وارد دستگاه شود، گوشه آن را گرفتم و پاره کردم. مادرم با تعجب پرسید چرا این کار را کردم. جواب دادم: «میخواستم نشان بدهم که من اینجا بودم. این کاغذ باید بداند که ردپایی از من همراهش است».
اما لحظهای که هرگز فراموش نمیکنم، شبی بود که با مادرم در خوابگاه زنان خوابیده بودم. نیمهشب صدای آژیر بلند شد. قبل از اینکه حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، مادرم مرا محکم در آغوش گرفت و شروع به دویدن کرد. او در تاریکی شب، سریع و بیوقفه میدوید. من سرم را به سینهاش تکیه داده بودم و صدای نفسهای بریدهاش را میشنیدم. آن لحظه، آسمان پر از ستاره بود و من فقط حس امنیت داشتم. حس میکردم مادرم حاضر است جانش را برای من بدهد. وقتی به پناهگاه رسیدیم، دیگر چیزی یادم نمیآید. اما آن لحظه، آن احساس محبت و امنیت، برای همیشه در قلبم حک شد.
*توضیح نگارنده:
(روزهایی که برخی از کودکان با مادران خویش در قرارگاه اشرف حضور داشتند، بقیه نیروها در منطقه وسیع کِفری مشغول آمادهسازی سنگرهای زیرزمینی در شرایطی سخت و دشوار بودند. زمستان سرد رسیده بود و بارانهای مستمر، دشت را پر از گلولای میکرد. انواع سوخت جیرهبندی شده بود و به همین خاطر، استفاده از خودرو بسیار محدود بود و به ناچار از الاغهای خریداری شده برای حملونقل مواد استفاده میشد. برای پخت غذا نیز میبایست از دشت وسیع آنجا هیزم جمعآوری میکردیم. سرویسهای بهداشتی محدود و صحرایی بود. حمام در 10 کیلومتری ما وجود داشت که هفتهای یکبار میبایست گروه گروه و به صورت پیاده به آنجا میرفتیم و اگر آب گرم وجود داشت، در عرض چند دقیقه استحمام میکردیم و بازمیگشتیم. برخی اوقات آب گرم هم نبود و بعد از طی این مسیر طولانی، میبایست با آب سرد کارمان را جلو میبردیم. شبها بسیار تاریک بود و نگهبانی دادن در آن منطقه وسیع با سنگرهایی بسیار دور از یکدیگر، بسیار مشکل بود و گاه برخی افراد راه را گم میکردند. بدتر از هرچیز، زمانبندی استراحت بود که در روزهای نخست، از شب تا صبح چندین بار آژیر به صدا درمیآمد و همه مجبور بودیم خود را به سنگرهای انفرادی برسانیم و دوباره به چادر بازگردیم. عملاً کسی فرصت استراحت پیدا نمیکرد. تا اینکه بالاخره سنگرهای زیرزمینی آماده شد. اما در آنجا نیز امنیت کامل نبود، گاه باران شدید به داخل سنگرها سرازیر میشد و همگی در تاریکی شب مجبور به تخلیه سنگر میشدیم.
بمباران عراق در همان شرایطی که داشتیم به مدت 40 روز تا حدود 20 اسفند ادامه داشت. اما پایان یافتن بمباران، آغازی برای یک جنگ بزرگ زمینی بود که مجاهدین نیز به فرمان مسعود به آن ورود کردند و قریب 1.5 ماه به درازا کشید… در کشاکش همین جنگ و گریزها بود که مریم رجوی تصمیم گرفت کودکان را از والدین خود جدا کند و به خارج عراق بفرستد. اینکه چرا رهبری سازمان تصمیم به انجام این کار گرفت، خود موضوع مهم دیگری است که فقط به آن یک اشاره کوتاه میکنم:
با پایان یافتن بمباران، معارضین عراقی از شمال و جنوب به نیروهای صدام حمله کردند: در جنوب شیعیان و در شمال کردها… در این میان، مسعود هم بهسرعت نیروهای خود را به قرارگاه اشرف فراخواند. بخشی از نیروها به سمت قرارگاه حرکت کردند که من نیز جزء آنها بودم. اما همینکه به اشرف رسیدیم، خبر محاصره کفری به گوش ما رسید. در همان زمان مسعود فرمانی ابلاغ کرد که بنا به آن میبایست با کلیه جنگافزارها به سمت کفری بازگردیم تا بازماندگان را از محاصره نجات دهیم. بلافاصله جنگافزارها را مسلح و تانک و نفربرها را آماده رزم کردیم. مسعود و مریم در خروجی اشرف ایستاده بودند و نیروها را بدرقه میکردند… از این لحظه مجاهدین وارد جنگ با نیروهای کرد شمال عراق شدند که مناطق بسیار گستردهای -از خالص، بعقوبه، جلولاء و خانقین تا منصوریه، سلیمان بیگ، طوزخورماتو و کفری- را در بر میگرفت.
