رابطه یک مادر با فرزندش در فرقه رجوی

من اخیرا مقاله "دلیلی برای زندگی" از سعید داوری را خواندم خاطراتی را از سعید به یاد آوردم ترجیحا جهت بیدار کردن و هوشیاری وی لازم دانستم اشاره کوتاهی به آن داشته باشم.
فکر می کنم سالهای 83 یا 84 بود سعید در اشرف قرارگاه 15 فعالیت می کرد مثل همه بچه ها گذر زمان را طی می کردیم در بلاتکلیفی بسر می بردیم هیچ امیدی به آینده نبود. در آن وانفسا او روزی به سازمان اعلام کرد قصد دارد به کانادا برگردد وی سابقا در کانادا زندگی می کرد و اقامت آنجا را داشت به قول فرقه کم آورد و درخواست جدا شدن را کرد. در برخورد اولیه مطابق معمول فرماندهان مستقیم وی، در قرارگاه 15 با او صحبت کردند هدف آنها منصرف کردن او بود اما وی کوتاه نیآمد سعید عزمش را جزم کرده بود که به اروپا بر گردد.
از خصوصیات سعید گفته باشم او از آنجائی که سالیان در اروپا زندگی کرده بود در مناسبات سازمان عنصر حل نشده ای بود به قول فرقه توی مناسبات درون تشکیلاتی سازمانی ذوب نشده بود سازمان به همه در نشست ها می گفت مناسبات میلیشیا ها در درون سازمان ناچسب و غیر نرمال است و هنوز افکار بورژوازی را در سر دارند به لحاظ شخصیتی با منش های غربی شکل گرفتند کماکان صاحب چنین کاراکتری هستند، کار کردن با این عناصر خیلی سخت است.
همان طوری که سعید هم می داند آن دسته از میلیشیای که در درون سازمان اکتیو بودند کسانی هستند که فرقه برای این که آنها را جذب کند در بخش هایی مثل سیمای مقاومت یا در قسمت های دیگر از قبیل کار با کامپیوتر مشغول کرده بود در واقع سرگرم شان کردند تا از چنگ شان خارج نشوند چون این بخش ها جاذبه ای ظاهری دارد مثلا دلشان خوش بود به تلویزیون می آیند اخبار ورزشی گزارش می کنند و آنتنی می شوند. سعید داوری بر خلاف آن دسته از میلیشیا، به او مسئولیت این چنینی داده نشده بود در مقر 15 مثل بقیه به کارهای واهی مشغول بود وی مثل بقیه مجیز گویی سازمان را نمی کرد در نشستها و برنامه ها نفری نبود که از مواضع فرقه دفاع کند یک فاصله محسوسی بین او با سازمان در همه پهنه ها وجود داشته است.
وقتی فرماندهان با نشست ها و صحبتهایی که با سعید داشتند دریافتند او کوتاه نمی آید وی را تشکیلات در یک کانکسی قرنطینه کرد به طوری که دیگر با هیچ کس نمی توانست تماس بگیرد حتی برای ناهار و شام هم به سالن غذاخوری نمی بردند بهتر بگویم در همان مقر 15 وی را زندانی کرده بودند. یک روزی من به سمت سالن غذاخوری می رفتم متوجه شدم سرو صدایی از آنجا می آید کنجکاو شدم نزدیکتر رفتم متوجه حضور مادرش در داخل کانکس شدم من مادر سعید یعنی راضیه کرمانشاهی از اعضای شورای رهبری و زن سابق عباس داوری را از قبل وقتی در بصره مستقر بودیم می شناختم مادر وی در داخل کانکس با صدای بلند به سعید فحش و بد و بیراه گفته بود "پدر سگ حالا فیل ات به یاد هندوستان کرده در خواست رفتن به اروپا را می کنی "و فحش های دیگر خلاصه آن چنان با عصبانیت با سعید برخورد کرده بود این بچه کوب کرده بود. من از این تنظیم مادرش تعجب کردم گفتم لعنت به این سازمان حتی عاطفه مادری را هم از بین برد به جای این که با گفتگو و منطق با بچه اش بشیند او را قانع کند در اشرف بماند به ضرب و شتم متوسل شد البته هر کس که توی تشکیلات فرقه بوده می فهمد خط تشکیلاتی بوده، او را توجیه کرده بودند با این شیوه با او برخورد شود عوض اینکه با ابزار و هدایت فکر با هم به تفاهم برسند به زور متوسل شد واقعیت این است منطق رجوی زور و فحش و توهین و اهانت و ناسزاگویی است ما که بسیار زیاد در طی سالیان با این نوع فاکتها روبرو بودیم جای تعجبی ندارد! خلاصه این خانم کاری کرد سعید بعدش از موضع اش کوتاه آمد و به مناسبات بر گشت برای این که برای وی خجالتی نماند سازماندهی او را تغییر داده به مقر دیگری بردند. نهایتا سازمان حریف اش نشد با ابزار مادر به سراغ وی رفت و او را مجاب کرد در تشکیلات باقی بماند سعید بهتر از هر کسی می داند من ذره ای از برخوردی که مادرش با او داشت اغراق نکردم کم گفتم که زیاد نگفتم در دنیای وحوش بعضی ها هنوز فکر می کنند با زور می توانند به جواب برسند شاید در مقطع جواب بگیرند ولی روزی سرباز می کند دودمانشان را می سوزاند منطق جبر و اجبارات مربوط به قرن نوزدهم است کسی در قرن بیست و یکم به این موضوع فکر نمی کند در واقع کسی از این منطق در عصر حاضر استفاده نمی کند به جز سازمان!! این هم نشان از پس افتادگی، تحجر، و قشریت حاکم در درون مناسبات فرقه. این یک نمونه ای بود از رابطه مادر با فرزند.
محمد رضا گلی
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.