<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>انجمن نجات مرکز کرمان</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/blog/%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b1%da%a9%d8%b2-%da%a9%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/انجمن-نجات-مرکز-کرمان</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 15 Jul 2026 07:12:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>انجمن نجات مرکز کرمان</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/انجمن-نجات-مرکز-کرمان</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 07:12:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69127</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در خاطراتی که در چند قسمت درج شد به جوانی کرمانی پرداخت که آز آلمان به اشرف آمده بود&#8230; آقای محمودآسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: روز بعد به دوستم زنگ زدم که از او بپرسم که آیا با او هم همین طور است؟ دوستم گفت مگر خودت در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در خاطراتی که در چند<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084"> قسمت</a> درج شد به جوانی کرمانی پرداخت که آز آلمان به اشرف آمده بود&#8230;</p>
<p>آقای محمودآسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>روز بعد به دوستم زنگ زدم که از او بپرسم که آیا با او هم همین طور است؟ دوستم گفت مگر خودت در جریان نیستی؟ او که پیش شما بوده! من هم گفتم یه چیزهایی حدس می‌ زنم ولی کاملاً در جریان نیستم که چه اتفاق هایی برای او افتاده است. دوستم گفت یک خواهر و برادر او که در آلمان زندگی می کنند هوادار سازمان هستند. در تماس هایی که با مادرشان در ایران داشتند از او می خواهند که او را پیش آن ها بفرستد و مادرشان هم او را به آلمان می فرستد و او چون سن کمی داشته در آلمان به مدرسه می رود و به مدت 6 سال در آلمان زندگی می کند و درس می خواند و وقتی بزرگتر می شود برادرش او را با سازمان آشنا می کند و از او می خواهد که به ارتش آزادی بخش در عراق ملحق شود. از او می خواهند که 3 ماه آموزش نظامی ببیند و بعد از 3 ماه اگر نخواست بماند می تواند به آلمان برگردد.</p>
<p>او که در آلمان نامزد داشت و تصمیم به ازدواج داشت وقتی به عراق آمده بود، 3 ماه آموزش دیده بود و سپس درخواست برگشت به آلمان می‌ دهد که با مخالفت جدی سازمان مواجه می شود و هر چه به آن ها می گوید که برادرش به او چیز دیگری گفته فایده ای نداشته است. چون سازمان شیوه کارش این بود. خیلی از جوانان را با این شیوه فریب می داد و از کشورهای خارجی به عراق می آورد و با زور در پادگان اشرف نگه می داشت. او را هر روز به نشست های جمعی می بردند و زیر فشار می گذاشتند و جمع بر سر او می ریختند یا او را در کانکسی زندانی می کردند و با ضرب و شتم می خواستند او را نگه دارند و او نمی تواند زیر این فشارها طاقت بیاورد و دچار آسیب روحی شدید می ‌شود به طوری که دیگر نمی توانند او را در قرارگاه اشرف نگه دارند و او را به آلمان بر می‌گردانند. برادرش هم که می بیند خیلی وضعیت او وخیم است با یکی از خواهرانش که در ایران دکتر است تماس می‌ گیرد و از او می خواهد که به آلمان برود و او را به ایران نزد مادرشان برگرداند و خواهر هم همین کار را می کند.</p>
<p>وقتی خواهرش وضعیت او را می بیند او را به خانه خودش می برد تا از او مواظبت کند چون مادرشان پیر بود و توان نگهداری از او را نداشت. تا زمانی که مادرشان در قید حیات بود خواهرش از او مواظبت می‌ کند و وقتی مادرشان به رحمت خدا می رود آن جوان که دوست داشته تنها باشد از خواهرش می خواهد او را به خانه مادرشان ببرد تا در آنجا زندگی کند و خواهرش به نظرش احترام می ‌گذارد و او را به آنجا می برد.</p>
<p>این بود داستان جوانی که به امید آینده ای بهتر به خارج از ایران سفر کرد اما متاسفانه در دام فریب سازمان مجاهدین خلق افتاد.</p>
<p>پایان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین – قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 10:03:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69084</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در قسمت قبل خاطراتش تا این که بعد از حمله آمریکا به عراق و سرنگون شدن صدام گفت و اینکه به دنبال موقعیت مناسب برای جدایی از سازمان و رفتن به کمپ آمریکایی ها بوده است. محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: زمان مصاحبه فرا رسید و من [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین – قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829">قسمت قبل</a> خاطراتش تا این که بعد از حمله آمریکا به عراق و سرنگون شدن صدام گفت و اینکه به دنبال موقعیت مناسب برای جدایی از سازمان و رفتن به کمپ آمریکایی ها بوده است.</p>
<p>محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>زمان مصاحبه فرا رسید و من برای مصاحبه پیش آمریکایی ها رفتم. وقتی سر میز نشستم به مترجم آمریکایی گفتم من نمی‌خواهم پیش مجاهدین خلق برگردم. او گفت شرایط در کمپ هنوز سخت است و امکانات کافی نداریم و می توانی اسمت را به ما بدهی و پیش سازمان‌ برگردی. وقتی امکانات آسایشی کمپ را فراهم کردیم آن موقع شما را از آنجا بیرون می آوریم. من هم گفتم حاضرم این شرایط سخت را بپذیرم ولی به آنجا برنگردم. او یک سرباز را صدا کرد و به او گفت او را از در پشتی به کمپ ببر و به او لباس مخصوص کمپ بده. وقتی که از در پشتی چادر مصاحبه که یک راهرو از سیم خاردار درست شده بود و به کمپ منتهی می شد بیرون رفتم، حسین ابریشمچی مرا صدا کرد و گفت: نرو برگرد و آبروی سازمان را نبر، برادر مسعود تو را هر جایی خواستی می فرستد.<br />