اما این جنگ، تبعات خود را داشت. بخشی از اعضای مجاهدین را اقوام کرد تشکیل میدادند که گروهی از آنان ناراضی بودند و صراحتاً میگفتند که ما برای جنگ با کردها به اینجا نیامدهایم. بخشی دیگر از نفرات هم که به امید سرنگونی نظام از اروپا برای عملیات فروغ جاویدان اعزام شده بودند، اکنون در جنگ کویت و شرایط بحرانی قرار داشتند و رابطه صدام و ایران را رو به بهبود میدیدند و این ابهام را داشتند که ما در عراق قرار است چه کار کنیم؟
این تناقضات، زمینهساز جدی یک ریزش نیرو شده بود که مسعود و مریم میبایست به آن پاسخ میدادند. بویژه اینکه برخی والدین نگران فرزندان خود بودند و احتمال جدایی بسیاری از آنان وجود داشت… همه این مسائل دست به دست هم داد تا مریم به بهانه دلسوزی برای کودکان، بچهها را از والدین جدا کند و به خارج عراق بفرستد تا از این طریق، والدین را نسبت به امنیت کودکان مطمئن سازد و جلوی بخشی از ریزشها را بگیرد. البته حضور همین کودکان موجب شده بود که مسعود و مریم نتوانند در مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاقهای اجباری، والدین را به طور کامل و رسمی از هم جدا کنند و آنها نیز به همین بهانه با یکدیگر و کودکان خود رابطه نسبی داشتند. لذا با زمزمه پایان یافتن جنگ و بمباران، مریم فوراً برای خارج کردن کودکان از عراق اقدام نمود تا با یک تیر چند نشان بزند: هم طلاقها و انقلاب ایدئولوژیک خودش را تکمیل کند و عواطف و احساسات بین مادران و کودکان را پایان دهد و آنها را تمام عیار در خدمت خودش بگیرد و جلوی ریزش هم گرفته شود.
در همینجا لازم است که موضوع دیگری را نیز مطرح کنم تا خوانندگان بیشتر در جریان رخدادهای درونی مجاهدین قرار گیرند:
مسعود و مریم از آبان 1368 برنامه گستردهای برای انجام طلاقهای سازمانی تحت عنوان «انقلاب ایدئولوژیک» آغاز کرده بودند. جلسات لایه به لایهی مغزشویی که از بالاترین مدارهای تشکیلاتی کلید خورده بود و گام به گام به کادرهای پایینتر میرسید. شرکت کنندگان در این نشستها، پس از چند هفته باید به این مرحله میرسیدند که بگویند سد راهشان برای وصل کامل به رهبر عقیدتی و محقق کردن سرنگونی، همسرشان بوده و آنگاه با الگوی مریم قجرعضدانلو -که در بهار 1364 همسرش مهدی ابریشمچی را طلاق داد تا به ازدواج مسعود درآید- از همسران خود طلاق میگرفتند و اصطلاحاً «انقلاب میکردند». در این برنامه گسترده، گاه یکی از زوجین خبر نداشت که همسرش از او طلاق گرفته و گاهی هردو از جدایی و طلاق خبر داشتند اما بهدلیل داشتن فرزند، روزهای پایانی هفته همدیگر را میدیدند تا کودکان مشکلی پیدا نکنند.
