تلاش خانم فروزنده برای دیدار با برادرش

ما تعداد معدودی از خانواده های داغدار بودیم که بنا به درخواست خودمان برای دیدار با عزیزان مان پس از طی کردن مراحل قانونی عازم عراق شدیم به امید اینکه بتوانیم برای یک بارهم که شده جگرگوشه هایمان را ملاقات کنیم.
پس از یک روز سخت به پادگان اشرف رسیدیم، خاکی که فرزندان دلبندمان درآن بسرمی برد. وقتی به نزدیکی مقر مجاهدین رسیدیم با دلی پر از درد فقط به درب اشرف نگاه می کردیم و تنها انتظارمان دیدن حتی یک بار فرزندانمان بود. ما 5 زن ساعتها در سرما آنجا بودیم. مادرم با صدای بلند شهاب جان شهاب جان می کرد ولی دریغ از اینکه یک نفر به پشت در بیاید و بپرسد چه می خواهید.
بعد از آن همه با هم با صدای بلند (‌ملاقات ملاقات)‌می گفتیم و بعد می گفتیم (ملاقات حق مسلم ماست) که ساعتها این شعار را فریاد می زدیم و بعد از آن چون روز سه شنبه بود همه با هم دعای توسل را خواندیم و برخاک سجده کردیم که بلکه خداوند ما را یاری کند. سربازان عراقی و مسئولان عراقی همه با ما گریه می کردند و آنها از گریه ی ما ناراحت بودند انگار آنها ما را بیشتر درک می کردند که این مادران بدنبال بویی از فرزندانشان بودند وآنها را می جویند.
هر روز صبح کار ما این بود که پشت در برویم و در آنجا تجمع کنیم و شعار "ملاقات ملاقات حق مسلم ماست"را بگوییم حتی دو خانم حالشان خیلی خراب شد و کارشان به سرم وصل کردن کشید تا اینکه روز پنجم شب بود که دونفر مرد به پشت درهای زندان اشرف آمدند و از ما پرسیدند چه می خواهید؟‌گفتیم فقط دیدار با بچه هایمان ؛ گفتند بیایید داخل ملاقات کنید.! مادرم گفت ما داخل راحت نیستیم یک بار سال 82 آمدیم پسرم هم نتوانست با ما راحت باشد و دونفر از فرماندهانش مستمر او را کنترل می کردند که حرف های بی ربط نزند. ما ملاقات بدون حضور مسئولین سازمان را با فرزندمان می خواهیم. این مرد خودش را سعید و دیگری هم خودش را فرید معرفی کرد. بقیه افراد هم گفتند اگر خدا را می شناسید و به آن اعتقاد دارید بگذارید ما با بچه هایمان ملاقات کنیم. حتی مادر من دستهای آن نفر را گرفت و گفت به خاطر خدا بگذار من برای آخرین بار فرزندم را ببینم چون من یک بار دیگر نمی توانم این همه را ه را بیایم.
آن دو مرد (سعید و فرید) به ما قول دادند که تا یک ساعت دیگر برای ما جواب بیاورند.
آن شب سرما خیلی شدید بود ولی تمام خانواده ها که حالا تعدادمان نزدیک به پانزده خانواده شده بود این سرما را تحمل کردند وهمه منتظر جواب بودیم در این فاصله خانواده ها تمام سوغاتی هایی را که از ایران برای بچه هایشان آورده بودند جمع آوری کردند و به پشت درب اصلی آوردند. شوق را در تک تک چشم ها به وضوح می دیدم همه مثل هم ساکت و بی صدا منتظر بچه ها بودیم. ولی یک ساعت به ساعتها انتظار تبدیل شد. به ما ساعت 9 شب قول یک ساعت دیگر را داده بودند ولی ساعت از 12 شب هم رد شد و جوابی درکار نبود. همه گرسنه و تشنه ولی منتظر در این سرمای شب ایستاده بودیم تا به هدفی که به دنبالش آمده بودیم برسیم. ولی انگار ماها هیچ کدام به دروغ های اینها عادت نداشتیم. تازه آنجا بود که کم کم می فهمیدم که برادرم چطور گول این نامردها را خورده و با چه مکری آنرا به این ناکجا آباد کشانده اند.