من هم که دیگر خودم را آزاد می دیدم به سمت او رفتم و گفتم یادت رفته چه بلایی سر من در زندان هایتان آوردید؟ و هر چه در دلم بود به او گفتم. سرباز آمریکایی رفت او را دور کرد و من را به کمپ برد. درست است آنجا هم مثل یک زندان بود، ولی احساس می‌کردم آزادتر شده ام.</p>
<p>من به مدت یکسال و چهار ماه در کمپ آمریکایی ها بودم تا تصمیم گرفتم به ایران برگردم.</p>
<p>وقتی به ایران برگشتم هفت، هشت ماه گذشت که یکی از هم محله ای هایمان که من با برادر بزرگترش همکلاسی بودم متوجه شده بود که من به ایران برگشتم. یک روز به همراه آن جوان که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند به منزل ما آمدند و من وقتی که او را دیدم از دیدنش شوکه شدم چون بسیار از لحاظ روحی و جسمی آسیب دیده بود و آن جوانی که آن زمان در سازمان دیدم نبود و به شدت شکسته شده بود. یک ساعتی با همان دوستم صحبت کردیم ولی او هیچ صحبتی نمی کرد. فقط در حد احوالپرسی حرف زد و از آنجا که خیلی در خود فرو رفته بود و هیچ حرفی در مورد سازمان نمی ‌گفت من هم حرفی نزدم و ساعتی بعد خداحافظی کردند و رفتند&#8230;</p>
<p>من پیش خودم فکر کردم شاید جلوی دوستم نمی خواهد در مورد سازمان صحبت کند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین – قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تسلیت محمود آسمان پناه به مناسبت شهادت رهبر ایران</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69062</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69062?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 06:47:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خاکسپاری رهبر شهید]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69062</guid>

					<description><![CDATA[<p>شهادت رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی، به دست شقی‌ترین و پلیدترین عناصر روزگار یعنی سرکردگان آمریکا و اسرائیل، که از هیچ جنایتی فروگذار نمی‌کنند، را به ملت بزرگ ایران و تمامی آزادگان جهان تسلیت عرض می‌کنم. درست است که بالاترین و بهترین عزیز ما را گرفتند، ولی او با شهادت خود ثابت نمود که پرچم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69062">تسلیت محمود آسمان پناه به مناسبت شهادت رهبر ایران</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>شهادت رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی، به دست شقی‌ترین و پلیدترین عناصر روزگار یعنی سرکردگان آمریکا و اسرائیل، که از هیچ جنایتی فروگذار نمی‌کنند، را به ملت بزرگ ایران و تمامی آزادگان جهان تسلیت عرض می‌کنم.</p>
<p>درست است که بالاترین و بهترین عزیز ما را گرفتند، ولی او با شهادت خود ثابت نمود که پرچم دار مبارزه با ظلم و ستم رژیم صهیونیستی کودک کش و آمریکای جنایتکار و نوکران منطقه ای و داخلی آنها بود.</p>
<p>هدف دشمن تجزیه ایران است که خائنین و وطن فروشانی همچون رجوی و پهلوی آن را پیش می‌برند. ولی رهبری انقلاب اسلامی با خون خود بقا و دوام جمهوری اسلامی ایران را بیمه کرد و مردم ایران راه او را ادامه می دهند و انتقام او رامی گیرند و به جهان ثابت می کنند که ایران یک کشور مستقل است و پای استقلالش ایستاده وهیچ ابرقدرتی نمی‌تواند اراده‌ای که از رهبری در وجود تک تک آحاد ملت نقش بسته است را بشکند.</p>
<p>رهبر شهید برای مردم ایران یک پدر معنوی بود و به مردم روحیه مقاومت می داد تا حافظ استقلال و آزادی و انقلاب خود باشند.</p>
<p>درود بر روح طیب آن شهید عظیم الشأن</p>
<p>محمود آسمان پناه</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69062">تسلیت محمود آسمان پناه به مناسبت شهادت رهبر ایران</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69062/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Jun 2026 11:04:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68829</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در قسمت قبل خاطراتش از جوانی کرمانی که ساکن آلمان بوده سخن می گوید که به اشرف آورده شده، اما پس از مدتی متوجه می شود در چه منجلابی گرفتار شده و راه بازگشتی هم وجود ندارد. آقای محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: تا این که بعد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">قسمت قبل</a> خاطراتش از جوانی کرمانی که ساکن آلمان بوده سخن می گوید که به اشرف آورده شده، اما پس از مدتی متوجه می شود در چه منجلابی گرفتار شده و راه بازگشتی هم وجود ندارد.</p>
<p>آقای محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>تا این که بعد از حمله آمریکا به عراق و سرنگون شدن صدام که حامی مسعود رجوی بود و تضعیف قدرت مجاهدین خلق و فرار تعدادی زیادی از افراد و پیوستن به آمریکایی ها، من هم دنبال شرایطی بودم که موقعیت مناسبی پیش بیاید و از سازمان جدا شوم و به کمپ آمریکایی ها بروم. سازمان که از فرار افراد ضربه شدیدی خورده بود به فکر چاره ای بود که جلوی این فرارها را بگیرد و فرماندهانی که به آن ها اعتماد داشت را شبانه روز نگهبان و بپای نفرات حلقه ضعیف گذاشته بود و برای همین دیگر سخت شده بود که بتوانم شبانه فرار کنم و خودم را به کمپ آمریکایی ها برسانم.</p>
<p>افرادی که فرار کرده بودند به آمریکایی ها گفته بودند که مسئولین سازمان نفرات را به اجبار نگه داشته اند و آمریکایی ها هم در پی این بودند که سازمان از هم بپاشد و به اطلاعات درون سازمان پی ببرند. به سازمان ابلاغ کردند که باید با تمام نیروها مصاحبه کنیم. سازمان اول نمی ‌خواست قبول کند ولی چون دیگر قدرتی نداشت و صدامی هم در کار نبود نمی توانست هر بلایی خواست سر نفراتش بیاورد. عراق هم دیگر در تسلط آمریکا بود بنابراین مجبور شد قبول کند.</p>
