خاطره ای از شکنجه شدنم در سال ۱۳۷۳

داشتم مطالب را در سایت انجمن نجات می خواندم که مقاله ای توجه من را جلب کرد. مقاله ای از رضا گوران با عنوان ” دکتر وحید؛ جعبه سیاه شکنجه‌گاه‌های مجاهدین خلق”. در این مقاله رضا گوران شرح یکی از پزشکان حاضر در تشکیلات رجوی را ارائه می دهد. او توضیح می دهد که چگونه […]

داشتم مطالب را در سایت انجمن نجات می خواندم که مقاله ای توجه من را جلب کرد. مقاله ای از رضا گوران با عنوان ” دکتر وحید؛ جعبه سیاه شکنجه‌گاه‌های مجاهدین خلق”. در این مقاله رضا گوران شرح یکی از پزشکان حاضر در تشکیلات رجوی را ارائه می دهد. او توضیح می دهد که چگونه به شهادت بسیاری از اعضای جدا شده، دکتر وحید نه تنها مداوای اعضای مجاهدین خلق را در اولویت خدمات خود قرار نداده است بلکه در سرپوش گذاشتن بر بسیاری از قتل‌هایی که در تشکیلات رخ داده است، همکاری‌های تمام عیاری با سران تشکیلات داشته است. حسن مرادی هم به درستی جواد حمدی و یا همان دکتر وحید را “مخزن الاسرار جنایت های رجوی” نامیده است.

من هم می خواستم در تائید سخنان این بزرگواران اتفاقی که برای خودم در سال 1373 معروف به چک امنیتی افتاد، را بیان کنم. من در سال 1368 وارد سازمان شدم. تا سال 73 فقط نامی از دکتر وحید شنیده بودم چون وقتی مریض می شدیم و به درمانگاه مراجعه می کردیم توسط چند دکتر سطح پایین دیگر مداوا می شدیم. تا اینکه در سال 73 در زیر شکنجه که می خواستند با زور از من اعتراف اجباری بگیرند و با مقاومت من مواجه شدند، من را به صندلی بستند و قدرت حیدری از بالا تمام وزنش را روی شانه های من انداخته بود و با دستانش گوشهای من را به بالا می کشید که باعث شد لاله ی گوشم زخمی شود و فریدون سلیمی از پشت با انبردست ناخن های من را فشار می داد و با فحاشی و مشت و لگدهای حسین ابریشمچی و محمود عضدانلو و احمد حنیف نژاد همراه بود که منجر به شکسته شدن دو تا از دنده های قفسه سینه ام شد که به سختی نفس می کشیدم.

بعد از اعتراف گیری اجباری و تعهد که تا آخر عمرم در سازمان بمانم و هر چی سازمان گفت را بدون چون و چرا بپذیرم، من را برای مداوا پیش دکتر وحید بردند. به دلیل فشار روی دو تا از ناخن هایم و رسیدگی نکردن سیاه و کبود شده بود و عفونت زیادی داشت که دکتر وحید آنها را با تیغ کمی برش داد و با فشار روی ناخن هایم چرک و عفونت را خارج کرد. به طوری که من از شدت درد دچار سرگیجه و حالت تهوع شدم و جلوی چشمانم سیاه شد.

وقتی به او گفتم من خیلی درد دارم بی حسی بزن او توجهی نکرد و فقط گفت الان تمام می شود کمی تحمل کن. چند روز من میبایستی پیش او می رفتم و این کار را انجام میداد و دوباره پانسمان می کرد.

در آن زمان برای من جای تعجب بود که چرا دکتر وحید در درمانگاه سازمان کمتر دیده می شد ولی الان می فهمم که او بیشتر وقتش را برای نفرات شکنجه شده صرف می کرد تا جنایت های رجوی را بپوشاند.

محمود آسمان پناه