به بهانه سالگرد انقلاب به اصطلاح ایدئولوژیک سازمان – قسمت اول

سازمان چرا در مسیری غلط و خیانت بار گام برداشته است؟
نوشته زیر برگزیده ایی از آثار مکتوب سازمان است که در سال 58 در کتاب بررسی امکان انحراف مرکزیت نوشته شده است.
"پیچیدگی مسائل اجتماعی و تضادهای عمیق آن وبالاخص کیفیت حتی متفاوت سازمان انقلابی با جامعه (پیچیدگی مسائل و تضادها) ایجاب می کند که رهبری جمعی صورت بگیرد بخصوص وقتی این سازمان هدفش ایجاد تغییرات انقلابی بوده و بخواهد بطور اساسی و بنیادی در پرتو حرکت سازمانی نهادهای جامعه را دگرگون کند. در چنین صورتی دیگر یک فرد به هیچ وجه از عهده حل آن بر نخواهد آمد.
باید دید که این سازمان چگونه می خواهد از افراد استفاده کند؟ لابد شنیده اید که رجوی از سالها پیش از تمامی اعضاء مستقر در قرارگاه اشرف و دیگر قسمتها، امضاء خون و نفس گرفت. یعنی این که: خون و نفس هر عضو متعلق به رهبری است ومی تواند از آن استفاده کند. اما این استفاده چگونه است؟
خود رجوی می گوید:
– عنصر موحد مجاهد خلق باید در رهبری ذوب شود و با روح و جسم خود با رهبری یکی شود و در آن ذوب شود. در این راه از هر عضوء و نه هوادار! امضاء خون و نفس میگیرم در واقع هر مجاهد خلق وقتی رهبری اش را قبول کرد خون و نفس خود او متعلق به رهبریش است! شما دیگر مال خودتان نیستید گناهان شما مال من است در واقع با دادن این امضاء گنا هان خود را پاک می کنید و برای عضویت، این امضاء ضروری است. ما به کسی حقوق نمی دهیم فی سبیل الله کار می کنید! پس بگذارید گل کار را به شما بدهم و رنج شما را گره بزنم. با دادن امضاء خون و نفس پاکیزگی ایدئولوژیک را تجربه کنید!
مریم نیز در ادامه نشست تحلیف اعضاء چنین می گوید:.
– " بیایید خودتان باشید یک لحظه هم که شده خودتان باشید با دادن امضاء خودتان را راحت کنید. چه کسی می گوید این مجاهدین گوسفند هستند و از آنها می خواهند گوسفند وار پشت سررهبری حرکت کنند؟ این حرف اضداد ما است! مجاهد در اوج آگاهی به رهبری عقیدتی اش، امضاء خون و نفس داده است این در اوج آگاهی و اوج افتخار یک مجاهد خلق است!".
در انقلاب ایدئولوژیک خود ساخته مسعود رجوی در سال 63 که پس از نا کامی ها و بعد از 30 خرداد 60 در امر رسیدن به حکومت برای وی پدید آمد. سازمانی که در انحراف کامل از خطوط اولیه خود – که آنهم از ابتدا کج بود – به یک سر فصل در انحراف خود رسید و آن جدا شدن کامل از مسیر مبارزه و مخالفت بود و بدین طریق به محوطه ای و حوزه ای وارد شد که اشتباهات رهبری توجیه پذیرشوند. در این حال موجودیت زیر زمینی و فرقه ایی سازمان به اوج خود رسید که هیچ ربطی به مبارزه سیاسی و حتی مسلحانه نداشت. در این صورت رهبری میتوانست تمامی کارهای خودش را با سس ایدئولوژیک و صد البته کاملاً وارونه بخورد اعضاء بدهد.
در واقع افراد اعم از هوادار و عضو که اطلاعی از چند و چون ماجرا نداشتند و اراده ای نیز در تصمیم گیری سازمانی نداشتند. هر چه سازمان می گفت بدون چون و چرا قبول میکردند در این خصوص رجوی از همه خواست تا خودشان را بیرون بریزند و سپس بعد از سئوالات پیش آمده خود به آن جواب دهند، سپس قبول کنند در واقع این مسیر را به آنان یاد میداد که اثبات این موضوع را از یک سئوال منفی شروع کنند اما در پایان به آن جواب مثبت دهند. افرادی که همیشه مطیع سازمان بودند و از رهبری سیاسی رجوی دفاع میکردند وقتی گفته می شد کی گفته و چه کسی این تحلیل را کرده می گفتند سازمان! اما از این پس باید می گفتند رهبری!!
پس از مطلع شدن از ازدواج مسعود و مریم در خرداد 64 اعضاء به طور کلی در هاله ای از ابهام فرو رفتند چنانکه در تمامی نوار های ضبط شده می بینید!