<p>و از آن روز رفتارشان با نفراتی که در سازمان آنها را حلقه ضعیف می دانستند، عوض شد. به طوری که همان مسئولینی که تا چند ماه قبل از سرنگونی صدام من و دیگران را زندانی شکنجه و ضرب و شتم می کردند، می آمدند کنارمان می‌ نشستند و با خوش رویی و تعریف و این که چیزی نیاز داری به ما بگو و از این قبیل ترفندها، احساسات نفرات را به بازی می‌ گرفتند تا شخص آن شکنجه ها و زندانی شدن ها را فراموش کند و برود در مصاحبه ها از انقلاب مریم رجوی دفاع کند. جوری برخورد می کردند که آمریکایی ها فکر کنند نیروها به صورت داوطلب در سازمان حضور دارند و تا پای جان در سازمان می مانند.</p>
<p>آن لحظه ای که حسین ابریشمچی و فریدون سلیمی و قدرت حیدری می ‌آمدند کنارم و خوش و بش می کردند، تمام لحظاتی که توسط آنها شکنجه می شدم جلوی چشمانم می آمد و در دلم می گفتم آن زمان که شما ما را شکنجه می ‌کردید نمی دانستید این روزهم می رسد که از موضع ضعف به پای ما می افتید. آن زمان من خیلی دلم می خواست که این روز برسد و من هم مثل خودشان نقش بازی می کردم و طوری رفتار می کردم که آن ها دیگر به من شک نداشته باشند و اسمم را برای مصاحبه بدهند. چون سر به نیست کردن من و امثال من برای سازمان کاری نداشت. در آن زمان آمریکایی ها آمار ما را نداشتند و البته برایشان هم مهم نبود و سازمان در نهایت می ‌گفت که سکته کرده و فوت کرده است.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 08:07:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68800</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در قسمت اول خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود&#8230; محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">قسمت اول</a> خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود&#8230;</p>
<p>محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، او تازه فهمید در چه منجلابی فرو رفته و راه بازگشتی هم وجود ندارد و دیگر آن جوان پرشور چند ماه قبل نبود و به یکباره ناپدید شد. من فکر می کردم او را در یک محور دیگر سازماندهی کردند و حقیقتا چند بار می خواستم از فرمانده او اسد حداد سوال کنم، ولی ترسیدم بگویند با او محفل داشتی و بخاطر او دوباره مرا به زندان بیاندازند.</p>
<p>یکی دو ماه گذشت که دوباره او را دیدم. ولی بسیار ساکت بود و ۲ نفرهم مراقب برایش گذاشته بودند و نمی شد نزدیک او بشوم و حالش را بپرسم.</p>
<p>از دو تا از بچه ها که در یکان او بودند و گاهی با هم حرف می زدیم، شنیدم ناراضی است و می خواهد به آلمان برگردد. ولی سازمان به او جواب رد داده و گفته بودند اینجا بچه بازی نیست. اینجا ارتش است و باید بجنگی! آن یکی دو ماه هم گویا در یک کانکس زندانی بوده و آنقدر به لحاظ روحی و جسمی به او فشار آورده بودند که در مسیر سالن غذاخوری ساکت و سر به زیر بود. حتی نگاه هم به من نمی‌ کرد.</p>
<p>آن چنان در خود فرو رفته بود که در اطراف هر اتفاقی می افتاد متوجه نمی شد. سازمان هم که گویی اسیر جنگی گرفته بود هر روز او را برای نشست می برد و در نشست ها او را زیر فشارمی گذاشتند تا فکر رفتن را از ذهن او بیرون کنند. با فحاشی و ضرب و شتم در نشست های جمعی و زندانی کردن، انقلاب کذایی مریم را بخورد او دادند و به او فهماندند که رفتنی در کار نیست و باید هر کاری را که می گویند بدون چون و چرا انجام بدهد و هیچ اعتراضی هم نداشته باشد. بعد از چند ماه که او را مجبور به ماندن کردند، هر از گاهی او را می دیدم ولی یک فرمانده مستمر در کنار او بود و خودش هم دیگر ساکت شده بود و انگار من را نمی شناسد.</p>
<p>و بعدها او را از آن محور بردند. نمی دانم به کجا ولی دیگر او را ندیدم. از بچه های یکان او پرسیدم گفتند وضعیتش به لحاظ روحی خراب شده که او را بردند به جایی سازماندهی نشده یا شاید هم به آلمان فرستادند. من دیگر هیچ خبری از او نداشتم و با فشاری که روی خودم هم بود و مستمر با آن ها درگیر می شدم و کارم به زندان و شکنجه می‌ کشید، پیگیرش نشدم و پیش خودم فکر کردم که حتما به آلمان برگشته است&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 11:26:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68780</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است: چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود سپرده بودند و اسد گاهی وقت ها می آمد و با من هم صحبت می شد و شوخی می ‌کرد و آن جوان وقتی فامیل من را شنیده بود به اسد گفته بود من او را می شناسم، ما در یک محله زندگی می ‌کردیم. می‌ شود برویم او را ببینم؟ اسد هم او را پیش من آورد ولی خودش هم مراقب او بود و از کنارمان نرفت که نکند من از سازمان بدگویی کنم یا از زندگی عادی صحبت کنیم.</p>
<p>من اول فکر کردم از ایران آمده است چون من خانواده اش را از نزدیک می‌ شناختم و دخترعموی من با خواهرش همکلاس بود و گاهی وقت ها برای درس خواندن به خانه آن ها می رفت. وقتی هم صحبت شدیم فهمیدم که او در آلمان بوده و از آنجا به سازمان پیوسته بود. او به مدت 6 سال در آلمان مدرسه رفته بود و درس خوانده بود. فکر کنم هنوز ۲۰ سال هم نداشت که وارد سازمان شده بود و من را یاد زمانی انداخت که خودم فریب سازمان را خوردم و به سازمان پیوستم! آن موقع من هم 19 سالم بود.</p>
<p>اسد حداد که از وضعیت تشکیلاتی بودن من آگاه بود به او گفت برویم کار داریم و یک وقت دیگر دوباره با هم صحبت می‌ کنید و او را با خود برد و در طول روز همدیگر را در کارهای روزانه می ‌دیدیم ولی همیشه اسد همراه او بود و فرصت حرف زدن را نمی داد. من هم که زیر ضرب بودم زیاد به سمتش نمی‌ رفتم.</p>
