آقای علیرضا خالو کاکایی، فرقه ی رجوی گنجایش این تعریف ها وقول ها را ندارد!

خیر باشد هموطنان اسیر من در مناسبات ضدانسانی فرقه ی رجوی؟!
این روزها چه خبر است که فرموده اند که دست بقلم شده وبا قاطی کردن مسائل فرقه ی رجوی با حکومت وچسباندن آنها به سرنوشت خود ودغدغه های خانواده ها، به عادت دیرینه ی شعار دهی مفت و بی پایه وسعت بیشتری بخشیده اید؟
بلی خواننده ی محترم! طی ماه اخیر تمرکز حیرت انگیز و مشکوکی برعلیه خانواده های ساکنین لیبرتی عراق انجام گرفته و تعدادی ازاین اسرا مجبور به نوشتن مطالب سخیفی برعلیه اعضای خانواده ی خود شده اند ویا سازمان ازطرف آنها نوشته و منتشر میکند!
راستش را بخواهید، من این برخورد وسیع وبی قواره ی  باند رجوی به این مسئله را به فال نیک نمیگیرم وبرآنم که توطئه ای برعلیه آنها برچیده شده و نوشتن مطالب برعلیه خودشان در جهت ایزوله تر کردن این اسرا وخفه تر کردن بیشتر جسم وجانشان است!
حمله به تنها یاوران این اسرای دربند البته کار انسان عاقلی نمیتواند باشد. چرا که نزدیک ترین غمخوار هرکس اعضای خانواده اش بوده وآنها در اوقات سخت زندگی – که اسرا درست دراین مرحله بسر میبرند-  بهتر و صادقانه تر ازهرکسی از حقوق وجان فرزندان ویا فامیلان خود دفاع میکنند و بنابراین درگیر شدن با آنها وایجاد کدورت فیمابین دردرجه ی اول به خود اسیر ضربه میزند!
با این وصف این نوشته، کار علیرضا خان که کاملا برعلیه خودش دردرجه ی اول است، نمیتواند باشد مگر اینکه فرض کنین حال طرف خوب نیست!
عنوان نامناسب  نوشته ی نامبرده  " حقارت بال مگس در عرصة سیمرغ " نام دارد که طبق معمول با صحبت ازسرنگونی عنقریب واستعمال لغات خشن و…، به نوشته اش چنین ادامه میدهد:
" نوبت به «آتا و اوتا و اره و اوره و شمسی کوره» و یک دوجین عروسک نخی می‌رسد تا سیرک مضحک «خانوادة مجاهدین اسیر» را بازی کنند  به این می‌گویند طنز وارونة تاریخ. به این می‌گویند وضعیت رقت بار رژیمی که از فرط لاعلاجی به گربه می‌گوید خانباجی…"!
ملاحظه میکنید که اعضای خانواده های چشم انتظار وکسانی که نقشی دراین قدرت بازی ها ندارند، با چه القاب لمپن مآبانه وزشتی به توصیف کشیده میشوند؟ این آقا ویا کس دیگری که این متن رابنام اومنتشر کرده میخواهد بااین برخورد لمپنی آنها راآزاردهد تا ازمراجعه به کمپ لیبرتی ودرخواست دیدار عزیزان وبررسی این ادعا که گویا فرزندانشان به پزشک و… دسترسی ندارند، خودداری کنند که این عمل بمنزله ی فراهم کردن آزادی عمل هرچه بیشتر برای گماشتگان خاص رجوی بوده تابتوانند زنجیر اسارت ذهنی و جسمی را هرچه بیشتر بر این اسرا سفت نمایند!
بعبارت روشن تر، ازخانواده ها میخواهند که اینقدر عصبانی شوند تا کمک کنند " سگ را باز بگذارند وسنگ را بسته " ومانع تداوم اسارت فکری عزیزان خود نباشند!
