در سال 75 یا 76 بود که من از ورزش جعمی به شکلی فرار می کردم و پشت آسایشگاه یک قسمت خلوت به تنهایی ورزش میکردم. یک روز حسین بلوجانی که اهل کرمانشاه بود و در محور ما بود، آمد و گفت: به من هم یاد می دهی که باهم ورزش کنیم. چند روزی باهم […]
در سال 75 یا 76 بود که من از ورزش جعمی به شکلی فرار می کردم و پشت آسایشگاه یک قسمت خلوت به تنهایی ورزش میکردم. یک روز حسین بلوجانی که اهل کرمانشاه بود و در محور ما بود، آمد و گفت: به من هم یاد می دهی که باهم ورزش کنیم. چند روزی باهم کمی رزمی کار کردیم تا اینکه یک روز یکی از مسئولینی که سازمان بعنوان مراقب برای حسین گذاشته بود، او را تعقیب کرده بود و ما را با هم دید و گزارش کرد.
شب من را بردند و شروع کردند به بازجویی که تو با حسین چکار داشتی؟ گفتم ما داشتیم ورزش میکردیم. آن موقع محمود عضدانلو مسئول برادر محور ما شده بود. گفت بار آخرتان باشد وگرنه بلایی سرتان می آورم که دیگرمحفل زدن یادتان برود. گفتم کی محفل زده؟ ما ورزش میکردیم. گفت: همین که گفتم، حالا هم برو و دیگر دور و بر حسین نبینمت .
در آن زمان حسین بلوجانی زیر بد ترین فشارها بود. من خودم هم زیر فشار انتقادات بودم و بارها در زیر ضرب و شتم و فحاشی قرار گرفته بودم ولی حسین سن کمی داشت و زیر این فشارها طاقت نیاورده بود و در همان زمان دو بار دست به خودکشی زده بود که یک بار معده او را شستشو داده بودن و یک بار دیگر هم سیانور خورده بود که گفتند فاسد شده بود و عمل نکرده است. بعد هم که من شنیدم جدا شده و به کانادا رفته و در آنجا هم به طرز مشکوکی کشته شده است.
رجوی ها فقط ادعای آزادی دارند اما ما جداشده ها می دانیم که در تشکیلات آنها هیچ خبری از آزادی نیست و افراد برای کوچکترین حقوقشان شکنجه می شوند و زیر تیغ می روند.