<p>او به زبان آلمانی بسیار مسلط بود و بسیار روان صحبت می کرد. همان موقع ها بود که سازمان می خواست رژه برگزار کند و حجم کار در سازمان بالا بود و همه نفرات مشغول آماده سازی کارهای رژه بودند و به قدری حجم کارها زیاد بود که ما در شبانه روز شاید فرصت خوابیدن هم نداشتیم و یک ساعت در روز استراحت می کردیم و یا همدیگر را نمی دیدیم و اگر هم می‌دیدیم وقت صحبت کردن نداشتیم. چون آن جوان تازه به سازمان پیوسته بود هنوز به او سخت نمی گرفتند و هنوز او را وارد نشست های سازمان نکرده بودند. او جوانی پرشور بود و خوشحال بود که آموزش سلاح می دید و سلاح به دست می گرفت غافل از آن که نمی دانست که چه شرایطی در انتظارش است و در چه منجلابی فرو می رود&#8230;</p>
<p>در زمانی که رژه شروع شد خبرنگارانی که آورده بودند یکی از آن ها از کشور آلمان آمده بود و سازمان هم برای تبلیغ و هم برای ترجمه جوان را آورده بود. او به قدری مسلط صحبت می کرد که خبرنگار آلمانی گفته بود تو ایرانی نیستی، آلمانی هستی و به اینجا آمده ای..</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>محمودآسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>گرفتن اعتراف اجباری در سازمان مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68512</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68512?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 07:09:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68512</guid>

					<description><![CDATA[<p>در اواخر سال ۶۹ بود که نشست های تشکیلاتی و طلاق اجباری در داخل سازمان مجاهدین خلق شروع شد. در ابتدا من با ورود به نشست ها مخالفت کردم و وارد نشست نشدم. آن موقع من در محور یکم ارتش آزادیبخش ملی مجاهدین خلق بودم و تعداد زیادی بودند مثل من که وارد نشست ها [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68512">گرفتن اعتراف اجباری در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در اواخر سال ۶۹ بود که نشست های تشکیلاتی و طلاق اجباری در داخل سازمان مجاهدین خلق شروع شد. در ابتدا من با ورود به نشست ها مخالفت کردم و وارد نشست نشدم. آن موقع من در محور یکم ارتش آزادیبخش ملی مجاهدین خلق بودم و تعداد زیادی بودند مثل من که وارد نشست ها نشدند و مخالفت می کردند. فرماندهان بالای سازمان از این موضوع می ترسیدند و می دانستند که اگر کاری نکنند تعداد مخالفین بیشتر می شود.</p>
<p>در آن زمان فردی به اسم ژاله فرمانده محور یکم بود. سازمان وقتی دید که او نمی تواند نفرات را وادار به شرکت در نشست ها کند، رقیه عباسی را به جای او گذاشت و او از یک به یک نفرات بازخواست کرد که چرا وارد نشست ها نمی شوند. یک روز مرا صدا زد و گفت مشکلت با شرکت کردن در نشست ها چیست؟ من هم گفتم مگر شما نمی گویید اجباری نیست و باید خود فرد به این موضوع برسد. من این بحث ها را نمی توانم قبول کنم و نمی خواهم نیروی کادر باشم و من مثل یک سرباز اینجا هستم.</p>
<p>وقتی این را گفتم عصبانی شد و گفت ما سرباز نمی‌خواهیم و نمی توانیم بپذیریم، یا در نشست ها شرکت می کنی و از مایی یا در صف دشمنان ما هستی و جایت اینجا نیست و اشتباهی آمده ای. الان هم برو و خوب فکرهایت را بکن که کدام طرف هستی. گزارشت از طریق فرمانده مستقیمت به دستم می رسد. من هم آمدم و یک گزارش نوشتم که من این نشست هایی که اجباری هستند را قبول ندارم و من را از همان جایی که آوردید (پاکستان) به همان جا برگردانید، و گزارش را به فرمانده ام دادم تا به رقیه عباسی بدهد.</p>
<p>بعد از یک مدتی آنهایی که مشکل تشکیلاتی داشتند را در یک سالن جمع کردند و دوباره نوارهای نشست ها را برای ما پخش کردند و از ما خواستند که هر چه از بحث ها گرفته ایم گزارش بنویسیم. من گزارش ندادم. وقتی فرمانده ام پرسید گفتم چیزی ندارم که بنویسم. بعد از آن من را از یکان رزمی به مرکز ۱۲ فرستادند که پشتیبان ۳ محور بود و در آنجا به کار تاسیسات مشغول شدم. مدتی گذشت تا این که سازمان دید تعداد مخالفان روز به روز زیادتر می شود و درخواست ها برای جدایی بیشتر می گردد. رقیه عباسی همه نفرات را جمع کرد و در نشستی که از قبل فرماندهان توجیه شده بودند تا بر سر مخالفان بریزند، گفت: برادر مسعود و خواهر مریم گفته اند ما نفر انقلاب نکرده نداریم و نمی توانیم در مناسباتمان بپذیریم و جمع را بر سر ما شوراندند. تا با این شیوه کسانی که در نشست ها شرکت نمی کنند از طریق جمع وادار به شرکت شوند. با فحاشی و این که اینها نفوذی و از طرف دشمن و پاسدار رژیم هستند و جلوی انقلاب خواهر مریم ایستادند.</p>
<p>بعد رقیه عباسی همه را ساکت کرد و گفت اسم نمی‌ برم آنهایی که باید به این جمع جواب بدهند بروند برای من گزارش بنویسند و خودشان را با جمع یکی کنند. من هم گزارش دادم که من به شما گفتم این بحث ها را قبول ندارم و می خواهم بروم، شما من را به پشتیبانی منتقل کردید و گزارش را به فرمانده ام دادم. روز بعد فرمانده ام من را صدا زد و گفت باید جایی برویم. من هم همراهش رفتم. مرا به یک انبار خالی دور از استقرار برد که این انبار قبلا انبار بازسازی باطری های زره ای بود و در آن گاز حاصل از اسید بود و کف آن خاکی و مملو از اسید بود به طوری که نفس نمی‌توانستم بکشم. به من گفت برو داخل و منتظر بنشین. می آیند و با تو کار دارند. نیم ساعتی منتطرماندم و بعد دیدم حسین ابریشمچی و قدرت حیدری و فریدون سلیمی و محمود عضدانلو از در وارد شدند و بدون هیچ مقدمه ای شروع به کتک کاری و فحاشی کردند. حسین ابریشمچی گفت بریده مزدور در چه ارگانی کارمی کردی و ماموریتت چه بود که اینجا فرستادنت و مستمر فحاشی می کردند و کتک می زدند و هرچه من می گفتم من فقط می خواهم بروم و کسی من را نفرستاده، قبول نمی کردند و تعدادی برگه A4 جلوی من گذاشتند و گفتند بنویس! مزدور همه ماموریت ها و محفل هایت را در اینجا بنویس و رفتند.</p>