این برنامه تا شروع جنگ کویت ادامه داشت ولی بخاطر شرایط ویژه جنگی به حالت تعلیق درآمد. اما همین وضعیت زمینهساز فرصتی شد که مسعود و مریم بتوانند به بهانه جنگ و حفظ جان کودکان، مادران را ترغیب به جدایی از فرزند کنند و آنها را به خارج کشور انتقال دهند. مسئولیت اینکار بردوش مریم گذاشته شده بود و بهظاهر هم یک اقدام انسانی و ضروری بهنظر میرسید اما هدف اصلی، تخریب کامل خانوادهها و جدا کردن رابطه زن و شوهرهایی بود که با وجود گرفتن طلاق تشکیلاتی، به بهانه دیدن فرزند، با همدیگر ارتباط عاطفی برقرار میکردند. این کودکان، 5 سال بعد با فریبکاری مسئولین سازمان به عراق بازگشت داده شدند تا بهعنوان «کودک سرباز» در کارهای نظامی مورد استفاده قرار گیرند که امیر در ادامه به آن پرداخته است. جالب اینکه سازمان تا چندین سال منت انتقال آنها به خارج را بر سر والدین میگذاشت و مدام ادعا میکرد که خواهر مریم برای اینکار 15 میلیون دلار هزینه کرده است تا والدین شرمنده ایثار مریم باشند.)

کودکان در مجاهدین
لحظات تلخ جدایی از مادر
در سالهایی که جنگ کویت، سایه سنگینش را بر سر ما گسترده بود، من تنها شش سال داشتم. در مدرسه شایعاتی بین بچهها پیچیده بود. میگفتند کودکانی که به دفتر مدیر فراخوانده میشوند، دیگر به کلاس بر نمیگردند. یکی از دوستانم گفته بود که این بچهها به خارج فرستاده میشوند. صحبت از مکانهایی عجیب و غریب در اروپا بود؛ از مکدونالدز و همبرگرهای خوشمزه گرفته تا چیزهایی که برای ما شبیه به افسانه بودند. همه منتظر بودند که نوبتشان برسد. هیجان و دلهره در فضای مدرسه موج میزد. تا اینکه شبی، نوبت من رسید. معلم وارد شد و با لحنی جدی گفت که باید به دفتر مدیر بروم. در حالی که با لگو بازی میکردیم، بچهها متوقف شدند و با چشمانی پر از کنجکاوی و حسادت به من نگاه کردند. به دفتر که رفتم، مادرم آنجا ایستاده بود، با لبخندی که برایم آشنا بود اما در پس آن چیزی سنگین و ناخوانا حس میکردم. او دستم را گرفت و به سمت ماشینش، یک تویوتا لندکروزر، راه افتادیم. گفت: “قراره بری سوئد”. من از خوشحالی بالا و پایین میپریدم. هیچ درکی از معنای این خداحافظی نداشتم. فکر میکردم به زودی باز هم همدیگر را میبینیم، شاید در ایران یا حتی در اروپا. اما مادرم، با چشمانی که سعی میکردند هیچچیز را بروز ندهند، انگار از چیزی عمیقتر آگاه بود.
در مسیر، خاطرات کودکیام مثل فیلمی از ذهنم میگذشت. یاد شبهایی که با پدر زیر آسمان پرستاره قدم میزدیم و او از قدرت انسان برای پیمودن مسافتهای طولانی میگفت. یاد آن شبی که پدر روی تختش کتاب شعر حافظ میخواند و مادرم با لحن شوخی از او میخواست کتاب را کنار بگذارد و با مهمانان صحبت کند. پدرم اما با خنده پاسخ داد: «خب چی باید بهشون بگم»؟ و بعد با مادرم شوخی کرد، دستش را گرفت و او را به تخت کشاند، طوری که خندههایشان تمام خانه را پر کرد. یا وقتی که برای تولدم یک خرس عروسکی سفید هدیه گرفتم. اسمش را “برفی” گذاشتم، چون رنگش مثل برف بود. مادرم برایش یک پاپیون صورتی دوخت. برفی تبدیل شد به همدمم، چیزی که در روزهای سخت آینده به آن پناه میبردم.
آن شب که مادرم مرا به دفتر مدیر برد، سرنوشت من برای همیشه تغییر کرد. ما به منطقهای با ساختمانهای کوچک رسیدیم و در ماشین استراحت کردیم تا خورشید طلوع کند. وقتی داخل یکی از بنگالها شدیم، کودکان زیادی را دیدم که همراه خانوادههایشان منتظر بودند. همه برای رفتن به خارج آماده شده بودند. من، با چمدان کوچکی که برفی از آن بیرون زده بود، میان آنها نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم.