این عزیز معذور، یا مریض حال ویا کسی که این نوشته را بنامش منتشر کرده، بعد ازرجزخوانی هایی که ارزش یک پاپاسی هم ندارد، چنین مینویسد:
" برای ما اشک تمساح نریزید، خریدار ندارد. فکر نکنید در اینجا گوشی برای شنیدن لاطائلات و لیچارهایتان وجود دارد. مجاهدین با چهره‌های آفتاب برشته  و عزمهای جزم ـ بی‌اعتنا به عوعوی سگان ـ در کار سقف شکافتن و درانداختن طرحی نو در فلک سیاسی اجتماعی مهین خود هستند، و پیشاپیش، برای این سیرک نفرت‌انگیز, تره خرد نخواهند کرد. چنین میمون گردانی ها و انترچرخانی‌های چندش آور جز بر شرف و ایمان ما نخواهد افزود ".
دراین مورد بطور خیلی ساده باید گفت که تمساح برای کسی اشک می ریزد که او را بادندان های خود لت وپار کرده وبلعیده است که دراین موضوع این نقش تمساح را شخص رجوی وهمکاران بی اختیار وبله قربان گویش بعهده دارد وبشما آدرس غلطی داده اند!
ما درنوشته ها وگفته های شما ابدا چیزی در قد وقواره ی " نو" بودن ندیده ونشنیده ایم و صحبت از انداختن طرح نو فرقه ی رجوی را با خنده پاسخ میدهیم ومیگوییم که برقراری مناسبات برده داری ومتعلق به چند هزار سال پیش که در تشکیلات شما جاری وساری است، عین ارتجاع بوده وطرح نویی درکار نیست!
ما ادب ونزاکت شما را با عنتر نامیدن اعضای خانواده ها بحساب آموزش های تشکیلاتی که بموجب آن همه ی شما از هرحیث وجهت " مال رجوی" هستید، میگذاریم!
 این هموطن مسحور در روابط مرید ومرادی، بدون توجه باینکه چه حرف هایی قبلا درمورد خانواده ها (عنترها و…) زده، یکباره قاطی کرده وپیشنهاد متضاد با حرف های مطرح کرده است یکباره چنین میگوید:
" برای داوری در تاریخ با صدای رسا می‌گوییم، مجاهدین مشتاق دیدار خانوادة خود هستند، بسیار هم مشتاق تر از هر کسی که خانه یی و خانواده یی دارد. این رژیم و پاسداران عربی زبان آن هستند که در محاصره یی جانکاه، مانع از ملاقات مجاهدین با خانواده هایشان می‌شوند… چرا  دولت عراق نمی‌گذارد خانواده ها، وکلا و خبرنگاران برای دیدار ما به لیبرتی بیایند؟ چرا درِ لیبرتی را به دنیای آزاد باز نمی‌کند "؟
مسلما که اگر حرف مفت مالیات نداشت، این هم وطن پریشان گوی ما چنین نمیگفت! آیا این رهبران شما نبودند که یکی ازشروط انتقال خود به لیبرتی را ممانعت ازحضور خانواده ها دراطراف آن قرار داده بودند؟ آیا شما از این موضوع اطلاعی ندارید ویا دارید و اجرای وظیفه کرده ودروغ میگویید؟
اگر براستی هم چنین دعوتی ازخانواده ها دارید، چرا آنرا طی بیانیه ای رسمی بعمل نیآورده ودرمقابل سازمان ملل متحد و.. متعهد به وفا به عهد نمیشوید؟
درمورد اینکه رژیم عراق مانع این کار است، دروغ شاخ داری مطرح میکنید وتمامی خانواده ها این تجربه ی شنیدن دروغ مکرر وبرخورد منافقانه ازطرف رهبران شما را  باخود دارند واگر شما براستی چنین فکر میکنید، بدانید که به شما دروغ میگویند کاکایی جان!
اما  علیرضا خان لحظه ای برروی سخن خود نمیماند و قول میدهد که این ملاقات درایران انجام خواهد شد:
درد رژیم, درد عواطف خانوادگی نیست. درد او، هراس از سرنگونی قریب الوقوع است. ما البته بازخواهیم گشت؛ ما البته با خانواده هایمان دیدار خواهیم کرد, اما در روز «ر» و ساعت «س»، و در خاک میهن عزیزمان ایران؛ آن هنگام که آخوندها و پاسداران حرام لقمه برای گریز از خشم خلق، مذبوحانه و آسیمه سر مفر خواهند جست، و سوراخ موش قیمت میلیاردی پیدا خواهد کرد.