<p>به مدت یک هفته من را در انبار حبس کرده بودند و روزی دو تا سه بار می آمدند و مرا کتک می‌زدند و فحاشی می‌کردند. تنفس در آنجا برای من خیلی سخت بود و هدف از این کار فقط تعهد گرفتن برای شرکت در نشست ها و ماندن در سازمان بود. بعد از یک هفته که تعهد گرفتند مرا به یگانم برگرداندند و گفتند با کسی صحبت نمی کنی و در نشست ها شرکت می کنی. وقتی در نشست شرکت کردم دیدم همه ی نفراتی که مخالف بودند داخل نشست هستند. وقتی از آنها پرسیدم گفتند مجبورمان کردند.</p>
<p>از زمان تعهد گرفتن، رجوی هر جا که می دید نفرات وارد بحث ها نمی شوند از تهمت زدن و فحاشی و شکنجه استفاده می کرد و نهایتا کسانی که تن به خواسته اش ندادند را کشت.</p>
<p>امیدوارم روزی برسد که تک تک سران سازمان تروریستی رجوی را پای میز محاکمه ببینم.</p>
<p>محمود آسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68512">گرفتن اعتراف اجباری در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68512/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>در زیر پرچم زیبای سه رنگ ایران</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68283</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68283?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Apr 2026 07:45:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[محمود آسمان پناه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68283</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه مدیر انجمن نجات استان کرمان به همراه فرزندش به صورت مستمر در کنار خیل کثیر مردم در تجمعات مردمی این شهر حضور فعال دارد. وی تاکید دارد به عنوان یک وظیفه ملی میهنی و برای دفاع از کشورعزیزمان ایران زیر پرچم زیبای سه رنگ ایران در کنار مردم پر شور این شهر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68283">در زیر پرچم زیبای سه رنگ ایران</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه مدیر انجمن نجات استان کرمان به همراه فرزندش به صورت مستمر در کنار خیل کثیر مردم در تجمعات مردمی این شهر حضور فعال دارد. وی تاکید دارد به عنوان یک وظیفه ملی میهنی و برای دفاع از کشورعزیزمان ایران زیر پرچم زیبای سه رنگ ایران در کنار مردم پر شور این شهر تا پیروزی نهایی خواهد بود.</p>
<div id="attachment_68288" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68288" class="wp-image-68288" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asemanpanah-202604.jpg" alt="محمود آسمان پناه" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asemanpanah-202604.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asemanpanah-202604-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asemanpanah-202604-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68288" class="wp-caption-text">محمود آسمان پناه</p></div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68283">در زیر پرچم زیبای سه رنگ ایران</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68283/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دلنوشته ای از فاطمه پورعبدالهی به برادرش حسین پورعبدالهی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68143</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68143?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 16 Mar 2026 06:56:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[حسین پورعبداللهی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68143</guid>

					<description><![CDATA[<p>سلام برادر عزیزم. یک سال دیگر هم گذشت و تو همچنان تصمیم به جدایی از این گروه سر تا پا دروغ نگرفتی. آنها شما را همیشه فریب داده و با وعده های هر ساله که امسال دیگر میرویم، مانع از جدایی شما شدند . من نمیدانم الان دیگر با چه دروغی شما را نگه داشتند؟! [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68143">دلنوشته ای از فاطمه پورعبدالهی به برادرش حسین پورعبدالهی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام برادر عزیزم. یک سال دیگر هم گذشت و تو همچنان تصمیم به جدایی از این گروه سر تا پا دروغ نگرفتی. آنها شما را همیشه فریب داده و با وعده های هر ساله که امسال دیگر میرویم، مانع از جدایی شما شدند .</p>
<p>من نمیدانم الان دیگر با چه دروغی شما را نگه داشتند؟! ولی این را بدان که این رجویها در ایران هیچ پایگاه مردمی ندارن و مردم ایران آنها را به چشم یک خیانت کار و مزدور و وطن فروش میدانند.</p>
<p>برادرم بهتر است تو راهت را از این جماعت جدا کنی. مثل دوستانت که الان زندگی خوبی چه در ایران و چه در خارج دارند.</p>
<p>هنوز هم دیر نیست. و بدان همان اربابانی که اینها برایشان مزدوری میکردند تا سهمی در ایران به آنها بدهند، در حال حاضر مثل یک دستمال استفاده شده آنها را به زباله دان انداختند.</p>
<p>میدانم آنها این موضوع را از شما پنهان میکنند و نمی گذارند این خبرها به شما برسد ولی امیدوارم تو این نامه من را ببینی و تصمیمت را بگیری و بیهوده بقیه عمرت را در آنجا هدر ندهی.</p>
<p>به امید آن روز که خبر رهایی ات را از آنجا بشنوم .</p>
<p>خواهرت فاطمه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68143">دلنوشته ای از فاطمه پورعبدالهی به برادرش حسین پورعبدالهی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68143/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>با حسین بلوجانی زیر تیغ بودیم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68225</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68225?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Mar 2026 10:05:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حسین بلوجانی]]></category>
		<category><![CDATA[محمود آسمان پناه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68225</guid>