وقتی اتوبوس آمد، خداحافظیها آغاز شد. مادرم مرا در آغوش گرفت، اما اشک نریخت. نمیدانم چرا، اما فکر میکنم او سعی میکرد ضعف نشان ندهد، چرا که به عنوان یک مبارز، نباید احساساتش را بروز میداد. اما حالا که به آن لحظه فکر میکنم، میفهمم که در درونش آتشی برافروخته بود. من سوار اتوبوس شدم و در صندلی عقب نشستم. مادرم از پشت پنجره برایم دست تکان داد و بوسه فرستاد. در حالی که من به او نگاه میکردم، احساسی بین شادی و بیتفاوتی در من موج میزد. هنوز نمیدانستم که این آخرین دیدارمان برای مدت طولانی خواهد بود.
آن شب، سفر من آغاز شد. سفری که شاید به نوعی فرار از جنگ و رنج بود، اما معنای عمیقتری داشت. حالا که به آن لحظه فکر میکنم، میفهمم که چطور تصمیمات والدینم، هرچند سخت و دردناک، زندگی مرا تغییر داد. اما آنچه هرگز فراموش نمیکنم، تصویری است از پدرم که در تاریکی شب، در کنار ماشین ایستاده بود و برای آخرین بار، با صدایی که به خوبی میشناختم، خداحافظی کرد. تصویری که مانند یک خواب، هم مبهم است و هم فراموشنشدنی.

امیر وفایغمایی
*توضیح نگارنده:
(برای کسانی که در معرض اینگونه جداییها نبودهاند، فهم و درک سختی آن راحت نیست. امیر بهخوبی اشاره دارد که مادرش غمی پنهان در سینه داشته که نمیخواست آنرا جلوی امیر بیان کند. اما من به زاویه دیگری هم اشاره میکنم و آن اینکه مادرش نمیخواست «مسئولین سازمان» متوجه احساسات او شوند، چرا که در مناسبات مجاهدین، ضعف در امور عاطفی و عاشقانه، گناهی نابخشودنی محسوب میشد و بیانگر ضعف ایدئولوژیک یک مجاهد بود. چنین افرادی میبایست در نشستهای مختلف مورد حسابرسی قرار میگرفتند که چرا بجز عشق مسعود، عشق دیگری در سینه دارند؟ و چرا در تعمیق انقلاب ایدئولوژیک مریم کوتاهی داشتهاند و از «طلاق ایدئولوژیک» عبور نکردهاند و همچنان پایشان گیر است؟
من مادران متعددی را میدیدم که غمی عمیق در «برق چشمان و پژمردگی چهرهشان» دیده میشد و گاه نیز واکنشهایی ناخواسته از آنها بیرون میزد که قادر به پنهان کردن آن نبودند. برای نمونه یکبار از یک مادر به نام ملیحه که چندین سال بود او را میشناختم احوال دخترش را پرسیدم که ناخواسته واکنش عجیبی از خود بروز داد و گفت چه میدانم، هیچ خبری ندارم و بعد چشمانش را به دوردست دوخت و با حالتی افسرده سکوت کرد. برای اولین بار بود که متوجه شدم انگار برخی از مادران راضی به اعزام فرزند خود نبودهاند. تا آن زمان تصورم بر این بود که از رفتن کودک خود به خارج از مناطق جنگی خوشحال هستند. خدیجه، مادر دیگری بود که یک دختر داشت. زمانی که طلاق اجباری شامل او و همسرش شده بود، با اندوهی عمیق دخترش را ساعاتی میدید و بعد او را به نزد پدرش میفرستاد. دختر در میان پدر و مادری که بیعلت وادار به طلاق شده بودند میچرخید و بعد از جنگ کویت هم دخترشان دیگر در اشرف نبود و میشد افسوس را در صورت خدیجه دید. همسرش که پزشک بود نیز همین حالت را داشت و همیشه غمی عمیق را در صورت او میدیدم. این پدر هم در بمباران آمریکا در جنگ دوم کشته شد.)
ادامه دارد…
حامد صرافپور
