محمود آسمان پناه در قسمت اول خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود… محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، […]
محمود آسمان پناه در قسمت اول خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود…
محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:
بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، او تازه فهمید در چه منجلابی فرو رفته و راه بازگشتی هم وجود ندارد و دیگر آن جوان پرشور چند ماه قبل نبود و به یکباره ناپدید شد. من فکر می کردم او را در یک محور دیگر سازماندهی کردند و حقیقتا چند بار می خواستم از فرمانده او اسد حداد سوال کنم، ولی ترسیدم بگویند با او محفل داشتی و بخاطر او دوباره مرا به زندان بیاندازند.
یکی دو ماه گذشت که دوباره او را دیدم. ولی بسیار ساکت بود و ۲ نفرهم مراقب برایش گذاشته بودند و نمی شد نزدیک او بشوم و حالش را بپرسم.
از دو تا از بچه ها که در یکان او بودند و گاهی با هم حرف می زدیم، شنیدم ناراضی است و می خواهد به آلمان برگردد. ولی سازمان به او جواب رد داده و گفته بودند اینجا بچه بازی نیست. اینجا ارتش است و باید بجنگی! آن یکی دو ماه هم گویا در یک کانکس زندانی بوده و آنقدر به لحاظ روحی و جسمی به او فشار آورده بودند که در مسیر سالن غذاخوری ساکت و سر به زیر بود. حتی نگاه هم به من نمی کرد.
آن چنان در خود فرو رفته بود که در اطراف هر اتفاقی می افتاد متوجه نمی شد. سازمان هم که گویی اسیر جنگی گرفته بود هر روز او را برای نشست می برد و در نشست ها او را زیر فشارمی گذاشتند تا فکر رفتن را از ذهن او بیرون کنند. با فحاشی و ضرب و شتم در نشست های جمعی و زندانی کردن، انقلاب کذایی مریم را بخورد او دادند و به او فهماندند که رفتنی در کار نیست و باید هر کاری را که می گویند بدون چون و چرا انجام بدهد و هیچ اعتراضی هم نداشته باشد. بعد از چند ماه که او را مجبور به ماندن کردند، هر از گاهی او را می دیدم ولی یک فرمانده مستمر در کنار او بود و خودش هم دیگر ساکت شده بود و انگار من را نمی شناسد.
و بعدها او را از آن محور بردند. نمی دانم به کجا ولی دیگر او را ندیدم. از بچه های یکان او پرسیدم گفتند وضعیتش به لحاظ روحی خراب شده که او را بردند به جایی سازماندهی نشده یا شاید هم به آلمان فرستادند. من دیگر هیچ خبری از او نداشتم و با فشاری که روی خودم هم بود و مستمر با آن ها درگیر می شدم و کارم به زندان و شکنجه می کشید، پیگیرش نشدم و پیش خودم فکر کردم که حتما به آلمان برگشته است….
ادامه دارد