اما چرا رجوی به این راه رفت؟رجوی پس از فرار از ایران به سمت فرانسه به دنبال چه بود و چه چیزی را دنبال می کرد؟ پشتیبانی دولت خارجی؟ مثل عراق یا فرانسه؟ مطرح کردن خود به عنوان یک رهبر؟ مثل رهبران انقلابی در تبعید؟ گرفتن پول از سازمانهای اطلاعاتی و دول مخالف ایران؟ مثل امریکا و انگلیس پیشبرد اهداف سازمانی برای رسیدن به جامعه بی طبقه توحیدی و رها کردن زنان از بند استثمار! جهانی کردن نهضت مجاهدین؟ به چه چیزی فکر می کرد؟
آیا برای رسیدن به حکومت هر وسیله ای را باید بکار گرفت؟ چرا رجوی به این سمت روی آورد و سازمان را به دنبال خود کشید؟
در واقع همه می دانیم ماجرای ازدواج بین مسعود و مریم سر آغاز این انقلاب به اصطلاح ایدئولوژیکی بود این را به هیچ صورتی نمی شود کتمان کرد مگر با یک وارونه نمایی و سس ایدئولوژیک آنرا به عنوان یک کار بزرگ و ایدئو لوژیک به خورد اعضاء داد. چه توجیه دیگری جایز بود اگر افراد این ماجرا را همانگونه که بود می فهمیدند؟ چند درصد باقی می ماندند؟افرادی که برای مبارزه و با اعتقاد به کشته شدن آمده بودند چه دروغی بالاتر از این باید به آنها گفته می شد؟ توجیه کازانوای مجاهدین به این صورت بود که این یک ازدواج معمولی نیست! بلکه یک پیوند ایدئولوژیک است. آیا اعضاء به این سادگی قبول می کردند؟ خیر! تا حالا هم قبول نکرده اند!
اما توجیهات رجوی هر روز و هر روز برای این افتضاح بیشتر و بیشتر می شد. او که تا قبل از این مسئول اول سازمان بود خود را رهبر نامید. کاری نداشت که بقیه قبول دارند یا نه.
پس از آن تمامی شورای مرکزی و دفتر سیاسی وبقیه مسئولین نهادها مجبور به امضاء آن بیانیه شدند به گفته سازمان 304 نفر بعلاوه 21 نفر دیگر این بیانیه را امضاء کردند. باید از اقدام رهبری حمایت می کردند و پای بیانیه نوشته شده ای را که از آن خبر نداشتند امضاء می کردند آنهم در نهایت تناقض!
سال 68 که دوباره این داستان ابعاد تازه ای به خود گرفت به سخنان چند تا از همان افرادی که بیانیه را امضا کردند در نشست های جمعی گوش میدادیم:که خطاب به خود رجوی بود.
ابریشم چی: ((آنموقع نفهمیدم واقعاً نفهمیدم اگر چه همه مرا فدا کار این ماجرا می دانستند اما نفهمیدم چی شد.))
علی محمد تشید: ((من هم نفهمیدم برادر! می گفتم مریم چرا؟ چرا من مسئول اول نشدم!))
شهرزاد صدر حاج سید جوادی: ((من هم همان درک عادی و عامیانه را داشتم، فکر می کردم ازدواج است هم دیگر را دوست داشته حالا ازدواج کردند. یکی رفته با اون که رده سازمانیش بیشتر بوده ازدواج کرده من درک ایدئو لوژیک را نداشتم. و)).
محمود عطایی:((من هم نفهمیدم چه شد ولی آنموقع به طور صوری قبول کردیم!چون برای ما که رده بالاتر بودیم افت داشت بگویند انقلابی آمده و ما بگوییم آنرا نفهمیده و درک نکرده ایم بله من هم با کمال معذرت از جمع در ک جنسی از این ماجرا داشتم.))
به هر حال سازمان آماده انحراف دیگری شد.رجوی از ترس دستگیری توسط اینتر پل به عراق گریخت. آیا می شد رجوی درعراق باشد و اعضاء در فرانسه؟ خیر پس آنها را به عراق آورد تا بتواند کنترلشان کند وبر آنها حکومت کند. برای خود در عراق بارگاهی ساخت و پیش از بیش مشی سازمانی منحصر به تصمیم گیری رجوی شد. حالا دیگر اعضاء ارتباطی با محیط خارج نداشتند، کاملاً ایزوله بودند هر چه رجوی می گفت را باید بی چون و چرا قبول می کردند. حالا اینجا زندان داشت و اگر زندان سازمان هم موثر نبود زندانهای عراق در انتظار افراد بود. در نوشته های سازمانی آمده است که: " جمع باعث جلو گیری از انحراف جمع میشود" و حالا این رجوی بود که یکه تازی می کرد. سال 65 وقتی وی به عراق آمد سازمان هنوز در دست فرماندهان نظامی آن بود مثل محمود مهدوی و سعید پوراگل و حسین ابریشم چی و… اما کم کم رجوی قدرت را از آنها هم گرفت!