					<description><![CDATA[<p>در سال 75 یا 76 بود که من از ورزش جعمی به شکلی فرار می کردم و پشت آسایشگاه یک قسمت خلوت به تنهایی ورزش میکردم. یک روز حسین بلوجانی که اهل کرمانشاه بود و در محور ما بود، آمد و گفت: به من هم یاد می دهی که باهم ورزش کنیم. چند روزی باهم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68225">با حسین بلوجانی زیر تیغ بودیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در سال 75 یا 76 بود که من از ورزش جعمی به شکلی فرار می کردم و پشت آسایشگاه یک قسمت خلوت به تنهایی ورزش میکردم. یک روز حسین بلوجانی که اهل کرمانشاه بود و در محور ما بود، آمد و گفت: به من هم یاد می دهی که باهم ورزش کنیم. چند روزی باهم کمی رزمی کار کردیم تا اینکه یک روز یکی از مسئولینی که سازمان بعنوان مراقب برای حسین گذاشته بود، او را تعقیب کرده بود و ما را با هم دید و گزارش کرد.</p>
<p>شب من را بردند و شروع کردند به بازجویی که تو با حسین چکار داشتی؟ گفتم ما داشتیم ورزش میکردیم. آن موقع محمود عضدانلو مسئول برادر محور ما شده بود. گفت بار آخرتان باشد وگرنه بلایی سرتان می آورم که دیگرمحفل زدن یادتان برود. گفتم کی محفل زده؟ ما ورزش میکردیم. گفت: همین که گفتم، حالا هم برو و دیگر دور و بر حسین نبینمت .</p>
<p>در آن زمان حسین بلوجانی زیر بد ترین فشارها بود. من خودم هم زیر فشار انتقادات بودم و بارها در زیر ضرب و شتم و فحاشی قرار گرفته بودم ولی حسین سن کمی داشت و زیر این فشارها طاقت نیاورده بود و در همان زمان دو بار دست به خودکشی زده بود که یک بار معده او را شستشو داده بودن و یک بار دیگر هم سیانور خورده بود که گفتند فاسد شده بود و عمل نکرده است. بعد هم که من شنیدم جدا شده و به کانادا رفته و در آنجا هم به طرز مشکوکی کشته شده است.</p>
<p>رجوی ها فقط ادعای آزادی دارند اما ما جداشده ها می دانیم که در تشکیلات آنها هیچ خبری از آزادی نیست و افراد برای کوچکترین حقوقشان شکنجه می شوند و زیر تیغ می روند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68225">با حسین بلوجانی زیر تیغ بودیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68225/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیام محمود آسمان پناه به دوستانش در کمپ مجاهدین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67988</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67988?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 10 Feb 2026 07:52:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[محمود آسمان پناه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67988</guid>

					<description><![CDATA[<p>سلام به دوستانم که هنوز تصمیم به جدایی از کمپ جهنمی مجاهدین خلق را نگرفتند. امیدوارم حالتان خوب باشد. هر چند که در آن زندان و تبیعدگاه و تحت فشارهای روحی و روانی هیچ حال خوبی برای شما نمی ماند. ولی این را بدانید که ما و خانواده هایتان همیشه به فکرتان هستیم و همواره [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67988">پیام محمود آسمان پناه به دوستانش در کمپ مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام به دوستانم که هنوز تصمیم به جدایی از کمپ جهنمی مجاهدین خلق را نگرفتند. امیدوارم حالتان خوب باشد. هر چند که در آن زندان و تبیعدگاه و تحت فشارهای روحی و روانی هیچ حال خوبی برای شما نمی ماند.</p>
<p>ولی این را بدانید که ما و خانواده هایتان همیشه به فکرتان هستیم و همواره در تلاش هستیم که شما را از آن منجلاب رجوی بیرون بکشیم. و این رهایی به همت خودتان هم نیاز دارد. دراین روزها که در دنیای بیرون پر از فرصت های تازه و امید و امکان ساختن زندگی مستقل و آزاد است، عمیقا برایتان آرزو می کنم که تصمیم شجاعانه ای برای آینده خودتان بگیرید و به این تشکیلات ننگین و فضای بسته درون کمپ مانز یک بار برای همیشه نه بگویید و به یک زندگی آزاد و به دور از فریب و نیرنگ قدم بگذارید. و با انتخاب های درست وکشف دوباره خودتان بقیه عمرتان را در آرامش سپری کنید.</p>
<p>به خودتان و توانایی هایتان باور داشته باشید و نگذارید آنها برای شما تصمیم بگیرند و در هر مقطعی شما را فریب دهند. آنها درمیان مردم ایران منفورند و جایگاهی ندارند.</p>
<p>امیدوارم این پیام من را ببینید و از این دشمنان مردم ایران جدا شوید و به دنبال زندگی خود بروید.</p>
<p>به امید آن روز که می دانم دور نیست.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67988">پیام محمود آسمان پناه به دوستانش در کمپ مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67988/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره‌ای از شکنجه‌گاه‌&#x200d;‌های مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67939</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67939?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Feb 2026 06:42:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین و وارونه نمایی حقایق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67939</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد از ناآرامی های اخیر در صفحات اینستاگرام دیدم که مریم رجوی فرصت طلب به میدان آمده و دم از آزادی و ایرانی آزاد می زند! یاد سال 76 افتادم. آن سال سه نفر از بچه های ایلام از سازمان فرار کردند که متاسفانه عراقی ها آنها را دستگیر کردند و به سازمان تحویل دادند. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67939">خاطره‌ای از شکنجه‌گاه‌&#x200d;‌های مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از ناآرامی های اخیر در صفحات اینستاگرام دیدم که مریم رجوی فرصت طلب به میدان آمده و دم از آزادی و ایرانی آزاد می زند!</p>
