خاطرات سفر به عراق خانم مهين نجفی خواهر محمد جعفر نجفی اسير در فرقه رجوی

بار اول سال1390 به اتفاق برادم و مادرم به عراق رفتيم و بار دوم با برادرم مورخ 26/2/91 مجددا به عراق سفر کردم.
با برادران و خواھران سری قبل و چند نفری که جديد بودند رفتیم البته اين بارخيلی متفاوت تر بود. پاشيده شدن پادگان اشرف از ھمه مهمتر بود چون سری قبل آنجا را ديده بوديم با خود می گفتيم امکان پاشيده شدن پادگان اشرف ممکن نيست ولی به امر خدا و کمک پروردگار که باشد ھمه چيز ممکن است اين بار خيلی خوشحال بوديم که امکان دارد شايد بتوانيم بچه هايمان را ببينيم با ھزاران خاطره تلخ و شيرين راهی عراق شديم به پادگان اشرف که رسيديم پادگان اشرف مثل سابق نبود حالت ويرانی به خود گرفته بود و اين برای ما خوشحال کننده بود که بالاخره بعد از چندين سال زندان فرقه رجوی درب آن گل گرفته می شود.

طی روز که برای فعاليت به اطراف اشرف می رفتم با يک سری عناصر توجيح شده که در پادگان اشرف باقی مانده بودند مواجه می شدم عناصری که سران فرقه آنها را توجيه کرده بودند که به خانواده ها بد و بيراه بگويند طی چند روزی که در کنار پادگان اشرف بوديم حرفها و فحش هایی از عناصر فرقه می شنيديم که در جامعه عادی از کسی شنيده نمی شود اصلا اينها انگار انسان نيستند معلوم نيست در کله آنها به جای مغز چه چيزی را جایگزين کرده اند حتی از کمک ما به آنها امتناع می کردند گویی که ما خانواده ها دشمنان سرسخت آنها به حساب می آييم با اين وجود ما کار خودمان را می کرديم سران فرقه رجوی آنقدر از انسانيت بدور هستند که حرمتی برای پدران و مادران هم نگه نمی دارند پيرمردی همراه ما بود که چندين سال فرزندش در پادگان اشرف به اسارت گرفته شده بود به آن پير مرد مزدور می گفتند و به آن فحش می دادند خيلی صحنه بدی را خلق کرده بودند. فکر کردند که با توهين می توانند ما را از هدفمان عقب بنشانند اگر اين فکر در ذهن آنهاست کور خواندند ما تا به اخر می ايستيم و تا نجات تمام اسيران از پا نمی نشينيم .

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.