شما فعلا مسئله ی اصلی مربوط به خانواده ها را لوث نکرده و پای رژیم را بمیان نیآورید که روابط بین رهبران شما و رژیم، ربطی به خواست ابتدائی وغیرسیاسی خانواده ها دایر برملاقات آزاد با فرزندان اسیر خود و… ندارد!
تارسیدن روز موعود! ملاقات درایران، فعلا به مسئولین بی رحم خود فشار بیآورید که ترتیب این ملاقات آزاد وغیر کنترل شده ی نقدی  را درکمپ لیبرتی فراهم سازند ومسئله را به نسیه ی موهوم حواله ندهید!
بازنوشته شده است:
" باز برای ثبت در تاریخ تکرار می‌کنیم اگر قرار بر عواطف خانوادگی باشد، ما مجاهدین بیش از هر کس دیگری به خانوادة خود عشق می‌ورزیم، نه تنها به خانوادة خود بلکه به تمام خانواده های بر بادرفتة ایرانی؛ به خانوادة ندا و سهراب، به مادر ریحانه که جگرگوشه اش را بر دار کشیدند؛ به کودکان و دخترکان کارتن خوابی که هرگز طعم شیرین کانون خانواده را نچشیده اند و دستی از محبت و نوازش بر نرمای موهایشان کشیده نشده. ما عاشق تمام آنها هستیم و به خاطر این عشق سوزان – که سالهاست تار و پودمان را در نوردیده- آرام و قرار نداریم و هر مشقتی را به جان می‌خریم. آخر ناممان مجاهدخلق ست. مجاهدخلق یعنی کسی که تمام هستی و عشقش را فدای خلقش می‌کند… خانوادة ما یک خلق عظیم هشتاد میلیونی است که این رژیم را برنمی‌تابد و بهای آن را تا سکة آخر می‌پردازد. خانوادة ما کسی است که وقتی خائنِ نعلین لیس یا مزدور  بدنام اطلاعات برای اغوای او به درخانه اش مراجعه می‌کند و می‌خواهد با تور انجمن نجات به عراق برود، آنچنان سیلی آتشین بر بناگوش او بخواباند که هفت دور زمین به گرد سرش بچرخد و در حال سکندری خوردن  به سگ بگوید آقادایی ".
فعلا سنگ بزرگ برندارید و چند روزی این خانواده ی 80 میلیونی را که فراموش تان کرده اند، رها ساخته و برای پذیرایی از این چند هزار خانواده ی که شما را فراموش نکرده اند، رسما اعلام آمادگی کنید!
ما ازنبود روابط خانوادگی در تشکیلات شما بخوبی آگاهیم و قدر ومنزلت آنها درپیش رهبران شما را بخوبی میدانیم وآگاهیم ازطلاق ها و گرفتن فرزندان ازپدر ومادرها! چطور شما از این مسائل آگاه نیستید؟
شما فعلا این روابط عاطفی رادرتشکیلات محقر خود احیا کرده وبیشتر تمرین کنید تا بتوانید به 80 میلیون خانواده هم برسید، هنوز تجربه ای ندارید وباید در جامعه ی کوچک خودتان تمرین بیشتری داشته باشید ومخصوصا دستآوردهای مثبتی ارائه دهید که حرف هایتان پذیرفته شود!
هنوز خیلی زود است که ازاین حرف ها بزنید وتوصیه میشود که گام های عملی، محدود ومفیدی بردارید و ودرابتدای کار، امکانات ساده ی پذیرایی اعضای خانواده ی خود را فراهم کنید و بعدا گام های تدریجی تان را بردارید! برادر صابرتان که حسود نیست!
فکر نکنید که این هموطن دقایقی توانست روی حرفش بایست و هذیان گویی اش به جایی منتهی شد که دوباره به خانواده ها شاخ وشانه کشید:
"…اگر آزموده را باز می‌خواهید بیازمایید. خواهش می‌کنیم بفرمایید. خواهش می‌کنیم هر چه زودتر تشریف بیاورید تا یکبار دیگر حقارت بال مگس را در مواجهه با عرصة شکوه انگیز سیمرغ و سیمرغ زادگان بیازمایید…"
خوب! انسان درمقابل این سراسیمه ویاوه گویی ها چه باید بگوید؟؟!!
صابر
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.