<p>یاد سال 76 افتادم. آن سال سه نفر از بچه های ایلام از سازمان فرار کردند که متاسفانه عراقی ها آنها را دستگیر کردند و به سازمان تحویل دادند. بماند که آنها را چقدر شکنجه کرده بودند، اما هر کسی که با آنها هم دوست می شد و محفل داشت به بازداشت گاه می‌بردند که یکی از آنها من بودم.</p>
<p>من اصلا نمی دانستم که آنها فرار کردند. اما 4 نفر وحشیانه به جان من افتادند و با فحاشی و ضرب و شتم از من می‌خواستند که اسامی نفراتی که قصد فرار دارند را بدهم. هر چه من قسم میخوردم فایده نداشت. من به حسین ابریشمچی گفتم شما همین طوری میخواهید برای ایران فردا آزادی بیاورید؟ شما با ما که نیروی خودتان هستیم این طوری برخورد میکنید وای به روزی که به ایران بروید! از شدت خشم جلو آمد و یک کشیده به من زد و موهای من راگرفت و گفت: &#8220;برای ما بردن برادر مسعود و خواهر مریم به ایران مهم است، نه مردم ایران و اگر فکر می کنی تو و امثال تو می توانند جلوی هدف ما بایستند، کور خواندید. و این را هم بدان که خرج تو و امثال تو یک چاله و یک فرغون آهک است وهیچ کس هم خبردار نمی شود.&#8221;</p>
<p>آنجا بود که فهمیدم مجاهدین فقط دم از آزادی مردم ایران میزنند و برای رسیدن به قدرت حاضرند خیلی ها را قربانی کنند.</p>
<p>محمود آسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67939">خاطره‌ای از شکنجه‌گاه‌&#x200d;‌های مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67939/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره ای از شکنجه شدنم در سال 1373</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67746</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67746?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 04 Jan 2026 09:52:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67746</guid>

					<description><![CDATA[<p>داشتم مطالب را در سایت انجمن نجات می خواندم که مقاله ای توجه من را جلب کرد. مقاله ای از رضا گوران با عنوان &#8221; دکتر وحید؛ جعبه سیاه شکنجه‌گاه‌های مجاهدین خلق&#8221;. در این مقاله رضا گوران شرح یکی از پزشکان حاضر در تشکیلات رجوی را ارائه می دهد. او توضیح می دهد که چگونه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67746">خاطره ای از شکنجه شدنم در سال 1373</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم مطالب را در سایت انجمن نجات می خواندم که مقاله ای توجه من را جلب کرد. مقاله ای از <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67652">رضا گوران</a> با عنوان &#8221; دکتر وحید؛ جعبه سیاه شکنجه‌گاه‌های مجاهدین خلق&#8221;. در این مقاله رضا گوران شرح یکی از پزشکان حاضر در تشکیلات رجوی را ارائه می دهد. او توضیح می دهد که چگونه به شهادت بسیاری از اعضای جدا شده، دکتر وحید نه تنها مداوای اعضای مجاهدین خلق را در اولویت خدمات خود قرار نداده است بلکه در سرپوش گذاشتن بر بسیاری از قتل‌هایی که در تشکیلات رخ داده است، همکاری‌های تمام عیاری با سران تشکیلات داشته است. حسن مرادی هم به درستی جواد حمدی و یا همان دکتر وحید را &#8220;مخزن الاسرار جنایت های رجوی&#8221; نامیده است.</p>
<p>من هم می خواستم در تائید سخنان این بزرگواران اتفاقی که برای خودم در سال 1373 معروف به چک امنیتی افتاد، را بیان کنم. من در سال 1368 وارد سازمان شدم. تا سال 73 فقط نامی از دکتر وحید شنیده بودم چون وقتی مریض می شدیم و به درمانگاه مراجعه می کردیم توسط چند دکتر سطح پایین دیگر مداوا می شدیم. تا اینکه در سال 73 در زیر شکنجه که می خواستند با زور از من اعتراف اجباری بگیرند و با مقاومت من مواجه شدند، من را به صندلی بستند و قدرت حیدری از بالا تمام وزنش را روی شانه های من انداخته بود و با دستانش گوشهای من را به بالا می کشید که باعث شد لاله ی گوشم زخمی شود و فریدون سلیمی از پشت با انبردست ناخن های من را فشار می داد و با فحاشی و مشت و لگدهای حسین ابریشمچی و محمود عضدانلو و احمد حنیف نژاد همراه بود که منجر به شکسته شدن دو تا از دنده های قفسه سینه ام شد که به سختی نفس می کشیدم.</p>
<p>بعد از اعتراف گیری اجباری و تعهد که تا آخر عمرم در سازمان بمانم و هر چی سازمان گفت را بدون چون و چرا بپذیرم، من را برای مداوا پیش دکتر وحید بردند. به دلیل فشار روی دو تا از ناخن هایم و رسیدگی نکردن سیاه و کبود شده بود و عفونت زیادی داشت که دکتر وحید آنها را با تیغ کمی برش داد و با فشار روی ناخن هایم چرک و عفونت را خارج کرد. به طوری که من از شدت درد دچار سرگیجه و حالت تهوع شدم و جلوی چشمانم سیاه شد.</p>
<p>وقتی به او گفتم من خیلی درد دارم بی حسی بزن او توجهی نکرد و فقط گفت الان تمام می شود کمی تحمل کن. چند روز من میبایستی پیش او می رفتم و این کار را انجام میداد و دوباره پانسمان می کرد.</p>
<p>در آن زمان برای من جای تعجب بود که چرا دکتر وحید در درمانگاه سازمان کمتر دیده می شد ولی الان می فهمم که او بیشتر وقتش را برای نفرات شکنجه شده صرف می کرد تا جنایت های رجوی را بپوشاند.</p>
<p>محمود آسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67746">خاطره ای از شکنجه شدنم در سال 1373</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67746/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حتی پسر رجوی هم او را قبول نداشت</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67498</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67498?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Dec 2025 06:40:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67498</guid>