شب با نا امیدی رفتیم به محل اسکان خانواده ها و صبح خیلی زود به امید جواب گرفتن از آن دو نفر برگشتیم و صدا زدیم آقای فرید آقای سعید شما به ما قول دادید قولتان چه شد؟ ولی هیچ جوابی به ما داده نمی شد.
یکی از فرماندهان عراقی که واقعا درتلاش برای رسیدن به هدفمان خیلی خیلی ما را یاری کردند آمد جلو وقتی دید که مادرم خیلی بی طاقتی می کند گفت شما نامه بنویسید تا من برای بچه ها ببرم. همه ی ما در تکاپوی نوشتن نامه بودیم. همه ی کاغذ ها خیس اشک مادرها بود و با دلخوشی که این نامه ها به دست دلبندانمان می رسد می نوشتیم.
بعد فرمانده ی عراقی نامه ها را داخل برد و بعد از مدتی برگشت و گفت به آنها اجازه ی خواندن نامه ها را نداده اند و نامه های ما را برگرداند. او می گفت به تک تک افراد گفتیم بخوانید ولی آنها اجازه ی خواندن نامه را نداشتند حتی گفت که به شهاب گفته ام مادرت دو بار حالش خراب شده و کارش به دکتر کشیده شهاب گریه کرده اما نتوانسته نامه ی شما را بخواند.
این خدا نشناس ها حتی از نامه های خانواده ها می هراسند و وحشت دارند. آنها از خواندن نامه ممانعت دارند چون سست شدن پایه های تشکیلات را می بینند. آنها می دانند که این بچه ها هنوز عاطفه دارند و می ترسند خواندن نامه پایه های فرقه ی رجوی را بلرزاند و بچه ها از آن اسارتگاه فرار کنند.درگوش اینها چیزهایی می خوانند و آنها را از دنیای بیرون می هراسانند و در دل آنها رعب و وحشت ایجاد می کنند تا آنها را دراین سیاه چال نگه دارند. رجوی بچه های ما را تحت فشار روحی قرار داده است که خانواده های شما اطلاعاتی هستند. آنها آمده اند تا شما را به کشتن دهند. سازمان خودش می داند که کارش تمام است ممکن است بچه های ما را تحت فشار روحی و روانی قرار دهد ولی خودش چه کار می کند؟
یک مرتبه ما درگفته هایمان خطاب به مسئولین سازمان اعلام کردیم که فردا حمله می کنیم و بچه ها را خود از اینجا بیرون می کشیم. فردا صبح که آمدیم جلو درب پادگان دیدم تمام نیروها را جمع کرده اند و مانند سدی جلو ما ایستاده اند. همه سر پا و مثلا آماده باش. برای اینکه اگر ما حمله کنیم آنها جلو ما را بگیرند که اگر واقعا قصد حمله را داشتیم هرکدام از مادرها به تنهایی می توانستند با ده ها نفر از آنها مقابله کنند چون دردی که این مادرها کشیده اند واین فراغی که این مادرها تحمل کرده اند خیلی زورش از این حرفها بیشتر است آنها جانشان را دراین راه گذاشته بودند تا به این هدف برسند آنها با چنگ و دندان می خواهند که بچه ها را از این منجلاب بیرون بکشند. می دانند که بچه ها گول نامردی های رجوی را خورده اند. بچه ها از بیرون بی اطلاع هستند آنها را شستشوی مغزی می دهند.
سازمان فهمیده که خانواده ها خواستار بیرون کشیدن بچه هایشان از سیاه چال های رجوی هستند سازمان فهمیده که خانواده ها خواستار آزادی بچه هایشان وعزیزانشان از این بیقوله هستند آنها تا خود را درمعرض خطر می دیدند به بیرون می آمدند و شروع می کردند به دادن شعارهای ضد ایرانی و به این طریق می خواستند خود خواهی خود را به معرض نمایش بگذارند.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.