محمود آسمان پناه در قسمت قبل خاطراتش از جوانی کرمانی که ساکن آلمان بوده سخن می گوید که به اشرف آورده شده، اما پس از مدتی متوجه می شود در چه منجلابی گرفتار شده و راه بازگشتی هم وجود ندارد. آقای محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: تا این که بعد […]
محمود آسمان پناه در قسمت قبل خاطراتش از جوانی کرمانی که ساکن آلمان بوده سخن می گوید که به اشرف آورده شده، اما پس از مدتی متوجه می شود در چه منجلابی گرفتار شده و راه بازگشتی هم وجود ندارد.
آقای محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:
تا این که بعد از حمله آمریکا به عراق و سرنگون شدن صدام که حامی مسعود رجوی بود و تضعیف قدرت مجاهدین خلق و فرار تعدادی زیادی از افراد و پیوستن به آمریکایی ها، من هم دنبال شرایطی بودم که موقعیت مناسبی پیش بیاید و از سازمان جدا شوم و به کمپ آمریکایی ها بروم. سازمان که از فرار افراد ضربه شدیدی خورده بود به فکر چاره ای بود که جلوی این فرارها را بگیرد و فرماندهانی که به آن ها اعتماد داشت را شبانه روز نگهبان و بپای نفرات حلقه ضعیف گذاشته بود و برای همین دیگر سخت شده بود که بتوانم شبانه فرار کنم و خودم را به کمپ آمریکایی ها برسانم.
افرادی که فرار کرده بودند به آمریکایی ها گفته بودند که مسئولین سازمان نفرات را به اجبار نگه داشته اند و آمریکایی ها هم در پی این بودند که سازمان از هم بپاشد و به اطلاعات درون سازمان پی ببرند. به سازمان ابلاغ کردند که باید با تمام نیروها مصاحبه کنیم. سازمان اول نمی خواست قبول کند ولی چون دیگر قدرتی نداشت و صدامی هم در کار نبود نمی توانست هر بلایی خواست سر نفراتش بیاورد. عراق هم دیگر در تسلط آمریکا بود بنابراین مجبور شد قبول کند.
و از آن روز رفتارشان با نفراتی که در سازمان آنها را حلقه ضعیف می دانستند، عوض شد. به طوری که همان مسئولینی که تا چند ماه قبل از سرنگونی صدام من و دیگران را زندانی شکنجه و ضرب و شتم می کردند، می آمدند کنارمان می نشستند و با خوش رویی و تعریف و این که چیزی نیاز داری به ما بگو و از این قبیل ترفندها، احساسات نفرات را به بازی می گرفتند تا شخص آن شکنجه ها و زندانی شدن ها را فراموش کند و برود در مصاحبه ها از انقلاب مریم رجوی دفاع کند. جوری برخورد می کردند که آمریکایی ها فکر کنند نیروها به صورت داوطلب در سازمان حضور دارند و تا پای جان در سازمان می مانند.
آن لحظه ای که حسین ابریشمچی و فریدون سلیمی و قدرت حیدری می آمدند کنارم و خوش و بش می کردند، تمام لحظاتی که توسط آنها شکنجه می شدم جلوی چشمانم می آمد و در دلم می گفتم آن زمان که شما ما را شکنجه می کردید نمی دانستید این روزهم می رسد که از موضع ضعف به پای ما می افتید. آن زمان من خیلی دلم می خواست که این روز برسد و من هم مثل خودشان نقش بازی می کردم و طوری رفتار می کردم که آن ها دیگر به من شک نداشته باشند و اسمم را برای مصاحبه بدهند. چون سر به نیست کردن من و امثال من برای سازمان کاری نداشت. در آن زمان آمریکایی ها آمار ما را نداشتند و البته برایشان هم مهم نبود و سازمان در نهایت می گفت که سکته کرده و فوت کرده است.
ادامه دارد…