					<description><![CDATA[<p>سال 1370 بچه های اعضای سازمان را به بهانه حمله آمریکا به عراق، به خارج از عراق منتقل و مجددا در سال 1380 آنها را به بهانه دیدار با پدر و مادر به قرارگاه اشرف آوردند. چون بیشتر آنها نمی خواستند به عراق بیایند و به نوعی آنها را با فریب و وعده که دیدار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67498">حتی پسر رجوی هم او را قبول نداشت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال 1370 بچه های اعضای سازمان را به بهانه حمله آمریکا به عراق، به خارج از عراق منتقل و مجددا در سال 1380 آنها را به بهانه دیدار با پدر و مادر به قرارگاه اشرف آوردند. چون بیشتر آنها نمی خواستند به عراق بیایند و به نوعی آنها را با فریب و وعده که دیدار کردی نخواستی بر می گردی آنها را باز گرداندند.</p>
<p>یکی از آنها پسر خود رجوی بود. تعدادی از این بچه ها را به محور ما آوردند.</p>
<p>در آن زمان رجوی که می دید نیروها پاسیو شدند و نافرمانی ها زیاد شده و ریزش نیرو رو به افزایش است، به حساب خودش میخواست نیروی جوان را وارد کند که دوباره نیروها شارژ شوند و بتواند مجدداً به نیروها بقبولاند که سرنگونی نزدیک است!</p>
<p>البته رجوی به هدف خود نرسید. چرا که نه تنها نیروها از حالت پاسیو خارج نشدند بلکه برعکس همین بچه ها پشیمان شده بودند و اکثراً درخواست داشتند تا به کشورهایی که از آنجا آمده بودند بازگردند. محمد رجوی هم جدای از اینها نبود. بی انگیزه بود و در آموزش ها شرکت نمی کرد.</p>
<p>در نشست ها که شرکت می کرد، با سئوالاتش نشست را به هم می ریخت و به چالش می کشید. بعضی اوقات ابریشم چی هم از پس پاسخگویی به او بر نمی آمد و به بهانه کمبود وقت، پاسخ را به زمانی دیگر موکول می کرد.</p>
<p>مسئولین سازمان که این شرایط را بر وفق مراد نیافتند، این بچه ها را جدا کردند و به ستاد منتقل کردند. جایی که اکثراً نیروهای رده بالای سازمان حضور داشتند.</p>
<p>محمد رجوی به طرز واضحی با سیاست های پدر مخالف بود. در یکی از نشست ها یادم هست که رجوی با شوخی و طعنه چیزی به او گفت و معلوم بود که او را به زور در تشکیلات نگه داشته است. ولی چون پسرش بود نه می توانست نشست جعمی برایش بگذارد. نه میتوانست او را شکنجه و زندان کند و نه می توانست سر به نیستش کند و یا او را راهی ابوغریب کند. به همین دلیل در ستاد نگهش داشته بودند تا کسی مخالفت های او را نبیند و شاید مسئولین بالا بتوانند نظر او را عوض کنند.</p>
<p>که در آخر هم مجبور شدند او را به خارج بفرستند.</p>
<p>محمود آسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67498">حتی پسر رجوی هم او را قبول نداشت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67498/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>رویای آزادی که به حقیقت پیوست</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67325</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67325?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 25 Nov 2025 10:13:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمود آسمان پناه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67325</guid>

					<description><![CDATA[<p>در مقطعی از زندگیم و لحظات و سنینی که می توانستند اوج شکوفایی و بهترین روزهای زندگی من باشند، در اسارت مجاهدین خلق بودم و آنها با القائات غیر انسانی و مغز شویی، جسم و روح من و سایر اعضا را تسخیر کرده بودند. این رویه شرایط زندگی در اسارت مرا از نظر فیزیکی و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67325">رویای آزادی که به حقیقت پیوست</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در مقطعی از زندگیم و لحظات و سنینی که می توانستند اوج شکوفایی و بهترین روزهای زندگی من باشند، در اسارت مجاهدین خلق بودم و آنها با القائات غیر انسانی و مغز شویی، جسم و روح من و سایر اعضا را تسخیر کرده بودند. این رویه شرایط زندگی در اسارت مرا از نظر فیزیکی و روحی به استضعاف کشانده بودند و حتی گاهی فراتر از این، عقل و روح اعضا گرفتار را به اسارت در می آوردند. از ما فقط جسم متحرکی باقی مانده بود که از خود اراده ای برای تفکر، تعیین سرنوشت و زندگی آزاد نداشتیم.</p>
<p>موجودات زنده به ویژه عالی ترین ثمره خلقت یعنی انسان برای رشد و تکامل به سه چیز حیاتی &#8221; تربیت، امنیت و آزادی &#8221; نیاز دارند. تربیت اعضای نگون بخت در کمپ مجاهدین خلق شده بود تکرار مکررات کلاس های تبیینی و ایدئولوژی کذایی و اجباری رجوی تحت عنوان نشست های انقلاب مریم !!</p>
<p>امنیتی هم برای ما در کمپ اشرف عراق متصور نبود چون به محض درخواست جدایی ابتدا با زندان های درونی توام با شکنجه و حبس و سر به نیست شدن توسط مجاهدین خلق مواجه بودیم و النهایه تحویل زندان خوفناک ابوغریب صدام می شدیم.</p>
<p>آزادی را که دیگر هیچ نگویم بهتر است.</p>
<p>مفهوم آزادی در مناسبات مجاهدین مساوی بود با بندگی برای شخص رجوی و مریم قجر. در یک جمله کوتاه و ساده بگویم: زندگی در اسارت رجوی تصویر کوچکی از جهنم واقعی بود که من در عمرم تجربه کرده بودم.</p>
<p>خوشبختانه در اواخر سال 1382 برای همیشه با فرار از کمپ منحوس و بد نام مجاهدین خلق خودم را نجات دادم و پس از بازگشت به وطن در 6 آذرماه سال 1388 ازدواج کردم و حالا با دو فرزند، رویای آزادی را که بخشی از آرزوهایم بود به واقعیت تبدیل کردم.</p>
<p>سالروز ازدواجم نزدیک است و به بهانه این روز فرخنده شادی خودم را با دوستان قدیمی که اکنون در کمپ مانز آلبانی مجاهدین خلق گرفتار هستند به اشتراک می گذارم و به آنها یاد آور می شوم: رهایی، همان لحظه‌ای است که از زنجیرهای گذشته آزاد می‌شوی و در آغوش آزادی پرواز میکنی؛ جایی که هیچ‌ کس نمی‌تواند پروازت را محدود کند.</p>
<p>محمود آسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67325">رویای آزادی که به حقیقت پیوست</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67325/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