این اتفاقات سالهای 57 تا 60 و 64 تا 66 هم افتاده بود و رجوی خودش یک تنه این راه را می پیمود از سال 54 که رجوی سازمان دیگری را برای خودش بوجود آورد که محور آن خودش بود. مشی قبلی سازمان را بکلی نادیده گرفته بود اگر چه در کتب سازمان, تقی شهرام معرف انحراف سازمانی معرفی می شد اما این برای بزرگ کردن انحراف او بود! تا در اینجا راه رجوی راهی درست نشان داده شود. در واقع تقی شهرام درمسیر انحراف بسیار صادق تر از رجوی بود.
رجوی سازمان جدیدی را در سال 54 در زندان پایه نهاد که اساس آن نه بر مبنای ایدئولوژی اسلام بلکه بر مبنای خود محوری شخص رجوی بود که در اینجا بر عکس جمع به فرد اصالت می داد یعنی دیگر سازمان نبود بلکه یک سکت با نظرگاهی التقاطی بود یعنی دارای اندیشه و ایدئولوژی ثابتی نبود اگر چه می گفتند مسلمان هستیم ولی به تعالیم آن از روی تحلیل های خود و آنچه که خود استخراج می کردند و دریافتشان بود عمل می کردند این هم در حدود اختیارات رهبری بود! از اینرو هرچه مسعود! می گفت بقیه باید اجرا می کردند.
اما در عراق از سال 65 شورای مرکزی و هیئت سیاسی رفته رفته جای خود را به هیئت اجرایی و معاونین هیئت اجرایی می داد که افراد تحت رهبری وی فقط ملزم به اجرا بودند و نه تصمیم گیرنده. همین هیئت اجرایی نیز رفته رفته در سالهای بعد با توجیه انقلاب ایدئولوژیک جای خود را به شورای رهبری – که اکثرا از زنانی تشکیل شده بود که بی تجربه در امر مبارزه و کار نظامی بودند – می داد.
چرا؟ چون به دلیل تجربه سازمانی و نظامی افراد فهمیده بودند که این فرامین رهبری عاقلانه و منطقی نیست خصوصا پس از عملیات به اصطلاح فروغ. مردان همگی در اجرای فرامین رجوی طفره میرفتند.
اما زنانی که تازه به کار گمارده شده بودند فقط یک چیز می فهمیدند" رهبری گفته پس باید اجرا شود!" چون از خود نظر و تجربه کار را نداشتند.
در کمال نا باوری رجوی اذعان می کرد که دیگر خودش در رهبری دستی ندارد و آنرا به زنان سپرده است!کدام رهبری؟ منظورش هدایت و کنترل بقیه افراد بود و تأکید می شد شما اجرا کننده اید!
مریم رجوی می گفت:.
– یک جا باید اتمام حجت کنید و رهبری را قبول کنید وقتی قبول کردید دیگر شک نکنید و فقط از آن پس اجرا کننده باشید.
در این سازمان اصل بر رهبری کسی بود که خود نام رهبر را روی خود گذاشته بود حالا هر اشتباهی هم می کرد همه ملزم به اطاعت بودند هیچ نهاد کنترل کننده ای هم که وجود نداشت , مجلسی هم که نبود!یکه تازی و خود محوری رجوی هم که حدی نداشت!
هیچ نهاد قانون گذار و کتاب قانونی هم نبود فرمان کشتن و کشته شدن می دهد هر کس بدون چون و چرا باید اجرا کند. فرامین دیگر زیر این فرمان بود.
امضاء خون و نفس از همینجا در آمد پس از رهبر شدن رجوی و انقلاب من در آوردی وی اعضاء باید از بند الف و طلاق همسر می گذشتند و در این راه اختیاری از خود نداشتند چون رهبری گفته بود گاه انسان آنها را با آدم کوکی اشتباه می گرفت! تا اینجا جان و نفس خود را به رهبری داده بودند اینجا باید همسر خود را ارزانی وی می کردند! و بعد هم از فرزندشان دل می بریدند! چیزهایی که تا دیروز داشتند امروز دیگر مال آنها نبود اینها همه را باید در راه کسی می دادند که آنها را برده هم حساب نمی کرد و هیچ رحمی هم حتی نسبت به آنها مبذول نمی کرد. فرزین

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.