نامه ای از یک فرزند منتظر

سلام پدرم !
اميد وارم که حالت خوب باشد من چندين سال است که شما را نديدم اگر بخواهم بگويم زمانی که بچه ای بيش نبودم شما ما را ترک کردی . بگذريم که من از بچگی تا به حال که برای خودم مردی شدم بدون شما چه سختيها که نکشيدم و هميشه حسرت بی پدری را می کشيدم و با خودم می گفتم پس من چه زمانی می توانم پدرم را ببينم . قبل از اينکه به سن بلوغ برسم نمی دانستم که شما کجا هستيد و چکار می کنيد الان در حال حاضر من دارم کار آزادی شما را دنبال می کنم و برايم روشن شده است که در چه دامی افتاده ای در فرقه رجوی مثل برده از شما کار می کشند شما را تبديل به رباط کرده اند که فقط دستورات آنها را پيش می بريد و خودتان اراده ای از خود نداريد که برای خودتان تصميم بگيريد فرقه قرون وسطايی رجوی به جای اينکه رو به جلو حرکت کند بر عکس رو به عقب حرکت می کند و فکر می کند که دنيا به اين بزرگی در فرقه خودش خلاصه می شود و خودش را مالک شما می داند . به چه دليل زن و بچه هايت را رها کردی و پيش کسانی رفتی که فقط برای قدرت طلبی خودشان چندين سال عمر شما را به تباهی کشيدند . بعد از چندين سال چکار کرديد و کجا را گرفتيد . هم خودت را از بين بردی و هم ما را در حسرت بی پدری گذاشتی هر چند که چهره ات يادم نيست با اين وجود می توانم کارهای مربوط به آزادی شما را انجام دهم و من و تمام فاميل همچنان منتظر آمدنت هستيم از طرفی اهل فاميل هر موقع مرا می بينند سراغ شما را می گيرند و جويای احوال شما هستند . اميدوارم که هر چه زودتر به آغوش گرم خانواده برگردی و زندگی جديد و آزاد را شروع کنی به اميد آن روز .

پسرت محسن .

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.